ردم سيستان پيشتازتر از مختار-عنایت امام جواد (ع)
محقق تاريخ اسلام دکتر محمدحسين رجبي دواني معاون پژوهشي دانشگاه علوم اجتماعي دانشگاه امام حسين(ع)
سال ۳۱ هجري سيستان توسط مسلمانان فتح شد و پس از مقاومت هايي فرماندهان خليفه سوم احساس کردند با زور نمي توان با اين مردم برخورد کرد و از سوي ديگر مردم سيستان نيز متوجه حقيقت اسلام شدند و با ميل اسلام را پذيرفتند و فتح سيستان خيلي با زور و جبر همراه نبود، بلکه با ميل و رغبت مردم انجام شد. براين اساس مردم سيستان برخلاف ساير نقاط ايران که مدت ها پس از حاکميت سياسي مسلمانان اسلام را پذيرفتند، به سرعت به دين اسلام گرويدند.
دکتر محمدحسين رجبي دواني معاون پژوهشي دانشگاه علوم اجتماعي دانشگاه امام حسين(ع) در گفت وگو با خراسان با بيان اين مطلب افزود: مردم سيستان گرچه فاصله اي طولاني با مرکز و دارالحکومه اسلام داشتند از ديرباز عشق و علاقه به اهل بيت پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) را سرلوحه امور خود قرار داده بودند.از اين رو گرچه سيستان با مرکز عالم اسلام چه زماني که اين مرکزيت در مدينه قرار داشت، چه زماني که در عراق بود و بعدها هم که در زمان حاکميت معاويه به شام منتقل شد، فاصله داشت، در برابر حوادث عالم اسلام حساس بودند تا حقيقت اسلام را که در اهل بيت عصمت و طهارت(ع) جلوه گر بود، به درستي بشناسند و به آن اعتقاد داشته باشند.
مقاومت مردم در مقابل فرمان معاويه براي سب علي(ع)
اين استاد دانشگاه با اشاره به نمونه اي در اين باره ادامه داد، زماني که معاويه پس از صلح با امام حسن مجتبي(ع) بر عالم اسلام مسلط شد، برخلاف شرايط صلح دست به يکي از زشت ترين کارها زد و آن اعلام رسمي سب و لعن حضرت علي(ع) در سراسر ممالک اسلامي بود، ولي مردم سيستان در برابر چنين فرماني مقاومت کردند و حاضر به اجراي آن نشدند.دکتر رجبي دواني در توضيح ماجراي اين مقاومت مردمي ادامه داد: معاويه به فرمانروايان خود در عالم اسلام حکم کرده بود در منابر و خطبه ها پس از حمد و سپاس خداوند، درود بر پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) و درود بر خليفه (خودش)، وجود مقدس اميرالمومنين علي(ع) را سب و لعن کنند. ولي با وجود اين فرمان مردم غيور و ولايي سيستان در برابر اين دستور ايستادند و حاضر نشدند به دستور او گردن نهند.
اين محقق تاريخ اسلام با اشاره به منابع معتبر تاريخي ازجمله تاريخ سيستان، احياء الملوک (ملک شاه حسين سيستاني)، معجم البلدان ياقوت حموي (که ياقوت نسبت به تشيع کينه و عداوت داشته است) و... گفت: نويسندگان اين کتاب ها اذعان دارند، مردم سيستان حاضر به انجام چنين عمل زشتي نشدند.حتي مورخ اهل سنت «وهبي شامي» در کتاب «ميزان الاعتدال» آورده است: در دوره بني اميه و زماني که در شرق و غرب جهان اسلام بر منابر، علي بن ابي طالب را لعن مي کردند، مردم سيستان از اين اقدام امتناع ورزيدند، تا اين که در عهدنامه خود با بني اميه شرط خود مبني بر لغو اين دستور را گنجاندند. اين نويسنده ادامه مي دهد... «الحق همين شرف ايشان را کافي است و در صفاي فطرت اصلي ايشان برهاني وافي و شافي».
دکتر دواني در توضيح مقاومت هاي مردم ولايت مدار سيستان گفت: حاکم سيستان از طرف معاويه مردم اين خطه را بيشتر تحت فشار قرار داد و گفت: اگر حضرت علي(ع) را لعن نکنيد، در ازاي هر يک نفر بايد يک مثقال طلا به عنوان جريمه بپردازيد.
مردم اين جريمه را پذيرفتند و از لعن اميرالمومنين علي(ع) خودداري کردند در نتيجه مقدار اين جريمه تا ۱۰ مثقال طلا به ازاي هر يک نفر افزايش يافت اما مردم باز هم زير بار نرفتند و بدون هيچ اکراهي جريمه را پرداختند تا آن عمل شنيع را مرتکب نشوند. اين مقاومت و طرفداري از امام علي(ع) براي از پا درآوردن اين مردم دوستدار خاندان نبوت و درهم شکستن مقاومت آنان بدان جا رسيد که عمال بني اميه طي اقدامي برنامه اي طرح کردند که سر زنان بزرگان سيستان را در ملاء عام بتراشند تا مردم به کار زشت لعن حضرت علي(ع) تن بدهند، اما مردم بزرگوار سيستان که بسيار غيور و نسبت به نواميس خود حساس هم بودند اگرچه حاضر به تحمل اين بي احترامي نسبت به زنان خود شدند اما به ساحت مقدس اميرالمومنين علي(ع) جسارتي نکردند. اين استاد دانشگاه ادامه داد: ملک شاه حسين سيستاني در کتاب خود «احياءالملوک» در اين باره آورده است... «چون ديدند که مردم سيستان به هيچ وجه با اين جريان همداستان نشدند، دست از ايشان برداشتند و از آن زمان تا حال اهالي سيستان به محبت اهل بيت(ع) راسخ و ثابت قدم هستند.»
قيام مردم سيستان در دفاع از عاشورا
دکتر دواني در نمونه ديگري از محبت اهالي سيستان به اهل بيت پيامبر اسلام به واکنش آنان به فاجعه بزرگ کربلا اشاره کرد و گفت: ۳۰ سال پس از ورود اسلام به سيستان فاجعه کربلا روي داد در حالي که مردم بسياري از نقاط ايران در آن دوره هنوز به مکتب اسلام نگرويده بودند، هنگامي که خبر شهادت امام حسين(ع) و اسارت دختران رسول ا... به مردم سيستان رسيد، مردم ولايت مدار سيستان در برابر آن موضع گرفتند و به خروش آمدند و در برابر دستگاه جبار يزيد دست به قيام زدند.
اين عضو هيئت علمي دانشگاه در اهميت اين حرکت تصريح کرد: اين حرکت از اين رو مهم است که استبداد و اختناقي که يزيد در عالم اسلام حاکم کرده بود، باعث شد مردم عراق، شام و حجاز به عنوان مناطق مهم عالم اسلام در برابر حاکم جرات مخالفت نداشته باشند، ولي مردم دلاور سيستان به خروش آمدند و چنان عمل کردند که «عبادبن زياد» حاکم بني اميه در سيستان بيت المال را برداشت و فرار کرد. وي با اذعان به اين که گرچه جزئيات قيام مردم سيستان را پس از فاجعه عاشورا در تاريخ نداريم، شواهد حاکي از دلاوري مردم و حضور به هنگام آنان در صحنه است که باعث مي شود، عبيدا...ابن زياد که حاکم نيمه شرقي عالم اسلام از سوي يزيد بود و به قساوت قلب و سخت گيري مشهور، دريافت که با زور در برابر مردم سيستان به نتيجه نمي رسد و بنابراين دلجويي از آنان را در دستور کار خود قرار داد و دو برادر ديگرش را به عنوان حاکمان سيستان به اين خطه مامور کرد و آنان به لطايف الحيل سعي کردند اين حرکت مردمي را آرام کنند.
سيستاني ها قبل از مختار به دفاع از اهل بيت(ع) برخاستند
دکتر دواني ادامه داد: به هر حال مردم سيستان پيشتازي خروش نسبت به ظلمي که به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) روا شد، براي خود رقم زدند، در حالي که قيام توابين و قيام مختار عليه بني اميه و خون خواهي امام حسين(ع) پس از مرگ يزيد، يعني در سال ۶۵ هجري صورت گرفت. در حالي که مردم سيستان در همان سال ۶۱ و در فاصله کوتاهي يعني زماني که خبر اين فاجعه به آنان رسيد، عليه حکومت دست به قيام زدند از اين رو مردم سيستان فضيلتي دارند که ديگران از آن محروم اند.
دکتر دواني در خاتمه با اشاره به اين که نکات مطرح شده و موارد ديگري از عظمت مردم سيستان در تاريخ وجود دارد. اما کمتر کسي به اين موارد توجه کرده است، تا از عظمت و محبت و اعتقاد آنان به ولايت اميرالمومنين علي(ع) و اولاد ايشان ياد کند، گفت: استاد فقيد، محقق برجسته حجت الاسلام علي دواني، استاد و پدر بزرگوارم که نسبت به مردم سيستان عشق و علاقه خاصي داشتند در کتابي با نام «افتخارات مردان مرد سيستان»، مردم اين منطقه را مورد توجه قرار داده اند و بيشتر موارد ياد شده، از اين کتاب گرفته شده است
"خوشرفتاری نیکوکاری آیین داری پرهیز گاری و هر کاری خدا پسند است برو در سیستان ببین که در سراسر سرزمین به چنین نیکو مردانی دست نیابی در سراسر زمین درستکار تر با انصاف تر خوشرفتار تر از بازاریان سجستان نیست تشت طلا بر سر نه وباکی مدار . . ."
"زکریا قزوینی"
"در میان سکنه فعلی سیستان می توان خالص ترین نمونه های نژاد قدیمیآریا را پیدا کرد . اگر مطالعات دقیق و کاملی از تمام مسایل ایالت سیستان به عمل آید درسی بسیار مفید برای ما خواهد بود و امکان دارد به وسیله آن به فهم تاریخ اولیه نژاد آریایی و به موضوعات بس مهمتری پی برد."
"هنری مک ماهون"
"می گویند ایران کشوری است که نژاد ما انگلیسی ها از آنجا مهاجرت کرده است ممکن است چنین باشد هرگاه این طور باشد بایستی به ما تبریک گفت که این اندازه خود را اصلاح کرده ترقی کرده ایم یا به سیستانی ها تسلیت و تعزیت گفت که این قدرها تنزل کرده اند"
"هنری ساوج لندور
در کتاب تاریخ سیستان علت نامگذاری زابل و سیستان اینگونه ذکر می شود : "اما سیستان از بهر آن گویند که ضحاک اینجا مهمان بود به نزدیک گرشاسب. وعادت اوآن بود که به ایله نشستی -و اکنون ایله را بیت المقدس گویند-شراب با زنان خوردی .وبه آن روزگار سرای زنان را "شبستان" گفتندی. چون ضحاک مست گشت او را یاد آمد عادت خویش . گفت شبستان خواهم تا آنجا خوشتر خورم .گرشاسب عادت او دانسته بود "گفت اینجا سیوستان است نه شبستان." و"سیو" مرد مردان راگفتندی به آن روزگار .و سیستان به آن گویند که همیشه آنجا مردان مرد باشندو مردی مرد خواهد تا از آنجا بگذرد. چون این سخن گفته شد ضحاک شرمناک شد . گفت" ای پهلوان راست گویی ما به سیوستانیم نه شبستان"از پس از آن اینجا را سیستان گویند به یک حرف کمتر که واو است .
اما زاول از آن گویندکه همه شهر ها که کردند به این عالم یا به لب دریا کردند یا به نزدیک کوه زیرا که جواهر وچیز های بزرگ از دریا خیزد و معادن از کوه باشد. اینجا که بنا کردند گفتند همه چیزهای ما از آب و گل باید ساخت . اینجا یک حرف به گفتار اندر فرو شد کهگاف باشد:"زاول" گفتندی.
پيدايش سيستان و وجه تسميه آن :
برخي از مورخان بناي سيستان را چهار هزار سال قبل از بعثت پيامبر اكرم (ص) و بدست گرشاسپ نوشته اند . مولف تاريخ سيستان در قرن پنجم هجري مي نويسد :
« اما بنا كردن سيستان بدست گرشاسپ آن روز بود كه چون ضحاك به عجم مستولي شد و خواست آزادگان جهان را همي كُشد ، گرشاسپ حكما و منجمان را طلب نمود و دانايان را جمع كرد ، درباره ساختن حصاري بر حسب مزاج سرزمين ، از ساير مواضع كه دست تصرف غير به او مي رسد ممتاز باشد و به ساعتي موافق بنا شود . لذا اكثر بلا و اقطار را پيموده تا بالاخره حصار سيستان را انتخاب و طرح نمود و مدت ها از شر جادوي ضحاك ايمن بود . »
قیام برای خونخواهی امام حسین (ع) بزرگترین افتخار مردم سیستان
زاهدان - خبرگزاری مهر: محرم یادآور خاطره های به یاد ماندنی برای سیستانی هاست زیرا بی شک می توان یکی از بزرگترین افتخارات سرزمین سیستان را قیام مردان مرد این منطقه برای اولین بار در تاریخ برای خونخواهی حضرت اباعبدالله الحسین (ع) دانست.
به گزارش خبرنگار مهر در زاهدان، سیستان سرزمین رازهای سر به مهر، هویت ملی ایرانیان و زمینی که سکونتگاه موقت حضرت نوح (ع) نام نهاده شده است، افتخارات زیادی در پرونده تاریخی خود دارد.
بر اساس برخی اسناد تاریخی، حضرت نوح (ع) زمانی که بشارت پایان عذاب و خشم الهی را دریافت کرد دو رکعت نماز شکر در سیستان به جای آورد.
منابع متعددی از جمله "نخستین قیام مردان" تالیف حجت الاسلام علی دوانی، "احیا الملوک" تالیف "ملک شاه حسین سینایی" و "سیستان مدینة العذرای ایران" از گروه مؤلفان دانشگاه زابل تاریخ و تمدن کهن سیستان را بر همگان آشکار می کند.
این سرزمین پهناور خوش آوازه، زاد بوم دهها گوهر پاک نهاد خداجو و یزدان پرست مسلمان است که در زمره معماران عرصه فرهنگ و اندیشه این آب و خاک مقدس بوده اند.
سرزمین سیستان که فردوسی شاعر توانای ایران زمین، شاهنامه اش را از سیستان و رستم دستانش نگاشت، خود برگ زرینی از افتخارات این مرز و بوم است.
مردمان سیستان که علیه حاکمان جور در طول تاریخ ایستادگی کرده و در دفاع از حقانیت و مظلومیت آل علی (ع) از همه چیز خود گذشتند در این مسیر هرگز ترسی به دل راه نداده و همچنان این دیار را مرکز دارالولایه قرار داده اند.
سیستان سرزمین کهن و افسانه ساز ایران، دستخوش حوادث گوناگون بوده است، و این استان همان داراالولایه و محل تابیدن نخستین انوار توحیدی است و تاریخ مظهر این مدعاست.
اما همه ساله با فرا رسیدن ماه محرم بوی کربلا و عاشورا همچون دیگر استانهای این کشور اسلامی به مشام یکایک مردم سیستان می رسد.
محرم یادآور خاطره های به یاد ماندنی برای سیستان و سیستانی است، بی شک می توان یکی از بزرگترین افتخارات سرزمین سیستان را قیام مردان مرد این منطقه برای خونخواهی حضرت امام حسین (ع) دانست.
در حالی که بشریت در مقابل آن فاجعه بزرگ ساکت بودند دلیر مردان سیستان در همان سال واقعه به پا خواستند و این عمل ننگین را محکوم کردند.
ایمان راسخ به یکتا پرستی و عشق به ائمه اطهار (ع) در دل و جان این مردم ریشه دوانیده به طوریکه اسناد تاریخی چنین نقل می کنند که از دارالاماره بنی امیه تکلیف به سب حضرت علی (ع) شده بود اما چون مردان دارالمؤمنین سیستان با آن مخالفت کردند، مردمان سیستان محکوم به پرداخت 10 مثقال طلا و تراشیدن سر زنان شدند.
مردم سیستان از آن زمان تاکنون به محبت اهل بیت (ع) راسخ هستند و به این محبت ثابت قدم تر شده اند.
در این راستا و همین باور برپایی مجالس اهل بیت (ع) و سوگواری ایام محرم به همراه برگزاری مراسم تعزیه در سیستان از رونق خاصی برخوردار است و اکنون زیارتگاه ها و قدمگاه های فراوانی زینت بخش این دیار شده است.
از جمله این زیارتگاه ها می توان به زیارت خواجه مهدی، بی بی دوست، ابوالفضل (ع)، قدم گاه امام حسین (ع) و شاهزاده اسماعیل اشاره کرد.
مردمان مناطق مختلف کشور و نیز کشورهای همجوار با استان سیستان و بلوچستان نیز برای برآورده کردن حاجت های خود به این زیارتگاه ها مشرف می شوند.
واقعه جانسوز کربلا و اسیران اهل بیت (ع) با همه ابعادی که داشت در مدت 40 روز یا اندکی بیشتر خاتمه یافت و خبر آن در سال 61 هجری به سیستان رسید.
مردم سیستان وقتی خبر قیام امام حسین (ع) در روز عاشورا و شهادت ایشان را شنیدند، گفتند: "نه نیکو طریقتی بر گرفت یزید که با فرزندان رسول خدا (ص) چنین کرد" و مردان و زنان غیور سیستانی چون از صلابت و روحیه پاک معنوی برخوردار بودند و حس یکتا پرستی در آنها تابیدن گرفته بود به صف ارادتمندان خاندان نبوت پیوسته و از آن بزرگواران طرفداری کردند.
لین قیام برای خونخواهی سیدالشهدا در سیستان
واقعه جانسوز کربلا و اسیران اهلبیت با همۀ ابعادی که داشت در مدت چهل روز یا اندکی بیشتر خاتمه یافت. نمی دانیم خبر وحشت بار آن کی به سیستان و دیگر شهرهای ایران رسید. اما این را می دانیم که در همان سال 61 هجری بوده ولی چند ماه بعد معلوم نیست.
سخن در این است که در تمام شهرهای کسی یا گروهی زبان به اعتراض نگشودند، و برای خونخواهی جانبازان کربلا و دفاع از خاندان رسالت اعتراض و قیامی صورت نگرفت و اگر اتفاق افتاده بود، تاریخ ثبت می کرد، جز قیام توابین در کوفه که سه سال بعد انجام گرفت. و قیام مختار که باز در کوفه و پنج سال بعد روی داد.
اما ببینید وقتی این خبر به مردم رشید و با ایمان سیستان رسید، چه شد؟!
در «تاریخ سیستان» پس از آن که از واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) و اسارات دختران رسول خدا یاد می کند، و می گوید که «شمر بن ذی الجوشن لعنه الله سر حسین بن علی (رض- رضی الله عنه) بیرون کرد و عبیدالله بن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خردسال اسیر کرد و به شام فرستاد و بر اشتران سرهاشان برهنه...
سپس ماجرای دیر راهب را نقل می کند، پس از آن می گوید: « وآنان زنان اسیر و کودکان سر برهنه بر اشتر به دمشق اندر بردند، و ان سر اندر پیش او (یزید) نهادند اندر طشتی و ضیبی، بر لب و دندان وی همی زد، و این خبر به کتاب خلفا گفته اند و معروف است» آن گاه می نویسد:
«پس چون این خبر به سیستان آمد. مردمان سیستان گفتند: نه نیکو طریقتی برگرفت یزید که با فرزندان رسول (ص) چنین کرد. پاره ای شورش اندر گرفتند. عباد بن زیاد، سیستان را به مردمان سیستان سپرد. بیست هزار هزار (بیست میلیون) درهم اندر بیت المال جمع شده بود، از غنائم کابل و دیگر مال ها بر گرفت و به بصره باز شد. عبیدالله بن زیاد برادر خویش یزید بن زیاد را و دیگر برادر بو عبیدۀ زیاد را به سیستان فرستاد. اندر اول سنۀ اثنی و ستین.»
بررسی ابعاد این قیام تاریخی
چنان که دیدیم هدف اصلی از بیان این مطلب بسیار مهم، یعنی قیام رسمی مردم سیستان برای خونخواهی سالار شهیدان راه حق حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) بوده که فقط در تاریخ سیستان بدین گونه که نقل شده، آمده است.
هم اکنون در یک بررسی این قیام بی نظیر و مردمی ابر مردان سیستان را از نظر می گذرانیم:
1- چرا فقط مردم سیستان اقدام به اعتراض و شورش نسبت به فاجعه کربلا و اسارت اهل بیت کردند، و در جای دیگر آن هم به آن زودی و اندکی پس از آن واقعه شوم، اتفاق نیفتاد؟
جواب این است که مردم سیستان ذاتاً دلیر و از اندام برازنده و توان فوق العاده جسمی برخوردار بودند، که این خود به آنها اعتماد به نفس و شناخت خویش می بخشید.
2- آنها خود را هموطنان رستم دستان قهرمان بزرگ و ملی ایران می دانستند و راستی که رستم از زابلستان و سیستان بوده است.
مردانگی های رستم در برابر زورگویان و قدرتمندان ستمگر، و دفاع و حمایت از زیردستان و بینوایان که سخن سنج نامی فردوسی پاکزاد صفحات زرین شاهنامۀ خود را به آن آراسته است، در قرون متمادی و اعصار متوالی، چه در ایران زمین و چه در نقاط دیگر دنیا مشهور خاص و عام بوده است.
3- اولین برخورد مسلمانان با مردم سیستان و سخنان ایران بن رستم سالار سیستان که سرانجام هم فتح سیستان با صلح انجام گرفت، و آنچه از دلیر مردان سیستان نقل شد، و مخصوصاً گفتار تیمور لنگ از برخورد با مردم سیستان در قرن های بعد، و ایمان راسخ و نجابت مرد و زن سیستانی، همه و همه نشان می دهد که این افتخار بزرگ را آن رادمردان کسب کردند و همین نیز ویژگی خاص مردم سیستان را به اثبات می رساند.
4- مردم سیستان چون خود از صلابت و صولت و روحیۀ پاک معنوی برخوردار بودند، که آن هم نشانه توان جسمی و زورمندی آنها بوده است، به مصداق قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهری، در برخورد با مسلمانان به صف ارادت کیشان خاندان نبوت و طرفداری از آنها برخاستند.
5- آنها که هر یک یک قهرمانی بودند، به زودی قهرمان قهرمانان جهان امیر المومنین (ع) را شناختند و در حساس ترین لحظاتی که تازه به مسلمانی روی آورده بودند، ارادت و اخلاص خویش را به امیر امیران روزگار نشان دادند، و زیر بار ننگ بدگوئی از آن وجود مقدس نرفتند.
6- آری، پس از واقعه جانسوز کربلا و شهادت مردان اهلبیت و اسارت خونبار دختران پیغمبر و امیر المومنین از کوفه به شام، در سراسر دنیای اسلام، این مردان مرد سیستان بودند که بر ضد یزید بن معاویه و حکمران او در سیستان عباد بن زیاد، برادر عبیدالله زیاد عامل جنایت کربلا به پا خواستند.
7- هر چند مؤلف «تاریخ سیستان» واقعه را به اختصار نقل کرده چنان که سایر وقایع مانند داستان یزید بن مفرغ را که طبری و این اثیر به تفضیل آورده اند او در چند سطر بیان کرده است، اما همان را که او در این باره از قیام مردم سیستان آورده است، اهمیت مطلب را به خوبی نمایان می سازد زیرا...
اولاً: در آن موقع، حکمران سیستان، هم سپاه و هم نیروی انتظامی (شرطه) و هم محکمۀ قضا در اختیار داشته، و کاملاً بر اوضاع مسلط بوده است، ولی همین که پاره ای از مردم آغازگر قیام شدند، عباد بن زیاد حاکم آنجا که مردم سیستان را خوب می شناخته است، درنگ را جایز ندانسته و با برداشتن بیست میلیون درهم موجودی بیت المال فرار را بر قرار ترجیح داده و سیستان را به مردم آن سپرده و قلمرو حکومت را ترک گفته است، به طوری که منطقه بدون والی ماند، پیداست که اگر مانده بود جان خود را هم از دست می داد.
ثانیاً : چیزی که به خوبی اهمیت موضوع را آفتابی می سازد این است که معلوم نیست چند ماه بعد، عبیدالله بن زیاد به جای یک والی برای جانشینی والی سابق «عباد» که برادر محبوبش بوده، دو برادر دیگرش یزید بن زیاد و ابو عبیده ابن زیاد را با هم به سیستان فرستاد و پیداست که آنها نیز با رفق و مدارا با مردم سیستان رفتار کردند تا توانستند به حکومت خود ادامه دهند.
ثالثاً: می دانیم که اولین پادشاه سیستان پس از مسلمان شدن مردم آن سرزمین دلاور خیز، یعقوب بن لیث صفاری بوده؛ و او هم چون از مردان سیستان بود که زیر بار ننگ خلافت غاصبانه بنی عباس نرود، و آن را براندازد، ولی افسوس که اجل به او مهلت نداد و با این اندیشه جان داد.
رابعاً: حالات و روحیات مردان سیستان از این واقعیت حکایت می کند که سرزمین سیستان از قدیم ترین زمان ها، از عهد رستم دستان ابر مرد سیستان و ایران زمین تا قرن ها بعد و حتی تاکنون، مرد خیز و آن مردان هم به نجابت و بزرگی و بزرگواری سر افراز بوده و هستند.
تاریخ ایران و اسلام هم آن افتخارات را که بازگو کردیم برای آن مردم نیکنام و قهرمان به ارمغان آورده است.
امتناع مردم سيستان از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
ياقوت حموي در معجم البلدان مينويسد :
قال الرهني : وأجل من هذا كله أنه لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها إلا مرة ، وامتنعوا على بنى أمية حتى زادوا في عهدهم أن لا يلعن على منبرهم أحد ... وأي شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول الله ، صلى الله عليه وسلم ، على منبرهم وهو يلعن على منابر الحرمين مكة والمدينة ؟
معجم البلدان ، ياقوت الحموي ، ج3 ، ص191 ، باب سجستان .
رهني گويد : برتر از همه اين اوصاف كه ذكر شد ، آن است كه بني اميه ، امير المؤمنين عليه السلام را در منابر شرق و غرب لعن مي كردند ؛ ولي در سيستان يكبار بيشتر نتوانستند . آنها از فرمان بني اميه سر پيچي كردند ؛ حتي در پيمان نامه شان اضافه كردند كه هيچ كس را بر منبرشان لعن نكنند ...
چه افتخاري بالاتر از اين كه آنها از فرمان ناسزاگويي به برادر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بر منبرشان سرپيچي كردند ؛ در حالي كه آن حضرت را بر منبرهاي مكه و مدينه لعن ميكردند .
زكريا بن محمد بن محمود قزويني در آثار البلاد و اخبار العباد مينويسد :
قال محمد بن بحر الذهبي[رهني] : لم تزل سجستان مفردة بمحاسن لم تعرف لغيرها من البلدان، ... وأجل من هذا كله أنهم امتنعوا على بني أمية أن يلعنوا علي بن أبي طالب على منبرهم.
آثار البلاد و اخبار العباد ، ج1 ، ص79 ، باب سيستان .
سجستان افتخاراتي دارد كه در شهرهاي ديگر ديده نشده است و بزرگترين همه آنها اين است كه در زمان بني اميه همه مردم آنجا از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب عليه السلام در منبرشان امتناع كردند .
رواياتي در سبّ امير المؤمنين عليه السلام توسط بني امية
آنچه تا كنون گذشت ، روايات و نقل سخنان علماي اهل سنت بود در اثبات اين مطلب كه معاوية بن أبو سفيان ، امام علي بن أبي طالب عليه السلام را لعن ميكرده است ، روايات ديگري نيز در كتابهاي اهل سنت يافت ميشود كه اختصاص به معاويه ندارد ؛ بلكه اين عمل زشت را براي خاندان بني اميه و حاكمان آن ثابت ميكند . طبيعي است كه برخي از علماي اهل سنت دوست نداشتهاند كه نام معاويه برده شود و لذا به جاي معاويه ، نام بني امية را جايگزين كردهاند ؛ هر چند كه به صورت عام شامل شخص معاويه نيز ميشود .
احدي از بني اميه برنميخواستند ، مگر اين كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن ميكردند :
حافظ ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق مينويسد :
حدثنا خالد بن يزيد عن معاوية قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تقنع سجية مجرم
وقلت فصدقت الذي قلت بالذي فعلت فأضحى راضيا كل مسلم .
تاريخ مدينه دمشق ، ج50 ، ص96 .
خالد بن زيد از معاويه نقل ميكند : هر گاه فردي از بني اميه از جايش حركت ميكرد ، علي (عليه السلام) را لعن ميكرد ، عمر بن عبد العزيز او را لعن نكرد ؛ لذا شاعر: كثير العزة او را اين گونه ستايش مي كند :
تو به قدرت رسيدي و علي را سبّ و شتم نكردي و نترسيدي . تو نيك هستي و روش مجرمان را پيروي نكردي .
تو درآنچه گفتي راستگو بودي و آن را انجام دادي . پس همه مسلمانان از اين كار راضي بودند .
ابونعيم اصفهاني در حلية الأولياء مينويسد :
ثنا خالد بن يزيد عن جعونة قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر بن عبد العزيز فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تتبع سجية مجرم
حلية الأولياء ، ابو نعيم ، ج5 ، ص356 ، ط الثانيه ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1423 هـ .
ناسزاگويي به علي (عليه السلام) تا زمان عمر بن عبد العزيز ادامه داشت :
محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسند :
أخبرنا علي بن محمد عن لوط بن يحيى الغامدي قال كان الولاة من بني أمية قبل عمر بن عبد العزيز يشتمون عليا رحمه الله فلما ولي عمر أمسك عن ذلك .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج5 ، ص393 و سير اعلام النبلاء ، ج5 ، ص147 .
حاکمان بنی امیه قبل از عمر بن عبد العزیز ، به علی دشنام می دادند ؛ و وقتی که عمر به ولایت رسید از این کار دست کشید .
و نيز ذهبي در توصيف حاكمان بني مروان مينويسد :
في آل مروان نصب ظاهر سوى عمر بن عبد العزيز ... .
مروانيان غير از عمربن عبد العزيز دشمن علي بودند0
سير اعلام النبلاء ، ج 5 ، ص113 .
كان خلفاء بني أمية يسبون علياً رضي الله عنه من سنة إِحدى وأربعين وهي السنة التي خلع الحسن فيها نفسه من الخلافة إلى أول سنة تسع وتسعين آخر أيام سليمان بن عبد الملك فلما ولي عمر أبطل ذلك وكتب إِلى نوابه بإبطاله ... .
تاريخ أبي الفداء ، فصل في ذكر إبطال عمر بن عبد العزيز سب علي بن أبي طالب علي المنابر ، ج1 ، ص287 .
خلفاي بني اميه از سال چهل ويك كه سال خلع حسن بن علي از خلافت بود تا سال نودونه آخرين روزهاي حكومت سليمان بن عبد الملك و آغاز حكومت عمر بن عبد العزيز ، علي (عليه السلام) را سب ولعن ميكردند0
آلوسي ، مفسر نامآور اهل سنت در تفسير آيه : «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ ... » (النحل / 90) مينويسد :
أقامها عمر بن عبد العزيز حين آلت الخلافة إليه مقام ما كانو بنو أمية غضب الله تعالى عليهم يجعلونه في أواخر خطبهم من سب علي كرم الله تعالى وجهه ولعن كل من بغضه وسبه وكان ذلك من أعظم مآثره رضي الله تعالى عنه .
روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني ، آلوسي ، ج7 ، ص456 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1422 هـ .
عمر بن عبد العزيز ، زماني كه به خلافت رسيد ، احسان و نيكوكاري را به جاي ناسزاگويي به علي (عليه السلام) قرار داد وزنده كرد، بني اميه كه غضب خداوند بر آنها باد ، در پايان خطبههاي نماز جمعه تا زمان عمر بن عبد العزيز به علي (عليه السلام) ناسزا ميگفتند كه اين از بهترين آثار و افتخار عمر بن عبد العزيز به شمار ميرود .
ابن خلدون در تاريخش تصريح ميكند :
وكان بنو أمية يسبون عليا فكتب عمر إلى الآفاق بترك ذلك .
تاريخ ابن خلدون ، ج3 ، ص75 .
بني اميه به علي (عليه السلام) ناسزا ميگفتند تا اين كه عمر بن عبد العزيز به تمام سرزمينها نامه نوشت و دستور به ترك آن داد .
شيخ محمد بن علي ، مشهور به ابن العمراني در الإنباء في تاريخ الخلفاء مينويسد :
وكان بني امية كلهم يلعنون عليا ـ صلوات الله عليه وسلامه ـ علي المنبر ، فمذ ولي عمر بن عبد العزيز قطع تلك اللعنة .
الإنباء في تاريخ الخلفاء ، ابن العمراني ، ص51 ، ط الأولي ، دار الآفاق العربية ، مصر ، 1419 هـ .
تمامي بني اميه ، علي (عليه السلام) را بر فراز منبرها لعن ميكردند ، تا زماني كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد و دستور به ترك آن داد .
شهاب الدين احمد بن عبد الوهاب نويري در نهاية الأرب في فنون الأدب در فصل بيعت عمر بن عبد العزيز مينويسد :
وكان من أول ما ابتدأ به عمر بن عبد العزيز أن ترك سب علي بن أبي طالب رضي الله عنه على المنابر، وكان يسب في أيام بني أمية إلى أن ولي عمر فترك ذلك .
نهاية الأرب في فنون الأدب ، النويري ، ج21 ، ص216 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1424 هـ .
نخستين كاري كه عمر بن عبد العزيز انجام داد ، اين بود كه ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) را بر فراز منبرها ترك كرد ، در زمان بني اميه علي (عليه السلام) را سب ميكردند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز خليفه شد ، آن را ترك كرد .
حافظ جلال الدين سيوطي در تاريخ الخلفاء مي گويد :
كان بنو أمية يسبون علي بن أبي طالب في الخطبة فلما ولي عمر ابن عبد العزيز أبطله وكتب إلى نوابه بإبطاله .
تاريخ الخلفاء ، السيوطي ، ص194 ، ط الأولي ، مصر ، دار الفجر للتراث ، 1420 هـ .
بني اميه ، به علي بن أبي طالب (عليه السلام) در خطبههاي نماز دشنام ميدادند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد ، اين عمل را ترك كرد و به فرماندارانش دستور ترك آن را داد .
و نيز ابن أثير در تاريخش مينويسد :
كان بنو أمية يسبون أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام إلى أن ولي عمر بن عبد العزيز فترك ذلك وكتب إلى العمال في الآفاق بتركه .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 99 هـ ، ج5 ، ص42 .
بني اميه به علي دشنام می دادند ؛ تا زمانی که عمر بن عبد العزیز به حکومت رسیده این کار را ترک نمود و به نقاط مختلف بخشنامه کرد که این کار را ترک کنند .
خير الدين زركلي در كتاب الأعلام ، در ترجمه عمر بن عبد العزيز مينويسد :
وولي الخلافة بعهد من سليمان سنة 99 ه ، فبويع في مسجد دمشق . وسكن الناس في أيامه ، فمنع سب علي بن أبي طالب ( وكان من تقدمه من الأمويين يسبونه على المنابر ) .
الأعلام ، خير الدين الزركلي ، ج 5 ، ص50 .
عمر بن عبد العزيز ، در سال 99 هـ بعد از سليمان خلافت را به دست گرفت ، مردم در مسجد دمشق با وي بيعت كردند ، مردم در زمان وي آرام بودند ، پس وي از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه حاكمان پيش از وي از بني اميه بر فراز منبرها انجام مي دادند ، جلوگيري كرد .
مغيرة بن شعبة و سبّ امير المؤمنين :
خوارزمي ، مورخ مشهور اهل سنت در مقتل الحسين عليه السلام مينويسد :
در جلسهاي كه در حضور معاوية و امام حسن عليه السلام ، برگذار شده بود ، طرفداران بني اميه ، يكي يكي برخواستند و هر چه از دهانشان خارج شد ، نثار امام عليه السلام كردند تا اين كه مغيرة بن شعبة لعنة الله عليه برخواست و اين چنين سخن گفت :
إن علياً ناصب رسول الله صلي الله عليه وسلم في حياته ، وأجلب عليه قبل موته وأراد قتله ، فعلم ذلك من أمره رسول الله ، ثم كره أن يبايع أبا بكر حتي أتي به قوداً ، ثم نازع عمر حتي همّ أن يضرب عنقه ، ثم طعن علي عثمان حتي قتله ، و قد جعل الله سلطاناً لولي المقتول في كتابه المنزل ، فمعاوية ولي المقتول بغير حق ، فلو قتلناك وأخاك كان من الحق ، فو الله ما دم ولد علي عندنا بخير من دم عثمان ، و ما كان الله ليجمع فيكم الملك مع النبوة .
مقتل الحسين ، ج1 ، ص170 .
علي (عليه السلام) در زمان حيات پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) با وي دشمني ورزيد [نعوذ بالله] و قبل از مرگش اراده كشتن پيامبر را داشت ، و رسول خدا از اين قضيه آگاه شد . پس از رحلت پيامبر ، با ابوبكر بيعت نكرد تا او را به اجبار آوردند ، با عمر از درِ ستيز وارد شد كه نزديك بود عمر گردنش را بزند ، از عثمان بدگويي كرد تا او را به قتل رسانيد ؛ ولي خدا در قرآن براي هر كشتهاي ولي و خونخواهي قرار داده است ، و معاويه ولي عثمان بود ؛ پس اگر تو و برادرت را بكشيم سزاوار خواهد بود ، به خدا سوگند خون فرزندان علي نزد ما از خون عثمان بهتر نيست ، خداوند پادشاهي و نبوت را در شما قرار نداده است .
و ابن خلدون در تاريخش مينويسد :
كان المغيرة بن شعبة أيام امارته على الكوفة كثيرا ما يتعرض لعلى في مجالسه وخطبه ويترحم على عثمان ويدعو له .
تاريخ ابن خلدون ، ص603 .
مغيرة بن شعبه در زمان حكومتش در كوفه در خطبهها و مجالسش از علي بدگويي ميكرد و براي عثمان تقاضاي مغفرت مي نمود.
و ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسد :
كان المغيرة ينال في خطبته من علي ، وأقام خطباء ينالون منه .
سر اعلام النبلاء ، ج3 ، ص31 .
مغيره در خطبههايش از علي (عليه السلام) بدگويي ميكرد ، و خطيباني را ميگماشت كه از آن حضرت بدگويي كنند .
مروانيها و ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام)
ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و احمد بن حنبل در العلل مينويسد :
عن ابن عون عن عمير بن إسحاق قال كان مروان بن الحكم أميرا علينا ست سنين فكان يسب عليا كل جمعة على المنبر ثم عزل فاستعمل سعيد بن العاص سنتين فكان لا يسبه ثم عزل وأعيد مروان فكان يسبه فقيل يا حسن ألا تسمع ما يقول هذا فجعل لا يرد شيئا قال وكان حسن يجئ يوم الجمعة فيدخل في حجرة النبي ( صلى الله عليه وسلم ) فيقعد فيها فإذا قضيت الخطبة خرج فصلى ثم رجع إلى أهله .
تاريخ مدينه دمشق ، ج57 ، ص243 و العلل ، احمد بن حنبل ، ج3 ، ص176 .
عمير بن اسحاق ميگويد : مروان حكم در مدت شش سالي كه بر ما حكومت ميكرد ، هر جمعه در منبرش علي (عليه السلام) را سبّ ميكرد ، سپس او را عزل كردند و به مدت دو سال سعيد بن عاص والي شد و جاي مروان را گفت ؛ ولي او علي (عليه السلام) را سبّ نميكرد . به همين جهت عزل شد و مروان دوباره برگشت و بر ما والي شد و سبّ علي (عليه السلام) را شروع كرد . به امام مجتبي (عليه السلام) گفتند : مگر نمي شنوي كه چه ميگويد ؟ امام اعتنا نميكرد . آن حضرت روز جمعه به مسجد ميآمد و به دورن حجره پيامبر مي رفت و همان جا مي نشست ، پس از اتمام خطبه جمعه بيرون ميآمد و نمازش را ميخواند و به منزلش برميگشت .
سيوطي در تاريخ الخلفاء مي نويسد :
عن عمير بن إسحاق قال: كان مروان أميراً علينا فكان يسب علياً كل جمعة على المنبر وحسن يسمع فلا يرد شيئاً ثم أرسل إليه رجلا يقول له بعلي وبعلي وبعلي وبك وبك وما وجدت مثلك إلا مثل البغلة يقال لها من أبوك؟ فتقول أمي الفرس فقال له الحسن: أرجع إليه فقل له إني والله لا أمحو عنك شيئاً مما قلت بأن أسبك ولكن موعدي وموعدك الله .
تاريخ الخلفاء ، ترجمه امام حسن عليه السلام .
از عمير بن بن اسحاق نقل شده است كه گفت : فرمانده و امير بر ما مروان حكم بود كه در هر جمعه بر فراز منبر علي (عليه السلام) سبّ ولعن ميكرد ، فرزندش امام حسن ميشنيد ؛ ولي سخني نميگفت ، مروان كسي را فرستاد كه در حضور امام از خودش و پدرش بدگويي كرد و گفت : مانند تو نيافتم مگر استر و اسب ، از او پرسيدند پدرت كيست ؟ گفت : اسب . امام مجتبي (عليه السلام) فرمود : برو به مروان بگو من پاسخي نميدهم و همانند تو فحش نميدهم تا آثار خطا و گناهانت محو شود ؛ بلكه ديدار و وعده من و تو قيامت در محضر خداوند است .
لكنت زبان ، هنگام ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام) :
ابن أثير وبلاذري به نقل از عبد الله بن عبيد الله مينويسند :
وكان أبي إذا خطب فنال من علي رضي الله عنه تلجلج فقلت يا أبت إنك تمضي في خطبتك فإذا أتيت على ذكر علي عرفت منك تقصيرا ؟ قال : أو فطنت لذلك ؟ قلت : نعم . فقال يا بني إن الذين حولنا لو يعلمون من علي ما نعلم تفرقوا عنا إلى أولاده .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 100 هـ ، ج5 ، ص42 و انساب الأشراف ، ج8 ، ص195 .
پدرم هر گاه خطبه ميخواند و در آن مي خواست از علي (عليه السلام) بدگويي كند ، زبانش ميگرفت ، پرسيدم :چرا در خطبهات وقتي كه از علي (عليه السلام) ميخواهي سخن بگويي كلام و سخنت نارسا ميشود ؟ گفت : تو اين موضوع را فهميدهاي ؟ گفتم : آري ، گفت : فرزندم ! اگر آنچه از فضائل علي (عليه السلام) ما ميدانيم ، اين مردم بدانند از اطراف ما پراكنده شده و به فرزندان علي روي خواهند آورد .
علي (عليه السلام) را در منابر شرق و غرب عالم لعن ميكردند :
ياقوت حموي ، تاريخ نويس مشهور اهل سنت مينويسد :
لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ... منابر الحرمين مكة والمدينة .
معجم البلدان ، ج3 ، ص191 .
علي (عليه السلام) را بر منبرهايها شرق و غرب و منبرهاي مكه و مدينه لعن ميكردند .
ناسزا گويي به علي (عليه السلام) بر فراز هفتاد هزار منبر :
زمخشري ، مفسر و اديب نامآور اهل سنت مينويسد :
إنّه كان فى أيّام بنى اميّة أكثر من سبعين ألف منبر يلعن عليها علىّ بن أبى طالب بما سنّه لهم معاوية من ذلك.
ربيع الأبرار ، ج 2 ، ص186 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص79 به نقل از سيوطي .
در زمان بنو اميه ، بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه در آن علي (عليه السلام) به پيروي از سنتي كه معاويه بنا كرده بود ، لعن ميشد .
تواتر اخبار ناسزاگويي بني اميه :
شيخ محمود سعيد بن ممدوح ، بعد از نقل روايات و نصوصي در وقائع سبّ امير المؤمنين عليه السلام ميگويد :
الآثار في هذه الجريمة البشعة وأخبارها الشنيعة متواترة ، وهذه عظيمة تصغر عندها العظائم ، وجريمة تصغر عندها الجرائم وشنيعة تتلاشي أمام بشاعتها الشنائع .
غاية التبجيل ، محمود سعيد ، ص283 ، ط الأولي ، مكتبة الفقيه ، الإمارات ، 1425 هـ .
دلايل و شواهد بر اين گناه و خطاي زشت بيشمار و متواتر است . ومي توان گفت كه اين جنايت خشن به اندازهاي سنگين است كه ديگر جنايات بزرگ در برابرش كوچك و غير قابل ديدن است .
ناسزا گويي به اهل بيت عليهم السلام براي تقرب به دشمنان آنان :
قال أخبرنا مالك بن إسماعيل قال حدثنا سهل بن شعيب النهمي وكان نازلا فيهم يؤمهم عن أبيه عن المنهال يعني بن عمرو قال دخلت على علي بن حسين فقلت كيف أصبحت أصلحك الله فقال ما كنت أرى شيخا من أهل المصر مثلك لا يدري كيف أصبحنا فأما إذ لم تدر أو تعلم فسأخبرك أصبحنا في قومنا بمنزلة بني إسرائيل في آل فرعون إذ كانوا يذبحون أبناءهم ويستحيون نساءهم وأصبح شيخنا وسيدنا يُتقرب إلى عدونا بشتمه أو سبه على المنابر .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج 5 ، ص220 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 20 ، ص400 ترجمه امام علي بن الحسين و المنتخب من ذيل المذيل ، محمد بن جرير طبري ، ص120 .
منهال بن عمرو مي گوید : به نزد علی بن الحسین ( امام سجاد علیه السلام ) رفتم و عرضه داشتم : چگونه صبح کردید ( حال شما چگونه است ) خداوند کار شما را اصلاح نماید ؛ فرمودند : گمان نمی کردم که بزرگی از بزرگان شهر نداند حال ما چگونه است ؛ حال که نمی دانی برای تو خواهم گفت : ما در بین قوم خویش ، مانند بنی اسرائیل در بین فرعونیان شده ایم ؛ که فرزندانشان را می کشتند و زنانشان را زنده می گذاشتند ؛ و به خاطر نزدیکی به دشمنان ما ، بر روی منبر ها از بزرگ و سرور ما ( علی بن ابی طالب ) بدگویی کرده به ایشان جسارت می کنند .
نقل فضائل امير المؤمنين (عليه السلام) با سبّ آن حضرت جمع نميشود :
امام محمد بن ابراهيم الوزير اليماني ، در هنگام نقل فضائل جماعتي از روات و محدثين مينويسد:
روايتهم لفضائل علي عليه السلام وفضائل أهل البيت في أيام بني امية وهو عليه السلام ـ حاشا مع ذلك ـ يُلعنُ علي المنابر ولا يروي فضائله إلا من خاطر بروحه .
العواصم والقواسم في الذب عن سنة أبي القاسم ، ابن الوزير ، ج2 ، ص400 ، ط الثالثة ، مؤسسه الرسالة ، بيروت ، 1415 هـ .
سخن گفتن از فضائل علي و اهل بيت (عليهم السلام) در زمان بني اميه و سلطنت آنان امري غير ممكن و متتضاد بود ؛ چرا كه بني اميه وي را بر فراز منبرها لعن ميكردند و نقل فضائل با سبّ و لعن جمع نميشود .
بني اميه ، سزاوار سرزنش :
دكتر فرحان المالكي ميگويد :
فبنو أمية اذن يستحقون الذم لأنهم لم يغسموا ألسنتهم في البحث فقط ، وإنما تجاوزوا ذلك إلي اللعن علي المنابر وسفك الدماء ، و فرضوا هذا الظلم علي الأمة حتي جاءت الأجيال تعتقد أنهم مأجورون علي هذا !
مع سليمان العلوان في معاوية ، ص35 .
پس به همين جهت بني اميه سزاوار سرزنش و مذمت هستند ؛ زيرا آنان فقط به بد گويي علي (عليه السلام) اكتفا نكردند ؛ بلكه بر بالاي منبرها علي (عليه السلام) را لعن كرده و به خونريزي و كشتار اهل بيت (عليهم السلام) و يارانش دست زدند و اين ستم را بر همه امت لازم و واجب دانستند تا آن جا كه نسلهاي بعد آنها را به خاطر اين عمل مأجور دانستند .
استواري حكومت بني اميه با ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
ابن عساكر ، به نقل از امام سجاد عليه السلام مينويسد :
قال مروان بن الحكم ما كان في القوم أحد أدفع عن صاحبنا من صاحبكم يعني عليا عن عثمان قال قلت فما لكم تسبونه على المنبر قال لا يستقيم الأمر إلا بذلك.
تاريخ مدينة دمشق ، ج42 ، ص 438 و الصواعق المحرقة ، ابن حجر هيثمي ، ص 33 و النصائح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 114 از دار قطني و شرح نهج البلاغة ، ج13 ، ص220 .
مروان بن حکم به من گفت که در میان مردمان کسی نبود که از صاحب ما ( عثمان ) مانند صاحب شما (علی) دفاع کند ؛ گفتم : پس برای چه از او بر روی منبر ها بدگویی می کنید ؟ گفت : حکومت به جز این راه پا بر جا نمی ماند .
و بلاذري مي نويسد :
قال مروان لعلي بن الحسين : ما كان أحد أكف عن صاحبنا من صاحبكم . قال : فلم تشتمونه على المنابر ؟ ! ! قال : لا يستقيم لنا هذا إلا بهذا ! ! .
أنساب الأشراف ، ص 184.
مروان به علي بن الحسين گفت : کسی نبود که مانند صاحب شما از صاحب ما دفاع کند ؛ علی بن الحسین پاسخ داد : پس چرا او را بر روی منبر ها لعن می کنید ؟ گفت : کار ما جز با این کار برجا نمی ماند .
تحريف روايت منزلت :
خطيب بغدادي در تاريخ بغداد مينويسد :
قال إسماعيل بن عياش: رافقت حريزا من مصر الى مكة فجعل يسب عليا ويلعنه، وقال لي: هذا الذي يرويه الناس ان النبي (ص) قال لعلي: «انت مني بمنزلة هارون من موسى» حق، ولكن اخطا السامع.
قلت: فما هو ؟ قال: إنّما هو: «أنت منيبمكان قارون من موسى»، قلت: عمّن ترويه؟ قال: سمعت الوليد بن عبد الملك يقوله على المنبر.
تاريخ بغداد ، ج8 ، ص262 و تاريخ مدينة دمشق ، ج12 ،ص349 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج5 ، ص577 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج2 ، ص209 و تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج10 ، ص 122 و ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج3 ، ص389 شماره : 6894.
اسماعيل بن عياش گفته است : با حریز از مصر تا مکه همراه بودم ؛ پس از علی بد گفته و حضرت را لعن می کرد ؛ و به من گفت : این روایتی که برای مردم نقل می کنی که پیامبر ( صلی الله علیه وآله وسلم ) به علی به می گفت : «جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه هارون نسبت به موسی است » این سند درست است اما شنونده اشتباه کرده است !!!
گفتم پس درست آن چیست ؟ گفت : پیغمبر گفته اند « جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه قارون نسبت به موسی است»!!! ؛ گفتم این را از چه کسی نقل می کنی ؟ گفت : این را از ولید بن عبد الملک شنیده ام که آن را بالای منبر می گفت !!!
تهمت خيانت به امير المؤمنين عليه السلام:
سمهودي در وفاء الوفاء مينويسد :
حدثنا هارون ابن عبد الملك بن الماجشون أن خالد بن الوليد بن الحارث بن الحكم بن العاص وهو ابن مطيرة قام على منبر رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يوم الجمعة فقال : لقد استعمل رسول الله على ابن ابى طالب رضى الله تعالى عنه وهو يعلم أنه خائن ، ولكن شفعت له ابنته فاطمة رضى الله عنها .
وداود بن قيس في الروضة فقال : أس أي يسكته .
قال : فمزّق الناس قميصا كان عليه شقائق حتى وتروه وأجلسوه وحذراً عليه منه، وقال رأيت كفاً خرجت من القبر قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وهو يقول: كذبت يا عدوّ اللّه كذبت يا كافر، مراراً.
وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ، ج4 ، ص 356 و ينابيع المودة ، ج2 ، ص372 ، به نقل از أبي الحسن يحيى در كتاب أخبار المدينة .
حارث بن حكم بن عاص ( فرزند مطیرة) در روز جمعه بر روی منبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ایستاده و گفت : رسول خدا علی بن ابی طالب را به کار گمارد با این که می دانست او خیانت کار است ؛ اما دخترش فاطمه واسطه او برای این کار شد .
داوود بن قیس نیز در مسجد رسول خدا بود : پس به او اشاره کرد که ساکت باش .
اما مردم پیراهنی را که بر تن او (خالد بن ولید) بود پاره کردند تا اینکه او را لخت کرده و نشاندند اما بر وی نگران بودند ؛ پس دستی از قبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بیرون آمده و می گفت : ای دشمن خدا دروغ گفتی ای کافر و چندین بار این کلام را تکرار کرد .
تهمت ارتداد به امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسكافي مينويسد :
أن معاوية وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي عليه السلام ، تقتضي الطعن فيه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هريرة وعمرو بن العاص والمغيرة بن شعبة ، ومن التابعين عروة بن الزبير .
معاويه ، گروهي از صحابه و تابعين را گماشت تا روايات و احاديث دروغيني كه بيانگر نقض و بيزاري جستن از علي (عليه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتي هم براي آنان مقرر كرد كه از اين افراد ابوهريره ، عمروعاص ، مغيرة بن شعبة ، از اصحاب و عروة بن زبير از تابعان مي باشد .
بعد در ادامه مينويسد :
روى الزهري أن عروة بن الزبير حدثه ، قال : حدثتني عائشة قالت : كنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : يا عائشة ، إن هذين يموتان على غير ملتي أو قال ديني .
زهري روايت كرده است كه عروة بن زبير براي او نقل كرد كه عايشه به من گفت : من پيش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علي عليه السلام وارد شد . رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : " اي عايشه ! اين دو نفر در حالي از دنيا ميرود كه بر غير ملت و يا دين من هستند " .
عباس و علي (عليه السلام) از اهل آتش هستند !
ابن أبي الحديد شافعي مينويسد :
وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : كان عند الزهري حديثان عن عروة عن عائشة في علي عليه السلام ، فسألته عنهما يوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحديثهما ! الله أعلم بهما ، إني لأتهمهما في بني هاشم . قال : فأما الحديث الأول ، فقد ذكرناه ، وأما الحديث الثاني فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : كنت عند النبي صلى الله عليه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( يا عائشة ، إن سرك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار فانظري إلى هذين قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلي بن أبي طالب .
عبد الرزاق از معمر نقل كرده است كه گفت : نزد زهري دو حديث به نقل از عروه و از عايشه در باره علي وجود داشت ، و لذا من از وي در باره آن دو حديث سؤال كردم ، گفت : با اين دو حديث و راويان آن چه كار بكنم ، خدا از آن دو نفر آگاهتر است ، من رابطه اين دو نفر را با به بني هاشم خوب نميدانم .
اما حديث اول كه گذشت (روايت قبلي) و اما حديث دوم اين است كه : عروة ميگويد : از عايشه شنيدم كه گفت : نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، فرمود : اي عايشه ! اگر دوست داري دو نفر از اهل آتش را ببيني ، پس به اين دو نفر بنگر ، نگاه كردم ديدم عباس و علي وارد شدند .
علي (عليه السلام) سبب بروز فاجعه در مدينه :
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مينويسد :
لما قدم أبو هريرة العراق مع معاوية عام الجماعة ، جاء إلى مسجد الكوفة ، فلما رأى كثرة من استقبله من الناس جثا على ركبتيه ، ثم ضرب صلعته مرارا ، وقال : يا أهل العراق ، أتزعمون أنى أكذب على الله وعلى رسوله ، وأحرق نفسي بالنار ! والله لقد سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول : ( إن لكل نبي حرما ، وإن حرمي بالمدينة ، ما بين عير إلى ثور ، فمن أحدث فيها حدثا فعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين ) ، وأشهد بالله أن عليا أحدث فيها : فلما بلغ معاوية قوله أجازه وأكرمه وولاه إمارة المدينة .
شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص67 .
وقتي ابو هريره در سال خشکسالی همراه با معاویه به عراق آمد ، به مسجد کوفه آمده و وقتی که جمعیت زیاد استقبال کننده از خویش را دید ، دوزانو نشسته و سپس چند بار دست بر سر کچل خویش کشیده و گفت : ای اهل عراق ؛ آیا گمان دارید که من به خدا و رسول خدا دروغ می بندم و خود را با آتش می سوزانم ؟ قسم به خدا از رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم شنیدم که می گفت : هر پیامبری حرمی دارد و حرم من مدینه است ؛ از بین منطقه عیر تا ثور ؛ پس هرکس که در آن سبب بروز فاجعه شود لعنت خداوند ملائکه و همه مردمان بر او باد ؛ و خدا را شاهد می گیرم که علی در مدینه سبب بروز فاجعه شده است !!!
وقتی که این خبر به معاویه رسید ، او را جایزه داده و گرامی داشته و او را حاکم بر مدینه قرار داد .
چهار صد هزار درهم جايزه جعل حديث در مذمت امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مينويسد :
أن معاوية بذل لسمرة بن جندب مائة ألف درهم حتى يروي أن هذه الآية نزلت في علي ( ع ) ( ومن الناس من يعجبك قوله في الحياة الدنيا ويشهد الله عليما في قلبه وهو ألد الخصام . وإذا تولى سعى في الارض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل والله لا يحب الفساد ) . وأن الآية الثانية نزلت في ابن ملجم وهي قوله تعالى : ( ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضاة الله ) فلم يقبل ، فبذل له مائتي ألف درهم ، فلم يقبل ، فبذل له أربعمائة ألف درهم فقبل .
إستجاب لمعاوية جمع من الصحابة والتابعين ، فأصابوا من دنيا معاوية العريضة . وخالفه آخرون ، فأصابهم التشريد والتقتيل ، ووقعت بين الطرفين معارك ضارية كانت نتائجها آلاف الاحاديث الموضوعة التي ورثناها اليوم من جانب ، ومن جانب آخر آلاف الضحايا البريئة من خيار المسلمين . وكان سمرة هذا ممن امتثل أوامر معاوية ، فأصاب الامرة في البصرة فأسرف في قتل من خالفه
شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 73 .
معاویه به سمرة بن جندب صد هزار درهم داد تا اینکه روایتی جعل کند که این آیه که « ومن الناس من یعجبک قوله ...» در مورد علی نازل شده است و نیز آیه « ومن الناس من یشری نفسه ...» در مورد ابن ملجم ؛ اما او قبول نکرد ؛ پس چهارصد هزار درهم دیگر به او داد و او قبول کرد .
عده ای از مهاجرین و انصار ، به در خواست معاویه پاسخ مثبت دادند و از دنیای بزرگ معاویه بهره مند شدند ؛ اما عده ای دیگر با او مخالفت کردند ، و دچار تبیعد و کشتار شدند ؛ و بین دو گروه درگیری های سختی درگرفت که نتیجه آن از یک سو هزاران روایت جعلی بود که ما آن ها را به ارث برده ایم ؛ و از سوی دیگر هزاران قربانی بی گناه از خوبان مسلمانان ؛ این سمرة که در مورد او گفتیم از کسانی بود که دستور معاویه را اطاعت کرد ، پس به حکومت بصره رسیده و در کشتن مخالفینش خونریزی بسیار کرد .
نزول آيه «تولي كبره» در مذمت علي (عليه السلام)
عن الزهري قال كنت عند الوليد بن عبدالملك فتلا هذه الآية والذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم قال نزلت في علي بن أبي طالب كرم الله وجهه قال الزهري أصلح الله الأمير ليس كذا أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها قال وكيف أخبرك قال أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها أنها نزلت في عبدالله بن أبي سلول المنافق .
حلية الأولياء ، ابونعيم اصفهاني ، ترجمه زهري ، ج3 ، ص369 .
از زهری روایت شده است که گفت : نزد ولید بن عبد الملک بودم ؛ پس این آیه را خواند که « والذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم » گفت : این آیه در مورد علی نازل شده است ؛ زهری گفت : خداوند گره از کار امیر بگشاید ؛ اینچنین نیست ؛ عروه در این زمینه از عایشه برای من روایت کرده است ؛ ولید گفت : چه گفته است ؟ پاسخ داد : او گفته است که در مورد عبد الله بن أبی سلول منافق نازل شده است .
كشتن هر كودكي كه نامش علي باشد :
دشمني با امير المؤمنين عليه السلام تا جايي ادامه يافت كه نامگذاري به نام آن حضرت در جامعه ممنوع شد و هر كس نامش علي بود ، كشته ميشد . مزي در تهذيب الكمال و ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسند :
وقال سلمة بن شبيب سمعت أبا عبد الرحمن المقرئ يقول كانت بنو أمية إذا سمعوا بمولود اسمه علي قتلوه فبلغ ذلك رباحا فقال هو علي وكان يغضب من علي ويجرح على من سماه به .
تهذيب الكمال ، ج20 ،ص 429 ، ترجمة علي بن رباح و سير أعلام النبلاء ، ج5 ، ص102 و ج7 ، ص412 .
بنی امیه وقتی می شنیدند که نوزادی نامش علی است او را می کشتند ؛ این خبر به رباح رسید ؛ كه نام او علی بود ؛ اما از نام علی بدش می آمد و کسی را که او را به این نام صدا می زد زخمی می کرد .
اين سنت زشت تا جايي ادامه يافت كه هر كس نامش «علي» بود ، از نامش خجالت ميكشيد . ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان مينويسد :
علي بن الجهم السلمي: ... مشهوراً بالنصب كثيراً الحط على علي وأهل البيت وقيل أنه كان يلعن أباه لم سماه علياً .
لسان الميزان ، ج4 ، ص 210 .
علي بن جهم سلمي : ... مشهور به دشمنی با اهل بیت است ؛ و بسیار بر علی و اهل بیت خورده می گرفت ؛ و پدر خودش را نفرین می کرد که چرا او را علی نامگذاری کرده است .
كشتن و زنداني كردن شيعيان در تمامي شهرها :
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه مينويسد :
أنّ أبا جعفر محمد بن على الباقر عليه السلام قال لبعض أصحابه: يا فلان! ما لقينا من ظلم قريش إيّانا وتظاهرهم علينا، وما لقي شيعتنا ومحبّونا من الناس ... فقتلت شيعتنا بكلّ بلدة، وقطعت الأيدى والأرجل على الظنّة، وكان من يذكر بحبّنا والانقطاع إلينا، سُجن، أو نُهب ماله، أو هُدمت داره.
شرح نهج البلاغه ، ج11 ، ص43 .
ابو جعفر محمد بن علی باقر ( امام محمد باقر) علیه السلام به یکی از یاران خویش فرمودند : ای فلانی ؛ ما از ظلم قریش نسبت به خودمان و دشمنی ایشان با ما چه ها کشیدیم ! و شیعیان ما و دوست داران ما در بین مردم نیز چه ها کشیده اند ! ... پس شیعیان ما را در هر شهری کشتند ؛ و دست ها و پاها را به خاطر اتهام ( به شیعه بودن ) قطع کردند . و هر کس که مشهور به دوست داشتن ما و ارتباط با ما بود زندانی می شد و یا مال او به غارت می رفت و یا خانه اش ویران می گشت .
و نيز ابن أبي الحديد مينويسد :
كتب معاوية نسخة واحدة الى عماله بعد عام المجاعة أن برئت الذمة ممن روى شيئا من فضل ابى تراب واهل بيته فقامت الخطباء في كل كورة وعلى كل منبر يلعنون عليا ويبرءون منه ويقعون فيه وفي أهل بيته وكان أشدّ الناس بلاء حينئذ أهل الكوفة؛ لكثرة من بها من شيعة على عليه السلام، فاستعمل عليهم زياد بن سميّة وضمّ إليه البصرة فكان يتتبّع الشيعة وهو بهم عارف لأنّه كان منهم أيّام على عليه السلام، فقتلهم تحت كلّ حجر ومدر، وأخافهم، وقطع الأيدى والأرجل، وسمل العيون، وصلبهم على جذوع النخل وطرفهم وشرّدهم عن العراق، فلم يبق بها معروف منهم.
شرح نهج البلاغة ، ج11 ، ص 44 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 72 .
معاویه بعد از سال خشکسالی ، نامه ای به یکی از کارگزاران خویش نوشت که هرکس که چیزی از فضیلت های ابو تراب ( امیر مومنان علی علیه السلام ) و خاندان او را نقل کند ، در مقابل او هیچ گونه مسئولیتی شما را تهدید نمی کند ( هرچه با وی کردید جایز است ) ؛ پس سخنرانان در هر منطقه و بر هر منبری علی را لعن کرده واز او بیزای می جستند و به او و اهل بیت او دشنام می دادند ؛ و بیچاره ترین مردمان در آن زمان مردم کوفه بودند ؛ زیرا شیعه علی علیه السلام در آن شهر زیاد بود ؛ پس معاویه زیاد بن سمیه را حاکم بر آنجا قرار داده و بصره را نیز تحت امر او قرار داد ؛ او به دنبال شیعیان می گشت – او شیعیان را می شناخت ، زیرا در زمان خلافت علی علیه السلام از طرفداران او بود – پس ایشان را حتی در زیر هر سنگ و کلوخی پیدا کرده و می کشت ؛ و یا تهدید می کرد ؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور می نمود ؛ و ایشان را بر تنه های درخت خرما به دار می کشید ؛ و یا از عراق بیرون می کرد ؛ تا جایی که کسی از شیعیان شناخته شده در عراق باقی نماند .
سزاي مقاومت كنندگان در برابر ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
در دوران بني اميه ، نه تنها خود آنها امير المؤمنين عليه السلام را در منابر و خطبههاي نماز جمعه لعن ميكردند ؛ بلكه حتي اگر كسي از اين كار امتناع مي كرد و به امير المؤمنين ناسزا نميگفت ، او را مورد اذيت و آزار قرار ميدادند ؛ تا جايي كه در بسياري جان وي را نيز ميگرفتند .
كشتن نسائي به خاطر نقل فضائل امير المؤمنين عليه السلام :
نسائي ، از برجستهترين علما و محدثين اهل تسنن است كه كتاب «سنن» وي يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار ميرود . مزي در ترجمه وي ميگويد :
أحد الأئمّة المبرزين والحفّاظ المتقنين والأعلام المشهورين.
تهذيب الكمال ، ج1 ، ص329 .
او يكي از پیشوایان برجسته و حافظان استوار و بزرگان مشهور بود .
و ابن كثير در باره او ميگويد :
الإمام في عصره ، والمقدم على أضرابه وأشكاله وفضلاء دهره ، رحل إلى الآفاق.
البداية والنهاية ، ج11 ، ص123 .
پیشوای زمان خویش ، و کسی که بر همشغلان و همنظران و بزرگان زمان خویش پیشی گرفت ؛ و به شهر های مختلف مسافرت کرد .
وي كتابي دارد به نام خصائص امير المؤمنين علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه در آن فضائل امير المؤمنين عليه السلام را نقل كرده است . انگيزه وي از تأليف اين كتاب اين بوده است كه وقتي وي وارد دمشق شد ، ديد كه مردم از علي (عليه السلام) متنفر هستند و از آن حضرت بدگويي ميكنند ، شروع به نوشتن اين كتاب كرد ؛ چنانچه ابن كثير سلفي مينويسد :
وأنه إنما صنف الخصائص في فضل علي وأهل البيت ، لأنه رأى أهل دمشق حين قدمها في سنة ثنتين وثلاثمائة عندهم نفرة من علي .
البداية والنهاية ، ج11 ، ص141 .
او کتاب خصائص را در برتری علی و اهل بیت او نوشت ؛ زیرا او مردمان دمشق را در سال 302 دید که از علی نفرت دارند .
اما از آن جايي كه مردم دمشق به پيروي از همان سنتي كه معاويه پايه گذارش بود ، به بدگويي از امير المؤمنين عليه السلام خو گرفته و با تنفر از آن حضرت بزرگ شده بودند ، نتوانستند تحمل كنند كه كسي در فضائل آن حضرت كتابي بنويسد ؛ اما در آن اثري از فضائل معاويه ديده نشود ؛ از اين رو از نسائي خواستند كه در فضائل معاويه نيز كتابي بنويسد ؛ اما وقتي با مقاومت نسائي روبرو شدند ، چنان او را كتك زدند كه از دنيا رفت .
علامه ابن جوزي و بسيار ديگر از بزرگان اهل تسنن در سبب كشته شدن نسائي ميگويد :
إنّ النسائي خرج من مصر في آخر عمره إلى دمشق ، فسئل بها عن معاوية وما جاء في فضائله ! فقال : لا يرضى رأسا برأس حتى يفضل ! فما زالوا يدفعون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد وحمل إلى الرملة أو مكة فتوفي بها .
المنتظم ، ج6 ، ص131 و تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج2 ، ص700 و سير أعلام النبلاء ، ذهبي ، ج14 ، ص132 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 1 ، ص132 و ... .
نسایی در آخر عمر خویش از مصر به دمشق رفت ؛ پس در آنجا از او در مورد معاویه و فضیلت های او سوال کردند ؛ پس گفت : آیا به این که او را هم شان علی دانستید راضی نشدید ، حال می خواهید او را از علی برتر کنید ؟
پس آنقدر به بیضه او زدند تا او را از مسجد بیرون کردند ؛ او را به رمله یا مکه بردند و در آنجا از دنیا رفت .
و ابن كثير ميگويد :
ودخل دمشق فسأله أهلها أن يحدّثهم بشئ من فضائل معاوية ، فقال : أما يكفي معاوية أن يذهب رأسا برأس حتى يروى له فضائل ! فقاموا إليه فجعلوا يطعنون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد .
البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج11 ، ص 140 .
او به دمشق رفت ؛ پس اهل شام از او خواستند که در مورد فضیلت های معاویه برای ایشان سخن گوید ؛ گفت : آیا برای معاویه بس نبود که همسنگ علی شد ؟ حال می خواهد برای او فضیلت نیز نقل کنند ؟ پس به او هجوم آورده آن قدر به بیضه او زدند تا از مسجد بیرونش کردند .
قطع گردن ظهير الدين اردبيلي به خاطر عدم اعتقاد به وجوب مدح صحابه :
>ابن عماد حنبلي در شذرات الذهب مينويسد :
ظهير الدين الأردبيلي الحنفي الشهير بالقاضي زاده ... كان عالماً كاملاً صاحب محاورة ووقار وهيبة وفصاحت و كانت له معرفة بالعلوم خصوصاً الأنشاء والشعر و كان يكتب الخط الحسن ... قال أن مدح الصحابة علي المنبر ليس بفرض ولا يخل بالخطبة فقبض عليه مع أحمد باشا الوزير يوم الخميس عشري ربيع الثاني و قطع (قطعت) رأس صاحب الترجمة [ظهير الدين ] وعلق (علقت) علي باب زويلة بالقاهرة .
شذرات الذهب في اخبار من ذهب ، أبي الفلاح عبد الحي بن العماد الحنبلي ، المجلد الرابع ، جزء 8 ، ص173 ، دار الكتب العلمية ، بيروت .
ظهیر الدین اردبیلی حنفی مشهور به قاضی زاده ... او عالم کامل و صاحب سخن و وقار و هیبت و فصاحت بود و با علوم مخصوصا انشا و شعر آشنایی داشت و خطش نیکو بود ...
او گفت که ستایش کردن از صحابه بر روی منبر ( جمعه ) واجب نیست و نگفتن آن به خطبه صدمه ای نمی زند ؛ پس او را در روز پنجشنبه دهم ربیع الثانی با احمد باشای وزیر گرفتند ؛ و دست او را قطع کرده و بر باب زویله قاهره آویزان کردند .
شلاق زدن ابن أبي ليلي :
ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسد :
روي عن أبي حصين ، أن الحجاج استعمل عبد الرحمن بن أبي ليلى على القضاء ثم عزله ، ثم ضربه ليسب أبا تراب رضي الله عنه ، وكان قد شهد النهروان مع علي .
سير اعلام النبلاء ، ج4 ، ص267 .
از ابو حصين نقل شده است كه گفت : حجاج بن عبد الرحمن بن أبي ليلي را كه از همراهان و شركت كنندگان در جنگ نهروان و در ركاب و از همراهان علي (عليه السلام) بود ، به عنوان قاضي منصوب كرد ، سپس عزلش نمود و او را ميزد تا علي (عليه السلام) را سبّ كند .
مجلس را با لعن ابو تراب به پایان ببرد :
حدثني جنادة بن عمرو بن الجنيد بن عبد الرحمن المري عن أبيه عن جده الجنيد بن عبد الرحمن قال دخلت من حوران آخذ عطائي فصليت الجمعة ثم خرجت إلى باب الدرج فإذا عليه شيخ يقال له أبو شيبة القاص يقص على الناس فرغب فرغبنا وخوف فبكينا فلما انقضى حديثه قال اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فلعنوا أبا تراب عليه السلام .
فالتفت عن يميني فقلت له فمن أبو تراب قال علي بن أبي طالب ابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته وأول الناس إسلاما وأبو الحسن والحسين
جنید بن عبد الرحمن می گوید : از حوران به شهر آمدم تا سهم خود را از بیت المال بگیرم ؛ پس نماز جمعه را خواندم ؛ سپس به سمت درب درج رفتم ؛ در آنجا پیرمردی مشهور به ابو شیبة قصه گو بود که برای مردم قصه تعریف می کرد ؛ او به آخرت دعوت نمود ، پس ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم و ما را از عذاب ترساند ؛ پس گریه کردیم ؛ وقتی که کلامش به پایان رسید گفت : مجلس را با لعن ابو تراب به پایان برید ؛ پس همگی ابو تراب را لعنت کردند !!!
پس من به کسی که در سمت راست من بود نظر کرده به و به او گفتم : ابو تراب کیست ؟ پاسخ داد : او علی بن ابی طالب پسر عموی رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) و شوهر دختر او و اولین کسی است که اسلام آورد و پدر حسن و حسین.
فقلت ما أصاب هذا القاص فقمت إليه وكان ذا وفرة فأخذت وفرته بيدي وجعلت ألطم وجهه وأنطح برأسه الحائط وصاح واجتمع أعوان المسجد فوضعوا ردائي في رقبتي وساقوني حتى أدخلوني على هشام بن عبد الملك وأبو شيبة يقدمني فصاح يا أمير المؤمنين قاصك وقاص آبائك وأجدادك أتى إليه اليوم أمر عظيم .
پس به او گفتم : این قصه گو سخن درستی نگفته است . پس به سمت او رفتم – او ریش پری داشت – پس ریش او را با دستم گرفته و به صورت او زدم و سرش را به دیوار کوبیدم ؛ پس فریاد کشید و یاران او از مسجد بیرون آمده گرد ما جمع شدند و لباس من را به گردنم انداخته و من را با زور می راندند ؛ تا اینکه من را به نزد هشام بن عبد الملک بردند در حالیکه ابو شیبة من را به جلو می برد . پس فریاد زد که ای امیر المومنین ؛ قصه گوی شما و پدران شما و اجداد شما امروز بر او مصیبت بزرگی وارد شده است !!!
قال من فعل بك هذا فالتفت إلى هشام وعنده أشراف الناس فقال أبو يحيى متى قدمت فقلت أمس وكنت على المصير إلى أمير المؤمنين فأدركتني الجمعة فصليت وخرجت إلى باب الدرج فإذا هذا الشيخ قائم يقص فجلست إليه فقرأ فسمعنا فرغب من رغب وخوف من خوف ودعا فأمنا وقال في آخر كلامه اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فسألت من أبو تراب فقيل علي بن أبي طالب أول الناس إسلاما وابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وأبو الحسن والحسين وزوج ابنة رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) فوالله يا أمير المؤمنين لو ذكر هذا قرابة لك بمثل هذا الذكر ولعنه بمثل هذا اللعن لأحللت به الذي أحللت به فكيف لا أغضب لصهر رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته
هشام گفت : چه کسی با تو چنین کرده است ؟ پس من به هشام نظر کردم – در حالیکه بزرگان مردم در کنار او بودند – پس ابو یحیی به من گفت : کی آمدی ؟ گفتم دیروز ؛ و می خواستم به نزد امیر المومنین بیایم ؛ پس به نماز جمعه رسیدم ؛ نماز را خواندم و به سوی درب درج رفتم ؛ که این پیرمرد را دیدم که ایستاده داستان تعریف می کند ؛ پس نشستم و گوش فرا دادیم ؛ پس به آخرت دعوت نمود و ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم ؛ و از عذاب ترسانید و دعا کرد ؛ پس ما نیز آمین گفتیم ؛ اما در انتهای کلام خویش گفت : محلس خویش را با لعن ابو تراب پایان برید ؛ پس سوال کردم ابو تراب کیست ؟ گفتند : او علی بن ابی طالب اولین کسی است که اسلام آورد و پسر عموی رسول خدا و پدر حسن و حسین و شوهر دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم است ؛ پس قسم به خدا که ای امیر المومنین اگر یکی از بستگان شما چنین فامیلی را در نزد شما یاد نماید و چنین او را لعن کند ، شما نیز برای آن شخص همین کار را جایز می دانستی ؛ پس چگونه برای داماد رسول خدا و شوهر دختر او خشمگین نشوم ؟
قال فقال هشام بئس ما صنع ثم عقد لي على السند ثم قال لبعض جلسائه مثل هذا لا يجاورني ها هنا فيفسد علينا البلد فباعدته إلى السند فقال لنا بشر بن عبد الوهاب وهو ممثل على باب السند بيده اليمنى سيف وبيده اليسرى كيس يعطي منه ومات الجنيد بالسند ... .
هشام گفت : چه بد کاری انجام داده است ! سپس برای من حکم امارت سند را نوشت ؛ سپس به یکی از نزدیکان خویش گفت : مثل این شخص نباید در این جا در نزدیکی ما باشد ؛ تا شهر را بر ضد ما خراب کند ، پس او را به سند فرستادم ؛ پس بشر بن عبد الوهاب که نماینده باب سند بود به ما گفت : که او ( جنید ) در دست راست خویش شمشیری می گرفت و در دست چپش کیسه ای پول که از آن به مردم می داد ؛ و در سند نیز از دنیا رفت .
تاريخ مدينه دمشق ، ج11 ، ص291 .
آب كشى جاي نشستن كسي كه حديث طير را نقل كرده بود :
ذهبي در تذكرة الحفاظ مينويسد :
ابن السقاء الحافظ الامام محدث واسط أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان الواسطي ... قال السلفي سألت الحافظ خميسا الحوزي عن ابن السقاء فقال : هو من مزينة مضر ولم يكن سقاء بل لقب له ، موجوه الواسطيين وذوي الثروة والحفظ ، رحل به أبوه فأسمعه من أبى خليفة وأبى يعلى وابن زيدان البجلي والمفضل ابن الجندي وبارك الله في سنه وعلمه ، واتفق انه أملى حديث الطير فلم تحتمله نفوسهم فوثبوا به وأقاموه وغسلوا موضعه .
تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج3 ، ص966 ، ترجمه ابن السقاء .
ابن سقاء ... سلفی گفته است : از حافظ خمیس حوزی در مورد ابن سقاء سوال کردم ؛ پس گفت : او از مزینه از قبیله مضر است ؛ و سقا نبود ؛ بلکه به این لقب مشهور بود ؛ او سر شناس مردم واسط و صاحب ثروت و حافظه ای خوب بود ؛ پدرش او را به مسافرت برد ؛ پس از ابی خلیفه و ابی یعلی و ابن زیدان بجلی و مفضل بن جندی روایت شنید ، و خداوند نیز به او در علم و عمرش برکت داد ؛ و روزی از روزها داشت حدیث طیر (از فضائل امیر مومنان را ) املاء می کرد ؛ اما ایشان نتوانستند که این روایت را تحمل کنند ؛ پس به او هجوم آورده و او را از جای خویش بلند کردند و جای او را آب کشیدند .
هزار تازيانه ، جزاي نقل فضائل حسنين عليهما السلام :
ابن حجر عسقلاني در تهذيب و التهذيب و بسياري از بزرگان اهل سنت نوشتهاند:
وقال ابن أبي حاتم سألت أبي عن نصر بن علي وأبي حفص الصيرفي فقال نصر أحب إلي وأوثق وأحفظ من أبي حفص قلت فما تقول في نصر قال ثقة وقال النسائي وابن خراش ثقة وقال عبيد الله ابن محمد الفرهياني نصر عندي من نبلاء الناس وقال أبو علي بن الصواف عن عبد الله ابن أحمد لما حدث نصر بن علي بهذا الحديث يعني حديث علي بن أبي طالب أن رسول الله صلى الله عليه وسلم أخذ بيد حسن وحسين فقال من أحبني وأحب هذين وأباهما وأمهما كان في درجتي يوم القيامة . أمر المتوكل بضربه ألف سوط فكلمه فيه جعفر بن عبد الواحد وجعل يقول له هذا من فعل أهل السنة فلم يزل به حتى تركه .
تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 10 ، ص 384 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 29 ، ص 360 و تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي ، ج 13 ، ص 289 و... .
ابن ابی حاتم گفته است : از پدرم در مورد نصر بن علی و ابی حفص صیرفی پرسیدم ؛ پس گفت : نصر را بیشتر دوست دارم و او مورد اطمینان تر و دارای حافظه ای بهتر از ابی حفص است ؛ پس به او گفتم : در مورد نصر چه می گویی ؟ گفت : مورد اطمینان است ؛ و نسایی و ابن خراش نیز گفته اند او مورد اطمینان است ؛ و عبید الله بون محمد فرهیانی نیز گفته است : در نظر من نصر از دانشمندان مردم است ؛ و ابو علی بن صواف از عبد الله بن احمد نقل کرده است که وقتی نصر بن علی این روایت را گفت که « رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم دست حسن و حسین را گرفته و فرمودند که هرکس من را دوست می دارد ، پس این دو را و پدرشان و مادرشان را نیز دوست بدارد ، با من در رتبه من در روز قیامت خواهد بود » ، متوکل دستور داد که به او هزار تازیانه بزنند ؛ پس جعفر بن عبد الواحد در این زمینه با متوکل سخن گفت و به او گفت : این روایت از عقاید و رفتار اهل سنت است ( مربوط به شیعه نیست ) تا اینکه او را رها کرد ( دستور داد او را تازیانه نزنند)!!!
شكستن منبر حاكم نيشابوري به علت عدم نقل فضائل معاويه :
سمعت أبا عبد الرحمن السلمي يقول : دخلت على أبي عبد الله الحاكم وهو في داره لا يمكنه الخروج إلى المسجد من أصحاب أبي عبد الله بن كرام ، وذلك أنهم كسروا منبره ومنعوه من الخروج ، فقلت له : لو خرجت وأمليت في فضائل هذا الرجل شيئا لاسترحت من هذه المنحة . فقال : لا يجيء من قلبي ، ) لا يجيء من قلبي ، يعني معاوية .
تاريخ الاسلام ذهبي ، ج28 ، ص132 و سير أعلام النبلاء ، ج17 ، ص175و ... .
از ابا عبد الرحمن سلمی شنیدم که می گفت : به نزد ابو عبد الله حاکم نیشابوری رفتم در حالیکه او در خانه خویش بود و از ترس یاران ابی عبد الله بن کرام نمی توانست به مسجد برود ؛ زیرا ایشان منبر او را شکسته بودند و او را ممنوع الخروج کرده بودند ؛ پس به او گفتم : ای کاش بیرون می آمدی و فضیلت های این شخص ( معاویه ) را می گفتی تا از این مشکل آسوده گردی ؛ گفت قلبم به من اجازه این کار را نمی دهد ؛
چهار صد ضربه شلاق ، جزاي كسي كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن نكرد :
عطيه بن سعد از راويان كتاب صحيح بخاري ، أبي داود ، ترمذي ، ابن ماجه و ... است . محمد بن سعد در الطبقات الكبري در ترجمه وي مينويسد :
فكتب الحجاج إلى محمد بن القاسم الثقفي أن ادع عطية فإن لعن علي بن أبي طالب وإلا فاضربه أربعمائة سوط واحلق رأسه ولحيته فدعاه فأقرأه كتاب الحجاج فأبى عطية أن يفعل فضربه أربعمائة وحلق رأسه ولحيته .
الطبقات الكبري ، ج6 ، ص304 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج7 ، ص201 .
حجاج به محمد بن قاسم ثقفی نامه نوشت که عطیه را بیاورد ؛ پس اگر علی بن ابی طالب را لعنت کرد که هیچ ؛ و گرنه او را چهارصد تازیانه بزن و سر و ریش او را بتراش ؛ پس او را احضار کردند ؛ و نامه حجاج را برای او خواند ؛ اما عطیه قبول نکرد ؛ پس او را چهار صد شلاق زدند و سر و ریش او را تراشیدند .
امتناع مردم سيستان از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
ياقوت حموي در معجم البلدان مينويسد :
قال الرهني : وأجل من هذا كله أنه لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها إلا مرة ، وامتنعوا على بنى أمية حتى زادوا في عهدهم أن لا يلعن على منبرهم أحد ... وأي شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول الله ، صلى الله عليه وسلم ، على منبرهم وهو يلعن على منابر الحرمين مكة والمدينة ؟
معجم البلدان ، ياقوت الحموي ، ج3 ، ص191 ، باب سجستان .
رهني گويد : برتر از همه اين اوصاف كه ذكر شد ، آن است كه بني اميه ، امير المؤمنين عليه السلام را در منابر شرق و غرب لعن مي كردند ؛ ولي در سيستان يكبار بيشتر نتوانستند . آنها از فرمان بني اميه سر پيچي كردند ؛ حتي در پيمان نامه شان اضافه كردند كه هيچ كس را بر منبرشان لعن نكنند ...
چه افتخاري بالاتر از اين كه آنها از فرمان ناسزاگويي به برادر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بر منبرشان سرپيچي كردند ؛ در حالي كه آن حضرت را بر منبرهاي مكه و مدينه لعن ميكردند .
زكريا بن محمد بن محمود قزويني در آثار البلاد و اخبار العباد مينويسد :
قال محمد بن بحر الذهبي[رهني] : لم تزل سجستان مفردة بمحاسن لم تعرف لغيرها من البلدان، ... وأجل من هذا كله أنهم امتنعوا على بني أمية أن يلعنوا علي بن أبي طالب على منبرهم.
آثار البلاد و اخبار العباد ، ج1 ، ص79 ، باب سيستان .
سجستان افتخاراتي دارد كه در شهرهاي ديگر ديده نشده است و بزرگترين همه آنها اين است كه در زمان بني اميه همه مردم آنجا از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب عليه السلام در منبرشان امتناع كردند .
امتناع مردم قزوين از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
امام رافعي در التدوين في اخبار قزوين مينويسد :
وكان عمال خالد بن عبد الله القسري وسائر عمال بني أمية يلعنون في هذا المسجد (مسجد قزوين) علياً رضي الله عنه حتى وثب رجل من موالي بني الجند وقتل الخطيب وانقطع اللعن من يومئذ .
التدوين في اخبار قزوين ، ج1 ، ص20 .
كارگزاران خالد بن عبد الله قسري و ساير كارگزاران بني اميه در مسجد قزوين امير المؤمنين عليه السلام را لعن كردند ؛ تا اين كه يكي از طرفداران بني الجند برخاست و خطيب را كشت ، از آن روز لعن بر امير المؤمنين عليه السلام در آن جا قطع شد .
*************
لازم به ذكر است كه در تدوين اين مقاله ، از كتاب القول العليّ في اثبات سب معاويه لسيدنا علي عليه السلام ، نوشته عادل كاظم عبد الله ، بيشترين استفاده را كردهايم .
گروه پاسخ به شبهات
مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
اگرچه نام سیستان برای همه ایرانیان مسلمان نوعی افتخار به شمارمی آید ومفاخر علمی فرهنگی,هنری وادبی ان مایه مباهات است .اما به باور مورخان وصاحبان اندیشه وقلم انچه بدرگترین افتخار مردم سیستان به شمار می آید به گونه ای که هرگز مورخان نتوانسته اند ان را نادیده انگارند طبری,یعقوبی ,ابن اثیر,سیوتی و دیگرودمورخان بزرگ اسلامی ان را به اختصار یا به شرح به نگارش درآورد,ماجرای عدم ناسزاگویی وسب و لعن امیرالمومنین علی (ع) میباشد حضرت علی (ع)درخطبه 56 نهج الباغه در این خصوص چنین اورده اند ((بدانیدکه پس ازمن مردی پرخور وشکم پرست برشماچیره خواهدشد که هرچه چنگش افتد بخوردو هر چه نباید طلب کند بکشیدش .ولی هرگزنتوانید.
ازشمامی خواهد که مرادشنام دهید وناسزاگویید وازمن بیزاری جویید اما دشنام وناسزابگویید.زیرابرای من مایه پاگی است وهم سبب رهایی شما ازمرگ.امابیزاری .ازمن بیزاری مجوید که من برفطرت اسلام زاده شده ام وبه ایمان وهجرت بردیگران سبقت گرفته ام.
خطیب جامع دران خطبه می خواند چون خطبه اش به پایان رسید برطبق عادت ورویه خود ازدشنام وناسزا به ابوتراب چیزی نگفته بود ناگهان مردم از هر سو فریاد براوردند.اه سنت .سنت.سنت راترک کردی!(4)این امرهمچون خنجری تیز بردل ال رسول فرورفته بود ودرد جانکاه ان به حدی بود که ازجمله شرطهای صلح میان حضرت امام حسن (ع)ومعاویه یکی نیز این بود که معاویه باید ناسزابه امیرالمومنین ولعنت براورادرنمازها ترک کند وعلی (ع)راجز به نیکی یاد ننماید.معاویه این رانپذیرفت ولی قبول کرد که وقتی حسن (ع)حاضر است ومی شنود به علی (ع)دشنام داده نشود ابن اثیر می گوید:پس به همین نیز وفا نکرد(5)
عین گفته ابن اثیرکه در(ص 405)ازالکامل فی التاریخ امده است .چنین است :وکانت الذی طلب الحسن من معاویه ان لا یشتم علیا فلم یجبه الی یحبه الی الکف عن شتم علی فطلب ان لا یشتهم وهویسمع فاجابه الی یسمع فاجا به الی ذالک ثم ام یف له به ایضا.این سنت سیئه وبدعت ناهنجار کار را بدان جارساند که (وقتی عبدالله بن علی به شام رفت وقصه مروان وقتل اورارخ داد وعبدالله درشام مقیم شد گروهی از متمکنان وسران شام راپیش ابوالعباس سفاح فرستاد وانها به حضور ابوالعباس سفاح قسم خوردند که پیش از ان که بنی عباس به خلافت برسند برای پیغمبر (ص) خویشاوندانی وخاندانی جز بنی امیه نمی شناختند (6) دراین میان اندک مردمانی بوده اند که تن به ننگ لعن علی نمی دادند وبا لطایف الحیل از دامی که بنی امیه برای آنان گشوده بودند به سلامت می جستند:حجر مدری گوید:علی بن ابی طالب مرا گفت :اگرازتوبخواهند که مرادشنام دهی چه خواهی کرد ؟گفتم این شدنی است؟فرمود:بلی ,گفت چه کنم؟فرمود:مرالعنت کن واز من تبری مجوی!روزگاری برامد تا برادرحجاج محمدبن یوسف که فرماندار یمن بود به من دستور داد که علی را لعن کن ومن گفتم امیر مرافرمان داده است که علی را لعن کن پس او را لعن کنید .خدایش لعنت کناد.ضمیر(ها)درالعنوه ولعنه الله هر دو به امیر باز میگردد.بااین همه جز یکی بدین حقیقت پی نبرد.
یکی از بارزترین نمونه های عنان گسیختگی معاویه در دشمنی علی وخاندانش وباافکار ,هدفها وایده های ایشان ان بود که در تمام قلمرو نفوذ خود لعن علی وال علی رابه صورت حتمی مقرر ورایج ساخت وبااین کار نخستین کسی شد که باب لعن اصحاب پیغمبرراگشود این سابقه ای است که بخاطران هیچ مومن دینداری بر اورشک نخواهد برد.معاویه برای اینکه افکار عمومی رابرای این بدعت بزرگ اماده سازد به تعبیرهای شیطنت امیز وپیش بینی شده ای متوسل شد.این تدبیر خیالی که هرچه بامبادی وافکار معاویه سازگار بود از مبادی واصول الهی فاصله داشت ,یکی از عجیب ترین حالات اجتماع وتاثیر پذیری سریع مردم ازهر موج تبلیغات قوی وتند است به ویژه اگر بادوعامل طمع مال وطمع مقام همراه باشد.
انصاف رامردم به چه چیز معاویه دلخوش بودندکه هم صدا با او علی حسن وحسین(ع)رالعن کردند وچه نقیصه ای در اهل بیت (ع)سراغ کرده بودند که به دلخواه معاویه زبان به دشنام ایشان گشودند؟شاید وی مردم را قانع ساخته بود که ان کسانی که در آغاز دعوت اسلام,بارسول اکرم 0ص)جنگیدند وان طایفه ای که حرام خدارا حلال وحلال خدا راحرام نمودند وآن عناصری که زنا را جای نسب شناختند وآن مردمی که پیمان ها را شکستند وسوگند هارانقض کرده اند وآن جانیانی که دست به خون بزرگان اسلام آلودند وبی گناهان را زنده به گور ساخته اند و نماز جمعه رادر روز چهارشنبه خوانده اند ,علی وال علی میباشند؟(9)
شاید (معاویه )هم به جای اینکه رنج قانع کردن مردم را می برد ,ازراه تطمیع وارد شده ویاحتی بدون اینکه انها راتطمیع کند دست به ارعاب وتهدید ایشان زده بود وبه جای کشید که لعن علی درمیان ایشان سنتی پابرجاشد که کودکان بابزرگ می شدند وپیران باآن میمردند به گمان قوی معاویه بود که این بدعت را سنت نامید وفریب خوردگان ریاست وزعامت اووگرفتاران اطاعت وفرمان برادری او نیز به میل واراده,همین نام را پذیرفتند وپس از او همه بر این بدعت شوم باقی ماندند.
درهمین زمینه می توان به سرزمین پرافتخار ومردم غیرتمند سیستان اشاره نمود که درتاریخ جایگاه ویژه ودرخشانی رابه خود اختصاص داده اند .این مردم دارای پشتوانه محکمی دراحترام وحمایت اهل بیت (ع)می باشند وشاهد این ,کتابهای تاریخی معتبر وگوناگونی است که مارادررسیدن به سر منزل مقصودهمواره یاری وهمراهی مینماید.
یاقوت حموی درمعجم البلدان بدان اشاره وپس از ذکر مقدمه ای گفته است:درجهان بازاریانی درست کارتر وکم نیرنگ تر از سیستانیان نتوان یافت .دگران دوست دارانند که بنده ومزدوروکودک باایشان دادوستدکنند واینان نه چنین اند ,دگربرجستگی اینان به اندوهگنان پرداختن است وبیچارگان را دریافتن,به نیکی فرمان رانند گرچه درآن راه (گوش و)بینی ازکف دهند.اماازهمه بالاترووالاتر:انگاه که برفراز منبرهای شرق وغرب علی (ع)راناسزامیگفتند اینان بدین کار دست نیازیدند ودرپیمان خویش بابنی امیه خواستار ان شدند که کس علی (ع)رالعن نکند ووکدام افتخار ازاین برتر که در حرمین شریفین این کار معمول بود واینان دشنام برادر پیامبراکرم رابرنمیتافتند .محمدبن مرادبن عبدالرحمان ,مترجم وادیب سده ی یازدهم هجری وصاحب کتاب معروف ((اثارالبلاد واخبارالعباد ))وقاضی نورا...شوشتریدر کتاب مجالس المومنین وحاج زین العابدین شیروانی در حدائق السیاحه وبسیاری دیگرازنویسندگان ومورخان,سرپیچی ازسب امام علی (ع)وخودداری از دستور بنی امیه در انجام این عمل زشت توسط مردم شجاع وحق طلب سیستان راثبت کرده اند .مولف کتاب مشهور ((احیاءالملوک))درصفحه هفت مقدمه کتاب یاد شده مینویسد:((هرچندمتصدیان معاویه وال مروان تکلیف سب امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)به ان جماعت نمودند ازاین معنی ابا کردند وافسوس وافسانه ان قوم قبول طبع سیستانیان نیفتاد . بالاخره از دارالظلم بنی امیه فرمان رسید چنانچه قبول امر ننمایند ازهرنفر یک مثقال طلا بازیافت نمایند ومردم بی اکراه ان وجه را ادا نمودند ,رفته رفته ان وجه افزایش یافته وبه ده مثقال طلا از هر نفر رسید چون بنی امیه دریافتندکه با لطوع والرغبه هر چیز که طلب شود میدهند ومرتکب ان عمل شنیع نمیشوند حکم کردند که در صورت امتناع دربازار سرهای زنان اکابرانجا رابتراشند تا به گفتن ان کلمه زشت راضی شوند اماان توفیق یافتگان به این امر راضی شدند وبه سب حضرت امیر راضی نشدند چون دیدن که به هیچ وجه به این گفت وگوهمداستان نشدند د ست از ایشان داشتند از ان زمان تابه حال به محبت اهل بیت راسخ وثابت قدمند ((ان الله لا یضیع اجر المحسنین.))
حاج زین العابدین شیروانی در کتاب بستان السیاحه در این خصوص چنین اورده است :((مردم سیستان همگی شیعه امامیه اند و فارسی زبان وبه فقراء وغرباء مهربانند وشجاع دلیر و در مراتب حمیت وغیرت بی نظیرند.در زمان بنی امیه بر منابر شرق وغرب ومکه ومدینه لعن علی بن ابیطالب کردند واهل سیستان از ان امتناع نمودند تا انکه در عهد نامه خود با بنی امیه لعن نا کردن ان حضرت را داخل ساختند. از اکابر ان دیار که به فضل تقوی اشتهار دارندجریر بن عبدالله است که از اصحاب امام جعفر صادق (ع) بود وخلیل سجستانی که تاریخ ال محمد علیهم اسلام را تالیف نمود .))
گرچه علوشان وبزرگواری ان حضرت بیش از ان بود که دل از سخنان یاوه دشمنان رنجه دارد اما این ستم بر کسی رفته است که خود مظهر عدالت,عطوفت وایثار بود .ازاین ابی الحدید بشنویم که گوید :مصریان باعلی (ع)به جنگ برخاستند وبر روی او و فرزندان او شمشیر کشیدند او را دشنام دادند ولعنت کردند اما چون برانان پیروز شد ,شمشیر ازانان برگرفت ومنادیش در میانه لشکر ندا در داد که فراریان را دنبال مکنید .جراحت دیدگان را اسیب مرسانید ,اسیران را مکشید ,ان که سلاح برزمین نهد در امان است وان که به لشکر علی پناه اورد ایمن است.
ایام جنگ صفین شنید که ز اصحابش به مردم شام ناسزا و دشنام میگویند به انان گفت:من خوش دارم شما بدزبان دشنام گوی باشید ,بهتر است اعمال انان را بازگو وحالات انان را بیان کنید ,این هم درست تر و به عذرخواهی تزدیکتر است به جای دشنام بگویید خدایا خونهای ما را حفظ کن و میان ما و انها صلح ده و ایشان را از گمراهی نجات بخش تا حق را بشناسند وباطل گرایان از ظلالت بازگرداند.
خاندان عصمت طهارت راسخ ثابت قدم بودند به طوری که انگاه که عباد بن زیاد پسر خواهر معاویه در زمان وقوع واقعه کربلاحاکم سیستان بود ,مردمان سیستان گفتند :نه نیکو طریقتی برگرفت یزید که با فرزندان رسول صلوات ا... علیه چنین کرد . پاره ای شورش اندر گرفت .این شورش چنان بود که عباد مجال ماندن در سیستان نیافت ودو هزار درهم پول نقره که در بیت المال بود برداشت و به بصره بازگشت . همچنین روزگار فتح سیستان (21ه.ق) تا قیام یعقوب لیث (259ه.ق)همواره سیستان سرزمین پراشوب وقیام خروج در برابر خلفای بنی امیه وبنی عباسی بود وساکنان این زاد وبوم هرگز بر خلاف اعتماد وباور های دینی خویش عمل نکرده و همواره با دشمنان دین خدا مبارزه کردند .حال اگر روشندلی و حقیقت بینی مردم سیستان را در نظر اوریم که چون خوارزم وری که هزار ماه هر روز هزار دینار زر سرخ میدادند وهرگز لعنت نکرده وامان خویش به سب و دشنام نیالودند و نه چون برخی از دگر شهرها که پس از منع لعن نیز پنجاه ماه در این کار پای فشردند ,اذعان خواهیم داشت که در طول تاریخ این شرف وافتخاری بزرگ بود سیستان را که سیستان پیوسته قرین افتخار بادا.
عنایت امام جواد (ع) به مردم سیستان
نامه ای دیگر از امام جواد (ع) به فرماندار سیستان.
البته نام فرماندار سیستان و موضوعی که نامه در باب آن نوشته شده را نمی دانم. لطفا دوستانی که اطلاعاتشان در این زمینه بیشتر است مرا یاری کنند.
متن نامه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر تو بندگان شایسته خداوند
ای والی سیستان, قدرت و حکومت امانتی است در اختیار تو ,تا خدمتگذار بندگان خدا باشی ,با این قدرت و توانایی باید به برادران دینی خود کمک کنی و به یاری آنان بشتابی.
تنها چیزی که برای تو باقی می ماند نیکویی ها و کمک هایی است که در این مقام به برادران دینی خود می کنی.
آگاه باش که خداوند در قیامت از تمام کارهای تو باز خواست می کند و کوچکترین عملی از خداوند پنهان نخواهد ماند
محمد بن علی الجواد
عنایت امام جواد (ع) به مردم سیستان
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ السَّيَّارِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زَكَرِيَّا الصَّيْدَلَانِيِّ عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَنِي حَنِيفَةَ مِنْ أَهْلِ بُسْتَ وَ سِجِسْتَانَ قَالَ رَافَقْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فِي السَّنَةِ الَّتِي حَجَّ فِيهَا فِي أَوَّلِ خِلَافَةِ الْمُعْتَصِمِ فَقُلْتُ لَهُ وَ أَنَا مَعَهُ عَلَى الْمَائِدَةِ وَ هُنَاكَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَوْلِيَاءِ السُّلْطَانِ إِنَّ وَالِيَنَا جُعِلْتُ فِدَاكَ رَجُلٌ يَتَوَلَّاكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُحِبُّكُمْ وَ عَلَيَّ فِي دِيوَانِهِ خَرَاجٌ فَإِنْ رَأَيْتَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَنْ تَكْتُبَ إِلَيْهِ كِتَاباً بِالْإِحْسَانِ إِلَيَّ فَقَالَ لِي لَا أَعْرِفُهُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّهُ عَلَى مَا قُلْتُ مِنْ مُحِبِّيكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ كِتَابُكَ يَنْفَعُنِي عِنْدَهُ فَأَخَذَ الْقِرْطَاسَ وَ كَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مُوصِلَ كِتَابِي هَذَا ذَكَرَ عَنْكَ مَذْهَباً جَمِيلًا وَ إِنَّ مَا لَكَ مِنْ عَمَلِكَ مَا أَحْسَنْتَ فِيهِ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَائِلُكَ عَنْ مَثَاقِيلِ الذَّرِّ وَ الْخَرْدَلِ قَالَ فَلَمَّا وَرَدْتُ سِجِسْتَانَ سَبَقَ الْخَبَرُ إِلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ النَّيْسَابُورِيِّ وَ هُوَ الْوَالِي فَاسْتَقْبَلَنِي عَلَى فَرْسَخَيْنِ مِنَ الْمَدِينَةِ فَدَفَعْتُ إِلَيْهِ الْكِتَابَ فَقَبَّلَهُ وَ وَضَعَهُ عَلَى عَيْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ لِي مَا حَاجَتُكَ فَقُلْتُ خَرَاجٌ عَلَيَّ فِي دِيوَانِكَ قَالَ فَأَمَرَ بِطَرْحِهِ عَنِّي وَ قَالَ لِي لَا تُؤَدِّ خَرَاجاً مَا دَامَ لِي عَمَلٌ ثُمَّ سَأَلَنِي عَنْ عِيَالِي فَأَخْبَرْتُهُ بِمَبْلَغِهِمْ فَأَمَرَ لِي وَ لَهُمْ بِمَا يَقُوتُنَا وَ فَضْلًا فَمَا أَدَّيْتُ فِي عَمَلِهِ خَرَاجاً مَا دَامَ حَيّاً وَ لَا قَطَعَ عَنِّي صِلَتَهُ حَتَّى مَات . الكافي، ج5، ص: 112 به راستی آنچه از رفتارت برای تو ماندگار است احسان تو است، سپس با برادر دینی خود نیکی کن و بدان خداوند از سنگینی اعمال به اندازه ذرّات و دانه خردل نیز خواهد پرسید.
سیستان مرکز نیم روز واقعی یا نصف النهار مبدأ جهان
سرزمین نیمروز (سیستان/زرنگ/زاولستان) با نجوم و بویژه با گاهشماری ایرانی پیوندی عمیق و دیرینه دارد.نامهای گوناگون این سرزمین از کارکردهای نجومی آن برخاسته است.نامواژه"زاول/ زابل"با رسیدن خورشید به سمت الرأس و اندازهگیری آن به عنوان مبدأ شبانهروز در پیوند بوده و بعدها واژه"مزوله"به معنای"شاخص خورشیدی"از همان ریشه برگرفته شده است.در عین حال نامواژه "زرنگ"(در خط میخی هخامنشی"زرنکه") ظاهرا با"درنگ"و "زمان"مرتبط است و از همه مهمتر نامواژه"نیمروز"از این باور و آگاهی کهن سرچشمه میگیرد که خط"نیمروزان"یا نصف النهار مبداء از این ناحیه عبور میکرده است.در واقع مدار صفر درجه و مبداء خط"نیمروز"یا نصف النهار واقعی جهان از قدیم الایام سیستان بوده که در سالهای اخیر(2191 میلادی)استعمار پیر انگلیس باهم دستی زورمدارانه آمریکا بطور مصنوعی آنرا بر گرینویچ لندن نهاده اند.این در حالی است که"خط نیمروزی"یا"گنگ دژ"یا"قبه الارض"تا چندین سال پیش،همیشه در ایران بوده و طول شهرها را دانشمندان برپایه آن پیدا میکردهاند و پیشینه آن به دوران ایران باستان و زرتشت میرسد.همچنین این مدار و بخشبندی نیم کره شمالی به هفت اقلیم،در نوشتههای مسالک و ممالک،نقشههای کهن،صور اقالیم،صورت الارض،تحفه الافاق و درون اسطرلاب های کهن دانشمندان ما به خوبی به یادگار مانده است.اما سابقه برگزیدن گرینویچ به عنوان نصف النهار مبداء،تنها به سال 2191 میلادی میرسد که معادل سال 4031 خورشیدی بوده و عملا به 68 سال پیش بر میگردد.
مردمان باستان همواره برای اندازهگیریهای تقویمی و جغرافیایی، همانند امروزه به یک نصف النهار مبدأ نیاز داشتهاند که معمولا آنرا با "میانگاه جهان"،یعنی"میانه همه سرزمینهای مسکونی"شناخته شده،تطبیق میدادهاند.یکی از جالبترین و شگفتانگیرترین نقاطی که مردمان باستان به عنوان"میانگاه جهان"،انتخاب کردهاند؛ سرزمین سیستان یا"نیمروز"بوده است آگاهیهای علمی امروزی نیز به ما ثابت کرده است که براستی نیمروز در میانگاه نیمکره شرقی واقع شده است و فاصله آن تا جزایر"کوریل در شمال ژاپن"در اقیانوس آرام(آخرین ناحیه مسکونی شرقی)به اندازه 09 درجه و فاصله آن از غرب تا جزایر"آزور یا خالدات"در اقیانوس اطلس (آخرین ناحیه مسکونی غربی)نیز به اندازه 09 درجه است.به عبارت دیگر هنگامی که خورشید در سیستان به میانگاه آسمان میرسد؛ در شرق جهان خورشید در حال غروب و در غرب جهان در حال طلوع است.به دیگر سخن هنگامی که سراسر جهان در روشنایی روز بسر میبرد؛در سیستان"هنگام ظهر"یا"نمیروز"است.انتخاب این سرزمین به اندازهای بر بنیادهای دقیق علمی استوار بوده است که براستی امروزه از شیوههای این اندازهگیری دقیق اطلاعی در دست نیست.ظاهرا به نظر میآید که با توجه به گستردگی بسیار زیاد این ناحیه 081 درجهای،اندازهگیریها نه با شیوههای ژئودزی و زمین پیمایی،بلکه با محاسبات ناشناخته نجومی انجام میشده است در واقع"گنگ دژ کهن،"یا"قبه الارض یا اوزین"،برابر طول 09 درجه زمین یا مدار مقایسه طولهای زمین بوده است.مبدا این درجه تا چندین سال پیش در نزد دانشمندان در ایران(سیستان)بوده و باید به جایگاه خود برگردد و ما هم باید آنرا نگهبانی کنیم،گرچه تازه به دوران رسیدههای غربی،آنرا بر نتابند.در عین حال خط بین المللی زمان را نیز همچون گذشته،میتوان با ساعت 21 نیمروز در سیستان هماهنگ نمود.