احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست
با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست
اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست
سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست
تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست
باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست
فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست
                                **علی اکبر لطیفیان**

شب تاریک کنار تو به سر می آید

شب تاریک کنار تو به سر می آید
نام زهرا به تو بانو چقدر می آید
آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده است
خارهم پیش شما گل به نظر می آید
ونبوت به دو تا معجزه آوردن نیست
از کنیزان تو هم معجزه بر می آید
به کسی دم نزد اما پدرت میدانست
وحی از گوشه ی چشمان تو در می آید
پای یک خط تعالیم تو بانو والله
عمر صد مرجع تقلیدبه سر می آید
مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایین
چه بلایی به سر اهل هنر می آید
مانده ام لحظه ی پیچیدن عطر تو به شهر
ملک الموت پی چند نفر می آید

*** کاظم بهمنی***

تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"

شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد

کوچه در آتش و خون داشت جهنم می شد

"باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را...."

روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد

بین دیوار و در انگار زنی جان می داد

جان به لب از غم او عالم و آدم می شد

لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت

بلکه از آتش پیراهن او کم می شد

زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟

بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد

 تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"

شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد

آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است

روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟

"میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد

میخ هر لحظه در این عزم مصمم می شد

غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف

حیف،بابا شدنم داشت مسلم می شد"

ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن

کربلا بود که در ذهن مجسم می شد

 کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه

بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد

 اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود

اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد

 سیب سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد

داشت اوضاع جهان یکسره درهم می شد

که قلم از نفس افتاد،نگاهش خون شد

دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد

کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود

روضه خوان، مقتل خونین مقرم می شد                                      

یا زهرا

من غلامی زغلامان تو ام یا زهرا

مستمندی به سر خوان توام یا زهرا

از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

خاطر آشفته و حیران توام یا زهرا

 من دعا بودم و از روز ازل بر لب تو

ذکری از سینه سوزان توام یا زهرا

متولد شده عشق توام بی بی جان

آه پرورده دامان توام یا زهرا

بیت الاحزان دلم شهد اشک سحرت

اشکم آن دیده گریان توام یا زهرا

بغز آن سینه مجروحم و از سوز دلت

شعله غربت جانان توام یا زهرا

از ازل لطف تو شد شامل حالم

در ابد در پی احسان توام یازهرا

شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس

فخرم این بس که مسلمان توام یازهرا

ای یتیمان مدینه همه از پخت تو سیر

طالب لقمه ای از نان توام یا زهرا

داغ تو

داغ تو روزگار مرا همچو شام کرد

خورشید بخت عمر مرا رو به بام کرد

آن دشمنی که بود به فکر شکست من

با کشتن تو کار علی را تمام کرد

ایا غریب نیست علی که به شهر خود

نشنید یک جواب به هرکس سلام کرد

از آن زمان که ماه  من قدت هلال شد

لبخند را دگر به لب من حرام کرد

آتش زدند خانه من را که جبرئیل

از امر حق به خاک درش استلام کرد

از پا فتاد پشت در خانه از لگد

زهرا که پیش پای پیمبر قیام کرد

میزد تورا مغیره وغنفذ به کوچه ها

بازوی تو کبود ندانم کدام کرد

سیلی و تازیانه وضرب غلاف تیغ

امت چنین به دخت نبی احترام کرد

  

دوبیتی هایی از محسن عرب خالقي

نگاه سرد مردم بود و آتش
صدا بين صدا گم بود و آتش
بجاي تسليت با دسته ي گل
هجوم قوم هيضم بود و آتش
***
گرفتي از مدينه گفتنت را
دريغ از من نمودي ديدنت را
ولي با من بگو ساعت به ساعت
چرا كردي عوض پيراهنت را
***
كمي از غسل زير پيرهن ماند
كمي از خون خشك بر بدن ماند
كفن را در بغل بگرفت و بو كرد
همان طفلي كه آخر بي كفن ماند

دوبیتی هایی از جواد حيدري

من بودم باب هل اتي را بستند
امكان رسيدن به خدا را بستند
اي كاش بميرم كه خجالت زده ام
من بودم و دست مرتضي را بستند
***
عمريست رهين منت زهرائيم
مشهور شده به عزت زهرائيم
مُرديم اگر به قبر ما بنويسيد
ماپير غلام حضرت زهرائيم
***
ما زنده به لطف و رحمت زهرائيم
مامور براي خدمت زهرائيم
روزي كه تمام خلق حيران هستند
ما منتظر شفاعت زهرائيم

***

یتیمان جز دو چشم تر ندارند

به غیر از خاک غم بر سر ندارند

چو مادر مرده ها باید فغان کرد

که طفلان علی مادر ندارند

دوبیتی هایی از محمدزمانی

چه حالی داده دل را دست مادر

که می شستی زدنیا دست مادر

از آن سیلی مگر چشمت نمی دید

که می جستی مرا با دست مادر

***

آنان که بر این خانه هجوم آوردند

در خاک نهال کینه را پروردند

در کعبه علی شکسته بتها شان را

اکنون به در خانه تلافی کردند

***

خون است که روی خاک خشت افتاده است

داغ است به قلب سر نوشت افتاده است

خیزید وفرشته را به بیرون ببرید

آتش به در باغ بهشت افتاده است

***

بر چهره شکوه آسمانی داری

یک پنجره باغ ارغوانی داری

ای رزم تو بین کوچه ودرپس در

بر سینه مدال قهرمانی داری

دو بيتي و رباعيات مصيبت از مرحوم حاج احمد آروني(آرام دل)

الهي داد از اين دل داد  از اين دل

كنار قبر زهرا كرده منزل

بگو زهرا زجا خيزد ببيند

كه ا شك ديده كردخاك او گل

***

چه فخري خالق از تو بنده كرده

كه خونت دين حق زيبنده كرده

ولي زهرا: محبتهاي زينب  

علي را روز و شب شرمنده كرده

***

چنان داغت دلم غمناك كرده

كه دست من تو را در خاك كرده

بجايت زينب مظلومه تو

غبار غم ز رويم پاك كرده

***

ز سو زدل كنم گريه برايت

كه ديگر نشنوم زهرا صدايت

در و ديوار خانه با نگاهم

بيادم آورد آ ن ناله هايت

***

كنار تربتت اندر دل شب

بود نام تو زهرا جاري از لب

به خانه تا روم با ديده تر

كشد ناز مرا مظلومه زينب

***

اگر محور به هر امكان علي بود

ولي بر فاطمه مهمان علي بود

كنار تربتت مظلومه زهرا

سر شب تا سحر گريان علي بود

***

چه شبهايي به يادت گريه كردم

زديده دامنم پر لاله كردم

دگر نبود توانم خيزم از جا

نهان تا كه تو هجده ساله كردم

***

چنان دست علي آتش برافروخت

كه حتي ميخ در در شعله اش سوخت

نداند كس بجز مولي الموالي

چگونه ميخ در آن سينه را دوخت

***

سوزاند دل فاطمه را آتش كين

بين در و ديوار شده نقش زمين

با پهلوي فاطمه چها كرد لگد

كاندر يم خون از او شده سقط جنين

***

بر خلق جهان كه گشته معلوم علي

از حق خودت شدي تو محروم علي

بر كنگره ي عرش بجان حسنين

با اشك نوشته است، مظلوم علي

چون مرغ سحر شكسته باشد بالم

يك تن نبود فاطمه پرسد حالم

رفتي تو ولي جان نبي روح علي

بي تو به خدا صفا ندارد عالم

 

 

 

مرثيه از زبان زينب سلام الله عليها

غم دوران من گردد يتيمي

كه هم پيمان من گردد يتيمي

من از قد كمانت حتم دارم

بلاي جان من گردد يتيمي

***

نمي گويم كه تو نا مهرباني

زبس خون رفته از تو ناتواني

دلم خواهد در آغوشم بگيري

چه سازم كه شكسته استخواني

***

مكن مخفي به سينه آه، مادر

مرا كن از غمت آگاه ،مادر

مشو راضي پس از تو زنده باشم

گل خود را ببر همراه ،مادر

***

همي گردم به دنبال بهانه

زنم بوسه به جاي تازيانه

چو لبخند از لبانت رفته مادر

صفائي نيست در اين آشيانه

***

تو كه ركن تمام كائناتي

چرا با كودكان كم التفاتي

گمانم قبل تو زينب بميرد

شنيده ناله ي عجل وفاتي

***

تمناي دل زينب همينه

كه روي زانو مادر بشينه

الهي اين چه درد بي دوائي است

كه دختر روي مادر را نبينه

سروده جواد حيدري

 چو مي اُفتد به چشمم گاهواره

نفس مي گردد از غم پُر شماره

الهي كاش محسن در برم بود

نمي شد قلبم از كين پاره پاره

كمال مومني

تو هم با کوفه هم دستی مدینه

نمک خوردی ولی پستی مدینه

کسی بر بازوی زهرا نمی زد

اگر دستم نمی بستی مدینه

شیخ رضا جعفری

اينها كه بسوي خانه ام تاخته اند
اينها كه مرا به گريه انداخته اند
با چادر و چوبه هاي بيت الاحزان
از بغض تو مشعل همگي ساخته اند

 رضا رسول زاده

آرزوی علی

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد
آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد
زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر
نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی
گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت
گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل
از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر
بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر
مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت

علی انسانی

 

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند
از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند
از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند
گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند
در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند
گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند
این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند
فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

علی انسانی

آفتاب خانه حیدر

یک گل نصیبم از دو لب غنچه فام کن
یا پاسخ سلام بگو یا سلام کن
ای آفتاب خانه حیدر مکن غروب
این سایه را تو بر سرمن مستدام کن
پیوسته نبض من به دو پلک توبسته است
بر من تمام من نگهی را تمام کن
تا آیدم صدای خدای علی به گوش
یک بار با صدای گرفته صدام کن
از سرو قدشکسته نخواهدکسی خرام
ای قامتت قیامت من کم قیام کن
در های خلد بر رخ من باز می کنی
از مهر همره دو لبت یک کلام کن
این کعبه بازویش حجرالاسودعلیست
زینب بیا و با حجرم استلام کن

علی انسانی

 سینه سوخته

ای شمع سینه سوخته‌ی انجمن علی
تقدیر تست سوختن و ساختن، علی
ای رهبری که منزوی‌ات کرده جهل خلق
ای آشنای درد، غریب وطن علی‌
من پهلویم شکسته و تو دل شکسته‌ای
من بر تو گریه می‌کنم و تو، به من علی‌
من سینه خُرد گشته و تو سینه سوخته
من با تو گفتم و تو به کس دم مزن علی
‌من بازویم سیه شده تو دست، روی دست
بر گو کجاست بازوی خیبر شکن علی‌
سربسته به، که بعد حمایت ز حقّ تو
در اختیار من نَبُوَد دست من علی‌
گفتم به شب کفن کن و شب دفن کن ولیک
از تن نمانده هیچ برای کفن علی‌

علی انسانی

 پرستاری ندارم

چه غم گر هر کسی از من بجز غم رو بگرداند
مبادا از سرم رو کاسه‌ی زانو بگرداند
رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم
به بستر، او مرا زین سوی، بر آن سو بگرداند
نگاه شوهر تنهای من این راز می‌گوید
که دیده؛ همسری از همسر خود رو بگرداند
ز بس بیزارم از دشمن عیادت چون کند از من
کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند
دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم
کجا بیمار رو، از کاسه‌ی دارو بگرداند
پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند
فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد
اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند

علی انسانی

 هجده نفس

از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه
از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه
اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم
در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه
نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي
يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه
مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم
بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه
كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه
سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه
هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد
تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه
بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد
ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه
من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه

علی انسانی

تشیع آیینه

نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه‌ها بگذاشتند
هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی‌ آن هفت تن، هفت آسمان
این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او
ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی
امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب
دو عزیز فاطمه همراه‌شان
مشعل سوزان‌شان از آه‌شان
ابرها گریند بر حال علی
می‌رود در خاک آمال علی
چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق
دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُرده‌ای تابوت، روی دوش داشت
آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی
آه آه ای همرهان، آهسته‌تر
می‌برید اسرار را، سر بسته‌تر
این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من
همرهان، این لیله‌ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است
اشک من زین گل، شده گلفام‌تر
هستی‌ام را می‌برید، آرام‌تر
وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره‌ای غیر از نماز صبر نیست
چشم من از چرخ، پُر کوکب‌ترست
بعد از امشب روزم از شب، شب‌ترست
زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت
مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید

علی انسانی

غسل آیینه

بُرد در شب تا نبیند بی‌نقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاب
بُرد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب
شسته دست از جان، تن جانانه شست
شمع شد، خاکستر پروانه شست
روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبه‌های گوش کرد
تا نبیند چشم گردون، پیکرش
نشنود تا ضجّه‌های همسرش
هم مدینه سینه‌ای بی‌غم نداشت
هم دلی بی‌اشک و خون، عالم نداشت
نیست در کس طاقت بشنیدنش
با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش
درد آن جان جهان، از تن شنید
راز غسل از زیر پیراهن شنید
جان هستی گشته بود از تن جدای
نیستی می‌خواست، هستی از خدای
دست دست حق چو بر بازو رسید
آنچنان خم شد که تا زانو رسید
دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم، باز آرزوها داشتند
دست، از بازوی بشکسته خجل
بازو از دستی که شد بسته خجل
با زبان زخم، بازو، راز گفت
دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت
سینه و بازو و پهلو از درون
هر سه بر هم گریه می‌کردند خون
گفت بازو، من که رفتم خونفشان
تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان
راز هستی در کفن پیچیده شد
لاله‌ای با یاسمن پوشیده شد

علی انسانی

نماز و رکوع

چه می‌شد؟ گر مرا با غربت خود آشنا می‌کرد
چه می‌شد سفره‌اش گر، گل برای غنچه وا می‌کرد
چرا می‌کرد دور از چار طفلش بستر خود را
گل از چه خویش را از غنچه‌های خود جدا می‌کرد
اگر از گریه‌اش همسایگان را شکوه بر لب بود
دل شب‌ها نمی‌زد پلک و آنان را دعا می‌کرد
به چشم خویشتن دیدم که بشکستند بازویش
ولی مادر مگر دامان حیدر را رها می‌کرد
هم از سینه هم از بازوش خون می‌رفت در آن روز
ولیکن می‌دوید و باز بابم را صدا می‌کرد
نماز عشق نیّت کرد ما بین در و دیوار
ولی زان پس رکوع خود میان کوچه‌ها می‌کرد
مرا می‌برد و دست او به روی شانه‌ی من بود
قد دختر، کنار مادرش کار عصا می‌کرد

نگاه بی رمق

علی که آینه‌ی روشن خدای تو بود
همیشه آینه‌اش روی حق نمای تو بود
حدیث قدسی «لولاک» معتبر سندی است
که هر چه کرد خدا خلق، از برای تو بود 
به خشت خشت سرایت، بهشت بَرد حسد
که توتیای مَلک گَردِ بوریای تو بود 
ملک حضور تو را در نماز عاشق شد
ولیک شیفته‌تر از مَلک خدای تو بود
ز پا نشست علی تا تو راه می‌رفتی
که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود
نگاه بی‌ رمقت با علی سخن می‌گفت
زبان درد دلت در نگاه‌های تو بود
به خانه‌ی دل او نور داد و دلگرمی
جواب گرم سلامی که با صدای تو بود
ز گریه‌ات همه هستی به گریه می‌افتاد
همین نه شهر مدینه پر از نوای تو برد

احرام آیینه


یافتم میقات من پشت دَرَست
حفظ «رب البیت» از حج برترست
رَمی شیطان کردم از امر جلیل
تا بگیرم کعبه از اصحاب فیل
بسته بودم پشت در احرام خود
رهسپر کردم به مسجد گام خود
سعی کردم تا نماند فاصله
از صفا تا مروه کردم هروَله
گفتم او شمع است و من پروانه‌‌ام
بر نگردم بی‌علی در خانه‌ام
حجّ من رخسار حیدر دیدن است
طوف من دور علی گردیدن است
آنقدر ای قبله‌ی بیت‌الحرام
دور تو گشتم که شد حجّم، تمام

رهبر مظلوم

نه چون پروانه ام كز سوز غم بال و پرم سوزد
من آن شمعم كه از شب تا سحر پا تا سرم سوزد
همان بهتر نگردد هيچ كس نزديك اين بستر
كه دانم هر كسى آيد كنار بسترم، سوزد
گذارد دست خود بر سينه سوزان من زينب
ولى من بيم آن دارم كه دست دخترم سوزد
مگير اى رهبر مظلوم! زانو در بغل ديگر
كه اين ديدار طاقت سوز، جان و پيكرم سوزد
نه تنها چشم عين اللَّه، سراپاى على گريد
چو از من مى كند پنهان، به نوع ديگرم سوزد
چنان چيدند امّت نارسيده ميوه دل را
كه هرگه مى كنم يادش، ز غم برگ و برم سوزد

علی انسانی

گفت و گویى با بقیع

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع
تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع
خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه
در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع
پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست
كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع
مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع
بیت الاحزان بود و زهرا، هیچ كس باور نداشت
تا كنند از او دریغ آن سایبان را اى بقیع
عاقبت از جور گلچین، سایه این گل شكست
در بهاران دید تاراج خزان را اى بقیع
گرچه باغ یاس او پُر شد ز گل‎هاى كبود
با على، زهرا نگفت این داستان را اى بقیع
سیلى گلچین چو گردد با رخ گل آشنا
بلبل از كف مى‏دهد تاب و توان را اى بقیع
حامل وحى الهى، گاهِ ابلاغ پیام
بوسه مى‏زد بارها آن آستان را اى بقیع
اى دریغا روز روشن، دشمنِ آتش فروز
بى امان مى‏سوخت آن دارالأمان را اى بقیع
قهر دشمن آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت
عاقبت آن طایر عرش آشیان را اى بقیع
اى دریغا در میان شعله، صاحبخانه سوخت
سوخت این ناخوانده مهمان، میزبان را اى بقیع
دیگر از آن شب على از درد، آرامى نداشت
داده بود از دست چون آرام جان را اى بقیع
با دلى لرزان، ز بلبل پیكر گل را گرفت
یاد دارى گریه‏هاى باغبان را اى بقیع
لرزه مى‏افتد به جانت، تا كه مى‏آرى
به یاد لرزش آن دست‏هاى مهربان را اى بقیع جز تو غم‏هاى على را هیچ كس باور نكرد
مى‏كشى بر دوش خود بارى گران را اى بقیع
باز گو با ما، مزار كعبه‎ی دل‎ها كجاست
در كجا كردى نهان آن بى‏نشان را اى بقیع
قطره‏اى، اما در آغوش تو دریا خفته است
كرده‏اى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع
چشم تو خون گرید و «پروانه» مى‏داند كجاست
چشمه ‎ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع

محمد علی مجاهدی

مزار كعبه ى دلها كجاست؟

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقيع!
تا ببينم دوست دارى ميهمان را اى بقيع؟
خاكى، اما برتر از افلاك دارى جايگاه
در تو مى بينم شكوه آسمان را، اى بقيع!
پنج خورشيد جهان افروز در آغوش توست
كرده يى رشگ فلك اين خاكدان را، اى بقيع! مى رسيم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده اين كاروان خسته جان را اى بقيع!
بيت الاحزان بود و زهرا، هيچكس باور نداشت
تا كنند از او دريغ اين سايبان را اى بقيع!
عاقبت ار جور گلچين شاخه ى اين گل شكست!
در بهاران ديد تاراج خزان را اى بقيع!
گر چه باغ ياس او پر شد زگلهاى كبود!
با على هرگز نگفت اين داستان را اى بقي
سيلى گلچين چو گردد با رخ گل آشنا
بلبل از كف مى دهد تاب و توان را اى بقيع!
پاى آتش را به بيت وحى، دشمن باز كرد!
سوخت همچون برق خرمن سوز، آن را اى بقيع
حامل وحى الهى، گاه البلاغ پيام
بوسه مى زد بارها آن آستان را اى بقيع!
اى دريغا روز روشن، دشمن آتش فروز
بى امان مى سوخت آن دارالامان را اى بقيع! قهر گلچين آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت
عاقبت آن طاير عرش آشيان را اى بقيع!
اى دريغا درميان شعله، صاحبخانه سوخت!
سوخت اين ناخوانده مهمان، ميزبان را! اى بقيع!
ديگر از آن شب، على از درد، آرامى نداشت
داده بود از دست چون آرام جان را اى بقيع!
با دلى لرزان، زبلبل پيكر گل را گرفت!
يا دارى گريه هاى باغبان را اى بقيع؟!
لرزه مى افتد به جانت، تا كه مى آرى به ياد
لرزش آن دستهاى مهربان را اى بقيع!
جز تو غمهاى على را هيچكس باور نكرد!
مى كشى بر دوش خود بارى گران را، اى بقيع!
بازگو با ما: مزار كعبه ى دلها كجاست؟!
در كجا كردى نهان آن بى نشان را اى بقيع؟! قطره يى، اما در آغوش تو دريا خفته است!
كرده يى پنهان تو بحرى بيكران را اى بقيع!
چشم تو خون گريد و، (پروانه) مى داند كجاست
چشمه ى جوشان اين اشك روان را، اى بقيع

محمد علی مجاهدی

ماجرای تلخ گل

باغ از يك سو در آتش، خرمن گل يك طرف
غنچه ى نشكفته يك سو، دامن گل يك طرف
مى زند آتش به جان بلبل حسر نصيب
غارت گلچين ز يك سو، چيدن گل يك طرف
شعله در باغ ولايت سر كشيها كرد و، سوخت
غنچه ى را پيراهن از يك سو، تن گل يك طرف
اى دريغا در ميان شعله هاى كينه سوخت
غنچه را تن يك طرف، پيراهن گل يك طرف
بلبل پر بسته را از باغ بيرون مى برند
خس ز يك سو، خار يك سو، دشمن گل يك طرف
مى زند اين تازيانه، مى زند آن با غلاف
قنفذ از يك سو، مغيره، دشمن گل، يك طرف
يك طرف، بيشرمى آتش بيار معركه
ماجراى تلخ سيلى خوردن گل، يك طرف
يك طرف، بر روى نازكترز گل سيلي زدن
ديدن بر روي خاك افتادن گل ، يك طرف
يك طرف گستاخى گلچين و ظلم خار و خس
سوختن از بعد پرپر كردن گل، يك طرف
عاقبت دست خدا را اين محن از پا فكند
كشتن گل يك طرف، سوزاندن گل يك طرف
طاقت از دست تماشا برد در آن گيرو دار
شعله از يك سو، به خون غلطيدن گل يك طرف
در ميان دودها و شعله ها پيچيده بود
ناله ى بلبل ز يك سو، شيون گل يك طرف

محمد علی مجاهدی

آتش کین

چنان در آتش كين سوخت گلچين، خرمن گل ر ا
كه از بلبل ربود آرام و، از دلها تحمّل را
مدينه! باغبان را گو به باغ گل چه مى آيى
كه مى بندند پيش ديده ى گل، بال بلبل را
در آغوش محبت غنچه ى نشكفته يى دارد
خدا را رحم كن گلچين و، مشكن شاخه ى گل را
مدينه! گو به بلبل آشيان از باغ بيرون بر
كه مى سوزند اينجا در كنار غنچه، سنبل را
مگر بلبل چه فيضى مى برد از صحبت اين گل
كه يكدم برنمى دارد از او چشم توسل را؟
مدينه! غنچه ى پرپر، گل خزان، گلزار در آتش
ببين بيرحمى گلچين و ميزان تطاول را
چرا امشب به سوى باغ گل، بلبل نمى آيد؟
مگر از ياد خود برده ست گلهاى قرنفل را؟

محمد علی مجاهدی

وصیت مادر

كاش ديگه حرف وصيت نزني
نگي از روضه هاي بي كفني
هم مي گي داغ بابا رو مي بينم
مي گي از اون روزاي بي حسني
غصه ي در و ديوار برام كمه!
چرا داري مي گي از بي وطني
داري مي گي كه حسين و مي كشن
نمي مونه به تنش پيروهني
اين چه روزيه كه قلب و مي شكنه
كه مي گي به جام يه بوسه بزني
كوفه و شام بلا بگو كجان
كه من اونجا ندارم هم سخني
واي من به مجلس حراميان
كه باشه ميونشون همچو مني
مادرم تو رو خدا روضه بسه
كه داري قلبم و از جا مي كني

کمال مؤمنی

همدرد علي

دردم آرام نشد تا كه غمت را ديدم
سوختم تا به سحر از جگرم ناليدم
تو كه بودي يل خيبر شكن هاشميان
بارها بازوي تو زين سببت بوسيدم
سخني گو تو كه شايد دلم آرام شود
تا حياتم دهي و زنده شود اميدم
من اگر ناله كنم درد امانم بُرده
بارها از ستم جور بخود پيچيدم
اين همه سال به تو زهره تابان بودم
به اميدت همه شب بهر تو مي تابيدم
آن زمان خواست عدو آتش كين افروز
من زجان تو و طفلان خودم لرزيدم
دل لرزان تو را زير لگد حس كردم
من خودم هيچ براي دل تو لرزيدم
درد برده رمق و تاب و توان نيست مرا
ورنه مي شد به خدا بهر تو مي خنديدم
اين مصيبات كه آمد به سرم هيچ نبود
فقط از غربت و مظلومي تو رنجيدم

حسرت زده

اي كاش كه بند دل او پاره نمي شد
حسرت زده ي ديدن گهواره نمي شد
اي كاش نمي گفت نبي ام ابيها
تا شعله ور از كيد ستمكاره نمي شد
گر عشق علي در دل او جاي نمي داشت
هرگز هدف كينه ي قدّاره نمي شد
مي ماند اگر پشت در خانه نمي رفت
دلخون زغم محسن مه پاره نمي شد
انگار كه زود است سخن گفتن از آن روز
در كربوبلا زينش آواره نمي شد
او پشت در خانه و دشمن به تماشا
جز صبر علي جان مگرت چاره نمي شد؟
گربود و نمي رفت زدنيا به غريبي
هر شب علي اش اين همه آواره نمي شد

فخر ملائک

یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود
مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود
آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن
که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود
نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد
تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود
همه منت گدایی، درخونمونو داشتن
خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود
افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش
پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود
تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن
خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود
یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه
خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود


با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد
تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود
دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن
شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره
آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک
نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود

آخر یه روز

مادر یه روز مهدی می‌آد، برای یاری
میشه که روز فرجش، مارم بیاری
تکیه می ده به کعبه و ،با صوت اعلا
می گه انابن و حیدرو، انابن و زهرا
غصه نخور مهدی می‌آد، با شور و احساس
منتقمت با اون می‌شه، حضرت عباس
حسینی ها به عشق اون، می آن به یاری
دشمنای علی می شن، همه فراری
آخر یه روز گل می کنه، تو آسمونها
نغمه یا علی و با، ذکر یا زهرا
نشون می ده به شیعه ها، یه قبر خاکی
میگه که قبر مادره، اسوه پاکی
از توی قبر اون دوتا رو، بیرون میآره
توی آتیش هردوشونو، باهم می‌زاره
میگه چرا یه خونه رو شما سوزوندین
حرمت صاحب خونشو ، شما شکوندین
میگه گناه مادرم مگر چه بوده
که مزد یاری علی ، رخ کبوده
خدا می دونه مادرم ،خیلی جوون بود
چرا روزای آخرش، قدش کمون بود

کمال مؤمنی

 تركيب بند زهرايي

شوق عراق و شور حجاز است در دلم

جامه دران و سوز و گداز است در دلم

پل می زنم به خویش مگو از کدام راه 

راهی که رو به آینه باز است در دلم

قد قامت الصلاه من از جای دیگر است

قد قامت کدام نماز است در دلم

شب را چراغ گم شدن روز کرده ام

ذکرت چراغ راز و نیاز است در دلم

تشبیه نارساست  ، حقیقت کلام توست

ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم

مجموعه ی نیاز تویی ای نماز ناب

دیگر چه حاجتی به نیاز است در دلم

یاس کبود پیش تو خار است فاطمه (س)

نامت گل  همیشه بهار است فاطمه( س)

شب را خدا ز شرم نگاه  تو آفرید

خورشید را ز شعله ی آه تو آفرید

شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود

صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفرید

آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست

جان را خدا شهید سپاه تو آفرید

هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد

ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید

اي پشتوانه ي دو جهان ، عشق را خدا

با جلوه وجلالت و جاه تو آفرید

 تقوای محض ، عصمت خالص ، گل خدا!

آخر چگونه شعر کنم قصه ی تو را؟

 تو آمدی و زن به جمال خدا رسید

انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد

تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر  هر آن چه  هروله کرد از پی تو کرد

آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت 

مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)

شعري شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد

با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک

داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی  تعقیب واجبات 

قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

بی فاطمه (س) قیامت انسان نبود نیز

عهد الست و معني پيمان نبود نیز           

چونان تو زن نديد جهان تا كه بود و هست

چونان تو مرد در همه دوران نبود نیز

مولا اگر نبود جهان جلوه اي نداشت

"راز رشید" سوره ی قرآن نبود نیز

گر زنده بود بعد تو پيغمبر خدا

قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نیز

زهرا (س) اگر نبود ، زمين بي بهار بود

در آسمان شکوفه ي  باران نبود نیز

ای برق ذوالفقار علی (ع) –  هیچ خطبه ای

مانند خطبه های تو بران نبود نیز

حيدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود

وجد و وجود و جوشش  وجدان نبود نیز

ايمان نبود و عشق نبود و شرف نبود

خورشيد سر بريده ي صحراي طف نبود

نام تو با علي (ع) و محمد (ص) قرينه است

هر جا كه عطر نام تو باشد مدينه است

دستاس كيست چرخ جهان ؟ اين غريب كيست

این دست های کیست که لبریز پینه است؟

آیینه ای که عطر بهشت مدینه بود

نامش هنوز شعله ی سینای سینه است

اي وسعت بهشت ، جهان بی تو دوزخ است

دنيا چقدر مزرعه ي كفر و كينه است

این گونه گنج در صدف هر خزانه نیست

گنجي ست در خزانه اگر اين خزينه است

دريا علي (ع) ست گوهر يكدانه اش تویی

در موج حادثات - حسينت سفينه است

با هر حماسه داغ پدر را سرشته ای

هجده كتاب درد علي (ع) را نوشته اي

زیبایی مدینه به غیر از بتول نيست

بي مهر او نماز دو عالم  قبول نيست

می پرسم از شما که رسولان غیرتید

زهرا (س) مگر خلاصه ي جان رسول نيست ؟

گيرم ولايت علي (ع)  از ياد برده ايد

آيا غدير و دست محمد (ص) قبول نيست ؟

آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا ؟

آيا مگر حديث ولا از اصول نيست ؟

مهر علي (ع) ست روزي هر روز  مهر و ماه

وقتي چراغ ، فاطمه (س) باشد ، افول نيست

جبریل را به مرقد مولاي عاشقان

بي رخصتش هر آينه ، اذن دخول نيست

الله اكبر از تو كه الله اكبري

اي مادرپدر كه پدر را تومادري

زهراترین شکوفه ی گلخانه ی رسول

با نام تو مدینه مدینه ست یا بتول

ای  مردمی که زایر راز مدینه اید         

آه اي مجاوران حرم حج تان قبول

اينجا كنار حجره ي پيغمبر خدا

آيينه خانه اي ست پر از تابش اصول

آيينه اي كه ماه در آن مي كشد نفس

آيينه اي كه مهر در آن مي كند حلول

 دربین ماه های خدا چون تو ماه نیست 

ای بین فصل هاي خدا بهترين فصول

اينجا نماز خانه ي مولا و فاطمه (س) ست

اينجاست خانه ي علي (ع) و خانه ي رسول

زهرا شدی که نام علی (ع) را علم کنی

پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی

يك عمر بود با غم و غربت قرین علي (ع)

آن قصه ي حسين و حسن بود و اين علي (ع)

وقتی ابوتراب شدی خاک پاک شد

 تا زد به خاک بندگی او جبين علي (ع)

درخانقاه نوري و در كعبه چلچراغ

بر خاتم رسول رسولان نگين علي (ع)

آيينه اي برابر انسان و كائنات

آيين عشق و آينه ي راستين علي (ع)

شمشير حق كه چرخ زنان است و خطبه خوان

دست خداست بر شده از آستين علي (ع)

زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علي (ع) كسي

احمد(ص) نداشت جز تو کسی همنشين ، علي(ع) !

اندوه بی شمار مرا ديده اي ، بيا

انسان روزگار مرا هم ببین ، علی (ع)!

دنیا چقدر تشنه ی نام  زلال توست

هر ماه ماه آینه هر سال سال توست

شب گريه های غربت مادر تمام شد

زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال

سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند

ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)

چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گريست كه منبر تمام شد

زاینده است چشمه ی زهرایی رسول

باور مكن که سوره ی کوثرتمام  شد

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است

باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟

زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود

زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود

شب آمده ست گريه كنان بر مزار تو         

دریا شکست موج زنان در کنارتو

بعد از تو چله چله علي (ع) خطبه خواند و سوخت

چرخيد ذوالفقار علي (ع) در مدارتو

زينب (س) كجاست ؟ همسفر خطبه های خون

دنيا چه كرد بعد تو با  يادگار تو

باران نيزه ، نعش غريبانه ي حسن (ع)

آن روزگار زينب (س) و اين روزگار تو

گل داد روي نيزه ، سرتشنه ی حسين (ع)

تا شام و كوفه رفت دل داغدار تو

تو سوگوار زينب (س)  و زينب (س)غريب شام    

تو سوگوار زينب (س)  و او سوگوار تو

بعد از تو سهم آينه  درد و دريغ شد

دست نوازشي كه كشيدند تيغ شد

اي ناخداي كشتي درد - اي خداي درد

تنها تويي كه آمده اي پا به پاي درد

زين پيش درد و داغي اگر بود با تو بود

درد آشناي داغي و داغ آشناي درد

زان شب كه غرق خطبه ي چشم تو شد علي (ع)

مانند رعد مي شكند با صداي درد

شعر تو را چگونه بخوانم كه نشكنم؟

آخر بگو كه قصه كنم از كجاي درد ؟

اي قطعه ي بهشت ، غزلگريه ي زمين

با چشم خود سرود تو را هاي هاي درد

مگذار مردگان شب عافیت شویم

ما را ببر به آینه ی کربلای درد

تو آبروي داغي  و تو آبروي اشک

تو ابتداي دردی و تو انتهاي درد

یوسف اگر برای پدر درد آفرید

زهرا (س) شكست و درد پدر را به جان خرید

ای سرپناه عارف و عامی نگاه تو

آتش گرفت خیمه ی گردون ز آه تو

آیا چه بود قسمت تو غير درد و درد  

آیا چه بود غیر محبت گناه تو

ساقي علی (ع) ست - كوثر جوشان حق تويي

ما تشنه ايم تشنه ي لطف نگاه تو

در چشم من  تمام زمین سنگ قبر توست

گردون کجا و مرقد بی بارگاه تو

 در کربلای چند شهید غمت شدیم

سربندهای فاطمه(س) بود و سپاه تو

 از خانه ی تو می گذرد راه مستقیم

 را هي نمانده است به حق - غير راه تو

دنيا اگرغدير تو را خم نكرده است

روح مدینه  رد  تو را گم نكرده است

 سروده عليرضا قزوه

زهرا اگر نبود

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید انعکاس نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
محشر بدون مهریه ی همسر علی
سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
حتی بهشت با همه نهرهای خود
چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت
دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت

علی اکبر لطیفیان

اي همسرم مرو

اي آفتاب روشنم اي همسرم مرو
اينگونه از مقابل چشم ترم مرو
با تو تمام زندگيم بوي سيب داشت
اي ميوه بهشتي پيغمبرم مرو
جان مرا بگير خدا حافظي مكن
از روبروي ديده ي نا با ورم مرو
تا قول ماندن از تو نگيرم نمي روم
اي سايه بلند سرم. از سرم مرو
لطف شب عروسي دختر به مادر است
پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو

علی اکبر لطیفیان

نیمه دیگر

آهسته می شوید یگانه همسرش را
با آب زمزم آیه های کوثرش را
آهسته می شوید غریب شهر یثرب
پشت و پناه و تکیه گاه و یاورش را
تنها کنار نیمه های پیکر خود
می شوید امشب نیمه های دیگرش را
آهسته می شوید مبادا خون بیاید
آن یادگاریهای دیوار و درش را
پی می برد آن دستهای مهربانش
بی گوشواره بودن نیلوفرش را
می گرید اما باز مخفی می نماید
با آستینی بغضهای حنجرش را
در خانه ی او پهلوی زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را
با گریه های دخترانه زینب آمد
بوسد کبودی های روی مادرش را
بر شانه های آفتابی اش گرفته
مهتاب هجده ساله ییغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن می کرد
در سرزمین های سئوالی همسرش را

علی اکبر لطیفیان

هجده نفس

از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه
از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه
اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم
در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه
نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي
يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه


مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم
بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه
كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه
سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه
هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد
تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه
بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد
ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه
من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه

علی اکبر لطیفیان

خاکستر

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی
فکری برای این همه خاکسترت کنی
عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم
تا مرهم کبودی چشم ترت کنی
امشب خودم برای تو نان می پزم ولی
با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی
مجبور نیستی، که برای دل علی
یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی
من قبله و تو در شرف روبه قبله ای
پس واجب است روی به این همسرت کنی
زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم
تو بهتر است، فکری برای پرت کنی
ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین
معجر ببافی و کفن دخترت کنی
من، زینب، حسن، همه ناراحت توایم
وقتش شده نگاه به دورو برت کنی

علی اکبر لطیفیان

 

قبر تو مستور ماند

اى حرم خاص خداوندگار
دست خداوند، ترا پرده دار
اُمِّ اَب و، بضعه ى خير الانام
مادر دو رهبر صلح و قيام
خوانده خدا، عصمت كبرى ترا
گفته نبى، اُمِّ ابيها ترا
چيست حيا؟ ريشه ى دامان تو
كيست ادب؟ بنده ى فرمان تو
وقت خوشت، وقت مناجات توست
شاد، پيمبر ز ملاقات توست
كس نبرد راه به سامان تو
جز پدر و همسر و يزدان تو
هم ز پى عرض ادب، گاه گاه
يافته جبريل در آن خانه، راه
مكتب تو، مكتب صدق و صفا
خانه ى تو، گلشن مهر و وفا
نيست عجب گر به چنين مكتبى
تربيت آموخته، چون زينبى
اى پدرت رحمةُ للعالمين
مرحمتى كن به منِ دلْ غمين
منكه ز احسان تو شرمنده ام
دست به دامان تو افكنده ام
قدر تو يا فاطمه! نشناختند
بر حرم حرمت تو، تاختند
تا كه صنم جاى صمد نصب شد
حق تو و همسر تو غصب شد
حاصل آن طرح كه بس شوم بود
تو و محسن مظلوم بود قتل
شد سبب قتل تو بى اختلاف
ضرب در و، ضربت سخت غلاف
اى شده محروم ز ارث پدر
عالم و آدم ز غمت خونْ جگر
عصمت يزدانى و، معصومه يى
زوج تو مظلوم و، تو مظلومه يى
داغ غمت بر دل رنجور ماند
قدر تو و قبر تو، مستور ماند
فاطمه! اى آنكه خرد مات توست
چشم (مؤيّد) به كرامات توست

سید رضا مؤید

پا به پاى اشك

بر ديده ام، كه موج زند قطره هاى اشك
اى كاش بوده جلوه رويت به جاى اشك!
بعد از غروب ماه رخت، خانه ام پدر!
ماتم سراى دل شد و خلوت سراى اشك
دود دلم ز سينه برآيد به جاى آه
خون دلم ز ديده بريزد به جاى اشك
وقتى كه همرهان ز برم پا كشيده اند
اشكم انيس گشته، بنازم وفاى اشك
روز و شبم كه مى گذرد با هزار درد
پيوند مى زنند به هم دانه هاى اشك!
تا نخل سايبان مرا قطع كرده اند
هر روز مى روم به «اُحُد» پا به پاى اشك!

سید رضا مؤید