اشعار عید مبعث حضرت محمد (ص)
اشعار عید مبعث حضرت محمد (ص)
قطعه و مفرد
ذکرِ علق
سلام ما به تو ای معنی حدیثِ علق
ای انتهای غروب و ای ابتدای فلق
رباعی و دوبیتی
صلوات
گر فکر رهایی ز غم و راه نجاتی
در این شب پر فیض تو خواهی ثمراتی
باید که به کوری دو چشمان حسودان
بر احمد و آلش بفرستی صلواتی
اشعار عروضی
آفتاب
آفتابِ عالم آرا آفتابی میکند
با اشعه رنگِ دلها را شهابی میکند
این چه دریائیست اعجازی حسابی میکند
چشم هر بینندهاش را نقره آبی میکند
خود دل است این، دلبر است این، رهنما و رهبر است
این رسول حق محمّد، حضرتِ پیغمبر است
کوه نور و صخرههایش خم شده در سجدهاش
آشنا غار حرا با نغمهی هر سجدهاش
بوتههای این بیابان گوئیا در سجدهاش
میکند هم خاک و باد و آب و آذر سجدهاش
کیست این جبریل دارد می به جامش میدهد
هم خدا، هم مکه، هم هستی، سلامش میدهد
نقش پیشانی او تک بیتی از دنیا غزل
رنگ چشمانش زند طعنه به شهد و بر عسل
ابروانش فارغ از هر گونه امثال و مثل
بر لبش طراحیِ حی علی خیر العمل
کینههای مانده در دل با اخوت ختم شد
تا که با دست محمّد این نبوّت ختم شد
عید مبعث آمد و دیده چراغانی شده
دیو جهل و نا امیدی سخت زندانی شده
عرش بنشسته به فرش و فصل مهمانی شده
روح ما با ذکر احمد روحِ روحانی شده
لحظهی پرواز آمد بالها را باز کن
شادیِ بعثت بدین پرپر زدن آغاز کن
وصلِ یار
نبض هستی لرزه بر رگهای کوهِ نور زد
باغبان انبیاء گل نغمهای مسرور زد
چشمِ کوههای دگر پیش حرا تاریک بود
چشم خورشیدی او علت بر این مشهور زد
بسکه شیرین بود وصلِ یار در غارِ حرا
صد ملک با بالهای سر درش را تور زد
هم نبوت را به دست آورد و هم ختم الرسل
فکر را از نو بنا کرد و دم از معمور زد
با چنین والا مقامی چشمها را خیره کرد
تیرها بر دیدگانِ دشمنانِ کور زد
دیگر از حرف یتیمی و شبانی نیست حرف
سیلی سنگین بعثت بر رخِ مغرور زد
دست شیطان را ببست و شاهکاری را گشود
گفت اسلام و همه ابلیسیان را دور کرد
اشعار نو
یا ایها المدثر
از سالها عزیمت
گویا که آمدی تو!
سردی ز چیست آخر؟
میلرزی از چه احمد؟
این بار آمدی تو!
این بار گو چه دیدی
در حال روزهداری
وقت نماز آری؟!
این بار گو چه دیدی؟!
این بار آمدن نیست
این بار فرق دارد
انگار رفتنی شد
چشمان برق بارد
انگار آشنایی میخواندت محمّد
میگویدت صدا با
آرامشی مؤثر
برخیز ای محمّد
یا ایها المدثر
ذکر و سرود
عهد
لحظهی بعثت نورانی احمد
آمد از غارِ حرا ندای سرمد
سورهی علق بخوان تو یا محمّد
ذکری که رمزِ حیاته
شبِ عید نقل و نباته
ذکرِ پاکِ صلواته
ای که معنی همان عهد الستی
از همون روز ازل به دل نشستی
طپش قلب مسلمونا تو هستی (2)
یا محمد یا محمد رسول الله (3)
عرشیان در آسمان نغمه سرایند
همهی ستارگان گرم نوایند
پایههای کعبه در مدح و ثنایند
موسم بهار رسیده
واسه دل قرار رسیده
بعثتِ نگار رسیده
کار قلبِ عاشقا شوق و سروره
عید مبعث واسه مسلمین غروره
دشمنا بدونند اسلام دینِ نوره
یا محمد یا محمد رسول الله (3)
نه فلک، ماه و ستاره، عرش اعظم
کهکشان و آسمان و هر دو عالم
شده تسخیرِ نبوت تو خاتم
کسی که برات هلاکه
روز محشرش چه باکه؟
اونجا عشقِ تو ملاکه
ما که جز خدا و تو یاری نداریم
واسه وقتِ دیدنت ببین خماریم
قلبمون رو برا تو هدیه میآریم
یا محمد یا محمد رسول الله (3)
جبل النور
شبِ بعثت نبی شبِ ثنای احمده
روشنی بخشِ دلا نبوته محمده
جبل النور ببین به دل داره جلا میده
از دلِ غارِ حرا نوایی آشنا میده
صل الله علیک یا محمد یا محمد یا محمد (3)
چی شده غار حرا سرودِ مستی میخونه
نغمهی محمد و تموم هستی میخونه
کار هر چی عرشیه زمزمه و ثنا شده
به مسلمونا بگید حاجتشون روا شده
صل الله علیک یا محمد یا محمد یا محمد (3)
دور هر چی کافره شرم و خجالت پیچیده
چونکه تو چشم نبی برقِ رسالت پیچیده
دلِ کل عالمین افتاده تو تاب و تبش
بسم ربک الذی خلق شده نقشِ لبش
صل الله علیک یا محمد یا محمد یا محمد (3)
شور و بحر طویل
سیدنا سیدنا یا رسول الله (3)
تمامِ مسلمین میگن ـ یا رسول الله
لبهای مؤمنین میگن
آسمون و زمین میگن
گلهای پر ز چین میگن
شعرهای آتشین میگن
نغمههای غمین میگن
آدمای حزین میگن
دلهای نازنین میگن
ملائکه همین میگن
* * *
گلها به گلزار میخونند
دلبر و دلدار میخونند
دلهای بیمار میخونند
دیدههای زار میخونند
دو چشمونِ تار میخونند
اشکای خونبار میخونند
جمعِ گرفتار میخونند
هر خطِ گفتار میخونند
سیره و رفتار میخونند
رموز و اسرار میخونند
تو را مدد کار میخونند
تو سختیها یار میخونند
* * *
معشوق عاشقا کیه؟
با همه آشنا کیه؟
دردِ ما رو دوا کیه؟
منجی آدما کیه؟
عزیز کبریا کیه؟
خاتم الانبیاء کیه؟
حضرت مصطفی کیه؟
صل علی محمد ـ و آله و سلم (2)
عسل عسل نگاهش
گلشنه روی ماهش
داره فلک میریزه
گلاب و گل به راهش
* * *
از کوه دل بر اومد
عمرِ بدی سر اومد
مفسّرِ جملهی
الله اکبر اومد
* * *
مکه گشوده سینه
مجنونشه مدینه
میگن به هم عاشقا
اوّل عشق همینه
* * *
یه دنیا نور خدایش
ریخته به پیش پایش
میترسه هر چی کافر
با رعدِ هر صدایش
*************
منبع : حسن فطرس
حافظ شیرازی
ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد
بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی يار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزيز وجودست شعر من آری
قبول دولتيان کيميای اين مس شد
خيال آب خضر بست و جام کيخسرو
بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
زراه ميکده ياران عنان بگردانيد
چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد
******************
تازه تر از نفس
انس اگر حكم براند به سخن حاجت نيست
ديده اگر بوسه بلد شد به دهن حاجت نيست
اين كه گويند من و او به يكي پيرهنيم
عين حق است و ليكن به بدن حاجت نيست
كفن من به جزا پرچم صلح من و توست
ورنه آنقدر كه گويي به كفن حاجت نيست
از همين دور به يك ناله طو افت كردم
دل چو احرام فغان بست به تن حاجت نيست
دل مگو پاره ي خون است كه در دست شماست
با دل ما به عقيقي زيمن حاجت نيست
تو وكيل مني اي دادرس جن و بشر
در صف حشر چو آيي تو به من حاجت نيست
مست وطناز، سر معركه باز آمده اي
خون مگر مانده كه با تيغ فراز آمده اي
سر پر نشئه ي ما شيشه ي پُر باده ي توست
اين هم از لطف تو و حسن خدا داده ي تو ست
من ز يك (اَدَّ بَني ربّي ِ) تو فهميدم
خلق جبرئيل امين مشق شب ساده ي تو ست
درس پس مي دهد اين طوطي آئينه پرست
من يقين كرده ام اين مرغ فرستاده ي توست
كار با ذات ندارم سخن از اسم چو شد
من يقين كرده ام ( الله )عمو زاده ي توست
گردن جام نوشتند گناهي كه مراست
اين هم از خاصيت ساغر آماده ي توست
تو خداوند مني جان خدا هيچ مگو
تو خود بوالحسني جان خدا هيچ مگو
وصف قد تو محالي است كه من مي دانم
سرو، پيش تو نهالي است كه من مي دانم
ختم بر خير شود گردن آهوي نظر
ابرويت تيغ قتالي است كه من مي دانم
امر كردي كه تقيه ز سياهي بكند
ورنه خورشيد بلالي است كه من مي دانم
تو لبش بوسي و او پاي به دوش تو زند
اين علي مرد كمالي است كه من مي دانم
آمده تا كه مروري كند از درس ازل
وحي جبرئيل سئوالي است كه من ميدانم
پدر خاك چو گفتند به داماد رسول
نه فلك چرخ سفالي است كه من مي دانم
هر كجا هست دم از شير خدا بايد زد
چون به دخت تو جلالي است كه من مي دانم
غرض از هر دو جهان قامت بالاي تو بود
غرض از خلق علي، خلقت زهراي تو بود
كيستي اي كه مرا تازه تر از هر نفسي
چيستي اي كه مرا روشني پيش و پسي
من به پا بوس تو از راه دراز آمده ام
شب محياست بده زلف به دستم قبسي
دشمن شير خدا نيز به پاكي برسد
گر مطهر شود از آب مضاعف نَجَسي
مگرش سامري آواز در آرد ورنه
گاو را حق ندهد منصب صاحب نفسي
يا بزن با دم خود يا به دم تيغ علي
يسَّرَ الله طريقا بِكَ يا ملتَمَسي
تو نبوغ ازلي، طيف خلايق ماتت
انبيا كاسه به دستان صف خيراتت
چشم بد دور، عجب فتنه دوران شده اي
بر سر معركه بس ره زن ايمان شده اي
نيمه شب آمده اي دردكشان موي فشان
اين چه وقت است كه غداره كش جان شده اي
بايد امروز رخت سرخ تر از مِي مي شد
چون كه تو حاصل مستي امامان شد ه اي
سعي در پوشش خود كم بكن اي شمس جلي
بسكه پر نوري، از اين فرش نمايان شده اي
امرت از روز ازل برهمگان واجب شد
پاسدار حرمت شخص ابو طالب شد
مست و شبگرد شدم كيست بگيرد مارا
مستحق شررم، كيست دهد صهبا را
دادِ مجنون دل آزاده در آمد كه چرا
باز تكراركني قافيه ليلا را
با علي غار برو، با دگري غار مرو
محرم خَشيتِ الله مكن ترسارا
نزد گوساله ي قوم تو شرافت دادند
واقفان حَيَوانات، خر عيسا را
چهارده سال اگر داشت علي اعلا
حق نمي داد تو را سروري دلها را
آن كه در مهد، تو را خواند زآياتي چند
بعد از اين نيز بر سر دوش تو بلند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
كه نبي شد پسر آمنه، ماه عربي
بعثتي كرد كه ابليس طمع كرد به عفو
رحمتي كرد كه خاموش شود هر غضبي
بعثتي نيز رسول غم يحيي دارد
جاي حيدر شده همراه بر او زِين ِاَبي
خوش رَوي اي پسر فاطمه اما به خدا
طاقت زينب تو نيست كمي بي ادبي
ترسم اين بار اگر گوش به خواهر ندهي
خون كند چوب يزيدي ز تو دندان و لبي
چون كه جان مي دهد امروززتب كردن تو
چه كند زينب تو با سر دور از تن تو
(سروده محمد سهرابی)
******************
عيد پيمبر
مهدي بيا كه عيد اعظم پيمبر است
اين بعثت محمد و تبريك حيدر است
در اهتزار پرچم قرآن هل اتي
تا موسم ظهور بدستان رهبر است
سروده محمود ژوليده
******************
سر بعثت
پرده از ديده اگر دست خدا بردارد
ديده بيند كه خدا هم غم حيدر دارد
دل اگر چشم خدا بين بخرد از بازار
فاش بيند كه خدا يوسف ديگر دارد
سر اگر شور دگر از سر خود باز كند
فكرش آن است كه دلشوره ي كو ثر دارد
دل عشاق اگر عارف لولاك شود
تازه فهمد كه خدا از چه پيمبر دارد
با رسولان اولوالعزم و رسولان مبين
گر اوالامر نيايد ره ابتر دارد
بي علي ذره اي از سوي نبي معجزه نيست
ورنه در ندبه سخن از شجر واحده نيست
پحال عشاق عوض مي شود از نام علي
عارف عاشفته الله شود از كام علي
مصطفي مي شود انذار به ان لم تفعل
گر به خم كام نگيرد ز لب جام علي
كاتب وحي اگر غير علي هست بگو
وحي منزل به نبي مي رسد از بام علي
سر بعثت نه كه اين مرتبه سر ازلي است
كه خدا سكه خلقت زده با نام علي
اول و آخر خلقت به علي ختم شود
همه اقدام فلك بسته به اقدام علي
جان پيغمبر اعظم به خدا جان علي است
مومنون سوره ي زيباي محبان علي است
به خليل آتش اگر برد و سلامش دادند
چونكه شد يار علي اذن قيامش دادند
بس بهم ريخته از عشق علي بود نبي
چون سرازير شد از غار سلامش دادند
آدم و نوح دو آزاده ي دست علي اند
هر كه دنبال علي رفت مقامش دادند
رتبه ي حضرت موسي كه كليم اللهي است
با تولاي علي ذكر و كلامش دادند
يا علي داشت به لب حضرت عيسي از مهد
اين چنين بود دم گرم به كامش دادند
علي آقاي دو دنياست خدا مي داند
كفو او حضرت زهراست خدا مي داند
از ازل حافظ سر ازلي بود علي
روح سر خفي و سر جلي بود علي
غير زهرا كه بود مادر خلقت بخدا
هيچ مخلوق نمي بود ولي بود علي
آن زماني كه پيمبر نه نبي بود و ولي
به دم قدسي لولاك ولي بود علي
در شب روشن معراج به هر غيب و شهود
همره يار به انوار جلي بود علي
آنچه در غار حرا بين چهل روز گذشت
مشق پيغمبر و سرمشق علي بود علي
دين و قر آن به تولاي علي مي نازد
حكم اسلام به امضاي علي مي نازد
گره از كار فلك شيعه اگر باز كند
فاش با غير نبايست كه اين راز كند
راز ما راز علي عقده گشا ناز علي است
چاره اش هديه ي جان است اگر ناز كند
ما به دستور علي ياور حزب اللهيم
مرد نيست آن كه به كس راز دل ابراز كند
بي علي راه كسي جز به تباهي نرود
كه تولاي علي اين همه اعجاز كند
راه اسلام علي بود و علي هست نه غير
كه محمد به علي بت شكني ساز كند
طائر قدس دل از پيك ازل مي خواند
اين قصيده است كه تركيب غزل مي خواند
اي دل و روح هراسان شب عيد است بيا
زائر ماه خراسان شب عيد است بيا
اين شب ليله محياست كه دل زنده شود
شب ميلادي قرآن شب عيد است بيا
كنج ايوان طلا يكشبه بيتوته خوش است
اي دل يكشبه مهمان شب عيد است بيا
صحن قدس است مهيّاي نماز پرواز
طائر روضه ي رضوان، شب عيد است بيا
ديده از پنجره فو لاد نمي گيرد چشم
كه شب حاجت و غفران شب عيد است بيا
شب رحمت شب ديدار شب يار خوش است
شب احيا شب دلبر شب دلدار خوش است
سروده محمود ژوليده
******************
بعثت مبارك ، اى رسول يزدان
تا عيان از پرده شد حسن دل اراى محمد (ص )
شد جهان روشن زنور چهر زيباى محمد (ص )
تيرگيهاى ضلالت پاك شد از چهره گيتى
بر طرف شد گرد غم از يك تجلاى محمد (ص )
******************