ردم سيستان پيشتازتر از مختار-عنایت امام جواد (ع)

مردم سيستان پيشتازتر از مختار

                            

محقق تاريخ اسلام دکتر محمدحسين رجبي دواني معاون پژوهشي دانشگاه علوم اجتماعي دانشگاه امام حسين(ع)

سال ۳۱ هجري سيستان توسط مسلمانان فتح شد و پس از مقاومت هايي فرماندهان خليفه سوم احساس کردند با زور نمي توان با اين مردم برخورد کرد و از سوي ديگر مردم سيستان نيز متوجه حقيقت اسلام شدند و با ميل اسلام را پذيرفتند و فتح سيستان خيلي با زور و جبر همراه نبود، بلکه با ميل و رغبت مردم انجام شد. براين اساس مردم سيستان برخلاف ساير نقاط ايران که مدت ها پس از حاکميت سياسي مسلمانان اسلام را پذيرفتند، به سرعت به دين اسلام گرويدند.

دکتر محمدحسين رجبي دواني معاون پژوهشي دانشگاه علوم اجتماعي دانشگاه امام حسين(ع) در گفت وگو با خراسان با بيان اين مطلب افزود: مردم سيستان گرچه فاصله اي طولاني با مرکز و دارالحکومه اسلام داشتند از ديرباز عشق و علاقه به اهل بيت پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) را سرلوحه امور خود قرار داده بودند.از اين رو گرچه سيستان با مرکز عالم اسلام چه زماني که اين مرکزيت در مدينه قرار داشت، چه زماني که در عراق بود و بعدها هم که در زمان حاکميت معاويه به شام منتقل شد، فاصله داشت، در برابر حوادث عالم اسلام حساس بودند تا حقيقت اسلام را که در اهل بيت عصمت و طهارت(ع) جلوه گر بود، به درستي بشناسند و به آن اعتقاد داشته باشند.

مقاومت مردم در مقابل فرمان معاويه براي سب علي(ع)

اين استاد دانشگاه با اشاره به نمونه اي در اين باره ادامه داد، زماني که معاويه پس از صلح با امام حسن مجتبي(ع) بر عالم اسلام مسلط شد، برخلاف شرايط صلح دست به يکي از زشت ترين کارها زد و آن اعلام رسمي سب و لعن حضرت علي(ع) در سراسر ممالک اسلامي بود، ولي مردم سيستان در برابر چنين فرماني مقاومت کردند و حاضر به اجراي آن نشدند.دکتر رجبي دواني در توضيح ماجراي اين مقاومت مردمي ادامه داد: معاويه به فرمانروايان خود در عالم اسلام حکم کرده بود در منابر و خطبه ها پس از حمد و سپاس خداوند، درود بر پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) و درود بر خليفه (خودش)، وجود مقدس اميرالمومنين علي(ع) را سب و لعن کنند. ولي با وجود اين فرمان مردم غيور و ولايي سيستان در برابر اين دستور ايستادند و حاضر نشدند به دستور او گردن نهند.

اين محقق تاريخ اسلام با اشاره به منابع معتبر تاريخي ازجمله تاريخ سيستان، احياء الملوک (ملک شاه حسين سيستاني)، معجم البلدان ياقوت حموي (که ياقوت نسبت به تشيع کينه و عداوت داشته است) و... گفت: نويسندگان اين کتاب ها اذعان دارند، مردم سيستان حاضر به انجام چنين عمل زشتي نشدند.حتي مورخ اهل سنت «وهبي شامي» در کتاب «ميزان الاعتدال» آورده است: در دوره بني اميه و زماني که در شرق و غرب جهان اسلام بر منابر، علي بن ابي طالب را لعن مي کردند، مردم سيستان از اين اقدام امتناع ورزيدند، تا اين که در عهدنامه خود با بني اميه شرط خود مبني بر لغو اين دستور را گنجاندند. اين نويسنده ادامه مي دهد... «الحق همين شرف ايشان را کافي است و در صفاي فطرت اصلي ايشان برهاني وافي و شافي».

دکتر دواني در توضيح مقاومت هاي مردم ولايت مدار سيستان گفت: حاکم سيستان از طرف معاويه مردم اين خطه را بيشتر تحت فشار قرار داد و گفت: اگر حضرت علي(ع) را لعن نکنيد، در ازاي هر يک نفر بايد يک مثقال طلا به عنوان جريمه بپردازيد.

مردم اين جريمه را پذيرفتند و از لعن اميرالمومنين علي(ع) خودداري کردند در نتيجه مقدار اين جريمه تا ۱۰ مثقال طلا به ازاي هر يک نفر افزايش يافت اما مردم باز هم زير بار نرفتند و بدون هيچ اکراهي جريمه را پرداختند تا آن عمل شنيع را مرتکب نشوند. اين مقاومت و طرفداري از امام علي(ع) براي از پا درآوردن اين مردم دوستدار خاندان نبوت و درهم شکستن مقاومت آنان بدان جا رسيد که عمال بني اميه طي اقدامي برنامه اي طرح کردند که سر زنان بزرگان سيستان را در ملاء عام بتراشند تا مردم به کار زشت لعن حضرت علي(ع) تن بدهند، اما مردم بزرگوار سيستان که بسيار غيور و نسبت به نواميس خود حساس هم بودند اگرچه حاضر به تحمل اين بي احترامي نسبت به زنان خود شدند اما به ساحت مقدس اميرالمومنين علي(ع) جسارتي نکردند. اين استاد دانشگاه ادامه داد: ملک  شاه حسين سيستاني در کتاب خود «احياءالملوک» در اين باره آورده است... «چون ديدند که مردم سيستان به هيچ وجه با اين جريان همداستان نشدند، دست از ايشان برداشتند و از آن زمان تا حال اهالي سيستان به محبت اهل بيت(ع) راسخ و ثابت قدم هستند.»

قيام مردم سيستان در دفاع از عاشورا

دکتر دواني در نمونه ديگري از محبت اهالي سيستان به اهل بيت پيامبر اسلام به واکنش آنان به فاجعه بزرگ کربلا اشاره کرد و گفت: ۳۰ سال پس از ورود اسلام به سيستان فاجعه کربلا روي داد در حالي که مردم بسياري از نقاط ايران در آن دوره هنوز به مکتب اسلام نگرويده بودند، هنگامي که خبر شهادت امام حسين(ع) و اسارت دختران رسول ا... به مردم سيستان رسيد، مردم ولايت مدار سيستان در برابر آن موضع گرفتند و به خروش آمدند و در برابر دستگاه جبار يزيد دست به قيام زدند.

اين عضو هيئت علمي دانشگاه در اهميت اين حرکت تصريح کرد: اين حرکت از اين رو مهم است که استبداد و اختناقي که يزيد در عالم اسلام حاکم کرده بود، باعث شد مردم عراق، شام و حجاز به عنوان مناطق مهم عالم اسلام در برابر حاکم جرات مخالفت نداشته باشند، ولي مردم دلاور سيستان به خروش آمدند و چنان عمل کردند که «عبادبن زياد» حاکم بني اميه در سيستان بيت المال را برداشت و فرار کرد. وي با اذعان به اين که گرچه جزئيات قيام مردم سيستان را پس از فاجعه عاشورا در تاريخ نداريم، شواهد حاکي از دلاوري مردم و حضور به هنگام آنان در صحنه است که باعث مي شود، عبيدا...ابن زياد که حاکم نيمه شرقي عالم اسلام از سوي يزيد بود و به قساوت قلب و سخت گيري مشهور، دريافت که با زور در برابر مردم سيستان به نتيجه نمي رسد و بنابراين دلجويي از آنان را در دستور کار خود قرار داد و دو برادر ديگرش را به عنوان حاکمان سيستان به اين خطه مامور کرد و آنان به لطايف الحيل سعي کردند اين حرکت مردمي را آرام کنند.

سيستاني ها قبل از مختار به دفاع از اهل بيت(ع) برخاستند

دکتر دواني ادامه داد: به هر حال مردم سيستان پيشتازي خروش نسبت به ظلمي که به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) روا شد، براي خود رقم زدند، در حالي که قيام توابين و قيام مختار عليه بني اميه و خون خواهي امام حسين(ع) پس از مرگ يزيد، يعني در سال ۶۵ هجري صورت گرفت. در حالي که مردم سيستان در همان سال ۶۱ و در فاصله کوتاهي يعني زماني که خبر اين فاجعه به آنان رسيد، عليه حکومت دست به قيام زدند از اين رو مردم سيستان فضيلتي دارند که ديگران از آن محروم اند.

دکتر دواني در خاتمه با اشاره به اين که نکات مطرح شده و موارد ديگري از عظمت مردم سيستان در تاريخ وجود دارد. اما کمتر کسي به اين موارد توجه کرده است، تا از عظمت و محبت و اعتقاد آنان به ولايت اميرالمومنين علي(ع) و اولاد ايشان ياد کند، گفت: استاد فقيد، محقق برجسته حجت الاسلام علي دواني، استاد و پدر بزرگوارم که نسبت به مردم سيستان عشق و علاقه خاصي داشتند در کتابي با نام «افتخارات مردان مرد سيستان»، مردم اين منطقه را مورد توجه قرار داده اند و بيشتر موارد ياد شده، از اين کتاب گرفته شده است

سخنان بزرگان درباره سیستان

"خوشرفتاری نیکوکاری آیین داری پرهیز گاری و هر کاری خدا پسند است برو در سیستان ببین که در سراسر سرزمین به چنین نیکو مردانی دست نیابی در سراسر زمین درستکار تر با انصاف تر خوشرفتار تر از بازاریان سجستان نیست تشت طلا بر سر نه وباکی مدار . . ."

"زکریا قزوینی"

 

"در میان سکنه فعلی سیستان می توان خالص ترین نمونه های نژاد قدیمیآریا را پیدا کرد . اگر مطالعات دقیق و کاملی از تمام مسایل ایالت سیستان به عمل آید درسی بسیار مفید برای ما خواهد بود و امکان دارد به وسیله آن به فهم تاریخ اولیه نژاد آریایی و به موضوعات بس مهمتری پی برد."

"هنری مک ماهون"

 

"می گویند ایران کشوری است که نژاد ما انگلیسی ها از آنجا مهاجرت کرده است ممکن است چنین باشد هرگاه این طور باشد  بایستی به ما تبریک گفت که این اندازه خود را اصلاح کرده ترقی کرده ایم یا به سیستانی ها تسلیت و تعزیت گفت که این قدرها تنزل کرده اند"

"هنری ساوج لندور

وجه تسمیه زابل وسیستان

 در کتاب تاریخ سیستان علت نامگذاری زابل و سیستان  اینگونه ذکر می شود  : "اما سیستان از بهر آن گویند که ضحاک اینجا مهمان بود به نزدیک گرشاسب. وعادت اوآن بود که به ایله نشستی -و اکنون ایله را بیت المقدس گویند-شراب با زنان خوردی .وبه آن روزگار سرای زنان را "شبستان" گفتندی. چون ضحاک مست گشت  او را یاد آمد عادت خویش . گفت شبستان خواهم تا آنجا خوشتر خورم .گرشاسب عادت او دانسته بود "گفت اینجا سیوستان است نه شبستان." و"سیو" مرد مردان راگفتندی به آن روزگار .و سیستان به آن گویند که همیشه آنجا مردان مرد باشندو مردی مرد خواهد تا از آنجا بگذرد. چون این سخن گفته شد ضحاک شرمناک شد . گفت" ای پهلوان راست گویی ما به سیوستانیم نه شبستان"از پس از آن اینجا را سیستان گویند به یک حرف کمتر که واو است .

 

اما زاول از آن گویندکه همه شهر ها که کردند به این عالم یا به لب دریا کردند یا به نزدیک کوه زیرا که جواهر وچیز های بزرگ از دریا خیزد و معادن از کوه باشد. اینجا که بنا کردند گفتند همه چیزهای ما از آب و گل باید ساخت . اینجا یک حرف به  گفتار اندر فرو شد کهگاف باشد:"زاول" گفتندی.

 

پيدايش سيستان و وجه تسميه آن :

برخي از مورخان بناي سيستان را چهار هزار سال قبل از بعثت پيامبر اكرم (ص) و بدست گرشاسپ  نوشته اند . مولف تاريخ سيستان در قرن پنجم هجري مي نويسد :‌
 « اما بنا كردن سيستان بدست گرشاسپ آن روز بود كه چون ضحاك به عجم مستولي شد و خواست آزادگان جهان را همي كُشد ، گرشاسپ حكما و منجمان را طلب نمود و دانايان را جمع كرد ، درباره  ساختن حصاري بر حسب مزاج سرزمين ، از ساير مواضع كه دست تصرف غير به او مي رسد ممتاز باشد و به ساعتي موافق بنا شود . لذا اكثر بلا و اقطار را پيموده تا بالاخره حصار سيستان را انتخاب و طرح نمود و مدت ها از شر جادوي ضحاك ايمن بود . »

قیام برای خونخواهی امام حسین (ع) بزرگترین افتخار مردم سیستان

زاهدان - خبرگزاری مهر: محرم یادآور خاطره های به یاد ماندنی برای سیستانی هاست زیرا بی شک می توان یکی از بزرگترین افتخارات سرزمین سیستان را قیام مردان مرد این منطقه برای اولین بار در تاریخ برای خونخواهی حضرت اباعبدالله الحسین (ع) دانست.

به گزارش خبرنگار مهر در زاهدان، سیستان سرزمین رازهای سر به مهر، هویت ملی ایرانیان و زمینی که سکونتگاه موقت حضرت نوح (ع) نام نهاده شده است، افتخارات زیادی در پرونده تاریخی خود دارد.

بر اساس برخی اسناد تاریخی، حضرت نوح (ع) زمانی که بشارت پایان عذاب و خشم الهی را دریافت کرد دو رکعت نماز شکر در سیستان به جای آورد.

منابع متعددی از جمله "نخستین قیام مردان" تالیف حجت الاسلام علی دوانی، "احیا الملوک" تالیف "ملک شاه حسین سینایی" و "سیستان مدینة العذرای ایران" از گروه مؤلفان دانشگاه زابل تاریخ و تمدن کهن سیستان را بر همگان آشکار می کند.

این سرزمین پهناور خوش آوازه، زاد بوم دهها گوهر پاک نهاد خداجو و یزدان پرست مسلمان است که در زمره معماران عرصه فرهنگ و اندیشه این آب و خاک مقدس بوده اند.

سرزمین سیستان که فردوسی شاعر توانای ایران زمین، شاهنامه اش را از سیستان و رستم دستانش نگاشت، خود برگ زرینی از افتخارات این مرز و بوم است.

مردمان سیستان که علیه حاکمان جور در طول تاریخ ایستادگی کرده و در دفاع از حقانیت و مظلومیت آل علی (ع) از همه چیز خود گذشتند در این مسیر هرگز ترسی به دل راه نداده و همچنان این دیار را مرکز دارالولایه قرار داده اند.

سیستان سرزمین کهن و افسانه ساز ایران، دستخوش حوادث گوناگون بوده است، و این استان همان داراالولایه و محل تابیدن نخستین انوار توحیدی است و تاریخ مظهر این مدعاست.

اما همه ساله با فرا رسیدن ماه محرم بوی کربلا و عاشورا همچون دیگر استانهای این کشور اسلامی به مشام یکایک مردم سیستان می رسد.

محرم یادآور خاطره های به یاد ماندنی برای سیستان و سیستانی است، بی شک می توان یکی از بزرگترین افتخارات سرزمین سیستان را قیام مردان مرد این منطقه برای خونخواهی حضرت امام حسین (ع) دانست.

در حالی که بشریت در مقابل آن فاجعه بزرگ ساکت بودند دلیر مردان سیستان در همان سال واقعه به پا خواستند و این عمل ننگین را محکوم کردند.

ایمان راسخ به یکتا پرستی و عشق به ائمه اطهار (ع) در دل و جان این مردم ریشه دوانیده به طوریکه اسناد تاریخی چنین نقل می کنند که از دارالاماره بنی امیه تکلیف به سب حضرت علی (ع) شده بود اما چون مردان دارالمؤمنین سیستان با آن مخالفت کردند، مردمان سیستان محکوم به پرداخت 10 مثقال طلا و تراشیدن سر زنان شدند.

مردم سیستان از آن زمان تاکنون به محبت اهل بیت (ع) راسخ هستند و به این محبت ثابت قدم تر شده اند.

در این راستا و همین باور برپایی مجالس اهل بیت (ع) و سوگواری ایام محرم به همراه برگزاری مراسم تعزیه در سیستان از رونق خاصی برخوردار است و اکنون زیارتگاه ها و قدمگاه های فراوانی زینت بخش این دیار شده است.

از جمله این زیارتگاه ها می توان به زیارت خواجه مهدی، بی بی دوست، ابوالفضل (ع)، قدم گاه امام حسین (ع) و شاهزاده اسماعیل اشاره کرد.

مردمان مناطق مختلف کشور و نیز کشورهای همجوار با استان سیستان و بلوچستان نیز برای برآورده کردن حاجت های خود به این زیارتگاه ها مشرف می شوند.

واقعه جانسوز کربلا و اسیران اهل بیت (ع) با همه ابعادی که داشت در مدت 40 روز یا اندکی بیشتر خاتمه یافت و خبر آن در سال 61 هجری به سیستان رسید.

مردم سیستان وقتی خبر قیام امام حسین (ع) در روز عاشورا و شهادت ایشان را شنیدند، گفتند: "نه نیکو طریقتی بر گرفت یزید که با فرزندان رسول خدا (ص) چنین کرد" و مردان و زنان غیور سیستانی چون از صلابت و روحیه پاک معنوی برخوردار بودند و حس یکتا پرستی در آنها تابیدن گرفته بود به صف ارادتمندان خاندان نبوت پیوسته و از آن بزرگواران طرفداری کردند.

لین قیام برای خونخواهی سیدالشهدا در سیستان                                                                                                              

 واقعه جانسوز کربلا و اسیران اهلبیت با همۀ ابعادی که داشت در مدت چهل روز یا اندکی بیشتر خاتمه یافت. نمی دانیم خبر وحشت بار آن کی به سیستان و دیگر شهرهای ایران رسید. اما این را می دانیم که در همان سال 61 هجری بوده ولی چند ماه بعد معلوم نیست.

سخن در این است که در تمام شهرهای کسی یا گروهی زبان به اعتراض نگشودند، و برای خونخواهی جانبازان کربلا و دفاع از خاندان رسالت اعتراض و قیامی صورت نگرفت و اگر اتفاق افتاده بود، تاریخ ثبت می کرد، جز قیام توابین در کوفه که سه سال بعد انجام گرفت. و قیام مختار که باز در کوفه و پنج سال بعد روی داد.

اما ببینید وقتی این خبر به مردم رشید و با ایمان سیستان رسید، چه شد؟!

در «تاریخ سیستان» پس از آن که از واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) و اسارات دختران رسول خدا یاد می کند، و می گوید که «شمر بن ذی الجوشن لعنه الله سر حسین بن علی (رض- رضی الله عنه) بیرون کرد و عبیدالله بن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خردسال اسیر کرد و به شام فرستاد و بر اشتران سرهاشان برهنه...

سپس ماجرای دیر راهب را نقل می کند، پس از آن می گوید: « وآنان زنان اسیر و کودکان سر برهنه بر اشتر به دمشق اندر بردند، و ان سر اندر پیش او (یزید) نهادند اندر طشتی و ضیبی، بر لب و دندان وی همی زد، و این خبر به کتاب خلفا گفته اند و معروف است» آن گاه می نویسد:

«پس چون این خبر به سیستان آمد. مردمان سیستان گفتند: نه نیکو طریقتی برگرفت یزید که با فرزندان رسول (ص) چنین کرد. پاره ای شورش اندر گرفتند. عباد بن زیاد، سیستان را به مردمان سیستان سپرد. بیست هزار هزار (بیست میلیون) درهم اندر بیت المال جمع شده بود، از غنائم کابل و دیگر مال ها بر گرفت و به بصره باز شد. عبیدالله بن زیاد برادر خویش یزید بن زیاد را و دیگر برادر بو عبیدۀ زیاد را به سیستان فرستاد. اندر اول سنۀ اثنی و ستین.»

بررسی ابعاد این قیام تاریخی

چنان که دیدیم هدف اصلی از بیان این مطلب بسیار مهم، یعنی قیام رسمی مردم سیستان برای خونخواهی سالار شهیدان راه حق حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) بوده که فقط در تاریخ سیستان بدین گونه که نقل شده، آمده است.

هم اکنون در یک بررسی این قیام بی نظیر و مردمی ابر مردان سیستان را از نظر می گذرانیم:

1- چرا فقط مردم سیستان اقدام به اعتراض و شورش نسبت به فاجعه کربلا و اسارت اهل بیت کردند، و در جای دیگر آن هم به آن زودی و اندکی پس از آن واقعه شوم، اتفاق نیفتاد؟

جواب این است که مردم سیستان ذاتاً دلیر و از اندام برازنده و توان فوق العاده جسمی برخوردار بودند، که این خود به آنها اعتماد به نفس و شناخت خویش می بخشید.

2- آنها خود را هموطنان رستم دستان قهرمان بزرگ و ملی ایران می دانستند و راستی که رستم از زابلستان و سیستان بوده است.

مردانگی های رستم در برابر زورگویان و قدرتمندان ستمگر، و دفاع و حمایت از زیردستان و بینوایان که سخن سنج نامی فردوسی پاکزاد صفحات زرین شاهنامۀ خود را به آن آراسته است، در قرون متمادی و اعصار متوالی، چه در ایران زمین و چه در نقاط دیگر دنیا مشهور خاص و عام بوده است.

3- اولین برخورد مسلمانان با مردم سیستان و سخنان ایران بن رستم سالار سیستان که سرانجام هم فتح سیستان با صلح انجام گرفت، و آنچه از دلیر مردان سیستان نقل شد، و مخصوصاً گفتار تیمور لنگ از برخورد با مردم سیستان در قرن های بعد، و ایمان راسخ و نجابت مرد و زن سیستانی، همه و همه نشان می دهد که این افتخار بزرگ را آن رادمردان کسب کردند و همین نیز ویژگی خاص مردم سیستان را به اثبات می رساند.

4- مردم سیستان چون خود از صلابت و صولت و روحیۀ پاک معنوی برخوردار بودند، که آن هم نشانه توان جسمی و زورمندی آنها بوده است، به مصداق قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهری، در برخورد با مسلمانان به صف ارادت کیشان خاندان نبوت و طرفداری از آنها برخاستند.

5- آنها که هر یک یک قهرمانی بودند، به زودی قهرمان قهرمانان جهان امیر المومنین (ع) را شناختند و در حساس ترین لحظاتی که تازه به مسلمانی روی آورده بودند، ارادت و اخلاص خویش را به امیر امیران روزگار نشان دادند، و زیر بار ننگ بدگوئی از آن وجود مقدس نرفتند.

6- آری، پس از واقعه جانسوز کربلا و شهادت مردان اهلبیت و اسارت خونبار دختران پیغمبر و امیر المومنین از کوفه به شام، در سراسر دنیای اسلام، این مردان مرد سیستان بودند که بر ضد یزید بن معاویه و حکمران او در سیستان عباد بن زیاد، برادر عبیدالله زیاد عامل جنایت کربلا به پا خواستند.

7- هر چند مؤلف «تاریخ سیستان» واقعه را به اختصار نقل کرده چنان که سایر وقایع مانند داستان یزید بن مفرغ را که طبری و این اثیر به تفضیل آورده اند او در چند سطر بیان کرده است، اما همان را که او در این باره از قیام مردم سیستان آورده است، اهمیت مطلب را به خوبی نمایان می سازد زیرا...

اولاً: در آن موقع، حکمران سیستان، هم سپاه و هم نیروی انتظامی (شرطه) و هم محکمۀ قضا در اختیار داشته، و کاملاً بر اوضاع مسلط بوده است، ولی همین که پاره ای از مردم آغازگر قیام شدند، عباد بن زیاد حاکم آنجا که مردم سیستان را خوب می شناخته است، درنگ را جایز ندانسته و با برداشتن بیست میلیون درهم موجودی بیت المال فرار را بر قرار ترجیح داده و سیستان را به مردم آن سپرده و قلمرو حکومت را ترک گفته است، به طوری که منطقه بدون والی ماند، پیداست که اگر مانده بود جان خود را هم از دست می داد.

ثانیاً : چیزی که به خوبی اهمیت موضوع را آفتابی می سازد این است که معلوم نیست چند ماه بعد، عبیدالله بن زیاد به جای یک والی برای جانشینی والی سابق «عباد» که برادر محبوبش بوده، دو برادر دیگرش یزید بن زیاد و ابو عبیده ابن زیاد را با هم به سیستان فرستاد و پیداست که آنها نیز با رفق و مدارا با مردم سیستان رفتار کردند تا توانستند به حکومت خود ادامه دهند.

ثالثاً: می دانیم که اولین پادشاه سیستان پس از مسلمان شدن مردم آن سرزمین دلاور خیز، یعقوب بن لیث صفاری بوده؛ و او هم چون از مردان سیستان بود که زیر بار ننگ خلافت غاصبانه بنی عباس نرود، و آن را براندازد، ولی افسوس که اجل به او مهلت نداد و با این اندیشه جان داد.

رابعاً: حالات و روحیات مردان سیستان از این واقعیت حکایت می کند که سرزمین سیستان از قدیم ترین زمان ها، از عهد رستم دستان ابر مرد سیستان و ایران زمین تا قرن ها بعد و حتی تاکنون، مرد خیز و آن مردان هم به نجابت و بزرگی و بزرگواری سر افراز بوده و هستند.

تاریخ ایران و اسلام هم آن افتخارات را که بازگو کردیم برای آن مردم نیکنام و قهرمان به ارمغان آورده است.

امتناع مردم سيستان از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
ياقوت حموي در معجم البلدان مي‌نويسد :
قال الرهني : وأجل من هذا كله أنه لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها إلا مرة ، وامتنعوا على بنى أمية حتى زادوا في عهدهم أن لا يلعن على منبرهم أحد ... وأي شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول الله ، صلى الله عليه وسلم ، على منبرهم وهو يلعن على منابر الحرمين مكة والمدينة ؟
معجم البلدان ، ياقوت الحموي ، ج3 ، ص191 ، باب سجستان .
رهني گويد : برتر از همه اين اوصاف كه ذكر شد ، آن است كه بني اميه ، امير المؤمنين عليه السلام را در منابر شرق و غرب لعن مي كردند ؛ ولي در سيستان يكبار بيشتر نتوانستند . آن‌ها از فرمان بني اميه سر پيچي كردند ؛ حتي در پيمان نامه شان اضافه كردند كه هيچ كس را بر منبرشان لعن نكنند ...
چه افتخاري بالاتر از اين كه آن‌ها از فرمان ناسزاگويي به برادر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بر منبرشان سرپيچي كردند ؛ در حالي كه آن حضرت را بر منبرهاي مكه و مدينه لعن مي‌كردند .
زكريا بن محمد بن محمود قزويني در آثار البلاد و اخبار العباد مي‌نويسد :
قال محمد بن بحر الذهبي[رهني] : لم تزل سجستان مفردة بمحاسن لم تعرف لغيرها من البلدان، ... وأجل من هذا كله أنهم امتنعوا على بني أمية أن يلعنوا علي بن أبي طالب على منبرهم.
آثار البلاد و اخبار العباد ، ج1 ،‌ ص79 ، باب سيستان .
سجستان افتخاراتي دارد كه در شهرهاي ديگر ديده نشده است و بزرگترين همه آن‌ها اين است كه در زمان بني اميه همه مردم آن‌جا از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب عليه السلام در منبرشان امتناع كردند .

رواياتي در سبّ امير المؤمنين عليه السلام توسط بني امية
آنچه تا كنون گذشت ، روايات و نقل سخنان علماي اهل سنت بود در اثبات اين مطلب كه معاوية بن أبو سفيان ، امام علي بن أبي طالب عليه السلام را لعن مي‌كرده است ، روايات ديگري نيز در كتاب‌هاي اهل سنت يافت مي‌شود كه اختصاص به معاويه ندارد ؛ بلكه اين عمل زشت را براي خاندان بني اميه و حاكمان آن ثابت مي‌كند . طبيعي است كه برخي از علماي اهل سنت دوست نداشته‌اند كه نام معاويه برده شود و لذا به جاي معاويه ، نام بني امية را جايگزين كرده‌اند ؛ هر چند كه به صورت عام شامل شخص معاويه نيز مي‌شود .
احدي از بني اميه برنمي‌خواستند ، مگر اين كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن مي‌كردند :
حافظ ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق مي‌نويسد :
حدثنا خالد بن يزيد عن معاوية قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تقنع سجية مجرم
وقلت فصدقت الذي قلت بالذي فعلت فأضحى راضيا كل مسلم .
تاريخ مدينه دمشق ، ج50 ، ص96 .
خالد بن زيد از معاويه نقل مي‌كند : هر گاه فردي از بني اميه از جايش حركت مي‌كرد ، علي (عليه السلام) را لعن مي‌كرد ، عمر بن عبد العزيز او را لعن نكرد ؛ لذا شاعر: كثير العزة او را اين گونه ستايش مي كند :
تو به قدرت رسيدي و علي را سبّ و شتم نكردي و نترسيدي . تو نيك هستي و روش مجرمان را پيروي نكردي .
تو درآن‌چه گفتي راستگو بودي و آن را انجام دادي . پس همه مسلمانان از اين كار راضي بودند .
ابونعيم اصفهاني در حلية الأولياء مي‌نويسد :
ثنا خالد بن يزيد عن جعونة قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر بن عبد العزيز فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تتبع سجية مجرم
حلية الأولياء ، ابو نعيم ، ج5 ، ص356 ، ط الثانيه ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1423 هـ .
ناسزاگويي به علي (عليه السلام) تا زمان عمر بن عبد العزيز ادامه داشت :
محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسند :
أخبرنا علي بن محمد عن لوط بن يحيى الغامدي قال كان الولاة من بني أمية قبل عمر بن عبد العزيز يشتمون عليا رحمه الله فلما ولي عمر أمسك عن ذلك .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج5 ، ص393 و سير اعلام النبلاء ، ج5 ، ص147 .
حاکمان بنی امیه قبل از عمر بن عبد العزیز ، به علی دشنام می دادند ؛ و وقتی که عمر به ولایت رسید از این کار دست کشید .
و نيز ذهبي در توصيف حاكمان بني مروان مي‌نويسد :
في آل مروان نصب ظاهر سوى عمر بن عبد العزيز ... .
مروانيان غير از عمربن عبد العزيز دشمن علي بودند0
سير اعلام النبلاء ، ج 5 ، ص113 .
كان خلفاء بني أمية يسبون علياً رضي الله عنه من سنة إِحدى وأربعين وهي السنة التي خلع الحسن فيها نفسه من الخلافة إلى أول سنة تسع وتسعين آخر أيام سليمان بن عبد الملك فلما ولي عمر أبطل ذلك وكتب إِلى نوابه بإبطاله ... .
تاريخ أبي الفداء ، فصل في ذكر إبطال عمر بن عبد العزيز سب علي بن أبي طالب علي المنابر ، ج1 ،‌ ص287 .
خلفاي بني اميه از سال چهل ويك كه سال خلع حسن بن علي از خلافت بود تا سال نودونه آخرين روزهاي حكومت سليمان بن عبد الملك و آغاز حكومت عمر بن عبد العزيز ، علي (عليه السلام) را سب ولعن مي‌كردند0
آلوسي ، مفسر نام‌آور اهل سنت در تفسير آيه : «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ ... » (النحل / 90) مي‌نويسد :
أقامها عمر بن عبد العزيز حين آلت الخلافة إليه مقام ما كانو بنو أمية غضب الله تعالى عليهم يجعلونه في أواخر خطبهم من سب علي كرم الله تعالى وجهه ولعن كل من بغضه وسبه وكان ذلك من أعظم مآثره رضي الله تعالى عنه .
روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني ، آلوسي ، ج7 ، ص456 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1422 هـ .
عمر بن عبد العزيز ، زماني كه به خلافت رسيد ،‌ احسان و نيكوكاري را به جاي ناسزاگويي به علي (عليه السلام) قرار داد وزنده كرد، بني اميه كه غضب خداوند بر آن‌ها باد ، در پايان خطبه‌هاي نماز جمعه تا زمان عمر بن عبد العزيز به علي (عليه السلام) ناسزا مي‌گفتند كه اين از بهترين آثار و افتخار عمر بن عبد العزيز به شمار مي‌رود .
ابن خلدون در تاريخش تصريح مي‌كند :
وكان بنو أمية يسبون عليا فكتب عمر إلى الآفاق بترك ذلك .
تاريخ ابن خلدون ، ج3 ، ص75 .
بني اميه به علي (عليه السلام) ناسزا مي‌گفتند تا اين كه عمر بن عبد العزيز به تمام سرزمين‌ها نامه نوشت و دستور به ترك آن داد .
شيخ محمد بن علي ، مشهور به ابن العمراني در الإنباء في تاريخ الخلفاء مي‌نويسد :
وكان بني امية كلهم يلعنون عليا ـ صلوات الله عليه وسلامه ـ علي المنبر ، فمذ ولي عمر بن عبد العزيز قطع تلك اللعنة .
الإنباء في تاريخ الخلفاء ، ابن العمراني ، ص51 ، ط الأولي ، دار الآفاق العربية ، مصر ، 1419 هـ .
تمامي بني اميه ، علي (عليه السلام) را بر فراز منبرها لعن مي‌كردند ، تا زماني كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد و دستور به ترك آن داد .
شهاب الدين احمد بن عبد الوهاب نويري در نهاية الأرب في فنون الأدب در فصل بيعت عمر بن عبد العزيز مي‌نويسد :
وكان من أول ما ابتدأ به عمر بن عبد العزيز أن ترك سب علي بن أبي طالب رضي الله عنه على المنابر، وكان يسب في أيام بني أمية إلى أن ولي عمر فترك ذلك .
نهاية الأرب في فنون الأدب ، النويري ، ج21 ، ص216 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1424 هـ .
نخستين كاري كه عمر بن عبد العزيز انجام داد ، اين بود كه ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) را بر فراز منبرها ترك كرد ، در زمان بني اميه علي (عليه السلام) را سب مي‌كردند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز خليفه شد ، آن را ترك كرد .
حافظ جلال الدين سيوطي در تاريخ الخلفاء مي گويد :
كان بنو أمية يسبون علي بن أبي طالب في الخطبة فلما ولي عمر ابن عبد العزيز أبطله وكتب إلى نوابه بإبطاله .
تاريخ الخلفاء ، السيوطي ، ص194 ، ط الأولي ، مصر ، دار الفجر للتراث ، 1420 هـ .
بني اميه ، به علي بن أبي طالب (عليه السلام) در خطبه‌هاي نماز دشنام مي‌دادند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد ، اين عمل را ترك كرد و به فرماندارانش دستور ترك آن را داد .
و نيز ابن أثير در تاريخش مي‌نويسد :
كان بنو أمية يسبون أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام إلى أن ولي عمر بن عبد العزيز فترك ذلك وكتب إلى العمال في الآفاق بتركه .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 99 هـ ، ج5 ، ص42 .
بني اميه به علي دشنام می دادند ؛ تا زمانی که عمر بن عبد العزیز به حکومت رسیده این کار را ترک نمود و به نقاط مختلف بخشنامه کرد که این کار را ترک کنند .
خير الدين زركلي در كتاب الأعلام ، در ترجمه عمر بن عبد العزيز مي‌نويسد :
وولي الخلافة بعهد من سليمان سنة 99 ه‍ ، فبويع في مسجد دمشق . وسكن الناس في أيامه ، فمنع سب علي بن أبي طالب ( وكان من تقدمه من الأمويين يسبونه على المنابر ) .
الأعلام ، خير الدين الزركلي ، ج 5 ، ص50 .
عمر بن عبد العزيز ، در سال 99 هـ بعد از سليمان خلافت را به دست گرفت ، مردم در مسجد دمشق با وي بيعت كردند ، مردم در زمان وي آرام بودند ، پس وي از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه حاكمان پيش از وي از بني اميه بر فراز منبرها انجام مي دادند ، جلوگيري كرد .
مغيرة بن شعبة و سبّ امير المؤمنين :
خوارزمي ، مورخ مشهور اهل سنت در مقتل الحسين عليه السلام مي‌نويسد :

در جلسه‌اي كه در حضور معاوية و امام حسن عليه السلام ، برگذار شده بود ، طرفداران بني‌ اميه ، يكي يكي برخواستند و هر چه از دهانشان خارج شد ، نثار امام عليه السلام كردند تا اين كه مغيرة بن شعبة لعنة الله عليه برخواست و اين چنين سخن گفت :
إن علياً ناصب رسول الله صلي الله عليه وسلم في حياته ، وأجلب عليه قبل موته وأراد قتله ، فعلم ذلك من أمره رسول الله ، ثم كره أن يبايع أبا بكر حتي أتي به قوداً ، ثم نازع عمر حتي همّ أن يضرب عنقه ، ثم طعن علي عثمان حتي قتله ، و قد جعل الله سلطاناً لولي المقتول في كتابه المنزل ، فمعاوية ولي المقتول بغير حق ، فلو قتلناك وأخاك كان من الحق ، فو الله ما دم ولد علي عندنا بخير من دم عثمان ، و ما كان الله ليجمع فيكم الملك مع النبوة .
مقتل الحسين ، ج1 ،‌ ص170 .
علي (عليه السلام) در زمان حيات پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) با وي دشمني ورزيد [نعوذ بالله] و قبل از مرگش اراده كشتن پيامبر را داشت ، و رسول خدا از اين قضيه آگاه شد . پس از رحلت پيامبر ، با ابوبكر بيعت نكرد تا او را به اجبار آوردند ، با عمر از درِ ستيز وارد شد كه نزديك بود عمر گردنش را بزند ، از عثمان بدگويي كرد تا او را به قتل رسانيد ؛ ولي خدا در قرآن براي هر كشته‌اي ولي و خونخواهي قرار داده است ،‌ و معاويه ولي عثمان بود ؛ پس اگر تو و برادرت را بكشيم سزاوار خواهد بود ، به خدا سوگند خون فرزندان علي نزد ما از خون عثمان بهتر نيست ،‌ خداوند پادشاهي و نبوت را در شما قرار نداده است .
و ابن خلدون در تاريخش مي‌نويسد :
كان المغيرة بن شعبة أيام امارته على الكوفة كثيرا ما يتعرض لعلى في مجالسه وخطبه ويترحم على عثمان ويدعو له .
تاريخ ابن خلدون ، ص603 .
مغيرة بن شعبه در زمان حكومتش در كوفه در خطبه‌ها و مجالسش از علي بدگويي مي‌كرد و براي عثمان تقاضاي مغفرت مي نمود.
و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد :
كان المغيرة ينال في خطبته من علي ، وأقام خطباء ينالون منه .
سر اعلام النبلاء ، ج3 ، ص31 .
مغيره در خطبه‌هايش از علي (عليه السلام) بدگويي مي‌كرد ، و خطيباني را مي‌گماشت كه از آن حضرت بدگويي كنند .
مرواني‌ها و ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام)
ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و احمد بن حنبل در العلل مي‌نويسد :
عن ابن عون عن عمير بن إسحاق قال كان مروان بن الحكم أميرا علينا ست سنين فكان يسب عليا كل جمعة على المنبر ثم عزل فاستعمل سعيد بن العاص سنتين فكان لا يسبه ثم عزل وأعيد مروان فكان يسبه فقيل يا حسن ألا تسمع ما يقول هذا فجعل لا يرد شيئا قال وكان حسن يجئ يوم الجمعة فيدخل في حجرة النبي ( صلى الله عليه وسلم ) فيقعد فيها فإذا قضيت الخطبة خرج فصلى ثم رجع إلى أهله .
تاريخ مدينه دمشق ، ج57 ، ص243 و العلل ، احمد بن حنبل ، ج3 ، ص176 .
عمير بن اسحاق مي‌گويد : مروان حكم در مدت شش سالي كه بر ما حكومت مي‌كرد ، هر جمعه در منبرش علي (عليه السلام) را سبّ مي‌كرد ، سپس او را عزل كردند و به مدت دو سال سعيد بن عاص والي شد و جاي مروان را گفت ؛ ولي او علي (عليه السلام) را سبّ نمي‌كرد . به همين جهت عزل شد و مروان دوباره برگشت و بر ما والي شد و سبّ علي (عليه السلام) را شروع كرد . به امام مجتبي (عليه السلام) گفتند : مگر نمي شنوي كه چه مي‌گويد ؟ امام اعتنا نمي‌كرد . آن حضرت روز جمعه به مسجد مي‌آمد و به دورن حجره پيامبر مي رفت و همان جا مي نشست ، پس از اتمام خطبه جمعه بيرون مي‌آمد و نمازش را مي‌خواند و به منزلش برمي‌گشت .
سيوطي در تاريخ الخلفاء مي نويسد :
عن عمير بن إسحاق قال: كان مروان أميراً علينا فكان يسب علياً كل جمعة على المنبر وحسن يسمع فلا يرد شيئاً ثم أرسل إليه رجلا يقول له بعلي وبعلي وبعلي وبك وبك وما وجدت مثلك إلا مثل البغلة يقال لها من أبوك؟ فتقول أمي الفرس فقال له الحسن: أرجع إليه فقل له إني والله لا أمحو عنك شيئاً مما قلت بأن أسبك ولكن موعدي وموعدك الله .
تاريخ الخلفاء ، ترجمه امام حسن عليه السلام .
از عمير بن بن اسحاق نقل شده است كه گفت : فرمانده و امير بر ما مروان حكم بود كه در هر جمعه‌ بر فراز منبر علي (عليه السلام) سبّ ولعن مي‌كرد ، فرزندش امام حسن مي‌شنيد ؛‌ ولي سخني نمي‌گفت ، مروان كسي را فرستاد كه در حضور امام از خودش و پدرش بدگويي كرد و گفت : مانند تو نيافتم مگر استر و اسب ، از او پرسيدند پدرت كيست ؟ گفت : اسب . امام مجتبي (عليه السلام) فرمود : برو به مروان بگو من پاسخي نمي‌دهم و همانند تو فحش نمي‌دهم تا آثار خطا و گناهانت محو شود ؛ بلكه ديدار و وعده من و تو قيامت در محضر خداوند است .
لكنت زبان ، هنگام ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام) :
ابن أثير وبلاذري به نقل از عبد الله بن عبيد الله مي‌نويسند :
وكان أبي إذا خطب فنال من علي رضي الله عنه تلجلج فقلت يا أبت إنك تمضي في خطبتك فإذا أتيت على ذكر علي عرفت منك تقصيرا ؟ قال : أو فطنت لذلك ؟ قلت : نعم . فقال يا بني إن الذين حولنا لو يعلمون من علي ما نعلم تفرقوا عنا إلى أولاده .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 100 هـ ، ج5 ، ص42 و انساب الأشراف ، ج8 ، ص195 .
پدرم هر گاه خطبه مي‌خواند و در آن مي خواست از علي (عليه السلام) بدگويي كند ، زبانش مي‌گرفت ، پرسيدم :چرا در خطبه‌ات وقتي كه از علي (عليه السلام) مي‌خواهي سخن بگويي كلام و سخنت نارسا مي‌شود ؟ گفت : تو اين موضوع را فهميده‌اي ؟ گفتم : آري ، گفت : فرزندم ! اگر آن‌چه از فضائل علي (عليه السلام) ما مي‌دانيم ، اين مردم بدانند از اطراف ما پراكنده شده و به فرزندان علي روي خواهند آورد .
علي (عليه السلام) را در منابر شرق و غرب عالم لعن مي‌كردند :
ياقوت حموي ، تاريخ نويس مشهور اهل سنت مي‌نويسد :
لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ... منابر الحرمين مكة والمدينة .
معجم البلدان ، ج3 ، ص191 .
علي (عليه السلام) را بر منبرهاي‌ها شرق و غرب و منبرهاي مكه و مدينه لعن مي‌كردند .
ناسزا گويي به علي (عليه السلام) بر فراز هفتاد هزار منبر :
زمخشري ، مفسر و اديب نام‌آور اهل سنت مي‌نويسد :
إنّه كان فى أيّام بنى اميّة أكثر من سبعين ألف منبر يلعن عليها علىّ بن أبى طالب بما سنّه لهم معاوية من ذلك.
ربيع الأبرار ، ج 2 ، ص186 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص79 به نقل از سيوطي .
در زمان بنو اميه ، بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه در آن علي (عليه السلام) به پيروي از سنتي كه معاويه بنا كرده بود ، لعن مي‌شد .
تواتر اخبار ناسزاگويي بني اميه :
شيخ محمود سعيد بن ممدوح ، بعد از نقل روايات و نصوصي در وقائع سبّ امير المؤمنين عليه السلام مي‌گويد :
الآثار في هذه الجريمة البشعة وأخبارها الشنيعة متواترة ، وهذه عظيمة تصغر عندها العظائم ، وجريمة تصغر عندها الجرائم وشنيعة تتلاشي أمام بشاعتها الشنائع .
غاية التبجيل ، محمود سعيد ، ص283 ، ط الأولي ، مكتبة الفقيه ، الإمارات ، 1425 هـ .
دلايل و شواهد بر اين گناه و خطاي زشت بي‌شمار و متواتر است . ومي توان گفت كه اين جنايت خشن به اندازه‌اي سنگين است كه ديگر جنايات بزرگ در برابرش كوچك و غير قابل ديدن است .
ناسزا گويي به اهل بيت عليهم السلام براي تقرب به دشمنان آنان :
قال أخبرنا مالك بن إسماعيل قال حدثنا سهل بن شعيب النهمي وكان نازلا فيهم يؤمهم عن أبيه عن المنهال يعني بن عمرو قال دخلت على علي بن حسين فقلت كيف أصبحت أصلحك الله فقال ما كنت أرى شيخا من أهل المصر مثلك لا يدري كيف أصبحنا فأما إذ لم تدر أو تعلم فسأخبرك أصبحنا في قومنا بمنزلة بني إسرائيل في آل فرعون إذ كانوا يذبحون أبناءهم ويستحيون نساءهم وأصبح شيخنا وسيدنا يُتقرب إلى عدونا بشتمه أو سبه على المنابر .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج 5 ، ص220 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 20 ، ص400 ترجمه امام علي بن الحسين و المنتخب من ذيل المذيل ، محمد بن جرير طبري ، ص120 .
منهال بن عمرو مي گوید : به نزد علی بن الحسین ( امام سجاد علیه السلام ) رفتم و عرضه داشتم : چگونه صبح کردید ( حال شما چگونه است ) خداوند کار شما را اصلاح نماید ؛ فرمودند : گمان نمی کردم که بزرگی از بزرگان شهر نداند حال ما چگونه است ؛ حال که نمی دانی برای تو خواهم گفت : ما در بین قوم خویش ، مانند بنی اسرائیل در بین فرعونیان شده ایم ؛ که فرزندانشان را می کشتند و زنانشان را زنده می گذاشتند ؛ و به خاطر نزدیکی به دشمنان ما ، بر روی منبر ها از بزرگ و سرور ما ( علی بن ابی طالب ) بدگویی کرده به ایشان جسارت می کنند .
نقل فضائل امير المؤمنين (عليه السلام) با سبّ آن حضرت جمع نمي‌شود :
امام محمد بن ابراهيم الوزير اليماني ، در هنگام نقل فضائل جماعتي از روات و محدثين مي‌نويسد:
روايتهم لفضائل علي عليه السلام وفضائل أهل البيت في أيام بني امية وهو عليه السلام ـ حاشا مع ذلك ـ يُلعنُ علي المنابر ولا يروي فضائله إلا من خاطر بروحه .
العواصم والقواسم في الذب عن سنة أبي القاسم ، ابن الوزير ، ج2 ،‌ ص400 ، ط الثالثة ، مؤسسه الرسالة ، بيروت ، 1415 هـ .
سخن گفتن از فضائل علي و اهل بيت (عليهم السلام) در زمان بني اميه و سلطنت آنان امري غير ممكن و متتضاد بود ؛ چرا كه بني اميه وي را بر فراز منبرها لعن مي‌كردند و نقل فضائل با سبّ و لعن جمع نمي‌شود .
بني اميه ، سزاوار سرزنش :
دكتر فرحان المالكي مي‌گويد :
فبنو أمية اذن يستحقون الذم لأنهم لم يغسموا ألسنتهم في البحث فقط ، وإنما تجاوزوا ذلك إلي اللعن علي المنابر وسفك الدماء ، و فرضوا هذا الظلم علي الأمة حتي جاءت الأجيال تعتقد أنهم مأجورون علي هذا !
مع سليمان العلوان في معاوية ، ص35 .
پس به همين جهت بني اميه سزاوار سرزنش و مذمت هستند ؛ زيرا آنان فقط به بد گويي علي (عليه السلام) اكتفا نكردند ؛ بلكه بر بالاي منبر‌ها علي (عليه السلام) را لعن كرده و به خونريزي و كشتار اهل بيت (عليهم السلام) و يارانش دست زدند و اين ستم را بر همه امت لازم و واجب دانستند تا آن جا كه نسل‌هاي بعد آن‌ها را به خاطر اين عمل مأجور دانستند .
استواري حكومت بني اميه با ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
ابن عساكر ، به نقل از امام سجاد عليه السلام مي‌نويسد :
قال مروان بن الحكم ما كان في القوم أحد أدفع عن صاحبنا من صاحبكم يعني عليا عن عثمان قال قلت فما لكم تسبونه على المنبر قال لا يستقيم الأمر إلا بذلك.
تاريخ مدينة دمشق ، ج42 ، ص 438 و الصواعق المحرقة ، ابن حجر هيثمي ، ص 33 و النصائح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 114 از دار قطني و شرح نهج البلاغة ، ج13 ، ص220 .
مروان بن حکم به من گفت که در میان مردمان کسی نبود که از صاحب ما ( عثمان ) مانند صاحب شما (علی) دفاع کند ؛ گفتم : پس برای چه از او بر روی منبر ها بدگویی می کنید ؟ گفت : حکومت به جز این راه پا بر جا نمی ماند .
و بلاذري مي‌ نويسد :
قال مروان لعلي بن الحسين : ما كان أحد أكف عن صاحبنا من صاحبكم . قال : فلم تشتمونه على المنابر ؟ ! ! قال : لا يستقيم لنا هذا إلا بهذا ! ! .
أنساب الأشراف ، ص 184.
مروان به علي بن الحسين گفت : کسی نبود که مانند صاحب شما از صاحب ما دفاع کند ؛ علی بن الحسین پاسخ داد : پس چرا او را بر روی منبر ها لعن می کنید ؟ گفت : کار ما جز با این کار برجا نمی ماند .
تحريف روايت منزلت :
خطيب بغدادي در تاريخ بغداد مي‌نويسد :
قال إسماعيل بن عياش: رافقت حريزا من مصر الى مكة فجعل يسب عليا ويلعنه، وقال لي: هذا الذي يرويه الناس ان النبي (ص) قال لعلي: «انت مني بمنزلة هارون من موسى» حق، ولكن اخطا السامع.
قلت: فما هو ؟ قال: إنّما هو: «أنت مني‏بمكان قارون من موسى»، قلت: عمّن ترويه؟ قال: سمعت الوليد بن عبد الملك يقوله على المنبر.
تاريخ بغداد ، ج8 ، ص262 و تاريخ مدينة دمشق ، ج12 ،‌ص349 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج5 ، ص577 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج2 ، ص209 و تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج10 ، ص 122 و ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج3 ، ص389 شماره : 6894.
اسماعيل بن عياش گفته است : با حریز از مصر تا مکه همراه بودم ؛ پس از علی بد گفته و حضرت را لعن می کرد ؛ و به من گفت : این روایتی که برای مردم نقل می کنی که پیامبر ( صلی الله علیه وآله وسلم ) به علی به می گفت : «جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه هارون نسبت به موسی است » این سند درست است اما شنونده اشتباه کرده است !!!
گفتم پس درست آن چیست ؟ گفت : پیغمبر گفته اند « جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه قارون نسبت به موسی است»!!! ؛ گفتم این را از چه کسی نقل می کنی ؟ گفت : این را از ولید بن عبد الملک شنیده ام که آن را بالای منبر می گفت !!!
تهمت خيانت به امير المؤمنين عليه السلام:
سمهودي در وفاء الوفاء مي‌نويسد :
حدثنا هارون ابن عبد الملك بن الماجشون أن خالد بن الوليد بن الحارث بن الحكم بن العاص وهو ابن مطيرة قام على منبر رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يوم الجمعة فقال : لقد استعمل رسول الله على ابن ابى طالب رضى الله تعالى عنه وهو يعلم أنه خائن ، ولكن شفعت له ابنته فاطمة رضى الله عنها .
وداود بن قيس في الروضة فقال : أس أي يسكته .
قال : فمزّق الناس قميصا كان عليه شقائق حتى وتروه وأجلسوه وحذراً عليه منه، وقال رأيت كفاً خرجت من القبر قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وهو يقول: كذبت يا عدوّ اللّه كذبت يا كافر، مراراً.
وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ، ج4 ، ص 356 و ينابيع المودة ،‌ ج2 ،‌ ص372 ، به نقل از أبي الحسن يحيى در كتاب أخبار المدينة .
حارث بن حكم بن عاص ( فرزند مطیرة) در روز جمعه بر روی منبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ایستاده و گفت : رسول خدا علی بن ابی طالب را به کار گمارد با این که می دانست او خیانت کار است ؛ اما دخترش فاطمه واسطه او برای این کار شد .
داوود بن قیس نیز در مسجد رسول خدا بود : پس به او اشاره کرد که ساکت باش .
اما مردم پیراهنی را که بر تن او (خالد بن ولید) بود پاره کردند تا اینکه او را لخت کرده و نشاندند اما بر وی نگران بودند ؛ پس دستی از قبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بیرون آمده و می گفت : ای دشمن خدا دروغ گفتی ای کافر و چندین بار این کلام را تکرار کرد .
تهمت ارتداد به امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسكافي مي‌نويسد :
أن معاوية وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي عليه السلام ، تقتضي الطعن فيه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هريرة وعمرو بن العاص والمغيرة بن شعبة ، ومن التابعين عروة بن الزبير .
معاويه ، گروهي از صحابه و تابعين را گماشت تا روايات و احاديث دروغيني كه بيانگر نقض و بيزاري جستن از علي (عليه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتي هم براي آنان مقرر كرد كه از اين افراد ابوهريره ، عمروعاص ،‌ مغيرة بن شعبة ، از اصحاب و عروة بن زبير از تابعان مي باشد .
بعد در ادامه مي‌نويسد :
روى الزهري أن عروة بن الزبير حدثه ، قال : حدثتني عائشة قالت : كنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : يا عائشة ، إن هذين يموتان على غير ملتي أو قال ديني .
زهري روايت كرده است كه عروة بن زبير براي او نقل كرد كه عايشه به من گفت : من پيش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علي عليه السلام وارد شد . رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : " اي عايشه ! اين دو نفر در حالي از دنيا مي‌رود كه بر غير ملت و يا دين من هستند " .
عباس و علي (عليه السلام) از اهل آتش هستند !
ابن أبي الحديد شافعي مي‌نويسد :
وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : كان عند الزهري حديثان عن عروة عن عائشة في علي عليه السلام ، فسألته عنهما يوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحديثهما ! الله أعلم بهما ، إني لأتهمهما في بني هاشم . قال : فأما الحديث الأول ، فقد ذكرناه ، وأما الحديث الثاني فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : كنت عند النبي صلى الله عليه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( يا عائشة ، إن سرك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار فانظري إلى هذين قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلي بن أبي طالب .
عبد الرزاق از معمر نقل كرده است كه گفت : نزد زهري دو حديث به نقل از عروه و از عايشه در باره علي وجود داشت ، و لذا من از وي در باره آن دو حديث سؤال كردم ، گفت : با اين دو حديث و راويان آن چه كار بكنم ، خدا از آن دو نفر آگاه‌تر است ، من رابطه اين دو نفر را با به بني هاشم خوب نمي‌دانم .
اما حديث اول كه گذشت (روايت قبلي) و اما حديث دوم اين است كه : عروة مي‌گويد : از عايشه شنيدم كه گفت : نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، فرمود : اي عايشه ! اگر دوست داري دو نفر از اهل آتش را ببيني ، پس به اين دو نفر بنگر ، نگاه كردم ديدم عباس و علي وارد شدند .
علي (عليه السلام) سبب بروز فاجعه در مدينه :
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مي‌نويسد :
لما قدم أبو هريرة العراق مع معاوية عام الجماعة ، جاء إلى مسجد الكوفة ، فلما رأى كثرة من استقبله من الناس جثا على ركبتيه ، ثم ضرب صلعته مرارا ، وقال : يا أهل العراق ، أتزعمون أنى أكذب على الله وعلى رسوله ، وأحرق نفسي بالنار ! والله لقد سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول : ( إن لكل نبي حرما ، وإن حرمي بالمدينة ، ما بين عير إلى ثور ، فمن أحدث فيها حدثا فعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين ) ، وأشهد بالله أن عليا أحدث فيها : فلما بلغ معاوية قوله أجازه وأكرمه وولاه إمارة المدينة .
شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص67 .
وقتي ابو هريره در سال خشکسالی همراه با معاویه به عراق آمد ، به مسجد کوفه آمده و وقتی که جمعیت زیاد استقبال کننده از خویش را دید ، دوزانو نشسته و سپس چند بار دست بر سر کچل خویش کشیده و گفت : ای اهل عراق ؛ آیا گمان دارید که من به خدا و رسول خدا دروغ می بندم و خود را با آتش می سوزانم ؟ قسم به خدا از رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم شنیدم که می گفت : هر پیامبری حرمی دارد و حرم من مدینه است ؛ از بین منطقه عیر تا ثور ؛ پس هرکس که در آن سبب بروز فاجعه شود لعنت خداوند ملائکه و همه مردمان بر او باد ؛ و خدا را شاهد می گیرم که علی در مدینه سبب بروز فاجعه شده است !!!
وقتی که این خبر به معاویه رسید ، او را جایزه داده و گرامی داشته و او را حاکم بر مدینه قرار داد .
چهار صد هزار درهم جايزه جعل حديث در مذمت امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مي‌نويسد :
أن معاوية بذل لسمرة بن جندب مائة ألف درهم حتى يروي أن هذه الآية نزلت في علي ( ع ) ( ومن الناس من يعجبك قوله في الحياة الدنيا ويشهد الله عليما في قلبه وهو ألد الخصام . وإذا تولى سعى في الارض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل والله لا يحب الفساد ) . وأن الآية الثانية نزلت في ابن ملجم وهي قوله تعالى : ( ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضاة الله ) فلم يقبل ، فبذل له مائتي ألف درهم ، فلم يقبل ، فبذل له أربعمائة ألف درهم فقبل .
إستجاب لمعاوية جمع من الصحابة والتابعين ، فأصابوا من دنيا معاوية العريضة . وخالفه آخرون ، فأصابهم التشريد والتقتيل ، ووقعت بين الطرفين معارك ضارية كانت نتائجها آلاف الاحاديث الموضوعة التي ورثناها اليوم من جانب ، ومن جانب آخر آلاف الضحايا البريئة من خيار المسلمين . وكان سمرة هذا ممن امتثل أوامر معاوية ، فأصاب الامرة في البصرة فأسرف في قتل من خالفه
شرح نهج البلاغه ،‌ ج4 ، ص 73 .
معاویه به سمرة بن جندب صد هزار درهم داد تا اینکه روایتی جعل کند که این آیه که « ومن الناس من یعجبک قوله ...» در مورد علی نازل شده است و نیز آیه « ومن الناس من یشری نفسه ...» در مورد ابن ملجم ؛ اما او قبول نکرد ؛ پس چهارصد هزار درهم دیگر به او داد و او قبول کرد .
عده ای از مهاجرین و انصار ، به در خواست معاویه پاسخ مثبت دادند و از دنیای بزرگ معاویه بهره مند شدند ؛ اما عده ای دیگر با او مخالفت کردند ، و دچار تبیعد و کشتار شدند ؛ و بین دو گروه درگیری های سختی درگرفت که نتیجه آن از یک سو هزاران روایت جعلی بود که ما آن ها را به ارث برده ایم ؛ و از سوی دیگر هزاران قربانی بی گناه از خوبان مسلمانان ؛ این سمرة که در مورد او گفتیم از کسانی بود که دستور معاویه را اطاعت کرد ، پس به حکومت بصره رسیده و در کشتن مخالفینش خونریزی بسیار کرد .
نزول آيه «تولي كبره» در مذمت علي (عليه السلام)
عن الزهري قال كنت عند الوليد بن عبدالملك فتلا هذه الآية والذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم قال نزلت في علي بن أبي طالب كرم الله وجهه قال الزهري أصلح الله الأمير ليس كذا أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها قال وكيف أخبرك قال أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها أنها نزلت في عبدالله بن أبي سلول المنافق .
حلية الأولياء ، ابونعيم اصفهاني ، ترجمه زهري ، ج3 ، ص369 .
از زهری روایت شده است که گفت : نزد ولید بن عبد الملک بودم ؛ پس این آیه را خواند که « والذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم » گفت : این آیه در مورد علی نازل شده است ؛ زهری گفت : خداوند گره از کار امیر بگشاید ؛ اینچنین نیست ؛ عروه در این زمینه از عایشه برای من روایت کرده است ؛ ولید گفت : چه گفته است ؟ پاسخ داد : او گفته است که در مورد عبد الله بن أبی سلول منافق نازل شده است .
كشتن هر كودكي كه نامش علي باشد :
دشمني با امير المؤمنين عليه السلام تا جايي ادامه يافت كه نامگذاري به نام آن حضرت در جامعه ممنوع شد و هر كس نامش علي بود ، كشته مي‌شد . مزي در تهذيب الكمال و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسند :
وقال سلمة بن شبيب سمعت أبا عبد الرحمن المقرئ يقول كانت بنو أمية إذا سمعوا بمولود اسمه علي قتلوه فبلغ ذلك رباحا فقال هو علي وكان يغضب من علي ويجرح على من سماه به .
تهذيب الكمال ، ج20 ،‌ص 429 ، ترجمة علي بن رباح و سير أعلام النبلاء ، ج5 ، ص102 و ج7 ، ص412 .
بنی امیه وقتی می شنیدند که نوزادی نامش علی است او را می کشتند ؛ این خبر به رباح رسید ؛ كه نام او علی بود ؛ اما از نام علی بدش می آمد و کسی را که او را به این نام صدا می زد زخمی می کرد .
اين سنت زشت تا جايي ادامه يافت كه هر كس نامش «علي» بود ، از نامش خجالت مي‌كشيد . ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان مي‌نويسد :
علي بن الجهم السلمي: ... مشهوراً بالنصب كثيراً الحط على علي وأهل البيت وقيل أنه كان يلعن أباه لم سماه علياً .
لسان الميزان ، ج4 ، ص 210 .
علي بن جهم سلمي : ... مشهور به دشمنی با اهل بیت است ؛ و بسیار بر علی و اهل بیت خورده می گرفت ؛ و پدر خودش را نفرین می کرد که چرا او را علی نامگذاری کرده است .
كشتن و زنداني كردن شيعيان در تمامي شهرها :
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه مي‌نويسد :
أنّ أبا جعفر محمد بن على الباقر عليه السلام قال لبعض أصحابه: يا فلان! ما لقينا من ظلم قريش إيّانا وتظاهرهم علينا، وما لقي شيعتنا ومحبّونا من الناس ... فقتلت شيعتنا بكلّ بلدة، وقطعت الأيدى والأرجل على الظنّة، وكان من يذكر بحبّنا والانقطاع إلينا، سُجن، أو نُهب ماله، أو هُدمت داره.
شرح نهج البلاغه ، ج11 ، ص43 .
ابو جعفر محمد بن علی باقر ( امام محمد باقر) علیه السلام به یکی از یاران خویش فرمودند : ای فلانی ؛ ما از ظلم قریش نسبت به خودمان و دشمنی ایشان با ما چه ها کشیدیم ! و شیعیان ما و دوست داران ما در بین مردم نیز چه ها کشیده اند ! ... پس شیعیان ما را در هر شهری کشتند ؛ و دست ها و پاها را به خاطر اتهام ( به شیعه بودن ) قطع کردند . و هر کس که مشهور به دوست داشتن ما و ارتباط با ما بود زندانی می شد و یا مال او به غارت می رفت و یا خانه اش ویران می گشت .
و نيز ابن أبي الحديد مي‌نويسد :
كتب معاوية نسخة واحدة الى عماله بعد عام المجاعة أن برئت الذمة ممن روى شيئا من فضل ابى تراب واهل بيته فقامت الخطباء في كل كورة وعلى كل منبر يلعنون عليا ويبرءون منه ويقعون فيه وفي أهل بيته وكان أشدّ الناس بلاء حينئذ أهل الكوفة؛ لكثرة من بها من شيعة على عليه السلام، فاستعمل عليهم زياد بن سميّة وضمّ إليه البصرة فكان يتتبّع الشيعة وهو بهم عارف لأنّه كان منهم أيّام على عليه السلام، فقتلهم تحت كلّ حجر ومدر، وأخافهم، وقطع الأيدى والأرجل، وسمل العيون، وصلبهم على جذوع النخل وطرفهم وشرّدهم عن العراق، فلم يبق بها معروف منهم.
شرح نهج البلاغة ، ج11 ، ص 44 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 72 .
معاویه بعد از سال خشکسالی ، نامه ای به یکی از کارگزاران خویش نوشت که هرکس که چیزی از فضیلت های ابو تراب ( امیر مومنان علی علیه السلام ) و خاندان او را نقل کند ، در مقابل او هیچ گونه مسئولیتی شما را تهدید نمی کند ( هرچه با وی کردید جایز است ) ؛ پس سخنرانان در هر منطقه و بر هر منبری علی را لعن کرده واز او بیزای می جستند و به او و اهل بیت او دشنام می دادند ؛ و بیچاره ترین مردمان در آن زمان مردم کوفه بودند ؛ زیرا شیعه علی علیه السلام در آن شهر زیاد بود ؛ پس معاویه زیاد بن سمیه را حاکم بر آنجا قرار داده و بصره را نیز تحت امر او قرار داد ؛ او به دنبال شیعیان می گشت – او شیعیان را می شناخت ، زیرا در زمان خلافت علی علیه السلام از طرفداران او بود – پس ایشان را حتی در زیر هر سنگ و کلوخی پیدا کرده و می کشت ؛ و یا تهدید می کرد ؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور می نمود ؛ و ایشان را بر تنه های درخت خرما به دار می کشید ؛ و یا از عراق بیرون می کرد ؛ تا جایی که کسی از شیعیان شناخته شده در عراق باقی نماند .

سزاي مقاومت كنندگان در برابر ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
در دوران بني اميه ، نه تنها خود آن‌ها امير المؤمنين عليه السلام را در منابر و خطبه‌هاي نماز جمعه لعن مي‌كردند ؛ بلكه حتي اگر كسي از اين كار امتناع مي كرد و به امير المؤمنين ناسزا نمي‌گفت ، او را مورد اذيت و آزار قرار مي‌دادند ؛ تا جايي كه در بسياري جان وي را نيز مي‌گرفتند .
كشتن نسائي به خاطر نقل فضائل امير المؤمنين عليه السلام :
نسائي ، از برجسته‌ترين علما و محدثين اهل تسنن است كه كتاب «سنن» وي يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌رود . مزي در ترجمه وي مي‌گويد :
أحد الأئمّة المبرزين والحفّاظ المتقنين والأعلام المشهورين.
تهذيب الكمال ، ج1 ، ص329 .
او يكي از پیشوایان برجسته و حافظان استوار و بزرگان مشهور بود .
و ابن كثير در باره او مي‌گويد :
الإمام في عصره ، والمقدم على أضرابه وأشكاله وفضلاء دهره ، رحل إلى الآفاق.
البداية والنهاية ، ج11 ، ص123 .
پیشوای زمان خویش ، و کسی که بر همشغلان و همنظران و بزرگان زمان خویش پیشی گرفت ؛ و به شهر های مختلف مسافرت کرد .
وي كتابي دارد به نام خصائص امير المؤمنين علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه در آن فضائل امير المؤمنين عليه السلام را نقل كرده است . انگيزه وي از تأليف اين كتاب اين بوده است كه وقتي وي وارد دمشق شد ، ديد كه مردم از علي (عليه السلام) متنفر هستند و از آن حضرت بدگويي مي‌كنند ، شروع به نوشتن اين كتاب كرد ؛ چنانچه ابن كثير سلفي مي‌نويسد :
وأنه إنما صنف الخصائص في فضل علي وأهل البيت ، لأنه رأى أهل دمشق حين قدمها في سنة ثنتين وثلاثمائة عندهم نفرة من علي .
البداية‌ والنهاية ، ج11 ، ص141 .
او کتاب خصائص را در برتری علی و اهل بیت او نوشت ؛ زیرا او مردمان دمشق را در سال 302 دید که از علی نفرت دارند .
اما از آن جايي كه مردم دمشق به پيروي از همان سنتي كه معاويه پايه گذارش بود ، به بدگويي از امير المؤمنين عليه السلام خو گرفته و با تنفر از آن حضرت بزرگ شده بودند ، نتوانستند تحمل كنند كه كسي در فضائل آن حضرت كتابي بنويسد ؛ اما در آن اثري از فضائل معاويه ديده نشود ؛ از اين رو از نسائي خواستند كه در فضائل معاويه نيز كتابي بنويسد ؛ اما وقتي با مقاومت نسائي روبرو شدند ، چنان او را كتك زدند كه از دنيا رفت .
علامه ابن جوزي و بسيار ديگر از بزرگان اهل تسنن در سبب كشته شدن نسائي مي‌گويد :
إنّ النسائي خرج من مصر في آخر عمره إلى دمشق ، فسئل بها عن معاوية وما جاء في فضائله ! فقال : لا يرضى رأسا برأس حتى يفضل ! فما زالوا يدفعون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد وحمل إلى الرملة أو مكة فتوفي بها .
المنتظم ، ج6 ، ص131 و تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج2 ، ص700 و سير أعلام النبلاء ، ذهبي ، ج14 ، ص132 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 1 ، ص132 و ... .
نسایی در آخر عمر خویش از مصر به دمشق رفت ؛ پس در آنجا از او در مورد معاویه و فضیلت های او سوال کردند ؛ پس گفت : آیا به این که او را هم شان علی دانستید راضی نشدید ، حال می خواهید او را از علی برتر کنید ؟
پس آنقدر به بیضه او زدند تا او را از مسجد بیرون کردند ؛ او را به رمله یا مکه بردند و در آنجا از دنیا رفت .
و ابن كثير مي‌گويد :
ودخل دمشق فسأله أهلها أن يحدّثهم بشئ من فضائل معاوية ، فقال : أما يكفي معاوية أن يذهب رأسا برأس حتى يروى له فضائل ! فقاموا إليه فجعلوا يطعنون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد .
البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج11 ، ص 140 .
او به دمشق رفت ؛ پس اهل شام از او خواستند که در مورد فضیلت های معاویه برای ایشان سخن گوید ؛ گفت : آیا برای معاویه بس نبود که همسنگ علی شد ؟ حال می خواهد برای او فضیلت نیز نقل کنند ؟ پس به او هجوم آورده آن قدر به بیضه او زدند تا از مسجد بیرونش کردند .
قطع گردن ظهير الدين اردبيلي به خاطر عدم اعتقاد به وجوب مدح صحابه :
>ابن عماد حنبلي در شذرات الذهب مي‌نويسد :
ظهير الدين الأردبيلي الحنفي الشهير بالقاضي زاده ... كان عالماً كاملاً صاحب محاورة ووقار وهيبة وفصاحت و كانت له معرفة بالعلوم خصوصاً الأنشاء والشعر و كان يكتب الخط الحسن ... قال أن مدح الصحابة علي المنبر ليس بفرض ولا يخل بالخطبة فقبض عليه مع أحمد باشا الوزير يوم الخميس عشري ربيع الثاني و قطع (قطعت) رأس صاحب الترجمة [ظهير الدين ] وعلق (علقت) علي باب زويلة بالقاهرة .
شذرات الذهب في اخبار من ذهب ، أبي الفلاح عبد الحي بن العماد الحنبلي ، المجلد الرابع ، جزء 8 ، ص173 ، دار الكتب العلمية ، بيروت .
ظهیر الدین اردبیلی حنفی مشهور به قاضی زاده ... او عالم کامل و صاحب سخن و وقار و هیبت و فصاحت بود و با علوم مخصوصا انشا و شعر آشنایی داشت و خطش نیکو بود ...
او گفت که ستایش کردن از صحابه بر روی منبر ( جمعه ) واجب نیست و نگفتن آن به خطبه صدمه ای نمی زند ؛ پس او را در روز پنجشنبه دهم ربیع الثانی با احمد باشای وزیر گرفتند ؛ و دست او را قطع کرده و بر باب زویله قاهره آویزان کردند .
شلاق زدن ابن أبي ليلي :
ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد :
روي عن أبي حصين ، أن الحجاج استعمل عبد الرحمن بن أبي ليلى على القضاء ثم عزله ، ثم ضربه ليسب أبا تراب رضي الله عنه ، وكان قد شهد النهروان مع علي .
سير اعلام النبلاء ، ج4 ، ص267 .
از ابو حصين نقل شده است كه گفت : حجاج بن عبد الرحمن بن أبي ليلي را كه از همراهان و شركت كنندگان در جنگ نهروان و در ركاب و از همراهان علي (عليه السلام) بود ، به عنوان قاضي منصوب كرد ، سپس عزلش نمود و او را مي‌زد تا علي (عليه السلام) را سبّ كند .

مجلس را با لعن ابو تراب به پایان ببرد :
حدثني جنادة بن عمرو بن الجنيد بن عبد الرحمن المري عن أبيه عن جده الجنيد بن عبد الرحمن قال دخلت من حوران آخذ عطائي فصليت الجمعة ثم خرجت إلى باب الدرج فإذا عليه شيخ يقال له أبو شيبة القاص يقص على الناس فرغب فرغبنا وخوف فبكينا فلما انقضى حديثه قال اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فلعنوا أبا تراب عليه السلام .
فالتفت عن يميني فقلت له فمن أبو تراب قال علي بن أبي طالب ابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته وأول الناس إسلاما وأبو الحسن والحسين
جنید بن عبد الرحمن می گوید : از حوران به شهر آمدم تا سهم خود را از بیت المال بگیرم ؛ پس نماز جمعه را خواندم ؛ سپس به سمت درب درج رفتم ؛ در آنجا پیرمردی مشهور به ابو شیبة قصه گو بود که برای مردم قصه تعریف می کرد ؛ او به آخرت دعوت نمود ، پس ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم و ما را از عذاب ترساند ؛ پس گریه کردیم ؛ وقتی که کلامش به پایان رسید گفت : مجلس را با لعن ابو تراب به پایان برید ؛ پس همگی ابو تراب را لعنت کردند !!!
پس من به کسی که در سمت راست من بود نظر کرده به و به او گفتم : ابو تراب کیست ؟ پاسخ داد : او علی بن ابی طالب پسر عموی رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) و شوهر دختر او و اولین کسی است که اسلام آورد و پدر حسن و حسین.
فقلت ما أصاب هذا القاص فقمت إليه وكان ذا وفرة فأخذت وفرته بيدي وجعلت ألطم وجهه وأنطح برأسه الحائط وصاح واجتمع أعوان المسجد فوضعوا ردائي في رقبتي وساقوني حتى أدخلوني على هشام بن عبد الملك وأبو شيبة يقدمني فصاح يا أمير المؤمنين قاصك وقاص آبائك وأجدادك أتى إليه اليوم أمر عظيم .
پس به او گفتم : این قصه گو سخن درستی نگفته است . پس به سمت او رفتم – او ریش پری داشت – پس ریش او را با دستم گرفته و به صورت او زدم و سرش را به دیوار کوبیدم ؛ پس فریاد کشید و یاران او از مسجد بیرون آمده گرد ما جمع شدند و لباس من را به گردنم انداخته و من را با زور می راندند ؛ تا اینکه من را به نزد هشام بن عبد الملک بردند در حالیکه ابو شیبة من را به جلو می برد . پس فریاد زد که ای امیر المومنین ؛ قصه گوی شما و پدران شما و اجداد شما امروز بر او مصیبت بزرگی وارد شده است !!!
قال من فعل بك هذا فالتفت إلى هشام وعنده أشراف الناس فقال أبو يحيى متى قدمت فقلت أمس وكنت على المصير إلى أمير المؤمنين فأدركتني الجمعة فصليت وخرجت إلى باب الدرج فإذا هذا الشيخ قائم يقص فجلست إليه فقرأ فسمعنا فرغب من رغب وخوف من خوف ودعا فأمنا وقال في آخر كلامه اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فسألت من أبو تراب فقيل علي بن أبي طالب أول الناس إسلاما وابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وأبو الحسن والحسين وزوج ابنة رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) فوالله يا أمير المؤمنين لو ذكر هذا قرابة لك بمثل هذا الذكر ولعنه بمثل هذا اللعن لأحللت به الذي أحللت به فكيف لا أغضب لصهر رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته
هشام گفت : چه کسی با تو چنین کرده است ؟ پس من به هشام نظر کردم – در حالیکه بزرگان مردم در کنار او بودند – پس ابو یحیی به من گفت : کی آمدی ؟ گفتم دیروز ؛ و می خواستم به نزد امیر المومنین بیایم ؛ پس به نماز جمعه رسیدم ؛ نماز را خواندم و به سوی درب درج رفتم ؛ که این پیرمرد را دیدم که ایستاده داستان تعریف می کند ؛ پس نشستم و گوش فرا دادیم ؛ پس به آخرت دعوت نمود و ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم ؛ و از عذاب ترسانید و دعا کرد ؛ پس ما نیز آمین گفتیم ؛ اما در انتهای کلام خویش گفت : محلس خویش را با لعن ابو تراب پایان برید ؛ پس سوال کردم ابو تراب کیست ؟ گفتند : او علی بن ابی طالب اولین کسی است که اسلام آورد و پسر عموی رسول خدا و پدر حسن و حسین و شوهر دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم است ؛ پس قسم به خدا که ای امیر المومنین اگر یکی از بستگان شما چنین فامیلی را در نزد شما یاد نماید و چنین او را لعن کند ، شما نیز برای آن شخص همین کار را جایز می دانستی ؛ پس چگونه برای داماد رسول خدا و شوهر دختر او خشمگین نشوم ؟
قال فقال هشام بئس ما صنع ثم عقد لي على السند ثم قال لبعض جلسائه مثل هذا لا يجاورني ها هنا فيفسد علينا البلد فباعدته إلى السند فقال لنا بشر بن عبد الوهاب وهو ممثل على باب السند بيده اليمنى سيف وبيده اليسرى كيس يعطي منه ومات الجنيد بالسند ... .
هشام گفت : چه بد کاری انجام داده است ! سپس برای من حکم امارت سند را نوشت ؛ سپس به یکی از نزدیکان خویش گفت : مثل این شخص نباید در این جا در نزدیکی ما باشد ؛ تا شهر را بر ضد ما خراب کند ، پس او را به سند فرستادم ؛ پس بشر بن عبد الوهاب که نماینده باب سند بود به ما گفت : که او ( جنید ) در دست راست خویش شمشیری می گرفت و در دست چپش کیسه ای پول که از آن به مردم می داد ؛ و در سند نیز از دنیا رفت .
تاريخ مدينه دمشق ، ج11 ، ص291 .
آب كشى جاي نشستن كسي كه حديث طير را نقل كرده بود :
ذهبي در تذكرة الحفاظ مي‌نويسد :
ابن السقاء الحافظ الامام محدث واسط أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان الواسطي ... قال السلفي سألت الحافظ خميسا الحوزي عن ابن السقاء فقال : هو من مزينة مضر ولم يكن سقاء بل لقب له ، موجوه الواسطيين وذوي الثروة والحفظ ، رحل به أبوه فأسمعه من أبى خليفة وأبى يعلى وابن زيدان البجلي والمفضل ابن الجندي وبارك الله في سنه وعلمه ، واتفق انه أملى حديث الطير فلم تحتمله نفوسهم فوثبوا به وأقاموه وغسلوا موضعه .
تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج3 ، ص966 ، ترجمه ابن السقاء .
ابن سقاء ... سلفی گفته است : از حافظ خمیس حوزی در مورد ابن سقاء سوال کردم ؛ پس گفت : او از مزینه از قبیله مضر است ؛ و سقا نبود ؛ بلکه به این لقب مشهور بود ؛ او سر شناس مردم واسط و صاحب ثروت و حافظه ای خوب بود ؛ پدرش او را به مسافرت برد ؛ پس از ابی خلیفه و ابی یعلی و ابن زیدان بجلی و مفضل بن جندی روایت شنید ، و خداوند نیز به او در علم و عمرش برکت داد ؛ و روزی از روزها داشت حدیث طیر (از فضائل امیر مومنان را ) املاء می کرد ؛ اما ایشان نتوانستند که این روایت را تحمل کنند ؛ پس به او هجوم آورده و او را از جای خویش بلند کردند و جای او را آب کشیدند .
هزار تازيانه ، جزاي نقل فضائل حسنين عليهما السلام :
ابن حجر عسقلاني در تهذيب و التهذيب و بسياري از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند:
وقال ابن أبي حاتم سألت أبي عن نصر بن علي وأبي حفص الصيرفي فقال نصر أحب إلي وأوثق وأحفظ من أبي حفص قلت فما تقول في نصر قال ثقة وقال النسائي وابن خراش ثقة وقال عبيد الله ابن محمد الفرهياني نصر عندي من نبلاء الناس وقال أبو علي بن الصواف عن عبد الله ابن أحمد لما حدث نصر بن علي بهذا الحديث يعني حديث علي بن أبي طالب أن رسول الله صلى الله عليه وسلم أخذ بيد حسن وحسين فقال من أحبني وأحب هذين وأباهما وأمهما كان في درجتي يوم القيامة . أمر المتوكل بضربه ألف سوط فكلمه فيه جعفر بن عبد الواحد وجعل يقول له هذا من فعل أهل السنة فلم يزل به حتى تركه .
تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 10 ، ص 384 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 29 ، ص 360 و تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي ، ج 13 ، ص 289 و... .
ابن ابی حاتم گفته است : از پدرم در مورد نصر بن علی و ابی حفص صیرفی پرسیدم ؛ پس گفت : نصر را بیشتر دوست دارم و او مورد اطمینان تر و دارای حافظه ای بهتر از ابی حفص است ؛ پس به او گفتم : در مورد نصر چه می گویی ؟ گفت : مورد اطمینان است ؛ و نسایی و ابن خراش نیز گفته اند او مورد اطمینان است ؛ و عبید الله بون محمد فرهیانی نیز گفته است : در نظر من نصر از دانشمندان مردم است ؛ و ابو علی بن صواف از عبد الله بن احمد نقل کرده است که وقتی نصر بن علی این روایت را گفت که « رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم دست حسن و حسین را گرفته و فرمودند که هرکس من را دوست می دارد ، پس این دو را و پدرشان و مادرشان را نیز دوست بدارد ، با من در رتبه من در روز قیامت خواهد بود » ، متوکل دستور داد که به او هزار تازیانه بزنند ؛ پس جعفر بن عبد الواحد در این زمینه با متوکل سخن گفت و به او گفت : این روایت از عقاید و رفتار اهل سنت است ( مربوط به شیعه نیست ) تا اینکه او را رها کرد ( دستور داد او را تازیانه نزنند)!!!
شكستن منبر حاكم نيشابوري به علت عدم نقل فضائل معاويه :
سمعت أبا عبد الرحمن السلمي يقول : دخلت على أبي عبد الله الحاكم وهو في داره لا يمكنه الخروج إلى المسجد من أصحاب أبي عبد الله بن كرام ، وذلك أنهم كسروا منبره ومنعوه من الخروج ، فقلت له : لو خرجت وأمليت في فضائل هذا الرجل شيئا لاسترحت من هذه المنحة . فقال : لا يجيء من قلبي ، ) لا يجيء من قلبي ، يعني معاوية .
تاريخ الاسلام ذهبي ، ج28 ، ص132 و سير أعلام النبلاء ، ج17 ، ص175و ... .
از ابا عبد الرحمن سلمی شنیدم که می گفت : به نزد ابو عبد الله حاکم نیشابوری رفتم در حالیکه او در خانه خویش بود و از ترس یاران ابی عبد الله بن کرام نمی توانست به مسجد برود ؛ زیرا ایشان منبر او را شکسته بودند و او را ممنوع الخروج کرده بودند ؛ پس به او گفتم : ای کاش بیرون می آمدی و فضیلت های این شخص ( معاویه ) را می گفتی تا از این مشکل آسوده گردی ؛ گفت قلبم به من اجازه این کار را نمی دهد ؛
چهار صد ضربه شلاق ، جزاي كسي كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن نكرد :
عطيه بن سعد از راويان كتاب صحيح بخاري ، أبي داود ، ترمذي ، ابن ماجه و ... است . محمد بن سعد در الطبقات الكبري در ترجمه وي مي‌نويسد :
فكتب الحجاج إلى محمد بن القاسم الثقفي أن ادع عطية فإن لعن علي بن أبي طالب وإلا فاضربه أربعمائة سوط واحلق رأسه ولحيته فدعاه فأقرأه كتاب الحجاج فأبى عطية أن يفعل فضربه أربعمائة وحلق رأسه ولحيته .
الطبقات الكبري ، ج6 ، ص304 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج7 ، ص201 .
حجاج به محمد بن قاسم ثقفی نامه نوشت که عطیه را بیاورد ؛ پس اگر علی بن ابی طالب را لعنت کرد که هیچ ؛ و گرنه او را چهارصد تازیانه بزن و سر و ریش او را بتراش ؛ پس او را احضار کردند ؛ و نامه حجاج را برای او خواند ؛ اما عطیه قبول نکرد ؛ پس او را چهار صد شلاق زدند و سر و ریش او را تراشیدند .
امتناع مردم سيستان از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
ياقوت حموي در معجم البلدان مي‌نويسد :
قال الرهني : وأجل من هذا كله أنه لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها إلا مرة ، وامتنعوا على بنى أمية حتى زادوا في عهدهم أن لا يلعن على منبرهم أحد ... وأي شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول الله ، صلى الله عليه وسلم ، على منبرهم وهو يلعن على منابر الحرمين مكة والمدينة ؟
معجم البلدان ، ياقوت الحموي ، ج3 ، ص191 ، باب سجستان .
رهني گويد : برتر از همه اين اوصاف كه ذكر شد ، آن است كه بني اميه ، امير المؤمنين عليه السلام را در منابر شرق و غرب لعن مي كردند ؛ ولي در سيستان يكبار بيشتر نتوانستند . آن‌ها از فرمان بني اميه سر پيچي كردند ؛ حتي در پيمان نامه شان اضافه كردند كه هيچ كس را بر منبرشان لعن نكنند ...
چه افتخاري بالاتر از اين كه آن‌ها از فرمان ناسزاگويي به برادر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بر منبرشان سرپيچي كردند ؛ در حالي كه آن حضرت را بر منبرهاي مكه و مدينه لعن مي‌كردند .
زكريا بن محمد بن محمود قزويني در آثار البلاد و اخبار العباد مي‌نويسد :
قال محمد بن بحر الذهبي[رهني] : لم تزل سجستان مفردة بمحاسن لم تعرف لغيرها من البلدان، ... وأجل من هذا كله أنهم امتنعوا على بني أمية أن يلعنوا علي بن أبي طالب على منبرهم.
آثار البلاد و اخبار العباد ، ج1 ،‌ ص79 ، باب سيستان .
سجستان افتخاراتي دارد كه در شهرهاي ديگر ديده نشده است و بزرگترين همه آن‌ها اين است كه در زمان بني اميه همه مردم آن‌جا از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب عليه السلام در منبرشان امتناع كردند .
امتناع مردم قزوين از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
امام رافعي در التدوين في اخبار قزوين مي‌نويسد :
وكان عمال خالد بن عبد الله القسري وسائر عمال بني أمية يلعنون في هذا المسجد (مسجد قزوين) علياً رضي الله عنه حتى وثب رجل من موالي بني الجند وقتل الخطيب وانقطع اللعن من يومئذ .
التدوين في اخبار قزوين ، ج1 ، ص20 .
كارگزاران خالد بن عبد الله قسري و ساير كارگزاران بني اميه در مسجد قزوين امير المؤمنين عليه السلام را لعن كردند ؛ تا اين كه يكي از طرفداران بني الجند برخاست و خطيب را كشت ، از آن روز لعن بر امير المؤمنين عليه السلام در آن جا قطع شد .
*************
لازم به ذكر است كه در تدوين اين مقاله ، از كتاب القول العليّ في اثبات سب معاويه لسيدنا علي عليه السلام ، نوشته عادل كاظم عبد الله ، بيشترين استفاده را كرده‌ايم .


گروه پاسخ به شبهات
مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

بزرگترین افتخارسیستان

                              

اگرچه نام سیستان برای همه ایرانیان مسلمان نوعی افتخار به شمارمی آید ومفاخر علمی فرهنگی,هنری وادبی ان مایه مباهات است .اما به باور مورخان وصاحبان اندیشه وقلم انچه بدرگترین افتخار مردم سیستان به شمار می آید به گونه ای که هرگز مورخان نتوانسته اند ان را نادیده انگارند طبری,یعقوبی ,ابن اثیر,سیوتی و دیگرودمورخان بزرگ اسلامی ان را به اختصار یا به شرح به نگارش درآورد,ماجرای عدم ناسزاگویی وسب و لعن امیرالمومنین علی  (ع) میباشد حضرت علی (ع)درخطبه 56 نهج الباغه در این خصوص چنین اورده اند ((بدانیدکه پس ازمن مردی پرخور وشکم پرست برشماچیره خواهدشد که هرچه چنگش افتد بخوردو هر چه نباید طلب کند بکشیدش .ولی هرگزنتوانید.

 ازشمامی خواهد که مرادشنام دهید وناسزاگویید وازمن بیزاری جویید اما دشنام وناسزابگویید.زیرابرای من مایه پاگی است وهم سبب رهایی شما ازمرگ.امابیزاری .ازمن بیزاری مجوید که من برفطرت اسلام زاده شده ام وبه ایمان وهجرت بردیگران سبقت گرفته ام. 

 خطیب جامع دران خطبه می خواند چون خطبه اش به پایان رسید برطبق عادت ورویه خود ازدشنام وناسزا به ابوتراب چیزی نگفته بود ناگهان مردم از هر سو فریاد براوردند.اه سنت .سنت.سنت راترک کردی!(4)این امرهمچون خنجری تیز بردل ال رسول فرورفته بود ودرد جانکاه ان به حدی بود که ازجمله شرطهای صلح میان حضرت امام حسن (ع)ومعاویه یکی نیز این بود که معاویه باید ناسزابه امیرالمومنین ولعنت براورادرنمازها ترک کند وعلی (ع)راجز به نیکی یاد ننماید.معاویه این رانپذیرفت ولی قبول کرد که وقتی حسن (ع)حاضر است ومی شنود به علی (ع)دشنام داده نشود ابن اثیر می گوید:پس به همین نیز وفا نکرد(5)

عین گفته ابن اثیرکه در(ص 405)ازالکامل فی التاریخ امده است .چنین است :وکانت الذی طلب الحسن من معاویه ان لا یشتم علیا فلم یجبه الی یحبه الی الکف عن شتم علی فطلب ان لا یشتهم وهویسمع فاجابه الی یسمع فاجا به الی ذالک ثم ام یف له به ایضا.این سنت سیئه وبدعت ناهنجار کار را بدان جارساند که (وقتی عبدالله بن علی به شام رفت وقصه مروان وقتل اورارخ داد وعبدالله درشام مقیم شد گروهی از متمکنان وسران  شام راپیش ابوالعباس سفاح فرستاد وانها به حضور ابوالعباس سفاح قسم خوردند که پیش از ان که بنی عباس به خلافت برسند برای پیغمبر (ص) خویشاوندانی وخاندانی جز بنی امیه نمی شناختند (6) دراین میان اندک مردمانی بوده اند که تن به ننگ لعن علی نمی دادند وبا لطایف الحیل از دامی که بنی امیه برای آنان گشوده بودند به سلامت می جستند:حجر مدری گوید:علی بن ابی طالب مرا گفت :اگرازتوبخواهند که مرادشنام دهی چه خواهی کرد ؟گفتم این شدنی است؟فرمود:بلی ,گفت چه کنم؟فرمود:مرالعنت کن واز من تبری مجوی!روزگاری برامد تا برادرحجاج محمدبن یوسف که فرماندار یمن بود به من دستور داد که علی را لعن کن ومن گفتم امیر مرافرمان داده است که علی را لعن کن پس او را لعن کنید .خدایش لعنت کناد.ضمیر(ها)درالعنوه ولعنه الله هر دو به امیر باز میگردد.بااین همه جز یکی بدین حقیقت پی نبرد.

یکی از بارزترین نمونه های عنان گسیختگی معاویه در دشمنی علی وخاندانش وباافکار ,هدفها وایده های ایشان ان بود که در تمام قلمرو نفوذ خود لعن علی  وال علی رابه صورت حتمی مقرر ورایج ساخت وبااین کار نخستین کسی شد که باب لعن اصحاب پیغمبرراگشود این سابقه ای است که بخاطران هیچ مومن دینداری بر اورشک نخواهد برد.معاویه برای  اینکه افکار عمومی رابرای این بدعت بزرگ اماده سازد به تعبیرهای شیطنت امیز وپیش بینی شده ای متوسل شد.این تدبیر خیالی که هرچه بامبادی وافکار  معاویه سازگار بود از مبادی واصول الهی فاصله داشت ,یکی از عجیب ترین  حالات اجتماع وتاثیر پذیری سریع مردم ازهر موج تبلیغات قوی وتند است به ویژه اگر بادوعامل طمع مال وطمع مقام همراه باشد.

انصاف رامردم به چه چیز معاویه دلخوش بودندکه هم صدا با او علی حسن وحسین(ع)رالعن کردند وچه نقیصه ای در اهل بیت (ع)سراغ کرده بودند که به دلخواه معاویه زبان به دشنام ایشان گشودند؟شاید وی مردم را قانع ساخته بود که ان کسانی که در آغاز دعوت اسلام,بارسول اکرم 0ص)جنگیدند وان طایفه ای که حرام خدارا حلال وحلال خدا راحرام نمودند وآن عناصری که زنا را جای نسب شناختند وآن مردمی که پیمان ها را شکستند وسوگند هارانقض کرده اند وآن جانیانی  که دست به خون بزرگان اسلام آلودند وبی گناهان را زنده به گور ساخته اند و نماز جمعه رادر روز چهارشنبه  خوانده اند ,علی وال علی میباشند؟(9)

 شاید (معاویه )هم به جای اینکه رنج قانع کردن مردم را می برد ,ازراه تطمیع وارد شده ویاحتی بدون اینکه انها راتطمیع کند دست به ارعاب وتهدید ایشان زده بود وبه جای کشید که لعن علی درمیان ایشان سنتی پابرجاشد که کودکان بابزرگ می شدند وپیران باآن میمردند به گمان قوی معاویه بود که این بدعت را سنت نامید وفریب خوردگان ریاست وزعامت اووگرفتاران اطاعت وفرمان برادری او نیز به میل واراده,همین نام را پذیرفتند وپس از او همه بر این بدعت شوم باقی ماندند.
درهمین زمینه می توان به سرزمین پرافتخار ومردم غیرتمند سیستان اشاره نمود که درتاریخ جایگاه ویژه ودرخشانی  رابه خود اختصاص داده اند .این مردم دارای پشتوانه محکمی دراحترام وحمایت اهل بیت (ع)می باشند وشاهد این ,کتابهای تاریخی معتبر وگوناگونی است که مارادررسیدن به سر منزل مقصودهمواره یاری وهمراهی مینماید.

یاقوت حموی درمعجم البلدان بدان اشاره وپس از ذکر مقدمه ای گفته است:درجهان بازاریانی درست کارتر وکم نیرنگ تر از سیستانیان نتوان یافت .دگران دوست دارانند که بنده ومزدوروکودک باایشان دادوستدکنند واینان نه چنین اند ,دگربرجستگی اینان  به اندوهگنان پرداختن است وبیچارگان را دریافتن,به نیکی فرمان رانند گرچه درآن راه (گوش و)بینی ازکف دهند.اماازهمه بالاترووالاتر:انگاه که برفراز منبرهای شرق وغرب علی (ع)راناسزامیگفتند اینان بدین کار دست نیازیدند ودرپیمان خویش بابنی امیه خواستار ان شدند که کس علی (ع)رالعن نکند ووکدام افتخار ازاین برتر که در حرمین شریفین این کار معمول بود واینان دشنام برادر پیامبراکرم رابرنمیتافتند .محمدبن مرادبن عبدالرحمان ,مترجم وادیب سده ی یازدهم هجری وصاحب کتاب معروف ((اثارالبلاد واخبارالعباد ))وقاضی نورا...شوشتریدر کتاب مجالس المومنین وحاج زین العابدین شیروانی در حدائق السیاحه وبسیاری دیگرازنویسندگان ومورخان,سرپیچی ازسب امام علی (ع)وخودداری از دستور بنی امیه در انجام  این عمل زشت توسط مردم شجاع وحق طلب سیستان راثبت کرده اند .مولف کتاب مشهور ((احیاءالملوک))درصفحه هفت مقدمه کتاب یاد شده مینویسد:((هرچندمتصدیان معاویه وال مروان تکلیف سب امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)به ان جماعت نمودند ازاین معنی ابا کردند وافسوس وافسانه ان قوم قبول طبع سیستانیان نیفتاد . بالاخره از دارالظلم بنی امیه  فرمان رسید چنانچه قبول امر ننمایند ازهرنفر یک مثقال طلا بازیافت نمایند ومردم بی اکراه ان وجه را ادا نمودند ,رفته رفته ان وجه افزایش یافته وبه ده مثقال طلا از هر نفر رسید چون بنی امیه دریافتندکه با لطوع والرغبه هر چیز که طلب شود میدهند ومرتکب ان عمل شنیع نمیشوند حکم کردند که در صورت امتناع دربازار سرهای زنان اکابرانجا رابتراشند تا به گفتن  ان کلمه زشت راضی شوند اماان توفیق یافتگان به این امر راضی شدند وبه سب حضرت امیر راضی نشدند چون دیدن که به  هیچ وجه به این گفت وگوهمداستان نشدند د ست از ایشان داشتند از ان زمان تابه حال به محبت اهل بیت راسخ وثابت قدمند ((ان الله لا یضیع اجر المحسنین.))

حاج زین العابدین شیروانی در کتاب بستان السیاحه در این خصوص چنین اورده است :((مردم سیستان همگی شیعه امامیه اند و فارسی زبان وبه فقراء وغرباء مهربانند وشجاع دلیر و در مراتب حمیت وغیرت بی نظیرند.در زمان بنی امیه بر منابر شرق  وغرب ومکه ومدینه لعن علی بن ابیطالب کردند واهل سیستان از ان امتناع نمودند تا انکه در عهد نامه خود با بنی امیه لعن نا کردن ان حضرت را داخل ساختند. از اکابر ان دیار که به فضل تقوی اشتهار دارندجریر بن عبدالله است که از اصحاب امام جعفر صادق (ع) بود وخلیل سجستانی که تاریخ ال محمد علیهم اسلام را تالیف نمود .))

گرچه علوشان وبزرگواری ان حضرت بیش از ان بود که دل از سخنان یاوه دشمنان رنجه دارد اما این ستم بر کسی رفته است که خود مظهر عدالت,عطوفت وایثار بود .ازاین ابی الحدید  بشنویم که گوید :مصریان باعلی (ع)به جنگ برخاستند وبر روی او و فرزندان او شمشیر کشیدند او را دشنام دادند ولعنت کردند اما چون برانان پیروز شد ,شمشیر ازانان برگرفت ومنادیش در میانه لشکر ندا در داد که فراریان را دنبال مکنید .جراحت دیدگان  را اسیب مرسانید ,اسیران را مکشید ,ان که سلاح برزمین نهد در امان است وان که به لشکر علی پناه اورد ایمن است.

ایام جنگ صفین شنید که ز اصحابش به مردم شام ناسزا و دشنام میگویند به انان گفت:من خوش دارم شما بدزبان دشنام گوی باشید ,بهتر است اعمال انان را بازگو وحالات انان را بیان کنید ,این هم درست تر و به عذرخواهی تزدیکتر است به جای دشنام بگویید خدایا خونهای ما را حفظ کن و میان ما و انها صلح ده و ایشان را از گمراهی نجات بخش تا حق را بشناسند وباطل گرایان از ظلالت بازگرداند.

خاندان عصمت طهارت راسخ ثابت قدم بودند به طوری که انگاه که عباد بن زیاد پسر خواهر معاویه در زمان وقوع واقعه کربلاحاکم سیستان بود ,مردمان سیستان گفتند :نه نیکو طریقتی برگرفت یزید که با فرزندان رسول صلوات ا... علیه چنین کرد . پاره ای شورش اندر گرفت .این شورش چنان بود که عباد مجال ماندن در سیستان نیافت ودو هزار درهم پول نقره که در بیت المال بود برداشت و به بصره بازگشت . همچنین روزگار فتح سیستان (21ه.ق) تا قیام یعقوب لیث (259ه.ق)همواره سیستان سرزمین پراشوب وقیام خروج در برابر خلفای بنی امیه وبنی عباسی بود  وساکنان این زاد وبوم هرگز بر خلاف اعتماد وباور های دینی خویش عمل نکرده و همواره با دشمنان دین خدا مبارزه کردند .حال اگر روشندلی و حقیقت بینی  مردم سیستان را در نظر اوریم که چون خوارزم وری که هزار ماه  هر روز هزار دینار زر سرخ میدادند  وهرگز لعنت نکرده  وامان خویش به سب و دشنام نیالودند و نه چون برخی از دگر شهرها که پس از   منع لعن نیز پنجاه  ماه در این کار پای فشردند ,اذعان خواهیم داشت که در طول تاریخ این شرف وافتخاری بزرگ بود سیستان را که سیستان پیوسته قرین  افتخار بادا.

 

عنایت امام جواد (ع) به مردم سیستان

نامه ای دیگر از امام جواد (ع) به فرماندار سیستان.
البته نام فرماندار سیستان و موضوعی که نامه در باب آن نوشته شده را نمی دانم. لطفا دوستانی که اطلاعاتشان در این زمینه بیشتر است مرا یاری کنند.
متن نامه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر تو بندگان شایسته خداوند

ای والی سیستان, قدرت و حکومت امانتی است در اختیار تو ,تا خدمتگذار بندگان خدا باشی ,با این قدرت و توانایی باید به برادران دینی خود کمک کنی و به یاری آنان بشتابی.

تنها چیزی که برای تو باقی می ماند نیکویی ها و کمک هایی است که در این مقام به برادران دینی خود می کنی.

آگاه باش که خداوند در قیامت از تمام کارهای تو باز خواست می کند و کوچکترین عملی از خداوند پنهان نخواهد ماند

محمد بن علی الجواد
 عنایت امام جواد (ع) به مردم سیستان

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ السَّيَّارِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زَكَرِيَّا الصَّيْدَلَانِيِّ عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَنِي حَنِيفَةَ مِنْ أَهْلِ بُسْتَ وَ سِجِسْتَانَ قَالَ رَافَقْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فِي السَّنَةِ الَّتِي حَجَّ فِيهَا فِي أَوَّلِ خِلَافَةِ الْمُعْتَصِمِ فَقُلْتُ لَهُ وَ أَنَا مَعَهُ عَلَى الْمَائِدَةِ وَ هُنَاكَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَوْلِيَاءِ السُّلْطَانِ إِنَّ وَالِيَنَا جُعِلْتُ فِدَاكَ رَجُلٌ يَتَوَلَّاكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُحِبُّكُمْ وَ عَلَيَّ فِي دِيوَانِهِ خَرَاجٌ فَإِنْ رَأَيْتَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَنْ تَكْتُبَ إِلَيْهِ كِتَاباً بِالْإِحْسَانِ إِلَيَّ فَقَالَ لِي لَا أَعْرِفُهُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّهُ عَلَى مَا قُلْتُ مِنْ مُحِبِّيكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ كِتَابُكَ يَنْفَعُنِي عِنْدَهُ فَأَخَذَ الْقِرْطَاسَ وَ كَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مُوصِلَ كِتَابِي هَذَا ذَكَرَ عَنْكَ مَذْهَباً جَمِيلًا وَ إِنَّ مَا لَكَ مِنْ عَمَلِكَ مَا أَحْسَنْتَ فِيهِ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَائِلُكَ عَنْ مَثَاقِيلِ الذَّرِّ وَ الْخَرْدَلِ قَالَ فَلَمَّا وَرَدْتُ سِجِسْتَانَ سَبَقَ الْخَبَرُ إِلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ النَّيْسَابُورِيِّ وَ هُوَ الْوَالِي فَاسْتَقْبَلَنِي عَلَى فَرْسَخَيْنِ مِنَ الْمَدِينَةِ فَدَفَعْتُ إِلَيْهِ الْكِتَابَ‏ فَقَبَّلَهُ وَ وَضَعَهُ عَلَى عَيْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ لِي مَا حَاجَتُكَ فَقُلْتُ خَرَاجٌ عَلَيَّ فِي دِيوَانِكَ قَالَ فَأَمَرَ بِطَرْحِهِ عَنِّي وَ قَالَ لِي لَا تُؤَدِّ خَرَاجاً مَا دَامَ لِي عَمَلٌ ثُمَّ سَأَلَنِي عَنْ عِيَالِي فَأَخْبَرْتُهُ بِمَبْلَغِهِمْ فَأَمَرَ لِي وَ لَهُمْ بِمَا يَقُوتُنَا وَ فَضْلًا فَمَا أَدَّيْتُ فِي عَمَلِهِ خَرَاجاً مَا دَامَ حَيّاً وَ لَا قَطَعَ عَنِّي صِلَتَهُ حَتَّى مَات . الكافي، ج‏5، ص: 112 به راستی آنچه از رفتارت برای تو ماندگار است احسان تو است، سپس با برادر دینی خود نیکی کن و بدان خداوند از سنگینی اعمال به اندازه ذرّات و دانه خردل نیز خواهد پرسید.

 

 


سیستان مرکز نیم روز واقعی یا نصف النهار مبدأ جهان

سرزمین نیمروز (سیستان/زرنگ/زاولستان) با نجوم و بویژه با گاهشماری ایرانی پیوندی عمیق و دیرینه دارد.نام‌های گوناگون این‌ سرزمین از کارکردهای نجومی آن برخاسته است.نامواژه‌"زاول/ زابل‌"با رسیدن خورشید به سمت الرأس و اندازه‌گیری آن به عنوان‌ مبدأ شبانه‌روز در پیوند بوده و بعدها واژه‌"مزوله‌"به معنای‌"شاخص‌ خورشیدی‌"از همان ریشه برگرفته شده است.در عین حال نامواژه‌ "زرنگ‌"(در خط میخی هخامنشی‌"زرنکه‌") ظاهرا با"درنگ‌"و "زمان‌"مرتبط است و از همه مهمتر نامواژه‌"نیمروز"از این باور و آگاهی کهن سرچشمه می‌گیرد که خط"نیمروزان‌"یا نصف النهار مبداء از این ناحیه عبور می‌کرده است.در واقع مدار صفر درجه و مبداء خط"نیم‌روز"یا نصف النهار واقعی جهان از قدیم الایام سیستان‌ بوده که در سال‌های اخیر(2191 میلادی)استعمار پیر انگلیس باهم‌ دستی زورمدارانه آمریکا بطور مصنوعی آنرا بر گرینویچ لندن نهاده‌ اند.این در حالی است که‌"خط نیمروزی‌"یا"گنگ دژ"یا"قبه‌ الارض‌"تا چندین سال پیش،همیشه در ایران بوده و طول شهرها را دانشمندان برپایه آن پیدا می‌کرده‌اند و پیشینه آن به دوران ایران‌ باستان و زرتشت می‌رسد.همچنین این مدار و بخش‌بندی نیم کره‌ شمالی به هفت اقلیم،در نوشته‌های مسالک و ممالک،نقشه‌های‌ کهن،صور اقالیم،صورت الارض،تحفه الافاق و درون اسطرلاب‌ های کهن دانشمندان ما به خوبی به یادگار مانده است.اما سابقه‌ برگزیدن گرینویچ به عنوان نصف النهار مبداء،تن‌ها به سال 2191 میلادی می‌رسد که معادل سال 4031 خورشیدی بوده و عملا به 68 سال پیش بر می‌گردد.

مردمان باستان همواره برای اندازه‌گیری‌های تقویمی و جغرافیایی، همانند امروزه به یک نصف النهار مبدأ نیاز داشته‌اند که معمولا آنرا با "میانگاه جهان‌"،یعنی‌"میانه همه سرزمین‌های مسکونی‌"شناخته‌ شده،تطبیق می‌داده‌اند.یکی از جالب‌ترین و شگفت‌انگیرترین نقاطی‌ که مردمان باستان به عنوان‌"میانگاه جهان‌"،انتخاب کرده‌اند؛ سرزمین سیستان یا"نیمروز"بوده است آگاهی‌های علمی امروزی‌ نیز به ما ثابت کرده است که براستی نیمروز در میانگاه نیمکره شرقی‌ واقع شده است و فاصله آن تا جزایر"کوریل در شمال ژاپن‌"در اقیانوس آرام(آخرین ناحیه مسکونی شرقی)به اندازه 09 درجه و فاصله آن از غرب تا جزایر"آزور یا خالدات‌"در اقیانوس اطلس‌ (آخرین ناحیه مسکونی غربی)نیز به اندازه 09 درجه است.به عبارت‌ دیگر هنگامی که خورشید در سیستان به میانگاه آسمان می‌رسد؛ در شرق جهان خورشید در حال غروب و در غرب جهان در حال‌ طلوع است.به دیگر سخن هنگامی که سراسر جهان در روشنایی‌ روز بسر می‌برد؛در سیستان‌"هنگام ظهر"یا"نمیروز"است.انتخاب‌ این سرزمین به اندازه‌ای بر بنیادهای دقیق علمی استوار بوده است‌ که براستی امروزه از شیوه‌های این اندازه‌گیری دقیق اطلاعی در دست نیست.ظاهرا به نظر می‌آید که با توجه به گستردگی بسیار زیاد این ناحیه 081 درجه‌ای،اندازه‌گیری‌ها نه با شیوه‌های ژئودزی و زمین پیمایی،بلکه با محاسبات ناشناخته نجومی انجام می‌شده است‌ در واقع‌"گنگ دژ کهن،"یا"قبه الارض یا اوزین‌"،برابر طول 09 درجه زمین یا مدار مقایسه طول‌های زمین بوده است.مبدا این درجه‌ تا چندین سال پیش در نزد دانشمندان در ایران(سیستان)بوده و باید به جایگاه خود برگردد و ما هم باید آنرا نگهبانی کنیم،گرچه تازه به‌ دوران رسیده‌های غربی،آنرا بر نتابند.در عین حال خط بین المللی‌ زمان را نیز همچون گذشته،می‌توان با ساعت 21 نیمروز در سیستان‌ هماهنگ نمود.


 

الحان قرآني

الحان قرآني

امروزه بر کسي پوشيده نيست که يکي از مهم ترين راه هاي ابلاغ کلام الهي و آشنا ساختن انسان ها به خصوص غير مسلمانان، استفاده از فن قرائت قرآن کريم است. استفاده ي خوب از صدا با انتخاب طبقات صوتي و مقامات مناسب، جابه جايي بين پرده هاي صوتي و انتقال از مقامي به مقام ديگر، با انسجام و استحکام کامل از نظر لحني و هم چنين توأم با رقت قلب، ترس از خدا و حزين خواندن، به طور حتم در فهم بيش تر مفاهيم قرآن به انسان کمک مي کند، دل ها را تحت تأثير قرار مي دهد و قلب ها را نوراني مي سازد ؛ و اين به دست نمي آيد مگر با آشنايي با الحان و مقامات زبان عرب.
مي توان گفت که الحان قرآني، براي متنوع خواندن قرآن کريم، جلوگيري از خستگي مستمعين و خود قاري است. هر قاري بايد نغمات را بشناسد تا بر حسب حال و معنويت خود، هر وقت صلاح ديد، لحن خود را تغيير دهد و به اين صورت درقرائتش تنوعي براي تدبر بيش تر در معاني ايجاد گردد، نه اين که الحان و مقامات قيد و بندي برايش ايجاد کند.     
دانش صداها، الحان، مقامات و دستگاه ها دانشي است مجزا و خود به تنهايي قوانين و قواعد زيادي دارد که قسمت اعظم آن ها اکتسابي هستند و از طريق القا، يعني آموزش مستقيم استاد به شاگرد، آموخته مي شوند.   
تمامي علاقه مندان به « علم الالحان » مي توانند، به راحتي با آن آشنا شوند، زيرا اين دانش فراگير است و به گروه ويژه اي، يعني فقط افرادي که صدايي خوش دارند، تعلق ندارد و چه بسا افرادي که در فهم ظرائف و مسائل دقيق آن مهارت دارند، اما از صداي خوبي هم برخوردار نيستند. اين علم، به صاحبان خود احساس دقيق و لطيفي مي دهد که انسان را از سايرين متمايز مي سازد.          
قاري قرآن به جز تجويد بايد آهنگي بر صوت خويش سوار کند که بهترين و مناسب ترين الحان باشد و با توجه به عربي بودن کلام قرآن، شايسته ترين الحان، الحان عربي است. بايد گفت، قاري خوب کسي است که در عين داشتن تقواي الهي، بتواند دستگاه ها و الحان عرب را در قرائتش به نحو احسن به کار گيرد. اگر نغمات و الحان دراذهان افراد علاقه مند به امر قرائت قرآن رخنه کند، بي گمان بهبود قابل توجهي در کيفيت قرائتشان حاصل خواهد شد.            
در اين پژوهش سعي شده است اطلاعاتي مفيد و لازم براي استفاده ي علاقه مندان به فن قرائت قرآن کريم، اعم از معلمان و دانش آموزان گرامي ارائه شود تا گامي هر چند کوچک در به وجود آمدن شرايط لازم براي اجراي قرائتي صحيح و تأثير گذار داشته باشيم ؛ «و ما توفيقي الا بالله و عليه توکلت و اليه انيب ».

جواز کاربرد الحان درقرائت قرآن کريم

دررواياتي از معصومين آمده است که پيامبر اسلام ( ص ) پس از طلوع فجر، با نغمه ي خاصي قرآن را تلاوت مي فرمودند که زنگوله ناميده مي شد و تأثير عميقي بر روحيه ي مستمع بر جاي مي گذاشت. عده اي نيز آن را حجاز مي دانند. ساير پيامبران بزرگ الهي نيز براي راز و نياز با خداوند، نغمات مخصوصي داشته اند، از جمله نغمه ي راست منسوب به حضرت آدم (ع)؛ گوشه ي حسيني در بيات، منسوب به حضرت ابراهيم و داوود عليهما السلام [ رجب نژاد، 37:1379 ].       
از ائمه ي معصوم، امام کاظم (ع) خوش صداترين مردم در قرائت قرآن بود. آن حضرت به هنگام قرائت بسيار محزون مي شد و مي گريست، به طوري که محاسن مبارکش به اشک آغشته مي شد و شنوندگان نيز به سبب قرائت توأم با حزن آن جناب مي گريستند [ ملاتقي، 59:1381 ]. 
پيامبر عظيم الشأن اسلام (ص) در خصوص چگونگي به کارگيري الحان و نغمات در تلاوت قرآن کريم مي فرمايند:            
قرآن را به صورت عرب بخوانيد و از آهنگ ها و الحان اهل فسق و گناهکاران بپرهيزيد. پس از من اقوامي مي آيند که هنگام خواندن قرآن، صدا را مانند غنا، نوحه خواني و سرود خواندن رهبانان بغلطانند که از حنجره ي آنان تجاوز نمي کند و قلوبشان واژگون است و هم چنين مردمي که رويه ي آنان برايشان شگفت آور و خوشايند باشد [ بيگلري، 283:1372 ].

هدف از يادگيري نغمات و الحان

هدف ما از يادگيري الحان و مقامات، رسيدن به اصل تحزين در قرائت قرآن است، زيرا اين مقامات به عنوان ابزاري مطرح اند که ما مي توانيم به وسيله ي آن ها مفهوم و محتواي آيات را با حس و عرفاني که نسبت به آن ها پيدا مي کنيم، به خوبي انتقال دهيم. مراد از تحزين عبارت است از خواندن باوقار و طمأنينه ي قرآن و به تصوير کشيدن مفهوم و محتواي آيات در حين تلاوت. بنابراين تحزين برايند و نتيجه ي آن حس و عرفاني است که ما نسبت به آيات پيدا مي کنيم و آن حس و شناخت ما را به سوي معبود و محبوب سوق مي دهد [ نرم افزار مائده ].

مفهوم لحن

گاهي هنگام شنيدن تلاوت قرآن، احساس مي کنيم که حالت يا کيفيت صداي قارن در زمان هاي متفاوت به کلي تغيير مي کند. به اين تغيير حالت يا کيفيت صداي قارن « لحن » گفت مي شود [ پيشين ]. اگر قاري بدون استفاده از پل يا مبدل مناسب، از مقامي به مقام ديگر منتقل شود، به اصطلاح دچار « خارج لحن » شده است [ ملاتقي، 97:1381 ].

تعداد الحان معمول در قرائت قرآن

تعداد الحان و نغمات عرب هفت تاست که هريک را مقام مي گويند. مقامات معمول در قرائت قرآن کريم عبارت اند از: بيات، رست، صبا، حجاز، نهاوند، چهارگاه و سه گاه.
هر کدام از اين مقامات گوشه هايي دارد که تعداد اندکي از آن ها درقرائت قرآن کاربرد دارند [ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و مقامات قرآني ]. استاد عربي القباني تعداد کامل الحان را بدون اشاره به نامشان، 360 نغمه عنوان کرده است [ عربي القباني، 42:1377 ].

محدوده هاي صوتي مقامات

در اجراي مقامات قرآني ما با سه محدوده ي صوتي با تقسيمات مشخص و مرتبط با هم روبه رو هستيم که عبارت اند از: الف) قرار: به پايين ترين سطح صوت در يک مقام، قرار گرفته مي شود. ب) جواب: سطح صوتي متوسط هر مقام را جواب آن مقام مي گوييم. ج) جواب جواب: بالاترين سطح صوت در يک مقام را جواب جواب مي گويند [ نرم افزار مائده ].      
نکته ي قابل توجه اين که تفاوت اين سه محدوده ي صوتي فقط در ارتفاع صوت نيست، بلکه بيش تر از نظر لحني و نوع اجراي آن هاست. لازم به ذکر است، بعضي از قاريان بزرگ جهان در اجراي برخي مقامات، جواب را از نظر ارتفاع صوت، پايين تر از قرار و گاهي جواب جواب را پايين تر از جواب و حتي قرار خوانده اند. محدوده ي صوتي چهارمي نيز به نام « حصار » براي هر مقام ذکر شده که از نظر طبقه ي صوتي بالاتر از جواب جواب است. اين محدوده در قرائت استادان بسيار نادر و کمياب است [ عربي القباني، 47:1377 ].

معرفي مقامات

اينک به شناخت اجمالي هر يک از مقامات هفتگانه ي معمول و مرسوم در قرائت قرآن کريم مي پردازيم:

بيات

درخصوص معناي لغوي اين مقام عده اي معتقدند، واژه اي ترکي و به معناي غم يا غمگين است. عده اي ديگر مي گويند، طايفه و قبيله اي از ترکمن است و عده اي اصل اين کلمه را « به ياد » مي دانند، مانند به ياد خداوند متعال، به ياد پيامبر گرامي اسلام (ص) و به ياد فاطمه ي زهرا (س) [ نرم افزار مائده ].            
اين مقام، اولين مقامي است که عموم قاريان در آغاز تلاوت از آن استفاده مي کنند و در ميان الحان، تنها مقامي است که در سه سطح، بيات شروع ( محدوده ي قرار )، توسط ( محدوده هاي جواب و جواب جواب ) و فرود ( پايان تلاوت ) اجرا مي شود [ پيشين].          
مقام بيات که به ام النغمات يا ام المقامات [ محمدي، 127:1382 ] معروف است، زير شاخه ها و گوشه هايي دارد که عبارت اند از: لامي، صافي، ابراهيمي، کرد، مصري، شور، حسيني، دشتي، نوا، محير، دوکا، رمل، علي و....
[ عربي القباني، 42:1377 ].           
استادان لحن در مورد تأثيرات اين مقام معتقدند، بيات آرامش همراه با غم را به تصوير مي کشد، به آگاه ساختن شنونده گرايش دارد و از روزگاران گذشته صحبت مي کند.
بيات ويژگي چابک و به غايت پر سوز و تأثير گزاري دارد که ضمن ايجاد حزني خاص در شنونده، وي را به تدبر و ادراک و شهود مي رساند [ نرم افزار مائده ]. از ميان قاريان مشهور جهان، استاد مصطفي اسماعيل که به خاطر مهارت و استادي در اجراي نغمات و تجسم عيني مفاهيم عميق قرآن در ذهن شنونده، از ديدگاه اهل فن به عنوان يگانه مقريء قرآن معروف شده، استاد بلامنازع مقام بيات است [ ملائيان، 16:1380 ]
از بهترين محل هاي اجراي بيات، علاوه بر ابتدا و انتهاي تلاوت، آياتي با مضامين دعا، حکايت و پند و اندرز هستند.(1)     
پس از بيات مي توان مقامات صبا، رست، حجاز و نهاوند را اجرا کرد. مي توان بيات را با رست و صبا ترکيب ساخت. اگر بيات در اوج اجرا شود، رفتن به صبا بهتر و اگر در گام پايين صوت اجرا شود، منتقل شدن به مقام رست ارجح است [ ملاتقي، 107:1381 ].
يکي از مهم ترين مشخصات مقام بيات که گسترده ترين مقامات است، در حين اجرا اين است که مستمعين را به تشويق قاري قرآن مجبور مي کند [ پيشين ].
نحوه ي اجراي اين مقام در ميان قاريان مشهور متفاوت است. عده اي هم چون استاد شحات محمد انوار، فقط بيات شروع را در ابتداي تلاوت به کار مي گيرند و سپس وارد مقامات ديگر مي شوند و در ميان يا پايان تلاوت خود، به اجراي ساير محدوده هاي اين مقام مي پردازند. گروه دوم همچون استاد مصطفي اسماعيل، تمامي محدوده هاي بيات را به صورت مبسوط اجرا مي کند و به طور عموم از طريق زير شاخه ي فرود قرائت خود را به پايان مي رساند. گروه سوم همانند استاد عبدالباسط و استاد عبدالعزيز حصان، در هر موقعيتي از تلاوت که اراده کنند، به اين مقام منتقل مي شوند و آن را اجرا مي کنند [ نرم افزار مائده ].          
به طورکلي مي توان گفت، مقام بيات، پايه و پيش درآمد ساير مقامات است و قاري که بتواند نسبت به اين مقام شناخت بيش تر کسب کند و هم چنين در اجرا مسلط تر عمل کند، به طور يقين در مسابقات موفق تر خواهد بود [ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و الحان قرآني ].

رست

رست ياراست به معناي حقيقت و درستي است. مقام رست در ميان اعراب به « اب النغمات » [نرم افزار مائده ] يا « ملک المقامات » [ملاتقي، 108:1381 ] مشهور است. عده اي از استادان لحن معتقدند، قدمت مقام رست به زمان حضرت آدم (ع) بر مي گردد و اين مقام، اولين ناله ي نخستين انسان دست از همه چيز شسته براي بهشت است و اجراي آن را موجب برانگيخته شدن حس مردانگي، جسارت و حرکت به سوي کشف حقيقت در شنونده مي دانند [ نرم افزار مائده ]. اين مقام زير شاخه هايي دارد که هر يک با کيفيت لحني مخصوص به خود، پيام هاي تأثير گزاري از جمله: آغاز بهار، حقيقت، سرگذشت انسان هاي حقيقت جو، مبارزه و ايجاد تصويري زيبا از حقيقت و درستي در ذهن شنونده ايجاد مي کند [ نرم افزار مائده ]. بهترين زمان براي اجراي اين مقام، سرشب يا نيمه هاي شب است [ عربي القباني، 55:1377 ].
از ميان استادان قرائت، استاد غلوش نسبت به ديگران اجراهاي بهتري در اين مقام داشته است [ ملاتقي، 151:1381 ]. با بررسي تلاوت قاريان مشهور جهان و توصيه ي استادان لحن بهتر است اين مقام را پس از مقامات بيات، نهاوند، سه گاه و چهارگاه ارائه کنيم. اما با توجه به توانمندي اين مقام، قاريان قرآن مي توانند در هر موقعيتي از تلاوت، به راحتي از آن استفاده کنند [ نرم افزار مائده ]. اين مقام را مي توان با مقام بيات، حجاز، نهاوند و سه گاه ترکيب کرد [ ملاتقي، 108:1381 ].

صبا

مجموعه اي از نغمات حزين است که گذشته اي را به تصوير مي کشد که انسان آن را از دست داده و انسان را به خويشتن خويش دعوت مي کند. استادان لحن معتقدند، صبا آتش دل و نواي فراق است که هر شنونده اي را به کنکاش و بررسي گذشته ي خود دعوت مي کند و مي گويند، اگر مقامات را به منزله ي موجودي زنده در نظر بگيريم، صبا صداي وجدان آگاهي است که در عين توبيخ و بررسي جزء به جزء رفتار و اعمال، انقلابي در دل ايجاد مي کند و مسير توبه و بازگشت را هموار مي سازد. لذا هر کس که ميل به بازگشت در وجودش بيش تر باشد. صبا را بهتر، تأثير گزارتر و به جاتر اجرا مي کند [ نرم افزار مائده ].         
روند اجراي اين مقام کاملا لطيف، ملايم و روان است و هرگونه تکلف در اجرايش، تأثير آن را کاهش مي دهد؛ در پرده هاي صوتي بالا، تلاوت آن زيبا و جذاب تر است. از نغمات فرعي آن « رمل » است که از حزن فراواني برخوردار است و در جاهايي به کار مي رود که اوج حزن، جمله را در بر گيرد يا قسمتي از آيه که در حال تلاوت آنيم، تفاوت زيادي با ديگر قسمت هاي آيه داشته باشد [ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني ؛ ملاتقي، 106:1381 ].         
بهتر است که اين مقام را در موضوعاتي همانند: عبرت از حوادث گذشتگان، به تصوير کشيدن عاقبت نيک مؤمنان و سرانجام بد گناهکاران، براي مقايسه و در نهايت عبرت، دعا، توبه و پشيماني، ذکر نعمت ها و نشانه هاي خداوند استفاده کرد [ نرم افزار مائده ]. محدوده هاي صوتي جواب و جواب جواب اين مقام را مي توان در مدها و محل هاي کشش آيات اجرا کرد [ ملاتقي، 106:1381 ]. استادان لحن معتقدند، اين مقام را پس از بيات و حجاز اجرا کنيم بهتر است. صبا داراي زير شاخه هاي « تقطيع » و « عجم » است که قسمت اصلي تقطيع همان « رمل » است که قراء در صبا و سه گاه از آن استفاده مي کنند. بعضي درباره ي زير شاخه ي عجم معتقدند که خود به عنوان مقامي اصلي مطرح است. ولي ما معتقديم، زير شاخه ي عجم غير از آن مقام عجمي است که ميان قاريان بزرگ جهان به چهارگاه معروف است و زير شاخه ي عجم فقط در حد همين زير شاخه در مقام صباست [ نرم افزار مائده ]. صبا را مي توان با مقامات حجاز، نهاوند، سه گاه و چهارگاه، ترکيب کرد [ ملاتقي، 106:1381 ]. در ميان قاريان مشهور جهان، قاري « حنجره طلايي » [ قاسم احمد، 47:1374 ] يعني استاد عبدالباسط، در اجراي مقام صبا به ويژه در زير شاخه ي عجم، مهارت خاصي از خود نشان داده است [ نرم افزار مائده ].

حجاز

در گذشته هاي دور در منطقه اي به نام حجاز در شبه جزيره ي عربستان، صحرانشينان در طي مسافت هاي طولاني، سوار بر شتر مي شد و تحت تأثير نوع راه رفتن اين حيوان، نغمات خاصي را با خود زمزمه مي کردند. با گذشت زمان، بر وسعت اين نغمات افزوده شد و به دليل منحصر به فرد بودن اين نغمات، اعراب نام حجاز را براين نغمات گزاردند. استادان لحن اعتقاد دارند، حجاز يادآور ناله ي برخاسته از غم و هجراني است که حوادث گذشته را به تصوير مي کشد و انسان هاي متأثر از آن را به يکي شدن، چاره انديشي و تفکر فرو مي برد و در اين غم عميق، شور و شعف با احساسات عالي و حزين آميخته مي شود. قاري توانا مي تواند در اجراي اين مقام يکپارچگي، اتحاد و آرزو براي بشر را به تصوير بکشد. حجاز در آياتي با مضامين بشارت و انذار، نعمات خداوند،تذکر و يادآوري، جملات امري و توصيه اي، خلقت جهان هستي و موجودات و نيز فراخوان عمومي قابل اجرااست [ پيشين ].   
حجاز در آغاز با جرياني ملايم و روان همراه است و هر گونه تکلف در اجرا از تأثير گزاري آن مي کاهد. اين مقام گوشه هايي دارد از جمله: کارکرد، کار، دوکا، غطا، زنکران، نوي، اصفهان، کرد، رمل، و منصوري [ عربي القباني، 42:1377 ].
بعضي گوشه ي گالگور را نيز به عنوان زيرشاخه ي حجاز آورده اند [ رجب نژاد، 37:1379]. با بررسي اجراي قرائت قاريان بزرگ جهان و توصيه ي استادان لحن بهتر است اين مقام را پس از مقامات بيات، صبا و سه گاه تلاوت کنيم [ نرم افزار مائده ]. مقام حجاز را مي توان با مقامات رست و صبا ترکيب کرد [ ملاتقي، 108:1381 ].
از ميان قاريان مشهور جهان، « شهيد القراء » [ قاسم احمد، 36:1374 ] يعني استاد محمد صديق منشاوي، در اجراي مقام حجاز مهارت و استادي فوق العاده اي از خود به نمايش گزارده است [ ملاتقي، 151:1381 ].

نهاوند

در مورد خاستگاه اين مقام دو نظر وجود دارد: عده اي معتقدند، در زمان هاي دور در منطقه ي نهاوند ايران، نغماتي در ميان مردم زمزمه مي شد که منحصر به فرد بود و گروهي ديگر، خاستگاه اوليه ي آن را کشور هند مي دانند. اما به هر حال اين مقام از هر کجا که باشد، امروزه رنگ و بوي عربي به خود گرفته است و چون دانه هاي مرواريد، در ميان نغمات قرآني خودنمايي مي کند [ نرم افزار مائده ].
نهاوند از نغمات و مقاماتي است که نه مانند صبا بسيار حزين و نه مانند سه گاه شور آفرين است، بلکه از مقامات معتدل است که به قاري قدرت مانور بيش تري مي دهد [ مجموعه نرم افزارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني ].
نغمه ي فرعي که در اين مقام وجود دارد، « نيکريت » نام دارد [ رجب نژاد، 1379 :37 ]. بهترين محل اجراي اين مقام، داستان هاي قرآني، و استاد مسلم اين نغمه مرحوم مصطفي اسماعيل است که در اجراي آن از تکنيک « موجي خواني » که از ابزارهاي تنوع لحن به حساب مي آيد، به صورتي زيبا و دل نشين استفاده مي کند [ نرم افزار مائده ].          
استاد عربي القباني معتقد است،راحت ترين کارها، آوردن نهاوند پس از سه گاه است [ عربي القباني، 54:1377 ]. و مي توان نهاوند را با مقامات رست، صبا و سه گاه ترکيب کرد [ ملاتقي، 109:1381 ].

سه گاه

گروهي زادگاه اين مقام را آذربايجان و اهل آن را از بهترين اجرا کنندگان سه گاه مي دانند، اما به مرور زمان اين مقام درساير سرزمين هاي هم جوار گسترش پيدا کرده و به دليل ويژگي منحصر به فرد لحني خود، در ميان عرب زبانان جايگاه ويژه و مناسبي براي خود کسب کرده و با گذشت زمان، رنگ و بوي عربي به خود گرفته است ؛ به نحوي که هم اکنون يکي از مقامات اصيل و نام آشنا در ميان مقامات و الحان قرآن کريم است.          
استادان لحن، سه گاه را گل سرخ و نگين مقامات و در مباحث زيباشناسي اين مقام را به دليل حلاوت در دل نشيني، برانگيزاننده ي حس محبت، عشق و سوز دل معرفي مي کنند [نرم افزار مائده].   
استاد محمد رفعت که به واسطه ي نبوغ ذاتي اش در خلق الحان و اصوات، بنيانگذار سبک جديد و رايج در تلاوت قرآن کريم [عربي القباني، 102:1377] و ميان قاريان مشهور جهان، به « قيثاره السماء » يعني گيتار آسمان [قاسم احمد، 34:1374] ملقب شده است، در اجراي مقام سه گاه اجراهاي استادانه اي دارد [نرم افزار مائده]. از ديدگاه استادان لحن، اين مقام گونه هاي ديگري نيز دارد، از جمله سه گاه حزام که استاد مصطفي اسماعيل درقرائت سوره هاي لقمان، نازعات و علق آن را با استادي تمام اجرا کرده است [پيشين].           
آن چه از تلاوت قاريان بزرگ و رهنمود استادان لحن به دست مي آيد، آياتي با مضامين عشق، وعده ي الهي، بشارت، مغفرت، صفات مؤمنان، استجابت دعا و پيروزي، بهترين محل هاي اجراي مقام سرور آفرين سه گاه هستند. نکته ي مهمي که لازم به ذکر است اين که، اين مقام با جرياني آرام و پرسوز آغاز مي شود و با انتقال احساسات عالي، توجه شنونده را به خود جلب ميکند [پيشين].            
به طور معمول، قاريان بزرگ اين مقام را پس از حجاز مي خوانند، [مجموعه نرم افزارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني]. ولي مي توان قبل و بعد از اين مقام، از حجاز و هم چنين چهار گاه استفاده کرد و ترکيب سه گاه با مقامات رست، صبا و نهاوند جايز است [ملاتقي، 110:1381]. اما استادان لحن توصيه کرده اند که اين مقام پس از مقامات رست، حجاز، نهاوند و چهارگاه اجرا شود [نرم افزار مائده].

چهار گاه

اين مقام ترکيبي از نغمات ماهور، چهارگاه و چند مقام فرعي و کوچک ديگر است. نغمه ي ماهور نقش بسيار مهمي در اين مقام ايفا مي کند [پيشين]، چون گوشه هايي از ماهور به چهار گاه ختم مي شود که در تلاوت بسيار زيبا جلوه مي کند [رجب نژاد، 37:1379]. چهارگاه از دو واژه ي چهار و گاه به معناي چهارمين محل توقف يا چهارمين زمان تشکيل شده و عده ي بسياري از استادان لحن معتقدند، به وجود آمدن چهارگاه، با رعد و برق آسمان مرتبط است. به هر حال، اين نغمات از هرجا که برخاسته اند، امروزه در ميان اعراب رنگ و بوي عربي به خود گرفته و به عجم معروف اند. اعراب معتقدند، عجم مقامي است درخشان و پاک که با جوشش و عظمت و هيجان خود، شور و شوق جواني را در انسان ايجاد مي کند و به ارائه ي شبه تحريرها که نقش مهمي در اين مقام دارند، تأکيد مي کنند. مهم ترين محل هاي اجراي اين مقام در آياتي با مفاهيم خدا، بهشت، توبه، معجزات پيامبران، دعا و درخواست و نيز حرکت و مبارزه، مي توان بهره جست و از تأثيرات مهم آن مي توان به ايجاد شور، شوق و هيجان در شنونده اشاره کرد [نرم افزار مائده].      
از ميان قاريان مشهور دنيا، استاد شحات محمد انور که درتلاوت داراي سبک «تأليف بديع » [تهراني، 1374: 70]دارد ، برخلاف بيش تر قاريان حال حاضر که سبک تأليف تقليد دارند، استاد اجراي اين مقام است[ ملاتقي، 1381 :151] . بر اساس توصيه ي استادان لحن و اجراي اکثر قاريان بزرگ دنيا، بهتر آن است که اين مقام را پس از مقامات رست و سه گاه تلاوت کنيم؛ هر چند که مرحوم عبدالباسط پس از مقام حجاز و مرحوم منشاوي پس از بيات و نهاوند وارد اين مقام شده اند[نرم افزار مائده]. ترکيب اين مقام با صبا، جايز است ومي توان آن را با مقامات بيات، رست و سه گاه همراه کرد [ملاتقي، 1381 :111].

 

نکاتي درخصوص قرائت قرآن کريم

در هر قرائت ما با سه کليد اساسي سروکار داريم که عبارت اند از : سطح صدا درشروع تلاوت، ابزار تنوع لحن وآشنايي با محدوده ي مقامات. محدوده ي مقامات در مباحث گذشته بحث شد. اکنون موارد اول و دوم را بررسي مي کنيم.

سطح صدا در شروع تلاوت

صداي هر يک از ما درآغاز تلاوت، تابع يکي از سه سطح پايين تر، برابر و بالاتر از سطح گفتار روزمره است . استادان لحن توصيه مي کنند، بهتر آن است که سطح شروع به تلاوت پايين تر از سطح صدا در گفتار روزمره باشد، مگر در مسابقات که ممکن است قاري به خاطر کمبود وقت و ... سطح برابر و يا بالاتر از سطح گفتار روزمره را انتخاب کند[نرم افزار مائده].

2. ابزار تنوع لحن

بايد گفت که صداي ما در اجراي نغمات و مقامات نيازمند ابزاري است تا تنوع لحني در مقامات ايجاد کند. اين ابزار عبارت اند از: 1. ساده خواني: به صداي ممتدي که قاري دخالتي در تغيير حالت آن نمي کند، کند ؛ ساده خواني مي گويند.
2. موجي خواني: در صورتي محقق مي شود که موجي در صدا ايجاد شود. 3. تحرير خواني: به اجراي شبه تحرير و ايجاد گروه صوتي در صداي ممتد يا موجي تحرير گفته مي شود.           
4. جهش خواني: به جهش يکباره ي صوت به طبقات بالاي صوتي، جهش خواني گفته مي شود. 5. معکوس خواني: به حرکت پايين رونده ي صوت از موقعيت جاري به سوي طبقات پايين صدا، معکوس خواني گفته مي شود. 6. نهفت خواني: به کارگيري بم صدا يا پايين ترين سطح صدا در قسمت هاي متفاوت تلاوت است. بايد گفت، نهفت خواني از کاربردي ترين و مهم ترين ابزار تنوع لحن است که باعث جلب توجه مستمعين، استراحت دستگاه تکلم، افزايش مدت تلاوت و جلوگيري از اوج هاي پي در پي و خسته کننده براي قاري و مستمعين مي شود. [پيشين].

ارتباط صوت با معناي آيه

اگرقاري قرآن به معناي آيات تسلط کافي داشته باشد، مي تواند با متناسب ساختن صوت خود با معاني آيات، به تلاوت زيبا، لطيف و با نفوذ که مورد نظر خود و مستمعين است، دست يابد. براي مثال، آياتي که مشتمل بر امر، تهديد، صفات جلاليه ي خداوند، دستورات ملائک به مجرمين در روز قيامت، سخنان انبياي الهي در برابر امت هاي خويش و.... هستند، بهتر است در پرده هاي صوتي بالا تلاوت شوند و بر عکس، آيات مشتمل بر دعا، تضرع به درگاه خداوند، سخنان کفر آميز مشرکان و شيطان و سخناني که با صداي بلند، گفتن آن ها زياد جالب نيست، مانند «.... ان أنکر الاصوات لصوت الحمير » بهتر آن است که در پرده هاي صوتي پايين يا متوسط قرائت شوند.
بايد گفت، انطباق صوت با معناي آيات، جداي از لذت معنوي که به قاري مي دهد، بر معنويت قرائتش نيز مي افزايد و مفهوم آيه را با نفوذ بيش تري بر مستمع تلقين مي کند. براي مثال، اگر شما بخواهيد شخصي را از راه دور صدا بزنيد، بايد با فرياد وي را بخوانيد و اگر وي را با صداي آهسته بخوانيد، تمسخر آميز و بي اثر خواهد بود. آيات قرآن نيز بايد به گونه اي تلاوت شوند که صوت، منطبق بر معنا باشد [ملاتقي، 76:1381].

روش صحيح تنفس در قرائت

روش درست تنفس در قرائت، استنشاق هوا از بيني است، زيرا بيني هوا را گرم مي کند و به وسيله ي مخاط هاي کناره ي خود آن را تميز، صاف و نرم مي کند. اين سه عمل، در حين قرائت به قاري کمک بسيار مي کند [مجموعه نرم افزارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني]. بر اوج گرفتن در پرده هاي صوتي بالا، بهتر است که ريه ها را از هواي مرده، خالي کرد و با راندن سينه به جلو، تنفس عميق انجام داد [ملاتقي، 80:1381].
از ميان شيوه هاي تنفس از راه بيني، شيوه ي تنفس شکمي بهترين روش است. در اين نوع تنفس، مرکز تجمع هوا قسمت پايين شش هاست و همين عامل باعث وارد شدن فشار بر پرده ي ديافراگم و راندن آن به ست شکم و باز شدن دنده ها و عضلات بين دنده اي هم جوار با پرده ي ديافراگم مي شود. لذا برآمدن شکم و پهلوها و احساس جدايي مهره هاي ستون فقرات، از نشانه هاي بارز چنين تنفسي است.
اين شيوه ي تنفس ويژگي هايي دارد از جمله: 1. کار حنجره، توليد صوت بدون تحمل فشار ناشي از کنترل خروج هواست؛ 2. کار پرده ي ديافراگم و عضلات بين دنده اي، کنترل خروج هوا و استحکام صوت است ؛ 3. استفاده ي مطلوب از فضاي تشديد سينه اي و دهاني به خاطر رها بودن عضلات قفسه ي سينه، گردن و دهان ؛ 4. به حداقل رسيدن تنش در عضلات [نرم افزار مائده].

انواع قرائات از نظر استفاده از مقامات

1. مبسوط خواني: قاري در اين نوع قرائت، فقط با استفاده از يک مقام، بخش هاي سه گانه ي آن را به طور کامل اجرا مي کند.
2. قرائت محوري: قاري يک مقام را به صورت محور و پايه قرار مي دهد و از مقامات ديگر حول اين محور استفاده مي کند. يعني پس از اجراي مقام اصلي، به مقامي ديگر منتقل مي شود و پس از اجراي آن، دوباره به همان مقام اصلي باز مي گردد. معمولا دو مقام رست و نهاوند به خاطر قابليت مانور و گستردگي، محور اين نوع قرائت قرار مي گيرند.      
3. قرائت متنوع: قاري در آن از مقامات زيادي استفاده مي کند.
4. قرائت ترکيبي: قاري در طول تلاوت خود به ترکيب اجزاي متفاوت يک مقام دست مي زند يا قسمت هايي از يک مقام را با قسمت هاي مقامي ديگر ترکيب مي کند. شرط تلاوت به اين شيوه، تسلط زياد قاري است. قرائت ترکيبي، خود گونه هايي دارد که عبارت اند از: الف) ترکيبي متماثل: ترکيب اجزاي يک مقام با هم، مانند ترکيب قرار با جواب همان مقام.      
ب) ترکيبي متجانس: ترکيب اجزاي نزديک به هم دو مقام، مانند ترکيب اجزاي دو مقام صبا و حجاز. ج) ترکيبي متباعد: ترکيب دو مقام دور از هم با استفاده از يک مبدل يا مقام عبوري، مانند ترکيب صبا و سه گاه با استفاده از نغمه ي فرعي رمل [ملاتقي، 101:1381 ؛ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني].

سبک هاي چهار گانه ي تلاوت قرآن کريم

1. سبک بديع مانند سبک استاد محمد رفعت ؛ 2. سبک تقليد مانند سبک تلاوت استاد ابراهيم شعشاعي ؛ 3. سبک تأليف - تقليد، مانند سبک تلاوت بيش تر قاريان عصر حاضر ؛ 4. سبک تلاوت تأليف بديع مانند سبک استاد شحات محمد انور [تهراني، 1374: 70].

تحرير و انواع آن در قرائت قرآن کريم

يکي از عوامل زيبايي در قرائت قرآن کريم، استفاده از فن تحرير است. تحرير عبارت است از ايجاد گره صوتي در حنجره. به عبارت ديگر، زاده ي هوا و حنجره است.
تحرير از نظر کيفيت بر دو نوع است: الف ) تحرير کامل: به گره کامل صوتي گفته مي شود که اگر اين گره صوتي ناشي از حزن باشد، به آن « بکاء الصوت » و در غير اين صورت تحرير کامل گفته مي شود.ب) شبه تحرير: به گروه ناقص صوتي شبه تحرير گفته مي شود که در آن از لرزش اندام هاي صوتي به گونه اي کاملا ظريف براي افزايش کيفيت شبه تحرير استفاده مي شود بايد گفت، آن چه درقرائت قرآن استفاده مي شود، شبه تحرير است که قاريان آن را تحرير مي نامند [نرم افزار مائده].

جايگاه تحرير در کلمات قرآن کريم

الف ) تحريري روي حروف: از بيست و هشت حرف زبان عربي، هفت حرف تحريرپذيرند، يعني به شرط عدم خلل در صحت و درستي اداي اين حروف، مي توان از فن تحرير بهره جست. ترتيب تحرير پذيري اين حروف از زياد به کم چنين است: ن، م، ي، و، ع، ر. تحرير در حروفي به غير از موارد يادشده، به خاطر ايجاد خلل در مخرج وصفات حروف کاملا غلط است.         
ب) تحرير روي صداها و کشش ها: محل هاي اصلي تحرير در اين گونه شامل: صداهاي کشيده، مدها، کشش هاي خيشومي، اقلاب، ادغام و اخفاست. حرکات کوتاه، تحرير پذير نيستند، زيرا هر نوع تحرير روي صداهاي کوتاه، موجب کشش آن ها مي شود که اين عمل از نظر تجويدي غلط است [پيشين].

تأثير گوش در تلاوت

مقصود از گوش تمرکز آگاهانه در دريافت و تشخيص صوت است. برخي از قاريان، اصوات و تمايز بين آن ها را دقيق تر تشخيص مي دهند. لذا علاوه بر لذتي که از شنيدن صداها مي برند، با دقت و سرعت بيش تر در واکنش هاي صوتي خود دخالت مي کنند. اگر شما قاري عزيز مي خواهيد گوش خوبي داشته باشيد تا به وسيله ي آن بتوانيد جزئيات و تنوعات صوت، حروف و مدات را بهتر تشخيص دهيد، لازم است به سه نکته توجه کنيد:
1. تقليد محض از قاري منتخب: اين کار به منزله ي اولين پله ي نردبان تلاوت است و اثر انکارناپذيري در ساختمان تلاوت خواهد داشت. از اين جهت که دقت در انتخاب مرجع تلاوت، ما را به موفقيت هاي بيش تر مي رساند، بايد در انتخاب مرجع تلاوت، به اين نکات توجه کرد:          
الف ) اگر کيفيت صداي شما گلويي و يا دهاني است، مرجع تلاوت شما نيز بايد صدايش گلويي يا دهاني باشد؛
ب) مرجع تلاوت شما بايد بيش ترين دقت را در اجراي اصول تناسب، ضرب و تکيه داشته باشد؛   
ج) مرجع تلاوت به اصل تجويد در هنگام تلاوت مقيد باشد؛
د) از همه ي طبقات صوتي در هنگام تلاوت استفاده کند؛
و) حس پيام رساني درقالب توجه به معاني آيات، در تلاوت وي جاري و ساري باشد؛
ي ) در شما خلاقيت و خود اتکايي ايجاد کند.         
از بهترين مراجع تلاوت در ميان قاريان معروف جهان مي توان به استاد مصطفي اسماعيل، عبدالفتاح شعشاعي، کامل يوسف، عبدالباسط، محمدصديق منشاوي، محمود علي البناء، شحات محمد انور، محمد عبدالعزيز حصان و محمد احمد شبيب اشاره کرد [پيشين].

2. گوش دادن به تلاوت خود:

گام اول: شما پس از ضبط و شنيدن صداي خود، برخلاف آن چه در مورد صداي خود تصور کرده ايد، با صدايي شل، وارفته، ساختگي، فاقد احساس و انگيزه، صوتي مهمل، خفه و خيشومي و با کم ترين شباهت به صداي خود مواجه مي شويد. علت چنين مواجهه اي اين است که شما علاوه بر تأثير تشديد جمجمه اي، صداي خود را به صورت ذهني مي شنويد. در نتيجه با چنين ويژگي هايي در صداي خود برخورد نمي کنيد. استفاده از ضبط صوت اين امکان را براي شما فراهم مي آورد تا علاوه بر رفع ايرادات و اشتباهات احتمالي، صداي خود را آن چنان که به گوش ديگران مي رسد و نه آن طور که خود مي شنويد، بشنويد و در نهايت ميان صداي مورد تصور خود و صداي ضبط شده سازش برقرار کنيد.          
گام دوم: شنيدن صداي خود در حين تلاوت است که اگر چنين فرصتي را براي خود مهيا نکنيد، تلاوت شما سطحي، معمولي و فاقد تازگي خواهد بود. توجه به عواملي چون ضرب، تکيه در کلمه، تناسب، تحرير، تلفظ صحيح حروف و تمرکز آگاهانه و... دقت شما را افزايش مي هد و از تنش عضلات گردن مي کاهد.
3. بهره مندي از استادان مجرب: در طول بررسي تلاوت خود لازم است قرائت خود را در محضر استادي مجرب عرضه کنيد. زيرا لازم است گوش سومي که بدان اطمينان داريد، شيوه ي عملکرد شما را برايتان بازگو کند و با تذکرات سازنده ي خود، شما را از انحراف از مسير رشد باز دارد [پيشين].

کشف صداي صحيح

براي کشف صداي صحيح، بايد در تلاوت خود به اين نکات توجه کنيم:      
1. آزاد و رها بودن عضلات مؤثر در کيفيت صوت.    
2. تنفس شکمي از طريق بيني و ذخيره نکردن غير متعارف هوا در شش ها.           
3. وارد نکردن فشار بر حنجره به هنگام توليد صوت.         
4. تبديل هوا به صوت در هنگام بازدم ؛ يعني صوت ما هنگام خواندن کلمات نفسي نباشد، به خصوص در ابتداي صوت.
5. افزايش يا کاهش شدت صوت با توجه به معني آيه.        
6. به کارگيري تمامي طبقات صوتي به هنگام تلاوت.          
7. ايجاد طنين مطلوب در صدا از طريق تشديد سينه اي و دهاني.
8. تلفظ صحيح حروف به تنهايي يا در قالب کلمات گوناگون.         
9. رعايت ضرب به منظور تلفظ روان و دل نشين حروف.     
10. توجه و تمرين کافي براي تسلط بر محل هاي تکيه در کلمات و رساندن پيام آيات از طريق تکيه در کلام.     
11. رعايت دقيق تناسب در تلاوت.     
12. توجه به معاني و مطالعه ي تفاسير.        
13. تمرين چگونه شنيدن يا نظارت دقيق و هوشيارانه بر صحت عملکرد در حين قرائت آيات و مشاوره با استادان مجرب.           
14. تناسب لحن با معنا، پيام، و احساس دروني از آيات، لحن شما را تعيين کند [پيشين].

توصيه هاي ضروري

الف ) اگر هنگام قرائت قرآن احساس مي کنيد که حالت چهره ي شما عوض مي شود، يا دهان خود را بيش از حد باز مي کنيد و يا اين که به خود فشار وارد مي کنيد، به طور حتم بدانيد که با صداي صحيح و مطلوب خودتان تلاوت نمي کنيد. بايد دانست، براي انتقال معاني و مفاهيم آيات، نيازي به ايجاد فشار و کشش زايد درعضلات نيست.
ب) بهترين سطوح براي تلاوت، ابتدا قرار و سپس جواب است. پس از اين دو، براي جلوگيري از بيماري حنجره و کاهش عمر تلاوت، اوج هاي منطقي را جايگزين جيغ هاي بدون ضابطه کنيد. از نشانه هاي بارز اوج هاي منطقي مي توان به گرفته نشدن عضلات صورت، گردن، سينه و حنجره اشاره کرد.
ج) به جاي تقليد از صداي مرجع تلاوت خود، از فنون تلاوت وي بهره مند شويد.
د) اگر شما طبقات صوتي خود را با تمرينات کشش صدا و تحرير در حد يکي از طبقات بشناسيد و آماده کنيد، به طور يقين عکس العمل صدايتان دقيق تر و لحن شما زيباتر خواهد بود.     
و) اگر حنجره ي شما به خاطر بيماري هاي گوناگون دچار التهاب يا عارضه اي شده است، تمامي تمرينات را تا بهبودي کامل متوقف کنيد.    
ي ) اگر حنجره ي شما با علائمي چون خستگي، احساس خارش و سوزش در گلو، صاف کردن پي در پي گلو، سرفه، پرش و شکست صوت مواجه شد، به پزشک متخصص مراجعه و اين نکات را نيز رعايت کنيد: استراحت و آرامش خاطر، رژيم غذايي مناسب از جمله پرهيز از غذاهاي چرب، سرخ کرده، سرکه، فلفل، ادويه جات، طعم دهنده ها، ترشي و هر آنچه گلو را تحريک مي کند. در مقابل، سوپ مرغ، ميوه، سبزيجات و ليمو شيرين را به برنامه ي غذايي خود بيفزاييد. مصرف زياد مايعات مانند آب ميوه، چاي و پرهيز از نوشابه هاي گاز دار و آب بسيار سرد و گرم، انجام عمل غرغره با آب نمک در سه زمان صبح، ظهر، شب، مرطوب نگه داشتن هوا و در صورت امکان استنشاق بخار آب و در نهايت مسواک زدن دندان ها و ترميم دندان هاي خراب مي تواند ما را در اجراي قرائتي تأثير گذار و عالي کمک کند [پيشين]

پي نوشت :

1. نرم افزار مائده، 2. پيشين 
منابع   
1. بيگلري، حسن. سرالبيان في علم القرآن. انتشارات سنايي. زنجان. بي جا. 1372.
2. تهراني، ابراهيم ميرزا مهدي. مباني موسيقي قرائت قرآن کريم. نشر زلال. بي جا. چاپ اول. 1374.           
3. رجب نژاد، محمد رضا. نگرشي به مباني فقهي موسيقي. انتشارات عابديني. چاپ اول. تابستان 1379.         
4. عربي القباني، محمد. صوت و لحن در قرآن کريم. ترجمه ي محمد حسين ملک زاده. انتشارات مؤسسه ي فرهنگي - انتشاراتي حضور. قم. چاپ اول. پاييز 1377.
5. قاسم احمد، مريم. نگاهي به زندگاني قاريان مشهور قرآن کريم. انتشارات جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران. چاپ 1374.           
6. ملاتقي، عباس. مباني قرائت قرآن کريم. انتشارات دفتر نشر مصطفي. قم. چاپ اول. بهار 1381.      
7. مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و مقامات و الحان قرآني. با صداي جناب آقاي رحيم خاکي. انتشارات معاونت آموزشي جهاد دانشگاهي واحد تهران.
8. محمدي، محمد حسين. گلستان معماهاي قرآني. انتشارات يا رغائب السلام. قم. چاپ اول. 1382. 
9. ملائيان،يحيي، زندگي نامه ي قاريان مشهور جهان. انتشارات روح. قم. چاپ اول. بهار 1380.           
10. نرم افزار المائده ي 2. انتشارات پيغام نور رايانه.

آکورد شناسی

1-  دو صدایی که دو نت در بر دارد

2- سه صدایی که سه نت در بردارد

3- چهار صدایی که چهار نت در بر دارد

4- پنج تایی که چهار نت در بر دارد

تمامی نتها به صورت همزمان نواخته میشوند

در میان آکوردها ، آکوردهای سه تایی کاربرد بیشتری دارند این آکوردها از سه نت تشکیل شده اند که با فواصل معین نواخته میشوند.این آکوردها انواع مختلف دارند

1- ماژور (شاد) یا  بزرگ

2-  مینور (کوچک) یاغمگین

3-  کاسته (diminshed)

4- افزوده (augment)

5- 4 sus

6- 2 sus

در هر تنالیته آکورد اصلی سه اصل وجود دارد : تونیک، دومینانت،ساب دومینانت

آکورد تونیک:روی اولین نت هر گام ساخته میشود که به همان نام خوانده میشود

ساب دومینانت:روی نت درجه چهارم گام ساخته میشود مثلاً در دوماژور روی نت فا ساخته میشود

دومینانت: روی درجه پنجم ساخته میشود اگر آکوردی خارج از سیستم نواخته شود به آن آکورد اتفاقی گویند که تاثیر موقتی دارد

مقایسه آکوردها در یک گام: میتوان تصور کرد که آکورد تونیک صاحب گام و آکورد اصلی است دومین آکورد مهم دومینانت است که حکم مدیر داردو بعد ساب دومینانت که نقش معاون مدیر را دارد.

هر آهنگی با آکورد تونیک شروع میشود و خاتمه مییابد آکورد دومینانت بر تمام گام تسلط دارد .آکورد ساب دومینانت کمک کننده آکورد اصلی است

آکوردهای چهار صدایی :

اگر1 پرده به آخرین نت آکوردمان اضافه کنیم آکورد شش به دست میآید.

اگر 1.5 به آخرین نت آکوردمان ضافه کنیم آکورد هفت به دست میاید

اگر نتی در فاصله یک پرده به اولین نت آکوردمان اضافه کنیم آکورد نهم به دست میاید

آکوردهای sus :

این آکورد ها از نتهای گام ماژور ساخته میگردد به این در ترتیب که در آکوردهای sus2به جای نت دوم آکورد نت دوم گام گذاشته میشود.ودر آکورد sus4 به جای نت دوم آکورد نت چهارم گام گذاشته میشود .

آکوردهای افزوده(add) :

این آکوردها بسیار شبیه آکوردهای sus هستند با این تفاوت که در قبال نت اضافه شده هیچ نتی از آکورد کسر نمیگردد در آکوردهای add2 نت دوم گام به آکورد اضافه میگردد و در آکوردهای add4 نت چهارم گام.

آکوردهای معکوس (slash) :

چنانچه اولین نت یک آکورد را آخر آکورد بگذاریم به این آکورد، آکورد معکوس اول گفته میشود.چنانچه در ادامه نت دوم آکورد را هم آخر آکورد بگذاریم ، آکورد معکوس دوم ساخته میگردد. مثلاً آکورد Am از سه نت A_C_E تشکیل شده که معکوس اول آن به صورت C_A_E ساخته شده و به صورت Am/C نوشته میشود. معکوس دوم آن به صورت E_A_C ساخته شده و به صورت Am/E نوشته میشود.

آکوردهای هفت(seven) :

این آکوردها از اضافه کردن نتی در فاصله سوم کوچک به آخرین نت آکورد ماژور یا مینور حاصل میگردند.

آکوردهای شش(six) :

این آکوردها از اضافه کردن نتی در فاصله یک پرده ای (دوم درست) به آخرین نت آکورد حاصل میگردند.

آکوردهای نهم (ninth) :

این آکورد از اضافه کردن نتی در فاصله یک پرده به اولین نت آکوردمان حاصل میگردند.

آکوردهای سه صدایی مینور و ماژور:

1- نت پایه : اولین نت هرآکورد که نام آکورد از آن گرفته میشود

2- فاصله سوم بزرگ : فاصله برابر با دو پرده

3- فاصله سوم کوچک : برابر با یک و نیم پرده

فرمول ساخت آکوردهای ماژور:

نت پایه (نت اول) به فاصله دو پرده یا یک فاصله سوم بزرگ از نت دوم و نت دوم یک فاصله سوم کوچک برابر با یک و نیم پرده از نت سوم به دست میآید یعنی بین نت اول و دوم دو پرده فاصله است بین نت دوم و سوم یک و نیم پرده .

فرمول ساخت آکوردهای مینور:

برای اینکه نشان بدهیم آکورد مینور است جلوی آن یک m کوچک میگذاریم .

قاعده آکوردهای مینور دقیقاً بر عکس آکوردهای ماژور است یعنی بین نت اول تا دوم یک و نیم پرده و دوم تا سوم دو پرده است به طور مثال در آکورد لا مینور به صورت زیر است :

لا...1.5 پرده...دو ...2پرده ...می

 

 

حوزه و روحانیت در كلام مقام معظم رهبری

حوزه و روحانیت در كلام مقام معظم رهبری


روحانیّت نهادی برخاسته از متن اسلام و ادامه دهنده رسالت رسولان الهی در امر هدایت خلق به سوی الله است. تلاش دقیق و ژرف علمیِ عالمانِ دین در طی اعصار گذشته، غنای فرهنگی تشیّع را بارور ساخته و زهد و پارسائی و قناعت آنان الگوهای عملی فضیلت را در اذهان و دیدگان ترسیم نموده و جهاد ایشان با ستمگران، مستبدان و استعمارگران «حوزه» را در جبین مبارزات اجتماعی، سیاسی قرار داده است. همدلی و همراهی آنان با مردم روحانیت را سنگ صبور درد و رنج مردم نموده و آنان را به رفیق عسرت و راحت ایشان تبدیل كرده است.
در این گفتار كوتاه، برای آشنائی بیشتر با نهاد روحانیت، جستارهائی از كلام رهبر معظّم انقلاب حضرت آیه الله العظمی خامنهای (حفظه الله تعالی) را نقل میكنیم.


ـ آن كس كه میگوید، اسلام منهای روحانیت، او اسلام را نمیخواهد؛ او چیزی را میخواهد كه تلفیقی از افكار سلایق و عقائد شخصی خودش، با پشتوانهای از كتاب و سنّت باشد.[1]
ـ اگر كسی خیال كند كه به غیر از جامعه علمی روحانیت تشیّع، كسی خواهد توانست قرآن و اسلام را عَلَم كند و تبیین و تفهیم نماید در دنیا، ایمان و اعتقاد در دلها به وجود بیاورد،... تصور غلط و اشتباهی است.[2]
ـ بیش از هزار سال است كه جامعهی علمی شیعه و روحانیت شیعه بهطور رسمی در دنیای اسلام مشغول كار است، یعنی از دوران آغاز فقاهت تا امروز ـ حدود یازده قرن ـ علما و فقهای ما و شاگردان آنها و مبلّغان دین ـ در مراتب و درجات مختلف ـ تلاش و كار كردند و زحمت كشیدند و محصول زحمت آنها، هزاران هزاران جلد كتاب و مطلب و فقه و تفسیر و حدیث و معارف و فلسفه است كه در اختیار ما میباشد. نتیجه مهمتر كار آنها، میلیونها مسلمان معتقد به اهل بیت و مكتب آنهاست كه در طول این سنین متمادیه بودهاند و زندگی و كار و تلاش كردهاند و عبادت خدا نمودهاند و رفته اند. امروز ما قطعهای دیگر از همین نوار تاریخی هستیم.[3]
ـ این حوزهها در طول زمان اولاً توانستند دین را حفظ و تبیین كنند. اگر زحمات حوزههای علمی از آغاز تا امروز نبود، یقیناً از دین و حقایق دینی چیزی باقی نمیماند و بقاء دین مدیون تلاش علمی حوزههاست. ثانیاً؛ اگر توانستند روحیه دینی مردم را تقویت كنند، از این حوزهها بوده است كه علماء و مبلغّین برخاستند و در میان مردم دین را تبلیغ كردند و روحیه دینی را در بین مردم تقویت كردند و همچنین توانستند فكر جامعه را هدایت كنند.[4]
ـ در كشور و تاریخ ما، هر نهضت و حركت و تحوّل و نقطهی عطف تاریخی كه روحانیت در آن حضور داشت به همان اندازه كه حركت ادامه داشته به پیروزی قطعی نایل شده است و هر جائی كه روحانیت نبوده است و پیش روی منادیان دین و معلمان قرآن، برای مردم حاصل نشده و نتوانستند ایمان این قشر را به آن كار جلب كنند، آن كار ناكام مانده است. بنابراین در حدوث یك حركت، اگرروحانیون بودند، آن حركت پیشرفت كردند و به جایی رسید. اگر در بقای آن حركت روحانیون ماندند، به همان اندازه كه ماندند، به جائی رسید. وقتی كه روحانیت از آن حركت جدا شد، آن حركت هم مثل چراغی كه خاموش بشود، به تدریج خاموش شد.[5]
ـ نقش روحانیون در این انقلاب، چیز غیر قابل انكاری است. هیچكس هم تاكنون، این نقش را انكار نكرده است.[6]
ـ آنچه بهطور كلی میشود گفت و بدان مطمئن بود این است كه روحانیون به صورت قشر واحد، شامل بخشها، قشرها و قسمتها و طبقات مختلف، بهطور طبیعی طرفدار این انقلابند و این انقلاب را از خود میدانند و لذا در خدمت این انقلاب قرار میگیرند.[7]
ـ حوزهی علمیه، باید در صف اوّلِ حركت عظیم جامعه قرار داشته باشد. همانطور كه شما ملاحظه كردهاید، مراجع بزرگ ما، چه در زمان امام (رضوان الله تعالی علیه) و چه بعد از زمان امام تا امروز مثل مرحوم آیه الله العظمی گلپایگانی مرحوم آیه الله العظمی نجفی و امروز هم آیه العظمی اراكی (حفظه الله و ادام الله بقائهالشریف و رحمهم الله) در صف اوّل قرار داشتند. هر حادثه مهمی در جامعه بود اینها مقدّم بر دیگران بودند.[8]
ـ در تشیّع روحانیّت با مردم مرتبط و پیوسته است.[9]
ـ اتصال به تودهی مردم، نقاط مثبت روحانیت ماست. مردمی بودن و درد آنها را احساس كردن و برای آنها دلسوزاندن و كار كردن و به دشمنانشان نزدیك نشدن، خصوصیتی است كه هیچ فرقهای از فرق روحانی در عالم، آن را نداشته است و الان هم ندارد. اگر این خصوصیت نبود، اطمینان مردم به روحانیت جلب نمیشد كه به خیابانها بیایند و آنطور جان خود را در راه آرمانهای این انقلاب در معرض خطر قرار بدهند.[10]
ـ من، هر چه كه در تاریخ روحانیت نگاه میكنم ـ جز در موارد استثنائی ـ ملجأ و پناهی جز اهل علم نمیبینم كه برای ضعفاء و فقرا وجود داشته باشد.[11]
ـ علمای ما همیشه برای مردم كار و تلاش میكردند، زحمت میكشیدند، فقراء را پاسداری میكردند و به آنها رسیدگی مینمودند.[12]
ـ ما روحانیون در طول تاریخ، ملجأ و پناه فقرا بودهایم؛ نباید ملجأ و پناه اغنیاء بشویم و فقراء را از دست بدهیم... روحانیت باید ملجأ مظلومان باشد.[13]
ـ هر جا روحانیت هست مردم هم هستند. قشرهای دیگر وجودشان فقط به معنای وجود همان قشر است؛ امّا روحانیت، وجودش به معنای وجود قشرهای مختلف است به خاطر اینكه او مظهر توجّه و علاقه و ایمان و اعتقاد مردم است، در جامعه ایرانی ما روحانیت جزو اصیلترین بافتهای این جامعه است. اگر خواستند روحانیت را از این ملّت بكنند، مثل این است كه ... نخ یك تسبیح را بگیرند، دیگر چیزی باقی نمیماند.[14]
ـ از زمان رضاخان تا انتهای رژیم سابق، هر چه كوشش كردند این نهاد را ـ كه اسمش روحانیت بود ـ از بین ببرند نشد. انواع حیل را هم به كار بردند؛ ولی نشد. اگر چیز زیادی و مصنوعی بود یقیناً تا به حال بارها از بین رفته بود.[15]
ـ دستهائی الان برای حذف روحانیت كار میكنند ... من میدانم كسانی هستند كه حضور روحانیت را دوست ندارند. علّت دوست نداشتنشان هم این است كه به مبنای فكری روحانیت و به رسالت او اصلاً عقیده ندارند.[16]
ـ حوزه و روحانیت مثل خونی است كه در سرتاسر پیكرهی جامعه در جریان است، در حركت است، با همه جا مرتبط است؛ لذا مسائل روحانیت و مسائل حوزه، پیوندی ناگسستنی دارد با مسائل كشور، مسائل نظام اسلامی، مسائل دنیای امروز و حتّی با مسائلی از تاریخ و گذشته.[17]
ـ امروز حوزههای علمیه مثل كوه پشت سر نظام ایستادهاند. امروز مراجع معظم تقلید، فضلای بزرگ شخصیتهای عالی، طلاب و فضلای جوان، در زمینههای علمی، در زمینههای سیاسی، هر جائی كه نظام احتیاج به پشتیبانی داشته است. با كمال قوت و شهامت پشتیبانی كردهاند.[18]
ـ امروز عدهای پافشاری میكنند كه ... چرا ... این روحانیون در رأس قدرت آمدهاند و موجب میشوند كه دین از دل مردم برود؟! نه، اگر روحانیون، آدمهای خوب و پارسا و عادل باشند، در رأس قدرت بودنشان، نه فقط مردم را از دین خارج نمیكند، بلكه علیرغم انف آن كسانی كه نمیخواهند این را ببینند، آنان را بیشتر به دین و روحانیت گرایش میدهد.
اگر برای زمامداران دینی، كنارهگیری از قدرت، موجب میشد دین ترویج پیدا كند، اوّل كسی كه از قدرت كنارهگیری میكرد، خود نبی اكرم (صلی الله علیه و آله) بود.[19]
ـ روحانیت شیعه و حوزههای علمیه، .. امروز در وضع بسیار فوقالعادهای هم قرار گرفتهاند. آن وضع این است كه درس و بحث و تحقیق علمی فقهیشان میتواند در سرنوشت یك جامعه مؤثر باشد.[20]
ـ در حوزههای علمیه باید این ظرفیت و این توان به وجود بیاید كه بحرانهای فكری را پیشبینی كند. بحرانهای فكری، مثل بحرانهای سیاسی نیستند؛ بی سروصدا و آرام وارد میشوند؛ به تدریج اثر میگذاردند؛ ناگهان خودشان را ظاهر میكنند، در حالی كه علاجشان آسان نیست.[21]
ـ حقیقت این است كه بعضی از روحانیون، خودشان را جزو این انقلاب ندانستند. حقیقت این است كه بعضی از روحانیون بارهای سنگین مسئولیتیِ این انقلاب را تحمّل نكردند. حتّی بالاتر. حقیقت این است كه بعضی از این روحانیون، حاضر نشدند حتّی پیام انقلاب را بعد از پیروزی آن، باور كنند ... بعضیها بودند كه عیبهای كوچك را در نظام جمهوری اسلامی، عمده و بزرگ كردند.[22]
ـ «آراستن سرو، ز پیراستن است،» زیبائی ما، در بیپیرایگی ماست. محبوبیت روحانیت، در تجمل و اشرافیگری او نیست، در سادگی و بیپیرایگی اوست ... تجمل و اشرافیگری روحانیون برایشان مضّر است،. آلوده شدن به برخی از پیرایهها و ظواهری كه در زندگی معمولی مردم، عادی است، برای روحانیون مضّر است، طلبه و روحانی، بایستی ساده باشند و مظهر سادگی روحانیت هم سادگی طلبگی است.[23]
ـ حوزه علمیه مشتمل بر میراث گرانبهائی از روشها و تجربهها و اندوختهها علمی است. برای بهره بردن از این تراث علمی و فنی و افزون بر آن، باید از نیروی ابتكار و خلاقیت استفاده كرد و سلف صالح نیز با ابتكار و خلاقیت خود بود كه توانستند دانشهای دینی را به سطح كنونی برسانند.[24]
ـ اگر عالمی باتقوی هم باشد، امّا آشنای به زمان نباشد، نداند كه در دنیا چه میگذرد و نداند كه دوست و دشمن كیست یك وقت میبینید همین كوه علم و تقوا به وزنهای در ترازوی باطل تبدیل میشود.[1] . 8/1/61 ـ سخنرانی در جمع روحانیون عراقی مقیم قم.


[2] . 5/8/69 سخنرانی در جمع روحانیون آزاده.
[3] . سخنرانی در جمع علماء چهار محال و بختیاری ـ 15/7/71.
[4] . ‎آغاز درس خارج فقه ـ مهر 1370.
[5] . در جمع طلاب در مدرسه فیضیه، 11/9/66.
[6] . دیدار با روحانیت مازندران، 17/2/63.
[7] . در دیدار با روحانیت غرب تهران ـ 6/2/61.
[8] . آغاز درس خارج فقه ـ 21/6/73.
[9] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 11/9/66.
[10] . دیدار با طلاب عازم به جبهه ـ 26/8/66.
[11] . سمینار ائمه جمع در تهران ـ 2/3/63.
[12] . در جمع علماء بوشهر ـ 11/10/70.
[13] . در دیدار روحانیت قاین ـ 3/1/66.
[14] . دیدار با روحانیت سبزوار ـ 30/3/61.
[15] . دیدار با علماء آذربایجان ـ 24/1/61.
[16] . دیدار به روحانیت لرستان ـ 22/10/67.
[17] . در جمع طلاب در مدرسه فیضیه قم، 14/7/79.
[18] . در جمع طلاب، مدرسه فیضیه ـ 14/7/79.
[19] . دیدار با روحانیون در آستانه رمضان ـ 5/11/73.
[20] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 11/9/66.
[21] . در جمع طلاب، مدرسه فیضیه ـ 14/7/79.
[22] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 27/2/63.
[23] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 11/9/66.
[24] . پیام به جامعه مدرسین ـ 24/8/71.
مهدي رحيمي
البته، كارش نه از روی عمد و این كه خدای نكرده می‎خواهد كار بد بكند؛ بلكه برای اثر ندانستن وضعیّت ... و ندانستن این كه دشمن كیست و از ما چه می‎خواهد، است، آگاه باشید. «العالم بزمانه لا تحجم علیه اللّوابس»[1]
ـ شما بدانید كه وظیفه‎تان، درس خواندن و متّقی‎ شدن است؛ امّا فقط این دو مورد نیست.در كنار اینها، ابزار و چشمی هم لازم است كه اگر آن چشم و آن بصیرت نباشد، اینها به ضرر شما مردم تمام خواهد شد.[2]
پی‎نوشت‎ها
1و2) حوزه و روحانیت در آینه رهنمودهای مقام معظم رهبری ـ جلد اول ـ صفحه 36، «دفتر مقام معظم رهبری» ناشر سازمان تبلیغات اسلامی ـ 1375، چاپ اوّل.
3) همان، صفحه 4. 4) انوار ولایت ـ ص 60 ـ «ستاد پی‎گیری فرمایشات مقام معظم رهبری» ـ ناشر:جامعه مدرسّین ـ اردیبهشت 71. 5) حوزه و روحانیت در آینه رهنمودهای مقام معظم رهبری، ج 1، صفحه 6.
6) همان، صفحه 63. 7) همان، صفحه 236. 8) همان، صفحه 192.
9) همان، صفحه 17. 10) همان، صفحه 19. 11) همان، صفحه 181.
12) همان، صفحه 37. 13) همان، صفحه 182. 14) همان، صفحه 165.
15) همان، صفحه 160. 16) همان، صفحه 239.
17) فیض حضور، بیانات مقام معظم رهبری در سفر به شهر قم 14و 15/7/79 ـ انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ـ چاپ اوّل/ 1379 ـ صفحه 6. 18) همان، صفحه 29.
19) حوزه و روحانیت در آئینه رهنمودهای مقام معظم رهبری ـ ج 1 ـ صفحه 240.
20) همان، صفحه 254. 21) فیض حضور، صفحه 31.
22) حوزه و روحانیت در آئینه رهنمودهای مقام معظم رهبری، ج 1. صفحه 74.
23) همان، صفحه 195. 24) همان، صفحه 333.
25) همان، صفحه 127. 26) همان، صفحه 129.
[1] . در مراسم عمامه‎گزاری ـ 18/11/71.
[2] . در مراسم عمامه‎گذاری، 26/10/72


 

کودکان و انس با قرآن


كودكان و انس با قرآن

كودكان و انس با قرآن

مقدمه

حوض بنيك علي الادب في الصغر كي تقرّ به عيناك في الكبر
و انما مثل الادب تجمعها في عنفوان الصبي كالنفس في المجر
هي الكنوز التي تنمو ذخائرها و لا يخاف عليها حادث غير[1]
فرزندان خود را در خردسالي به فراگرفتن آداب و آيين ما تشويق كن تا در بزرگسالي روشنايي چشم تو باشد، آدابي كه طفل در خردسالي فراهم مي‌آورد هم چون نقشي است كه در سنگ پايدار مي‌ماند. اين آداب چون گنجينه‌هايي هستند كه همواره رشد و فزوني مي‌يابد و دست حادثه نمي‌تواند در آن دگرگوني ايجاد كند.
انسان بيشتر عادت زندگي خود را در دوران كودكي كسب مي‌كند و سازگاري با محيط را فرا مي‌گيرد لذا گفته‌اند: «كودك در پنج سالگي نسخة كوچك شخص جواني است كه بعداً خواهد شد»بدين جهت تمام مكاتب فكري، روان شناسي در اين مورد توافق دارند كه دوران شيرخوارگي و كودكي در تعيين و شكل دادن رفتار و رشد منش آينده اهميت خاصي دارد.[2] در منابع روايي ما نيز تعابيري چون: علّموا اولادكم، ادّبوا اولادكم، بادروا اولادكم و ابوابي چون «حق الولد علي الوالد»و امثال آن همه حكايت از اين مهم دارد.
از آن جا كه هدف اصلي اين نوشتار تلاشي در راه مأنوس كردن كودكان با قرآن كريم مي‌باشد، طليعة سخن را گزيده‌اي از روايات در فضيلت قرائت قرآن قرار مي‌دهيم كه تلاوت آن را: برترين عبادت[3]، جلا دهندة دل،[4] كفارة گناهان،[5] احياي قلوب،[6] بهترين مونس،[7] بارور كنندة قلب مؤمن[8] و روشنايي خانه‌ها[9] مي‌خوانند. و دربارة آموختن آن به كودكان امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: خداوند به پدر و مادر پاداش بزرگي عنايت فرمايد، آنان مي‌گويند پروردگارا اين همه فضل در حق ما از كجاست؟ اعمال ما شايسته چنين پاداشي نيست، در جواب گفته مي‌شود اين همه عنايت و پاداش شماست كه به فرزند خود كتاب خدا را آموختيد و او را در آيين اسلام بينا كرديد.[10]
پس از وقوف آگاهي بر اهميت و فضيلت قرائت قرآن براي مانوس ساختن كودكان با اين امر توجه به دو مطلب ضروري است: 1. الگودهي؛ 2. عادت دهي.
محور اول، الگو دهي: با توجه به نقش بسيار مؤثر الگو در تربيت كودك نگاهي گذرا خواهيم داشت به سيرة حضرت معصومين ـ عليهم السّلام ـ كه ترنم قرآن از آداب هميشگي ايشان بوده و اخباري كه در اين باره رسيده حكايت از اهتمام فوق العاده آنان به قرائت قرآن و آموزش آن به ديگران دارد، آري ايشان خود قرآن را بسيار مي‌خواندند و دوست مي‌داشتند كه مسلمانان نيز چنين كنند، لذا پس از نزول قرآن بر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بي‌درنگ قرائت آن در ميان مسلمانان رواج يافت و بيش و پيش از همه شخص پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اين كار عشق مي‌ورزيد.[11] و افرادي را كه تازه اسلام آورده بودند را در اختيار اشخاصي كه آشنايي بيشتري با قرآن داشتند قرار مي‌داد، تا به ايشان قرآن را بياموزند و تعليم كتاب را سرلوح‍ه برنامه خويش قرار دادند. ارتباط امام علي ـ عليه السّلام ـ با قرآن بدان حد بود كه عبدالرحمن سلمي قاري بزرگ مي‌گويد: كسي را نديدم كه قرآن را بيش از علي ـ عليه السّلام ـ بخواند.[12] عادت امام حسن ـ عليه السّلام ـ بر اين بود كه هماره پيش از خواب لوحي منقوش را پيش رو مي‌گرفت كه در آن سورة كهف نقش بسته بود و آن را زمزمه مي‌كرد.[13] و سرانجام عشق والاي حسين ـ عليه السّلام ـ به قرآن در كلام آن حضرت تجلي مي‌كند كه شب عاشورا را از دشمن مهلت خواست تا به عبادت و مناجات بپردازد و فرمود:... خدا مي‌داند كه من به نماز و قرائت قرآن و استغفار و مناجات با خدا علاقة شديد دارم.[14]
همچنين با تأمل در زندگي و شرح حال بزرگان دين مي‌يابيم كه آغازين عمل صبحگاهان‌ نشان قرائت قرآن و واپسين برنامة شبانگاهشان تلاوت آن بوده است از جمله امام خميني (ره) با همه اشتغالاتي كه داشتند هر روز سه تا پنج نوبت قرآن مي‌خواندند.[15]
محور دوم، عادت دهي: در تربيت خردسالان بايد بر اساس تلقين و عادت دادن حركت كنيم چون كودك براي تلقينات مفيد و عادتهاي مثبت نقش پذير و مستعد مي‌باشد و به قول غزالي: «كودك امانتي است در دست پدر و مادر و آن دل پاك وي چون گوهري است نفيس و نقش پذير است چون موم، و از همه نقشها خالي است چون زميني پاك است كه هر تخم كه در وي فكني برويد. اگر تخم خير افكني به سعادت دين و دنيا برسد و مادر و پدر و استاد در ثواب آن شريك باشند و اگر برخلاف اين باشد بدبخت شود و ايشان در هر چه بروي ‌رود شريك باشند.»[16]

عوامل مؤثر در عادت دهي صحيح وتذكرات لازم در اين زمينه:

1. توجه به فطرت: نياز به پرستش و نيايش يكي از اساسي‌ترين نيازهايي كه در عمق روان بشر وجود دارد استاد شهيد مطهري مي‌فرمايد: «يكي از پايدارترين و قديمي‌ترين تجليات روح آدمي و يكي از اصيل‌ترين ابعاد وجود انسان حس نيايش و پرستش است، مطالعة آثار زندگي بشر نشان مي‌دهد هر زمان، هر جا كه بشر وجود داشته است نيايش و پرستش هم وجود داشته است».[17] تجربيات و مشاهدات نيز مؤيد اين مطلب است كه كودكان در تقليد و يادگيري مفاهيم و مسايل ديني (قرآن، نماز و...) آمادگي بيشتري در مقايسه با ديگر رفتارها و موضوعات از خود نشان مي‌دهند، اگر مشاهده مي‌شود كه گروهي از كودكان و نوجوانان نسبت به مسايل ديني رغبت و تمايلي از خود نشان نمي‌دهند، اين مربوط به محيطي است كه فطرت كودك را از مسير خود منحرف كرده و با كمال تأسف بايد گفت بعضي والدين حساسيت ودقتي كه در امور دنيوي (تغذيه، لباس و...) فرزندانشان از خود نشان مي‌دهند در مسايل معنوي و ديني آنها ندارند.[18] اينان مصداق سخن پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند كه فرمود: واي بر فرزندان آخر الزمان از روش ناپسند پدرانشان، عرض شد يا رسول الله از پدران مشرك؟ فرمود: نه از پدران مسلمان كه به فرزندان خود هيچ يك از فرايض ديني را نمي‌آموزند و به ناچيزي از امور مادي دربارة آنان قانع هستند، من از اين مردم بري و بيزارم و آنان نيز از من بيزار.[19]
2. در نظر گرفتن اختيار و پرهيز از اكراه: انسان موجودي است مختار و كرامت خويش را مي‌تواند با اختيار خود كسب كند، در دعوت كودكان و نوجوانان به دين بايد گونه‌اي عمل كنيم كه آنها احساس آزادي كنند و با توجه به اين كه انسان فطرتاً خداجوست با تذكر روشهاي صحيح اين فطرت را در وجود آنان بيدار نماييم تا به اختيار و با اشتياق به سوي آن سوق يابند.
3. تدريج در آموزش: بايد مطالب و مفاهيم آموزش متناسب با سطح درك و قواي ذهني و رواني كودك باشد، كودك نبايد يكباره بار سنگيني از وظايف را بر دوش خود احساس كند. تكاليف سنگين و زود هنگام و خارج از توان ممكن است، صدمه‌اي جبران ناپذير بر اعتقادات ديني او وارد سازد. امام جعفر اصدق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «... ما به كودكان‌مان در هفت سالگي امر مي‌كنيم به اندازة توان‌شان نصف روز يا بيشتر يا كمتر روزه بگيرد و دستور مي‌دهيم هنگامي كه تشنگي و گرسنگي به آنان غالب شد افطار كنند. اين كار براي آن است كه به روزه گرفتن عادت كنند.»[20]
4. اعتدال و ميانه‌روي: ظرفيت كودك براي عبادت محدود است از اين رو بايد سعي شود، عبادت و تلاوت با نشاط باشد اگر نشاط از بين برود، جنبة تحميلي پيدا مي‌كند. پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايند: دين اسلام ديني است متين، محكم و منطقي و مبتني بر ملاحظات دقيق رواني و اجتماعي، سفارش مي‌كند كه با مدارا و متانت حركت كنيد و عبادت خود را مبغوض و منفور نفس خويش قرار ندهيد، به گونه‌اي عمل نكنيد كه نفستان عبادت را دشمن بدارد، بلكه طوري عمل كنيد كه نفس عبادت را دوست بدارد و مجذوب آن گردد».[21]
5. تكرار و مداومت: تكرار و استمرار سبب يادگيري درست، سرعت عمل و كسب مهارت در هر زمينه‌اي مي‌شود: «كار نيكو كردن از پر كردن است»براي تقويت و ايجاد رفتاري ثابت و عادتي استوار در كودك و نوجوان بايد از مجراي «تكرار»وارد شد، بسياري از افكار و اعمال در سايه تمرين و عمل مكرر در انسان تثبيت مي‌شوند حتي ايمان آدمي هم نوعي تثبيت در ساية عمل است؛ «لا يثبت الايمان الا بالعمل»[22] و هر قدر عمل مكررتر باشد امكان تثبيت آن بيشتر خواهد بود. گويند: «روزي رسول مكرم اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ قصد خواندن نماز داشتند و امام حسين ـ عليه السّلام ـ در كنار جدّ بزرگوارشان درصدد همراهي با آن حضرت بودند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تكبير گفتند ولي امام حسين ـ عليه السّلام ـ نتوانستند آن را تكرار كنند، پيامبر تكبير دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم را گفتند، در نهايت براي هفتمين بار تكبير امام ـ عليه السّلام ـ صحيح ادا شود و نماز آغاز گرديد».[23]
6. توجه به جاذبه قرآن: جاذبه قرآن به قدري است كه تلاوت مقداري از آن زمينة انس با بقية آن را فراهم مي‌كند، البته اعجاز اين كتاب باعث آن است كه اگر كسي معناي آن را هم نداند و فقط از خواندن آن بهره‌مند باشد به همين مقدار از فيض خدا نصيب مي‌برد، و همين عبادت لفظي او را به عبادت فكري مي‌رساند.[24]
7. ايجاد فضاي قرآني و گوش سپردن به آيات: خداوند در قرآن مجيد مؤمنان را به شنيدن آيات فرمان داده است.[25]
پيامبر گرامي اسلام و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ نيز استماع آيات قرآن را بسيار دوست مي‌داشتند و ديگران را نيز به شنيدن آن توصيه مي‌فرمودند. پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايد: «الا من اشتاق الي الله فليستمع كلام الله»[26]؛ آگاه باشيد كه دوستدار خداوند بايد گوش به كلام او بسپارد.
همان گونه كه ذكر شده امام سجاد ـ عليه السّلام ـ هنگام تلاوت صداي خود را آن اندازه بالا مي‌برد كه اهل خانه بشنوند. بدين ترتيب‌ آموزش عملي قرآن را جامة عمل مي‌پوشاندند. پدران و مادراني كه دوست مي‌دارند فرزندانشان دل به تلاوت قرآن دهند بايد خود مدتي در حضور آنان طنين تلاوت قرآن را در فضاي خانه بگسترند و روح و جان خانواده را با آواز خوش قرائت بنوازند آن گاه اهل آن خانه رغبتي صد چندان به تلاوت قرآن در خود خواهند يافت. در اين جا سوگمندانه بايد از كم رونق شدن يا فراموش شدن مجالس قرائت قرآن خانگي تأسف خورد و آرزومندانه در انتظار دوراني بود كه در كوچه كوچة شهر و روستا شبهاي جمعه پرچم هيئت قرائت قرآن هر شب بر سر درخانه‌اي آويزان شود تا علاوه بر نورانيت خانه خاطراتي مقدس و يادماندني براي كودكان حاضر در جلسات باشد.
8. استفاده بهينه از فرصتهاي خاص: ا ز جمله فرصتهاي طلايي در طول سال براي مرتبط ساختن كودكان با قرآن ماه مبارك رمضان است كه بهار قرآن مي‌باشد و در اين ماه حضور تجلي قرآن در تمامي عرصه‌هاي زندگي تابناكتر و محسوس‌تر باشد، پس بايد از اين فرصت استفاده لازم را برده و آغاز مناسبي براي وارد كردن كودكان در بحر بي‌كران قرآني دانست.

نقش مادر در تربیت قرآنی کودک

بسيارى از دانشمندان و بزرگان انديشه وقتى از خاطرات كودكى خود مى گويند خواندن قرآن مادر يا دعاهاى او سر سجاده را از تأثيرگذارترين اتفاقات آن دوران مى دانند.
نزديكترين فرد به هر نوزاد و پيش از آن هر جنينى مادر اوست كه هر صدايى را كه او بخواهد فرزندش به آن انس مى گيرد.
درباره تأثير صداى قرآن روى جنين تحقيقات زيادى انجام شده است و روانشناسان ، متخصصين شنوايى، و نيز مدرسين قرآن مى گويند: جنين با هر صدايى كه انس بگيرد پس از تولد و در دوران كودكى به آن صدا پاسخ آشنايى مى دهد. به طورى كه در يكى از آموزشگاههاى خارج از كشور تحقيقى را روى گروهى از دانش آموزان انجام دادند، معلمين كلاس موسيقى خاصى را پخش كردند و از كودكان خواستند كه هر كدام پيش از آن، همان موسيقى را شنيده است اعلام كند، تنها يكى از كودكان گفت من قبلاً اين صدا را شنيده ام، پس از بررسى متوجه شدند اين موسيقى را مادر كودك در ايام باردارى گوش مى داده و به همين دليل اين صداى خاص براى دانش آموز آشنا بوده است.
همين تحقيق درباره شنيدن صداى قرآن نيز آزمايش شده است، به گونه اى كه كودكانى كه در ايام جنينى صداى قرآن شنيده اند پس از تولد نسبت به شنيدن اين صدا عكس العملهاى آشنايى از خود بروز مى دهند اما پس از به دنيا آمدن كودك، يكى از مشاوران خانواده كه متخصص گفتار درمانى نيز هست، مى گويد: مادر مى تواند به اين روش قرآن را از طريق صورت به صورت براى نوزاد خود بخواند: دو دستش را در كنار شانه هاى نوزاد قرار داده صورتش را در برابر صورت او قرار دهد و قرآن را شمرده شمرده بخواند و به كودك نگاه كند، اين كار باعث مى شود كلمات قرآن در جان نوزاد ثبت شود.همچنين خواندن آرام قرآن هنگامى كه نوزاد در آغوش مادر و در حال شير خوردن است مى تواند او را با قرآن مأنوس كند.

 


پس از دوران شيرخوارگى و در هنگامى كه مادر با كودك خود بازى مى كند نيز روشهايى براى انس او با قرآن گوشزد شده از جمله اينكه در روايات آمده است: حضرت فاطمه (س) وقتى با كودكان خود بازى مى كردند و آنها را بالاى سر مى بردند اشعار توحيدى برايشان مى خواندند.
ولى به طور كلى پژوهشى روى بهترين و مناسب ترين روش و زمان آموزش قرآن به كودك تاكنون انجام نشده است و يا نگارنده از آن مطلع نيست.
اما قصه گويى و آموزش مفاهيم قرآن از طريق قصه را تاكنون موفقترين روش انس با سخن خداوند دانسته اند.
در حال حاضر روشهاى گوناگونى براى آموزش قرآن به كودكان پيش از دبستان در كشور ما به اجرا درمى آيد:
۱- آموزش قرآن با اشاره و حفظ آن، ۲- حفظ از طريق مهدهاى قرآن و آموزش همزمان مفاهيم، ۳- آموزش قرآن از طريق نمايش و قصه گويى، ۴- آموزش حفظ از طريق برقرارى كودك با كودك، ۵- آموزش مفاهيمى چون «سلام كردن»، «احترام به بزرگتر»، «احترام و محبت به پدر و مادر» در هنگام بازى و خواندن آيات مربوطه، ۶- قصه گويى با استفاده از مفاهيم قرآن، ۷- نقاشى با استفاده از مفاهيم قرآن، ۸- استفاده از كتابهاى رنگ آميزى با استفاده از آياتى كه موضوع خاصى چون گفت و گو در قرآن را مورد بررسى قرار مى دهد.
اما هيچكدام از اين روش ها مورد پژوهش دقيق قرار نگرفته است.
آنچه در اينجا ذكر مى شود حاصل پرسشها و گفت وگوهاى اينجانب با اساتيد، قاريان و حافظان و نيز مدرسين قرآن براى آموزش مفاهيم اين كتاب ارزشمند مى باشد.
مهدى قره شيخ لو، قارى بين المللى و مدرس قرآن مى گويد: در خانواده هايى كه پدر و مادر با قرآن سر و كار دارند گرايش كودك زير دو ساله به برنامه هاى قرآنى تلويزيون و تقليد از رفتارهاى قاريان نشان دهنده استعداد خاصى در اين كودك نيست و امرى طبيعى به حساب مى آيد. اما بهترين روش براى آموزش كودكان زير هفت سال قصه گويى قرآنى هنگام خواب به وسيله مادر است و آموزش روخوانى يا خواندن قرآن با صوت را بايد به پس از رفتن كودك به دبستان محول كرد. همچنين درباره گرايش و علاقه كودك بالاى سه سال به نوارهاى قرآن يكى از مربيان مى گويد: اگر كودكى احساس كند از سوى پدر و مادر مجبور به شنيدن قرآن شده و يا آنها با برنامه خاصى صداى قرآن را براى كودك پخش مى كنند به دليل استقلال طلبى از اين كار سر باز مى زند و بهترين روش شنيدن غير انتخابى مادر هنگام كار كردن در آشپزخانه است.
همچنين آموزش حفظ قرآن به صورت فشرده و برنامه ريزى شده از سوى برخى از اساتيد قرآن منع مى شود.
شهريار پرهيزكار، حافظ كل و مدرس قرآن در اين باره مى گويد: من هيچ وقت فرزند خودم را به حفظ قرآن مجبور نمى كنم و از او حتى نمى خواهم قرآن را حفظ كند؛ بلكه اگر خودش نسبت به اين كار اشتياقى نشان داد به او كمك مى كنم.
برخى از مدرسين قرآن، آموزش حفظ به كودكان زير هفت ساله را موجب بروز عكس العملهاى ناخواسته رفتارى در سن نوجوانى مى دانند و اين كار را تنها به علاقه و اشتياق خود كودك وامى گذارند.
نبوغ و يا بروز شايستگى هاى خاص را اساتيد منحصر به كودكان خاصى مى دانند كه اين نبوغ را نشان داده اند و آموزش ويژه ايشان نبايد براى تمام كودكان همسال آنان نسخه واحد تلقى شود.
فشار فكرى و روحى براى آموزش حفظ قرآن به كودكان گاهى باعث افسردگى آنان نيز مى شود.
يكى از مادران كه فرزندى ۵ ساله دارد، مى گويد: پسرم تا دو سالگى علاقه زيادى به صوت قرآن داشت و نام بعضى از قاريان مصرى را هم مى دانست؛ اما پس از درگذشت پدربزرگش و شنيدن مستمر صداى قرآن همزمان با قطع محبت پدربزرگ و جايگزين شدن اين صدا به جاى صحبت كردن مادربزرگ و پدرش با او نسبت به پخش نوار قرآن حالت تدافعى به خود مى گرفت و هميشه با اين صدا مقابله مى كرد. و به جاى شنيدن قرآن موسيقى خاصى را گوش مى داد تا آنكه با يكى از اساتيد باسابقه قرآن مشورت كردم و او توصيه كرد؛ آنقدر اين نوار موسيقى را برايش بگذاريد تا از آن سير و پر شود، خودش به تدريج تغيير روش مى دهد، تا آنكه معلم دلسوزى در پيش دبستانى توانست او را به قرآن دلبسته كند.
رفتار
اما از اثر صوتى و آموزش ظاهر قرآن كه بگذريم مادر بهترين الگو براى پياده كردن آداب قرآن در فرزند است. عدالت در رفتار و گفتار، محبت زياد، بجا و به موقع و رفتار سنجيده و متانت و وقار هميشگى مادر مى تواند براى فرزند الگوى مناسبى در رفتار قرآنى باشد.
مادرى مى گويد: وقتى قرآن مى خواندم فرزندم مى آمد و مى گفت: بگو ببينيم «خدا چه گفته» است؟ و من آياتى كه جنبه روايى و داستانى داشت را براى او مى خواندم و داستانش را تعريف مى كردم.
همين طور شبها هنگام خواب همين قصه ها را و بخصوص داستانهايى كه شخصيتهاى خردسال در آنها هست براى او تعريف مى كردم كه چندين و چند بار هم خواهان شنيدن اين داستانها مى شد.
مادر ديگرى مى گويد: من در زمانى كه فرزندم را دعوا مى كنم يا مورد عتاب قرار مى دهم هرگز نوار قرآن پخش نمى كنم، پس از آن سراغ قرآن نمى روم و يا سر نماز نمى ايستم، حتى اگر از تلويزيون قرآن پخش شود فوراً تلويزيون را خاموش مى كنم تا خشم و قرآن با هم تداعى نشود. اما در مقابل وقتى مسافرت يا به گشت و گذار مى رويم قرآن پخش مى كنم.
يكى از مدرسين قرآن و معارف اسلامى نيز معتقد است بهترين هديه اى كه يك مادر مى تواند به فرزندانش چه دختر و چه پسر بدهد هديه آرامش است. او مى گويد: من هيچگاه با فرزندانم با تندى حرف نزدم، آنها را مجبور به كارى نكردم و در امور دينى آنها را به اجبار نكشاندم. هميشه در لحظات خلوت و تنهايى شان حرفهايشان را شنيدم و با آنها هم صحبت شدم. قبل از امتحاناتشان اصرار مى كردند كه مى خواهيم فقط با تو صحبت كنيم و من ساعتها در اتاقشان و گاهى پاى تختخوابشان مى نشستم تا اضطراب امتحان را از ذهن و دلشان پاك كنم.
اين مادر همچنين مى گويد: پدرم كه خود مجتهد بود هيچ وقت به من نگفت قرآن بخوان، اما وقتى ۱۸ ساله شده بودم و هر روز به طور مرتب قرآن را مى خواندم پدرم تشويقم كرد و اهميت اين تشويق از تأكيد او خيلى بيشتر بود.
انديشه قرآنى
نگرش قرآنى به زندگى و خانواده و داشتن نظام انديشه مى تواند كودك را نظام مند كند. گفتن داستانهايى از نظم ونظام مى تواند كودك را با نگرش منظم به زندگى آشنا كند.
مادر منظم چه از نظر فكرى و چه كارى كودك را هم منظم بار مى آورد. هم بازى شدن مادر با كودك مى تواند او را تشويق كرده و عدالت را به او ياد دهد.
داشتن كابينت در آشپزخانه را فرض كنيد، اگر اين وسيله موجود نباشد هيچ چيز جاى مشخصى ندارد و براى پختن يك غذاى ساده مدتى از وقت آدم صرف گشتن به دنبال مواد غذايى، ظرف و مواد شست وشويى مى شود و در نهايت هم جز خستگى و عصبانيت چيزى باقى نمى ماند.
ذهن انسان هم مانند آشپزخانه احتياج به كابينت بندى دارد. هر چيز بايد پوشه خاص خودش را داشته باشد تا رفتارها با هم تداخل پيدا نكنند و مثلاً رفتار مناسب كودك را با همسر بكنيم يا رفتار مناسب همكار را با فرزند و...
داشتن «نظام فكرى» مانند داشتن كابينت است و اين را هم مادر مى تواند با منظم كردن وسايل كودك در فايلها و قفسه هاى ويژه به او ياد داد و به او گفت اگر چيزى درجاى خود قرار نگيرد به موقع پيدا نمى شود. داشتن نظام فكرى باعث مى شود مادر از كارهاى خانه احساس زيان و افسردگى نكند و هميشه نگرشى اميدوارانه، مثبت و كامل به فعاليتهاى خود و خانواده داشته، فرزندش را نيز فردى اميدوار تربيت كند .

آموزش قران به کودکان - شعر

شعر كودك : نخستين دليل توجه كودكان به شعر ناشي از فطرت كمال جو و جمال‌پرست آنان است . شعر پر از حركت ، موسيقي و تصاويري است كه تخيل كودك را تحريك كرده حس لذت طلبي او را ارضاء مي‌نمايد .

شعر كودك بايد از شرط مهم تخيل برخوردار باشد . دنياي كودكان سرشار از تخيل است فقط بايد جستجو كرد و آنها را كشف نمود . دنياي كودكان سرشار از زيبائي و تخيل است و كينه را در آن راهي نيست . اگر كدورتي در دنياشان باشد به سرعت ابرهاي بهاري پراكنده مي‌شوند و آسمان دنياشان صاف و زيبا و پر از رنگين‌كمانهاي محبت و صفا مي‌شود . در دنياي آنها گلها خميازه مي‌كشند ، مي رقصند و مي‌خندند . كودكان با گياهان و سنگها حرف مي‌زنند و دوست مي‌شوند . در دنياي آنها هر چيزي زبان دارد و حرف آنها را مي فهمند . با ابرها گفتگو مي‌كنند ، ماه را مي بوسند و به او سلام مي‌كنند . آنها مي توانند از باغ آسمان دامني ستاره بچينند و سينه‌ريزي بسازند و برگردن عروسكشان بياويزند . كودكان با طبيعت و پرندگان دوست مي‌شوند و با آنها بازي مي‌كنند . زندگي كودكان بازي است و بازي آنها زندگي و همة اينها تخيل است .

از ديدگاه روان شناختي ، كودكان بسيار شائق يادگيري و تكرار واژه‌هاي منظوم هستند و از زماني كه سخن گفتن را آغاز مي‌كنند . آگاهانه مي‌كوشند ، كلمات هم‌وزن را به صورت نوعي سرگرمي و بازي تكرار نمايند . با توجه به اين اصل در شعر كودك بايد از واژگان آهنگين و گوش نواز و ساده و با معني استفاده كرد .

البته شعر كودك نه تنها از نظر لفظ بلكه از نظر معني نيز بايد ساده و متناسب با فهم و تصور آنان باشد .

آنچه كه به نام شعر كودك از آن ياد مي‌شود علاوه بر دارا بودن جنبة خيال داراي اين ويژگي نيز هست كه شاعر هنگام سرودن شعر با مخاطباني رو به روست كه بطور قطع با همة مفاهيم واژه‌ها و كنايه‌هاي ادبي آشنا نبوده و به تناسب گروه سني و سطح معلومات محدوديتي در ادراك شعر دارند .

لذا اگر مي‌بينيم در شعر بزرگسال آهنگ و وزن و خيال انگيزي و معنا مورد توجه است . در شعر كودك علاوه بر ويژگي‌هاي فوق موسيقي ، كوتاهي مصراع ، سادگي و دلنشيني كلمات نيز بايد مورد توجه قرار بگيرد .

ويژگي‌هاي شعر كودك

الف : زبان وبيان :

گفتيم كه سادگي يكي از اصول شعر كودك است . اين سادگي بايد در زبان و بيان به كار گرفته شود. زبان و بيان شعر كودك بايد براي او كاملاً ساده و قابل فهم باشد .

كلمات شعر بايد در محدودة اطلاعات واژگاني كودكان باشد . طوري كه كودك مجبور نباشد براي فهم معني كلمه‌اي به بزرگترها مراجعه كند .

از آنجائيكه هر گروه سني از بچه‌ها داراي كلمات خاصي است كه به واژگان پايه مشهور است . لذا براي كودكان هر كاري كه بخواهيم انجام دهيم بايد به اين كلمات رو آوريم . و فقط زماني مي‌توانيم پا را از اين محدوده فراتر بگذاريم كه قصد زبان آموزي داشته باشيم .

حالا به قسمتهايي از يك شعر كه شاعر با استفاده از يكي از بازيهاي رايج بين كودكان به مسئله مهمي چون شهادت اشاره دارد و با زباني كاملاً ساده و ديدي كودكانه از زبان فرزند يك شهيد حرف مي‌زند .

نگاه كن به آنجا                  بابام شده ستاره

از آسمان مي‌كند                به سوي من اشاره

كلاغ پر گنجشك پر            ستاره‌هاي شب پر

با ابر پاره پاره                   بابام شده همسفر

نگاه كن به آنجا                بابام شده كبوتر

پرزده از اين هوا               به يك هواي تازه

«كيانوش»

و يا اين شعر كه كودك را به ارتباط با طبيعت دعوت مي‌كند .

پاشو پاشو كوچولو                 از پنجره‌ها نگاه كن                    

با چشمهاي قشنگت              به منظره نگاه كن

آن بالا بالا خورشيد              تابيده در آسمان

يك رشته كوه پايين تر          پايين‌ترش درختان

نگاه كن آن دور دورا             كبوتري مي‌پرد

شايد براي بلبل                   از گل خبرمي‌برد      

« كيانوش »

 ب : وزن و قافيه :

وزن و قافيه در شعر كودك بسيار حائز اهميت است . اصولاً شعر بي‌وزن و قافيه براي كودك قابل تصور نيست و كودكان نيز به وزن سازي و قافيه بازي علاقه مي‌ورزند و گاه و بي‌گاه در بين بازيهايشان جملاتي موزون و مقفا مي‌سازند و از يافتن كلمات هماهنگ و هم قافيه لذت بسيار مي‌برند مانند « فتيله فردا تعطيله » و امثال آن وزن شعر كودك بايد كوتاه و آهنگين باشد .

به بخشي از يك شعر كه وزني كوتاه دارد نگاه كنيد .

مي‌چرخم مي‌چرخي          مي خندم مي‌خندي

مي بندم لبها را                 لبها را مي‌بندي

او مثل آهو مي‌دود             مثل پرستو مي پرد

اين سو و آن سو مي دود     اين سو و آن سو مي‌پرد        

« كيانوش »

 قافيه : قافيه هم در شعر كودك ، نقش بسيار مؤثري دارد و در ايجاد موسيقي و به عبارت درست‌تر در مضاعف كردن موسيقي حاصل از وزن ، نقش مهمي دارد .

ج : كوتاهي : شعر كودك بايد حتي الامكان كوتاه و موجز و مفيد و مختصر باشد چرا كه كودكان از خواندن شعرهاي طولاني زود خسته مي‌شوند . مگر آنكه شعر ماجرايي داستاني داشته باشد و آن كشش را دارا باشد كه كودك را تا پايان بكشد .

نكته ديگر اينكه كودكان دوست دارند شعرهايي را كه مي‌خوانند حفظ كنند و اگر شعر طولاني باشد، اين كار برايشان مشكل خواهد بود .

د : عدم كاربرد كلمات محاوره‌اي : در شعر كودك بايد حتي‌الامكان از بكار بردن كلمات مخفف مثل«ره» به جاي « راه » و كلمات محاوره‌اي مثل « ميرم ‌» بجاي « مي‌روم » خودداري كرد .

چرا كه شعر كودك وسيله‌اي است كه بايد زبان سليس و صحيح را به كودك بياموزد بنابراين شعر بايد از زباني استوار برخوردار  و از نظر دستوري درست باشد . مثلاً شاعر بايد سعي كند كه فعل را در پايان مصراعها بياورد و به اقتضاي وزن و قافيه كلمات را پس و پيش نكند .

به اين شعرها توجه كنيد كه مرتب است  فعل‌ها هم در آخر مصراع‌ها قرار گرفته است .

آسمان تعطيل است               آسمان باراني است

يك پرنده حتي                    توي آن پيدا نيست   

« مزيناني »

عروسكي دارم                      كه لب نمي‌بندد

هميشه بيداراست                  هميشه مي‌خندد     

« جعفر ابراهيمي شاهد »

بطور كلي مي توان گفت كه شعر كودك بايد داراي خصوصيات زير باشد .

1)    بايد از سادگي ، رواني و خوش آهنگي واژه‌ها برخوردار باشد

2)   داراي ريتم دروني و بيروني باشد

3)   شوق بر انگيز و احساس برانگيز باشد و كودك را به حركت و جست و خيز وادارد

4)  گويا و بيانگر احساس كودك باشد

5) تا حدودي از شعر عاميانه و فرهنگ ملي تاثير پذيرفته باشد

6) انديشه ساز و خيال پرداز و خيال انگيز باشد

7)   حاوي نكات آموزنده

8)سرگرم كننده

9)  مصرع كوتاه و متناسب باشند

10) هماهنگي وزن با موضوع

مضامين شعر كودك : در مورد مضامين شعر كودك كيانوش در شعر كودك در ايران مي‌گويد « اجزاي مضامين در شعر كودك اجزاي زندگي واقعي اوست . كودكان هر چه خردسالتر باشند ، در زندگي آنها انتزاع كمتر جاي دارد . براي آنها هر چيز همان است كه مي‌بينند و احساس مي‌كنند »

در واقع كوك هنوز تجربيات زيادي ندارد كه يك چيز يا يك مفهوم خيلي چيزها و مفهوم‌ها را برايش تداعي كند .

كيانوش در جاي ديگري از كتاب خود انواع مضامين : وصفي تمثيلي ـ رفتاري آموزشي و چند جنبه‌اي را نام مي‌برد و آنها را توصيف مي‌كند كه اين توصيف عبارتند از :

1ـ مضامين وصفي : در مضامين وصفي همه چيز مي‌تواند موضوع شعر كودك واقع شود . طبيعت با همة پديده‌هايش ، احساسات و عواطف ، اسباب و اشياء .

برف آمد برف آمد           آتش روشن كنيم        

     برف آمد برف آمد           جامه‌اي برتن كنيم

شاخه خشك درختان      پرشده از برف سپيد      

   مي‌توان گلهاي برفي را     زروي شاخه‌ها چيد

برفي مي‌رقصد چه زيبا     برف مي رقصد چه شاد    

 برف مي رقصد به همراهي باد

        « پروين دولت آبادي »

مفاهيم و معاني

در وصف كودك را به تماشاي شاعرانه وا مي‌داريم . تماشايي چيزهايي كه او ديده است و باز هم خواهد ديد ، زيرا كه واقعيات هستند ؛ چه آنها را بپسنديم چه نپسنديم . براي تماشايي چنين ، كودك را بايد در زاويه‌اي بايستانيم كه چشمهاي روشن ،گشاده و سادة پاك كودكانه‌اش بتواند ديدي و ديدرسي سزاوار داشته باشد . در يك تماشاي شاعرانه كودك بايد بتواند از دريچه موسيقي زيباترين و لازمترين رنگها و خطوط موصوف را ببيند . موصوف بايد در موقعيتي مناسب به وصف گرفته شود اگر باران است ، باران باشد و باران بهنگام و زندگي بخش و بهار آور و باغساز ؛ زيرا كه اگر باران را سيلاب كنيم و به راه بيندازيم و كلبه‌هاي خشتي را در سر راهش درهم بكوبيم و زندگي تهي‌دستان را تباه او كنيم ما وصف باران نكرده‌ايم ، وصف بدنظامي جامعه را كرده‌ايم . و نسبت بيداد جامعه گردانان را به باران داده‌ايم .

2- مضامين تمثيلي : تمثيل حيطه‌اي وسيع دارد . نمونه‌هاي شناختة آن در ادبيات فارسي تمثيلهاي مثنوي مولوي ، مرزبان نامه و كليله و دمنه است . در اين تمثيل‌ها بيشتر جانورانند كه شخصيتهاي داستانها را مي‌سازند . جانوران خصوصيات خود را نيز حفظ مي‌كنند ، گفتار و كردارشان مبتني بر تعقل تنها در آدميان است اما در شعر تمثيلي براي كودك همه چيز ، از جانور گرفته تا گياه و اشياء و امور مادي و ذهني مي‌تواند چون آدميان گفتار و رفتار كند . گاه مثلاً پاره ابري سخن مي‌گويد و سخن مي‌شنود و همچون شخصيتهاي غيرحقيقي افسانه‌ها ماجرا مي‌سازد و از ماجرا مي‌گذرد . شاعر در اين تمثيلها مي تواند مرادهاي مختلف داشته باشد ، گاه بخواهد كه ميان كودك و يك شيء انس و الفتي انساني ايجاد كند . گاه بخواهد كه شيء را به زبان خود او به كودك بشناساند .

گاه بخواهد كه اشيايي در ماجرايي انساني ، با كرداري انساني ، كودك را به استنتاجي انساني برساند.

خورشيد خانم گيسو طلا                 بيا پايين از اون بالا     

كجا مي‌ري كجا مي‌ري            چرا به دور دورا مي‌ري                 

  بيا بيا بازي كنيم               توكوچه‌ها بازي كنيم

آفتاب كنيم آ‏فتاب كنيم                  برف و يخها را آب كنيم       

« كتاب شعر و شكوفه‌ها ، ص 38»  

3ـ مضامين رفتاري : به مضاميني كه در آنها نكته‌اي اخلاقي يا تربيتي نهفته يا آشكار است ، مضامين رفتاري نام ‌مي‌دهيم .

4ـ مضامين آموزشي :  بیشتر شعر هایی که برای گروه سنی پیش از دبستان گفته می شود شعر هایی است که جنبه آموزشی دارد. كودكان 3 چهار تا 6 ساله كه هنوز خواندن و نوشتن نمي‌دانند . نياز به اشعاري دارند كه آنها را از راه گوش به خاطر بسپارند و بخوانند . شعر آموزشی بر آن است تا چیزی را به بچه ها یاد بدهد . تاثیر آموزشی دارد . در این نوع شعر ، رشد عقلانی ، گسترش گنجینه های ذهنی ، آشنایی با محیط ، میل به تجربه و پاسخ به حیس کنجکاوی بچه ها مد نظر است.  ( رحماندوست به نقل از طلوع مقدم –بی تا)      

براي اين دسته از كودكان مي‌توان اشعاري هجايي و حتي با زبان محاوره‌اي شبيه به ترانه‌ها و اشعار عاميانه ساخت و در ضمن اين شعر سازي چيزهايي نيز از قبيل اعداد ، نام اعضاي بدن ، نام جانوران و گياهان و اشياء و غيره را به آنان آموخت . البته در اين گونه شعرها جنبة موسيقي موزيكي و آموزشي بر جنبة شعري مي‌چربد .

 

حيوونا خيلي هستند               وحشي و اهلي هستند

گاو بچه‌اش گوساله                 بز ، بچه‌اش بزغاله

گوسفند و ميش و بره             مي‌چرند توي دره  

اسب و شتر تو صحرا               باري برند به هر جا

گنجشك و سار و بلبل            ميرن رو شاخة گل ....

خواندن شعر براي كودكان : از آنجائيكه اگر شعر بد خوانده شود زيبائيهاي آن پوشيده مي ماند و از طرفي شعر از راه گوش ، تأثير بيشتري بر انسان مي‌گذارد .

1ـ هنگام خواندن در بين مصرعها ، مخصوصاً در پايان بيتها ، بايد كمي مكث كرد و نبايد شعر را مثل نثر خواند . و مصرعها را به هم متصل كرد . اين روش در خواندن شعر براي بچه‌ها اهميت زيادي دارد. كودكان نيز بايد يادبگيرند كه شعر را اينگونه بخوانند .

2ـ كلمات شعر را بايد شمرده شمرده خواند ، مگر در شعرهاي ترانه‌اي كه بايد بعضي حروف را سريع ادا كرد تا وزن خاص پيدا شود .

مثل : طوطي سبز هندي        از جنگلها مي‌آيي

با قصه هاي شيرين            به شهر ما مي‌آيي

حتماً با اين سوادت              صدتا استاد گرفتي

وگرنه قصه‌ها                از كجا ياد گرفتي      

« كيانوش »

3ـ نحوة خواندن شعر حماسي ، غمگين و شاد بايد با هم تفاوت داشته باشد . يعني بايد به مفهوم شعر توجه خاص شود

4ـ پيش از خواندن شعر دركلاس تمرين ضروري است .

5ـ خواننده شعر بايد با تجربه دريابد كه در كدام قسمت شعر صدايش را بالا ببرد و در كدام قسمت پايين بياورد .

 ۶- تکرار و مرور اشعار برای کودک فعالیتی لذت بخش به شمار میرود و فرایند جذب را تسریع میکند.اجازه بدهید در هنگام خواندن شعر کودکان به آرامی کف بزنند. بخصوص آموزش با مناسبت های مذهبی ولادت یا اعیاد مذهبی  هم زمان باشد.

۷-  میتوانید از کودکان بخواهید اگر شعری از حفظ دارند برای دوستانشان بخوانند . این کار به تقویت حافظه شنیداری آنان کمک میکند.

نمونه هایی از اشعار با موضعات قرانی برای آموزش مفاهیم و آموزه های قرانی

-        آیه موضوعی " وبالوالدین احسانا "

کو کو ي مامان

به مادر اخم کردم              چرا شور است کو کو

به من خنديد اما              دلش رنجيده بود او

خدايا خيلي الان           پشيمانم از اين کار

برايم خانه ديگر شده                زندان و ديوار

نمي خواهم که مادر                 دلش از من برنجد

نبايد اين دل من                شود يک لحظه هم بد

من الان ميروم تا        ببوسم روي او را

غذاي هر شب خود             کنم کو کو.ي او را

نگين تدين پور

 آیه موضوعی  " احسنوا ان الله یحب المحسنین "

مهماني

يک روز صبح مامان گاوه از خواب بيدار شد و گوساله را که هنوز در خواب ناز بود بوسيد و گفت:

فداش بشم که قنده     همش تو خواب ميخنده

فداش بشم که خوابه     خواب ميبينه رو تابه

 قربون برم به نازش    به اون دم درازش

بچه ي من گوساله      فردا ميشه دو ساله

کيک ميپزم با شيرم براش يه جشن ميگيرم

مامان گاوه اين را گفت و سطلي از شيرو سر شير و ماست و پنير برداشت و به راه افتاد. رفت تا به دکان بقالي رسيد. گفت:

سلام آقاي بقال    چه طور حال و احوال؟

يه خورده شير اوردم    ماست و پنير آوردم

به جاي ماست و شيرم   اَزَت شکر ميگيرم

مامان گاوه شکر را از بقالي گرفت و رفت تا به نانوايي رسيد . گفت:

سلام به آقا نانوا    يه خورده شير بفرما

منم به جاي شيرم     يه کمي آرد ميگيرم

 مامان گاوه آرد را از نانوا گرفت و رفت و رفت ورفت تا به خانه ي خانوم مرغه رسيد. در زد و گفت

سلام سلام خانم مرغ   به من ميدي يه تخم مرغ

منم بهت شير ميدم   يه خورده سر شير ميدم

بچه من گوساله   فردا ميشه دو ساله

فردا با اين جوجه ها   بيان به خانه ما

مامان گاوه تخم مرغ ها را از خانوم مرغه گرفت و به خانه رفت. گوساله کوچولو هنوز از خواب بيدار نشده بود. مامان گاوه با کره وشير و تخم مرغ و آرد و شکر يک کيک خوشمزه پخت .وقتي گوساله کوچولو از خواب بيدار شد. مامان گاوه خنديد و گفت:

گوساله ملوسم    بيا تو را ببوسم

گاو قشنگ کوچک   تولدت مبارک

بعد هم خانم مرغه با جوجه هايش سر رسيدند. آنها براي تولد گو ساله کوچولو يک تخم مرغ رنگي آورده بودند. گوساله کوچولو هم خيلي خوشحال شد و همه انها را بوسيد و تا شب با جوجه ها گفتند و خنديدند و بازي کردند.

 آیه موضوعی « انما المنون اخوه »

جهان ما

جوجه بچه ي مرغ است           غنچه بچه ي گلهاست

ميوه بچه ي باغ است                   قطره بچه ي درياست

خانه بچه ي شهر است                    شهر بچه ي کشور

شهر ها همه هستند                چون برادر و خواهر

کشور عزيز ما                         هم بزرگ هم زيباست

مثل کشور ديگر                  بچه جهان ماست

غصه حسن در مصر                    مي کند مرا غمگين

مي کند مرا خوشحال                     شادي " تي آن" در چين

مصطفي رحماندوست

آيه موضوعي « انظر الي طعامک»

 نان و لبخند

پيامبر عزيز ما               هر غذايي را دوست داشت

تا آخر عمر خودش                  گلايه از غذا نداشت

وقتي تو سفره مي‌گذاشت           خانم او شام و ناهار

به خانم خود نمي‌گفت              اين را ببر، آن را بيار

وقت غذا هيچ نمي‌گفت                بد است چرا ؟ كم است چرا ؟

بد مزه است ، تكراري است             يا آش و شلغم است چرا ؟

تو مهماني هم نمي‌گفت                دوست ندارم من اين غذا

با ميل مي‌خورد و گويي بود              آن غذا بهترين غذا

دست او مثل شاپرك                تو باغ سفره پر مي‌زد

گاهي به آب ، گاهي به نان               گاهي به خرما سر مي‌زد

 سید محمد مهاجرانی از سری کتاب های نان و لبخند

آيه موضوعي «ان شکر لي و لوالديک »

آي دونه دونه دونه                          مامان جونم تو خونه

غذا برام ميپزه                              قصه برام مي خونه

آي دسته دسته دسته                       مامان پيشم نشسته

اومده از سر کار                           باز شده خيلي خسته

آي رشته رشته رشته                       روي گلا نوشته

مامان مهربونم                             مثل چيه ؟ فرشته

اسد الله شعباني

   توجه به نعمت های خدا

 یه گردیه سر او – دوتا چشم دو ابرو- دو تا گوش ، دو گیسو

نشد نشد دوباره – دماغ و دهن نداره

یه بینی ، یه گردن- دو تا لب ، یه پیرهن- سه تا خط ، یه دامن

نشد نشد دوباره – که دست و پا نداره

دو تا دست دوتا پا – دو تا کفش ، چه زیبا 0 تمام شد ماشاء الله

هزار هزار ماشاء الله – خیلی قشنگه حالا (رحماندوست )                                

 آموزش آیه موضوعی سلام

بچه ها سلام

پيامبر عزيز ما                   وقتي ميرفت تو كوچه ها

خنده به لب سلام ميداد     به هركه حتي بچه ها

گل پسر عزيز سلام             غنچه خوب من سلام

حميد سلام سعيد سلام          حسين سلام حسن سلام

دختر كوچكم سلام                غنچه ناز من سلام

زهره سلام زهرا سلام          سارا سلام سوسن سلام

بچه ها از سلام او                  خوشحال و خندان ميشدند

كوچه ها از سلام او              مثل گلستان ميشدند.

  سید محمد مهاجرانی از مجموعه نان و لبخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 منابع : 1- کتاب چهارمین سمینار سراسری علمی آموزشی بررسی مسائل کودکان پیش دبستانی – حسن طلوع مقدم

2- جزوه های راهنمای مربی  دوره های پیش دبستانی – سطح 1 ، 2 و 3 – سازمان دارالقران کشور

پی نوشت ها:

[1] . ديوان منسوب به امام علي ـ عليه السّلام ـ ، قافية راء.
[2] . عطاران، محمد، آراي مربيان بزرگ مسلمان، ص 11، سازمان پژوهش و برنامه‌ريزي، تهران، چ اول، 1366.
[3] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 51، انتشارات هستي‌نما، تهران، چ اول، پاييز 1380.
[4] . همان.
[5] . همان.
[6] . همان.
[7] . همان.
[8] . همان.
[9] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن، ج 5، ص 10، مركزنشر فرهنگي رجاء، تهران، چ اول، پاييز 1366.
[10] . فلسفي، محمد تقي، گفتار فلسفي، كودك، ص 184.
[11] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 51.
[12] .محمدي ري شهري، محمد، موسوعه الامام علي بن ابيطالب، ج 10، ص 57، قم، انتشارات دار الحديث، 1421.
[13] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 53.
[14] . نجمي، محمد صادق، سخنان حسين بن علي از مدينه تا كربلا، ص 142، دفتر انتشارات اسلامي قم، 1367.
[15] . ناري ابيانه، محمد رضا، خاطرات قرآني، ص 12، انتشارات كارين تهران، 1380.
[16] . آراي مربيان بزرگ مسلمان، ص 11.
[17] . رضوان طلب، محمد رضا، پرستش آگاهانه، ص 51.
[18] . مجله معرفت، شماره 43، مقاله اصول و مباني آموزش... .
[19] . گفتار فلسفي، كودك.
[20] . اصول كافي، ج 3، ص 409.
[21] . اصول كافي، ج 2، ص 86.
[22] . اصول كافي، ج 1، كتاب الكفر و الايمان.
[23] . بحار الانوار، ج 43، ص 307.
[24] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن، ج 9، ص 329.
[25] . اعراف، 204.
[26] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 82.

 

 

سلمان فارسی

زندگانی سلمان فارسی

سلمان کیست؟

حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستاى «جى‏» (از روستاهاى اصفهان) فرزندى به دنیا آمد، که نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» نامید.

پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانى زرتشتى) بود و کار همیشگى‏اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطى زرتشتى دیده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خداى یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکى مادرش را از دست داد و عمه‏اش سرپرستى او را به عهده گرفت.

سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانى سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکارى عمه‏اش گریخت و روانه بیابان شد. در بیابان کاروانى دید که به سوى شام مى‏رفت; پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهاى ناشناخته گردید.

سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده‏اش را یافت و در حالى که برده یک یهودى بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد. (1)

آزادى و نامگذارى سلمان

پیامبر گرامى اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه (هر وقیه معادل چهل درهم)، از مرد یهودى، خرید و آزادش ساخت و نام زیباى «سلمان‏» را بر او نهاد. (2) این تغییر نام، بیانگر آن است که:

1 - برخى از نامهاى عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست; 2 - واژه «سلمان‏» از سلامتى و تسلیم گرفته شده است. انتخاب این نام زیبا از سوى پیامبر(ص) نشانه پاکى و سلامت روح سلمان است.

فضیلتهاى برجسته سلمان

سلمان، الگوى مسلمان کمال‏جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهاى متعالى بسیارى در خویش گردآورده بود. بخشى از این فضایل عبارت است از:

1 - نزدیکى به رسول خدا(ص)

سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامى پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهى والا یافت و مورد ستایش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشى از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:

الف) در ماجراى جنگ خندق، که در سال پنجم هجرى رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهى مى‏خواست‏سلمان با آنها باشد; مهاجران مى‏گفتند: سلمان از ما است. انصار مى‏گفتند: او از ما است. پیامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البیت‏» (3) ; سلمان از اهل بیت ما است.

عارف معروف، محى‏الدین بن‏عربى، با اینکه از علماى اهل تسنن است، در شرح این سخن پیامبر اکرم(ص) مى‏گوید: پیوند سلمان به اهل بیت (علیهم السلام) در این عبارت، بیانگر گواهى رسول خدا(ص) به مقام عالى، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زیرا منظور از اینکه سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است، پیوند نسبى نیست; این پیوند بر اساس صفات عالى انسانى است. (4)

ب) جابر نقل مى‏کند که رسول خدا(ص) فرمود:

«همانا اشتیاق بهشت‏به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت‏به دیدار سلمان عاشق‏تر از دیدار سلمان به بهشت است.» (5)

ج) پیامبر اکرم(ص) فرمود:

«هر که مى‏خواهد به مردى بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.» (6)

د) آن بزرگوار همچنین فرمود:

«سلمان از من است، کسى که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسى که او را بیازارد مرا آزرده است.»

و) امام صادق(ع) فرمود:

«سلمان علم الاسم الاعظم‏» (7) ; سلمان اسم اعظم را مى‏دانست.

این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامى رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهى بود. اگر کسى چنین لیاقتى داشته باشد، دعایش به اجابت مى‏رسد و کرامات عظیمى از او سر مى‏زند.

2 - علم سلمان

پیامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسى پیدا مى‏کرد.» (8)

وسعت و عمق آگاهیهاى سلمان به حدى بود که براى هر کس قابل هضم نیست. امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و على(ع) اسرارى را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان مى‏گفتند و او را لایق نگهدارى علم مخزون و اسرار مى‏دانستند; از اینرو یکى از القاب سلمان، «محدث‏» است. (9)

سلمان داراى علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه‏شناسان) و محدثان به شمار مى‏رفت. جایگاه علمى سلمان چنان بود که امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردى که فقیه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.» (10)

پیامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان دریاى علم است که نمى‏توان به عمق آن رسید.» (11)

البته دانش سلمان، به معارف فکرى محدود نمى‏شد و آگاهیهاى فنى او نیز در حد بالایى بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملى شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنیق‏» براى درهم کوبیدن قلعه‏هاى مشرکان از ابتکاراتى است که به سلمان نسبت داده شده است.

بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمى‏اش چنین تعبیر کند:

اى مردم! اگر من شما را از آنچه مى‏دانستم مطلع مى‏کردم، مى‏گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسى که سلمان را بکشد درود مى‏فرستادید. (12)

3 - عبادت سلمان

آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشترى مى‏دهد، علم و آگاهى اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روى بصیرت از عبادت سطحى و ظاهرى ارزشمندتر است.

امام صادق(ع) فرمود: روزى پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه مى‏دارد.

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت مى‏گذراند؟

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

حضرت پرسید: آیا کسى از شما هست که روزى یک بار قرآن را ختم کند؟

سلمان گفت: من یا رسول الله.

یکى از حاضران که جوابهاى سلمان را خودستایى و فخرفروشى مى‏پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم مى‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت مى‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب براى نیایش با خدا بیدار مى‏ماند و روزى یک بار قرآن را ختم مى‏کند؟!

پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر مى‏خواهى چگونگى‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.

سلمان گفت: در ماه سه روز روزه مى‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکى انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل مى‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است. و نیز حضرت فرمود: یا على، هر کس تو را با زبان دوست‏بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم یارى‏ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.» (13)

4 - زهد سلمان

آیات و روایات نشان مى‏دهد که «زهد» به معناى حرام ساختن نعمتهاى الهى بر خود نیست. زهد به معناى عدم دلبستگى به امور مادى است. یکى از مواردى که در تمام زوایاى زندگى سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده مى‏شود زهد، پارسایى و بى‏رغبتى او به دنیاست.

سلمان، که پیرو راستین پیامبر(ص) و حضرت على(ع) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتى وقتى فرماندار مدائن بود، ساده‏زیستى را رها نکرد. زهد و وارستگى سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه مى‏گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه‏هاى دنیوى آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:

«ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.» (14)

سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏سازى نمى‏داد. شخصى از او خواست تا برایش خانه‏اى بسازد ولى سلمان راضى نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولى سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد. (15)

سلمان پارسا، حتى حقوق اندک سالانه (16) خود را هم به نیازمندان مى‏داد و بسیار اندک براى خود برمى‏داشت.

5 - دفاع از حریم ولایت

آنچه در زندگى سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بى‏تفاوتى اوست. او با هوشیارى و جدیت کامل در صحنه‏هاى مختلف حضور داشت و در پیروى از امام‏حق لحظه‏اى تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتى، براى گفتن حق بهره مى‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت على(ع) فرا مى‏خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را براى مردم تکرار مى‏کرد:

«همانا على(ع) درى است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است.» (17) - «بهترین فرد این امت، على(ع) است.» (18)

بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلومیت‏حضرت على(ع)، سلمان در خطبه‏اى بسیار فصیح، که مى‏توان آن را «کوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنین گفت:

«اى مردم! هر گاه فتنه‏ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانى شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت مى‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا که آنها راهنمایان به سوى بهشتند، و بر شما باد على(ع). اى مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»

یعنى اگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را نداشته باشید، مسلمان حقیقى نیستید و دین شما سودى ندارد. (19)

ابن‏عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستى و ولایت على بن‏ابى‏طالب(ع) و پیرورى از او نیست. (20)

نقش سلمان در تشیع ایرانیان

یکى از کارهاى بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفى اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتى بهره برد. وقتى به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیارى در تشیع ایرانیان داشت.

مى‏پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت‏خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت على(ع) هستند؟

در پاسخ باید گفت: عوامل متعددى سبب این گرایش است. از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به کوفه و حوالى آن و حتى اصفهان و ... بود. سلمان پیام‏آور اسلام ناب، منادى تشیع و نویدبخش مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند. (21)

وفات

سلمان سرانجام، پس از عمرى طولانى و بابرکت، در اواخر خلافت عثمان در سال 35ه .ق وفات یافت. (22) حضرت على(ع) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ابى‏طالب و حضرت خضر، در حالى که با هر یک از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پیکر سلمان نماز گزاردند. (23) بعضى از راویان چنین نقل کرده‏اند که حضرت على(ع) بر کفن سلمان شعرى نوشت که معناى آن چنین است:

«بر شخص کریم و بزرگوارى وارد شدم، بى‏آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم; ولى بردن توشه نزد شخص کریم و بزرگوار، زشت‏ترین کار است.» (24)

مرقد شریف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزدیک تاق کسرى قرار دارد.

در این دنیاى پرتلاطم و پرزرق و برق که انسان را در گرداب گناه غرق مى‏کند، هر کس الگویى مى‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و کردارش کشتى وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگى سلمان فارسى براى ما ایرانیان الگویى شایسته است.

 

 

 

 

جلوه‌های حضور سلمان فارسی در حماسه‌های دینی مکتب بازگشت

محمد مرادی / علی اکبر صفی‌پور

چکیده
ادبیات حماسی فارسی در دوره‌های متعدد بروز و ظهوری متفاوت داشته است. هرچند اوج حماسه را به‌ویژه در گونه‌ی ملّی آن باید در سده‌های چهارم و پنجم و هم‌زمان با سبک خراسانی پی‌گیری کرد، با افول دوران حماسه‌پردازی ملّی، گونه‌هایی جدید از ادب حماسی در ادب فارسی جلوه نموده که مهم‌ترین آن‌ها حماسه‌های دینی است. بی‌شک اصلی‌ترین دوره‌ی سرایش این دسته منظومه‌ها هم‌زمان با مکتب بازگشت ادبی است، ‌هرچند نشانه‌های آغاز حماسه‌های دینی را از دوران آغازین شعر پارسی می‌توان دید.

در میان آثار حماسی دوران بازگشت منظومه‌هایی چون حمله‌ی حیدری باذل مشهدی، خداوندنامه‌ی فتح‌علی‌خان صبا، حمله‌ی حیدری راجی کرمانی و اردی‌بهشت‌نامه‌ی سروش اصفهانی از دیگر آثار حماسی دینی شناخته‌شده‌ترند. در این منظومه‌ها شخصیت‌های متعددی حضور دارند که درباره‌ی هر یک از آنان داستان‌هایی تاریخی و گاه اسطوره‌ای روایت شده است. از شخصیت‌های مهم دینی سلمان فارسی است که در همه‌ی منظومه‌های یادشده حضوری قابل توجه دارد؛ ‌بنابراین در این پژوهش سعی شده پس از ارائه‌ی مقدمه‌ای کوتاه درباره‌ی جایگاه او در ادب حماسی پیش از دوران بازگشت، داستان‌ها و مفاهیم در پیوند با او در منظومه‌های یادشده طبقه‌بندی و معرّفی شود.      

واژگان کلیدی: سلمان فارسی، حماسه‌ی دینی، مکتب بازگشت، خداوندنامه، حمله‌ی حیدری، اردی‌بهشت‌نامه.

                ۱. مقدمه
حماسه در سیر تحولی خود تعریف‌های گوناگون و متعددی یافته است. بر اساس تعریفی کلی و خاص از شعر حماسی می‌توان گفت که «شعر حماسی شعری است داستانی و روایی با زمینه‌ی قهرمانی و صبغه‌ی اساطیری، قومی و ملّی که حوادثی بیرون از حدود عادت درآن جریان دارد و یا به وقایع تاریخی می‌پردازد که به هیچ وجه ساخته و پرداخته‌ی ذهن شاعر نیست.» (رستگار فسایی، 337:1380)   
«اسطوره و درگیری‌های حماسه به طور معمول پیامد رویارویی آدمی با جهان روزگار و پیرامون او، نیروهای ناشناخته‌ی طبیعت و یا با مردمان و اقوام دیگر بوده است. انگیزه‌های درگیری حماسی در ناتوانی آدمی در مقابله با طبیعت، ستیزهای قومی، کوشش مردمان برای دفاع از موقعیت، حیثیت و بقای اجتماعی جستجو شده است.» (عبادیان، 27:1379)
در واقع حماسه روایت‌گر تلاش جمعی بشر درپیروزی بر جبر تاریخ و محیط و دست‌وپا زدنی است برای رسیدن به آرمان‌ها و شکوهی فرازمانی. این شکوه و اسطوره‌پردازی گاه جنبه‌‌ای کاملا ملّی و گاه جنبه‌ای دینی و عقیدتی دارد و شاعر متناسب با هریک از این جنبه‌ها می‌کوشد که از ابزاری متناسب شعر خود استفاده کند و شخصیت‌هایی خاص را در اثر خود جای دهد.    
حماسه‌های درجه‌اول فارسی معمولاً آثاری هستند که جنبه‌های ملّی در آن‌ها پررنگ‌تر از جنبه‌های دینی است، هرچند در برخی حماسه‌های کهن این دو جنبه به یکدیگر آمیخته و عنصری جداناشدنی است. در کنار حماسه‌های ملّی نیز گونه‌هایی دیگر چون حماسه‌های تاریخی و حماسه‌های مذهبی می‌توان برشمرد که هر یک ویژگی‌ها و عناصری خاص خود دارد. شاعرانِ حماسه‌ها در آثار خود در پی ارائه‌ و ترسیم اسطوره‌های تازه و یا روایت دیگرگون اسطوره‌های مشهور و شناخته شده‌اند. خاستگاه متفاوت این شخصیت‌های اسطوره‌ای سبب شده که دو جریان اصلی اسطوره‌سازی در ادب فارسی شکل بگیرد: «نخست اسطوره‌های غنایی و دیگر اسطوره‌های قهرمانی و حماسی. این دو نوع اساطیر به دو نوع دیگر قابل تقسیم است: اساطیر سامی و اساطیر ایرانی. در میان اساطیر سامی تقسیم‌بندی‌های دیگری می‌توان کرد مثلاً اساطیر برخاسته از محیط اسلامی و یا اساطیری که از دوره‌ی قبل از اسلام وجود داشته و از خصایص نژاد سامی است. حتی در میان اساطیر اسلامی نیز، تقسیم‌بندی‌هایی از نظر شیعی و سنی می‌توان در نظر گرفت» (شفیعی کدکنی، 241:1385)     
به سبب تفاوت ماهیتی این اسطوره‌هاست که منظومه‌های ملّی از آن‌جا که بیش‌تر به اسطوره‌های نوع اول توجه دارند، جلوه‌های حماسی بیش‌تری دارند و منظومه‌های دینی به سبب حضور نسبی برخی جلوه‌های غنایی، ‌فضایی آمیخته از حماسه و غنا را شکل می‌دهند؛ البته در حماسه‌های دینی دوران پیش از اسلام چون «ایاتکار زریران» و منظومه‌ی آن به پارسی دری (سروده‌ی دقیقی) به سبب ماهیت متفاوت اثر، جنبه‌ی حماسی اثر هم‌چنان پررنگ است و جلوه‌های غنایی چندان به حماسه راه نیافته است.  
از شگردهایی که شاعران حماسه‌سرای منظومه‌های دینی با بهره‌جستن از آن می‌کوشند جلوه‌های غنایی اثر خود را بکاهند و آن را به حماسه نزدیک کنند، استفاده از شخصیت‌ها و روایت‌هایی است که علاوه بر جلوه‌ی دینی زمینه‌ی ملّی نیز دارند و در کنار آن، در داستان‌های مربوط به آن شخصیت‌ها، روایت‌های تاریخی با جلوه‌های خارق‌العاده‌ی داستان‌های اسطوره‌ای به هم آمیخته است.   
از شاخص‌ترینِ این شخصیت‌ها در منظومه‌های شیعی، سلمان فارسی است که علاوه بر نژاد ایرانی‌اش و داشتن نام فارسی«روزبه» (‌در کنار نام سامی«سلمان»)، قابلیت‌های فراوان برای حماسی‌شدن یافته است. شخصیت مرموز و کم‌شناخته‌شده‌ی او، وجود روایت‌های متعدد و گاه خارق‌العاده و فراتاریخی پیرامون زندگی‌اش به‌ویژه پیش از اسلام، زندگی طولانی و چندصد‌ساله و هم‌چنین تدبر، خردورزی و دانش او به امور فراطبیعی و حتی جادویی که گاه با «زال» درخور مقایسه است، سبب شده که در چارچوب حماسه‌های دینی حضوری مناسب بیابد، نکته‌ای که در سطرهای آینده به صورت کلی مورد بررسی و تحلیل قرار خواهد گرفت. 

۲. سلمان فارسی در شعر حماسیِ پیش از مکتب بازگشت
در دوره‌ی اوج حماسه‌سرایی (سبک خراسانی)، سلمان فارسی به دلایل آشکار و نهان در حماسه‌ها حضور ندارد، شاید دلیل اصلی نام‌نرفتن از او، این مسئله باشد که برخی هنوز او را از مسببان سقوط امپراتوری ساسانی می‌دانند. این که فردوسی که متناسب با داستان‌ها و بخش‌های اثرش از شخصیت‌هایی دینی چون ابراهیم(ع)، موسی(ع)، عیسی(ع) و رسول(ص) و علی(ع) سخن به میان می‌آورد، چرا در خلال روایت‌های تاریخی شاهنامه از سلمان سخنی نگفته، پرسشی است که ذهن پژوهنده را تاحدودی مشغول می‌کند.
در شاهنامه، فردوسی در وصف دوران یزدگرد و لشکرکشی اعراب به ایران، از سعد وقاص به عنوان فرمانده سپاه مسلمانان بارها سخن به میان آورده؛ اما نشانه‌ای مستقیم از سلمان در روایت او نمی‌توان دید.‌ این در حالی است که برخی متون مقدم بر شاهنامه‌ی فردوسی چون تاریخ بلعمی که در زمان و محیطی نزدیک به او فراهم شده، از سهم سلمان در فتح ایران سخن رانده است: «...سعد فراز رسیذ با سپاه، نیمی مداین تهی یافت از مردم و خواسته، و آن نیمه‌ی دیگر بر خویشتن حصار کرده بوذ و ایمن نشسته. سعد گفت چگونه کنیم؟ تدبیر کشتی‌کردن کردند. سلمان فارسی، ‌رحمه الله، ‌گفت: تا تو کشتی سازی، دوماه اندر بایذ بذین دو ماه، اندر مداین خاک نماند، همه تهی کنند.» (ترکی، 101:1387)     
در آثار حماسی پس از فردوسی نیز چون گرشاسب‌نامه، کوش‌نامه، بانوگشسب‌نامه و بهمن‌نامه از آن‌جا که مفاهیم حماسی و منشأ داستان‌ها کاملاً ایرانی است، شخصیت‌های سامی و اسلامی کاربرد چندانی ندارند. تنها در صفحاتی از  بهمن‌نامه (در حدود 400 بیت) شخصی به نام «سلمان بربری» حضوری پررنگ دارد، شخصیتی که با بانوگشسب می‌جنگد و در پایان زال او را می‌کشد؛ هرچند بر خلاف شباهت نام، نشان او کاملاً جدا از سلمان فارسی است:      
چو سلمان پرمایه‌ی بربری             بیامد کمر بسته در کهتری
(ایرانشاه، ‌238:1370)
و کار او این‌گونه پایان می‌پذیرد:
ز فتــراک بگشـاد پیچـان کمنـد       در افکنـد و سلمان در آمد به بند
کشانش سوی لشکر خویش برد    بــه دســت کسـان زواره سـپــرد
(همان،257)
این دوره، دوران آغاز حماسه‌های شیعی ادب پارسی نیز هست، تنها در خلال منظومه‌ی علی‌نامه سروده‌ی شاعری ربیع‌ نام، به سال 482 است که نشانه‌ای اندک از سلمان می‌توان دید. این منظومه‌ی 12000 بیتی که از درگذشت رسول(ص) آغاز می‌شود و شاعر در آن شیوه‌ی فردوسی را درپیش گرفته، در ابیات ابتدایی به سرعت به دوران خلافت ابوبکر و عمر اشاره دارد، سپس از کشته‌شدن عثمان می‌گوید و در ادامه بخش اعظم منظومه به روایت جنگ‌های حضرت امیر می‌پردازد.    
در خلال این منظومه از ده‌ها تن از صحابه‌ی رسول(ص) و یاران امیر مؤمنان(ع) سخن به میان آمده؛ اما به سبب این که منظومه بیش از همه، روایت رویدادهای مربوط به خلافت امیر مؤمنان را دربر دارد و این که بنا به اذعان اغلب متون تاریخی سلمان در دوران خلافت عمر یا عثمان و یا نهایتاً در آغاز خلافت امیرمؤمنان به سال 36ق درگذشته است (نک. مهاجرانی، ۱۳۷۵: ۲۳۰-۲۲۹) سلمان و دیگر یارانی که پیش از خلافت امیر درگذشته‌اند، چندان حضوری در منظومه ندارند. در این منظومه جدا از  اهل بیت رسول (علیهم السلام) و فرزندان علی(ع)، حضور عایشه، طلحه، زبیر از سپاه جمل، ‌عمرو عاص و معاویه در جنگ صفین و عمار و مالک اشتر و محمد ابن ابی‌بکر را از یاران علی می‌توان دید.    
دوبار اشاره‌ به سلمان نیز در این منظومه، یکی در عنوانی است که کاتب برای بخشی از اثر انتخاب کرده و دیگر در توصیف بیعت مردم مدینه با علی (ع) دیده می‌شود، نکته‌ای که مؤیّد این است که بر اساس مأخذ شاعر، سلمان تا آغاز خلافت امیر یعنی حدود سال 36 در حیات بوده، ‌نکته‌ای که در تاریخ بغداد (نک. یزدی، ‌108:1376)، سیر اعلام النبلاء اثر شمس‌الدین ذهبی، الکامل ابن‌اثیر (نک. الهامی،‌321:1361) و مجمل التواریخ و القصص و حبیب السیر (نک. ترکی، 132:1387) نیز به آن اشاره شده است:
برفت اندر آن حال عمار پیر
چو مقداد و سلمان فرخ نژاد
به دیه عقیقه رسیدند زود
بد و نیک اهل مدینه چو باد
برِ مرتضی همچو پرتاب دیر
برفتند اندر قفایش چو باد
بگفتند با مرتضی آن‌چه بود
بگفتند چون بود با دین و داد
(ربیع، ‌10:1388)
در دوره‌های بعد شعر فارسی، به‌ندرت حماسه‌ای دینی یافت می‌شود که در آن نشانه‌ای از سلمان باشد. از نادر منظومه‌های حماسی نسبتاً کوتاهی که شاعری ناشناس آن‌ را در حدود سده‌های دهم و یازدهم سروده، رستم‌نامه یا داستان منظوم مسلمان شدن رستم به دست امام علی(ع) است. در این منظومه که اغراق‌های مرسوم منظومه‌های شیعی سده‌های نهم به بعد در آن به فراوانی دیده می‌شود و موضوع اصلی آن هم مؤید همین تحریف‌هاست، از میان صحابه جدا از ابوطالب، شاعر یک بار به سلمان اشاره کرده است.
براساس این منظومه رستم پهلوان ایرانی، به نمایندگی ایرانیان برای شناسایی سپاه اعراب، به سوی رسول(ص) می‌آید تا پس از آن به کمک ایرانیان با اعراب بجنگد. شاعر در آغاز داستان و در هنگام توصیف حرکت رستم به سمت رسول(ص) از ادب سلمان به صورت تلمیحی سخن می‌راند:
گـو پـیـلـتــن ســـاز رفــتـــن نـمـــود        ســر پـهـلوانیـش بـر چـرخ سـود
در آن راه، ره دین و ایمان گرفت (؟)       ادب از سلیمان[و] سلمان گـرفت
(ناشناس، 6:1387)

۳. سیمای اسطوره‌ای‌تاریخی سلمان در منظومه‌های دوران بازگشت
سرایش منظومه‌های حماسی تاریخی و دینی از ویژگی‌های اصلی شعر دوران بازگشت است که از اواخر دوران افشاری در ادب فارسی رواجی نیکو یافته و دوران اوج آن را در نیمه‌ی اول عصر قجری به‌ویژه از زمان فتح‌علی‌شاه تا دوران ناصری می‌توان دید. سلمان فارسی از آن‌جا که از شخصیت‌های اصلی در روایت‌های تاریخی و حتی اسطوره‌ای شیعی است، در شعر این دوره جایگاهی ویژه یافته، جلوه‌ای که بیش از همه در چهار منظومه‌ی خداوندنامه‌ی فتح‌علی‌خان صبا، حمله‌ی حیدری باذل مشهدی، حمله‌ی حیدری راجی کرمانی و اردی‌بهشت‌نامه‌ی سروش اصفهانی دیده می‌شود. هرچند در منظومه‌های کم‌اهمیت پایان این دوره چون باغ ارم اثر الهامی کرمنشاهی و شاهنامه‌ی حقیقت از نعمت‌الله جیحون آبادی نیز نشانه‌هایی از این شخصیت را می‌توان دید.

الف. اسطوره‌ی سلمان
- سلمان و شیر دشت ارژن
شخصیت سلمان در شعر دوران بازگشت، بیش‌تر زمینه‌های تاریخی دارد؛‌ اما به‌ندرت و در خلال برخی منظومه‌ها ابیات و داستان‌هایی می‌توان دید که عمدتاً مربوط به زندگی سلمان پیش از اسلام‌آوردن اوست؛ روایت‌هایی که بیش از این که سند تاریخی داشته باشند، نوعی افسانه‌پردازی نمادینند و نسبت به دیگر داستان‌های تاریخی در پیوند با سلمان، در دوره‌های متأخر روایت شده‌اند. پر تکرارترین این دسته داستان‌ها، ماجرای سلمان و شیر دشت ارژنه است که به نظر می‌رسد از حدود سده‌ی هشتم وارد شعر فارسی شده باشد، چنان‌ که نشانه‌های آن را بیش از همه در قصاید منقبتی اهلی شیرازی و برخی منظومه‌‌های مجعول منسوب به عطار نیشابوری (که احتمالا سروده شده در سده‌ی نهم هستند) می‌توان دید، هرچند در میان آثار منثور قدمتی تا حدود سده ی ششم دارند.
از میان حماسه‌سرایان دوران قاجار، راجی کرمانی بیش از دیگران به این داستان علاقه نشان داده است. در خلال ابیات حیدرنامه‌ی، در روایت چندصد بیتی راجی درباره‌ی سلمان آمده که روزی پس از اسلام‌آوردن سلمان، حضرت امیر(ع) ماجرای شیر دشت ارژن و رهاشدن او را به سلمان یادآوری می‌کند و به او این راز را آشکار می‌کند که کسی که در آن وضعیت سلمان را از شیر رهانده علی(ع) بوده است. گویا سلمان به سبب دیدن این ماجرا شروع به جستجوی حقیقیت می‌کند تا آن را در دین اسلام می‌یابد.
در خلال این روایت علی(ع) به سلمان می‌گوید تو پس از این که از دین زرتشت روی گرداندی به تنبیه برای هیزم‌آوردن به بیابان گسیل شدی و سپس امام، ماجرای شیر را که تنها سلمان می‌دانسته برای او روایت می‌کند:
برهنه سرو پای زار و نزار
سوی دشت ارجن فراز آمدی
همی هیمه کندی سه روز و سه شب
... در آن دشت یک چشمه بد تابناک
تو دین نیاکان خود کرده گم
نه روی و نه رایی به سوی خدای
نهادی سوی چشمه بی‌تاب روی
چو رخ سوی آن آبگه تافتی
سوی آب چون بر گشادی تو دست
برهنه سوی آب رفتی فراز
چو شستی سر و تن در آن چشمه‌سار
بناگه عیان شد یکی نره شیر
از آن بیم در آب گشتی نهان
زبانی پر از ذکر جان آفرین
چو آن شیر بر رخت‌های تو خفت
تو از بیم آن شیر در زیر آب
در آن دم تو را گشت بیمار دل
گشادی زبان را در آن ابتلا
چو خواندی خدا را به آن پنج تن
سواری عیان شد چو یزدان پاک
... خروشان بر آورد شمشیر تیز
به یک ضرب زد شیر را بر دو نیم
به هیزم کشی رفتی ای هوشیار
ز اندوه و غم در گداز آمدی
دلی پر زدرد و تنی پر ز تب
به ظلمت چو آب خضر در مغاک
به دین دگر بوده در اشتلم
خدایت در آن جای شد رهنمای
شدی در بیابان گرم آب جوی
سکندر ندید آنچه تو یافتی
پرستار یزدان شد آتش‌پرست
به روی تو بگشاد رخ بی‌نیاز
جهان‌آفرین مر تو را گشت یار
هراسان از آن شیر شد چرخ پیر
دل از جان تهی گشت و تن از روان
گشادی به سوی جهان آفرین
به رخت تو جان آفرین گشت جفت
دو گیتی به نزدیک تو چون سراب
گشادی سوی پاک دادار دل
تو بی‌‌خود به نام علی علا
تو را یار شد خالق ذوالمنن
که از بیم او شد جهان در مغاک
برآورد از آن شیر نر رستخیز
تو را کرده فارغ دل از درد و بیم
(راجی، ‌90:1383)

این داستان را با اندکی تفاوت در نزهه القلوب حمدالله مستوفی و مقدم بر آن در عجایب‌المخلوقات نوشته‌ی محمودبن‌احمد طوسی، در حدود اواسط سده‌ی ششم می‌توان دید (نک. ترکی، 275:1387-274).
جدا از راجی، الهامی کرمانشاهی (1264-1325ق) شاعر اواخر عصر قاجار نیز در در مثنوی حماسی خود این داستان را این گونه به شعر در آورده است:

بدان گه که در بیشه‌ی ارژنه
بدو بر یکی شیر نر حمله کرد
از آن پیش کاسیب می‌خواست دید
رها کردش از چنگ شیر دژم
فرو ماند سلمان، بدی یک تنه
تن پاک او را همی‌خواست خورد
رسیدش به فریاد و دادش شنید
به تن بی‌گزند و به دل بی‌الم
(همان،271 -272)
- سلمان و داستان غول مکه
یکی دیگر از داستان‌های خارق‌العاده که در پیوند با سلمان شکل گرفته، ماجرایی است که شاعر اواخر این عصر، نعمت‌الله جیحون‌آبادی متخلص به مجرم (1288-1338ق) در منظومه‌اش حق‌الحقایق یا شاهنامه‌ی حقیقت روایت کرده است. در این منظومه علاوه بر اشارات پراکنده به سلمان، این‌گونه سروده شده که غولی به مکه حمله می‌کند و حضرت امیر(ع) که کودکی بوده دو انگشت او را گره می‌زند، ‌غول که از خلاصی خود عاجز می‌شود، شکایت به نزد رسول(ص) می‌برد و رسول(ص) پس از تفحص درباره‌ی کودکی که دستان غول را بسته، در می‌یابد که او علی(ع) است. در خلال این داستان علی(ع)‌ در حالی‌ که بر دوش سلمان سوار است، ‌توصیف می‌شود:      
پس احمد به اصحاب آن سو شتافت
شدند متصل با صحابه چنان
علی بود بر دوش او همچو شید
به هرگونه کردند چاره نیافت
که سلمان در آن دم بیامد به خان
همان گاه عفریت، آن طفل دید...
(ترکی، 252:1387)

- سلمان و سیر حقیقت
توصیف ماجرای سیر سلمان برای رسیدن به حضرت رسول(ص)، ‌از دیگر مفاهیم پرکاربرد در حماسه‌های دینی این عصر است، ماجرایی که در آن پیوندی بین تاریخ و اسطوره می‌توان دید. از میان منظومه‌های این عصر در اثر باذل مشهدی این ماجرا با دقت و جزئیات بیش‌تری مطرح شده است. در حمله‌ی حیدری از «سیر زندگی سلمان از زمان پرستش آیین زرتشتی و تمایل او به آیین مسیحیان و مخالفت با پدر و زندانی‌شدن و سپس فرار او به سمت شام» سخن رفته و شاعر کوشیده در سرودن این ابیات داستان‌های مرسوم و عمدتاً با استناد اخبار شیعی را از سلوک سلمان به کار بندد که بعید نیست روایت او برداشته‌ای از روایت علامه‌ی مجلسی از کتاب عین الحیات باشد.
بنابر روایت باذل، سلمان در حرکت خود به سمت حقیقت، مدتی را نزد راهب گذران می‌کند و پس از مرگ او پیران تازه‌ای بر می‌گزیند، تا در موصل به خدمت راهبی دیگر راه یابد:
چو در شهر ایزد پرستان رسید
بیاموخت آداب طاعت ازو
بدین‌گونه بُد چند گه رهنما
توسل به دانای دیگر بجست
کمر بست در خدمتش چند سال
چه بگذاشت بر خشت او نیز سر
چنین کرد خدمت به هر رهبری 
ز موصل از آن راهب هفتمی
به جان خدمت راهبی برگزید
به محراب توفیق آورد رو
چو بربست رخت او به دار فنا
که بی‌پیربودن نباشد درست
از وهم بیاموخت چندان کمال
بر دیگری شد به شهر دگر
ولی این یکی بعد از آن دیگری
که سلمان ازو یافت این خرمی...
(باذل، ‌34:1383)
طبق همین منظومه راهب موصل در زمان مرگ، سلمان را به سفر به سمت عربستان بر می‌انگیزاند و به او می‌گوید مکان رسول خاتم آن جاست و نشانه‌ی رسالت میان دو کتف اوست:

میان دو کتفش بود بی‌گمان
چویابی به امرش نمایی قـیام
نشـانی زمهـر نبـوت نـشان
رسانی ز ما هم درود و سلام
(همان)
داستان سیر سلمان، در اثر سروش اصفهانی (ف.1285ق) نیز دیده می‌شود. در خلال روایت سروش که اندکی با روایت باذل اختلاف دارد، سلمان که پدرش او را در چاه محبوس کرده، به کمک مردی سپیدپوش رهایی می‌یابد و در کنار دیری فرود می‌آید‌‌، تصویری اسطوره‌ای که در اثر باذل کمی باورپذیرتر ثبت شده است؛ به این صورت که زنجیرهای سلمان گسسته می‌شود و او می‌تواند از حبس بگریزد:
که ناگه شد آزاد مردی پدید
بدو گفت برخیز ای روزبه
گرفتش سپس دست آن خوش سرشت
خجسته رخ و جامه در بر سپید
رهانیدت ایزد ازین رنج مه
به پیش در دیری او را بهشت
(سروش، 1132:1339)
آموزش سلمان پیش دیگر راهبان در اردی‌بهشت‌نامه کلی‌تر و مکان‌ها گاه متفاوت با حمله‌ی حیدری، معرّفی شده؛ ولی کلیت آن با داستان باذل مشابه است. در ارد‌ی‌بهشت ، داستان هنگام فروختن سلمان به یهودی از منبعی کاملاً متفاوت با مأخذ باذل برداشته شده، در خلال این ابیات سروش داستانی خارق‌العاده روایت می‌کند که طبق آن، صاحب سنگدل سلمان او را امر می‌کند که باید توده‌ی ریگی را که درخانه قرارا دارد، تا صبح از خانه خارج کند. سلمان بر آستان خداوند دعا می‌کند، پس از مناجات او بادی تند همه‌ی سنگ‌ها را از آستان خانه پاک می‌سازد:       
شب تیره سلمان رخشنده‌هوش
چو بی‌توش و بی‌چاره ماند و زبون
به جاه محمد به عزّ علی
همان گه برانگیخت بادی خدای
ز خانه برون ریگ بردی به دوش
بنالید کای داور رهنمون
که این رنج از جان من بگسلی
بپرداخت از ریگ یک‌سر سرای
(همان، 1135)

ب. شخصیت تاریخی سلمان
- پیوستن سلمان به حضرت رسول(ص)
طبق روایت باذل مشهدی، سلمان همراه کاروانیان به عربستان می‌آید و آنان او را به عنوان برده می‌فروشند، او برده‌ی مردی یهودی صاحب نخلستان است. طبق این روایت تاریخ آزادی سلمان و اسلام‌آوردن او قبل از سال دوم هجری اتفاق افتاده است. سلمان طبق گفته‌ی راهب برای شناخت رسول(ص) روزی خرمای صدقه و دیگر روز خرمای هدیه به نزد پیامبر(ص) می‌برد و در روز سوم مهر نبوت را برشانه‌ی ایشان مشاهده می‌کند، روایت باذل از آزادی سلمان به داستانی که از این رویداد در تاریخ گزیده‌ی حمدالله مستوفی (نک. مهاجرانی، 133:1375) آمده نزدیک است:
بروز دگر آمد از بهر آن
بپشت سر خانم انبیاء
نبی یافت کز چیست در دل امید
چو چشمش به مهر نبوت فتاد
نماندش ز شک و ز شبهه بنام
که مهر نبوت به بیند عیان
باستاد با صد هزاران رجا
ردا را ز دوش مبارک کشید
بشد بی‌تحاشی بر آن بوسه داد
بیاورد ایمان بصدق تمام
(باذل، 35:1383)

بر اساس این روایت منظوم، بهای آزادی سلمان کاشت 300 درخت نخل و 40 وقیه طلاست که به همت و دعای رسول(ص) فراهم می‌شود.     
سروش اصفهانی نیز در اردی‌بهشت‌نامه اسلام‌آوردن سلمان را ذیل اتفاقات سال دوم هجرت به نظم در آورده است. طبق روایت او رسول(ص) و شش تن از صحابه وارد باغ خاتون صاحب سلمان می‌شوند و سلمان به شیوه‌ای که راهب او را آموخته پیامبر(ص) را می‌شناسد. شرط و چگونگی آزادی سلمان نیز در پایان این منظومه تا حدودی متفاوت با حمله‌ی حیدری است و چنین به نظر می‌رسد که سروش در نظم خود مستقیم ویا به واسطه به روایت شیخ صدوق در اکمال الدین (نک. مهاجرانی، ‌134:1375-133) نظر داشته است: 

بدو گفت پیغمبر خوب‌کیش
که باشد محمد خریدار من
برفت و بگفت و بیامد شتاب
که خرما بن ار چارصد پر ز بار
دو صد زرد از آن‌ها دو صد سرخ فام
که آسان بود آن‌چه او خواستست
سپس گفت با شیر پروردگار
علی هسته داد و پیمبر بکشت
پسین دانه را تا نکشته درست
چو از کار کشتن بپرداختند
شد آویخته خوشه‌ی سرخ و زرد
شتابان برو گو به خاتون خویش
بیا باز گو تا چه راند سخن
که گفت این چنین مر مرا در جواب
دهندم فروشم تو را شاد خوار
بفرمود پیغمبر نیک‌نام
همانا بهای تو را کاستست
کجا هسته در باغ یابی بیار
خدا آب دادش زجوی بهشت
که آن دانه‌ی پیش کشته برست
درختان همه سر برافراختند
نگر تا که داند چنین کارکرد
(سروش، 1137:1339-1136)

- ازدواج حضرت فاطمه(س) و امیرمؤمنان علی(ع)
جایگاه دیگر حضور سلمان در روایات تاریخی منظومه‌ها، در خلال داستان ازدواج حضرت امیر(ع) و زهرا(س) رخ می‌نماید. از روایتی که در خداوندنامه‌ی صبا، در اثنای توصیف ماجرای ازدواج حضرت امیر(ع) و حضرت فاطمه(س) می‌بینیم، برمی‌آید که زمان پیوستن سلمان به رسول(ص) پیش از جنگ بدر بوده است، این زمان در مأخذ اهل سنت معمولاً سال پنجم و در آستانه‌ی نبرد خندق است. بر اساس روایت صبا، سلمان در این داستان واسطه‌ی ازدواج آن دو بزگوار است:     
... به ویژه همان پارسی پیر راد
بهین بنده‌ی آن جهانبان پاک
سرایان بدان شیر آن پاک پیر
من آن بنده‌ام کز زر پیش داد
کنون گاه باشد که از بندگی
به پیوند بانوی هر دو سرای
رخ شیر یزدان شد آزرم‌گین
که از راستی گشت تازی نهاد
جهان را خدواند سلمان پا ک
که ای یارمندم ز چنگال شیر
خریدیم نازاده‌ای پاک‌زاد
کنم از دل و جان پرستندگی
به کاخ پیمبر یکی بر گرای
چنین پاسخ آراستش شرمگین...
(صبا، 224)
سروش اصفهانی نیز در اثنای توصیفش از عروسی آن دو بزرگوار، به جایگاه سلمان در ترتیب‌دادن اسباب و مراحل عروسی اشاره کرده، بنا بر روایت سروش، رسول(ص) درم‌هایی را که علی(ع) با فروختن زرهش فراهم آورده، به یاران می‌دهد تا مقدمات عروسی را مهیا سازند:    
پس آن گه فرستاده‌ی خوب‌کیش
بدود داد از درم نرخ طیب
بداد آن‌چه برجای ماند از درم
برفتند با هم به بازارگاه
بلال گران مایه را خواند پیش
که از بهر زهرا برد در حجیب
به سلمان و عمار هر دو به هم
به فرموده‌ی خواجه‌ی نیک‌خواه
(سروش، ‌1141:1339)


- سلمان و جنگ بدر
در حمله‌ی حیدری راجی کرمانی در خلال جنگ بدر و در هنگام خبریافتن رسول از خروج ابوسفیان از مکه، ایشان، یاران از جمله سلمان را برای مشورت به نزد خود فرا می‌خوانند، نکته‌ای که نشان می‌دهد راجی در منظومه‌ی خود از منبعی استفاده کرده که تاریخ ورود سلمان به دین اسلام را پیش از جنگ بدر می‌داند:
بزرگان لشکر همه سربه‌سر
چو بوبکر صدیق و فاروق دین
چو سلمان و چون بوذر نیک‌رای
به یثرب زمین هر که بد زاهل دین
گشاده بر و تنگ بسته کمر
چو عثمان و چون طلحه‌ی پیش‌بین
دگر نامداران گیتی‌گرای
رسیدند سوی رسول امین
(راجی، 195:1383)
این‌ که راجی در اثر خود به چه منبعی نظر داشته، چندان مشخص نیست؛ ولی نشانه‌های حضور سلمان در جنگ بدر و احد را در کتاب‌های الاستیعاب ‌اثر ابن عبدالبر قرطبی، الاصابه‌ و تهذیب التهذیب عسقلانی، شرح نهج البلاغه‌ی ابنِ ابی‌الحدید، بحارالانوار مجلسی، نفس الرحمان فی فضائل سلمان ‌نوری و ... می‌توان دید. (نک. یزدی، ‌22:1376)   

سلمان در جنگ خندق       
حضور سلمان در جنگ خندق مسئله‌ای است که تقریباً همه‌ی پژوهش‌گران برآن اتفاق دارند؛ تا آن‌جا که حتی کلمان هوار نیز که ‌معتقد است روایت‌های موجود پیرامون سلمان اصالت تاریخی ندارند، حضور او را در جنگ خندق تأیید کرده است. (نک. ماسینیون، بی سال: 76-75) این مقبولیت سبب شده که در چهار منظومه‌ی اصلی این دوره، نشانه‌هایی شبیه به هم، از این داستان را بتوان دید.  
در حمله‌ی حیدری باذل مشهدی سلمان به عنوان از یاران صدیق رسول(ص)، در وقایع سال پنجم و در ماجرای جنگ احزاب حضور می‌یابد. توصیف‌های باذل از این جنگ به نسبت دیگر شاعران هم‌عصر او مفصل‌تر است. در خلال این جنگ پیامبر پس از باخبرشدن از مکر یهودیان، ‌به مشورت با اصحاب می‌نشیند. عبدالله‌بن‌اُبی می‌خواهد که جنگ را در بیرون شهر سامان دهند و در هنگام لازم به شهر پناه گیرند و کوه و شهر حائل آنان باشد. در این هنگام، سلمان پیشنهاد می‌دهد که برای قطع راه‌های نفوذ دشمن خندقی در نقاط مورد نفوذ، حفر کنند:      
چنین گفت آن‌گاه سلمان به او      
یکی رسم باشد به ایران دیار
گذارند رو سوی شهری به کین     
نبینند در خویش چون آن مجال
نمایند بر گرد خود چون حصار         
بخوانند خندق مر او را به نام          
که خصم تو را باد ایزد عدو
که هرگه چنین لشگر بی شمار
که باشند کم اهل آن سرزمین
که آیند بیرون ز بهر قتال
زمین خالی از خاک مانند غار
نشینند و دارند پاسش تمام
(باذل، ‌97:1383)

توصیفی که باذل از حفر خندق می‌دهد جزئی و نسبتاً دقیق است. او در اثنای ابیات مربوط به مراحل حفر خندق، از کوشش و حضور سلمان نیز سخن می‌گوید، نکته‌ای که در بسیاری از مستندات تاریخی هم ثبت شده است:

شنیدم که سلمان خود آن نامدار             نمودی برابر به ده مرد کار  
(همان)
از آن‌جا که سندهای تاریخی در توصیف نظر مشورتی سلمان اختلاف چندانی ندارند، در دیگر منظومه‌ها نیز جدا از شیوه‌ی شاعرانگی متفاوت، مفهومی چون منظومه‌ی باذل دیده می‌شود. صبا نیز در خلال رویدادهای سال پنجم هجرت، پیشنهاد سلمان را برای حفر خندق، این‌گونه توصیف می‌کند:  
که آن پارسی پیر فرخنده کیش
گرانمایه سلمان بسیاردان               
که ای دادگر پادشاه شگرف
که در پارس آیین جنگاوران
که خواندش پیمبر ز پیوند خویش
چنین گفت با داور کاردان
به یثرب یکی کنده آرای ژرف
چنین است با جنگجو داوران
(صبا،269)

توصیف راجی کرمانی در حمله‌ی حیدری نیز شبیه دیگر منظومه‌هاست، البته راجی گویا از منبعی بهره جسته که به این داستان مشهور هم اشاره دارد که پس از پیشنهاد سلمان، جبرئیل بر رسول(ص) نازل می‌شود و نظر سلمان را تأیید می‌کند: 
پیمبر در آن کار اندیشه کرد
که ناگاه از عرش روح الامین           
که در کندن کنده در کار باش          
پیمبر چو راز خدا را شنود                 
پی کندنِ کنده غم پیشه کرد
بیاورد پیغام جان‌آفرین
هم‌آغوش با بخت بیدار باش
به سلمان بسی آفرین بر فزود
(راجی، 198:1383)

سروش در توصیف نقش سلمان در غزوه‌ی خندق از او با لقب «آزاده مرد» سخن می‌گوید، ‌توصیف او از این بخش نبرد خندق با اندکی تفاوت در شماره‌ی سپاهیان، بدین‌گونه است:

سپردند کوه و بریدند دشت
پی مصلحت پیروان را بخواند
همه هفتصد مرد جنگی بدند 
چنین گفت سلمان که با ده هزار
بفرمود مهتر چه بایست کرد
به پیش دژ وآن سپاه شگرف            
پی این که یکسو فتد کارزار          
به ایران زمین چون نهادند روی      
چنین نیز کردیم ما بی‌درنگ         
چو زآهنگشان مهتر آگاه گشت
از این در سخن آنچه شاید براند
که در جنگ دشمن درنگی بدند
برابرشدن این نه کاری است خوار
به پاسخ چنین گفت آزاده مرد
یکی کنده باید فرو برد ژرف
سوی ما نتازد ز هر سو سوار
به ما لشگر گشن و پرخاشجوی
که با دشمن افتد به یک سوی جنگ
(سروش، 1211:1339)

نکته‌ی قابل تأمل این که، از میان حماسه‌های موجود برخی با جزئیات بیش‌تری این نبرد را توصیف کرده‌اند که در این میان گاه اختلاف‌هایی اندک رخ می‌نماید؛ ‌برای مثال باذل مشهدی در حمله‌ی حیدری، ‌یاران رسول(ص) را سه هزار نفر ذکر کرده، تعدادی که با دیگر متون تاریخی چون «تاریخ گزیده‌ی» حمدالله مستوفی نیز سازگار است(نک. ترکی، 74:1387)؛ در حالی که سروش تعداد آنان را هفتصد تن دانسته، اختلافی که از بهره‌ بردن شاعران دو منظومه از منبع‌های متفاوت خبر می‌دهد؛ مگر این که سروش دانسته، برای بالا بردن زمینه‌های حماسی اثر خود، روایت تاریخی را مورد تحریف قرارداده باشد.  
پس از غزوه‌ی خندق نیز، ‌راجی از سلمان در جایگاه محرم خانه‌ی اهل بیت رسول(ص) سخن به میان می‌آورد و آن در جایگاهی است که فاطمه(س)، ‌سلمان را به همراهی امام حسن(ع) برای پیغام‌بردن به نزد رسول(ص) می‌فرستد:
به سلمان بفرمود تا با حسن
ز من بر به سوی پیمبر پیام
برو سوی پیغمبر ذوالمنن
که ای از تو کونین را انتظام ...
(راجی، ‌232:1383)

- سلمان و نبرد خیبر
باذل در توصیف نبرد خیبر از سلمان به عنوان واسطه‌ی ابلاغ پیام رسول(ص)، به علی(ع) و فراخواندن او به محضر پیامبر سخن می‌گوید. در اثنای این داستان، این‌گونه روایت شده که پیامبر(ص) پس از بازگشت همراه با شکست دیگر اصحاب از فتح خیبر، قصد می‌کند یکی دیگر از صحابه را به میدان بفرستد، سعد وقاص و پس از او برخی دیگر از یاران از حضرت رخصت میدان می‌طلبند ولی ایشان پس از مخالفت، علی را به پیشگاه می‌خواند و لوا را به او می‌سپرد:
... به سلمان بفرمود آن شهریار
ز بس ذوق سلمان همان دم چو باد
که ای شیر فیروز جنگ خدا           
کنون جنگ را تن برآرا چو شیر       
که بشتاب او را به نزد من آر
به نزد علی رفت آن مژده داد
تو بودی مراد از حدیث لوا
که خواندت برِ خود بشیر و نذیر
(باذل، ‌149:1383)
باذل در ادامه، روایت می‌کند که از آن‌جا که علی بیمار است و درد چشم دارد، سلمان او را برای رفتن به محضر رسول یاری و همراهی می‌کند:  
روان شد به درگاه عرش اشتباه   
ولی داشت چون چشم اقدس رمد      
گذشتش ز عرشش سر و عزّ و جاه
به کف تکیه بر دوش سلمان بزد
(همان)
هرچند برخی ناصبیان از دیرباز سعی کرده‌اند، ماجرای خیبر و نقش علی(ع) را در آن نفی کنند و آن را برساخته‌ی غالیان و منقبتیان بدانند، این ماجرا به اندازه‌ای در زمان خود فراگیر بوده که چنان که صاحب«النقض» به استشهاد می‌آورد، حتی حسان بن ثابت شاعر خاص رسول(ص) ‌نیز آن را به شعر درآورده، آن‌جا که از درد چشم علی(ع) سخن می گوید و این که حضرت رسول(ص)‌ با آب دهان خود، چشم علی(ع)‌را بهبود بخشیدند و گفتند به زودی لوا را به دست کسی خواهم داد که محب رسول است، خدا او را دوست دارد و او خدا را دوست دارد... :  
و کان علی أرمد العین یبتغی
سقاه رسول الله منه بتفله
و قال سأعطی الرّایه الیوم صارما      
یحبّ الاله و الاله یحبّه  
فأصفی به دون البریه کلّها علیاً      
دواءاً فلمّا لم یحسّ مداویا
فبورک مرقیاً و بورک راقیا
کمیا محبّاً للرّسول موالیا
به یفتح الله الحصون الاوابیا
وسمّاهُ الوزیر المؤاخیا
(قزوینی، 37:1358)

- سلمان، محرم اسرار رسول(ص)
در خلال ابیات منظومه‌های حماسی قاجار، ‌گاه به طور پرا کنده ابیاتی دیده می‌شود که در آن سلمان به عنوان یار صدیق و محرم خاندان رسول(ص)، روایت‌ها و یا رویدادهایی را بیان می‌کند؛‌ مثلاً سروش در اردی‌بهشت نامه چگونگی معراج رسول(ص) ‌را از زبان سلمان توصیف کرده است:
چنین گفت سلمان پا کیزه‌رای
که چون در سپهر نخستین رسید       
شنیده خود از خواجه‌ی رهنمای
در آن جا یکی کاخ سیمین بدید...
(سروش، 1073:1339)

صبا نیز در آخرین ابیات حضور سلمان در منظومه‌ی خود، حدیثی را به استناد شیخ طوسی از زبان سلمان درباره‌ی عیادت او از رسول(ص) روایت می‌کند. خلاصه‌ی روایت این است که سلمان در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص)، به دیدار او می‌رود و از بیماری او جویا می‌شود، ‌قصد ترک محضر آن بزرگوار را دارد که رسول(ص) به او می‌گوید: «بمان، می‌خواهم تو را بر امری شاهد بگیرم». پس از این زهرا(س)، علی(ع)، حسنین(ع) و برخی از نزدی کان رسول(ص) وارد می‌شوند و پیامبر از فضل علی(ع) سخن می‌گوید:  
گزارش‌گر راز دین بی فسوس
چنین رانده بر راستی داستان               
کزآن پارسی پیر فرخنده دم               
چنین گفت کاندم که گردون به درد       
تن آن خداوند چون آفتاب                  
... پژوهنده گشتم ز تیمار تنش
چو دیدم ستوه آسمان شکوه               
لبم گرچه خندان سخنگو به برش        
... چو لختی نشستم به پا خواستم   
بفرمود بنشین، ‌نشستم به پای
بگفتا به کاریت خواهم گواه
همان پیر فرخنده دانای طوس
زگفتار سلمان سر راستان
تبارش ز فرماندهان عجم
همی داشت از درد احمد نورد
به تب اندرو جان کیهان به تاب
شنیدم سپاس خدای از سخنش
به تن اندرم جان ز دردش ستوه
ولی دل پر از درد دارای عرش
به دل رای رفتن برآراستم
به فرمان برِ پاک فرّ خدای
که آن را گواهنده ماهی و ماه...
(صبا، 348-349)

- سلمان در ماجرای بیعت پس از رسول(ص)
آخرین جایگاه حضور سلمان در منظومه‌های حماسی عصر قاجار، پس از درگذشت رسول(ص)‌ و در خلال مخالفت با خلافت ابوبکر مطرح می‌شود. در حمله‌ی حیدری، باذل در توصیف مجلسی که در آن، ابوبکر به پیشنهاد عمر سعی دارد، از ابوذر و سلمان بیعت بستاند، با اشاره به سخنانی که پیامبر در فضیلت علی گفته، عمر را مأیوس می‌کند:

چنین گفت سلمان بان نامور
از آن روز بد کرده بودم سؤال             
مرا دار معذور از این گفتگو                
عمر گفت اگر زان سؤال و جواب
چنین گفت سلمان که یک روز من      
که گر از جفاکاری آسمان                 
بفرمای با که کنیم اقتدا                   
بفرمود سید که نبود روا
که من خود ز خدام خیرالبشر
جوابش بمن داد آن بی‌همال
که هرگز نگردم ز فرمان او
شوند آگه این قوم باشد صواب
بپرسیدم از سرور انجمن
پس از تو بمانیم ما در جهان
که باشند راضی رسول خدا
پس از من کسی جز علی اقتدا...
(باذل، ‌270:1383)
مخالفت سلمان با خلافت ابوبکر و جمله‌ی منسوب به سلمان که گفت: « کردید و نکردید»، ماجرایی است که در بسیاری از متون تاریخی و رجالی شیعی و سنی دیده می‌شود؛ به همین سبب در این مقال به ابیات باذل مشهدی بسته می‌کنیم. (ر.ک.مهاجرانی، 182:1375-178) و (ترکی، 97:1387-94) و (ماسینیون، ‌بی‌سال:100-104) و (الهامی، ‌129:1361-125) و (عاملی، ‌75:1370-74) و (یزدی، ‌72:1376-69).

۴. سلمان شیرازی
نکته‌ی پایانی درباره‌ی سلمان این که در شعر فارسی به‌ویژه در مکتب بازگشت، معمولاً سلمان را برخاسته از دیار فارس معرّفی می‌کنند. این نکته که از منظر تاریخی از استناد کم‌تری برخوردار است، در قصاید مدحی این دوره فراگیر است. در میان حماسه‌های دوران بازگشت هم، بنا بر روایت راجی در حمله‌ی حیدری سلمان اهل شیراز بوده، انتسابی که در خلال ابیاتی که او در فضیلت سلمان سروده، مطرح می‌شود:
که سلمان که بودی سر راستان
... به گنج نهانی زبانش کلید        
به دانشوری همچو او کس نبود
چنین گفت کز اهل بیت من است       
زهی فارس فرخنده ایران زمین
تو ای فارس زین مژده بر خود بناز
یکی گوهر از خاکت آمد پدید            
چو آن گوهر از خاک پاک تو رست
سزد گر کنی فخر بر روزگار
ترا پایه از آسمان برتر است
سزد گر برآیی به بالای عرش شود
به روح و ملک همنشینی کنی
که گنجی که او مخزن راز بود
که دانش بدو بود همداستان
ز سیمایش راز نهانی پدید
پیمبر مرا او را به دانش ستود
چو ایشان به من یک‌دل و یک‌تن است
که خواند پیمبر بر او آفرین
که پیدا شد از خاک پاک تو راز
که گوهر فروشش نخستین خرید
از این جوهری هر چه می‌خواست جست
که وصف تو خواند همی کردگار
که مدحت‌گرت پاک پیغمبر است
خاک پای تو بر عرش فرش
در آنجا خداوند بینی کنی
نهان بود و در خاک شیراز بود...
(راجی، ‌86:1383)
منسوب‌دانستن سلمان به شیراز، بیش از همه به سبب روایتی است که شیخ صدوق در اکمال‌الدین در گفتگوی سلمان و حضرت امیر مطرح کرده، آن‌جا که سلمان خود را با لقب «مردی از شیراز» معرّفی می‌کند: «...انا کنت رجلا من اهل شیراز من ابناءالدهاقین» (مفید، ‌281:1381)

۵. نتیجه‌گیری
سلمان فارسی در مقایسه با دیگر یاران رسول(ص) و علی(ع)، در ادب فارسی جلوه‌ای حماسی‌تر یافته، ‌نکته‌ای که بیش از همه برآمده از تعدد، تنوع و ابهامی است که در روایت‌های پیرامون شخصیت او وجود دارد. هرچند در منظومه‌های حماسی پیش از سده‌ی دوازدهم، چندان جلوه‌ای از این شخصیت دینی دیده نمی‌شود، ‌در مکتب بازگشت و معاصر با سلسله‌های افشاریه، ‌زندیه و قاجاریه به سبب رشد زمینه‌های حماسه‌سرایی دینی و هم‌چنین رونق‌یافتن داستان‌ها و روایت های شفاهی در توده‌ی مردم به موازات نقل‌های کتبی گاه متفاوت، حضور او را در دو ساخت اصلی اسطوره‌ای و تاریخی در منظومه‌ها می‌توان دید.
داستان‌های تاریخی رایج درباره‌ی سلمان، در منظومه‌هایی چون «حیدرنامه‌ی» باذل مشهدی و راجی‌ کرمانی، «خداوندنامه‌ی» صبا و «اردی‌بهشت‌نامه‌ی» سروش بیش از مفاهیم اسطوره‌ای است؛‌ به همین سبب به استثنای اثر راجی، روایت‌های موجود در هریک از این منظومه‌ها با هم نقاط مشترک فراوانی دارد؛‌ بااین‌حال، شیوه‌ی بیان و شاعرانگی متفاوت شاعران و علاوه بر آن، منابع مختلفی که شاعران در سرودن اشعار خود به‌آن‌ها مراجعه کرده‌اند، سبب شده سیمایی متکثر در پیوند با سلمان فارسی شکل بگیرد، نکته‌ای که نشان دهنده‌ی پویایی همیشگی این شخصیت در قلمرو شعر فارسی است.

منابع:
1.    اسدی طوسی (1354). گرشاسب‌نامه. به اهتمام حبیب یغمایی. تهران: طهوری.
2.    ایران‌شاه بن ابی الخیر (1377). کوش‌نامه. به کوشش جلال متینی. تهران: علمی.
3.    ایران‌شاه بن ابی‌الخیر (1370). بهمن‌نامه. تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی.
4.    باذل مشهدی، ‌میرزا محمد (1383). کلیات حمله‌ی حیدری. چاپ هشتم. بی‌جا: اسلام.
5.    ترکی، محمدرضا (1387). پارسای پارسی. تهران: علمی و فرهنگی.
6.    راجی کرمانی، ملابمانعلی (1383). حمله‌ی حیدری. به تصحیح محمود مدبری و یحیی طالبیان. کرمان: دانشگاه شهید باهنر.
7.    ربیع،؟ (1388). علی‌نامه. ‌به کوشش محمود امیدسالار و با مقدمه‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: میراث مکتوب و موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی.    
8.    رستگار فسایی، منصور (1380). انواع شعر فارسی. شیراز: نوید.
9.    سروش اصفهانی، ‌میرزا محمدعلی (1339). دیوان. ‌به اهتمام محمد جعفر محجوب. تهران: امیرکبیر.
10.    شفیعی کدکنی، محمدرضا (1385). صورخیال درشعرفارسی. تهران: آگه.
11.    صفا، ذبیح الله (1333). تاریخ حماسه‌سرایی در ایران. تهران: امیرکبیر.
12.    صفا، ‌فتحعلی خان (بی‌سال). خداوندنامه. ‌نسخه‌ی مرکز اسناد و کتابخانه‌ی ملّی به شماره‌ی ثبت 813921.
13.    عاملی، جعفر مرتضی (1370). سلمان فارسی. ترجمه‌ی محمد سپهری. تهران: سازمان تبلیغات اسلامی.
14.    عبادیان، محمود (1379). انواع ادبی. تهران: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی.
15.    فردوسی، ابوالقاسم (1384). شاهنامه. براساس چاپ مسکو، به کوشش سعید حمیدیان. تهران: قطره.
16.    قزوینی رازی، عبدالجللی (1358). بعض النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض. به کوشش سید جلال‌الدین محدث ارموی. تهران: انجمن آثار ملّی.
17.    ماسینیون، لویی (بی سال). سلمان پارسی. ‌برگردان علی علوی. بی‌جا: بی‌نشر.
18.    مفید، داور (1381). تذکره‌ی مرآت الفصاحه. شیراز: نوید.
19.    مهاجرانی، سیدعطاءالله (1375). بررسی سیر زندگی و حکمت و حکومت سلمان فارسی. تهران: اطلاعات.
20.    نویسنده‌ی ناشناس (1382). بانوگشسب‌نامه. به کوشش روح‌انگیز کراچی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
21.    نویسنده‌ی ناشناس(1387). رستم‌نامه. ‌به کوشش سجاد آیدنلو. تهران: میراث مکتوب.
22.    الهامی، داوود (1361). سلمان نخستین مسلمان ایرانی. تهران: مفید.
23.    یزدی، حسین(1376). سلمان فارسی. بی‌جا: مؤسسه‌ی فرهنگ و دانش.
24.    [شمس‌الدین محمد کوسج]. (1384). برزونامه. به کوشش دکتر علی محمدی. همدان: دانشگاه همدان.

 

تفسیر کوتاه قرآن

تفسیر کوتاه

اسلام می‌گويد در سينه قضايا و واقعيت‌ها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد، مثل راننده‌ای كه رانندگی می‌كند اما پرهيز هم می‌كند و اين پرهيز همان است كه گفته شد، مراقبت كردن و مواظب خود بودن... به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)، همزمان با فرارسيدن ماه مبارك رمضان پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله العظمی خامنه‌ای اقدام به انتشار درس‌هايی از قرآن كرده است كه قسمت اول آن با موضوع خصوصيات متقين در قرآن به شرح ذيل است.
سوره مباركه بقره آيات ۲، ۳ و ۴
ذٰلِكَ الكِتابُ لا رَيبَ ۛ فيهِ هُدًى لِلمُتَّقين﴿۲﴾
الَّذينَ یُؤمِنونَ بِالغَيبِ وَیُقيمونَ الصَّلاةَ وَمِمّا رَزَقناهُم یُنفِقونَ﴿۳﴾
وَالَّذينَ یُؤمِنونَ بِما أُنزِلَ إِلَيكَ وَما أُنزِلَ مِن قَبلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُم يوقِنونَ﴿۴﴾
آن كتاب با عظمتی است كه شك در آن راه ندارد؛ و مايه هدايت پرهيزكاران است.(۲) (پرهيزكاران) كسانی هستند كه به غيب [=آنچه از حس پوشيده و پنهان است‌] ايمان می‌آورند؛ و نماز را برپا می‌دارند؛ و از تمام نعمتها و مواهبی كه به آنان روزی داده‌ايم، انفاق می‌كنند.(۳) و آنان كه به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو (بر پيامبران پيشين) نازل گرديده، ايمان می‌آورند؛ و به رستاخيز يقين دارند.(۴)

متقين بلاشك از قرآن هدايت خواهند گرفت
تقوا يعنی پرهيز با حركت نه پرهيز با سكون، يك وقت هست شما در حال سكون پرهيز می‌كنيد، يعنی برو در خانه‌ات بنشين و كاری به كار چيزی نداشته باش و با رانندگی نكردن پرهيز كن به اين كه به كوه نخوری و از دره پرتاپ نشوی، پرهيز از كوهنوردی كردن، حركت نكردن در خارزارها كه خارهای مغيلان دامن شما را نگيرد، اين يك جور پرهيز است و اسلام اين را به شما توصيه نمی‌كند. بلكه می‌گويد در سينه قضايا و واقعيت‌ها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد. مثل راننده‌ای كه رانندگی می‌كند اما پرهيز هم می‌كند و اين پرهيز همان است كه گفته شد، مراقبت كردن و مواظب خود بودن.(۱)
قرآن كريم مى‌گويد: «هدى للمتقين»(۲)؛ نمى‌گويد «هدى للمؤمنين». «هدى للمتّقين»؛ يعنى اگر يك نفر باشد كه دين هم نداشته باشد، اما تقوا داشته باشد - ممكن است كسى دين نداشته باشد، اما به همين معنایى كه گفتم، تقوا داشته باشد - او بلاشك از قرآن هدايت خواهد گرفت و مؤمن خواهد شد. اما اگر مؤمن تقوا نداشته باشد، احتمالاً در ايمان هم پايدار نيست. بستگى به شانسش دارد: اگر در فضاى خوبى قرار گرفت، در ايمان باقى مى‌ماند؛ اگر در فضاى خوبى قرار نگرفت، در ايمان باقى نمى‌ماند.(۳)

خصوصيات متقين
«الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون»(۴): برای همين متقين شش خصوصيت بيان شده كه اين شش خصوصيت در يك انسان، در حقيقت عناصر تشكيل دهنده تقواست و آن تقوای صحيح و عينی با اين شش خصوصيت در انسان تأمين می‌شود البته فراموش نشود كه من در جلسه قبل گفتم: اين تقوا در همه مراحل به انسان كمك می‌كند، يعنی شما وقتی يك مايه‌ای از تقوا داشته باشيد از قرآن يك چيزی می‌فهميد و هدايت می‌شويد و اين تقوا هرچه بيشتر بشود شما از قرآن بيشتر می‌فهميد يعنی حتی يك انسانی كه در حد اعلای تقوا هست اگر باز تقوايش بيشتر شود به همان نسبت افزايش روحيه تقوا ممكن است باز چيزهای جديدتر و ترفه‌تر و يك ظرافت‌هايی را از قرآن بفهمد و اين فقط مربوط به اول كار نيست كه بگوئيم اگر می‌خواهيد از قرآن چيزی بفهميد بايد با تقوا بشويد و بعد كه تقوا يعنی همان هشياری و دقت را بدست آورديد ديگر برو در بطن قرآن، نخير، درهمه مراحل هرچه اين تقوا بيشتر شد درك انسان بيشتر می‌شود، حالا اين شش خصوصيت مقدماتی است برای اينكه يك سطح قابل قبولی از تقوا در انسان بوجود بيايد، يا بگوييم يك حداقل لازمی از تقوا در انسان بوجود می‌آيد.

الف) ايمان به غيب
اولين خصوصيت اين است كه: «الذين يؤمنون بالغيب». يعنی آن كسانی كه ايمان به غيب می‌آورند، كه در ترجمه گفتيم آنها كه به غيب باور می‌آورند. ايمان به غيب در قرآن جاهای متعددی خشيت به غيب و توجه به غيب ذكر شده، مثلاً در يك جا، «و خشی الرحمان بالغيب»(۵) و از اين قبيل آيات آمده و غيب يعنی آنچه كه پنهان از حواس آدمی است و تمام عالم وجود به غيب و شهادت تقسيم می‌شود و شهادت يعنی آن عالم مشهود ما، البته نه مشهود با چشم فقط، بلكه مشهود به حواس، آنچه را كه شما آن را لمس می‌كنيد و در مقابل شماست، كه زير چاقوی جراحی شما می‌آيد، روی تلسكوپ مثلاً كيهان نگر شما می‌آيد، زير ذره‌بين و ميكروسكوپ شما می‌آيد: آنچه كه شما می‌بينيد آنچه كه شما می‌شنويد، آنچه كه شما حس می‌كنيد اين شهادت است و ماورای اين شهادت، عالم ادامه دارد، وجود به آنچه من و شما آدمی می‌بينيد و می‌توانيد ببينيد محدود نيست. بلكه وجود در نواحی و مناطقی كه احساس آدمی قادر به درك آن نيست ادامه دارد، يعنی غيب عالم و اين مرز جهان بينی‌ها و بينش‌های الهی با بينش‌های مادی است.
بينش مادی می‌گويد: من آنچه را كه می‌بينم وجود دارد و هست. اما آنچه را من نبينم او نيست. البته ممكن است چيزی را كه امروز نمی‌بينيم فردا ببينيم او هم هست. اين بينش مادی تنگ نظرانه، خودخواهانه و موجب محدوديت است، شما چه دليلی داريد كه آنچه را نمی‌بينيد بگوئيد نيست؟ وقتی حكم می‌كنيد به هست يا به نيست بايد با بينش خودتان به او رسيده باشيد! شما وقتی می‌گوئيد هست بايد ثابت بكنيد كه هست! و وقتی می‌گوئيد كه نيست چگونه ثابت می‌كنيد كه نيست؟ مادی هيچ دليلی بر نبود عالم غيب ندارد. او می‌گويد من عالم غيب را نمی‌بينم و از آن خبر ندارم؛ آن‌وقت با اين كه می‌گويد من خبر ندارم، در عين حال بطور قاطع می‌گويد نيست!! اينجا اولين سؤالی كه بايد از او بشود اينست كه: تو وقتی خودت می‌گويی من از او خبر ندارم پس چگونه می‌گويی نيست؟ ولذا در قرآن نسبت به ماديون و ملحدين و دهريون: آن كسانی كه ماورای جهان ماده را انكار می‌كنند اين تعبيرات بكار رفته: «ان هم الا يظنون»(۶) با گمان حرف می‌زنند. «و ان هم الا يخرصون»(۷) با هم سخن می‌گويند.

ب) به‌پاداشتن نماز
اما شرط دوم: «الذين يؤمنون بالغيب» به پاداشتن نماز از شرايط متقين است. «و يقيمون الصلوة»: و نماز را به پا می‌دارند. من بارها اين را گفته‌ام كه به پاداشتن نماز غير از گزاردن نماز است و متأسفانه در بعضی از ترجمه‌ها مشاهده می‌شود می‌نويسند و نماز می‌گزارند، در حالی كه نمازگزاردن در عربی می‌شود «يصلون» و «يقيمون الصلوة» يعنی نماز را بپا می‌دارند، پس به پا داشتن نماز چيزی بيش از گزاردن نماز است، كه البته نمازگزاردن را هم شامل می‌شود. يعنی اگر شما بخواهيد جزو نماز بپادارندگان باشيد نمی‌توانيد نمازگزاردن را ترك كنيد. بپاداشتن نماز، يعنی در محيط و درجامعه اين واجب و اين حقيقت لطيف را بوجود آوردن و محيط را محيط نماز كردن و ديگری را به نماز دعوت كردن و نماز را با توجه ادا كردن، و مفاهيم نماز را در زندگی تحقق بخشيدن است، كه مفهوم اصلی نماز عبارت است از: خضوع انسان در مقابل پروردگار و عمل انسان به فرمان پروردگار اين آن عنصر اصلی نماز است كه در حاشيه‌اش هم چيزهای ديگری وجود دارد. پس شرط دوم متقين اقامه صلوة است «يقيمون‌الصلوة» و آنكه قبلاً گفتيم: «الذين يؤمنون ‌بالغيب»، يكی از مقومات تقوا بود در عالم بينش و اين دومی، اقامه صلوة يكی از مقومات تقوا در عالم خودسازی است و خودسازی بسيار مهم است.

ج) انفاق در راه خدا
«و ممّا رزقناهم ينفقون»: و از آنچه كه ما روزی آنها كرده‌ايم انفاق می‌كنند. حالا آيا اين انفاق همان زكاتی است كه در كتاب‌های فقهی گفته شده به ۹ چيز تعلق می‌گيرد و در غير آن 9 چيز زكات نيست؟ نه اين آن نيست. البته ممكن است در مورد زكات هم ما نظرات فقهی‌ ديگری را هم سراغ داشته باشيم. و بشناسيم كه دايره زكوة را بسی وسيع‌تر گرفته باشند و از آنچه كه در اين ۹ چيز وجود دارد و ممكن است وجود داشته باشد اما به هر حال اين آن انفاق نيست و فراتر از آن است.
انفاق كردن يعنی خرج‌كردن از مال، و بديهی است كه مراد از اين خرج‌كردن، آن خرجی نيست كه انسان برای خودش می‌كند، چون خرج كردن برای خود را هر انسانی می‌كند و بی‌تقواها بيشترش را برای خورد و خوراك و لذت و شهوترانی خودشان خرج می‌كنند. پس مقصود آن نيست، بلكه مقصود انفاق در راه خداست. يعنی در راه هدفهای والا و در راه آرما‌ن‌های الهی خرج‌كردن بسيار مهم است!(۸)

د و هـ) ايمان به پيامبر اسلام و پيامبران پيشين
و اما آيه بعد: «و الذين يؤمنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك»(۹) ترجمه‌اش را قبلاً گفتيم: و آنان كه به هر آنچه بر تو فرو فرستاده شده‌ است ايمان می‌آورند و به هر آنچه پيش از تو. در اين‌جا هم دو خصوصيت ديگر هست. اولاً: ايمان به وحی در هر دو جمله مورد توجه قرار گرفته و اين دو جمله در اين معنا با هم مشتركند. يعنی يكی از نشانه‌ها يا از عناصر و اركان تشكيل دهنده آن تقوايی كه مايه هدايت و مايه نورانيت انسانی است، همين است كه ايمان می‌آورند به وحی و وحی را قبول می‌كند، منتها اينكه اين وحی مطلق است به پيغمبر اسلام يا پيغمبرهای ديگر.
پس خصوصيت اولی كه در اين دو فقره و اين دو عبارت وجود دارد، اصل ايمان به وحی است كه اين هم، در تشكيل شخصيت تقوا در انسان يك عنصر لازمی است! ممكن است كسی به‌خدا ايمان داشته باشد، لكن به وحی ايمان نداشته باشد، اين كافی نيست، لذا در قرآن در موارد عديده اطاعت پيغمبر پس از اطاعت خدا ذكر شده «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول»(۱۰) خدا را اطاعت كن و پيامبر را اطاعت كنيد. در حالی كه شما پيرو پيغمبر هستيد می‌گوئيد: معلوم است من وقتی خدا را اطاعت كردم پيغمبر را هم اطاعت كرده‌ام. بله شما اين‌جور هستيد، چون به پيغمبر (يعنی به وحی) اعتقاد داريد، اما اگر كسی به وحی اعتقاد نداشته باشد آن‌وقت ديگر اطاعت از پيغمبر وجود ندارد.(...)
پس اعتقاد به وحی، و ايمان به اصل وحی، يك شرط اصلی و يك عنصر اصلی است. امّا اينكه وحی چگونه چيزی است؟ آن موكول به بحث‌های معارف است كه معلوم می‌كند وحی و جوهر وحی و حقيقت وحی چيست؟ لذا اين را ما اينجا بحث نمی‌كنيم.(...)

و) يقين به آخرت
«و بالآخرة هم يوقنون»: و آنان به آخرت يقين می‌ورزند. يقين به آخرت نشانه ششم است و آخرت هم، آن نشأه و مرحله بعد از دنياست كه چون متأخر از دنياست به آن می‌گويند آخرت و دنيا چون مرحله‌ی نزديك‌تر به ماست و الان ما در ان زندگی می‌كنيم به آن می‌گويند دنيا، پس يكی از نشانه‌های باتقوا يا متقی، يقين به آخرت است، و بارها گفتيم: از اركان و از اصول و از مايه‌های اصلی تدين و تقوا يقين به آخرت است. كه يك مرحله‌ والائی است، و لذا گمان به آخرت كافی نيست. (...)
شما در اصول عقايد اسلامی، عقيده‌ای كه منقطع باشد از زندگی و از عمل اصلاً نداريد و اعتقاد به آخرت و اعتقاد به قيامت و اعتقاد به محاسبه و پرس و جو و اعتقاد به جزا برای هر عمل و يقين به اينها، ‌تأثيرات زيادی در زندگی دارند و زندگی را شكل خواهند داد. لهذا، همانطور كه در قرآن هست: يكی از اولين كارهای اديان اين است كه عقيده را در ذهن مردم قرار بدهند و به مردم تفهيم كنند كه زندگی شما با مرگ پايان نمی‌پذيرد،‌ بلكه بعد از مرگ هم، زندگی و حساب و جزا است، و به انسانها بفهمانند كه اينجا صحنه‌ی عمل است و آنجا برداشت از عمل.(۱۱)

پی‌نوشت:
۱) بيانات در جلسه هشتم تفسير سوره بقره ۱۳۷۰/۰۷/۲۴
۲) بقره: ۲
۳) بيانات در ديدار جمعی از جوانان ۱۳۷۷/۰۲/۰۷
۴) بقره: ۳
۵) يس: ۱۱
۶) بقره: ۷۸
جاثيه: ۲۴
۷) انعام: ۱۱۶
يونس: ۶۶
زخرف: ۲۰
۸) بيانات در جلسه هشتم تفسير سوره بقره ۱۳۷۰/۰۷/۲۴
۹) بقره: ۴
۱۰) نساء: ۵۹
مائده: ۹۲
نور: ۵۴ و ...
۱۱) بيانات در جلسه نهم تفسير سوره بقره ۱۳۷۰/۰۸/۰۱

دستاویز به دشمن

ياأَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا لاتَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْناوَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ أَليمٌ (بقره:104)

ابن عباس نقل مى‏كند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى كه پيامبر (ص) مشغول سخن گفتن بود و بيان آيات و احكام الهى مى‏كرد گاهى از او مى‏خواستند كمى با تأنى سخن بگويد تا بتوانند مطالب را خوب درك كنند، و سؤالات و خواسته‏هاى خود را نيز مطرح نمايند، براى اين درخواست جمله"راعنا" كه از ماده"الرعى" به معنى مهلت دادن است به كار مى‏بردند.ولى يهود همين كلمه" راعنا" را از ماده"الرعونه" كه به معنى كودنى و حماقت است استعمال مى‏كردند (در صورت اول مفهومش اين است"به ما مهلت بده" ولى در صورت دوم اين است كه"ما را تحميق كن"!).در اينجا براى يهود دستاويزى پيدا شده بود كه با استفاده از همان جمله‏اى كه مسلمانان مى‏گفتند، پيامبر يا مسلمانان را استهزاء كنند.آيه فوق نازل شد و براى جلوگيرى از اين سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جاى جمله"راعنا"، جمله"انظرنا" را به كار برند كه همان مفهوم را مى‏رساند، و دستاويزى براى دشمن لجوج نيست.بعضى ديگر از مفسران گفته‏اند كه جمله"راعنا" در لغت يهود يك نوع دشنام بود و مفهومش اين بود"بشنو كه هرگز نشنوى" اين جمله را تكرار مى‏كردند و مى‏خنديدند!.بعضى از مفسران نيز نقل كرده‏اند كه يهود به جاى"راعنا"،"راعينا" مى‏گفتند كه معنيش"چوپان ما" است، و پيامبر اسلام را مخاطب قرار مى‏دادند و از اين راه استهزا مى‏كردند (تفسير قرطبى و تفسير المنار و تفسير فخر رازى و تفسير ابو الفتوح رازى ذيل آيه مورد بحث).اين شأن نزولها با هم تضادى ندارد و ممكن است همه صحيح باشد. با توجه به آنچه در شان نزول گفته شد، آيه مورد بحث مى‏گويد:اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد (هنگامى كه از پيامبر تقاضاى مهلت براى دركآيات قرآن مى‏كنيد) نگوئيد"راعنا" بلكه بگوئيد"انظرنا" (چرا كه همان مفهوم را دارد و دستاويزى براى دشمن نيست) و آنچه به شما دستور داده مى‏شود بشنويد، و براى كافران و استهزاء كنندگان عذاب دردناكى است. از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه مسلمانان بايد در برنامه‏هاى خود مراقب باشند كه هرگز بهانه به دست دشمن ندهند، حتى از يك جمله كوتاه كه ممكن است سوژه‏اى براى سوء استفاده دشمنان گردد احتراز جويند، قرآن با صراحت براى جلوگيرى از سوء استفاده مخالفان به مؤمنان توصيه مى‏كند كه حتى از گفتن يك كلمه مشترك كه ممكن است دشمن از آن معنى ديگرى قصد كند و به تضعيف روحيه مؤمنان بپردازد پرهيز كنند، دامنه سخن و تعبير وسيع است چه لزومى دارد انسان جمله‏اى را به كار برد كه قابل تحريف و سخريه دشمن باشد.وقتى اسلام تا اين اندازه اجازه نمى‏دهد بهانه به دست دشمنان داده شود، تكليف مسلمانان در مسائل بزرگتر و بزرگتر روشن است، هم اكنون گاهى اعمالى از ما سر مى‏زند كه از سوى دشمنان داخلى، يا محافل بين‏المللى سبب تفسيرهاى سوء و بهره‏گيرى بلندگوهاى تبليغاتى آنان مى‏شود، وظيفه ما اين است كه از اين كارها جدا بپرهيزيم و بى جهت بهانه به دست اين مفسدان داخلى و خارجى ندهيم(تفسير نمونه، ج‏1، ص: 384-386). اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله"راعنا"- علاوه بر آنچه گفته شد- خالى از يك نوع تعبير غير مؤدبانه نيست، زيرا راعنا از ماده مراعات (باب مفاعله) است و مفهومش اين مى‏باشد"تو ما را مراعات كن، تا ما هم تو را مراعات كنيم" و چون اين تعبير (علاوه بر سوء استفاده‏هائى كه يهود از آن مى‏كردند)دور از ادب بوده است قرآن مسلمانان را از آن نهى كرده (تفسير فخر رازى و المنار ذيل آيه مورد بحث).

نوید بخش

به زودى پروردگارت آن قدر به تو عطا مى‏كند كه خشنود شوى" (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏).

اين بالاترين اكرام و احترام پروردگار نسبت به بنده خاصش محمد (ص) است كه مى‏فرمايد: آن قدر به تو مى‏بخشيم كه راضى شوى، در دنيا بر دشمنان پيروز خواهى شد و آئين تو جهان گير خواهد گشت، و در آخرت نيز مشمول بزرگترين مواهب خواهى بود.بدون شك پيغمبر اكرم به عنوان خاتم انبياء و رهبر عالم بشريت خشنوديش تنها در نجات خويش نيست، بلكه آن زمان راضى و خشنود مى‏شود كه شفاعتش در باره امتش نيز پذيرفته شود، به همين دليل در روايات آمده است كه اين آيه اميدبخش‏ترين آيات قرآن مجيد و دليل بر پذيرش شفاعت آن حضرت است.در حديثى از امام باقر (ع) از پدرش زين العابدين (ع) از عمويش" محمد بن حنفيه" از پدرش امير مؤمنان (ع) مى‏خوانيم: رسول اللَّه فرمود: روز قيامت من در موقف شفاعت مى‏ايستم، و آن قدر گنهكاران را شفاعت كنم كه خداوند گويد: أرضيت يا محمد؟!:"آيا راضى شدى اى محمد"؟! من مى‏گويم:رضيت، رضيت:"راضى شدم، راضى شدم"! سپس امير مؤمنان (ع) رو به جمعى از اهل كوفه كرده و افزود شما معتقديد اميدبخش‏ترين آيات قرآن آيه" قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ" است (اى كسانى كه نسبت به خود زياده‏روى كرده‏ايد از رحمت خدا نوميد نشويد).گفتند: آرى ما چنين مى‏گوئيم.فرمود:"ولى ما اهل بيت مى‏گوئيم اميدبخش‏ترين آيات قرآن آيه"وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏" است.

در حديث ديگرى از امام صادق ع مى‏خوانيم:"رسول خدا وارد خانه فاطمه (س) شد در حالى كه لباس خشنى از پشم شتر در تن دخترش بود، با يك دست آسيا مى‏كرد، و با دست ديگر فرزندش را شير مى‏داد، اشك در چشمان پيامبر ظاهر شد، فرمود دخترم! تلخى دنيا را در برابر شيرينى آخرت تحمل كن، چرا كه خداوند بر من نازل كرده است كه آن قدر پروردگارت به تو مى‏بخشد كه راضى شوى" (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏)

تفسير نمونه، ج‏27، ص: 100

ناگفته پيدا است كه شفاعت پيامبر (ص) شرائطى دارد، نه او براى هر كس شفاعت مى‏كند، و نه هر گنهكارى مى‏تواند چنين انتظارى را داشته باشد (مشروح اين بحث را در جلد اول تفسیر نمونه ذيل آيه 48 سوره بقره مطالعه فرمائيد).

"وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ..."  "از آنچه به آن علم ندارى پيروى مكن (إسراء: 36)

نه در عمل شخصى خود از غير علم پيروى كن، و نه به هنگام قضاوت در باره ديگران، نه شهادت به غير علم بده، و نه به غير علم اعتقاد پيدا كن.و به اين ترتيب، نهى از پيروى از غير علم معنى وسيعى دارد كه مسائلى اعتقادى و گفتار و شهادت و قضاوت و عمل را شامل مى‏شود، و اينكه بعضى از مفسران آن را به بخشى از اين امور محدود كرده‏اند دليل روشنى ندارد، زيرا لا تقف از ماده قفو (به وزن عفو) به معنى دنباله روى از چيزى است، و مى‏دانيم دنباله روى از غير علم، مفهوم وسيعى دارد كه همه آنچه را گفتيم شامل مى‏شود.روى اين زمينه الگوى شناخت در همه چيز، علم و يقين است، و غير آن خواه "ظن و گمان" باشد يا "حدس و تخمين" يا "شك و احتمال" هيچكدام قابل اعتماد نيست.در بسيارى ديگر از آيات قرآن و روايات اسلامى روى اين موضوع تكيه شده است از جمله:

1- آياتى كه افراد بى ايمان را نسبت به پيروى از ظن و گمان شديدا مورد نكوهش قرار داده است مانند: وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً:" اكثر آنها در قضاوتهاى خود تنها از ظن و گمان پيروى مى‏كنند در حالى كه ظن و گمان به هيچوجه انسان را به حق و حقيقت نمى‏رساند" (يونس: 36).

2- در جاى ديگر پيروى از گمان در رديف پيروى از هواى نفس قرار داده شده: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ:"آنها تنها پيروى از گمان و هواى نفس مى‏كنند" (نجم: 23).

3- در حديثى از امام صادق (ع) مى‏خوانيم:"از حقيقت ايمان اين است كه گفتارت از علمت فزونتر نباشد و بيش از آنچه مى‏دانى نگويى".

4- در حديث ديگرى از امام موسى بن جعفر (ع) مى‏خوانيم كه از پدرانش چنين نقل مى‏كند:"تو نمى‏توانى هر چه را مى‏خواهى بگويى، زيرا خداوند متعال مى‏گويد از آنچه علم ندارى پيروى نكن".

5- در حديث ديگرى از پيامبر (ص) مى‏خوانيم كه فرمود:"از گمان بپرهيزيد كه گمان بدترين دروغ است".

6- كسى خدمت امام صادق (ع) رسيد و عرض كرد من همسايگانى دارم كه كنيزان خواننده‏اى دارند، مى‏خوانند و مى‏نوازند، و من گاهى كه براى قضاء حاجت (به دستشويى) مى‏روم نشستن خود را طولانى‏تر مى‏كنم، تا نغمه‏هاى آنها را بشنوم در حالى كه براى چنين منظورى نرفته‏ام امام صادق ع فرمود:مگر گفتار خداوند را نشنيده‏اى كه مى‏فرمايد: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا: "گوش و چشم و قلب همگى مسئولند" او عرض كرد گويا هرگز اين آيه را از هيچكس نه عرب و نه عجم نشنيده بودم و من اكنون اين كار را ترك مى‏گويم و بدرگاه خدا توبه ميكنم. در بعضى از منابع حديث در ذيل اين روايت مى‏خوانيم كه امام به او دستور داد برخيز و غسل توبه كن و به مقدارى كه مى‏توانى نماز بگذار چرا كه كار بسيار بدى انجام مى‏دادى كه اگر در آن حال ميمردى مسئوليت تو عظيم بود!

از اين آيات و احاديث كه از پيامبر (ص) و ائمه هدى (ع) نقل شده است روشن مى‏شود كه اسلام چگونه چشم و گوش انسان را مسئول مى‏شمرد، تا نبيند نگويد، تا نشنود قضاوت نكند، و بدون تحقيق و علم و يقين نه به چيزى معتقد شود، نه عمل كند و نه داورى نمايد (                        تفسير نمونه، ج‏12، ص: 119-120).

تعطیلی عبادت پس از یقین 

وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتىَ‏ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ (حجر: 99) و پروردگارت را عبادت كن تا يقين تو فرا رسد. معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از" يقين" در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى‏تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده‏ها كنار مى‏رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى‏شود، و حالت يقين براى او پيدا مى‏گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى‏خوانيم:

"وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتانَا الْيَقِينُ"‏

" ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى‏كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد".

از اينجا روشن مى‏شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده‏اند و گفته‏اند" آيه مى‏گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنا بر اين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست"! گفتار بى اساس و بى‏پايه‏اى است، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است، كه هم براى مؤمنان و هم براى دوزخيان، براى همه خواهد بود.

ثانيا: مخاطب به اين سخن، پيامبر (ص) است، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى‏تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است.

و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى‏دهد كه پيامبر (ص) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (ع) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان.[1]

و از اينكه فرا رسيدن مرگ را به عبارت" تا يقين برايت بيايد" تعبير كرده اشعار بر اين معناست كه مرگ در دنبال تو و طالب تو است، و به زودى به تو مى‏رسد، پس بايد هم چنان پروردگارت را عبادت بكنى تا او به تو برسد، و اين يقين همان عالم آخرت است كه عالم يقين عمومى ما وراء حجاب است، نه اينكه مراد از يقين آن يقينى باشد كه با تفكر، و يا رياضت و عبادت به دست مى‏آيد. [2]

 


[1] تفسير نمونه، ج‏11، ص: 143

[2] ترجمه الميزان، ج‏12، ص: 290

 

احادیث به سه زبان

رسول خدا (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
الجَماعَةُ رَحْمَةٌ والفُرْقَةُ عَذابٌ.
وحدت مایۀ رحمت و تفرقه موجب عذاب است.

Untiy brings about blessing, but disunity causes chastisement.

کنز العمّال, ح 20242

امام سجّاد (عليه‌ السلام):
خَيْرُ مَفَاتيحِ الْأموُرِ الصِّدْقُ وَخَيْرُ خَوَاتيمِهَا الْوَفَاءُ.
بهترين گشايندۀ کارها راستی و بهترين پايان‌بخش آن‌ها وفاداری است.

It is best to start every thing with trustfulness and end it with faithfulness.

بحارالأنوار، ج 75، ص 161

امام صادق (عليه ‌السلام):
كانَ الحَسَنُ‌ (ع) أشْبَهَ النَّاسِ بِرَسُولِ‌ اللهِ خَلْقاً وَسُؤْدُداً وهَدْياً.
امام حسن (ع) در خِلقت و بزرگوارى و وقار شبيه‌ترين مردم به رسول خدا بود.

Imām Hassan (p.b.u.h.) resembled the Prophet most, both in facial features and in dignified manners.

ارشاد، ج 2، ص 5

امام صادق (عليه ‌السلام):
مَن سَرَّهُ أنْ یَکونَ عَلَی مَوائِدِ النُّورِ یَوْمَ القیِامَةِ فَلْیَکُن مِنْ زُوّارِ الحُسَینِ بنِ عَليٍّ.
هرکس دوست دارد در روز قیامت بر سر سفره‌های نور بنشیند، پس از زائران حسین بن علی (عليه السلام) باشد.

He who likes to sit down at the brilliant table of the Day of Judgment should visit Imam Hussain’s holy tomb.

بحار الأنوار ج 98، ص 72

امام علی (علیه‌ السلام):
رَحِمَ اللهُ امْرَءً أحْيا حَقّاً وَأماتَ باطِلاً وَدَحَضَ الجَوْرَ وَاَقامَ العَدْلَ.
خداوند رحمت کند کسی را که حقی را زنده و باطلی را سرکوب کند و ستم را نابود و عدل را برپا دارد.

May Allah have mercy upon the person who revives a right and suppresses a wrong, and who refutes injustice and establishes justice.

غررالحکم و دررالکلم، ص 181

امام صادق (عليه‌ السلام):
کانَ المَسیحُ (علیه السلام) یَقُولُ: لا تُکثِرُوا الکَلامَ في غَیرِ ذِکرِ اللهِ؛ فإنَّ الَّذینَ یُکثِرُونَ الکلامَ في غَیرِ ذِکرِ اللهِ قاسِیَةٌ قُلُوبُهُم ولکِن لا یَعلَمُونَ.
مسیح (علیه السلام) می‌فرمود: در غیر ذکر خدا، بسیار سخن مگویید؛ زیرا کسانی که در غیر ذکر خدا بسیار سخن می‌گویند دل‌هایشان سخت است اما خود نمی‌دانند.

Jesus (p.b.u.h.) said: "Do not speak much on save Allah, for those who speak much on save Allah have hard hearts but they are not aware of it."

کافی، ج 2،‌ ص 114

پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله):
طُوبی لِمَن طالَ عُمُرُهُ وحَسُنَ عَمَلُهُ، فَحَسُنَ مُنقَلَبُهُ إذا رَضِيَ عَنهُ رَبُّهُ عَزَّ وَجَلَّ.
خوشا به حال کسی که عمرش طولانی و عملش نیکو باشد؛ پس بازگشتگاهی نیکو خواهد داشت چون پروردگارش (که عزیز و بزرگ است) از او راضی است.

Prosperity belongs to someone whose life is long and deeds are good. So he will return to God, the Almighty, beautifully because his Lord is satisfied with him.

أمالی الصدوق، ص 57

امام صادق(علیه‌ السلام):
یَکِرُّ مَعَ الْقائِمِ (عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه) ثَلاثَ عَشَرَةَ امْرَأةً... یُداوینَ الْجَرْحَی وَیَقُمْنَ الْمَرْضَی.
سیزده زن در رکاب امام مهدی (علیه‌ السلام) حضور خواهند داشت... زخمیان را درمان و از بیماران پرستاری می‌کنند.

There will be thirteen women attending Imām Mahdī (may God hasten his hoped-for Advent) treating the wounded and nursing the patients.

دلائل الإمامه، ص 484

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
قَیِدُّواالعِلم، قیل: وَماتَقییدُهُ؛ قالَ: کِتابَتُهَ
علم و دانش را به بند آرید و از آن صیانت و نگاهبانی کنید.عرض کردند: راه و رسم به بند کشیدن علوم و دانش چیست؟ فرمودند: «کتابت و نگارش آن»

Fasten and hold knowledge and then protect it." He was asked that how couldit be fastened, and he replied: "by writing and scribing it."

بحارالأنوار، ج 2، ص147

امام صادق (علیه السلام):
عَلَیْکُمْ بِالدُّعاءِ فَاِنّکُمْ لا تُقَرَّبُونَ بِمِثْلِهِ.
دعا کنید؛ زيرا با هيچ چيز به مانند دعا، به خدا نزدیک نمى‌شويد.

I recommend you to invocation, because you can not get nigh to Allah by any means like it.

کافی، ج 2، ص 467

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
أبغُوني في الضُّعَفاءِ، فإنُّما تُرزَقُونَ و تُنصَرونَ بضُعَفائکُم.
مرا در میان محرومان بجویید؛ زیرا که شما به واسطۀ محرومانتان روزی داده و یاری می‌شوید.

Seek for me among the poor, for you are sustained and helped because of the poor.

میزان الحکمه، ح 1103

امام سجاد (علیه السلام):
نَحنُ أمانُ أهلِ الأرضِ کَما أنَّ النُّجُومَ أمانٌ لِأهلِ السَّماءِ.
ما امنیت بخش اهل زمین هستیم همچنان که ستارگان مایۀ امان اهل آسمان‌اند.

We, Ahl ul-Bayt, preserve people of the earth as stars are security of residents of heaven.

اهل بیت، ج 1، ح 262

پيامبر خدا (صلّی الله علیه و‌آله):
أوَّلُ ما يَحْکُمُ اللهُ فیهِ يَومَ القِيامَةِ الدِّماءُ.
نخستین چیزی كه خداوند روز قيامت دربارۀ آن داوری میکند، خون (مردم) است.

The first thing that will be questioned on the day of Judgment is (people's) blood.

کافی، ج 7، ص 271

 

امام حسين (عليه‌ السلام):
النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْيَا، والدِّینُ لَعقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ ما دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ، فَإذا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیّانُونَ.
مردم بندگان دنیا هستند و دین لقلقۀ زبان‌شان است، تا زمانی كه آسایش‌شان برقرار باشد گرد آن می‌چرخند و آن‌گاه که با آزمایش غربال شوند، دینداران اندک خواهند بود.

People are the world's slaves and religion in only on their tongue, if their prosperity is prepared for them, they will gather around the religion, but when their faith are examined, the true believers will be little.

بحار الأنوار، ج 44، ص 383

امام باقر (علیه السلام):
مَن حَسُنَتْ نِیَّتُهُ زِیدَ في رِزقِهِ، و مَن حَسُنَ بِرُّهُ بأهلِهِ زیدَ في عُمرِهِ.
هر کس نیتش خیر باشد روزی‌اش زیاد گردد، و هر که با خانوادۀ خود خوش‌رفتاری کند عمرش طولانی شود.

Everybody tells the truth by his tongue, his action will be corrected and everybody has got good intention, his sustenance will be increased and everybody behaves well with his family, his lifetime will be long.

بحار الأنوار، ج 75، ص 175

امام علی (عليه ‌السلام):
لیسَ الأعمی مَن یَعْمی بَصرُهُ، إنَّما الأعمی مَن تَعْمی بَصیرتُهُ.
کور آن نیست که چشمش نابینا باشد بلکه کور (واقعی) آن کسی است که دیده بصیرتش نبیند.

میزان الحکمه، ح 1735

امام رضا (علیه السلام):
مَن زارَني عَلی بُعدِ دارِي، أتَیتُهُ یَومَ القیامَةِ في ثَلاثِ مَواطِنَ حَتّی أُخَلِّصُهُ مِن أهْوالِها: إذا تَطایَرَتِ الکُتُبُ یَمیناً وشِمالاً، وعِندَ الصِّراطِ، وعِندَ المیزانِ.
هر کس با وجود دوری سرایم به دیدار من آید، روز قیامت در سه جا به نزدش می‌روم تا او را از ترس و وحشت‌های آن‌ رها سازم: هنگامی که نامه‌های اعمال به راست و چپ پراکنده می‌گردد, بر پل صراط، و هنگام سنجش اعمال.

Whoever visits me in foreign lands, I will visit him in three times of the doomsday to preserve him from its dreads and fears: when the record of actions is delivered to the right and left hands, when passing Sirāt bridge, and when measuring deeds.

الخصال،‌ ج 1، ‌ص 168

امام رضا (عليه ‌السلام):
مَنْ جَلَسَ مَجْلِساً یُحْیَی فیهِ أمْرُنا, لَمْ یَمُتْ قَلْبُهُ یَوْمَ تَمُوتُ القُلوُبُ.
هر كه در مجلسی بنشیند كه در آن معارف ما [اهل بیت] زنده شود, در روزی كه قلبها می‌میرد، قلب او نخواهد مرد.

The heart of who attends a gathering held for the revival of our doctrines, shall not die on the day when hearts die.

بحار الأنوار، ج 49، ص 90

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
لایَدخُلُ الجَنّةَ خِبٌّ ولا خائِنٌ.
هيچ حيله‌گر و خيانت كارى به بهشت نمى‌رود.

A traitor and a deceiver will not enter Paradise.

کنزالعمال: 43777

پیامبر اکرم (صلّی ‌الله‌ عليه ‌وآله):
العِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً أفضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ.
عبادت هفتاد قسمت دارد که برترین آنها طلب روزی حلال است.

There are seventy branches of worship, the best of which is seeking for lawful sustenance.

تهذيب، ج 6، ص 324

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
أنِینُ المُؤمِنِ المَریضِ تَسبِیحٌ، و صِیاحُهُ تَهلِیلٌ، و نَومُهُ عَلَی الفِراشِ عِبادَةٌ.
نالۀ مؤمن بیمار، تسبیح خداست و فریادش، ذکر لا اله الا الله و خوابیدنش در بستر، عبادت است.

The groan of a sick believer is God’s praise, his shout is the mention of La ilaha illa Allah and his resting in the bed is prayer.

بحار الأنوار، ج 77، ح 57

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله): ‏
يَومُ الجُمُعَةِ سَيِّدُ الأيّامِ و أعظَمُ عِندَ اللّه‏ِ مِن يَومِ الأضحى و يَومِ الفِطرِ
روز جمعه مهتر روزها است و نزد خداوند از روز عيد قربان و عيدفطر ارجمندتر است . ‏

Friday is the best day of all and in the eye of Allah is more superior to Ghurbān and Fit,r feasts.

بحار الأنوار ، ج 89 ، ص 267 .

امام علی (علیه السلام):
العَجزُ مَعَ لُزومِ الخَیرِ خَیرٌ مِنَ القُدرَةِ مَعَ رکوب الشَّرِّ.
ناتوانی که با خیر همراه باشد، بهتر از قدرتی است که شرّ در پی آورد.

Inability resulting to good is better than power leading to evil.

میزان الحکمه ، ح 11903

امام علی (علیه السلام):
فَکِّرْ ثُمَّ تَکَلَّمْ تَسْلَمْ مِنَ الزَّلَلِ.
فکر کن آنگاه سخن بگو تا از لغزش و خطا مصون باشی.

Do contemplate before speaking so that you may guard yourself from (committing) errors.

غررالحکم، ص 228

پیامبر اکرم (صلّی ‌الله ‌عليه ‌وآله):
إلهَو وَالعَبوا فَإنّی أکْرَهُ أنْ یُریٰ في دینِکُمْ غَلظَةً.
سرگرمی داشته باشید و تفریح کنید؛ چراکه خوش نمی‌دارم در دین شما درشتی و سختی دیده شود.  
نهج الفصاحة، ص 259، ح 531

امام علی (علیه السلام):
التَّجَوُّعُ أنْفَعُ الدَّواءِ.
گرسنگی سودمندترین دارو است.
The most beneficial drug is being starve
میزان الحکمه، ح 6165

 

 

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
مَن ظَلَمَ أجِیراً أجْرَهُ أحبَطَ اللهُ عَمَلَهُ وحَرَّمَ عَلَیهِ رِیحَ الجَنَّةِ، وإنَّ رِیحَها لَیُوجَدُ مِن مَسِیرَةِ خَمْسِمِئَةِ عامٍ.
کسی که مزد کارگری را کم دهد، خداوند عملش را باطل گرداند و بوی بهشت را که از مسافت پانصد ساله به مشام می‌رسد، بر وی حرام کند
He who pays a worker's wage in less, Allah oblitrates his deeds and forbids for him the fragrance of Paradise which is smelled from a five hundred years distance.
من لا یحضره الفقیه، ‌ج 4، ص 12

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله): ‏
يَومُ الجُمُعَةِ سَيِّدُ الأيّامِ و أعظَمُ عِندَ اللّه‏ِ مِن يَومِ الأضحى و يَومِ الفِطرِ
روز جمعه مهتر روزها است و نزد خداوند از روز عيد قربان و عيدفطر ارجمندتر است . ‏
Friday is the best day of all and in the eye of Allah is more superior to Ghurbān and Fit,r feasts.
بحار الأنوار ، ج 89 ، ص 267
 امام علی (علیه السلام):
مَنْ أدَّی زَکاةَ الفِطْرَةِ تَمَّمَ اللهُ لَهُ بِها ما نَقَصَ مِنْ زَکاةِ مالِهِ.
هر کس زکات فطره را بپردازد، خداوند به سبب آن،‌ زکاتی را که از مالش کم شده است، جبران می‌کند
When a person pays Zakat al-Fitrah, God repairs that defect in his properties.
میزان الحکمه، ح 7613

امام علی (علیه‌ السلام):
رَحِمَ اللهُ امْرَءً أحْيا حَقّاً وَأماتَ باطِلاً وَدَحَضَ الجَوْرَ وَاَقامَ العَدْلَ.
خداوند رحمت کند کسی را که حقی را زنده و باطلی را سرکوب کند و ستم را نابود و عدل را برپا دارد
May Allah have mercy upon the person who revives a right and suppresses a wrong, and who refutes injustice and establishes justice.
غررالحکم و دررالکلم، ص 181

امام علی (عليه ‌السلام):
الصَّبْرُ مِفْتاحُ الدَّرْكِ وَالنُّجْحُ عُقْبَی مَنْ صَبَرَ.
صبر، كليد رسيدن است و كاميابی سرانجام كسی است كه شکیبایی می‌ورزد
Patience is the key to apprehension and prosperity is for those who endure.
بحار الأنوار، ج75، ص45

امام علی (علیه ‌السلام):
غایَةُ الْعَدْلِ أنْ یَعْدِلَ الْمَرْءُ في نَفْسِهِ.
نهایت عدالت آن است که آدمی با خودش به عدالت رفتار کند
Behaving fairly towards oneself is the highest point of Justice.
غررالحکم و دررالکلم، ح 6368

یا أحمَدُ، لَیْسَ شَيْءٌ مِنَ العِبادَةِ أحَبَّ إلَيَّ مِنَ الصَّمْتِ والصَّوْمِ، فَمَن صامَ ولَمْ یَحْفَظْ لِسانَهُ کانَ کَمَن قامَ ولَمْ یَقْرَأ في صَلاتِهِ.
ای احمد! هیچ عبادتی نزد من محبوب‌تر از خاموشی و روزه نیست؛ پس اگر کسی روزه بگیرد، ولی مراقب زبان خود نباشد، مانند کسی است که به نماز بایستد ولی در آن قرائت نداشته باشد
O Ahmad! For me No worship is dearer than silence and fast; so he who is on a fast, but doesn’t take care his tongue, is like to a praying one who says his prayer without qira’at .
بحار الأنوار، ج 74، ص 29

امام حسن (عليه ‌السلام):
إنَّ لِكُلِّ صائِمٍ عِنْدَ فُطُورِهِ دَعْوَةً مُسْتَجابَةً، فَإذا كَانَ أوَّلُ لُقْمَةٍ فَقُلْ: بِسْمِ اللهِ اللَّهُمَّ يا واسِعَ المَغْفِرَةِ اغْفِرْ لِي.
هر روزه‌داری هنگام افطار يک دعای اجابت شده دارد. پس در اولين لقمۀ افطار بگو: به نام خدا، ای خدايی كه آمرزش تو فراگير و وسيع است، مرا بیامرز
Any fasting person can have one prayer accepted at the time he opens his fast. So, when you take the first morsel to open a fast say, "In the name of God, oh God, your forgiveness is inclusive. Please forgive me."
اقبال الأعمال، ص 116

امام صادق (عليه‌ السلام):
التَّقْدِيرُ فِي لَيْلَةِ تِسْعَ عَشرَةَ، وَالإبْرامُ فِي لَيْلَةِ إحْدَی وَعِشْرِينَ، وَالإمْضاءُ فِي لَيْلَةِ ثَلاثٍ وَعِشْرينَ.
مقدّرات در شب نوزدهم تعيين، در شب بيست‌ و ‌يكم تأييد و در شب بيست ‌و ‌سوم امضا می‌شود
One’s destiny is determined on the nineteenth night (of Ramad&ān), confirmed on the twenty-first and finally approved on the twenty-third.
كافی، ج 4، ص 159

امام علی (علیه السلام):
وَإنَّ هاهُنا لَعِلْماً جَمّاً ـ وأشارَ إلَی صَدْرِهِ ـ ولَکِنَّ طُلّابَهُ یَسِیرٌ، وعَنْ قَلیلٍ یَنْدَمُونَ لَوْ فَقَدُونِي.
در این‌جا ـ اشاره به سینۀ مبارکش ـ دانشی فراوان است؛ اما جویندگان آن اندک‌اند و به زودی پشیمان شوند؛ آن گاه که مرا از دست دهند
Imam put his hand on his chest saying: there is a super abundant knowledge here, but there is scarce acquisitive. People will be repent when I die.
میزان الحکمه، ح 1070

امام باقر (عليه‌ السلام):
مَنْ أحْیا لَیْلَةَ القَدْرِ غُفِرَتْ لَهُ ذُنوبُهُ ولَوْ کانَتْ ذُنوبُهُ عَدَدَ نُجُومِ السَّماءِ ومَثاقِیلَ الجِبالِ ومَکایِیلَ البِحارِ.
کسی که شب قدر را زنده دارد، گناهانش آمرزیده شود، گر چه به عدد ستارگان آسمان و سنگینی کوه‌ها و وسعت دریاها باشد
He who holds vigil the night of qadr his sins would be forgiven even they are as numerous as the numbers of stars, as heavy as mountains and as extensive as seas.
وسائل الشیعه، ج 8، ص 21

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
إنَّ النّاسَ لَوِ اجْتَمَعُوا عَلَی حُبِّ عَلِيِّ بْنِ أبي طالِبٍ، لَما خَلَقَ اللهُ النّارَ.
اگر همۀ مردم بر محبّت علی بن ابی طالب اجماع داشتند خداوند آتش (دوزخ) را نمی‌آفرید
If all people unanimously had loved Ali bin abi Tālib, Allah would never created the Fire.
بحارالأنوار، ج 39، ص 248

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
مَنْ قامَ لَيْلَةَ القَدْرِ إيماناً وَاحْتِساباً، غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ.
هر كه از روی ايمان و برای رسيدن به ثواب الهی شب قدر را به عبادت بایستد، گناهان گذشته‌اش آمرزيده ‌شود.
فضائل الأشهرالثلاثه، ص 136

 

 

 

 

امام صادق (عليه‌ السلام):
بادِرُوا أوْلادََكُم بِالْحَديثِ قَبْلَ أنْ يَسْبِقَكُمْ إلَيْهِمُ الْمُرْجِئَةُ.
در آموزش حدیث به فرزندانتان شتاب کنید پیش از آنکه مرجئه (منحرفان) زودتر از شما به سراغ آنها بروند
Hasten to teach traditions (of Ahl al-Bayt) to your children before al-Murdji’a (the deviants) corrupt them.
کافی، ج 6، ص 47

امام صادق (عليه‌ السلام):
الحَسَبُ الفِعالُ والشَّرَفُ المالُ والكَرَمُ التَّقْوَی.
افتخار [انسان] به اعمال، شرافت او به مال، و کرامت و بزرگواری او به تقوا است
Glory of man belongs to deeds, his respect belongs to property, and his honor belongs to piety.
معانی الأخبار، ص 405

امام سجاد (علیه السلام):
إنَّ الحَسَنَ بْنَ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ (علیه السلام) کانَ أعْبَدَ النّاسِ في زَمانِهِ وأزْهَدَهُم وأفْضَلَهُم.
حسن بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) عابدترین مردم زمان خود و پارساترین و برترین آنان بود
Indeed Hassan bin Ali bin Abi Talib was the most worshiper of the people of his time as well as the most virtues and superiors.
میزان الحکمه، ح 1125

امام صادق (عليه‌ السّلام):
يَخْرُجُ قائِمُنا أهْلَ البَيْتِ يَوْمَ الجُمُعَةِ.
قائم ما خاندان پيامبر، روز جمعه قيام می‌‌كند
The (awaited) upright Imam will rise on Friday.
بحار الأنوار، ج 52، ص 279

امام رضا (علیه‌ السلام):
أحْسِنِ الظَّنَ بِاللهِ فَإنَّ مَنْ حَسَّنَ ظَنَّهُ بِاللهِ کانَ اللهُ عِنْدَ ظَنِّهِ.
به خداوند خوش‌بین باش؛ زیرا هرکه به خداوند خوش‌بین باشد، خداوند طبق گمانش رفتار خواهد کرد
Have a good opinion of God, for whoever has a good opinion of God He will treat him in the same way.
تحف العقول، ص 472

پيامبر خدا (صلّی ‌‌الله ‌عليه ‌وآله):
لَيسَ لِلصَّبِيِّ لّبَنٌ خّيرٌ مِنْ لَبَنِ أمِّهِ.
برای کودک شیری بهتر از شیر مادرش نیست
There is no milk for a baby better than that of its mother.
مستدرک الوسائل، باب 48

امام علی (عليه ‌السّلام):
تَجَرَّعِ الغَیظَ؛ فَإنِّي لَم أرَ جُرعَةً أحلی مِنها عاقِبَةً ولا ألَذَّ مَغَبَّةً.
خشم خود را فرو خور که من جرعه‌ای خوش‌عاقبت‌تر و گواراتر از آن ندیده‌ام
Swallow the swings of wrath, for I have not seen any swing with a sweeter final and a fresher future than it.
نهج البلاغه، ‌الکتاب 31

امام علی (عليه ‌السلام):
یا طالِبَ العِلْمِ إنَّ لِلْعالِمِ ثَلاثَ عَلاماتٍ, العِلْمُ وَالحِلْمُ وَالصَّمْتُ.
ای جویندۀ دانش! برای دانشمند سه نشانه است: دانش و بردباری و سکوت
O seeker of knowledge, there are three signs for a scholar: knowledge, patience and silence.
غررالحكم و دررالكلم، ص 358

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه وآله):
جِهادُ الْمَرْأةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ وَأعْظَمُ النّاسِ حَقّاً عَلَيْها زَوْجُها.
جهاد زن همسرداری نيكوست و همسر وی بيشترين حقّ را نسبت به او دارد
The Jihād (fighting in the way of Allah) of the woman is to afford her husband pleasant company, and her husband has the greatest right over her.
بحار الأنوار، ج 103، ص 98

 

امام رضا (علیه السّلام):

لا یسْتَكْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الإیمانِ حَتَّى تَكُونَ فیهِ خِصالٌ ثَلاثٌ: التَّفَقُّهُ فِي الدِّینِ وحُسْنُ التَّقْدیرِ فِي المَعیشَةِ، والصَّبرُ عَلَی الرَّزایا.

هیچ بنده‌‏اى حقیقت ایمان را به کمال نمی‌رساند مگر این كه در او سه خصلت باشد: دین‌شناسى، برنامه‌ریزی درست در زندگى، و شكیبایى در مصیبت‏ها
. A servant would not perfect the reality of faith at all except that he has three qualities: reflecting about religion, well planning in life, being patient with calamities.
بحار الأنوار، ج 78، ص 339، ح 1

پيامبر خدا (صلّی الله علیه و‌آله):
أعْظَمُ العِبادَةِ أجْراً أخْفاها.
پُراجرترین عبادات، مخفيانه‌ترینِ آن‌ها است
The worship deserving of the greatest reward is that which is most discreetly performed.
قرب الإسناد، ص 135،‌ ح 475

صرفه‌جوییامام علی (عليه ‌السلام):
إذا أرادَ اللهُ بِعَبْدٍ خَیْراً ألْهَمَهُ الاِقْتِصادَ وحُسْنَ التَّدْبِیرِ، وجَنَّبَهُ سُوءَ التَّدْبِیرِ والإسرافَ.
هر گاه خداوند خیر بنده‌ای را بخواهد، به او صرفه‌جویی و حسن تدبیر عطا کند و از بی‌ ‌تدبیری و اسراف دورش سازد.

Whenever Allah wills to be benevolent to someone He bestows him economy and good management and keeps him away from imprudence and prodigality.

میزان الحکمه، ح 5364

  وحدترسول خدا (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
الجَماعَةُ رَحْمَةٌ والفُرْقَةُ عَذابٌ.
وحدت مایۀ رحمت و تفرقه موجب عذاب است.

Untiy brings about blessing, but disunity causes chastisement.

کنز العمّال, ح 20242

شادی والدینامام صادق (علیه السلام):
إنْ أحْبَبْتَ أنْ یَزِیدَ اللهُ في عُمرِكَ فَسُرَّ أبَوَیْكَ.
اگر دوست دارى خداوند بر عمرت بيفزايد، پدر و مادرت را شاد كن.

If you would like Allah to increase your lifespan then please your parents.

کتاب زهدِ حسین بن سعید، ص 33، ح 87

 

بهترین آفریدهامام علی (علیه‌ السلام):
ما بَرَأ َاللهُ نَسِمَةً خَیْراً مِنْ مُحَمَّدٍ (ص).
خداوند آفریده‌ای بهتر از محمّد (ص) نیافریده است.

Allah has not created any creature better than Muhammad (p.b.u.h.).

کافی، ج 1، ص 440

 

در گوشیپیامبر اکرم (صلّی الله عليه‌ وآله):
إذا کانُوا ثَلاثَةً فلا یَتَناجَی اثْنانِ دُونَ الثَّالِثِ.
هرگاه سه نفر با هم بودند، هیچ‌گاه دو نفر آنان آهسته با یکدیگر صحبت نکنند.

When there are three persons in one place so two of them must never whisper with each other.

کنز العمّال، ج 9، ص 28


 آراستگیامام رضا (علیه السلام):
أنَّ اللهَ تَبارَكَ و تَعالی یُحِبُّ الجَمالَ والتَّجَمُّلَ، ویُبغِضُ البُؤسَ والتَّباؤُس.َ
خدای تبارک و تعالی، زیبایی و آراستگی را دوست دارد و فقر و فقر نمایی را دشمن می‌دارد.

Allah, the Almighty, likes beauty and adornment and hates poverty and showing it.

مستدرك الوسائل، ج 3، ص 236

 

صلوات امام باقر (عليه‌ السلام):
ما مِنْ شَیْءٍ يُِعْبَدُ اللهُ بِهِ يَوْمَ الجُمُعَةِ أحَبُّ إلَيَّ مِنَ الصَّلاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ.
نزد من، هيچ عبادتی در روز جمعه دوست ‌داشتنی‌تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست.

To me, on Fridays, no worship is preferable to uttering Salawāt (asking Allah to bless the Prophet and his household).

وسائل الشيعه، ج 7، ص 3880

 

شتاب در خيراتامام علی (عليه ‌السلام):
مَنِ ارْتَقَبَ المَوْتَ سارَعَ في الخَیراتِ.
کسی که منتظر مرگ باشد، در کارهای نیک شتاب ورزد.

He who is waiting for death should hasten for doing goods.

بحار الأنوار، ج 65، ص 348

 

پایه‌های تربیتپیامبر اکرم (صلّی ‌الله‌ عليه وآله):
أدِّبُوا أوْلادَكُمْ عَلَیَ ثَلاثٍ: حُبِّ نَبِيِّكُمْ، وَحُبِّ أهلِ بَيتِهِ، وَعَلَی قِرَاءَةِ الْقُرآنِ.
فرزندانتان را بر سه موضوع تربیت کنید: دوستی پیامبر اکرم (صلّی ‌الله‌ عليه وآله)، دوستی اهل بیت ايشان و تلاوت قرآن.

EEquip your children with three things: the love of the Prophet, the love of his progeny, i.e. Ahl al-Bayt, and the recitation of the Qurān.

الجامع الصغير، ج1، ص14

 

تفسیر عدالتامام رضا (علیه السلام):
مَن عامَلَ النّاسَ فَلَم یَظْلِمْهُم، وحَدَّثَهُم فَلَم یَکْذِبْهُم، ووَعَدَهُم فَلَم یُخْلِفْهُم،‌ فَهُو مِمَّن کَمُلَتْ مُرُوَّتُهُ وظَهَرَتْ عَدالَتُهُ.
هر کس در تعامل با مردم به آن‌ها ستم نکند، و در گفته‌هایش به آن‌ها دروغ نگوید، و در وعده‌هایش به آن‌ها خلف وعده نکند، چنین کسی مروّتش کامل و عدالتش آشکار است.

Whoever does not oppress people in connection with them, does not lie to them in his words, and does not break his promises, thus the chivalry of such a person is complete and his justice is obvious.

عیون أخبار الرضا، ج 2، ص 30

 

سودمندترین پرهیزامام رضا (علیه السلام):
لا وَرَعَ أنفَعُ مِن تَجَنُّبِ مَحارِمِ اللهِ والکَفِّ عَنْ أذَی المُؤمِنِینَ واغْتِیابِهِم.
هیچ پرهیزی سودمندتر از دوری از گناهان و خودداری از آزار مؤمنان و غیبت کردن از آن‌ها نیست.

No avoidance is more beneficial than avoidance of sin and preserving believers from hurt and backbiting.

میزان الحکمه، ح