باز مرا در  به دهن آمده

طوطی طبعم به سخن آمده

 

باز به رویم در خلد باز شد

رحمت بی واسطه آغاز شد

 

باز دلم مست و هوایی شده

گرم مناجات رضایی شده

 

 

جنون عاشقانه بی حد شده

مرغ دلم راهی مشهد شده

 

اشک دل از دیده روان می کنم

آنچه که مخفیست عیان می کنم

 

چشم دل خویش چو وا می کنم

زمزمه رضا رضا می کنم

 

غبار معصیت زدل رفته ام

درد دلم را به رضا گفته ام

 

ای شجر باغ علی و بتول

چو فاطمه بضعه پاک رسول

 

ای دو جهان ریزه خور خوان تو

جان به فدای تو و احسان تو

 

ای حرمت به عرش حق متصل

دشمن و دوست از کرم تو خجل

 

خلق جهان را تو پناهی رضا

کن به من خسته نگاهی رضا

 

کعبه دل حج فقیران تویی

شاه کرم حضرت سلطان تویی

 

گرچه بود زائر تو بی حساب

خواسته کسی نماند بی جواب

 

گرچه بود حاصل عمرم گناه

ولی به درگاه تو آرم پناه

 

مران مرا مران مرا از درت

به پهلوی شکسته مادرت

اي راهب كليسا ديگر مزن به ناقوس

خاموش كن صدا را نقاره مي زند توس

آيا مسيح ايران كم داده مرده را جان

جاني دوباره بردار با ما بيا به پابوس


 خورشيد آسمان ها در پيش گنبد او

رنگي ندارد آن جا چيزي شبيه فانوس

 روياي نا تمامم ساعات در حرم بود

باقي عمرم اما افسوس بود و كابوس

 اى نور خدا ماه هدى مظهر داور

سلطان جهان كهف امان شاه مظفّر

از كعبه تو عرش مجيد است منوّر

جبريل امين تاج غلامى تو برسر

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مَه انور

ربّ ارنى گو به خدا موسىِ عِمران

اندر هوس جلوات اى ماه بدخشان

آئى به تجلّى اگر اى مهر درخشان

فانى شده در كوى تو اى مظهر سبحان

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مَه انور

آثار حق از عين تو بينيم سراپا

اسرار وى از نطق تو گرديده هويدا

انوار وى از وجه تو شد ظاهر وپيدا

آيات وى از دست تو همچون يد و بيضا

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مَه انور

مدح تو سزد زآنكه چه نقش تو عيان كرد

وصفت كند آن كو به تو اسرار نهان كرد

بشناخته ات آنكه چه صنعى تو توان كرد

جز او كه توان مدح تو را حق بيان كرد

شدپاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

آرى به كجا قطره كه او وصف كند يَم

آرى به كجا ذرّه كه از شمس زند دَم

پروانه كجا آرى و اين صفحه عالم

بس قطره و هم ذرّه تو اى شه اعظم

شد پاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

ليك ار نكنم مدح تو اى شاه چه گويم

از مهر تو گر دم نزم مهر كه جويم

رو سوى تو ناورده نمايم به كه رويم

شاهم به دوعالم چو نظركرده تو سويم

شدپاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

در قطره جود و كرمت بحر چه باشد

در تابش وجهِ قمرت بدر چه باشد

در جلوه نور نظرت فجر چه باشد

در شمّه بخشش ز كَفَت اَبر چه باشد

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

اى وجه خدا سوى تو يابيم هدى را

از اسم تو يابيم اجابت ز دعا را

گر سوى مُنايت دهى اى شاه صلا را

در كعبه امن  تو كنم سعى صفا را

شد پاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

هستى تو سليمان و منم مور تو اى شاه

پيوسته بُدم منظر و منظور به درگاه

دادى تو به ايمانىِ دل خسته به خود راه

زين راه بهر باب حقم باز بِشد راه

شد پاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

یک سایه ، یک سکوت ، نه بغضی که بی صدا
پاشیده روی صحن گلاب و گل و خدا
غمگین ترین پرنده ی عصر دوشنبه ـ زن
تصویر پس زمینه ی خاموش روشنا
آه این عصای دائمی تا شو ی سپید
این عینک کبود تو را می برد کجا ؟
این چندمین دوشنبه ی سرد است آمده است

پاهای بی قرار تو با دست این عصا ؟ ـ
در پشت خواب پنجره ی رو به آفتاب
بسته است چون دخیل به این میله ها تو را
دستش نمی رسد به ضریح وَ کبوتری
پر می کشد درست همان لحظه ی دعا ـ
از بین دست های غریبی که می شوند
شانه به شانه از دل گلدسته ها رها
گلدسته ها به شانه او بال می شوند
دستان او کشیده شده تا خود خدا ...
چشمان من برای تو آقای هشتمم
من را به من نشان بده آقا ببین مرا
دارد به برگ برگ تنم رخنه می کند
این ریشه ی سیاه که در من گرفته پا
این چشم های سبز به درد چه می خورند
این بار اگربهار نگیرند از شما؟
صبح سه شنبه نم نم باران گرفته است
پیچیده است عطر خداوند در هوا
با سیل رفته است زن و عینکی سیاه
مانده است توی صحن به همراه یک عصا

مرضیه داوری

مژده ای اهل رضا روی رضا پیدا شد

جلوه حسن الهی به فضا پیدا شد

ضعفا روی به گلزار ولایت آرید

که گل روی معین الضعفا پیدا شد

غنچه نجمه به دامان سحر گاه شکفت

بوی گل در نفس باد صبا پیدا شد

 

علوی طلعت او آینه حسن خداست

بر همه آینه حسن خداپیدا شد

موسی آن طلعت نادیده که در طور ندید

صبحدم در حرم موسی ما پیدا شد

جلوه باطن اسرار نهان را نگرید

به خدا آینه غیب نما پیدا شد

جان فشانید که جانان دو عالم آمد

درد آرید که ناگفته دوا پیدا شد

نجمه را نجمه نخوانید خدا می داند

این سپهریست کز او شمس ضحی پیدا شد

به دعا دست برآرید چرا خاموشید؟

قبله حاجت ارباب دعا پیدا شد

چنگ بر چنگ زن آهنگ غریبی بنواز

چه نشستی که غریب الغربا پیدا شد

کعبه جان به حرم خانه موسی آمد

یا که در مروه دل نور صفا پیدا شد

سوره فتح بخوانید علی می آید

آیت صبر بیارید رضا پیدا شد

با قضا گوی که مولای قدر می آید

با قدر گوی که سلطان قضا پیدا شد

اهل ایران همه جان از پی ایثار آرید

که ولی نعمت و مولای شما پیدا شد

کیمیایی نظری آمده کز یک نگهش

ازدرون سیه سنگ طلا شد

اختر برج ولایت چه مبارک سرزد

ماه افلاک ولایت چه بجا پیدا شد

گرچه گفتند که در خوف ورجا باید بود

خوف از خویش برانید رجا پیدا شد

آمد از راه کریمی که به باب کرمش

تاج شاهی به قدمهای گدا پیدا شد

ای زغم خسته برو غصه به دیا افکن

ای گره بسته بیا عقده گشا پیدا شد

برق رحمت زد و اوراق غضب را سوزاند

قلم عفو پی محو خطا پیدا شد

نقش شیر از نگهش شیر ژیانی گردید

بی عصا معجز موسی و عصا پیدا شد

نه به محشر نه به برزخ نه به میزان نه صراط

این چراغیست که نورش همه جا پیدا شد

لاله آرزوی آل محمد رویید

گوهر گمشده اهل ولا پیدا شد

تا چو (میثم)به درش دست گدائی نگرفت

کس ندانست در این خانه چه ها پیدا شد
 حاج غلامرضا سازگار

 

تو را با نام آهو می شناسند

رضای حضرت هو می شناسند

تمام رعیت ملک عظیمت

به نام شاه خوشرو می شناسند

کجا اینگونه سلطان را همیشه

به خم های دو ابرو می شناسند

همه از بس که یار بی کسانی

شهی بازور و بازو می شناسند

تمام دلبران اینجا شما را

به زیبایی گیسو می شناسند

تمام راه را تا روز محشر

زمهتاب تو مه رو می شناسند

به عشق مادرت ام الائمه

تو را فرزند بانو می شناسند

حریمت را به عشق قبر زهرا

به نام خانه ی او می شناسند

مسیر پنجره فولاد صحنت

گدایانت زهر سو می شناسند

تمام آستان و صحن ها را

همه پهلو به پهلو می شناسند

همه ما را میان صحن هایت

گدای آب و جارو می شناسند

بیا اینجا غریبان یاردارند

که ماها را در این تو می شناسند

همه اینجا تو را از بس رئوفی

ضمانت خواه آهو می شناسند 

سروده کمال مومنی

شب است و منادى ندا مى كند

مريدان حق را صدا مى كند

كه امشب در رحمت خويش را

خدا بر رخ خلق وا مى كند

ز خمخانه شب شراباً طهورا

به پيمانه انّما مى كند

ز رحمت به موسى بن جعفر خدا

گران هديه اى را عطا مى كند

به نجمه عطا كرده حق آيتى

كه حق را ز باطل جدا مى كند

قدم زد على بن موسى به عالم

كه عالم بر او اقتدا مى كند

به شمس الضحى داده شمس الشموسى

كز او شمس كسب ضيا مى كند

درخشيد رخشنده مهرى كه مهرش

مس قلب ما را طلا مى كند

چو جدّش ز رفعت برد گوى سبقت

كه صبر بلا در قضا مى كند

ز نام على نام او گشته مشتق

كه توصيف او هل اتى مى كند

بود عصمت فاطمى را دُر ناب

كه شرم از رخ او حيا مى كند

بود او حَسَن را علمدار صلحى

كه پاينده دين خدا مى كند

بود وارث نهضت سرخ عاشور

كه كاخ ستم را فنا مى كند

بود در عبادت چو زين العباد

كه بر شيعيانش دعا مى كند

چو بحرالعلوم است دريايى از علم

كه فكر بشر كيميا مى كند

ز فقه الرضا زنده شد فقه صادق

كه تضمين آن با ولا مى كند

اگر اژدها كرد موسى عصا را

رضا اين عمل بى عصا مى كند

كند زنده در پرده تصوير شيران

ببين پور موسى چه ها مى كند

اگر آهويى را به دامى ببيند

ز دام بلايش رها مى كند

بود او طبيبى كه بى نسخه درمان

ز ما دردها را دوا مى كند

چو بابش بود مظهر جود و بخشش

كه حاجات ما را روا مى كند

ز بس كه رئوف است از ما خدا را

ز فرط رضايش رضا مى كند

رسول خدا را بود پاره تن

كه وصفش رسول خدا مى كند

خدا را زيارت كند هر كه او را

زيارت به صدق و صفا مى كند

به ديدار قبرش رود هر كه يك بار

تلافى آن را سه جا مى كند

به «ژوليده» او داده قولى كه فردا

به قولى كه داده وفا مى كند