دیوان فاطمی
عهد
عجب به عهد رسول خدا وفا کردند
فزون ز حد توان بر علي جفا کردند
به جاي لاله و گل بار هيزم آوردند
شراره هديه به ناموس کبريا کردند
هزار مرتبه خشم خدا بر آن امت
که قصد سوختن خانهي خدا کردند
به جاي مزد رسالت زدند فاطمه را
نه از خدا نه ز پيغمبرش حيا کردند
غلاف تيغ گواهي دهد که سنگدلان
چگونه فاطمه را از علي جدا کردند
چهار کودک معصوم در دل دشمن
به مادر و پدر از سوز دل دعا کردند
خدا گواست که از بيم آه فاطمه بود
اگر ز بازوي مولا طناب وا کردند
چه اتفاق عظيمي به پشت در رخ داد
چه شد که محسن شش ماهه را فدا کردند
علي ولي خدا را که جان احمد بود
پي رضايت شيطان دون رها کردند
خدا گواست قلم شرم مي کند ميثم
از اينکه شرح دهد با علي چه ها کردند
غلامرضا سازگار «ميثم»
فاطميه
جان ما قربان جانِ فاطمه
آمده فصلِ خزانِ فاطمه
هر كه گويد با دو چشمي خون فشان
لعنتي بر دشمنانِ فاطمه
دل بسوزاند ز هر عاشق دلي
ياد جسمِ نيمه جانِ فاطمه
فاطميه موسم اشك و عزاست
صد امان از كودكانِ فاطمه
بهرِ مادر روضه خواني ميكند
مهدي صاحب زمانِ فاطمه
گويد از كوچه از آن سيلي سرد
از همان اشكِ روان فاطمه
گويد از ميخ و در و ديوار و دود
علتِ قدِ كمانِ فاطمه
چون بقيع آيد به خاطر ميرسد
نيمه شب جسمِ جوانِ فاطمه
نالهها پر ميكشد وقتي كه او
گويد از قبرِ نهانِ فاطمه
حسن فطرس
اخترفشان
آزار داده انــد بســـي در جـــــوانـــي ام
بـي زار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام
جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟
اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام
هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان
هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام
بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام
آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام
ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن
امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام!
موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد
كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام
ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم
ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام
سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است
اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام
علي انساني
نص
رفت پيغمبر ولي زهراي خود را جا گذاشت
جان به روي آيه نص ذوي القربي گذشت
آتشي افروخت دشمن کز شرارش داغ گل
در دل شوريده حال بلبل شيدا گذاشت
شاخه را بشکست و گل را با لگد از شاخه چيد
داغ خون با ميخ در بر سينه زهرا گذاشت
محسن شش ماهه را کشت و کتاب عشق را
از براي اصغر شش ماهه بي امضا گذاشت
تازيانه خورد زهرا و ز خود اين ارث را
يادگاري از براي زينب کبري گذاشت
در ميان کوچه سيلي خورد و از خود اين نشان
از براي آن سه ساله بعد عاشورا گذاشت
بار غم برداشت مرگ از دوش زهرا در عوض
چوبه تابوت او بر شانه مولا گذاشت
آنقدر گويم من ژوليده داغ فاطمه
آتشي از خود به جا در خانه دلها گذاشت
ژوليده نيشابوري
آينه
از غم فرقت زهرا دل حيدر سوزد
يا که در نه فلک از خيل ملک ، پر سوزد
اهرمن آتش کين زد به در خانه وحي
که هنوز عالمي از آتش آن در ، سوزد
از ستم سوخت در خانه زهراي بتول
که از آن شعله کين ، قلب پيمبر سوزد
از فشار در و ديوار شکست آينه اي
که دل اهل ولا تا صف محشر ، سوزد
خواست تا باغ فدک را بستاند ز عدو
چه بگويم که چه شد خامه و دفتر سوزد
کرد پنهان ز علي پيرهن خونين را
که از آن واقعه جان و دل حيدر سوزد
شرح خونابهي پهلو ، نتوان کرد بيان
دل از آن قصه ي پر غصه ، مکرر سوزد
رفت از دست علي فاطمه کز سوز غمش
روز و شب جان و دل حيدر صفدر سوزد
غسل داد و کفنش کرد علي ، در دل شب
که هنوز از محنش کاه چو اختر ، سوزد
از دل سوخته آهي کشد «آهي» زيرا
عالمي از غم صديقه ي اطهر سوزد
علي آهي
رباعي
نخلي که شکسته ثمرش را نزنيد
مرغي که زمين خورد پرش را نزنيد
ديديد اگر که دست مردي بسته
ديگر در خانه همسرش را نزنيد
غلامرضا سازگار «ميثم»
محشر
زهرا اگر نبود خدا مظهري نداشت
توحيد انعکاس نمايانتري نداشت
جز در مقام عالي زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه ديگري نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
ديگر خدا نياز به پيغمبري نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهار اگر نبود علي همسري نداشت
محشر بدون مهريه همسر علي
سوگند مي خوريم شفاعتگري نداشت
حتي بهشت با همه نهر هاي خود
چنگي به دل نميزد اگر کوثري نداشت
ديروز اگر به فاطمه سيلي نمي زدند
دنيا ادامه داشت دگر محشري نداشت
علي اکبر لطيفيان
دو بيتي
يا فاطمه از غصه كبابم كردي
چون شمع تو قطره قطره آبم كردي
يك شهر سلام بي جوابم كردند
از چيست تو اين گونه جوابم كردي
حبيب الله موحد
دو بيتي
مدينه دم فرو بستي، نشستي
زماني كه ز حيدر دست بستي
تو كه سيلي زدي، آتش كشيدي
چرا پهلوي زهرايم شكستي؟
حسن فطرس
جان مادرت
دلها شده دوباره پريشان مادرت
آقا بيا به مجلس ما جان مادرت
روزي فاطميه ي ما را زياد كن
دست شماست سفره ي احسان مادرت
در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم
تا كه شويم باز مسلمان مادرت
تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني
شايد شويم سائل و مهمان مادرت
وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم
گشتيم شيعيان پشيمان مادرت
اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين
فتاده ايست پشت در خانه مادرت
آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت
غير از مزار خاكي پنهان مادر ت
جواد حيدري
مرو
اي آفتاب روشنم اي همسرم مرو
اينگونه از مقابل چشم ترم مرو
با تو تمام زندگيم بوي سيب داشت
اي ميوه بهشتي پيغمبرم مرو
جان مرا بگير خدا حافظي مكن
از روبروي ديده ي نا با ورم مرو
تا قول ماندن از تو نگيرم نمي روم
اي سايه بلند سرم. از سرم مرو
لطف شب عروسي دختر به مادر است
پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو
علي اكبر لطيفيان
ظهور
گريهكناي فاطمه، فاطمه يه پسر داره
كه نيمه شبها تو بقيع، صورت رو خاكا ميزاره
ميگه مادر قربونتم، يه عمريه گريونتم
فداي غصههات بشم، خودم بلا گردونتم
مادر ميدونم يه روزي، به زخم تو نمك زدند
تو كوچههاي مدينه، يه روز تو رو كتك زدند
مادر دلم خيلي خونه، اشك ميريزم دونه دونه
واسه عمو محسن خود، زار ميزنم غريبونه
من ميدونم كه عاقبت، ضرب عدو اثر گذاشت
چي كشيدي اون لحظه كه، تو رو به پشت در گذاشت
كوچه و ميخ و سيلي و فدك برام دردِ همه
چهل تا مردِ جنگي و يه حيدر و يه فاطمه
مادرِ مهربون من، پير شدهي جوون من
كي ميشه من ظهور كنم تا كه بشي مهمون من
حسن فطرس
دانهي گندم
مادر! نمي شود که برايم دعا کني
درد مرا به دست طبيبت دوا کني
يا اينکه يک سحر به قنوت نماز وتر
يادي از اين اسير قديم شما کني
اين دستهاي خسته و خالي دخيل توست
يعني نمي شود که به من هم عطا کني؟
روزي به جاي دانه گندم دل مرا
در سنگ آسياي غمت جابجا کني
عمري اسير کوچه تنگي شديم تا
ما را به روي چادر خاکيت جا کني
عليرضا لك
بيحرمتي
در ميانِ كوچهها دشمني از سر گرفت
شعلهي اين دشمني دامنِ حيدر گرفت
حرفِ هيزم ميزدند دشمنانِ ذوالفقار
آتش اين دشمني ناگهان بر در گرفت
آمدش تا پشتِ در فاتح قلبِ علي
او سراغ از لحظهي مرگِ پيغمبر گرفت
بر سؤالش ضربهي خشم دشمن شد جواب
كِشتي آلِ نبي ناگهان لنگر گرفت
دست زهرا چون علي تا كه با هم بسته شد
بين آن ديوار و در بر زمين بستر گرفت
مردمان بيوفا شاهد اين ماجرا
واي از وقتي كه دل، دامنِ دلبر گرفت
دستِ دل گر خسته بود، پهلويش بشكسته بود
از براي يارياش قوّتي ديگر گرفت
دشمن و ضرب و غلاف، فاطمه گرم طواف
ضربهاي زد قدرت از بازوي كوثر گرفت
عشق زهرا را عدو تا به مسجد ميكشيد
فاطمه مشغول شد، حاجت از داور گرفت
لرزه بر عرش آمد و آسمان غرش نمود
حول و حوش فاطمه عالمي محور گرفت
هر قنوت فاطمه مملو از نفرين كه شد
شافع عالم علي، دستِ آن ياور گرفت
فطرس از اين غصهها شد غمينِ فاطمه
زيرِ پلكان ديدمش اشكِ چشمِ تر گرفت
حسن فطرس
دو بيتي
بر چهره شکوه آسماني داري يک پنجره باغ ارغواني داري
اي رزم تو بين کوچه ودرپس در بر سينه مدال قهرماني داري
جواد محمد زماني
حرمت بانو
گيرم كه خانه خانه ي وحي خدا نبود
آتش به بيت ام ابيها روا نبود
آن بانويي كه حرمت قرآني اش سزاست
در كوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود
در آستان خانه ي او دود بهر چيست
آل رسول تازه مگر در عزا نبود
احمد مگر سلام به او بارها نداد
زهرا مگر زاهل همين هل اتا نبود
پرداخت شد بهاي رسالت عجب چه زود
پس بيعت ولاي علي بي بها نبود
حالا چه وقت مجلس شوراي رهبر است
حيدر مگر خليفه ي دين خدا نبود
اي قوم اين همه عجله از براي چيست
مولا مگر به غسل رسول خدا نبود
در كار خير اين همه راي خلاف چيست
حالا كه وقت شبهه و چون و چرا نبود
در شهرتان همايش نا مردي از چه روست
بازوي دين سزاي غلاف جفا نبود
نامردي است ضربه به گل بي هوا زدن
آيا هجوم سيلي تان بي هوا نبود؟
حتي صداي سيلي تان تا بقيع رفت
اين كار غير زاده ي قوم دغا نبود
اين ماجرا حماسه ي زهرا شناسي است
كوثر مگر شناسه ي خير النسا نبود
محمود ژوليده
دو بيتي
تمناي دل زينب همينه كه روي زانو مادر بشينه
الهي اين چه درد بي دوائي است كه دختر روي مادر را نبينه
جواد حيدري
بيمادري
واي از غم بيمادري يه دردِ كه بي درمونه
حتي به فكرشم بودن جون و تن و ميلرزونه
واي از دلِ بيمادرا كه زيرِ خاكِ گلشون
مادر دارا رو ميبينند چقدر ميسوزه دلشون
تا آخر عمر بيمادر ذكرِ مادر رو لبهاشه
خدا كنه كنارمون كسي بيمادر نباشه
اما بدون تو جمع ما غريب ترين بيمادراست
ميدوني اسم اون چيه مهدي آلِ مصطفاست
قربون اون شالِ عزا، اشكاي دونه دونهات
شما بيا روضه بخون، كه ما بشيم ديونهات
بگو چطور مادرتون، تو كوچه پژمرده شده؟
به پشت در تو آتيشا، چطور لگد خورده شده؟
بگو چطور تو مدينه، خون به دلِ زهرا زدند؟
لحظهي غسلِ تن اون، غم به دلِ مولا زدند؟
بگو چطور به روي ياس، رنگِ غم و نيلي كشيد؟
تو كوچههاي بي كسي، به صورتش سيلي كشيد؟
بگو برامون بدونيم، تو سينهتون چه غصههاست؟
آقا به ما نشون بده كه قبرِ مادرت كجاست؟
حسن فطرس
سيب بهشتي
پرواز مي دهيم كه بال وپرت كنيم
معراج مي بريم كه پيغمبرت كنيم
ديگر بس است خلوت چله نشيني ات
وقتش رسيده است مقرب ترت كنيم
دسته گل قديمي خود را از اين به بعد
دست تو مي دهيم كه تاج سرت كنيم
حالا نماز شكر بخوان فديه ات بده
تا صاحب ز لال ترين كوثرت كنيم
مي خواستيم فرق كني با پيمبران
مي خواستيم آينه ي ديگرت كنيم
اين سيب را بگير وبراي خودت ببر
وقتش شده است فاطمه را دخترت كنيم
شايسته است با پدرفاطمه شدن
از خانواده ي پسري ابترت كنيم
مي خواستيم نسل تو زهرا نسب شود
ضرب المثل براي عجم تا عرب شود
خورشيد، آفتابي انور فاطمه است
صبحي اگر كه هست بدهكار فاطمه است
آيينه اش سه مرتبه خود را ظهور داد
پيغمبر و علي همه تكرار فاطمه است
هر جلوه اي كه جلوه ي نوري نمي شود
زهرا شدن فقط و فقط كار فاطمه است
شام زفاف پيرهن كهنه مي برد
اين تازه اولين شب ايثار فاطمه است
فردا اسير دست جهنم نمي شود
امروز هر كسي كه گرفتار فاطمه است
زهرا اگر نبود ولايت نداشتيم
گمراه مي شديم و هدايت نداشتيم
زهرا بنا نداشت خودش را بنا كند
مي خواست بند ه باشد و يا رب بنا كند
مثل علي عروج نمازش امان نداد
اصلا به پاي پر ورمش اعتنا كند
تا كه مدينه از گل توحيد پر شود
كافي است در قنوت خدا را صدا كند
طبق روال هر شب جمعه نشسته تا
قبل از خودش سفارش همسايه را كند
ستي كه پيش خانه ي زهرا دراز نيست
"در شرع بر جناز ه ي آن كس نماز نيست"
او آمد وخزان زمين را بهار كرد
بر شاخه ها شكوفه ي عصمت سوار كرد
آيا بدون مهر مناجات فاطمه
مي شد به سجده كردن خود افتخار كرد ؟
وقتي شب زفاف پيمبر رسيد و بعد
ين علي و فاطمه تقسيم كار كرد
خوشحال شد تمامي احساس معجرش
وقتي رسول فاطمه را خانه دار كرد
آن هم براي حاجت مسكين شهر بود
روزي اگر زحادثه ميل انار كرد
اخلاص پينه هايش هميشه زبانزد است
از بسكه دست فاطمه در خانه كار كرد
وقتي تمام قاطبه هابي حماسه بود
خود را خميده كرد ولي ذوالفقار كرد
پس مي شود براي عوض كردن زمان
نو آوري فاطمه را اختيار كرد
بي فاطمه كه شيعه شكوفا نمي شود
شيعه مريد دشمن زهرا نمي شود
دنيا نديده است سفر هاي اين چنين
جز در هواي فاطمه پرهاي اين چنين
ديروز مي شدند درختان بدون سر
امروز مي دهند ثمر هاي اين چنين
سر مي دهيم ومنت ياغي نمي كشيم
همواره سر خوشيم به سرهاي اين چنين
دارد بساط كفر زمين جمع مي شود
پيچيده در زمانه خبر هاي اين چنين
اصلا بعيد نيست رو كند به ما
از مادري چنان وپسر ها ي اين چنين
لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه
آري عجيب نيست ظفر هاي اين چنين
دلهاي ما هميشه پر از ياد فاطمه است
اين سرزمين قلمرو اولاد فاطمه است
علي اكبر لطيفيان
نيمه ديگر
آهسته مي شويد يگانه همسرش را
با آب زمزم آيه هاي کوثرش را
آهسته مي شويد غريب شهر يثرب
پشت و پناه و تکيه گاه و ياورش را
تنها کنار نيمه هاي پيکر خود
مي شويد امشب نيمه هاي ديگرش را
آهسته مي شويد مبادا خون بيايد
آن يادگاريهاي ديوار و درش را
پي مي برد آن دستهاي مهربانش
بي گوشواره بودن نيلوفرش را
مي گريد اما باز مخفي مي نمايد
با آستيني بغضهاي حنجرش را
در خانه ي او پهلوي زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمي گيرد سرش را
با گريه هاي دخترانه زينب آمد
بوسد کبودي هاي روي مادرش را
بر شانه هاي آفتابي اش گرفته
مهتاب هجده ساله ييغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن مي کرد
در سرزمين هاي سئوالي همسرش را
علي اكبر لطيفيان
غسل
بريز اي اشكِ سرخابي در اين يلداي بيتابي
به جسم ياسِ من آبي ولي آهسته آهسته
* * *
خدا، قوّت بده حيدر كنار ياس و نيلوفر
بگريد ساعتي ديگر ولي آهسته آهسته
* * *
خدا، اين خسته آهويم شكسته پر، پرستويم
به آب غصه ميشويم ولي آهسته آهسته
* * *
كنم حس، درد پهلويش چه سوزان، نيلي رويش
بگويم شرح بازويش ولي آهسته آهسته
* * *
غم نامردمان كُشتم خدايا اين زمان كُشتم
نگاه كودكان كُشتم ولي آهسته آهسته
حسن فطرس
رباعي
خون است که روي خاک خشت افتاده است
داغ است به قلب سر نوشت افتاده است
خيزيد وفرشته را به بيرون ببريد
آتش به در باغ بهشت افتاده است
جواد محمد زماني
دو بيتي
كمي از غسل زير پيرهن ماند
كمي از خون خشك بر بدن ماند
كفن را در بغل بگرفت و بو كرد
همان طفلي كه آخر بي كفن ماند
محسن عرب خالقي
تركيب بند زهرايي
شوق عراق و شور حجاز است در دلم
جامه دران و سوز و گداز است در دلم
پل مي زنم به خويش مگو از کدام راه
راهي که رو به آينه باز است در دلم
قد قامت الصلاه من از جاي ديگر است
قد قامت کدام نماز است در دلم
شب را چراغ گم شدن روز کرده ام
ذکرت چراغ راز و نياز است در دلم
تشبيه نارساست ، حقيقت کلام توست
ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم
مجموعه ي نياز تويي اي نماز ناب
ديگر چه حاجتي به نياز است در دلم
ياس کبود پيش تو خار است فاطمه (س)
نامت گل هميشه بهار است فاطمه( س)
شب را خدا ز شرم نگاه تو آفريد
خورشيد را ز شعله ي آه تو آفريد
شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود
صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفريد
آه اي شهيده اي که شهادت سپاه توست
جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد
هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد
اي پشتوانه ي دو جهان ، عشق را خدا
با جلوه وجلالت و جاه تو آفريد
تقواي محض ، عصمت خالص ، گل خدا!
آخر چگونه شعر کنم قصه ي تو را؟
تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد
انسان دردمند به درک دعا رسيد
تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد
تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد
هاجر هر آن چه هروله کرد از پي تو کرد
آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد
احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد
داغ پدر ،سکوت علي (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجره ي کربلا رسيد
در تل زينبيه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قيامت زينب (س) فرا رسيد
با محتشم به ساحل عمان رسيد اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسيد
تسبيح توست رشته ي تعقيب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات
بي فاطمه (س) قيامت انسان نبود نيز
عهد الست و معني پيمان نبود نيز
چونان تو زن نديد جهان تا كه بود و هست
چونان تو مرد در همه دوران نبود نيز
مولا اگر نبود جهان جلوه اي نداشت
"راز رشيد" سوره ي قرآن نبود نيز
گر زنده بود بعد تو پيغمبر خدا
قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نيز
زهرا (س) اگر نبود ، زمين بي بهار بود
در آسمان شکوفه ي باران نبود نيز
اي برق ذوالفقار علي (ع) – هيچ خطبه اي
مانند خطبه هاي تو بران نبود نيز
حيدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود
وجد و وجود و جوشش وجدان نبود نيز
ايمان نبود و عشق نبود و شرف نبود
خورشيد سر بريده ي صحراي طف نبود
نام تو با علي (ع) و محمد (ص) قرينه است
هر جا كه عطر نام تو باشد مدينه است
دستاس كيست چرخ جهان ؟ اين غريب كيست
اين دست هاي کيست که لبريز پينه است؟
آيينه اي که عطر بهشت مدينه بود
نامش هنوز شعله ي سيناي سينه است
اي وسعت بهشت ، جهان بي تو دوزخ است
دنيا چقدر مزرعه ي كفر و كينه است
اين گونه گنج در صدف هر خزانه نيست
گنجي ست در خزانه اگر اين خزينه است
دريا علي (ع) ست گوهر يكدانه اش تويي
در موج حادثات - حسينت سفينه است
با هر حماسه داغ پدر را سرشته اي
هجده كتاب درد علي (ع) را نوشته اي
زيبايي مدينه به غير از بتول نيست
بي مهر او نماز دو عالم قبول نيست
مي پرسم از شما که رسولان غيرتيد
زهرا (س) مگر خلاصه ي جان رسول نيست ؟
گيرم ولايت علي (ع) از ياد برده ايد
آيا غدير و دست محمد (ص) قبول نيست ؟
آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا ؟
آيا مگر حديث ولا از اصول نيست ؟
مهر علي (ع) ست روزي هر روز مهر و ماه
وقتي چراغ ، فاطمه (س) باشد ، افول نيست
جبريل را به مرقد مولاي عاشقان
بي رخصتش هر آينه ، اذن دخول نيست
الله اكبر از تو كه الله اكبري
اي مادرپدر كه پدر را تومادري
زهراترين شکوفه ي گلخانه ي رسول
با نام تو مدينه مدينه ست يا بتول
اي مردمي که زاير راز مدينه ايد
آه اي مجاوران حرم حج تان قبول
اينجا كنار حجره ي پيغمبر خدا
آيينه خانه اي ست پر از تابش اصول
آيينه اي كه ماه در آن مي كشد نفس
آيينه اي كه مهر در آن مي كند حلول
دربين ماه هاي خدا چون تو ماه نيست
اي بين فصل هاي خدا بهترين فصول
اينجا نماز خانه ي مولا و فاطمه (س) ست
اينجاست خانه ي علي (ع) و خانه ي رسول
زهرا شدي که نام علي (ع) را علم کني
پنهان شدي که هر دو جهان را حرم کني
يك عمر بود با غم و غربت قرين علي (ع)
آن قصه ي حسين و حسن بود و اين علي (ع)
وقتي ابوتراب شدي خاک پاک شد
تا زد به خاک بندگي او جبين علي (ع)
درخانقاه نوري و در كعبه چلچراغ
بر خاتم رسول رسولان نگين علي (ع)
آيينه اي برابر انسان و كائنات
آيين عشق و آينه ي راستين علي (ع)
شمشير حق كه چرخ زنان است و خطبه خوان
دست خداست بر شده از آستين علي (ع)
زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علي (ع) كسي
احمد(ص) نداشت جز تو کسي همنشين ، علي(ع) !
اندوه بي شمار مرا ديده اي ، بيا
انسان روزگار مرا هم ببين ، علي (ع)!
دنيا چقدر تشنه ي نام زلال توست
هر ماه ماه آينه هر سال سال توست
شب گريه هاي غربت مادر تمام شد
زينب (س) به گريه گفت که ديگر تمام شد
امشب اذان گريه بگويد بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد
طفلان تشنه هروله در اشک مي کنند
ايام تشنه کامي مادر تمام شد
آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسين
چشم حسين (ع) گفت : برادر! تمام شد
تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گريست كه منبر تمام شد
زاينده است چشمه ي زهرايي رسول
باور مكن که سوره ي کوثرتمام شد
باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسه ي حيدر تمام شد؟
زهرا (س) اگرنبود حديث کسا نبود
زينب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود
شب آمده ست گريه كنان بر مزار تو
دريا شکست موج زنان در کنارتو
بعد از تو چله چله علي (ع) خطبه خواند و سوخت
چرخيد ذوالفقار علي (ع) در مدارتو
زينب (س) كجاست ؟ همسفر خطبه هاي خون
دنيا چه كرد بعد تو با يادگار تو
باران نيزه ، نعش غريبانه ي حسن (ع)
آن روزگار زينب (س) و اين روزگار تو
گل داد روي نيزه ، سرتشنه ي حسين (ع)
تا شام و كوفه رفت دل داغدار تو
تو سوگوار زينب (س) و زينب (س)غريب شام
تو سوگوار زينب (س) و او سوگوار تو
بعد از تو سهم آينه درد و دريغ شد
دست نوازشي كه كشيدند تيغ شد
اي ناخداي كشتي درد - اي خداي درد
تنها تويي كه آمده اي پا به پاي درد
زين پيش درد و داغي اگر بود با تو بود
درد آشناي داغي و داغ آشناي درد
زان شب كه غرق خطبه ي چشم تو شد علي (ع)
مانند رعد مي شكند با صداي درد
شعر تو را چگونه بخوانم كه نشكنم؟
آخر بگو كه قصه كنم از كجاي درد ؟
اي قطعه ي بهشت ، غزلگريه ي زمين
با چشم خود سرود تو را هاي هاي درد
مگذار مردگان شب عافيت شويم
ما را ببر به آينه ي کربلاي درد
تو آبروي داغي و تو آبروي اشک
تو ابتداي دردي و تو انتهاي درد
يوسف اگر براي پدر درد آفريد
زهرا (س) شكست و درد پدر را به جان خريد
اي سرپناه عارف و عامي نگاه تو
آتش گرفت خيمه ي گردون ز آه تو
آيا چه بود قسمت تو غير درد و درد
آيا چه بود غير محبت گناه تو
ساقي علي (ع) ست - كوثر جوشان حق تويي
ما تشنه ايم تشنه ي لطف نگاه تو
در چشم من تمام زمين سنگ قبر توست
گردون کجا و مرقد بي بارگاه تو
در کربلاي چند شهيد غمت شديم
سربندهاي فاطمه(س) بود و سپاه تو
از خانه ي تو مي گذرد راه مستقيم
را هي نمانده است به حق - غير راه تو
دنيا اگرغدير تو را خم نكرده است
روح مدينه رد تو را گم نكرده است
عليرضا قزوه
شفاعت
ما زنده به لطف و رحمت زهرائيم
مامور براي خدمت زهرائيم
روزي كه تمام خلق حيران هستند
ما منتظر شفاعت زهرائيم
جواد حيدري
گل خوشبو
گواهي اي خدا زهراي خود را
به اشك ديده ام مي شويم امشب
براي آخرين بار اي خدايا
گل خوشبوي خود مي بويم امشب
مصيبت هاي پي در پي الهي
هجوم آورده از هرسويم امشب
هر آنچه ديده ام امشب ز زهرا
خدايا با تو من مي گويم امشب
نمودم در ميان خاك تيره
بدست خود نهان بانويم امشب
بياد سينه سوزان زهرا
بريزد ژاله ها بر رويم امشب
زجا خواهم اگر خيزم من زار
بيفتد لرزه بر زانويم امشب
عزاي فاطمه هرجا كه باشد
من اي آرام دل مي جويم امشب
مرحوم حاج احمد آروني(آرام دل)
هيزم
دواي مردمان خسته، هيزم كليدِ خانههاي بسته، هيزم
چگونه، تسليت دادند او را به جاي دسته گل با دسته هيزم؟
حسن فطرس
ياري براي ياري
آن روز عاشقانه، ياري براي ياري
ميكرد كارِ خانه، ياري براي ياري
با اينكه بانوي دلْ، دل سير از جهان بود
ميخواند اين ترانه، ياري براي ياري
در فكر روزهاي پايان رسيدهي عمر
ميسوخت دانه دانه، ياري براي ياري
كابوسهاي كوچه، تفسير سرخِ سيلي
اشك عصاي شانه، ياري براي ياري
در خاطرش رقم خورد، بين كوير كوچه
ميخورد تازيانه، ياري براي ياري
وقتي به يادش آمد از آتش و در و دود
ميسوخت از زمانه، ياري براي ياري
ديگر نمانده صبري تا صبر او بماند
چون رود شد روانه، ياري براي ياري
در نيمههاي تاريك، ميبرد مردِ مهتاب
تابوت را شبانه ياري براي ياري
آيا دو قطره شعرم، با بيتهاي اشكم
گردد حساب يا نه؟ ياري براي ياري
حسن فطرس
محكمه
نخل عصمت بي ثمر، مي ماند اگر زهرا نبود
داغ حسرت، بر جگر مي ماند اگز زهرا بود
گردش افلاک، از يمن وجود فاطمه است
شام خلقت، بي سحر مي ماند اگر زهرا نبود
طعنه ابتر،چو زخمي از زبان جاهلان
بر دل خير البشر مي ماند اگر زهرا نبود
راهيان قرب حق را مشعل راه هداي ست
کاروان، بي راهبر مي ماند اگر زهرا نبود
خفته گان عصر را فرياد او بيدار کرد
گوش استضعاف، کر مي ماند اگر زهرا نبود
از ازل، وجدان مظلومان عالم تا ابد
از عدالت، بيخبر مي ماند اگر زهرا نبود
بارها فرمود طاها من فداي فاطمه
چون رسالت، بي ثمر مي ماند اگر زهرا نبود
روز رستاخيز مفتاح الجنان، در دست اوست
محکمه بي دادگر مي ماند اگر زهرا نبود
بهار
اي بهارم مرا خزان كردي
همچو خود قامتم كمان كردي
هر چه با اين دلِ علي كردي
با دلِ كودكان همان كردي
حسن فطرس
نشانه
فراغت آتش غم، كشد از دلم زبانه
ز كجا بجويمت من، ز كه پرسمت نشانه
تو گلي و من چو مرغي، ز خزان جان گدازت
به فغان و آه و زاري، بلبم بود ترانه
بكدام حسرت آخر، كشم آه و اشك ريزم
كه غمت بود چو درياي عميق بيكرانه
نرسيده بود عمرت عجبا به هجده سال
كه نمود قامتت خم، صدمات اين زمانه
نرود ز يادم اي گل، كه بگفتي آخرين دم:
چو بميرم اين بدن را، تو بشوي خود شبانه
كشد اين سخن علي را، كه ميان گريه گفتي:
تو خود اي علي بخاكم بسپار مخفيانه
كه زده است بر تو سيلي،كه شكسته پهلوي تو؟
كه ببازوانت اي گل، زده است تازيانه؟
بكجا روم پس از اين، بكه درد دل بگويم
كه اسير غم نداند، بكجا شود روانه
ز يتيمي حسين و حسن و دو دختر من
شده خانهام پريشان چو خراب آشيانه
چه به زينبت بگويم، چو ترا ز من بخواهد
چكنم چگونه يا رب بروم بسوي خانه
بخدا قسم كه جاي تو بود هميشه خالي
همه جا لهيب غمها، كشد از دلم زبانه
حسان
اختيار
رفتي و در ماتمت افغان و زاري ميكنم
خفتي و،من تا سحر، شب زندهداري ميكنم
بضعهي طاها توئي، اي يادگار مصطفي
من بدست خود كفن، اين يادگاري ميكنم
جان به تن،بعد از نبي،چوناستخوانم در گلوست
تا برآيد جانم از تن، بي قراري ميكنم
از وفات احمد و از مرگ تو يا فاطمه
هر دو ركنم شد خراب و، پايداري ميكنم
من كههستم خود غريب و بيكس و بي غمگسار
از يتيمان تو امشب غمگساري ميكنم
گه پرستاري كنم از نازنين اطفال تو
گه كنار مدفنت، افغان و زاري ميكنم
تا شوم ملحق به تو، در انتظار مرگ خويش
روزوشبميسوزم و،ساعت شماري ميكنم
اختيار عالم امكان بود در دست من
غم نگر، كاين گريه از بي اختياري ميكنم
حسان
آتش
در گلشن رسالت آتش زبانه مي زد
گل گشته بود خاموش بلبل ترانه مي زد
در بوستان توحيد يک ناشکفته گل بود
گر مي گذاشت گلچين اين گل جوانه مي زد
وقتي که باغ مي سوخت صياد بي مروّت
مرغ شکسته پر را در آشيانه مي زد
من ايستاده بودم ديدم که مادرم را
دشمن گهي به کوچه گاهي به خانه مي زد
گرديده بود قنفذ همدست با مغيره
او با غلاف شمشير اين تازيانه مي زد
با چشم خويش ديدم مظلومي پدر را
از ناله اي که مادر در آستانه مي زد
اين روزها مي ديد موي مرا پريشان
از ديده اشک مي ريخت با دست شانه مي زد
مردم به خواب بودند مادر ز هوش مي رفت
بابا به صورتش آب ز اشک شبانه مي زد
بهانهي خلقت
بانو شما بهانه خلقت که مي شود
آغاز هر چه هسا به آغاز نابتان
بوي بهشت مي وزد اطراف خانه ات
از عطر آسماني سيب گلابتان
آيا نمي شود که نصيب دلم شود
سلمان ترين کرامت يک انتخابتان
يعني کمي زلطف شما شاملم شود
يعني بيايد اين دل من در حجابتان
هجده بهار ماندي حالا نشسته ايم
زانو بغل گرفته به زخم شتابتان
هرگز تب مزار تو پايين نيامده
تا صبحگاه سرزدن آفتابتان
عليرضا لک
مادر
در مي زنند فکر کنم مادر آمده
از کوچه ها بنفشه ترين مادر آمده
او رفته بود حق خودش را بياورد
ديگر زمان خونجگري ها سر آمده
وقتي رسيد اول مسجد صدا زدند
بيرون رويد دختر پيغمبر آمده
سوگند بر بلاغت پيغمبرانه اش
با خطبه هاش از پس آنها بر آمده
سوگند بر دلايل پشت دلايلش
در پيش او مدينه به زانو در آمده
مردم حريف تيغ کلامش نمي شوند
انگار حيدر است که در خيبر آمده
وقتي که رفت از قدمش ياس مي چکيد
يعني چه ديده است که نيلوفر آمده؟
گنجينه هاي عرش الهي براي اوست
هرچند گوشواره اش از جا در آمده
در کنج خانه بستري آماده مي کنم
در مي زنند فکر کنم مادر آمده
علي اكبر لطيفيان
كوثر
آهسته مي شويد يگانه همسرش را
با آب زمزم آيه هاي کوثرش را
آهسته ميشويد غريب شهر يثرب
پشت وپناه وتکيه گاه و ياورش را
تنها کنار نيمه هاي پيکر خود
مي شويد امشب نيمه هاي ديگرش را
آهسته مي شويدمبادا خون بيايد
آن يادگاريهاي ديوار ودرش را
پي مي برد آن دستهاي مهربانش
بي گوشواره بودن نيلوفرش را
مي گويد اما باز مخفي مي نمايد
با آستيني بغضهاي حنجرش را
در خانهي اوپهلوي زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمي گيرد سرش را
با گريه هاي دخترانه زينب آمد
بوسد کبودي هاي روي مادرش را
برشانه هاي آفتابي اش گرفته
مهتاب هجده سالهي پيغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن ميکرد
در سرزمينهاي سؤالي همسرش را
علي اكبر لطيفيان
برگ گل
وقتي خدا بهشت معطر درست کرد
از برگ گل براي تو پيکر درست کرد
آب و گلت که نور و دو صد شيشه عطر سيب
آخر تورا به شيوه ديگر درست کرد
از تو تمام آمدني ها شروع شد
يعني تو را ميان آن همه سر درست کرد
امد تمام هست تو را بي نظير ساخت
از آِه هاي ناب تو کوثر درست کرد
با نام تو دريچه اي از آسمکان گشود
بر بالهاي مرده من پر درست کرد
اصلاً براي درد کبودي که مي کشي
روز ازل دو چشم مرا تر درست کرد
دست کريه يک نفر از عمر بودنت
يک شاخه زخم يک گل پرپر درست کرد
بانو مزار گم شده ات تا دم ظهور
ازمن دلي شبيه کبوتر درست کرد
عليرضا لک
بوي خون
آيد هنوز از در وديوار بوي خون
اي فاطمه چه ديدي از آن قوم بي حيا
گويي هنوز دست به پهلو گرفته اي
گويي هنوز فضه ي خود ميكني صدا
طي گشت قرن ها و رساتر رسد به گوش
از پشت در به ناله صداي خدا خدا
كو مهدي ات كه مرقد پاكت نشان دهد
اي خاك آستان تو بر چشم توتيا
محمد علي اصفهاني
احترام به مادر
تمام شمع وجود تو آب شد مادر
دعاي نيمه شبت مستجاب شد مادر
گل وجود تو پرپر شد و بخاک افتاد
بهشت آرزوي ما خراب شد مادر
بجاي شمع که سوزد به قبر پنهانت
علي کنار مزار تو آب شد مادر
ميان آن همه دشمن که مي زدند تو را
دلم به غربت بابا کباب شد مادر
حمايت از پدرم را گناه دانستند
که کشتن تو در امت ثواب شد مادر
به محفلي که علي بر تو مخفيانه گرفت
سرشک ديده زينب گلاب شد مادر
به ياد ناله مظلوميت دلم سوزد
که چون سلام پدر بي جواب شد مادر
نشان غصب فدک ماند تا به ماه رخت
گرفته نيمه اي از آفتاب شد مادر
علي بياد جوانيت پير گشت چو ديد
خميده سرو قدت در شباب شد مادر
عنايتي صف يوم الحساب «ميثم» را
که خسته از گنه بي حساب شد مادر
غلامرضا سازگار «ميثم»
دو بيتيها
از شعلهي نار گل به احمد دادند بر بانوي وحي تحفه بي حد دادند
ضرب لگد و غلاف تيغ و سيلي اجريست که بر آل محمد دادند
غلامرضا سازگار «ميثم»
* * *
چه حالی داده دل را دست مادر که می شستی زدنیا دست مادر
از آن سیلی مگر چشمت نمی دید که می جستی مرا با دست مادر
جواد محمدزمانی
* * *
زهرا همه جا ياور و غمخوار علي است با پهلوي بشکسته طرفدار علي است
هر دست که حامي ولايت نشود دستي که نبي بوسه زند يار علي است
غلامرضا سازگار «ميثم»
* * *
تو هم با کوفه هم دستی مدینه نمک خوردی ولی پستی مدینه
کسی بر بازوی زهرا نمی زد اگر دستم نمی بستی مدینه
شیخ رضا جعفری
* * *
یتیمان جز دو چشم تر ندارند به غیر از خاک غم بر سر ندارند
چو مادر مرده ها باید فغان کرد که طفلان علی مادر ندارند
سروده جواد حیدری
* * *
از هر طرفي که رهسپر مي گشتم پيش ضربات او سپر مي گشتم
همراهم اگر نبود در کوچه حسن تا خانهي خود چگونه بر مي گشتم
غلامرضا سازگار «ميثم»
روح آفتاب
ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی
بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی
پهلوی منهم از خبر رفتنت شکست
رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی
با قطره قطره اشک سلامت نموده ام
زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی
خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو
بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی
رفتی و روی صورت خود را کشیده ای
ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی
بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند
رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی
روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد
مردم از این خطاب چرا نمی شوی
می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها
این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی
سروده رحمان نوازنی
جان نثاري
ديروز جان نثاري زهرا اگر نبود
امروز از ولايت و قرآن اثر نبود
آن آتشي که خانه زهرا دران بسوخت
رشک غدير و بغض علي بدشرر نبود
سيلي که خورد فاطمه بهر بقاي دين
تاثير آن جداي زشق القمر نبود
آنجا قمر دو پاره شد اين جا قمر گرفت
آنجا خبر زمعجزه اين جا خبر نبود
آنجا به شهر مکه اين جا مدينه بود
آنجا نبود دختر واينجا پدر نبود
آن جا فراز کوه و دراينجا به کوچه ها
آنجا خديجه بودراينجا دگر نبود
ماه علي گرفت دراينجا که نيمه روز
هنگامه گرفتن قرص قمر نبود
گويند عده اي سند ميخ در کجاست
ما نيز قائليم که کاش اين خبرنبود
اما فشار ضرب درآن گونه خرد کرد
آن سينه را که حاجت گل ميخ در نبود
سيدرضا مويد
بحر طويل فاطميّه
شهر زيباي مدينه شده آبستن صد فتنه و بيداد که تا حشر به گردون رود از حنجره اهل ولا شيون و فرياد، که در ازمنه دهر ندارد کسي اين حق کشي و ظلم و ستم ياد، شرافت ز ميان رفته، قرار از دل و جان رفته، گل آرزوي ملت اسلام به تاراج خزان رفته، محمد که بود جان گرامي جهانها ز جهان رفته، مدينه شده خاموش، جهان گشته سيهپوش، عجيب است که بعد از دو مه و نيم، غدير نبوي گشته فراموش، در فتنه شده باز و سقيفه شده آغاز عدالت ز جفا خانهنشين، بيدادگري سر به درآورده، مولاي دو عالم شده بيياور و در خانه در بسته گرفته ز الم زانوي غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصه خود آه که آتش زده با شعله فرياد درون ارض و سما را.
آب غسل و کفن ختم رسل خشک نگرديده که قرآن شده پامال و فراموش شده حرمت پيغمبر و دين و علي و آل، گروهي که شده بنده دجال، ستادند در بيت خداوند تبارک و تعالي به درون کينه مولا، نه حيايي و نه شرمي ز رسول و علي و حضرت زهرا، عوض دسته گل شاخه هيزم به سر شانه نهادند، در خانه ستادند، ز بيداد زبان را به جسارت بگشادند، که: هان يا علي از چيست که در خانه نشستي؟ در از قهر به روي همه بستي، اگر اين لحظه در خانه خود را نگشايي، نيايي به سوي مسجد و بيعت ننمايي، همه آتش بفروزيم و در خانه بسوزيم، بسوزيم حسين و حسن و فاطمهات را، که از اين شورش و تهديد تن زينب و کلثوم و حسين و حسن و فاطمه لرزيد، کشيدند ز دل ناله که: اي ختم رسل سر به در آور ز دل خاک و ببين غربت ما را.
در اين حادثه شوم به اذن علي آن رهبر مظلوم، که مظلومي او تا ابدالدهر بود بر همه معلوم، مه برج حيا فاطمه آمد پس در گفت که: اي قوم ستمکار به جرات شده با ذات خداي احد قادر دادار، پس از رحلت پيغمبرش آماده پيکار، چه خواهيد از آل نبي و حيدر کرار، نديديد که ما در غم پيغمبر اکرم همه هستيم عزادار، دريغا که همان عهدشکنهاي دو روي همه غدار، عوض شرم و حيا پاسخشان شد شرر نار، ز بيتالحرم وحي، برآمد شرر و دود سوي گنبد دوار، خدا داند و زهرا که چه رخ داد ميان در و ديوار، چه با فاطمه از آن لگد و ضربت در شد، به هواداري او محسن شش ماهه سپر شد، به خدا زودتر از مادر مظلومه خود گشت فدا شير خدا را.
نفس فاطمه از درد درون قفس سينه افروخته پيچيد که ميخواست شود زير و رو از ناله او شهر مدينه، که به هم ريخت نظان فلک از ناله يک يا ابتايش، چه بگويم که سخن در جگرم لخته خون گشته و انگار که بازوم شکستهست و يا درد کنم در دل و در سينه و در پهلويم احساس و يا مانده به رويم اثر سيلي و انگار که پشت در آن خانه ز شلاق ستم گشته تنم يکسره مجروع، نه آخر مگر از آب و گل فاطمه کردند مرا خلق، نباشم به خدا شيعه اگر حس نکنم آن همه دردي که فرو ريخت به جان تن زهرا، به تن پاک و شريفي که محمد زده گل بوسه چو آيات خدا بر همه اعضاش، به قرآن بود اين درد به درون تن من تا پسرش مهدي موعود بيايد، شور آتش جان و دل کل محبان علي را بنشاند، ز عدو داد دل مادر مظلومه خود را بستاند، بگشاييد به تعجيل ظهورش همه شب دست دعا را.
به خدايي خداوند در اين صحنه ايجاد علي دوست تر از فاطمه نبود به پيمبر قسم از فاطمه بايست بگيريم همه درس ولايت، به علي دوستي فاطمه سوگند بخوانيد به تاريخ و ببينيد که با پهلوي شکسته و بازوي ورم کرده و با سقط جنينش ز فشار در و ديوار و کبودي رخ چون گل ياسش، به دفاع از علي از جا حرکت کرد، سپس يک تنه استاد و ندا داد که من در دل دشمن تک و تنها به علي ياور و يارم، نگذارم نگذارم که شود يک سر مو از سر او کم، منم و مهر و ولايش، سر جانم به فدايش، ز ازل گفتم و گويم که علي هست من و من همه اويم به خدا يا که علي را به سوي خانه برم يا که چو شش ماهه خود کشته در اين راه شوم، اين من و اين بازو و اين محسن مظلوم، بگيرم جلوي فتنه و بيداد شما را.
بعد از اين فاجعه شد دست ستم باز و دگر کشتن اولاد علي تا ابدالدهر شد آغاز و شروعش ز در خانه زهراست، سپس کشتن مولا، پس از آن قتل حسن پس از آن فاجعه کرب و بلا ريختن خون حسين ابن علي بود و جوانان بني هاشم و هفتاد و دو سرباز رشيدش، پس از آن کودک شش ماهه معصوم شهيدش، چه شهيدان عزيزي که از اين سلسله تقديم خدا گشت، يکي مالک اشتر يکي عمار يکي مثيم تمار يکي حجر و رشيد است و سعيد ابن جبير است هزاران و هزاران و هزاران تن از اينان که بريدند سر از پيکرشان فرقه اشرار به اين جرم که بودند طرفدار علي حيدر کرار و هنوز از دم شمشير سقيفه به ستم خون محبان علي ريزد و ريزد مگر آن روز که مهدي بستاند ز عدو داد تمام شهدا را.
غلامرضا سازگار «ميثم»
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست
وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست
با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست
اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست
سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست
تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست
باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست
فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست
**علی اکبر لطیفیان**
شب تاریک کنار تو به سر می آید
شب تاریک کنار تو به سر می آید
نام زهرا به تو بانو چقدر می آید
آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده است
خارهم پیش شما گل به نظر می آید
ونبوت به دو تا معجزه آوردن نیست
از کنیزان تو هم معجزه بر می آید
به کسی دم نزد اما پدرت میدانست
وحی از گوشه ی چشمان تو در می آید
پای یک خط تعالیم تو بانو والله
عمر صد مرجع تقلیدبه سر می آید
مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایین
چه بلایی به سر اهل هنر می آید
مانده ام لحظه ی پیچیدن عطر تو به شهر
ملک الموت پی چند نفر می آید
*** کاظم بهمنی***
تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"
شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد
کوچه در آتش و خون داشت جهنم می شد
"باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را...."
روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد
بین دیوار و در انگار زنی جان می داد
جان به لب از غم او عالم و آدم می شد
لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت
بلکه از آتش پیراهن او کم می شد
زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟
بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد
تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"
شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد
آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است
روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟
"میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد
میخ هر لحظه در این عزم مصمم می شد
غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف
حیف،بابا شدنم داشت مسلم می شد"
ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن
کربلا بود که در ذهن مجسم می شد
کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه
بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد
اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود
اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد
سیب سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد
داشت اوضاع جهان یکسره درهم می شد
که قلم از نفس افتاد،نگاهش خون شد
دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد
کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود
روضه خوان، مقتل خونین مقرم می شد
یا زهرا
من غلامی زغلامان تو ام یا زهرا
مستمندی به سر خوان توام یا زهرا
از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم
خاطر آشفته و حیران توام یا زهرا
من دعا بودم و از روز ازل بر لب تو
ذکری از سینه سوزان توام یا زهرا
متولد شده عشق توام بی بی جان
آه پرورده دامان توام یا زهرا
بیت الاحزان دلم شهد اشک سحرت
اشکم آن دیده گریان توام یا زهرا
بغز آن سینه مجروحم و از سوز دلت
شعله غربت جانان توام یا زهرا
از ازل لطف تو شد شامل حالم
در ابد در پی احسان توام یازهرا
شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس
فخرم این بس که مسلمان توام یازهرا
ای یتیمان مدینه همه از پخت تو سیر
طالب لقمه ای از نان توام یا زهرا
داغ تو
داغ تو روزگار مرا همچو شام کرد
خورشید بخت عمر مرا رو به بام کرد
آن دشمنی که بود به فکر شکست من
با کشتن تو کار علی را تمام کرد
ایا غریب نیست علی که به شهر خود
نشنید یک جواب به هرکس سلام کرد
از آن زمان که ماه من قدت هلال شد
لبخند را دگر به لب من حرام کرد
آتش زدند خانه من را که جبرئیل
از امر حق به خاک درش استلام کرد
از پا فتاد پشت در خانه از لگد
زهرا که پیش پای پیمبر قیام کرد
میزد تورا مغیره وغنفذ به کوچه ها
بازوی تو کبود ندانم کدام کرد
سیلی و تازیانه وضرب غلاف تیغ
امت چنین به دخت نبی احترام کرد
دوبیتی هایی از محسن عرب خالقي
نگاه سرد مردم بود و آتش
صدا بين صدا گم بود و آتش
بجاي تسليت با دسته ي گل
هجوم قوم هيضم بود و آتش
***
گرفتي از مدينه گفتنت را
دريغ از من نمودي ديدنت را
ولي با من بگو ساعت به ساعت
چرا كردي عوض پيراهنت را
***
كمي از غسل زير پيرهن ماند
كمي از خون خشك بر بدن ماند
كفن را در بغل بگرفت و بو كرد
همان طفلي كه آخر بي كفن ماند
دوبیتی هایی از جواد حيدري
من بودم باب هل اتي را بستند
امكان رسيدن به خدا را بستند
اي كاش بميرم كه خجالت زده ام
من بودم و دست مرتضي را بستند
***
عمريست رهين منت زهرائيم
مشهور شده به عزت زهرائيم
مُرديم اگر به قبر ما بنويسيد
ماپير غلام حضرت زهرائيم
***
ما زنده به لطف و رحمت زهرائيم
مامور براي خدمت زهرائيم
روزي كه تمام خلق حيران هستند
ما منتظر شفاعت زهرائيم
***
یتیمان جز دو چشم تر ندارند
به غیر از خاک غم بر سر ندارند
چو مادر مرده ها باید فغان کرد
که طفلان علی مادر ندارند
دوبیتی هایی از محمدزمانی
چه حالی داده دل را دست مادر
که می شستی زدنیا دست مادر
از آن سیلی مگر چشمت نمی دید
که می جستی مرا با دست مادر
***
آنان که بر این خانه هجوم آوردند
در خاک نهال کینه را پروردند
در کعبه علی شکسته بتها شان را
اکنون به در خانه تلافی کردند
***
خون است که روی خاک خشت افتاده است
داغ است به قلب سر نوشت افتاده است
خیزید وفرشته را به بیرون ببرید
آتش به در باغ بهشت افتاده است
***
بر چهره شکوه آسمانی داری
یک پنجره باغ ارغوانی داری
ای رزم تو بین کوچه ودرپس در
بر سینه مدال قهرمانی داری
دو بيتي و رباعيات مصيبت از مرحوم حاج احمد آروني(آرام دل)
الهي داد از اين دل داد از اين دل
كنار قبر زهرا كرده منزل
بگو زهرا زجا خيزد ببيند
كه ا شك ديده كردخاك او گل
***
چه فخري خالق از تو بنده كرده
كه خونت دين حق زيبنده كرده
ولي زهرا: محبتهاي زينب
علي را روز و شب شرمنده كرده
***
چنان داغت دلم غمناك كرده
كه دست من تو را در خاك كرده
بجايت زينب مظلومه تو
غبار غم ز رويم پاك كرده
***
ز سو زدل كنم گريه برايت
كه ديگر نشنوم زهرا صدايت
در و ديوار خانه با نگاهم
بيادم آورد آ ن ناله هايت
***
كنار تربتت اندر دل شب
بود نام تو زهرا جاري از لب
به خانه تا روم با ديده تر
كشد ناز مرا مظلومه زينب
***
اگر محور به هر امكان علي بود
ولي بر فاطمه مهمان علي بود
كنار تربتت مظلومه زهرا
سر شب تا سحر گريان علي بود
***
چه شبهايي به يادت گريه كردم
زديده دامنم پر لاله كردم
دگر نبود توانم خيزم از جا
نهان تا كه تو هجده ساله كردم
***
چنان دست علي آتش برافروخت
كه حتي ميخ در در شعله اش سوخت
نداند كس بجز مولي الموالي
چگونه ميخ در آن سينه را دوخت
***
سوزاند دل فاطمه را آتش كين
بين در و ديوار شده نقش زمين
با پهلوي فاطمه چها كرد لگد
كاندر يم خون از او شده سقط جنين
***
بر خلق جهان كه گشته معلوم علي
از حق خودت شدي تو محروم علي
بر كنگره ي عرش بجان حسنين
با اشك نوشته است، مظلوم علي
چون مرغ سحر شكسته باشد بالم
يك تن نبود فاطمه پرسد حالم
رفتي تو ولي جان نبي روح علي
بي تو به خدا صفا ندارد عالم
مرثيه از زبان زينب سلام الله عليها
غم دوران من گردد يتيمي
كه هم پيمان من گردد يتيمي
من از قد كمانت حتم دارم
بلاي جان من گردد يتيمي
***
نمي گويم كه تو نا مهرباني
زبس خون رفته از تو ناتواني
دلم خواهد در آغوشم بگيري
چه سازم كه شكسته استخواني
***
مكن مخفي به سينه آه، مادر
مرا كن از غمت آگاه ،مادر
مشو راضي پس از تو زنده باشم
گل خود را ببر همراه ،مادر
***
همي گردم به دنبال بهانه
زنم بوسه به جاي تازيانه
چو لبخند از لبانت رفته مادر
صفائي نيست در اين آشيانه
***
تو كه ركن تمام كائناتي
چرا با كودكان كم التفاتي
گمانم قبل تو زينب بميرد
شنيده ناله ي عجل وفاتي
***
تمناي دل زينب همينه
كه روي زانو مادر بشينه
الهي اين چه درد بي دوائي است
كه دختر روي مادر را نبينه
سروده جواد حيدري
چو مي اُفتد به چشمم گاهواره
نفس مي گردد از غم پُر شماره
الهي كاش محسن در برم بود
نمي شد قلبم از كين پاره پاره
كمال مومني
تو هم با کوفه هم دستی مدینه
نمک خوردی ولی پستی مدینه
کسی بر بازوی زهرا نمی زد
اگر دستم نمی بستی مدینه
شیخ رضا جعفری
اينها كه بسوي خانه ام تاخته اند
اينها كه مرا به گريه انداخته اند
با چادر و چوبه هاي بيت الاحزان
از بغض تو مشعل همگي ساخته اند
رضا رسول زاده
آرزوی علی
تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد
آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد
زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر
نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی
گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت
گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل
از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر
بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر
مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت
علی انسانی
گل، بر من و جوانی من گریه میکند
بلبل به خسته جانی من گریه میکند
از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه میکند
از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه میکند
گلهای من هنوز شکوفا نگشتهاند
شبنم به باغبانی من گریه میکند
در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه میکند
گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه میکند
این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چهرهی خزانی من گریه میکند
فردا مدینه نشنود آوای گریهام
بر مرگ ناگهانی من گریه میکند
آفتاب خانه حیدر
یک گل نصیبم از دو لب غنچه فام کن
یا پاسخ سلام بگو یا سلام کن
ای آفتاب خانه حیدر مکن غروب
این سایه را تو بر سرمن مستدام کن
پیوسته نبض من به دو پلک توبسته است
بر من تمام من نگهی را تمام کن
تا آیدم صدای خدای علی به گوش
یک بار با صدای گرفته صدام کن
از سرو قدشکسته نخواهدکسی خرام
ای قامتت قیامت من کم قیام کن
در های خلد بر رخ من باز می کنی
از مهر همره دو لبت یک کلام کن
این کعبه بازویش حجرالاسودعلیست
زینب بیا و با حجرم استلام کن
علی انسانی
سینه سوخته
ای شمع سینه سوختهی انجمن علی
تقدیر تست سوختن و ساختن، علی
ای رهبری که منزویات کرده جهل خلق
ای آشنای درد، غریب وطن علی
من پهلویم شکسته و تو دل شکستهای
من بر تو گریه میکنم و تو، به من علی
من سینه خُرد گشته و تو سینه سوخته
من با تو گفتم و تو به کس دم مزن علی
من بازویم سیه شده تو دست، روی دست
بر گو کجاست بازوی خیبر شکن علی
سربسته به، که بعد حمایت ز حقّ تو
در اختیار من نَبُوَد دست من علی
گفتم به شب کفن کن و شب دفن کن ولیک
از تن نمانده هیچ برای کفن علی
علی انسانی
پرستاری ندارم
چه غم گر هر کسی از من بجز غم رو بگرداند
مبادا از سرم رو کاسهی زانو بگرداند
رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم
به بستر، او مرا زین سوی، بر آن سو بگرداند
نگاه شوهر تنهای من این راز میگوید
که دیده؛ همسری از همسر خود رو بگرداند
ز بس بیزارم از دشمن عیادت چون کند از من
کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند
دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم
کجا بیمار رو، از کاسهی دارو بگرداند
پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند
فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد
اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند
علی انسانی
هجده نفس
از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه
از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه
اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم
در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه
نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي
يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه
مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم
بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه
كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه
سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه
هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد
تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه
بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد
ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه
من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه
علی انسانی
تشیع آیینه
نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانهها بگذاشتند
هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان
این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او
ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی
امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب
دو عزیز فاطمه همراهشان
مشعل سوزانشان از آهشان
ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک آمال علی
چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق
دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُردهای تابوت، روی دوش داشت
آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی
آه آه ای همرهان، آهستهتر
میبرید اسرار را، سر بستهتر
این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من
همرهان، این لیلهی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است
اشک من زین گل، شده گلفامتر
هستیام را میبرید، آرامتر
وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چارهای غیر از نماز صبر نیست
چشم من از چرخ، پُر کوکبترست
بعد از امشب روزم از شب، شبترست
زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت
مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید
علی انسانی
غسل آیینه
بُرد در شب تا نبیند بینقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاب
بُرد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب
شسته دست از جان، تن جانانه شست
شمع شد، خاکستر پروانه شست
روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبههای گوش کرد
تا نبیند چشم گردون، پیکرش
نشنود تا ضجّههای همسرش
هم مدینه سینهای بیغم نداشت
هم دلی بیاشک و خون، عالم نداشت
نیست در کس طاقت بشنیدنش
با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش
درد آن جان جهان، از تن شنید
راز غسل از زیر پیراهن شنید
جان هستی گشته بود از تن جدای
نیستی میخواست، هستی از خدای
دست دست حق چو بر بازو رسید
آنچنان خم شد که تا زانو رسید
دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم، باز آرزوها داشتند
دست، از بازوی بشکسته خجل
بازو از دستی که شد بسته خجل
با زبان زخم، بازو، راز گفت
دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت
سینه و بازو و پهلو از درون
هر سه بر هم گریه میکردند خون
گفت بازو، من که رفتم خونفشان
تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان
راز هستی در کفن پیچیده شد
لالهای با یاسمن پوشیده شد
علی انسانی
نماز و رکوع
چه میشد؟ گر مرا با غربت خود آشنا میکرد
چه میشد سفرهاش گر، گل برای غنچه وا میکرد
چرا میکرد دور از چار طفلش بستر خود را
گل از چه خویش را از غنچههای خود جدا میکرد
اگر از گریهاش همسایگان را شکوه بر لب بود
دل شبها نمیزد پلک و آنان را دعا میکرد
به چشم خویشتن دیدم که بشکستند بازویش
ولی مادر مگر دامان حیدر را رها میکرد
هم از سینه هم از بازوش خون میرفت در آن روز
ولیکن میدوید و باز بابم را صدا میکرد
نماز عشق نیّت کرد ما بین در و دیوار
ولی زان پس رکوع خود میان کوچهها میکرد
مرا میبرد و دست او به روی شانهی من بود
قد دختر، کنار مادرش کار عصا میکرد
نگاه بی رمق
علی که آینهی روشن خدای تو بود
همیشه آینهاش روی حق نمای تو بود
حدیث قدسی «لولاک» معتبر سندی است
که هر چه کرد خدا خلق، از برای تو بود
به خشت خشت سرایت، بهشت بَرد حسد
که توتیای مَلک گَردِ بوریای تو بود
ملک حضور تو را در نماز عاشق شد
ولیک شیفتهتر از مَلک خدای تو بود
ز پا نشست علی تا تو راه میرفتی
که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود
نگاه بی رمقت با علی سخن میگفت
زبان درد دلت در نگاههای تو بود
به خانهی دل او نور داد و دلگرمی
جواب گرم سلامی که با صدای تو بود
ز گریهات همه هستی به گریه میافتاد
همین نه شهر مدینه پر از نوای تو برد
احرام آیینه
یافتم میقات من پشت دَرَست
حفظ «رب البیت» از حج برترست
رَمی شیطان کردم از امر جلیل
تا بگیرم کعبه از اصحاب فیل
بسته بودم پشت در احرام خود
رهسپر کردم به مسجد گام خود
سعی کردم تا نماند فاصله
از صفا تا مروه کردم هروَله
گفتم او شمع است و من پروانهام
بر نگردم بیعلی در خانهام
حجّ من رخسار حیدر دیدن است
طوف من دور علی گردیدن است
آنقدر ای قبلهی بیتالحرام
دور تو گشتم که شد حجّم، تمام
رهبر مظلوم
نه چون پروانه ام كز سوز غم بال و پرم سوزد
من آن شمعم كه از شب تا سحر پا تا سرم سوزد
همان بهتر نگردد هيچ كس نزديك اين بستر
كه دانم هر كسى آيد كنار بسترم، سوزد
گذارد دست خود بر سينه سوزان من زينب
ولى من بيم آن دارم كه دست دخترم سوزد
مگير اى رهبر مظلوم! زانو در بغل ديگر
كه اين ديدار طاقت سوز، جان و پيكرم سوزد
نه تنها چشم عين اللَّه، سراپاى على گريد
چو از من مى كند پنهان، به نوع ديگرم سوزد
چنان چيدند امّت نارسيده ميوه دل را
كه هرگه مى كنم يادش، ز غم برگ و برم سوزد
علی انسانی
گفت و گویى با بقیع
باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع
تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع
خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه
در تو مىبینم شكوهِ آسمان را اى بقیع
پنج خورشیدِ جهانافروز در دامان تست
كردهاى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع
مىرسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع
بیت الاحزان بود و زهرا، هیچ كس باور نداشت
تا كنند از او دریغ آن سایبان را اى بقیع
عاقبت از جور گلچین، سایه این گل شكست
در بهاران دید تاراج خزان را اى بقیع
گرچه باغ یاس او پُر شد ز گلهاى كبود
با على، زهرا نگفت این داستان را اى بقیع
سیلى گلچین چو گردد با رخ گل آشنا
بلبل از كف مىدهد تاب و توان را اى بقیع
حامل وحى الهى، گاهِ ابلاغ پیام
بوسه مىزد بارها آن آستان را اى بقیع
اى دریغا روز روشن، دشمنِ آتش فروز
بى امان مىسوخت آن دارالأمان را اى بقیع
قهر دشمن آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت
عاقبت آن طایر عرش آشیان را اى بقیع
اى دریغا در میان شعله، صاحبخانه سوخت
سوخت این ناخوانده مهمان، میزبان را اى بقیع
دیگر از آن شب على از درد، آرامى نداشت
داده بود از دست چون آرام جان را اى بقیع
با دلى لرزان، ز بلبل پیكر گل را گرفت
یاد دارى گریههاى باغبان را اى بقیع
لرزه مىافتد به جانت، تا كه مىآرى
به یاد لرزش آن دستهاى مهربان را اى بقیع جز تو غمهاى على را هیچ كس باور نكرد
مىكشى بر دوش خود بارى گران را اى بقیع
باز گو با ما، مزار كعبهی دلها كجاست
در كجا كردى نهان آن بىنشان را اى بقیع
قطرهاى، اما در آغوش تو دریا خفته است
كردهاى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع
چشم تو خون گرید و «پروانه» مىداند كجاست
چشمه ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع
محمد علی مجاهدی
مزار كعبه ى دلها كجاست؟
باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقيع!
تا ببينم دوست دارى ميهمان را اى بقيع؟
خاكى، اما برتر از افلاك دارى جايگاه
در تو مى بينم شكوه آسمان را، اى بقيع!
پنج خورشيد جهان افروز در آغوش توست
كرده يى رشگ فلك اين خاكدان را، اى بقيع! مى رسيم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده اين كاروان خسته جان را اى بقيع!
بيت الاحزان بود و زهرا، هيچكس باور نداشت
تا كنند از او دريغ اين سايبان را اى بقيع!
عاقبت ار جور گلچين شاخه ى اين گل شكست!
در بهاران ديد تاراج خزان را اى بقيع!
گر چه باغ ياس او پر شد زگلهاى كبود!
با على هرگز نگفت اين داستان را اى بقي
سيلى گلچين چو گردد با رخ گل آشنا
بلبل از كف مى دهد تاب و توان را اى بقيع!
پاى آتش را به بيت وحى، دشمن باز كرد!
سوخت همچون برق خرمن سوز، آن را اى بقيع
حامل وحى الهى، گاه البلاغ پيام
بوسه مى زد بارها آن آستان را اى بقيع!
اى دريغا روز روشن، دشمن آتش فروز
بى امان مى سوخت آن دارالامان را اى بقيع! قهر گلچين آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت
عاقبت آن طاير عرش آشيان را اى بقيع!
اى دريغا درميان شعله، صاحبخانه سوخت!
سوخت اين ناخوانده مهمان، ميزبان را! اى بقيع!
ديگر از آن شب، على از درد، آرامى نداشت
داده بود از دست چون آرام جان را اى بقيع!
با دلى لرزان، زبلبل پيكر گل را گرفت!
يا دارى گريه هاى باغبان را اى بقيع؟!
لرزه مى افتد به جانت، تا كه مى آرى به ياد
لرزش آن دستهاى مهربان را اى بقيع!
جز تو غمهاى على را هيچكس باور نكرد!
مى كشى بر دوش خود بارى گران را، اى بقيع!
بازگو با ما: مزار كعبه ى دلها كجاست؟!
در كجا كردى نهان آن بى نشان را اى بقيع؟! قطره يى، اما در آغوش تو دريا خفته است!
كرده يى پنهان تو بحرى بيكران را اى بقيع!
چشم تو خون گريد و، (پروانه) مى داند كجاست
چشمه ى جوشان اين اشك روان را، اى بقيع
محمد علی مجاهدی
ماجرای تلخ گل
باغ از يك سو در آتش، خرمن گل يك طرف
غنچه ى نشكفته يك سو، دامن گل يك طرف
مى زند آتش به جان بلبل حسر نصيب
غارت گلچين ز يك سو، چيدن گل يك طرف
شعله در باغ ولايت سر كشيها كرد و، سوخت
غنچه ى را پيراهن از يك سو، تن گل يك طرف
اى دريغا در ميان شعله هاى كينه سوخت
غنچه را تن يك طرف، پيراهن گل يك طرف
بلبل پر بسته را از باغ بيرون مى برند
خس ز يك سو، خار يك سو، دشمن گل يك طرف
مى زند اين تازيانه، مى زند آن با غلاف
قنفذ از يك سو، مغيره، دشمن گل، يك طرف
يك طرف، بيشرمى آتش بيار معركه
ماجراى تلخ سيلى خوردن گل، يك طرف
يك طرف، بر روى نازكترز گل سيلي زدن
ديدن بر روي خاك افتادن گل ، يك طرف
يك طرف گستاخى گلچين و ظلم خار و خس
سوختن از بعد پرپر كردن گل، يك طرف
عاقبت دست خدا را اين محن از پا فكند
كشتن گل يك طرف، سوزاندن گل يك طرف
طاقت از دست تماشا برد در آن گيرو دار
شعله از يك سو، به خون غلطيدن گل يك طرف
در ميان دودها و شعله ها پيچيده بود
ناله ى بلبل ز يك سو، شيون گل يك طرف
محمد علی مجاهدی
آتش کین
چنان در آتش كين سوخت گلچين، خرمن گل ر ا
كه از بلبل ربود آرام و، از دلها تحمّل را
مدينه! باغبان را گو به باغ گل چه مى آيى
كه مى بندند پيش ديده ى گل، بال بلبل را
در آغوش محبت غنچه ى نشكفته يى دارد
خدا را رحم كن گلچين و، مشكن شاخه ى گل را
مدينه! گو به بلبل آشيان از باغ بيرون بر
كه مى سوزند اينجا در كنار غنچه، سنبل را
مگر بلبل چه فيضى مى برد از صحبت اين گل
كه يكدم برنمى دارد از او چشم توسل را؟
مدينه! غنچه ى پرپر، گل خزان، گلزار در آتش
ببين بيرحمى گلچين و ميزان تطاول را
چرا امشب به سوى باغ گل، بلبل نمى آيد؟
مگر از ياد خود برده ست گلهاى قرنفل را؟
محمد علی مجاهدی
وصیت مادر
كاش ديگه حرف وصيت نزني
نگي از روضه هاي بي كفني
هم مي گي داغ بابا رو مي بينم
مي گي از اون روزاي بي حسني
غصه ي در و ديوار برام كمه!
چرا داري مي گي از بي وطني
داري مي گي كه حسين و مي كشن
نمي مونه به تنش پيروهني
اين چه روزيه كه قلب و مي شكنه
كه مي گي به جام يه بوسه بزني
كوفه و شام بلا بگو كجان
كه من اونجا ندارم هم سخني
واي من به مجلس حراميان
كه باشه ميونشون همچو مني
مادرم تو رو خدا روضه بسه
كه داري قلبم و از جا مي كني
کمال مؤمنی
همدرد علي
دردم آرام نشد تا كه غمت را ديدم
سوختم تا به سحر از جگرم ناليدم
تو كه بودي يل خيبر شكن هاشميان
بارها بازوي تو زين سببت بوسيدم
سخني گو تو كه شايد دلم آرام شود
تا حياتم دهي و زنده شود اميدم
من اگر ناله كنم درد امانم بُرده
بارها از ستم جور بخود پيچيدم
اين همه سال به تو زهره تابان بودم
به اميدت همه شب بهر تو مي تابيدم
آن زمان خواست عدو آتش كين افروز
من زجان تو و طفلان خودم لرزيدم
دل لرزان تو را زير لگد حس كردم
من خودم هيچ براي دل تو لرزيدم
درد برده رمق و تاب و توان نيست مرا
ورنه مي شد به خدا بهر تو مي خنديدم
اين مصيبات كه آمد به سرم هيچ نبود
فقط از غربت و مظلومي تو رنجيدم
حسرت زده
اي كاش كه بند دل او پاره نمي شد
حسرت زده ي ديدن گهواره نمي شد
اي كاش نمي گفت نبي ام ابيها
تا شعله ور از كيد ستمكاره نمي شد
گر عشق علي در دل او جاي نمي داشت
هرگز هدف كينه ي قدّاره نمي شد
مي ماند اگر پشت در خانه نمي رفت
دلخون زغم محسن مه پاره نمي شد
انگار كه زود است سخن گفتن از آن روز
در كربوبلا زينش آواره نمي شد
او پشت در خانه و دشمن به تماشا
جز صبر علي جان مگرت چاره نمي شد؟
گربود و نمي رفت زدنيا به غريبي
هر شب علي اش اين همه آواره نمي شد
فخر ملائک
یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود
مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود
آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن
که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود
نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد
تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود
همه منت گدایی، درخونمونو داشتن
خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود
افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش
پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود
تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن
خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود
یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه
خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود
با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد
تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود
دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن
شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره
آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک
نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود
آخر یه روز
مادر یه روز مهدی میآد، برای یاری
میشه که روز فرجش، مارم بیاری
تکیه می ده به کعبه و ،با صوت اعلا
می گه انابن و حیدرو، انابن و زهرا
غصه نخور مهدی میآد، با شور و احساس
منتقمت با اون میشه، حضرت عباس
حسینی ها به عشق اون، می آن به یاری
دشمنای علی می شن، همه فراری
آخر یه روز گل می کنه، تو آسمونها
نغمه یا علی و با، ذکر یا زهرا
نشون می ده به شیعه ها، یه قبر خاکی
میگه که قبر مادره، اسوه پاکی
از توی قبر اون دوتا رو، بیرون میآره
توی آتیش هردوشونو، باهم میزاره
میگه چرا یه خونه رو شما سوزوندین
حرمت صاحب خونشو ، شما شکوندین
میگه گناه مادرم مگر چه بوده
که مزد یاری علی ، رخ کبوده
خدا می دونه مادرم ،خیلی جوون بود
چرا روزای آخرش، قدش کمون بود
کمال مؤمنی
تركيب بند زهرايي
شوق عراق و شور حجاز است در دلم
جامه دران و سوز و گداز است در دلم
پل می زنم به خویش مگو از کدام راه
راهی که رو به آینه باز است در دلم
قد قامت الصلاه من از جای دیگر است
قد قامت کدام نماز است در دلم
شب را چراغ گم شدن روز کرده ام
ذکرت چراغ راز و نیاز است در دلم
تشبیه نارساست ، حقیقت کلام توست
ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم
مجموعه ی نیاز تویی ای نماز ناب
دیگر چه حاجتی به نیاز است در دلم
یاس کبود پیش تو خار است فاطمه (س)
نامت گل همیشه بهار است فاطمه( س)
شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید
خورشید را ز شعله ی آه تو آفرید
شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود
صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفرید
آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست
جان را خدا شهید سپاه تو آفرید
هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید
اي پشتوانه ي دو جهان ، عشق را خدا
با جلوه وجلالت و جاه تو آفرید
تقوای محض ، عصمت خالص ، گل خدا!
آخر چگونه شعر کنم قصه ی تو را؟
تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید
تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید
هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید
احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید
داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجره ی کربلا رسید
در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید
با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید
تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات
بی فاطمه (س) قیامت انسان نبود نیز
عهد الست و معني پيمان نبود نیز
چونان تو زن نديد جهان تا كه بود و هست
چونان تو مرد در همه دوران نبود نیز
مولا اگر نبود جهان جلوه اي نداشت
"راز رشید" سوره ی قرآن نبود نیز
گر زنده بود بعد تو پيغمبر خدا
قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نیز
زهرا (س) اگر نبود ، زمين بي بهار بود
در آسمان شکوفه ي باران نبود نیز
ای برق ذوالفقار علی (ع) – هیچ خطبه ای
مانند خطبه های تو بران نبود نیز
حيدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود
وجد و وجود و جوشش وجدان نبود نیز
ايمان نبود و عشق نبود و شرف نبود
خورشيد سر بريده ي صحراي طف نبود
نام تو با علي (ع) و محمد (ص) قرينه است
هر جا كه عطر نام تو باشد مدينه است
دستاس كيست چرخ جهان ؟ اين غريب كيست
این دست های کیست که لبریز پینه است؟
آیینه ای که عطر بهشت مدینه بود
نامش هنوز شعله ی سینای سینه است
اي وسعت بهشت ، جهان بی تو دوزخ است
دنيا چقدر مزرعه ي كفر و كينه است
این گونه گنج در صدف هر خزانه نیست
گنجي ست در خزانه اگر اين خزينه است
دريا علي (ع) ست گوهر يكدانه اش تویی
در موج حادثات - حسينت سفينه است
با هر حماسه داغ پدر را سرشته ای
هجده كتاب درد علي (ع) را نوشته اي
زیبایی مدینه به غیر از بتول نيست
بي مهر او نماز دو عالم قبول نيست
می پرسم از شما که رسولان غیرتید
زهرا (س) مگر خلاصه ي جان رسول نيست ؟
گيرم ولايت علي (ع) از ياد برده ايد
آيا غدير و دست محمد (ص) قبول نيست ؟
آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا ؟
آيا مگر حديث ولا از اصول نيست ؟
مهر علي (ع) ست روزي هر روز مهر و ماه
وقتي چراغ ، فاطمه (س) باشد ، افول نيست
جبریل را به مرقد مولاي عاشقان
بي رخصتش هر آينه ، اذن دخول نيست
الله اكبر از تو كه الله اكبري
اي مادرپدر كه پدر را تومادري
زهراترین شکوفه ی گلخانه ی رسول
با نام تو مدینه مدینه ست یا بتول
ای مردمی که زایر راز مدینه اید
آه اي مجاوران حرم حج تان قبول
اينجا كنار حجره ي پيغمبر خدا
آيينه خانه اي ست پر از تابش اصول
آيينه اي كه ماه در آن مي كشد نفس
آيينه اي كه مهر در آن مي كند حلول
دربین ماه های خدا چون تو ماه نیست
ای بین فصل هاي خدا بهترين فصول
اينجا نماز خانه ي مولا و فاطمه (س) ست
اينجاست خانه ي علي (ع) و خانه ي رسول
زهرا شدی که نام علی (ع) را علم کنی
پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی
يك عمر بود با غم و غربت قرین علي (ع)
آن قصه ي حسين و حسن بود و اين علي (ع)
وقتی ابوتراب شدی خاک پاک شد
تا زد به خاک بندگی او جبين علي (ع)
درخانقاه نوري و در كعبه چلچراغ
بر خاتم رسول رسولان نگين علي (ع)
آيينه اي برابر انسان و كائنات
آيين عشق و آينه ي راستين علي (ع)
شمشير حق كه چرخ زنان است و خطبه خوان
دست خداست بر شده از آستين علي (ع)
زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علي (ع) كسي
احمد(ص) نداشت جز تو کسی همنشين ، علي(ع) !
اندوه بی شمار مرا ديده اي ، بيا
انسان روزگار مرا هم ببین ، علی (ع)!
دنیا چقدر تشنه ی نام زلال توست
هر ماه ماه آینه هر سال سال توست
شب گريه های غربت مادر تمام شد
زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد
امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد
طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایام تشنه کامی مادر تمام شد
آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)
چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد
تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گريست كه منبر تمام شد
زاینده است چشمه ی زهرایی رسول
باور مكن که سوره ی کوثرتمام شد
باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟
زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود
زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود
شب آمده ست گريه كنان بر مزار تو
دریا شکست موج زنان در کنارتو
بعد از تو چله چله علي (ع) خطبه خواند و سوخت
چرخيد ذوالفقار علي (ع) در مدارتو
زينب (س) كجاست ؟ همسفر خطبه های خون
دنيا چه كرد بعد تو با يادگار تو
باران نيزه ، نعش غريبانه ي حسن (ع)
آن روزگار زينب (س) و اين روزگار تو
گل داد روي نيزه ، سرتشنه ی حسين (ع)
تا شام و كوفه رفت دل داغدار تو
تو سوگوار زينب (س) و زينب (س)غريب شام
تو سوگوار زينب (س) و او سوگوار تو
بعد از تو سهم آينه درد و دريغ شد
دست نوازشي كه كشيدند تيغ شد
اي ناخداي كشتي درد - اي خداي درد
تنها تويي كه آمده اي پا به پاي درد
زين پيش درد و داغي اگر بود با تو بود
درد آشناي داغي و داغ آشناي درد
زان شب كه غرق خطبه ي چشم تو شد علي (ع)
مانند رعد مي شكند با صداي درد
شعر تو را چگونه بخوانم كه نشكنم؟
آخر بگو كه قصه كنم از كجاي درد ؟
اي قطعه ي بهشت ، غزلگريه ي زمين
با چشم خود سرود تو را هاي هاي درد
مگذار مردگان شب عافیت شویم
ما را ببر به آینه ی کربلای درد
تو آبروي داغي و تو آبروي اشک
تو ابتداي دردی و تو انتهاي درد
یوسف اگر برای پدر درد آفرید
زهرا (س) شكست و درد پدر را به جان خرید
ای سرپناه عارف و عامی نگاه تو
آتش گرفت خیمه ی گردون ز آه تو
آیا چه بود قسمت تو غير درد و درد
آیا چه بود غیر محبت گناه تو
ساقي علی (ع) ست - كوثر جوشان حق تويي
ما تشنه ايم تشنه ي لطف نگاه تو
در چشم من تمام زمین سنگ قبر توست
گردون کجا و مرقد بی بارگاه تو
در کربلای چند شهید غمت شدیم
سربندهای فاطمه(س) بود و سپاه تو
از خانه ی تو می گذرد راه مستقیم
را هي نمانده است به حق - غير راه تو
دنيا اگرغدير تو را خم نكرده است
روح مدینه رد تو را گم نكرده است
سروده عليرضا قزوه
زهرا اگر نبود
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید انعکاس نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
محشر بدون مهریه ی همسر علی
سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
حتی بهشت با همه نهرهای خود
چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت
دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت
علی اکبر لطیفیان
اي همسرم مرو
اي آفتاب روشنم اي همسرم مرو
اينگونه از مقابل چشم ترم مرو
با تو تمام زندگيم بوي سيب داشت
اي ميوه بهشتي پيغمبرم مرو
جان مرا بگير خدا حافظي مكن
از روبروي ديده ي نا با ورم مرو
تا قول ماندن از تو نگيرم نمي روم
اي سايه بلند سرم. از سرم مرو
لطف شب عروسي دختر به مادر است
پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو
علی اکبر لطیفیان
نیمه دیگر
آهسته می شوید یگانه همسرش را
با آب زمزم آیه های کوثرش را
آهسته می شوید غریب شهر یثرب
پشت و پناه و تکیه گاه و یاورش را
تنها کنار نیمه های پیکر خود
می شوید امشب نیمه های دیگرش را
آهسته می شوید مبادا خون بیاید
آن یادگاریهای دیوار و درش را
پی می برد آن دستهای مهربانش
بی گوشواره بودن نیلوفرش را
می گرید اما باز مخفی می نماید
با آستینی بغضهای حنجرش را
در خانه ی او پهلوی زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را
با گریه های دخترانه زینب آمد
بوسد کبودی های روی مادرش را
بر شانه های آفتابی اش گرفته
مهتاب هجده ساله ییغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن می کرد
در سرزمین های سئوالی همسرش را
علی اکبر لطیفیان
هجده نفس
از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه
از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه
اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم
در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه
نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي
يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه
مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم
بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه
كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه
سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه
هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد
تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه
بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد
ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه
من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه
علی اکبر لطیفیان
خاکستر
وقتش شده نگاه به دور و برت کنی
فکری برای این همه خاکسترت کنی
عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم
تا مرهم کبودی چشم ترت کنی
امشب خودم برای تو نان می پزم ولی
با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی
مجبور نیستی، که برای دل علی
یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی
من قبله و تو در شرف روبه قبله ای
پس واجب است روی به این همسرت کنی
زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم
تو بهتر است، فکری برای پرت کنی
ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین
معجر ببافی و کفن دخترت کنی
من، زینب، حسن، همه ناراحت توایم
وقتش شده نگاه به دورو برت کنی
علی اکبر لطیفیان
قبر تو مستور ماند
اى حرم خاص خداوندگار
دست خداوند، ترا پرده دار
اُمِّ اَب و، بضعه ى خير الانام
مادر دو رهبر صلح و قيام
خوانده خدا، عصمت كبرى ترا
گفته نبى، اُمِّ ابيها ترا
چيست حيا؟ ريشه ى دامان تو
كيست ادب؟ بنده ى فرمان تو
وقت خوشت، وقت مناجات توست
شاد، پيمبر ز ملاقات توست
كس نبرد راه به سامان تو
جز پدر و همسر و يزدان تو
هم ز پى عرض ادب، گاه گاه
يافته جبريل در آن خانه، راه
مكتب تو، مكتب صدق و صفا
خانه ى تو، گلشن مهر و وفا
نيست عجب گر به چنين مكتبى
تربيت آموخته، چون زينبى
اى پدرت رحمةُ للعالمين
مرحمتى كن به منِ دلْ غمين
منكه ز احسان تو شرمنده ام
دست به دامان تو افكنده ام
قدر تو يا فاطمه! نشناختند
بر حرم حرمت تو، تاختند
تا كه صنم جاى صمد نصب شد
حق تو و همسر تو غصب شد
حاصل آن طرح كه بس شوم بود
تو و محسن مظلوم بود قتل
شد سبب قتل تو بى اختلاف
ضرب در و، ضربت سخت غلاف
اى شده محروم ز ارث پدر
عالم و آدم ز غمت خونْ جگر
عصمت يزدانى و، معصومه يى
زوج تو مظلوم و، تو مظلومه يى
داغ غمت بر دل رنجور ماند
قدر تو و قبر تو، مستور ماند
فاطمه! اى آنكه خرد مات توست
چشم (مؤيّد) به كرامات توست
سید رضا مؤید
پا به پاى اشك
بر ديده ام، كه موج زند قطره هاى اشك
اى كاش بوده جلوه رويت به جاى اشك!
بعد از غروب ماه رخت، خانه ام پدر!
ماتم سراى دل شد و خلوت سراى اشك
دود دلم ز سينه برآيد به جاى آه
خون دلم ز ديده بريزد به جاى اشك
وقتى كه همرهان ز برم پا كشيده اند
اشكم انيس گشته، بنازم وفاى اشك
روز و شبم كه مى گذرد با هزار درد
پيوند مى زنند به هم دانه هاى اشك!
تا نخل سايبان مرا قطع كرده اند
هر روز مى روم به «اُحُد» پا به پاى اشك!
سید رضا مؤید