اشعار محرم و صفر

شعری زیبا در حلول ماه محرم الحرام
خبر آمد ز مهی بوی خدا می آید
ماه داغ دل ما غرق نوا می آید
دل ببازید عزیزان که زمان الم است
ماه اشک و الم و کرب و بلا می آید
همه ی ارض و سما ناله زن و بین اینک
مرغ بام ملکوتی ز هوا می آید
عاشقان اشک بریزید ز داغ دل یار
بهر درد دل غمدار دوا می آید
سالها پیش رسولی به منا آمد لیک
این حسین است که اینک به منا می آید
کن فنا خویش به روح علوی ای دلباز
ذکر عاشوری حلت به فنا می آید
این همه شعر چرا ای دل پر شور و نوا
نروم تفره که چون ماه عزا می آید
این همه لشکریان از طرف کوفه و شام
بهر غارتکده ی رأس و عبا می آید
دوست دارم که ببینم ز غم رأس حسین
خون دل از بصر و چشم شما می آید
مهدی ای صاحب جانم تو بده یک پاسخ
این همه تیغ و سنان یار، چرا می آید
خون از این دیده رود از غم آقا چون که
روی نی خون دل از رأس جدا می آید
سروده جعفر ابوالفتحی
***************
نوحه زینب(س)
عمه سادات،بی قراره
غصه و غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره
تنها امیدش،بی پناهه
روزای سختی،توی راهه
رو خاک سوزان،پا می زاره
ذکر آسممونها(وای زینب)3 وای
ذکر کهکشونها(وای زینب)3 وای
ذکر خاک صحرا(وای زینب)3 وای
ذکر سینه زنها(وای زینب)3 وای
شعله می کشه خورشید
زمین می سوزه از تب
ابرا همه می بارن
توی چشای زینب
میون سینه،دلی که تنگه
غم غروب رویا شه
شان نزول،سوره بارون
توی فرات چشماشه
عمه سادات بی قراره
غصه غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره
تنها امیدش،بی پناهه
روزای سختی،توی راهه
رو خاک سوزان،پا می زاره
ذکر ریگه صحرا(وای زینب)3 وای
ذکر سینه زن ها(وای زینب)3 وای
کبوترا بی تابن،تو آغوش محملها
توی نگاها پیداست،بی قراره دلها
از انعکاس،خبر تخلی
دل شریعته بی تابه
رو نیزه هایی،که بی شماره است
یه سر سرخی می تابه
حالت صحرا،که عجیبه
غرق سکوتی،پر فریبه
پر از نسیم،بوی سیبه
غروبه سردش،پر رازه
مثه شبایی،که درازه
سینه خورشید بی شکیبه
عمه سادات،بی قراره
غصه غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره
بیا توی آغوشم،داداش پریشونم
توی نگاه تلخت،دردت ورو می خونم
عزیز خواهر،تب نفسهات،دل من و می لرزونه
اگه نباشی،حتی یه لحظه،تمومه دنیا زندونه
دلشوره من،بی حسابه
بگو که اینها،همه خوابه
لشکر دشمن،یه سرابه
بغض غریبی،تو گلومه
بارون چشمام،نا تمومه
پر از سؤال،بی جوابه
عمه سادات،بی قراره
غصه و غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره
***************
علی زمانیان در ستایش ارباب بی کفن
اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ وخمش فرق می کند
اینجاگدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"
عیسای خانواده دمش فرق می کند
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
من از حسینُ منی پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند
***************
ای بهترین بهانه برای گریستن
ای بهترین بهانه برای گریستن
ای داغ جاودانه برای گریستن
در راه بازگشت به خود عشق کاشته شد
داغ تو را نشانه برای گریستن
شش سوی لاله می دمد-ای عشق-بازکن
راهی از این میانه برای گریستن
در راه کربلای تو هر لاله می دهد
ما را به کف بهانه برای گریستن
آماده شو فرید به فتوای بازگشت
در خلوت شبانه برای گریستن
شاعر: قادر طهماسبی

ورود به محرم
دمید روح غم اندر، تن مه غم عالم
تو نوحه سر بده چون شد، عزای اشرف آدم
لباس تیره به تن کن، ز داغ نوحه تو سر کن
که گشته ماه عزا و ، دوباره گشت محرم
سرشکسته ی خود را، شکن دوباره ز داغش
بزن به سر ز غم او، بزن به سینه تو هردم
مه عزای دو عالم، رسیده ایها العالم
که هر شب مه غم شد، شب غم و شب ماتم
سرم هوای تو دارد، دلم هوای حریمت
بده پری به کبوتر، ببین شکسته دو بالم
همین که اشک بریزم، برای اشک تو آقا
برای من شده کافی، همین دو قطره ی نم نم
سروده : جعفرابوالفتحی
***************
هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله ها ، سلسله ها ، سلسله ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید ؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین اید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های
***************
از کوفه خبر می رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های
خورشید نه این است که می چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می چرخد و می چرخد و می چرخد، گریان
هفتاد قمر گردِ سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
***
طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره ها، های
بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های
تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا ، های
بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های
امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های
این مویه کنان در پی راهی به مدینه ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های
این پیرهن پاره، تن کیست ؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های
در آینه سر می کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می خورد آن زلف رها، های
این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی ست ز سرهای جدا، های
بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما ،های...
***
من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های
آتش شده ام اتش نوشان منا، هوی
عنقا شده ام، سوخته جانان منا، های
هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حیّ غزا می زد و من "حیّ علی" های
امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های
خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های
با فرق علی(ع) کوفه ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های
بر حنجره ی تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا ؟ های
این کودک معصوم چه می خواست ؟ چه می گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های
***
هر راه که رفتید همه خبط و خطا بود
هر کار که کردید هدر بود و هبا، های
این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند که ما منتظرانیم بیا! های
گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک
از مقدم تو می رسد این سر به سما، های
گفتند به شکرانه ی دیدار شما شهر
آذین شده با آینه و نور و صدا، های
آیینه تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما پر شده از روی و ریا، های
مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در کوفه ندیدیم بجز حرمله ها، های
این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های
ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!
در جان شما مرده دلان زمزمه ای نیست
در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های
ای قوم تماشاگر افسونگر بی روح!
یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های
***
یک تن ز شما دم نزد آن روز که می رفت
از کوفه سوی شام سر کشته ی ما، های
یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی که ببینید، منم خون خدا، های
آن شام که از کوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی هی و هی های شما، های
دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های
ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های
***
از کرببلا هروله کردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های
خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های
این هیات بی سر شدگان قافله ی کیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های
من قافله سالارم و ما قافله ی تو
ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما ، های
ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های
***
یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟
آن روز در آن هروله ی هول و ولا ، های
منظومه ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟
از کوفه چه مانده ست بجز گریه به جا؟ های
خون نامه ی بی سرشدگان! کوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه ی دلتنگ تو را، های
پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟
منظومه ی هفتاد و دو گیسوی رها! های
***
در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا ، های
با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم
حیران تو ای آینه ی غیب نما، های
در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های
آن شاعر شوریده که می گفت کجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های
من حنجره ام نذر شهیدان خدایی ست
من حنجره ام وقف تمام شهدا، های
از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم
از خویش برون می زنی امشب به کجا؟ های
ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های
های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های
یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی
تا پاسخ تان گویم یاران که چرا های ...
***
هفتاد و دو دف هر صبح می کوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های
این جاده همان جاده ی خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های
ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان
ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های
حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های...
شاعر: علیرضا قزوه
***************
شعری زیبا به مناسبت سیاه پوشان ماه محرم
زمزمه با امام زمان (عج)
بیا امشب به چشامون
بده اشک از چش دریا
تو کدوم ماه و ستاره
کجایی نور ثریا
دلامون غرق به خونه
ز غم ماه محرم
می ریزه از دو تا دیده
چیکه چیکه اشک نم نم
بیا مهدی یه شبم با
دل ما غرق الم شو
ز عنایت آقاجونم
کفیل چشم ترم شو
شبای سیاه پوشونه
دل زینب غرق خونه
خیمه ها آتیش می گیره
امون از رسم زمونه
اگه می ری به مدینه
یادی از ما کن آقاجون
اگرم کربلا رفتی
یادی کن از من دلخون
می خواهیم لباس سیا رو
تنمون کنیم آقاجون
تا ته صفر ایشا الله
واسه لیلا بشیم مجنون
آقاجون حسین زهرا (س)
با دلای مست و شیدا
داره می رسه به خاک
کرب و بلا ، کرب و بلا
مثل ابرای بهاری
آقاجون داری می باری
تو هم مثل ما آقاجون
سر روی تربت می زاری
سروده جعفر ابوالفتحی
به مناسبت شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع)
در شهر کوفه مردی ، غمگین نماز می کرد
با خالق دو چشمش ، راز و نیاز می کرد
افشاء برای دیوار، در کوفه راز می کرد
لب را برای شکوه، از کوفه باز می کرد
ای شهر بی وفایی، ای مردم منافق
بهر دو روز دنیا، دلبستگان عاشق
با نامه های بسیار، من را فریب دادید
حکم از برای مرگ، خدّالتّریب دادید
رفت و کنار بیتی، بنشست چون یتیمان
از تشنگی لبانش، خشکیده شد فراوان
ناگه زنی ز خانه، آمد برون و پرسید
ای خسته از زمانه، اینجا چرا نشستید؟
گفتا که من غریبم ، دشمن نِیَم حبیبم
بر درد دین مردم، حقا که من طبیبم
برخیز ای مسلمان، بگذار پا بدیده
برخیز کز دو چشمم، بهر تو خون چکیده
لب تشنه بود مسلم، آورد بهر او آب
جسمش ز تشنه ماندن ، دیگر نبود در تاب
امّا ز دردِ ارباب، بسیار دیده تر کرد
از داغِ عشق او هم، شب را به گریه سر کرد
سروده جعفر ابوالفتحی
***************
خدا کند نیایی....
یار مسافرمن ،آقا بگو کجایی
دعای آخرم هست خدا کند نیایی
هر کی برای قتلت یه نقشه ای کشیده
یا تیغ ونیزه یاکه تیر وکمون خریده
اینجا میون مردم صحبت منع آبه
دلشوره ام برای شیرخواره ی ربابه
با صحنه ای که دیدم آهی زدل کشیدم
رو دوش یک کموندار تیر سه شعبه دیدم
بارالها من کجا روم امشب
مانده ام تنها رسیده جان بر لب
دسته گل های مرا از من جدا کردند
خون به قلب خامسِ آلِ عبا کردند
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم(2)
ای گل زهرا پسر عمو جانم
از غریبی من بر طوعه مهمانم
گر که در دار الاماره بسته اند دستم
من به یاد آن سه ساله دخترت هستم
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم(2)
پر و بال مرا در کوفه بشکستند
هر دو دست مرا با ریسمان بستند
بر سَر دارالاماره دست و پا می زد
با لبِ خونین حسینش را صدا می زد
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم(2)
***************
أعوذ بالله من الکرب و البلا
دشت در دشت دلهره مي ريخت
هرم صحرا به آسمان مي رفت
کاروان در سکوت صحرا، گم
مرگ دنبال کاروان مي رفت
کاروان رفت تا دياري که
حزن و اندوه و داغ مي باريد
بوي دلتنگي و جدايي داشت
گريه گريه فراق مي باريد
همه جا بوي تشنگي دارد
بچه ها خواب آب مي بينند
هر طرف روي مي کنم آقا
چشم هايم سراب مي بينند
شوق و شور شهادت آقا جان
در نگاهت چقدر مشهود است
عرش معراج توست اين صحرا؟
اين همان وعده گاه موعود است؟
در نگاه پر از تلاطم تو
ندبه هايي غريب مي لرزد
مي روي تا به سمت آن گودال
دل زينب عجيب مي لرزد
بي مهابا غروب خواهد کرد
در همين خاک تيره ماه من
مي شود عاقبت همين گودال
قتلگاهت نه، قتلگاه من
اين زمين پر شده است از داغ ِ
لاله هايي که تشنه مي رويد
اين چه مهماني است کز هر سو
نيزه و تير و دشنه مي رويد
يک جهان ماتم و پريشاني
حاصل اشک و آه زينب بود
حرف هاي نگفتهي بسيار
در غروب نگاه زينب بود :
اگر امروز ماتمي دارم
در کنارم شکوه احساس است
اين طرف قاسم و علي اکبر
آن طرف شانه هاي عباس است
چه کنم در غروب عاشورا
که نه ياري نه همدمي دارم
دشت پر مي شود ز حرمله ها
نه پناهي نه محرمي دارم
در هجوم کبود بي رحمي
با پر يا کريم ها چه کنم؟
آتش و تازيانه مي بارد
تو بگو با يتيم ها چه کنم؟
گفت بابا «وديعةٌ مِنِّي»
بار غم را به دوش من مگذار
برو اما در اين غريبستان
خواهرت را به بي کسي مسپار
شاعر : یوسف رحیمی

شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا
اين چه نواست ، وز کجا ميآيد ؟
کاين نغمه به گوش آشنا ميآيد
يا رب چه غبار دلنشيني است که باز
بر لوح دل از خاطره ها ميآيد ؟
اين کيست ، که از قصه پر غصه او
غمهاي دگر ، به انتها ميآيد ؟
اين کيست ، که بر پرده دل چنگ زند
کز شور غمش ، دل به نوا ميآيد ؟
اين کيست ، که از شتاب چرخ عمرش
گرد غم و طوفان عزا ميآيد ؟
اين کيست ، که از شعار آزادي او
بر گوش مجاهدان ، ندا ميآيد ؟
اين کيست ، که هر کس شنود نامش را
با چشم تر و ، نوحه سرا ميآيد ؟
اين کيست ، که هر جا گذرد ، همچو بهار
بوي گل سرخ ، از فضا ميآيد ؟
اين کيست ، که حج خويش ، ناکرده تمام
لبيک به لب ، به نينوا ميآيد ؟
خون در دل عاشقان حق ، ميجوشد
يک لاله عذار حق نما ميآيد
از شهر نبي ، مسافري سرگردان
با قافله اش ، به کربلا ميآيد
اين عاشق سرگشته ، حسين است ، حسين
کاينجا به مشيت خدا ميآيد
اين ذبح عظيم است ، که از بيت خدا
با جمله عزيزان به منا ميآيد
اکبر به شتاب ، از پي ثار الله
با قلب حسين ، پا به پا ميآيد
قاسم که درين سفر بجاي حسن است
آيد به نظر که مجتبي ميآيد
عباس به پاس محمل خواهر خويش
چون ساية زينب ، ز قفا ميآيد
گر جنگ و ستيز است ، خدايا ، در پيش
پس دختر زهرا به کجا ميآيد ؟
کس نيست ( حسانا ) که بپرسد ز رباب :
با اصغر شش ماهه ، چرا ميآيد ؟
***************
زبان حال حضرت حر
مظهر عفو خدا، حجت دادار حسین
تو یم عفوی و من حرّ گنهکار حسین
عوض آنکه برانی، به رویم خنده زدی
بسکه مولایی و ستّاری و غفّار حسین
منم آن کس که شکستم دل اطفال تو را
آمدم سوی تو، با لشکر بسیار حسین
یابن زهرا گنهم، گر چه فزون است، ببخش
به علی اکبر و عباس علمدار، حسین
خود ببخشای و دعا کن که ببخشند مرا
حضرت فاطمه و حیدر کرار حسین
گنهم، توبه ندارد تو مگر عفو کنی
نگذاری ببرندم به سوی نار حسین
تو که آغوش گشودی به رویم، اذن بده
که به پای تو کنم، جان خود ایثار حسین
تاکنون بودهام ای شاه، گرفتار گناه
گشتم این لحظه به عشق تو گرفتار حسین
آب اگر بر تو نیاوردهام از شط فرات
دو فراتم بوَد از دیدۀ خونبار حسین
همچو حر تو بوَد، آرزوی «میثم» این
که دم مرگ بگرید ز غمت زار حسین
غلامرضا سازگار
***************

اشعار روز اول و دوم محرم که در مورد ورودیه محرم می باشد و اشعار ورود به کربلا
قطعه و مفرد
ناله
چیست این ناله؟ عزا، بهرِ که؟ از آنِ حسین
جان و دل چون شود این ماه؟ به قربانِ حسین
رباعی و دوبیتی
خونِ دل
سینه ام سوخت، دلم غم آمد
دیده ام اشک ز ماتم آمد
سببِ خون دلم پرسیدم
مادرم گفت محرم آمد
کرب و بلا
روزگاری که دلم بهر عزا حاضر شد
آب شد هر چه در آن بود دلم آخر شد
ناگهان دیدم از آن اشک که در سینه بریخت
نام پر سوز و غمِ کرب و بلا ظاهر شد
معجون
این زمین چیست که با کرب و بلا معجون است
هر که را پای نهند جان و دلش محزون است
بی گمان محشر عالم شده اینجا بر پا
یا که اینجا به خدا خون خدا مدفون است
اشعار عروضی
زائر کربلا
زائری که عازم کربلایی
داری می ری به عرش کبریایی
اوّل باید رنگ خدا بگیری
امضای ماه سامرا بگیری
دوم باید وضوی عشق بگیری
مدد ز زینب دمشق بگیری
سوم باید بوی صفا بگیری
ویزات و از امام رضا بگیری
دلت باید یه شب بره مدینه
مادرِ قد خمیده رو ببینه
پشت بقیع دلت یه بار کفن شه
تیر بخوره مثل امام حسین شه
باید دلت دیونه ی نجف شه
تا گناهات همیشه برطرف شه
چاه و باید در دل شب ببینی
گلبوسه از پای علی بچینی
باید بری اونجا که عالمییه
گریه کنی رو تلِ زینبییه
تشنه باشی تو قتلگاه بنالی
تا بدونی آقات بوده چه حالی
یه مشک آب رو دوش خود بگیری
بری کنار علقمه بمیری
خاک بریزی به جا سر تو چشمات
تا که بفهمی چی کشیده سقات
چشمات و کور کنی به خار احساس
تا که بشی یه کم شبیه عباس
هر روز و شب بسوزی و بخونی
مقیم بین الحرمین بمونی
دلِ نینوایی
دل دمادم نینوایی می شود
بار دیگر کربلایی می شود
موسم ماه محرم می رسد
دل به یکباره هوایی می شود
می زند دم از حسینِ فاطمه
نغمه ی دل آشنایی می شود
دست ها سوی ضریحش می رود
عازم کوی گدایی می شود
بزم ماتم با صدای نام او
بزم اشکِ با صفایی می شود
محفل اشک و عزای عاشقان
شامل لطف خدایی می شود
اشک ماتم بر علیِ اکبرش
درد عالم را دوایی می شود
از مرام ساقیِ لب تشنگان
خوی ما هم با وفایی می شود
در عزای اصغرِ شش ماهه اش
سینه ها مهد نوایی می شود
با دل شیدای زینب خواهرش
دل حریم کبریایی می شود
نالم از دیدار زینب با حسین
آن زمانی که جدایی می شود
جان بسوزد بر رقیه دخترش
در عزایش دل فدایی می شود
در میان مجمع ذکرِ حسین
بر دلِ تنگم ندایی می شود
روح آلوده به عصیان بی دریغ
گفت بر من هم دعائی می شود؟
اشکِ دل
اشکِ دلِ من صدا نداره
عشق پادشه و گدا نداره
یک باره می شه دل به جنون زد
دیونه شدن نگا نداره
گر دنیا بشه به ناز شستم
دنیا که بی تو صفا نداره
من که می دونم یه روز می میرم
این خاک سیه وفا نداره
وقتی که منو تو قبر بذارند
اونجا دیگه ناله جا نداره
اونجاست که می گن چیکاره هستی
این غلام مگه آقا نداره
این دل به هوای تو زند پر
یک بام و دو صد هوا نداره
یک دل داره و یه یار زیبا
بیماری من شفا نداره
سالم شدنم نگاه چشمت
چشمی که تو دنیا تا ندازه
من عاشق چشمان حسینم
هیچ عاشقی کربلا نداره
کاروان
کاروانی غرق نور و پر ز راز
مملو از خوبان حجاجِحجاز
می رسد بین بیابانی مهیب
خون دل می گردد آن ها را نصیب
سرور این کاروان خون خداست
آن حسین بن علیِ مرتضاست
می گذارد پای در دشتی غریب
پرسد از نامش به صبر و با شکیب
از زهیرش خواست این صحرا کجاست؟
گفت پاسخ عقر و طف نامش دوتاست
گفت نام دیگری او را رواست
پاسخ آمد آری آری کربلاست
* * *
ناگهان شد کاروان غرق خروش
ناله ای آمد ز کلثومش به گوش
ای برادر ترسناک است این زمین
خوف آن را از همین اوّل ببین
تا حسین از خاطراتش دم گشود
دل ز اهل کاروان جمله ربود
زاده ی زهرا گل روح الامین
گفت شرح خاطراتش این چنین
در زمان جنگ با اشرار دین
وقت صفیّن و گذر از این زمین
هم حسن بود و علی بابایمان
خستگی از این سفر سودایمان
چون پدر خوابید در خوابش ولی
گریه ها می کرد بابایم علی
بی درنگ از خواب خود بیدار شد
گفت خوابی را که دل بیمار شد
در دل افلاکیان صد تیر کرد
خواب خود را اینچنین تعبیر کرد
دیده ام این دشت و صحرا غرق خون
همچو دریایی ز امواجِ جنون
ندر این دریا که بی هر بند و قید
دست و پا می زد حسینم همچو صید
او طلب می کرد یک فریاد رس
لیک یاری اش نکردی هیچ کس
بعد از آن بابا بگفتا یا حسین
با تو گویم یک سؤالی نور عین
آن چه در خوابم بدیدم راست بود
زهر خوابی که چشیدم راست بود
گر چنین گردد چه سازی ای پسر؟
می شوی از ظلم کین خونین جگر
گفتمش بابا میان قوم گبر
همچو تو باید عمل کردن به صبر
* * *
تا که شرح خواب بر پایان رسید
فصل اشک و ماتم جانان رسید
گفت و با یاران امیر کاروان
با سرشک دیده و اشک روان
آری آری این همان کرب و بلاست
این همان شط فرات و نینواست
آری آری در چنین غمخانه خاک
می شود جسم و تنِ من چاک و چاک
آری آری در همین دشت بلا
می شود دست علمدارم جدا
آری آری بین این صحرای خواب
مرگ اصغر می شود داغ رباب
آری آری پیش چشمان حرم
می شود پرپر علی اکبرم
آری آری در بیابان غریب
می رود از دست من تنها حبیبی
آری آری در زمین کربلا
قاسم و عبداللهم گردد فدا
آری آری در میان خیمه ها
می زند زینب برایم ناله ها
آری آری از جفای روزگار
چشم طفلان می شود از گریه تار
* * *
کاروان در اضطراب و واهمه
دست در دست حسین فاطمه
با سرشک غم به خاک آمد فرود
تا ابد بر کاروان باشد درود
بین الحرمین
می گن هر کی عاشقه دیونه ی دنیا می شه
میون عالم و آدم یه جوری شیدا می شه
چه خوبه چون که منم دیونه ی حسین شدم
آخه قلبم همیشه با عشق اونه وا می شه
می گن عاشقا اگه به سیم آخر بزنند
از چنین دیونگی توی جهان غوغا می شه
به سیم آخر زدم پَراش و وا کرده دلم
چون کبوتر دلم راهی کربلا می شه
دیونه ی کربلا نمی شه آزاد بمونه
اون فقط تو صحن بین الحرمین رها می شه
هر کسی هر چی می خواد پشت دلم بگه
کی دیده خاک بیابون حریفِ طلا بشه
زیارت
از اوّل زندگی ام اسمت و فریاد می زنم
وقتی محرم می رسه گریه کنان داد می زنم
از اوّل زندگی ام عشق تو حاصلم شده
روضه ی دشت کربلا بدجوری قاتلم شده
وقتی می بینم زائرا دارند می رند به کربلا
یه آه سردی می کشم فقط می گم من چی خدا
آقا می شه یه روز منم تو رو زیارت بکنم
کنار قبر شش گوشه است عرض ارادت بکنم
پشت ضریح با صفات چشمام و زندونی کنم
میون صحن و حرمت قلبم و قربونی کنم
ذکر و سرود
ماتم
می رسد نغمه ی ماتم
ناله ی حضرت خاتم
می رسد موسم زاری
می رسد بوی محرم
من که از روز ازل عبد حسینی هستم
بر درِ خانه ی دل پرچم مشکی بستم
از غمش خون شده عینم
من عزادارِ حسینم
یا حسین جان یا حسین جان (2)
به خدا اسم حسین و
من به همه اسما نمی دم
به خدا غیر حسین و
تو قلبم جا نمی دم
آخه اون ارباب گلگون کفنِ قلب منه
ضربان قلبِ من فقط برا اون می زنه
پای روضه اش نگرانم
اونه یار دو جهانم
یا حسین جان یا حسین جان (2)
به خدا اصغر زارش
دلمو دیونه کرده
صورت اکبر زیباش
توی قلبم خونه کرده
روز روشن به خدا بی عشق اون مثل شبه
بسوزم واسه دلی که بی قرارِ زینبه
عشق اون کرده اسیرم
واسه عباسش می میرم
یا حسین جان یا حسین جان (2)
یه خرابه یه رقیه اش
روضه ی پر شرر من
یه بیابون پر خارش
زده آتش جگر من
بچه گر گریه کنه سر به سرش می زارند
گر بگه بابا سر بابا براش می آرند
یه جهان غربت و ناله
فدای پای سه ساله
یا حسین جان یا حسین جان (2)
حسرت
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
در این سینه ام شور و حالِ حسینه
دلم تشنه ی آن جمالِ حسینه
همین می شود ذکر روز و شبِ من
همه هستِ من جمله مال حسینه
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
فراغت شده سوز و غصه و دردم
کنم ناله من در عزای تو هر دم
نصیبم نما زائر تو شوم من
چو پروانه ای دور قبر تو گردم
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
خدایا دلم می رود سر گویش
چو خورده گره دل به تارک مویش
ز عشق حسین من به تاب و تب هستم
شده روح من مست جام سبویش
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
حسین جان خودم عبدِ نام تو هستم
ببین منتظر بهرِ جام تو هستم
تو اربابی و با صفا و کریمی
همه عمرِ خود من غلام تو هستم
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
خاک عشق
کاروان حاجیان آمدند در نینوا
بعد حج نزد خدا می کنند جان را فدا
زینبا گوید حسین اینجا کجاست؟
بی گمان اینجا همان کرب و بلاست؟
کربلا یا کربلا (4)
بوسه زد مولا حسین بر زمین و خاکِ عشق
ناله و گریان شدش کار اهلِ پاکِ عشق
گفت و آری این همان غوغا سراست
تا ابد خاکش به عالم کیمیاست
کربلا یا کربلا (4)
اندرین دشت بلا اصغری پرپرشود
جان فدای دین خود حضرت اکبر شود
می شود عباس آب آور شهید
محشری دیگر شود اینجا پدید
کربلا یا کربلا (4)
کودک ناز حسین سدّ سیلی می شود
هم ز گوش و هم ز رو هر دو نیلی می شود
صد امان از غصّه ی اهل حرم
وارد کرب و بلا شد دلبرم
کربلا یا کربلا (4)
***************

شور و بحر طویل
کرب و بلای حسین(ع)
زمزمه ی پیر و جوون، ذکر تموم آسمون، حسرت هر چی کهکشون، گریه ی صاحب زمون، بهشتِ حق روی زمین، مرحم دلهای غمین، مقتل تشنه کام ما، قتله گه امام ما، دعای ما تو هر نماز، نغمه دل وقتِ نیاز، اشکای می گه موقع راز، منشأ هر سوز و گداز، عرش عظیم نورِ عین، مرقد شاه عالمین، ضریح حضرتِ حسین، شفای دردِ بی دوا، قدری ز خاک نینوا ...
کرب و بلا کرب و بلا حسین حسین جان(2)
دست خودم نیست به خدا اشکای نم نم
میریزه از برگِ چشام پای محرم
دست خودم نیست به خدا دلم گرفته
با هیچی جز اسم حسین نمیشه محرم
* * *
یادش بخیر مادرِ من به وقتِ پیری
میگفت بگو اسم حسین آروم میگیری
بابام میگفت کرب و بلا فقط یه رازه
حاجتمه زیارتش حج و نمازه
***************
زبانحال حضرت رقیه (س) با سر بریده ارباب بی کفن
روبرویم رأس پر خون تو باشد ای پدر
چشم تو پاره شده بابای من اما نگر
روی من نیلی و سویی بر دو چشمم نیست چون
می رود از چشم من چون رأس تو خون جگر
می برید او از تنت رأس و ولی من با دلم
می دویدم سوی تو در قتلگه با چشم تر
روی نیزه می شنیدم سوره ی کهف از دو لب
من بدیدم رأس بر نی کاش بودم کور و کر
داستان رأس تو پر از غم و ماتم شده
رأس تو گاهی به نی گاهی به روی طشت زر
پای من زخمی شده بر روی خار این زمین
تو ببین دشمن بریده از کبوتر بال و پر
در دل پر آتشم عشق تو باشد ای پدر
بین دگر نایی ندارد این دل پر از شرر
سروده : جعفرابوالفتحی
***************
ای سحرگاه شب قدر حسین
ای سحرگاه شب قدر حسین روی تو باشد مه بدر حسین
کی سزاوارت بود ویرانه ای جای تو باشد فقط صدر حسین
کاش جانم مثل جانت خسته بود استخوانم مثل تو بشکسته بود
هر کجا اشکی ز چشمت می چکید تازیانه بر تنت بنشسته بود
کسد به مانندت سر بابا ندید تو چرا با عُمر کم قدّت خمید
وای من، این عقده گشته در دلم یک سه ساله دختر و موی سفید
یا رقیه بهر من تدبیر کن با نگاهت بر دلم تاثیر کن
در دلش قاصدکی بود خبر می آورد
دخترت داشت سر از کار تو در می آورد
همه عمرش به خزان بو ولی در این حال
اسمش این بود نهنهالی که ثمر می آورد
غصه می خرد ولی ید تو تسکینش بود
هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد
او که می خواند تو را قافله ساکت می شد
عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد
دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت
یک نفر آن طرف انگار که سر می آورد
قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود
آخر او داشت سر از کار تو در می آورد
کاظم بهمنی
دختر شاه مدینه کنج ویرونه نشسته
رمقی به تن نداره شده از زندگی خسته
صورتش خونیوخاکی تنش ازجفا سیاهه
سر گذاشته روی دیوار گمونم که چشم براهه
نمی دونم طفل خسته چه مصیبتها کشیده
رنگ به صورتش نداره قد وقامتش خمیده
بانویی پیشش نشسته بی شکیب و بی قراره
داره آهسته و آروم از پاهاش خار در میاره
صداش از گریه گرفته چشاش تار و بی فروزه
با اشاره میگه عمه کف پام داره می سوزه
چرا پس بابا نیومد تو که گفتی توی راهه
گمونم دوستم نداره آره بخت من سیاهه
تا که اومد بابا پیشم منو می ذاره رو سینه
دست میذارم روی گوشم زخممو بابا نبینه
حرفامو می گم به بابا غم و غصه هام زیادن
بچه های شهر شامی منو بازی نمی دادن
بگو عمه بگو عمه چرا بابا رو زمینه
دستامو بزار تو دستاش چشمام تاره نمی بینه
حالا تو بگو بابا جون چرا لبهات غرق خونه
بمیرم رو صورت تو جای چوب خیزرونه
با خودت ببر از این جا دخترت طاقت نداره
می ترسم اگر بمونم بکشن منو دوباره
ذكر شهادت مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر
از سخن سنجى من آشفته حال
شرح حال عشق را كردم سئوال
گفت من آگه نیم ز اسرار عشق
مات و حیران ماندهام در كار عشق
اینقدر دانم كه عشق بى نظیر
هست اندر كشور هستى امیر
ملك را او پادشاهى مىكند
حكم از مه تا به ماهى مىكند
آسمان چون گوى در میدان اوست
دور زن از لطمهى چوگان اوست
كارها دارد عجایب بى شمار
كه نشاید گفت یك از صد هزار
آتش افروز جهان عشق است عشق
خانمان سوز كسان عشق است عشق
دوست را با دوست ملحق مىكند
آن دو تن را فرد مطلق مىكند
مىزند بر پرده صد نقش عجیب
تا حبیبى را رساند بر حبیب
آرى آرى گشت عشق ذو فنون
بر حبیب ابن مظاهر رهنمون
تا رود آن سالك راه و داد
عارف روشن دل پاك اعتقاد
در زمین كربلا با شور و شین
جان دهد بهر حبیب خود حسین
همچنین بود از محبت با نصیب
آن كه در ره همسفر شد با حبیب
سالخورده نخل بستان صفا
مسلم ابن عوسجه آن با وفا
بود اندر كوفه روزى آن جناب
عازم حمام از بهر خضاب
دید در بازار غوغائى بپاست
صحبت از جنگ و حدیث از نینواست
ناكسان كوفه از برنا و پیر
مىخرند آلات حرب از تیغ و تیر
غرق بهر فكر بود آن غم نصیب
ناگهانش در رسید از ره حبیب
گفت با مسلم حبیب این هاى و هوى
هیچ مىدانى چرا داده است روى
گفت نى بر گو تو گر دارى خبر
آگهم بنماى از این شور و شر
چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست
در خلایق گفتگوى جنگ چیست
گفت این قوم برى از نام و ننگ
با حسین ابن على(ع) دارند جنگ
تیغ بران از براى آن خرند
تا ز جسم یاورانش سر برند
اكبرش را غرق بحر خون كنند
ام لیلا را ز غم مجنون كنند
قاسم و عباس او را جسم پاك
همچو گل سازند از نى چاك چاك
چون كه مسلم گشت آگه زین سخن
دود آهش رفت بر چرخ كهن
شد دلش از آتش غیرت كباب
گفت باید كردنم از خون خضاب
عاشق آرى گر به دعوى صادق است
غرق خون گشتن خضاب عاشق است
تا نباشد دست را از خون نگار
كى رسد بر دامن وصل نگار
الغرض آن هر دو پیر حق پرست
از جوانمردى ز جان شستند دست
هر دو را شد غیر حق محو از نظر
هر دو را عشق شهادت زد به سر
هر دو بگرفتند بر كف جان خویش
بهر ایثار ره جانان خویش
آمدند از كوفه بیرون با نوا
ره سپر گشتند سوى نینوا
راه طى كردند تا بردند راه
در حضور شاه بى خیل و سپاه
هست قولى كان دو رند پاك باز
كشته گردیدند هنگام نماز
قول دیگر آن كه در آن سرزمین
شاه را دیدند بى یار و معین
جمع بهر كشتن آن شهریار
لشگرى چندان كه ناید در شمار
وز حریم آن شه عرش آستان
مىرود بانگ عطش بر آسمان
طرفه بزمى چیده شاه كربلا
مىزند دور اندر آن جام بلا
مىگساران پا به هستى مىزنند
پاى بر هستى ز مستى مىزنند
چون خم مىآن دو رند باده نوش
بودشان دل ز انتظار مى به جوش
تا حریف چند ساغر در كشید
پس بدیشان گردش ساغر رسید
ابتدا مسلم به مى بنهاد لب
كرد از شه رخصت میدان طلب
شاه دین از مرحمت بنواختش
پس مرخصى سوى میدان ساختش
تاخت در آن عرصه چون شیر ژیان
بر رجز بگشود از مستى زبان
پس علم شد تیغ آتش بار او
آتش افشانى همى شد كار او
چند تن زان ناكسان خیره سر
جاى داد از پشت مركب در سقر
عاقبت چون گل تنش صد چاك شد
وز ستم غلطان بر وى خاك شد
سرور دین با حبیب نیك پى
آمدند از مهر بر بالین وى
عشق و مستى بین وفادارى نگر
شیوه جان بازى و یارى نگر
كان بخون غلطیده گاه ارتحال
با حبیب این بودیش آخر مقال
كه مده از دست دامان حسین
تا كنى جان را به قربان حسین
پس حبیب آن پیرمرد نیك خوى
كز جوان مردان عالم برد گوى
وقت شد یابد به محبوب اتصال
هجر او گردد مبدل بر وصال
ساخت جارى اشك خونین از دو عین
كرد حاصل اذن میدان از حسین
تاخت در میدان پى رزم عدو
گشت با یك دشت لشگر روبرو
آرى آن كو عشق و مستى پیشه كرد
كى به دل ز انبوه خصم اندیشه كرد
تیغ بر كف نعره از دل بر كشید
زان گروه بى حیا كیفر كشید
تیغ تیزش دم به دم از پشت زین
جاى داد آن ناكسان را بر زمین
كشت آن هم چندى از قوم پلید
تا به باغ خلد بر مسلم رسید
بارى از عشق آن دو پیر پاك جان
هم عنان گشتند با بخت جوان
اى شه لب تشنه اى سلطان عشق
اى شهید عشق در میدان عشق
هست عمرى تا صغیر ناتوان
دم ز عشقت مىزند روز و شبان
وز تو مىخواهد تو را در نشأتین
زان كه محبوبش تو هستى یا حسین
شاعر : صغیر اصفهانى
***************
حبیب کربلا
حبیب کربلا، یا بن المظاهر
مست جام بلا، یابن المظاهر
انت حبیبی یار غریبی
اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!
کردی حمایت از آل پیمبر
اجرت با مادرم زهرای اطهر
یار ولایت پیر هدایت
اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!
من محبوب خدا، تویی حبیبم
در دشت کربلا بنگر غریبم
بیت امام گوید سلامت
اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!
تو از سعادتت بودی حسینی
پیش از ولادتت بودی حسینی
اگر چه پیری مانند شیری
اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!
بر نی رود سر از تن جدایت
زینب در خیمه ها گوید دعایت
تو یار مایی غمخوار مایی
اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!
روز بی کسی و غمخواری ما
از کوفه آمدی بر یاری ما
پیر محبت سرباز عترت
اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!
شهادت از ازل بود آرزویت
خون پیشانیت شد آبرویت
گشتی خدایی حق را فدایی
اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!
شاعر : غلامرضا سازگار
***************

شعر فرزندان حضرت زینب س
ای فدای دل منوّرتان
ای به قربان چشم کوثرتان
وای بر حال جبرئیل او را
گر برانید روزی از درتان
ای سلیمان موری آمده است
تا مشرف شود به محضرتان
من کیم دوره گرد چشمانت
زینبم من همان کبوترتان
کودکانم چه ارزشی دارند؟
جان عالم تصدق سرتان
کرده ام یا اخا دو آئینه
نذر چشم علی اصغرتان
ظهر دیدی چگونه خوش بودند
در صفوف نماز آخرتان
به امیدی بزرگشان کردم
تا به دستم شوند پرپرتان
گر بگویی بمیر می میرند
دست بر سینه اند و نوکرتان
پای تفسیر شیرشان دادم
پای تفسیر گریه آورتان
پای تفسیر سوره مریم
سور زخمهای پیکرتان
تا که راضی شوی و اذن دهی
پر بگیرند در برابرتان
یادشان داده ام قسم بدهند
بر ضریح کبود مادرتان
بگذار اینکه ذبحشان سازم
پای رگهای سرخ حنجرتان
شاعر : علی اکبر لطیفیان
***************
شعر شب چهارم محرم
گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست
وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست
یک گوشه می نشینم و حرفی نمی زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه جا که هست
از درد گریه تکیه نده سر به نیزه ات
زینب نمرده شانه دارالشفا که هست
قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر تو طفل ما که هست
گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ«برو»چه داشت برادر؟بیا که هست
خون را بیا به دست دو قربانی ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست
گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست
گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست
شاعر : محمد سهرابی
***************
شعر عظمت زینب (س)
این هم از لطف و عنایات خدای زینب است
چشم ما آماده گریه برای زینب است
این که می سوزی،هر نوکری که می گوید حسین
بر خود آقا قسم،سوز صدای زینب است
گر چه می دانیم ما صاحب عزا زهرا بود
مزد ما سینه زنان تنها بپای زینب است
هر که می گوید حسین،زینب دعایش می کند
خیر دنیا و قیامت در دعای زینب است
گر خدا شد خونبهای حضرت ذبح عظیم
حضرت ارباب ما خود خونبهای زینب است
هر که گردد زینبی،اول حسینی می شود
هر کس باشد حسینی مبتلای زینب است
بین هیئت گر صفای کربلا حس می کنی
بر همان شش گوشه سوگند از صفای زینب است
آن مکانی که به تَل زینبیه شهره است
کعبه اهل سماوات و کنای زینب است
هر که در عمرش فقط یک بار گوید یا حسین
مورد لطف و عنایات خدای زینب است
شهادت عبدالله پسر امام حسن (ع)
عمه جانم بین عمو تنهای تنها مانده است
عمه جان عبدالهت از قافله جا مانده است
نیمه جانی در تنم مانده عمو جان مال توست
من بلا گردانتم، تا در تنم نا مانده است
دست من گر شد فدا ای یار زارم غم مخور
ایستادم پیش تو چون در تنم پا مانده است
اکبر و عبدالله و قاسم فدای خیمه ها
بهر تو عباس تو در دار دنیا مانده است
سروده : جعفرابوالفتحی
***************
ذكر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام
بس كه خونبار است چشم خامهام
بوى خون آید همى از نامهام
ترسمش خون باز بندد راه را
سوى شه نابرده عبدالله را
آن نخستین سبط را دوم سلیل
آخرین قربانى پور خلیل
قامتش سروى ولى نو خاسته
تیشه كین شاخ او پیراسته
خاك بار اى دست بر سر خامه را
بو كه بندد ره به خون این نامه را
سر برد این قصه جانكاه را
تا رساند نزد مهر آن ماه را
دید چون گلدسته باغ حسن
شاه دین را غرق گرداب فتن
كوفیان گردش سپاه اندر سپاه
چون به دور قرص مه شام سیاه
تاخت سوى حربگه نالان و زار
همچو ذره سوى مهر تابدار
شه به میدان چشم خونین باز كرد
خواهر غمدیده را آواز كرد
كه مهل اى خواهر مه روى من
كاید این كودك ز خیمه سوى من
ره به ساحل نیست زین دریاى خون
موج طوفان زا و كشتى سرنگون
بر نگردد ترسم این صید حرم
زین دیار از تیر باران ستم
گرك خونخوار است وادى سر به سر
دیده راحیل در راه پسر
دامنش بگرفت زینب با نیاز
گفت جانا زین سفر بر گرد باز
از غمت اى گلبن نورس مرا
دل مكن خون داغ قاسم بس مرا
چاه در راه است و صحرا پر خطر
یوسف از این دشت كنعان كن حذر
از صدف بارید آن در یتیم
عقد مرواریدتر بر روى سیم
گفت عمه و اهلم بهر خدا
من نخواهم شد ز عم خود جدا
وقت گلچینى است در بستان عشق
در مبندم بر بهارستان عشق
بلبل از گل چون شكیبد در بهار
دست منع اى عمه از من باز دار
نیست شرط عاشقان خانه سوز
كشته شمع و زنده پروانه هنوز
عشق شمع از جذبههاى دلكشم
او فكنده نعل دل در آتشم
دور دار اى عمه از من دامنت
آتشم ترسم بسوزد خرمنت
دور باش از آه آتش زاى من
كاتش سود است سر تا پاى من
بر مبند اى عمه بر من راه را
بو كه بینم بار دیگر شاه را
باز گیر از گردن شوقم طناب
پیل طبعم دیده هندوستان بخواب
عندلیبم سوى بستان مىرود
طوطیم زى شكرستان مىرود
جذبه عشقش كشان سوى شهش
در كشش زینب به سوى خرگهش
عاقبت شد جذبههاى عشق چیر
شد سوى برج شرف ماه منبر
دید شاه افتاده در دریاى خون
با تن تنها و خصم از حد فزون
گفت شاها نك بكف جان آمدم
بر بساط عشق مهمان آمدم
آمدم ایشان من این جا قنق
اى تو مهمان دار سكان افق
هین كنارم گیر و دستم نه بسر
اى به روز غم یتیمان را پدر
خواهران و دختران در خیمه گاه
دوخته چون اختران چشمت براه
كز سفر كى باز گردد شاهها
باز آید سوى گردون ماه ما
خیز سوى خیمهها مىكن گذار
چشمها را وارهان از انتظار
گفت شاهش الله اى جان عزیز
تیغ مىبارد در این دشت ستیز
تو به خیمه باز گرد اى مهوشم
من بدین حالت كه خود دارم خوشم
گفت شاها این نه آئین وفاست
من ذبیح عشق و این كوه مناست
كبش(1) املح(2) كه فرستادش خدا
سوى ابراهیم از بهر فدا
تو خلیل و كبش املح نك منم
مرغزار عشق باشد مسكنم
نز گران جانى بتأخیر آمدم
كوكب صبحم اگر دیر آمدم
دید ناگه كافرى در دست تیغ
كه زند بر تارك شه بى دریغ
نامده آن تیغ كین شه را به سر
دست خود را كرد آن كودك سپر
تیغ بر بازوى عبدالله گذشت
وه چه گویم كه چه زان بر شه گذشت
دست افشان آن سلیل ارجمند
خود چو بسمل در كنار شه فكند
گفت دستم گیر اى سالاركون
اى به بیدستان بهر دو كون عون
پایمردى كن كه كار از دست رفت
دستگیرم كاختیار از دست رفت
شه چو جان بگرفت اندر بر تنش
دست خود را كرد طوق گردنش
ناگهان زد ظالمى از شست كین
تیر دل دوزش به حلق نازنین
گفت شه كى طایر طاوس پر
خوش بر افشان بال تا نزد پدر
یوسفا فارغ ز رنج چاه باش
رو به مصر كامرانى شاه باش
مرغ روحش پر به رفتن باز كرد
همچون باز از دست شه پرواز كردTop of Form
***************
موجی ز دریا مانده
موجی ز دریا مانده ام، رفتند و تنها مانده ام
ای باغبان قدری بمان، من غنچه ای جا مانده ام
ای سایه ی روی سرم، بی تو کجا من ره بَرم
گویی اگر من کودکم، گویم مرید اصغرم
ای یاور تنهای من، عشقت زسر تا پای من
آید به استقبال من، با مادرت بابای من
***************
حضرت قاسم
ای ماه من! که ماهی در خون شناوری
در موج خون، چقدر شبیه پیمبری
با جسم چاک چاک تو شد امر، مشتبه
تو قاسمی، عزیز دلم، یا که اکبری؟
اینقدر پیش چشم عمو دست و پا مزن
جان میدهی و جان من از دست، میبری
من بر توام به جای پدر، تو برای من
جای علی اکبر و جای برادری
مشکلگشای من شده بازوی کوچکت
انگار میکنم که تو عباس دیگری
عمو شود فدات که طاقت نداشتی
بر غربت عمو بنشینی و بنگری
شرح غم من و تو، همین مصرع است و بس
من باغبان پیرم و تو یاس پرپری
امروز، روز غربت آل پیمبر است
نبْوَد روا، مرا بگذاری و بگذری
خواهی بپایْخیزی، از این دست و پا زدن
گویی هنوز، بر من مظلومه یاوری
«میثم» از این شرارۀ جانْسوز و سوزِ دل
مرهون عفو و رحمتِ ما، روز محشری
غلامرضا سازگار
***************
حضرت علی اصغر
عطش
یابن ام البنین العطش العطش
میر و سالار دین العطش العطش
تو فرمانده و میر کلّ قوایی
تو باب الحوائج تو مشکلگشایی
تو سقّای صحرای کرب و بلایی
لب خشکم ببین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش
حرم، پر شده از آه و فریاد و ناله
ببین بر کف دست طفلان پیاله
نهاده از عطش دختر سهساله
دل خود بر زمین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش
ساقی طایرانِ وحی مدینه
نگه کن، به اشک زینبِ حزینه
نفس گشته در قلب زار سکینه
نالــۀ آتشیـن، الـعطش الـعطش
یابن ام البنین العطش العطش
کودک ششماهه، میزند صدایت
حضرت فاطمه، میکند دعایت
به قربان بازوی مشکلْگشایت
نجل حبلالمتین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش
ای علی بوسه زن، بر دو بازوی تو
من که شرمندهام از گل روی تو
دیدۀ تشنگان حرم، سوی تو
ذکر ما شد همین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش
ریزد از چشم گلهای زهرا گلاب
آتش تشنگی همه را کرده آب
ای امید دل عترت بوتراب
اشک چشمم ببین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش
غلامرضا سازگار
***************
یا رضیع الحسین ع
تو مثل آن گل سرخی که تازه وا شده است
و غنچه غنچه در این دشت رو نما شده است
تو اولین قدم سبزه روی دشت بهار
تو مثل طفل نسیمی که تازه پا شده است
هنوز چشم نجیبت شبیه باران است
که با ترنم هر قطره هم نوا شده است
تو آن لطیفه صبحی که از سحر خورشید
به غمزه غمزه ناز تو آشنا شده است
دوباره خنده بزن غنچه ام که دل تنگم
لب شکر شکن تو چه دلربا شده است
تو را چگونه شقایق رقیب خود نکند
که داغ عشق به درد تو مبتلا شده است
تو روی دست منی تا به عرش می برمت
که فصل سبز ملاقات با خدا شده است
فرات بر دو لب تشنه تو می سوزد
مگر برای تو این دشت کربلا شده است
دعای کوچک من در قنوت عشق تویی
که کائنات پر از ذکر ربنا شده است
***جعفر رسول زاده (آشفته)***
زبانحال امام به تير سه شعبه
اي تير بلا شيشه ي جان را تو شكستي
وي پيك اجل قلب جهان را تو شكستي
چشمم به رهت بود ,رسيدي به سراغم
آيينه ي آيين زمان را تو شكستي
داغ علي اكبر به دمت گشته نشانه
خون گريه نما,چون كه نشان را تو شكستي
از بوسه گه فاطمه تقبيل نمودي
گنجينه ي اسرار نهان را تو شكستي
قلبي كه بود قلب همه عالم امكان
كاشانه به خود كردي و آن را تو شكستي
آن لحظه كه اندر دل من جاي گرفتي
يكباره دل عالميان را تو شكستي
از ناي دلم نغمه ي يا فاطمه خيزد
آخر به گلو بغض فغان را تو شكستي
تيري چو تو بر سجده گه سر سپهم خورد
پيشاني آن يار جوان را تو شكستي
بر اصغر من نيز از اين تير زد اعدا
زآن قلب رباب نگران را تو شكستي
زآن حنجر و زآن سجده گه وزين دل پر سوز
فرياد,كه پيمانه ي جان را تو شكستي
شعر از كلامي زنجاني
***************
حضرت علی اصغر ( نوحه اول )
با خون گلوی علی اصغر بنویسید
این خون حسین است
بر حنجر آن غنچۀ پرپر بنویسید
این خون حسین است
این طایر پربسته، همآغوش حسین است
فریاد خموشش، همه در گوش حسین است
ششماهه، ولی قتلگهش، دوش حسین است
بر شانۀ آن حجّت داور بنویسید
این خون حسین است
کی دیده چنین عاشق لب تشنه فدا را؟
اعلام کند، فتح تمام شهدا را
گلگون کند از خونِگلو، وجه خدا را
با اشک بر آن خون مطهّر بنویسید
این خون حسین است
ای اهل قلم از علی اصغر بنویسید
از خندۀ آن غنچۀ پرپر بنویسید
وز سینۀ خشکیدۀ مادر بنویسید
بر صفحۀ تاریخ، مکرّر بنویسید
این خون حسین است
پرپر شده آن غنچۀ خونین مدینه
زمزم شده در ماتم او چشم سکینه
ای اهل قلم شعله برآرید ز سینه
با خون دل خویش، به دفتر بنویسید
این خون حسین است
غلامرضا سازگار
***************
نوحۀ عطش
امشب در کربلا قحطی آب است
بر تشنگان، دل دریا کباب است
از آل طاها، شرمنده سقّا
عباس واعطشا عباس یا عباس
فریاد العطش خیزد به گردون
اصغر لب تشنه و سقّا دلش خون
ای بحر غیرت، سقای عترت
عباس واعطشا عباس یا عباس
سردار لشکر و سقّای بیآب
رقیه از عطش، گردیده بیتاب
رنگش پریده، اشکش به دیده
عباس واعطشا عباس یا عباس
عباس ای پسر ساقی کوثر
تنها سقا تویی، ای میرلشکر
دارد سکینه، آتش به سینه
عباس واعطشا عباس یا عباس
دریا، شرمنده از سقای آب است
سقا، شرمنده از طفل رباب است
اصغر زند پر، در دست مادر
عباس واعطشا عباس یا عباس
تو مهر زهرایی، ای آب دریا
بنگر لبِ خشکِ حسین او را
یک ماهپاره، گوید هماره
عباس واعطشا عباس یا عباس
غلامرضا سازگار
***************
حضرت علی اکبر
بنشینم و از سوز جگر ناله برآرم
بر صورت خونین تو صورت بگذارم
بردار خدا را از خاک و دعا کن
تا من به سر کشته تو جان بسپارم
رسم است که بر نعش جوان لاله گذارند
من لاله به غیر از شرر لاله ندارم
از بس به تنت زخم روی زخم رسیده
ممکن نبود زخم تنت را بشمارم
با یاد لب خشک تو ای نور دو دیده
جا دارد اگر بر سر نی اشک ببارم
در خیمه زبان تو مکیدم جگرم سوخت
بگذار ز لب های تو یکی بوسه بر آرم
فریاد دلم سر زند از سینه (میثم)
گیرم که ببندم لب و فریاد نیارم
***************
حضرت علی اکبر
ثمر دلم که وجود تو شده پاره چون جگرم علی
منم آسمان ولایت و تو ستارۀ سحرم علی
بنگر ز داغ تو ای پسر، که چه آمده به سرم علی
تو بگو چگونه نگهکنم، که تو جان دهی به برم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
نه مراست طاقت داغ تو، که تو در جمال، پیمبری
پدرت قتیل غم تو و تو شهید نیزه و خنجری
به کدام زخم تو بنگرم، که قتیل اینهمه لشکری
تو ز زین فتادی و آسمان، شده تیره در نظرم، علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
مه آرمیده به خون من، بدن لطیف تو یکسره
ز هجوم نیزه و تیرها شده حلقهحلقهتر از زره
همه زخمهای تن تو را، زده نوک نیزه، به هم گره
به شهادت همه تیغها، شده سینهات، سپرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
به صدای گریۀ عمهات، به سرشک دیدۀ خواهرت
به رباب و اشک خجالتش، به گلوی خشک برادرت
که دریده فرق تو را ز هم؟که نشانده نیزه به حنجرت؟
بهکدام زخم تو خون دل، چکد از دو چشمترم علی؟
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
به کدام عضو تو بنگرم؟ که جدا شدند جدا جدا
تن پارهپاره نشان دهد، که هزار بار شدی فدا
ز هزار زخم تو میرسد، به فلک صدای خدا خدا
به چه طاقتی بدن تو را، سوی خیمهها ببرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
غلامرضا سازگار
***************
حضرت علی اکبر ( نوحه اول )
ماه پر از ستارهام، مصحف پارهپارهام
دیده گشا، به من که من، کشتۀ یک اشارهام
یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
همدم دلنواز من، کبوتر حجاز من
ظهر شده اذان بگو، مکبّر نماز من
یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
زخم تو مانده بر دلم، داغ تو گشته قاتلم
آب ندادمت ولی، از لب خشکت خجلم
یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
اشک دو دیدهام ببین، رنگ پریدهام ببین
سرو به خون نشستهام، قد خمیدهام ببین
یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
عمّه رسیده از حرم، مرا کمک کن پسرم
که دختر فاطمه را، به سوی خیمه ببرم
یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
بیتو غریب و بیکسم، چو طایری در قفسم
گریه شده بغض گلو، مانده به سینه نفسم
یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
به زخم دل دوا بزن، مرا مرا صدا بزن
به من بگو که زندهام، دوباره دست و پا بزن
یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
غلامرضا سازگار
***************
ضرت علی اکبر ( نوحه چهارم )
ای لشکر کوفه علیِاکبرم من
سر تا قدم، آیینۀ پیغمبرم من
شهادت قیامم حسین است امامم
علی اکبرم من علی اکبرم من
از کودکی بوده شهادت افتخارم
باشد حسین ابن علی، آموزگارم
یار قرآن، منم این سرم، این تنم
علی اکبرم من علی اکبرم من
بابم حسین، جدّم امیرالمؤمنین است
در یاری دین خدا، شعارم این است
سعادت، سعادت جهاد و شهادت
علی اکبرم من علی اکبرم من
گر پیکرم گردد چو قرآن، پارهپاره
آید به زخم پیکرم، زخم دوباره
اِرباً اربا شوم یار بابا شوم
علی اکبرم من علی اکبرم من
این خون سر، این صورت نورانی من
از هم جدا گردد، اگر پیشانی من
من و استقامت به حفظ امامت
علی اکبرم من علی اکبرم من
قسم به گریۀ خجالتِ عمویم
خون سرم باشد به صورت آبرویم
راه من حمایت بُوَد از ولایت
علی اکبرم من علی اکبرم من
امروزه در راه خدا عطشان بمیرم
آب روان از دست پیغمبر بگیرم
آب من تشنگی است شهادت، زندگی است
علی اکبرم من علی اکبرم من
اگر چه خود سوز عطش، دارم به سینه
شرمندهام از حنجر خشک سکینه
به اشک خواهرم یاور رهبرم
علی اکبرم من علی اکبرم من
من زنده باشم از عطش، اصغر بمیرد؟
فوج سپه، دور امامم را بگیرد؟
بر دفاع پدر سینه کردم سپر
علی اکبرم من علی اکبرم من
لیلا مرا بهر شهادت پروریده
قسم به اشک چشم زهرای شهیده
به احمد به حیدر منم یار رهبر
علی اکبرم من علی اکبرم من
مادر حلالم کن، که من یار حسینم
در حلقۀ دشمن، طرفدار حسینم
میدهم جان و سر خداحافظ پدر
علی اکبرم من علی اکبرم من
بابا بیا بگذار بر زانو سرم را
تقدیم کردم بر تو زخم پیکرم را
من ز بالای زین شدم نقش زمین
علی اکبرم من علی اکبرم من
غلامرضا سازگار
عباس ابالفضل
یاعلی ادرکنی
***************
آسمان خشک ولی زرد مثال لب عباس
ز طوفان عزا خورد شد این ساقۀ زیبای گل یاس
صدای نفس حضرت ساقی
برانداخته از شور همان زمزمه باقی
درختان همه از ماتم این ساقی تشنه
به سروسینه زنندو شکنند آن همۀ شاخۀ خودرا
و به زیره قدم حضرت زهرا
که بیامد به عزای علم میر علمدار کربلا
بریزند چو برگان خزان را
وزمین لطمه زنان....
خون فشان شد ازین برگ درختان
و تلاطم شده در مهریۀ حضرت زهرا
و خدا پرچم مشکیۀ غم انداخته بر صورت دنیا
همه در ارض و سما لطمه زنان دم بگرفتست قیامت
که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد
و ز لب تشنگیۀ حضرت ساقی
خشک گشته چو گلویم , چونان محشر باقی
و به گلبرگ گرفتست نمی آب همان سرخ عقاقی
ابر هم شد خجل از حضرت ساقی
که چرا آب نداریم
علت خوشکیه امسال همین است
مشک بی آبه علمدار, زمین است
و ازین شر شر مستانۀ آب ز مشکست که غمین است....
آسمان زرد...هواسرد...دله مرد علمدار پر از درد ببارد
و درین بهبۀ ارض و سما ناگهان زمزمۀ مادرساقی امد
که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد...
زبانحال حضرت امام حسین(ع) با حضرت عباس(ع)
برخیز ای برادر، بار دگر نظر کن
با چشم پاره ی خود، از چشم من گذر کن
برخیز ای برادر ، اینجا پر از حرامی است
پشت خیام آهو، بنگر که گرگ شامی است
برخیز ای برادر، بنگر علم زمین خورد
وقتی فتادی انگار، کل حرم زمین خورد
برخیز ای برادر، در خیمه قحط آب است
چون موی پر زخونت ، اصغر به پیچ و تاب است
برخیز یار زارم، چشم تو تیر خورده
گل از غم تو ای یار، از داغ تو فسرده
سروده: جعفر ابوالفتحی
شعر شب تاسوعای حضرت عباس
دلم شدپر احساس
فضا پر شده از بوی گل یاس
هوای حرم حضرت عباس
علمدار نیامد سهپدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
و آن شیر دلیر حرم حضرت ارباب
همان ساقیه لب تشنۀ این آب
علمدار نیامد سهپدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
ای اهل حرم میرو علمدار نیامد
ساقی و یل و سید و سالار نیامد
علمدار نیامد سهپدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
شیر سرخ شه خوبان پسر شاه ,وزیر عربستان
همان کس که بدادست برای لبه تشنه چو دو دستان
ای اهل حرم شاه حرم رفت ز دنیا
آمد به برش مادر او حضرت زهرا
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
ای سینه زنان دست علمدار فتاده
بر چشمه عزیزش چو سه شعبه بنشانده
علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...
ای سینه زنان فرقه علمدار شکسته
خم گشته علم گشته علمدار چوخسته
علمدار...سپهدار...خدا ساقی و سردار...
خورشید بسوزد ز غمه ساقی تشنه
آمد به سراغش تبر و نیزه و دشنه
علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...
درکرببلا خون چو معنای جنون است
دیوانه و مستانه شوید وقت کنون است
علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار
ای لطمه زنان زینب کبری شده حساس
لطمه زند او بر سر و از غصۀ عباس
علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار
طفلان حرم تشنۀ یک جرعۀ آبند
ناموس حرم لطمه زنان در تب و تایند
علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار..
شب عاشورا
این طرف صدای قرآن صدای نافله شب
اون طرف صدای خنده دشمن از مستی لبالب
این طرف همه خدایی همگی احساس دارند
اون طرف نقشه برای چشمای عباس دارند
این طرف یه دختری که سر به دوش باب دارد
اون طرف نشسته مردی که به دست طناب دارد
این طرف شرمنده مردی که امان نامه آوردند
اون طرف سه تیر زهری که به حرمله سپردند
از حرم تا قتلگه ...
از حرم تا قتلگه زینب به دنبالت دوید
دید شمر دون به روی حنجرت خنجر کشید
دید خنجر می کشد شمر از کنار گردنت
رأس پر خون تو را از روی تن او می برید
از حرم تا قتلگه یک صحنه ی پر درد دید
دید از رگهای تو خون قطره قطره می چکید
تا که آمد پیش نعش پر ز چاکت یا حسین
نیزه ی دشمن چو دندان جسم پاکت می جوید
سروده : جعفرابوالفتحی
ای شاه بی لشگر بگو پس لشگرت کو ؟
گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟
ظرف دو ساعت اینهمه نیزه شکسته ؟
بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟
با ناله های فاطمه اینجا دویدم
گر تو حسین مادری پس مادرت کو ؟
یک جای بوسه در تنت باقی نمانده
خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟
آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟
سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟
گیرم سرت را از قفا آقا بریدند
آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟
از تو توقع دارم ای تندیس غیرت
برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟
این دشت دشت چشم های خیره سر شد
آقا کمک کن خواهرت را دخترت کو ؟
علی اشتری
زبانحال امام حسین(ع) با حضرت زینب (س) در هنگام وداع
آخرین دیدار من با تو میان قتلگاه
آخرین بار است زینب آمدم در خیمه گاه
من که مظلومم همه عالم بود شاهد ببین
می بُرد رأس مرا دشمن برای حبّ جاه
صورتت نیلی شود از سیلی یک نانجیب
ای به شب های اسیری کاروان را نور ماه
جان مادر کن نظر بر این دو چشم پر ز اشک
لحظه ای من را تو از روی کرامت کن نگاه
سروده : جعفرابوالفتحی
شعر شام غریبان
***************
یا مهدی
ای اشک ما سپاهت، چشم حرم به راهت
تو غایبی و خلقند پیوسته در پناهت
تو حجّت خدایی تنها امید مایی
زهرا زند صدایت زینب کند دعایت
بگشا جمال خود را تا جان کنم فدایت
تو حجّت خدایی تنها امید مایی
ماییم و اشک دیده آه از جگر کشیده
از طول غیبت تو جانها به لب رسیده
تو حجّت خدایی تنها امید مایی
زینب به نیزه دیده، هجده سرِ بریده
چشمش بوَد به راهت با قامت خمیده
تو حجّت خدایی تنها امید مایی
ای شمع جمع یاران، قرار بیقراران
بنگر به رأس جدّت در دست نیزهداران
تو حجّت خدایی تنها امید مایی
از سینۀ زمانه آتش کشد زبانه
تا کی به جسم زینب، آثار تازیانه؟
تو حجّت خدایی تنها امید مایی
غلامرضا سازگار
شعر شام غریبان
یا حسین
ای پیکر برهنۀ بی سر، حسین من
آیا تویی عزیز پیمبر، حسین من؟
پیدا نمیکنم به تنت جای بوسهای
جز جای تیر و نیزه و خنجر حسین من
بگذار تا زنم به گلوی بریدهات
یک بوسه با نیابت مادر حسین من
ای بر تنت سلام، جواب سلام ده
از حنجر بریده به خواهر حسین من
زخم تنت ز حد تصَوّر، بوَد فزون
زخم دلت هزار برابر، حسین من
ترسم کشند دختر مظلومۀ تو را
او را نگیر اینهمه در بر حسین من
برخیز و بر مسافر شامت، اذان بگو
قرآن بخوان، در این دم آخر حسین من
من آن مسافرم که ز خون گلوی تو
کردم خضاب، جان برادر، حسین من
گر بیتو میروم سفر شام، غم مخور
همراه ماست شمر ستمگر حسین من
میثم ز سوز سینۀ ما شعله میکشد
دستش بگیر در صف محشر حسین من
غلامرضا سازگار
شام غریبان
شام عاشوراست، یا شام غریبان حسین
عالم هستی شده سر در گریبان حسین
آفرینش از صدای واحسینا پر شده
گوئیا در قتلگه، زهراست، مهمان حسین
ماه! خاکسترنشین شو، آسمان، با من بسوز
کز تنورآید به گوشم صوت قرآن حسین
شعله آتش بر آید از دل آب فرات
خونْجگر دریاست، بر لبهای عطشان حسین
مهر، از دریای خون بگذشته و کرده غروب
ماه، تابد از فلک بر جسم عریان حسین
نیزهها شمشیرها کردند جسمش چاکچاک
اسبها دیگر چه میخواهند از جان حسین
نیست آثاری دگر از بوسۀ خون خدا
جای سیلی مانده بر رخسار طفلان حسین
همسر خولی نگه کن بر روی خاک تنور
اشک غربت میچکد از چشمگریان حسین
باغبان وحی، کو؟ تا بنگرد یک نیمْروز
گشته پرپر، اینهمه گل از گلستان حسین
آتش از روز ولادت در درونش ریختند
«میثم» دلسوخته شد مرثیهخوان حسین
غلامرضا سازگار
**********
اي خورشيد بی زوالم نمي روي از خيالم
به روي نيزه ماندي اي هلالم2
سردار بي سر من خداحافظ
غريب مادر من خداحافظ
صد پاره پيکر من خداحافظ
برادر من خداحافظ
مي روم من به جنگ مردم شام
اما جانا خميده قد و آرام
(جانم حسين(ع
مي شوم من غرق آهت غصه دار روي ماهت
شکسته ام ميان قتلگاهت2
اي اولين غمخوارم خداحافظ
اي بي همتا دلدارم خداحافظ
بعد از تو بي سالارم خداحافظ
دل بي قرارم خداحافظ
رفتم اما امير کربلايي!
مقابلم به روي نيزه هايي
جانم حسين(ع)
يک زينب و يک کاروان شد همسفر با ساربان
دويده پا به پاي نيزه داران2
عالمي مبهوت قلب شيدايش
کوفه لرزيده در زير پاهايش
و ما رأيت الّا جميلايش
دل برده از رأس ليلايش
آمد تنها به جنگ مردم شام
خم شد قدش که پا گرفته اسلام
جانم زينب (س)
رضا تاجیک
ای غریبی که تو را در دل عالم وطن است
هر کجا انجمنی هست ز داغت سخن است
انبیا را ز لب خشک تو دل آب شده است
اولیا را سخن تشنگی ات بر دهن است
بی کفن گر تن صد چاک تو بر خاک بماند
پرده پرده دل عشاق تو را پیرهن است
به کسانی که فکندند به بالای تو سنگ
کعبه و سعی و صفا، حِلّ و حرم، ریگ زن است
تو کریمی و کریمان همه مسکین درت
تو حسینی و صفاتت حَسن اندر حَسن است
دشمنان سعی به خاموشی نورت دارند
بی خبر زین که همین نام تو دشمن شکن است
این حدیث است که در حشر بود اهل بهشت
هر که را ذرّه ای از تربت تو در کفن است
دل هر ذره چو خورشید ز داغت سوزان
وزعطش در دل هر قطره غمت موج زن است
بنوشته است به هر برگ گلت وای حسین
ز آن همه لاله صدبرگ که در این چمن است
پنج تن اشرف خلقند و فروغ تو حسین!
نقطه دایره مرحمت پنج تن است
سر دور از بدنت سرور سرها و هنوز
آفتاب آینه آن سر دور از وطن است
کشته اشکی و من اشک فشانم همه روز
زآن که گفتند به زخم تو دوا اشک من است
هر شب جمعه زیارت کنمت در هر جا
که شب جمعه خدا زائر آن عرش تن است
چون "مؤید"، به تو من انس گرفتم آنسان
که مرا نام تو در هر نفس و هر سخن است