عیدنوروزدرآیات وروایات

یا مقلب القلوب و الأبصار .

دل ‏ها ، آفتاب ‏گردان تو شده ‏اند و چشم ‏ها به سوی تو ، به دور روی تو طواف می‏ کنند ؛ هم‏ گام با بهار .


یا مدبّر اللیل و النّهار .

سایه‏ های شب و آفتاب روز را تویی که تدبیر می ‏کنی .


یا محول الحول و الأحوال .

حال دل‏ های ما در دست‏ های توست ؛ تو مانند گردش حال دانه ‏ها به گیاه ، مثل رویاندن سبزی زندگی از متن تیره خاک ، در کار آفریدنی . دل ‏ها را می ‏گردانی .


حَوِّلْ حالنا إلی احسَن الحال .

تدبیر قلب ما را ، تو ساز کن . گردش آفتاب ‏گردان دل ما را تو هموار کن و ما را به بهترین وقت و نیکوترین حال در این بهار ، بی ‏نیاز کن .


عید نوروز در قرآن و فرهنگ اسلامی ‏

‏واژه عید در قرآن کریم تنها یکبار در آیه 114 ، سوره مائده آمده است : " عیسی‌ بن مریم گفت : بارالها ! پرودگارا ! برای ما از آسمان مائده ‌ای فرست تا این روز برای ما و کسانی که پس از ما می آیند ، عید باشد که تو بهترین روزی دهندگانی و آیت و حجتی از جانب تو برای ما باشد ." ‏‏" عید " روزی است که در آن سود و منفعتی به دست بیاید و در شرع مقدس اسلام ، روزهای غدیر ، قربان و فطر عید نامیده می‌ شوند که در عید اضحی ، قربانی و در عید فطر ، زکات فطره مطرح است و در غدیر ، حضرت علی (ع) به امامت منصوب شدند . همچنین می ‌توان گفت ؛ عید آن روزی است که در آن نماز ویژه ‌ای برگزار کنند یا روزی است که مجمعی در آن فراهم آید و یا آنکه عید روزی است که خلق از ماتم به شادمانی " عود " کنند یا روزی است که تفاوتی میان درویش و توانگر نباشد یا آنکه " عید " روز شریف و ارجمندی می‌ تواند باشد . ‏از آیه " مائده " استفاده می‌ شود که حضرت عیسی مسیح (ع) روز نزول مائده را که سال ‌روز وقوع یک معجره الهی در تاریخ است ، برای همه انسان ‌ها " عید " قرار داده است تا این روز ، آیت و حجتی از جانب خداوند برای مردمان در تمامی اعصار بوده باشد و به میمنت این پدیده پربرکت همه ساله شادمانی و خجستگی آن روز تکرار شود . ‏


از آنجا که " مائده " به معنای خوان پرنعمت ، تنها دوبار در سوره مائده آمده است ، می‌ توان گفت ؛ نزول رزق از آسمان به درخواست حضرت عیسی مسیح (ع) ویژگی خاصی داشته که به خاطر آن عنوان " مائده " را به خود گرفته است . ‏

راغب اصفهانی می‌ گوید : " مائده طبق و خوانی است که در آن طعام باشد که هم به آن طبق و هم به طعام مائده گفته می شود . " ‏بنابراین ، عید در این آیه اشاره دارد به نزول یک برکت آسمانی در پوشش طبق یا طبق‌ هایی از طعام و خوردنی که می ‌تواند تکرار و بازگشت آن روز نیز همان برکات را به همراه داشته باشد و از این جهت ، آیت و حجتی دیگر از جانب خداوند متعال برای انسان ‌ها و فرصتی دیگر برای ایجاد ارتباط با خدا و ذکر و یاد او در دل ها و زبان ها باشد . ‏


عید در روایات اسلامی ‏

جمعه ، فطر ، اضحی و غدیر خم ، مهم ‌ترین روز هایی هستند که از آنها در روایات اسلامی با عنوان " عید " یاد شده است و هر یک از این روزها اعمال و آداب و مراسم مشترک یا خاص خود را دارند . ‏


مهم ‌ترین اعمال و آداب مشترک این اعیاد عبارتند از : غسل کردن و حمام کردن ، پوشیدن جامه نیکو ، استعمال بوی خوش ، خواندن نماز و ادعیه ضمن آنکه هر یک از آنها اعمال ویژه خود را نیز دارند . ‏


نکته جالب توجه در این اعمال و آداب و ادعیه آن است که غالبا به نزول فرشتگان و ارواح وارستگان و فرود آمدن برکات آسمانی اشاره می‌ شود . چنانکه تلاوت سوره قدر ، به منظور اشاره به قدر و شرف و عظمت این اعیاد و تأکید بر نزول فرشتگان و " روح " از آسمان مانند آن ، نوعا در نماز های ویژه این اعیاد مطرح است . ‏


در شب جمعه ، ملائکه از آسمان به زیر می‌ آیند با قلم های طلا و صحیفه‌ های نقره ، و در پسین پنجشنبه و شب جمعه و روز جمعه تا غروب آفتاب جز صلوات بر محمد (ص) و آل او چیز دیگری نمی‌ نویسند . ‏

شب عید اضحی ( قربان ) از لیالی متبرکه است و یکی از آن چهار شبی است که نگاه داشتن احیا در آن شب توصیه شده است چرا که درهای آسمان در این شب باز است . ‏

در روایات آمده است که فضیلت شب عید فطر کمتر از شب قدر ، شب نزول قرآن ، ملائکه و روح نیست . ‏عید غدیر خم نیز از عظیم ‌ترین اعیاد است و نامش در آسمان روز عهد معهود است و آن روزی است که حضرت رسول (ص) امیرالمؤمنین (ع) را به خلافت خود برگزید . احسان و انفاق در این روز ، چون شب قدر ، اجری چندین برابر روز های دیگر دارد . ‏

گفتنی است که در بعضی از ادعیه مربوط به این اعیاد وسعت رزق از خداوند متعال که خیرالرازقین است درخواست می‌ شود . ‏


عید نوروز و آداب آن ‏

مفاتیح‌ الجنان شیخ قمی ، روایتی از معلی بن خنیس را درباره نوروز ذکر کرده است که اعمال این روز و دعای مربوط به آن را همراه دارد . در بحار الانوار مجلسی روایات معلی بن خنیس را به تفصیل آورده است . در آن روایات به فضیلت و برتری این روز نسبت به سایر ایام بسیار پرداخته است و یکی از روایات مفصل معلی بن خنیس ، نوروز را این گونه تجلیل کرده است :

نوروز روزی است که کشتی نوح بر کوه جودی قرار گرفت ، روزی است که جبرئیل بر نبی (ع) نازل شد ، روزی است که رسول اکرم (ص) علی (ع) را بر دوش کشید تا بت‌ های قریش را از بالای کعبه رمی کند ، روزی است که نبی (ع) به وادی جن رفت و از ایشان بیعت گرفت ، روزی است که برای علی (ع) از مردم بیعت گرفت ( غدیر خم ) ، روزی است که قائم آل محمد (عج) ظهور خواهد کرد و روزی است که امام عصر (عج) بر دجال پیروز خواهد شد . ‏

و اما روایت خنیس به نقل از امام صادق (ع) در مفاتیح الجنان اینچنین است : فرمود : " چون نوروز شود ، غسل کن و پاکیزه ‌ترین جامه ‌های خود را بپوش و به بهترین بوی ‌های خوش خود را معطر گردان . پس چون از نماز های پیشین و پسین و نافله ‌های آن فارغ شدی ، چهار رکعت نماز بگذار یعنی هر دو رکعت به یک سلام و در رکعت اول بعد از حمد ده مرتبه سوره قدر ( انا انزلناه ) و در رکعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره قل یا ایها الکافرون و در رکعت سوم بعد از حمد ، ده مرتبه قل اعوذ برب الناس و قل اعوذ برب الفلق را بخوان و بعد از نماز به سجده شکر برو و این دعا را بخوان : اللهم صل علی ... و بسیار بگو یا ذالجلال و الاکرام . "

‏همان‌ طور که مشاهده می‌ شود ، این روز نیز چون اعیاد اسلامی با غسل کردن ، پوشیدن جامه نو و معطر گردیدن به بوی‌ های خوش و روزه داشتن آغاز می شود ، ضمن آنکه نمازی مشابه نماز های سایر اعیاد اسلامی دارد . ‏


نماز عید نوروز ‏

نماز عید نوروز مشتمل است بر قرائت سوره حمد و سوره ‌های قدر ، کافرون ، توحید ، فلق و ناس و بسیار شبیه به نمازی است که ضمن آداب و اعمال روز جمعه و همین طور اعمال روز عید غدیر خم وارد شده است . ‏از آنجا که قرائت سوره قدر در نماز عید نوروز توصیه شده است می توان دریافت که عید نوروز نیز چون دیگر اعیاد اسلامی با نزول برکات و آیات الهی همراه بوده است . تأکید بر قرائت سوره‌ های کافرون ، توحید ، معوذتین نیز می‌ تواند اشاره به درخواست دفع انواع شرور و بدی ‌ها داشته باشد . ‏


دعای عید نوروز ‏

دعای مخصوص عید نوروز با درود و صلوات بر رسول اکرم ( ص) و آل او و اوصیا و همه انبیا و رسولان آغاز می‌ شود . آن‌ گاه با فرستادن درود بر ارواح و اجساد ایشان ادامه می یابد . ‏


در این دعا آمده است :

" هذا الذی فضله و کرمته و شرفته و عظمته خطره "

این فراز با اندکی جابجایی در کلمات در دعای مخصوص ماه مبارک رمضان ، ماه نزول قرآن نیز آمده است . ‏


فراز پایانی دعای مخصوص عید نوروز :

" اللهم ... ما فقدت من شی فلا تفقدنی عونک علیه حتی لا اتکلف مالا احتاج الیه یا ذالجلال و الاکرام "

از آن جهت که در آن سخن از گم شدن و گمشده ها به میان می آید بیش از اندازه قابل توجه است زیرا ؛ عید نوروز همان روزی است که حضرت سلیمان (ع) انگشتری خویش را پس از مدتی پیدا کرده است . ‏


نوروز و سلیمان

در روایات ایرانی آمده است که چون سلیمان بن داوود انگشتر خویش را گم کرد سلطنت از دست او بیرون رفت . اما پس از چهل روز بار دیگر انگشتر خود را باز یافت و پادشاهی و فرماندهی به او بازگشت و مرغان به دور او گرد آمدند ، و ایرانیان گفتند : نوروز آمد .

نوروز در آیات و روایات

نوروز از منظر امام صادق علیه السلام :

معلّى می ‏گوید : در صبحگاه نوروز به حضور امام صادق علیه ‏السلام رسیدم . حضرت از من پرسید : معلّى آیا از امروز چیزى می ‏دانى ؟ گفتم : خیر ، لیکن ایرانیان امروز را بزرگ می ‏دارند ، به همدیگر تبریک می ‏گویند . امام فرمود : گرامیداشت امروز به سبب وقایعى است که براى تو بازگو می ‏کنم :


" نوروز " همان روزى است که خداوند از بندگان خود میثاق گرفت که بنده خدا باشند ، براى او شریک قایل نشوند و غیر از خداوند کسى را عبادت نکنند ؛ یعنى روز آزادى است .


" نوروز " همان روزى است که براى اولین مرتبه خورشید طلوع نمود ؛ یعنى روز روشنایى و درخشش است .


" نوروز " روزى است که کشتى نوح بر " جودى " نشست ؛ یعنى روز نجات از عذاب الهى است .


" نوروز " روزى است که حضرت ابراهیم علیه ‏السلام بت ‏ها را شکست ؛ یعنى روز مبارزه با شرک و بت ‏پرستى است .


" نوروز " همان روزى است که جبرئیل امین بر پیامبر صلی ‏الله علیه ‏و ‏آله هبوط نمود ؛ یعنى روز دریافت پیام الهى است .


" نوروز " همان روزى است که رسول ‏الله صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله حضرت على علیه ‏السلام را بر دوش گرفت و بت ‏هاى قریش را از بالاى کعبه به زمین ریخت ؛ یعنى روز پیراستن خانه ‏هاى پاک از آلودگی ‏هاست .


" نوروز " روزى است که پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏ آله حضرت على علیه ‏السلام را در محل " غدیر خم " به مردم به عنوان امیرمؤمنین معرفى کرد ؛ یعنى روز پیمان با ولایت است .


" نوروز " همان روزى است که قائم آل محمد صلی ‏الله‏ علیه ‏و ‏آله ، حضرت مهدى علیه‏ السلام ، ظهور پیدا می ‏کند و بر دشمنان عدالت پیروز می ‏گردد و حکومت عدل اسلامى تشکیل می ‏دهد .


قال ‏الصادق (ع) : ما من یوم نیروز الا و نحن نتوقع فیه الفرج لانه من ایامنا و ایام شیعتنا ، حفظته العجم و ضیعتموه انتم‏ ( بحارالانوار جلد 59 )

امام صادق (ع) فرمودند : نوروز که می ‏آید ما منتظر فرج آل ‏محمد (ص) هستیم ، زیرا نوروز از روزهاى ما و روزهاى شیعیان ما است . شما آن را از دست دادید و پارسیان آن را نگه داشتند .


عید از منظر حضرت علی (ع)

عید از نظر علی (ع) این است که : هر روزی که در آن روز ، معصیت ‏خدا نشود و گناهی انجام نگیرد ، آن روز را عید خوانده است . " کل یوم لا یعصی الله تعالی فیه فهو یوم عید "


عید نوروز در پیام مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری در پیام نوروزی سال 1369 شمسی فرمودند : " تحویل سال جدید شمسی که مصادف با نوعی تحول در عالم طبیعت ‏می ‏باشد ، فرصتی است‏ برای این که انسان به تحول درونی و به اصلاح ‏امور روحی ، معنوی و مادی خود بپردازد ، ایجاد تحول کار خداست ... اما ما موظفیم که برای این تحول در درون خود ، در زندگی خود و در جهان اقدام کرده و همت و تلاش به عمل آوریم . "


نوروز در روایات

آداب نوروز

" روی المعلی بن‏ خنیس عن مولانا الصادق (ع) فی یوم النیروز : واذا کان یوم النیروز فاغتسل و البس انظف ثیابک و تطیب باطیب طیبک و تکون صائماذلک الیوم ... "


معلی بن ‏خنیس به نقل از امام صادق (ع) درباره نوروز می ‏گوید : هنگام نوروز غسل ‏کن ، پاکیزه ‏ترین لباس ‏هایت را بپوش به خوشبوترین چیزها خود را خوشبو نما و در آن‏روز ، روزه باش .

روز ولایت
" معلی بن‏ خنیس عن الصادق (ع) : ان یوم النیروز هو الیوم الذی اخذفیه النبی (ص) لامیرالمؤمنین (ع) العهد بغدیر خم فاقروا له بالولایه فطوبی لمن ثبت‏علیها و الویل لمن نکثها ... "

نوروز روزی است که پیامبر (ص) از مردم برای امیرمومنان (ع) پیمان ولایت گرفت و مردم آن را پذیرفتند ، خوش به حال کسی که بر آن پیمان ثابت ‏بماند ، وای بر کسی که‏آن عهد را بشکند ...

برآورده شدن نیاز
مفضل بن‏ عمر می‏ گوید : امام صادق (ع) در ضمن خبری طولانی فرمود : خداوند به حزقیل وحی فرمود یا حزقیل ، این روز شریف و با ارزش بزرگی است نزد من ، و قسم خورده‏ ام که کسی در این روز ، نیازی از من طلب‏ نکند ، مگر آنکه برآورده سازم و آن روز نوروز است ..

اشعار محرم و صفر

شعری زیبا در حلول ماه محرم الحرام

 

خبر آمد ز مهی بوی خدا می آید

ماه داغ دل ما غرق نوا می آید

دل ببازید عزیزان که زمان الم است

ماه اشک و الم و کرب و بلا می آید 

همه ی ارض و سما ناله زن و بین اینک

مرغ بام ملکوتی ز هوا می آید

عاشقان اشک بریزید ز داغ دل یار

بهر درد دل غمدار دوا می آید

سالها پیش رسولی به منا آمد لیک

این حسین است که اینک به منا می آید

کن فنا خویش به روح علوی ای دلباز

ذکر عاشوری حلت به فنا می آید

این همه شعر چرا ای دل پر شور و نوا

نروم تفره که چون ماه عزا می آید

این همه لشکریان از طرف کوفه و شام

بهر غارتکده ی رأس و عبا می آید

دوست دارم که ببینم ز غم رأس حسین

خون دل از بصر و چشم شما می آید

مهدی ای صاحب جانم تو بده یک پاسخ

این همه تیغ و سنان یار، چرا می آید

خون از این دیده رود از غم آقا  چون که

روی نی خون دل از رأس جدا می آید

سروده جعفر ابوالفتحی

***************

نوحه زینب(س)
عمه سادات،بی قراره
غصه و غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره
تنها امیدش،بی پناهه

 

روزای سختی،توی راهه
رو خاک سوزان،پا می زاره
ذکر آسممونها(وای زینب)3   وای
ذکر کهکشونها(وای زینب)3   وای
ذکر خاک صحرا(وای زینب)3   وای
ذکر سینه زنها(وای زینب)3   وای
شعله می کشه خورشید
زمین می سوزه از تب
ابرا همه می بارن
توی چشای زینب
میون سینه،دلی که تنگه
غم غروب رویا شه
شان نزول،سوره بارون
توی فرات چشماشه
عمه سادات بی قراره
غصه غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره
تنها امیدش،بی پناهه
روزای سختی،توی راهه
رو خاک سوزان،پا می زاره
ذکر ریگه صحرا(وای زینب)3   وای
ذکر سینه زن ها(وای زینب)3   وای
کبوترا بی تابن،تو آغوش محملها
توی نگاها پیداست،بی قراره دلها
از انعکاس،خبر تخلی
دل شریعته بی تابه
رو نیزه هایی،که بی شماره است
یه سر سرخی می تابه
حالت صحرا،که عجیبه
غرق سکوتی،پر فریبه
پر از نسیم،بوی سیبه
غروبه سردش،پر رازه
مثه شبایی،که درازه
سینه خورشید بی شکیبه
عمه سادات،بی قراره
غصه غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره
بیا توی آغوشم،داداش پریشونم
توی نگاه تلخت،دردت ورو می خونم
عزیز خواهر،تب نفسهات،دل من و می لرزونه
اگه نباشی،حتی یه لحظه،تمومه دنیا زندونه
دلشوره من،بی حسابه
بگو که اینها،همه خوابه
لشکر دشمن،یه سرابه
بغض غریبی،تو گلومه
بارون چشمام،نا تمومه
پر از سؤال،بی جوابه
عمه سادات،بی قراره
غصه و غمهاش،بی شماره
تموم غصش،غم یاره

***************

علی زمانیان در ستایش ارباب بی کفن

اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ وخمش فرق می کند

اینجاگدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

 شاعر شدم برای سرودن برایشان

 این خانواده، محتشمش فرق می کند

"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"

عیسای خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش

حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه میرود

خورشید کاروان قدمش فرق می کند

من از حسینُ منی پیغمبر خدا

فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند

***************

ای بهترین بهانه برای گریستن

ای بهترین بهانه برای گریستن

ای داغ جاودانه برای گریستن

در راه بازگشت به خود عشق کاشته شد

داغ تو را نشانه برای گریستن

 
شش سوی لاله می دمد-ای عشق-بازکن

راهی از این میانه برای گریستن

در راه کربلای تو هر لاله می دهد

ما را به کف بهانه برای گریستن

آماده شو فرید به فتوای بازگشت

در خلوت شبانه برای گریستن

شاعر: قادر طهماسبی

ورود به محرم

دمید روح غم اندر، تن مه غم عالم

تو نوحه سر بده چون شد، عزای اشرف آدم

لباس تیره به تن کن، ز داغ نوحه تو سر کن

که گشته ماه عزا و ، دوباره گشت محرم

سرشکسته ی خود را، شکن دوباره ز داغش

بزن به سر ز غم او، بزن به سینه تو هردم

مه عزای دو عالم، رسیده ایها العالم

که هر شب مه غم شد، شب غم و شب ماتم

سرم هوای تو دارد، دلم هوای حریمت

بده پری به کبوتر، ببین شکسته دو بالم

همین که اشک بریزم، برای اشک تو آقا

برای من شده کافی، همین دو قطره ی نم نم

سروده : جعفرابوالفتحی

***************

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های

برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های

پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان

درهای حسینیه ی دل را بگشا، های

 
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند

طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های

زنجیر زنان حرم نور بیایید

ای سلسله ها ، سلسله ها ، سلسله ها، های

ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید

ای قوم کفن پوش، کجایید ؟ کجا؟ های

شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب

خونخواه حسین اید، درآیید هلا، های

کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من

کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های

این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم

آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های

***************

از کوفه خبر می رسد از غربت مسلم

از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های

عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه

فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های

بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار

عباس علی، حضرت شمع شهدا، های

آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می رفت

از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های

با یاد جوانمردی عباس و غم تو

خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های

خورشید نه این است که می چرخد هر روز

خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های

می چرخد و می چرخد و می چرخد، گریان

هفتاد قمر گردِ سرِ شمس ضُحی، های

خونین شده انگشتری سوّم خاتم

از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های

از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت

با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های

***

طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد

از خفتنِ فریاد در آن حنجره ها، های

بگذار که از اکبر داماد بگویم

با  خون سر آن کس که به کف بست حنا، های

تنها چه کند با غم شان زینب کبری

رأس شهدا وای، غریو اسرا ، های

بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)

از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های

امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است

این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های

این مویه کنان در پی راهی به مدینه ست

آن موی کنان در پی جسم شهدا، های

این پیرهن پاره،  تن کیست ؟ خدایا

گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های

در آینه سر می کشد این سر، سر خونین

در باد ورق می خورد آن زلف رها، های

این حنجر داوودی سرهای بریده ست

ترتیل شگفتی ست ز سرهای جدا، های

بگذار هم از گریه چراغی بفروزم

بادا که فروزان بشود شام شما ،های...

***

من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه

کو آب که سیراب کند زخم مرا، های

آتش شده ام اتش نوشان منا، هوی

عنقا شده ام، سوخته جانان منا، های

هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر

او حیّ غزا می زد و من "حیّ علی" های

امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است

شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های

خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید

گل دادن قنداقه ندیدید الا، های

با فرق علی(ع) کوفه ی دیروز، چها کرد؟

از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های

 

بر حنجره ی تشنه چرا  تیر سه شعبه؟

کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا ؟ های

این کودک معصوم چه می خواست ؟ چه می گفت؟

در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های

***

هر راه که رفتید همه خبط و خطا بود

هر کار که کردید هدر بود و هبا، های

این قوم نبودند مگر نامه نبشتند

گفتند که ما منتظرانیم بیا! های

گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک

از مقدم تو می رسد این سر به  سما، های

گفتند به شکرانه ی دیدار شما شهر

آذین شده با  آینه و نور و صدا، های

آیینه تان پر شده از زنگ و دورویی

چشمان شما  پر شده از روی و ریا، های

مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار

در کوفه ندیدیم بجز حرمله ها، های

این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟

ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های

ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه ست

بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!

در جان شما مرده دلان زمزمه ای نیست

در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های

ای قوم تماشاگر افسونگر بی روح!

یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های

***

یک تن ز شما  دم نزد آن روز که می رفت

از کوفه سوی شام سر کشته ی ما، های

یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش

یعنی که ببینید، منم خون خدا، های

آن شام که از کوفه گذشتند اسیران

از هلهله، از هی هی و هی های شما، های

دیروز تنی بودم زیر سم اسبان

امروز سری هستم در طشت طلا، های

ما این همه با یاد شماییم و شما حیف

ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های

***

از کرببلا هروله کردیم سوی شام

از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های

خورشید فراز آمده از عرش به نیزه

جبریل فرود آمده از غار حرا، های

این هیات بی سر شدگان قافله ی کیست؟

شد نوبت تو، قافله سالار منا! های

من قافله سالارم و ما قافله ی تو

ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما ، های

ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم

ما آمده بودیم به پابوس فنا، های

***

یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟

آن روز در آن هروله ی هول و ولا ، های

منظومه ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟

از کوفه چه مانده ست بجز گریه به جا؟ های

خون نامه ی بی سرشدگان! کوفه نفهمید

سطری ز سفرنامه ی دلتنگ تو را، های

پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟

منظومه ی هفتاد و دو گیسوی رها! های

***

در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد

تا از عرفات تو رسیدم به منا ، های

با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم

حیران تو ای آینه ی غیب نما، های

در غربت این سینه برافروز چراغی

در خلوت این دیده جمالی بنما، های

آن شاعر شوریده که می گفت کجایید

اینجاست بیایید شهیدان بلا! های

من حنجره ام  نذر شهیدان خدایی ست

من حنجره ام وقف تمام شهدا، های

از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم

از خویش برون می زنی امشب به کجا؟ های

ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم

مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های

های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت

آبی برسانید به این تشنه هلا، های

یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی

تا پاسخ تان گویم یاران که چرا های ...

***

هفتاد و دو دف هر صبح می کوبد در من

هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا،  های

این جاده همان جاده ی خون است بپویید

این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های

ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان

ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های

حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد

در منقبت و مرثیت آل عبا، های...

شاعر: علیرضا قزوه

***************

شعری زیبا به مناسبت سیاه پوشان ماه محرم

زمزمه با امام زمان (عج)

بیا امشب به چشامون

بده اشک از چش دریا

تو کدوم ماه و ستاره

کجایی نور ثریا

 دلامون غرق به خونه

 ز غم ماه محرم

می ریزه از دو تا دیده

چیکه چیکه اشک نم نم

بیا مهدی یه شبم با

دل ما غرق الم شو

ز عنایت آقاجونم

کفیل چشم ترم شو

شبای سیاه پوشونه

دل زینب غرق خونه

خیمه ها آتیش می گیره

امون از رسم زمونه

اگه می ری به مدینه

یادی از ما کن آقاجون

اگرم کربلا رفتی

یادی کن از من دلخون

می خواهیم لباس سیا رو

تنمون کنیم آقاجون

تا ته صفر ایشا الله

واسه لیلا بشیم مجنون

آقاجون حسین زهرا (س)

با دلای مست و شیدا

داره می رسه به خاک

کرب و بلا ، کرب و بلا

مثل ابرای بهاری

آقاجون داری می باری

تو هم مثل ما آقاجون

سر روی تربت می زاری

سروده جعفر ابوالفتحی

به مناسبت شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع)

در شهر کوفه مردی ، غمگین نماز می کرد

با خالق دو چشمش ، راز و نیاز می کرد

افشاء برای دیوار، در کوفه راز می کرد

لب را برای شکوه، از کوفه باز می کرد

ای شهر بی وفایی، ای مردم منافق

بهر دو روز دنیا، دلبستگان عاشق

با نامه های بسیار، من را فریب دادید

حکم از برای مرگ، خدّالتّریب دادید

رفت و کنار بیتی، بنشست چون یتیمان

از تشنگی لبانش، خشکیده شد فراوان

ناگه زنی ز خانه، آمد برون و پرسید

ای خسته از زمانه، اینجا چرا نشستید؟

گفتا که من غریبم ، دشمن نِیَم حبیبم

بر درد دین مردم، حقا که من طبیبم

برخیز ای مسلمان، بگذار پا بدیده

برخیز کز دو چشمم، بهر تو خون چکیده

لب تشنه بود مسلم، آورد بهر او آب

جسمش ز تشنه ماندن ، دیگر نبود در تاب

امّا ز دردِ ارباب، بسیار دیده تر کرد

از داغِ عشق او هم، شب را به گریه سر کرد

سروده جعفر ابوالفتحی

***************

خدا کند نیایی....

یار مسافرمن ،آقا بگو کجایی
دعای آخرم هست خدا کند نیایی
هر کی برای قتلت یه نقشه ای کشیده
یا تیغ ونیزه یاکه تیر وکمون خریده

 

اینجا میون مردم صحبت منع آبه
دلشوره ام برای شیرخواره ی ربابه
با صحنه ای که دیدم آهی زدل کشیدم
رو دوش یک کموندار تیر سه شعبه دیدم

 
بارالها من کجا روم امشب
مانده ام تنها رسیده جان بر لب
دسته گل های مرا از من جدا کردند
خون به قلب خامسِ آلِ عبا کردند
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم(2)

 

 
ای گل زهرا پسر عمو جانم
از غریبی من بر طوعه مهمانم
گر که در دار الاماره بسته اند دستم
من به یاد آن سه ساله دخترت هستم
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم(2)
 
پر و بال مرا در کوفه بشکستند
هر دو دست مرا با ریسمان بستند
بر سَر دارالاماره دست و پا می زد
با لبِ خونین حسینش را صدا می زد
ای حسین جانم حسین جانم حسین جانم(2)
 

***************

أعوذ بالله من الکرب و البلا

دشت در دشت دلهره مي ريخت

هرم صحرا به آسمان مي رفت

کاروان در سکوت صحرا، گم

مرگ دنبال کاروان مي رفت

 
کاروان رفت تا دياري که

حزن و اندوه و داغ مي باريد

بوي دلتنگي و جدايي داشت

گريه گريه فراق مي باريد
 
همه جا بوي تشنگي دارد

بچه ها خواب آب مي بينند

هر طرف روي مي کنم آقا

چشم هايم سراب مي بينند 

شوق و شور شهادت آقا جان

در نگاهت چقدر مشهود است

عرش معراج توست اين صحرا؟

اين همان وعده گاه موعود است؟

در نگاه پر از تلاطم تو

ندبه هايي غريب مي لرزد

مي روي تا به سمت آن گودال

دل زينب عجيب مي لرزد

بي مهابا غروب خواهد کرد

در همين خاک تيره ماه من

مي شود عاقبت همين گودال

قتلگاهت نه، قتلگاه من

اين زمين پر شده است از داغ ِ

لاله هايي که تشنه مي رويد

اين چه مهماني است کز هر سو

نيزه و تير و دشنه مي رويد

يک جهان ماتم و پريشاني

حاصل اشک و آه زينب بود

حرف هاي نگفته‌ي بسيار

در غروب نگاه زينب بود :

اگر امروز ماتمي دارم

در کنارم شکوه احساس است

اين طرف قاسم و علي اکبر

آن طرف شانه هاي عباس است

چه کنم در غروب عاشورا

که نه ياري نه همدمي دارم

دشت پر مي شود ز حرمله ها

نه پناهي نه محرمي دارم

در هجوم کبود بي رحمي

با پر يا کريم ها چه کنم؟

آتش و تازيانه مي بارد

تو بگو با يتيم ها چه کنم؟

گفت بابا «وديعةٌ مِنِّي»

بار غم را به دوش من مگذار

برو اما در اين غريبستان

خواهرت را به بي کسي مسپار  

شاعر : یوسف رحیمی

شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

اين چه نواست ، وز کجا مي‌آيد ؟
کاين نغمه به گوش آشنا مي‌آيد
يا رب چه غبار دلنشيني است که باز
بر لوح دل از خاطره ها مي‌آيد ؟

 

اين کيست ، که از قصه پر غصه او
غمهاي دگر ، به انتها مي‌آيد ؟
اين کيست ، که بر پرده دل چنگ زند
کز شور غمش ، دل به نوا مي‌آيد ؟
اين کيست ، که از شتاب چرخ عمرش
گرد غم و طوفان عزا مي‌آيد ؟
اين کيست ، که از شعار آزادي او
بر گوش مجاهدان ، ندا مي‌آيد ؟
اين کيست ، که هر کس شنود نامش را
با چشم تر و ، نوحه سرا مي‌آيد ؟
اين کيست ، که هر جا گذرد ، همچو بهار
بوي گل سرخ ، از فضا مي‌آيد ؟
اين کيست ، که حج خويش ، ناکرده تمام
لبيک به لب ، به نينوا مي‌آيد ؟
خون در دل عاشقان حق ، مي‌جوشد
يک لاله عذار حق نما مي‌آيد
از شهر نبي ، مسافري سرگردان
با قافله اش ، به کربلا مي‌آيد
اين عاشق سرگشته ، حسين است ، حسين
کاينجا به مشيت خدا مي‌آيد
اين ذبح عظيم است ، که از بيت خدا
با جمله عزيزان به منا مي‌آيد
اکبر به شتاب ، از پي ثار الله
با قلب حسين ، پا به پا مي‌آيد
قاسم که درين سفر بجاي حسن است
آيد به نظر که مجتبي مي‌آيد
عباس به پاس محمل خواهر خويش
چون ساية زينب ، ز قفا مي‌آيد
گر جنگ و ستيز است ، خدايا ، در پيش
پس دختر زهرا به کجا مي‌آيد ؟
کس نيست ( حسانا ) که بپرسد ز رباب :
با اصغر شش ماهه ، چرا مي‌آيد ؟

***************

زبان حال حضرت حر

مظهر عفو خدا، حجت دادار حسین
تو یم عفوی و من حرّ گنه‌کار حسین
عوض آنکه برانی، به رویم خنده زدی
بس‌که مولایی و ستّاری و غفّار حسین

 

منم آن کس که شکستم دل اطفال تو را
آمدم سوی تو، با لشکر بسیار حسین
یابن زهرا گنهم، گر چه فزون است، ببخش
به علی اکبر و عباس علمدار، حسین
خود ببخشای و دعا کن که ببخشند مرا
حضرت فاطمه و حیدر کرار حسین
گنهم، توبه ندارد تو مگر عفو کنی
نگذاری ببرندم به سوی نار حسین
تو که آغوش گشودی به رویم، اذن بده
که به پای تو کنم، جان خود ایثار حسین
تاکنون بوده‌ام ای شاه، گرفتار گناه
گشتم این لحظه به عشق تو گرفتار حسین
آب اگر بر تو نیاورده‌ام از شط فرات
دو فراتم بوَد از دیدۀ خونبار حسین
همچو حر تو بوَد، آرزوی «میثم» این
که دم مرگ بگرید ز غمت زار حسین

غلامرضا سازگار

***************

اشعار روز اول و دوم محرم که در مورد ورودیه محرم می باشد و اشعار ورود به کربلا

 

قطعه و مفرد

 
ناله
چیست این ناله؟ عزا، بهرِ که؟ از آنِ حسین
جان و دل چون شود این ماه؟ به قربانِ حسین

رباعی و دوبیتی

خونِ دل
سینه ام سوخت، دلم غم آمد
دیده ام اشک ز ماتم آمد
سببِ خون دلم پرسیدم
مادرم گفت محرم آمد

کرب و بلا
روزگاری که دلم بهر عزا حاضر شد
آب شد هر چه در آن بود دلم آخر شد
ناگهان دیدم از آن اشک که در سینه بریخت
نام پر سوز و غمِ کرب و بلا ظاهر شد

معجون
این زمین چیست که با کرب و بلا معجون است
هر که را پای نهند جان و دلش محزون است
بی گمان محشر عالم شده اینجا بر پا
یا که اینجا به خدا خون خدا مدفون است

اشعار عروضی


زائر کربلا
زائری که عازم کربلایی
داری می ری به عرش کبریایی
اوّل باید رنگ خدا بگیری
امضای ماه سامرا بگیری
دوم باید وضوی عشق بگیری
مدد ز زینب دمشق بگیری
سوم باید بوی صفا بگیری
ویزات و از امام رضا بگیری
دلت باید یه شب بره مدینه
مادرِ قد خمیده رو ببینه
پشت بقیع دلت یه بار کفن شه
تیر بخوره مثل امام حسین شه
باید دلت دیونه ی نجف شه
تا گناهات همیشه برطرف شه
چاه و باید در دل شب ببینی
گلبوسه از پای علی بچینی
باید بری اونجا که عالمییه
گریه کنی رو تلِ زینبییه
تشنه باشی تو قتلگاه بنالی
تا بدونی آقات بوده چه حالی
یه مشک آب رو دوش خود بگیری
بری کنار علقمه بمیری
خاک بریزی به جا سر تو چشمات
تا که بفهمی چی کشیده سقات
چشمات و کور کنی به خار احساس
تا که بشی یه کم شبیه عباس
هر روز و شب بسوزی و بخونی
مقیم بین الحرمین بمونی

دلِ نینوایی
دل دمادم نینوایی می شود
بار دیگر کربلایی می شود
موسم ماه محرم می رسد
دل به یکباره هوایی می شود
می زند دم از حسینِ فاطمه
نغمه ی دل آشنایی می شود
دست ها سوی ضریحش می رود
عازم کوی گدایی می شود
بزم ماتم با صدای نام او
بزم اشکِ با صفایی می شود
محفل اشک و عزای عاشقان
شامل لطف خدایی می شود
اشک ماتم بر علیِ اکبرش
درد عالم را دوایی می شود
از مرام ساقیِ لب تشنگان
خوی ما هم با وفایی می شود
در عزای اصغرِ شش ماهه اش
سینه ها مهد نوایی می شود
با دل شیدای زینب خواهرش
دل حریم کبریایی می شود
نالم از دیدار زینب با حسین
آن زمانی که جدایی می شود
جان بسوزد بر رقیه دخترش
در عزایش دل فدایی می شود
در میان مجمع ذکرِ حسین
بر دلِ تنگم ندایی می شود
روح آلوده به عصیان بی دریغ
گفت بر من هم دعائی می شود؟

اشکِ دل
اشکِ دلِ من صدا نداره
عشق پادشه و گدا نداره
یک باره می شه دل به جنون زد
دیونه شدن نگا نداره
گر دنیا بشه به ناز شستم
دنیا که بی تو صفا نداره
من که می دونم یه روز می میرم
این خاک سیه وفا نداره
وقتی که منو تو قبر بذارند
اونجا دیگه ناله جا نداره
اونجاست که می گن چیکاره هستی
این غلام مگه آقا نداره
این دل به هوای تو زند پر
یک بام و دو صد هوا نداره
یک دل داره و یه یار زیبا
بیماری من شفا نداره
سالم شدنم نگاه چشمت
چشمی که تو دنیا تا ندازه
من عاشق چشمان حسینم
هیچ عاشقی کربلا نداره

کاروان
کاروانی غرق نور و پر ز راز
مملو از خوبان حجاج‌ِحجاز
می رسد بین بیابانی مهیب
خون دل می گردد آن ها را نصیب
سرور این کاروان خون خداست
آن حسین بن علیِ مرتضاست
می گذارد پای در دشتی غریب
پرسد از نامش به صبر و با شکیب
از زهیرش خواست این صحرا کجاست؟
گفت پاسخ عقر و طف نامش دوتاست
گفت نام دیگری او را رواست
پاسخ آمد آری آری کربلاست


* * *


ناگهان شد کاروان غرق خروش
ناله ای آمد ز کلثومش به گوش
ای برادر ترسناک است این زمین
خوف آن را از همین اوّل ببین
تا حسین از خاطراتش دم گشود
دل ز اهل کاروان جمله ربود
زاده ی زهرا گل روح الامین
گفت شرح خاطراتش این چنین
در زمان جنگ با اشرار دین
وقت صفیّن و گذر از این زمین
هم حسن بود و علی بابایمان
خستگی از این سفر سودایمان
چون پدر خوابید در خوابش ولی
گریه ها می کرد بابایم علی
بی درنگ از خواب خود بیدار شد
گفت خوابی را که دل بیمار شد
در دل افلاکیان صد تیر کرد
خواب خود را اینچنین تعبیر کرد
دیده ام این دشت و صحرا غرق خون
همچو دریایی ز امواجِ جنون
ندر این دریا که بی هر بند و قید
دست و پا می زد حسینم همچو صید
او طلب می کرد یک فریاد رس
لیک یاری اش نکردی هیچ کس
بعد از آن بابا بگفتا یا حسین
با تو گویم یک سؤالی نور عین
آن چه در خوابم بدیدم راست بود
زهر خوابی که چشیدم راست بود
گر چنین گردد چه سازی ای پسر؟
می شوی از ظلم کین خونین جگر
گفتمش بابا میان قوم گبر
همچو تو باید عمل کردن به صبر


* * *


تا که شرح خواب بر پایان رسید
فصل اشک و ماتم جانان رسید
گفت و با یاران امیر کاروان
با سرشک دیده و اشک روان
آری آری این همان کرب و بلاست
این همان شط فرات و نینواست
آری آری در چنین غمخانه خاک
می شود جسم و تنِ من چاک و چاک
آری آری در همین دشت بلا
می شود دست علمدارم جدا
آری آری بین این صحرای خواب
مرگ اصغر می شود داغ رباب
آری آری پیش چشمان حرم
می شود پرپر علی اکبرم
آری آری در بیابان غریب
می رود از دست من تنها حبیبی
آری آری در زمین کربلا
قاسم و عبداللهم گردد فدا
آری آری در میان خیمه ها
می زند زینب برایم ناله ها
آری آری از جفای روزگار
چشم طفلان می شود از گریه تار


* * *


کاروان در اضطراب و واهمه
دست در دست حسین فاطمه
با سرشک غم به خاک آمد فرود
تا ابد بر کاروان باشد درود

بین الحرمین
می گن هر کی عاشقه دیونه ی دنیا می شه
میون عالم و آدم یه جوری شیدا می شه
چه خوبه چون که منم دیونه ی حسین شدم
آخه قلبم همیشه با عشق اونه وا می شه
می گن عاشقا اگه به سیم آخر بزنند
از چنین دیونگی توی جهان غوغا می شه
به سیم آخر زدم پَراش و وا کرده دلم
چون کبوتر دلم راهی کربلا می شه
دیونه ی کربلا نمی شه آزاد بمونه
اون فقط تو صحن بین الحرمین رها می شه
هر کسی هر چی می خواد پشت دلم بگه
کی دیده خاک بیابون حریفِ طلا بشه

زیارت
از اوّل زندگی ام اسمت و فریاد می زنم
وقتی محرم می رسه گریه کنان داد می زنم
از اوّل زندگی ام عشق تو حاصلم شده
روضه ی دشت کربلا بدجوری قاتلم شده
وقتی می بینم زائرا دارند می رند به کربلا
یه آه سردی می کشم فقط می گم من چی خدا
آقا می شه یه روز منم تو رو زیارت بکنم
کنار قبر شش گوشه است عرض ارادت بکنم
پشت ضریح با صفات چشمام و زندونی کنم
میون صحن و حرمت قلبم و قربونی کنم

 ذکر و سرود


ماتم
می رسد نغمه ی ماتم
ناله ی حضرت خاتم
می رسد موسم زاری
می رسد بوی محرم
من که از روز ازل عبد حسینی هستم
بر درِ خانه ی دل پرچم مشکی بستم
از غمش خون شده عینم
من عزادارِ حسینم
یا حسین جان یا حسین جان (2)
به خدا اسم حسین و
من به همه اسما نمی دم
به خدا غیر حسین و
تو قلبم جا نمی دم
آخه اون ارباب گلگون کفنِ قلب منه
ضربان قلبِ من فقط برا اون می زنه
پای روضه اش نگرانم
اونه یار دو جهانم
یا حسین جان یا حسین جان (2)
به خدا اصغر زارش
دلمو دیونه کرده
صورت اکبر زیباش
توی قلبم خونه کرده
روز روشن به خدا بی عشق اون مثل شبه
بسوزم واسه دلی که بی قرارِ زینبه
عشق اون کرده اسیرم
واسه عباسش می میرم
یا حسین جان یا حسین جان (2)
یه خرابه یه رقیه اش
روضه ی پر شرر من
یه بیابون پر خارش
زده آتش جگر من
بچه گر گریه کنه سر به سرش می زارند
گر بگه بابا سر بابا براش می آرند
یه جهان غربت و ناله
فدای پای سه ساله
یا حسین جان یا حسین جان (2)

حسرت
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
در این سینه ام شور و حالِ حسینه
دلم تشنه ی آن جمالِ حسینه
همین می شود ذکر روز و شبِ من
همه هستِ من جمله مال حسینه
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
فراغت شده سوز و غصه و دردم
کنم ناله من در عزای تو هر دم
نصیبم نما زائر تو شوم من
چو پروانه ای دور قبر تو گردم
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
خدایا دلم می رود سر گویش
چو خورده گره دل به تارک مویش
ز عشق حسین من به تاب و تب هستم
شده روح من مست جام سبویش
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)
حسین جان خودم عبدِ نام تو هستم
ببین منتظر بهرِ جام تو هستم
تو اربابی و با صفا و کریمی
همه عمرِ خود من غلام تو هستم
همه حسرتم کربلای حسینه (2)
تمام وجودم فدای حسینه (2)

خاک عشق
کاروان حاجیان آمدند در نینوا
بعد حج نزد خدا می کنند جان را فدا
زینبا گوید حسین اینجا کجاست؟
بی گمان اینجا همان کرب و بلاست؟
کربلا یا کربلا (4)
بوسه زد مولا حسین بر زمین و خاکِ عشق
ناله و گریان شدش کار اهلِ پاکِ عشق
گفت و آری این همان غوغا سراست
تا ابد خاکش به عالم کیمیاست
کربلا یا کربلا (4)
اندرین دشت بلا اصغری پرپرشود
جان فدای دین خود حضرت اکبر شود
می شود عباس آب آور شهید
محشری دیگر شود اینجا پدید
کربلا یا کربلا (4)
کودک ناز حسین سدّ سیلی می شود
هم ز گوش و هم ز رو هر دو نیلی می شود
صد امان از غصّه ی اهل حرم
وارد کرب و بلا شد دلبرم
کربلا یا کربلا (4)

***************

 شور و بحر طویل


کرب و بلای حسین(ع)
زمزمه ی پیر و جوون، ذکر تموم آسمون، حسرت هر چی کهکشون، گریه ی صاحب زمون، بهشتِ حق روی زمین، مرحم دلهای غمین، مقتل تشنه کام ما، قتله گه امام ما، دعای ما تو هر نماز، نغمه دل وقتِ نیاز، اشکای می گه موقع راز، منشأ هر سوز و گداز، عرش عظیم نورِ عین، مرقد شاه عالمین، ضریح حضرتِ حسین، شفای دردِ بی دوا، قدری ز خاک نینوا ...

کرب و بلا کرب و بلا حسین حسین جان(2)
دست خودم نیست به خدا اشکای نم نم
می‌ریزه از برگِ چشام پای محرم
دست خودم نیست به خدا دلم گرفته
با هیچی جز اسم حسین نمی‌شه محرم
* * *
یادش بخیر مادرِ من به وقتِ پیری
می‌گفت بگو اسم حسین آروم می‌گیری
بابام می‌گفت کرب و بلا فقط یه رازه
حاجتمه زیارتش حج و نمازه

***************

زبانحال حضرت رقیه (س) با سر بریده ارباب بی کفن

روبرویم رأس پر خون تو باشد ای پدر

چشم تو پاره شده بابای من اما نگر

روی من نیلی و سویی بر دو چشمم نیست چون

می رود از چشم من چون رأس تو خون جگر

می برید او از تنت رأس و ولی من با دلم

می دویدم سوی تو در قتلگه با چشم تر

روی نیزه می شنیدم سوره ی کهف از دو لب

من بدیدم رأس بر نی کاش بودم کور و کر

داستان رأس تو پر از غم و ماتم شده

رأس تو گاهی به نی گاهی به روی طشت زر

پای من زخمی شده بر روی خار این زمین

تو ببین دشمن بریده از کبوتر بال و پر

در دل پر آتشم عشق تو باشد ای پدر

بین دگر نایی ندارد این دل پر از شرر

سروده : جعفرابوالفتحی

***************

ای سحرگاه شب قدر حسین
ای سحرگاه شب قدر حسین                            روی تو باشد مه بدر حسین
کی سزاوارت بود ویرانه ای                                 جای تو باشد فقط صدر حسین
کاش جانم مثل جانت خسته بود                            استخوانم مثل تو بشکسته بود
هر کجا اشکی ز چشمت می چکید                            تازیانه بر تنت بنشسته بود
کسد به مانندت سر بابا ندید                                    تو چرا با عُمر کم قدّت خمید
وای من، این عقده گشته در دلم                                یک سه ساله دختر و موی سفید
یا رقیه بهر من تدبیر کن                                    با نگاهت بر دلم تاثیر کن

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد

دخترت داشت سر از کار تو در می آورد

همه عمرش به خزان بو ولی در این حال

اسمش این بود نهنهالی که ثمر می آورد

غصه می خرد ولی ید تو تسکینش بود

هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد

او که می خواند تو را قافله ساکت می شد

عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد

دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت

یک نفر آن طرف انگار که سر می آورد

قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود

آخر او داشت سر از کار تو در می آورد

کاظم بهمنی

دختر شاه مدینه کنج ویرونه نشسته

رمقی به تن نداره شده از زندگی خسته

صورتش خونی­وخاکی تنش ازجفا سیاهه

سر گذاشته روی دیوار گمونم که چشم براهه

نمی دونم طفل خسته چه مصیبتها کشیده

رنگ به صورتش نداره قد وقامتش  خمیده

بانویی پیشش نشسته بی شکیب و بی قراره

داره آهسته و آروم از پاهاش خار در میاره

صداش از گریه گرفته چشاش تار و بی فروزه

با اشاره میگه عمه کف پام داره می سوزه

چرا پس بابا نیومد تو که گفتی توی راهه

گمونم دوستم نداره آره بخت من سیاهه

تا که اومد بابا پیشم منو می ذاره رو سینه

دست میذارم روی گوشم زخممو بابا نبینه

حرفامو می گم به بابا غم و غصه هام زیادن

بچه های شهر شامی منو  بازی نمی دادن

بگو عمه بگو عمه چرا بابا رو زمینه

دستامو بزار تو دستاش چشمام تاره نمی بینه

حالا تو بگو بابا جون چرا لبهات غرق خونه

بمیرم رو صورت تو جای چوب خیزرونه

با خودت ببر از این جا دخترت طاقت نداره

می ترسم اگر بمونم بکشن منو دوباره

ذكر شهادت مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر

از سخن سنجى من آشفته حال‏

شرح حال عشق را كردم سئوال‏

گفت من آگه نیم ز اسرار عشق‏

مات و حیران مانده‏ام در كار عشق‏

 


اینقدر دانم كه عشق بى نظیر

هست اندر كشور هستى امیر

ملك را او پادشاهى مى‏كند

حكم از مه تا به ماهى مى‏كند

آسمان چون گوى در میدان اوست

دور زن از لطمه‏ى چوگان اوست‏

كارها دارد عجایب بى شمار

كه نشاید گفت یك از صد هزار

آتش افروز جهان عشق است عشق‏

خانمان سوز كسان عشق است عشق‏

دوست را با دوست ملحق مى‏كند

آن دو تن را فرد مطلق مى‏كند

مى‏زند بر پرده صد نقش عجیب‏

تا حبیبى را رساند بر حبیب‏

آرى آرى گشت عشق ذو فنون

بر حبیب ابن مظاهر رهنمون‏

تا رود آن سالك راه و داد

عارف روشن دل پاك اعتقاد

در زمین كربلا با شور و شین

جان دهد بهر حبیب خود حسین

همچنین بود از محبت با نصیب‏

آن كه در ره همسفر شد با حبیب‏

سالخورده نخل بستان صفا

مسلم ابن عوسجه آن با وفا

بود اندر كوفه روزى آن جناب‏

عازم حمام از بهر خضاب

دید در بازار غوغائى بپاست

صحبت از جنگ و حدیث از نینواست‏

ناكسان كوفه از برنا و پیر

مى‏خرند آلات حرب از تیغ و تیر

غرق بهر فكر بود آن غم نصیب‏

ناگهانش در رسید از ره حبیب‏

گفت با مسلم حبیب این‏ هاى و هوى‏

هیچ مى‏دانى چرا داده است روى‏

گفت نى بر گو تو گر دارى خبر

آگهم بنماى از این شور و شر

چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست‏

در خلایق گفتگوى جنگ چیست‏

گفت این قوم برى از نام و ننگ‏

با حسین ابن على(ع) دارند جنگ‏

تیغ بران از براى آن خرند

تا ز جسم یاورانش سر برند

اكبرش را غرق بحر خون كنند

ام لیلا را ز غم مجنون كنند

قاسم و عباس او را جسم پاك

همچو گل سازند از نى چاك چاك

چون كه مسلم گشت آگه زین سخن

دود آهش رفت بر چرخ كهن‏

شد دلش از آتش غیرت كباب‏

گفت باید كردنم از خون خضاب‏

عاشق آرى گر به دعوى صادق است

غرق خون گشتن خضاب عاشق است‏

تا نباشد دست را از خون نگار

كى رسد بر دامن وصل نگار

الغرض آن هر دو پیر حق پرست‏

از جوانمردى ز جان شستند دست‏

هر دو را شد غیر حق محو از نظر

هر دو را عشق شهادت زد به سر

هر دو بگرفتند بر كف جان خویش

بهر ایثار ره جانان خویش‏

آمدند از كوفه بیرون با نوا

ره سپر گشتند سوى نینوا

راه طى كردند تا بردند راه

در حضور شاه بى خیل و سپاه‏

هست قولى كان دو رند پاك باز

كشته گردیدند هنگام نماز

قول دیگر آن كه در آن سرزمین

شاه را دیدند بى یار و معین‏

جمع بهر كشتن آن شهریار

لشگرى چندان كه ناید در شمار

وز حریم آن شه عرش آستان‏

مى‏رود بانگ عطش بر آسمان

طرفه بزمى چیده شاه كربلا

مى‏زند دور اندر آن جام بلا

مى‏گساران پا به هستى مى‏زنند

پاى بر هستى ز مستى مى‏زنند

چون خم مى‏آن دو رند باده نوش‏

بودشان دل ز انتظار مى ‏به جوش‏

تا حریف چند ساغر در كشید

پس بدیشان گردش ساغر رسید

ابتدا مسلم به مى ‏بنهاد لب‏

كرد از شه رخصت میدان طلب‏

شاه دین از مرحمت بنواختش‏

پس مرخصى سوى میدان ساختش‏

تاخت در آن عرصه چون شیر ژیان

بر رجز بگشود از مستى زبان

پس علم شد تیغ آتش بار او

آتش افشانى همى شد كار او

چند تن زان ناكسان خیره سر

جاى داد از پشت مركب در سقر

عاقبت چون گل تنش صد چاك شد

وز ستم غلطان بر وى خاك شد

سرور دین با حبیب نیك پى

آمدند از مهر بر بالین وى

عشق و مستى بین وفادارى نگر

شیوه جان بازى و یارى نگر

كان بخون غلطیده گاه ارتحال‏

با حبیب این بودیش آخر مقال‏

كه مده از دست دامان حسین

تا كنى جان را به قربان حسین‏

پس حبیب آن پیرمرد نیك خوى

كز جوان مردان عالم برد گوى

وقت شد یابد به محبوب اتصال

هجر او گردد مبدل بر وصال‏

ساخت جارى اشك خونین از دو عین

كرد حاصل اذن میدان از حسین

تاخت در میدان پى رزم عدو

گشت با یك دشت لشگر روبرو

آرى آن كو عشق و مستى پیشه كرد

كى به دل ز انبوه خصم اندیشه كرد

تیغ بر كف نعره از دل بر كشید

زان گروه بى حیا كیفر كشید

تیغ تیزش دم به دم از پشت زین

جاى داد آن ناكسان را بر زمین‏

كشت آن هم چندى از قوم پلید

تا به باغ خلد بر مسلم رسید

بارى از عشق آن دو پیر پاك جان

هم عنان گشتند با بخت جوان‏

اى شه لب تشنه‏ اى سلطان عشق

اى شهید عشق در میدان عشق‏

هست عمرى تا صغیر ناتوان

دم ز عشقت مى‏زند روز و شبان

وز تو مى‏خواهد تو را در نشأتین‏

زان كه محبوبش تو هستى یا حسین‏
 

شاعر : صغیر اصفهانى

***************

حبیب کربلا


حبیب کربلا، یا بن المظاهر

مست جام بلا، یابن المظاهر

انت حبیبی      یار غریبی

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

 
کردی حمایت از آل پیمبر

اجرت با مادرم زهرای اطهر

یار ولایت      پیر هدایت

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

من محبوب خدا، تویی حبیبم

در دشت کربلا بنگر غریبم

بیت امام      گوید سلامت

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

تو از سعادتت بودی حسینی

پیش از ولادتت بودی حسینی

اگر چه پیری      مانند شیری

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

بر نی رود سر از تن جدایت

زینب در خیمه ها گوید دعایت

تو یار مایی     غمخوار مایی

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

روز بی کسی و غمخواری ما

از کوفه آمدی بر یاری ما

پیر محبت      سرباز عترت

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

شهادت از ازل بود آرزویت

خون پیشانیت شد آبرویت

گشتی خدایی     حق را فدایی

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!


شاعر : غلامرضا سازگار

***************

شعر فرزندان حضرت زینب س

ای فدای دل منوّرتان
ای به قربان چشم کوثرتان
وای بر حال جبرئیل او را
گر برانید روزی از درتان

 

ای سلیمان موری آمده است
تا مشرف شود به محضرتان
من کیم دوره گرد چشمانت
زینبم من همان کبوترتان
کودکانم چه ارزشی دارند؟
جان عالم تصدق سرتان
کرده ام یا اخا دو آئینه
نذر چشم علی اصغرتان
ظهر دیدی چگونه خوش بودند
در صفوف نماز آخرتان
به امیدی بزرگشان کردم
تا به دستم شوند پرپرتان
گر بگویی بمیر می میرند
دست بر سینه اند و نوکرتان
پای تفسیر شیرشان دادم
پای تفسیر گریه آورتان
پای تفسیر سوره مریم
سور زخمهای پیکرتان
تا که راضی شوی و اذن دهی
پر بگیرند در برابرتان
یادشان داده ام قسم بدهند
بر ضریح کبود مادرتان
بگذار اینکه ذبحشان سازم
پای رگهای سرخ حنجرتان
شاعر : علی اکبر لطیفیان

***************

شعر شب چهارم محرم

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست
وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست

 

یک گوشه می نشینم و حرفی نمی زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه جا که هست
از درد گریه تکیه نده سر به نیزه ات
زینب نمرده شانه  دارالشفا که هست
قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر تو طفل ما که هست
گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ«برو»چه داشت برادر؟بیا که هست
خون را بیا به دست دو قربانی ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست
گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست
گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست

شاعر : محمد سهرابی

***************

شعر عظمت زینب (س)
این هم از لطف و عنایات خدای زینب است
چشم ما آماده گریه برای زینب است

این که می سوزی،هر نوکری که می گوید حسین
بر خود آقا قسم،سوز صدای زینب است

گر چه می دانیم ما صاحب عزا زهرا بود
مزد ما سینه زنان تنها بپای زینب است
هر که می گوید حسین،زینب دعایش می کند
خیر دنیا و قیامت در دعای زینب است
گر خدا شد خونبهای حضرت ذبح عظیم
حضرت ارباب ما خود خونبهای زینب است
هر که گردد زینبی،اول حسینی می شود
هر کس باشد حسینی مبتلای زینب است
بین هیئت گر صفای کربلا حس می کنی
بر همان شش گوشه سوگند از صفای زینب است
آن مکانی که به تَل زینبیه شهره است
کعبه اهل سماوات و کنای زینب است
هر که در عمرش فقط یک بار گوید یا حسین
مورد لطف و عنایات خدای زینب است

شهادت عبدالله پسر امام حسن (ع)

عمه جانم بین عمو تنهای تنها مانده است

عمه جان عبدالهت از قافله جا مانده است

نیمه جانی در تنم مانده عمو جان مال توست

من بلا گردانتم، تا در تنم نا مانده است

دست من گر شد فدا ای یار زارم غم مخور

ایستادم پیش تو چون در تنم پا مانده است

اکبر و عبدالله و قاسم فدای خیمه ها

بهر تو عباس تو در دار دنیا مانده است

سروده : جعفرابوالفتحی

***************

ذكر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام

بس كه خونبار است چشم خامه‏ام‏

بوى خون آید همى از نامه‏ام‏

ترسمش خون باز بندد راه را

سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل‏

آخرین قربانى پور خلیل

قامتش سروى ولى نو خاسته

تیشه كین شاخ او پیراسته

خاك بار اى دست بر سر خامه ‏را

بو كه بندد ره به خون این نامه ‏را

سر برد این قصه جانكاه را

تا رساند نزد مهر آن ماه را

دید چون گلدسته باغ حسن

شاه دین را غرق گرداب فتن‏

كوفیان گردش سپاه اندر سپاه‏

چون به دور قرص مه شام سیاه‏

تاخت سوى حربگه نالان و زار

همچو ذره سوى مهر تابدار

شه به میدان چشم خونین باز كرد

خواهر غمدیده را آواز كرد

كه مهل اى خواهر مه روى من

كاید این كودك ز خیمه سوى من

ره به ساحل نیست زین دریاى خون

موج طوفان زا و كشتى سرنگون‏

بر نگردد ترسم این صید حرم

زین دیار از تیر باران ستم

گرك خونخوار است وادى سر به سر

دیده راحیل در راه پسر

دامنش بگرفت زینب با نیاز

گفت جانا زین سفر بر گرد باز

از غمت اى گلبن نورس مرا

دل مكن خون داغ قاسم بس مرا

چاه در راه است و صحرا پر خطر

یوسف از این دشت كنعان كن حذر

از صدف بارید آن در یتیم

عقد مرواریدتر بر روى سیم

گفت عمه و اهلم بهر خدا

من نخواهم شد ز عم خود جدا

وقت گلچینى است در بستان عشق

در مبندم بر بهارستان عشق‏

بلبل از گل چون شكیبد در بهار

دست منع اى عمه از من باز دار

نیست شرط عاشقان خانه سوز

كشته شمع و زنده پروانه هنوز

عشق شمع از جذبه‏هاى دلكشم

او فكنده نعل دل در آتشم‏

دور دار اى عمه از من دامنت

آتشم ترسم بسوزد خرمنت

دور باش از آه آتش زاى من

كاتش سود است سر تا پاى من

بر مبند اى عمه بر من راه را

بو كه بینم بار دیگر شاه را

باز گیر از گردن شوقم طناب

پیل طبعم دیده هندوستان بخواب

عندلیبم سوى بستان مى‏رود

طوطیم زى شكرستان مى‏رود

جذبه عشقش كشان سوى شهش‏

در كشش زینب به سوى خرگهش

عاقبت شد جذبه‏هاى عشق چیر

شد سوى برج شرف ماه منبر

دید شاه افتاده در دریاى خون

با تن تنها و خصم از حد فزون

گفت شاها نك بكف جان آمدم

بر بساط عشق مهمان آمدم

آمدم ایشان من این ‏جا قنق

اى تو مهمان دار سكان افق

هین كنارم گیر و دستم نه بسر

اى به روز غم یتیمان را پدر

خواهران و دختران در خیمه گاه

دوخته چون اختران چشمت براه

كز سفر كى باز گردد شاه‏ها

باز آید سوى گردون ماه ما

خیز سوى خیمه‏ها مى‏كن گذار

چشم‌ها را وارهان از انتظار

گفت شاهش الله ‏اى جان عزیز

تیغ مى‏بارد در این دشت ستیز

تو به خیمه باز گرد اى مهوشم‏

من بدین حالت كه خود دارم خوشم

گفت شاها این نه آئین وفاست

من ذبیح عشق و این كوه مناست‏

كبش(1) املح(2) كه فرستادش خدا

سوى ابراهیم از بهر فدا

تو خلیل و كبش املح نك منم

مرغزار عشق باشد مسكنم

نز گران جانى بتأخیر آمدم

كوكب صبحم اگر دیر آمدم

دید ناگه كافرى در دست تیغ‏

كه زند بر تارك شه بى دریغ‏

نامده آن تیغ كین شه را به سر

دست خود را كرد آن كودك سپر

تیغ بر بازوى عبدالله گذشت

وه چه گویم كه چه زان بر شه گذشت‏

دست افشان آن سلیل ارجمند

خود چو بسمل در كنار شه فكند

گفت دستم گیر اى سالاركون

اى به بی‌دستان بهر دو كون عون‏

پایمردى كن كه كار از دست رفت

دستگیرم كاختیار از دست رفت

شه چو جان بگرفت اندر بر تنش

دست خود را كرد طوق گردنش

ناگهان زد ظالمى از شست كین

تیر دل دوزش به حلق نازنین

گفت شه كى طایر طاوس پر

خوش بر افشان بال تا نزد پدر

یوسفا فارغ ز رنج چاه باش‏

رو به مصر كامرانى شاه باش‏

مرغ روحش پر به رفتن باز كرد

همچون باز از دست شه پرواز كردTop of Form

 

***************

موجی ز دریا مانده

موجی ز دریا مانده ام، رفتند و تنها مانده ام
ای باغبان قدری بمان، من غنچه ای جا مانده ام

ای سایه ی روی سرم، بی تو کجا من ره بَرم
گویی اگر من کودکم، گویم مرید اصغرم

ای یاور تنهای من، عشقت زسر تا پای من
آید به استقبال من، با مادرت بابای من

***************

حضرت قاسم

ای ماه من! که ماهی در خون شناوری
در موج خون، چقدر شبیه پیمبری
با جسم چاک چاک تو شد امر، مشتبه
تو قاسمی، عزیز دلم، یا که اکبری؟

 

اینقدر پیش چشم عمو دست و پا مزن
جان می‌دهی و جان من از دست، می‌بری
من بر توام به جای پدر، تو برای من
جای علی اکبر و جای برادری
مشکل‌گشای من شده بازوی کوچکت
انگار می‌کنم که تو عباس دیگری
عمو شود فدات که طاقت نداشتی
بر غربت عمو بنشینی و بنگری
شرح غم من و تو، همین مصرع است و بس
من باغبان پیرم و تو یاس پرپری
امروز، روز غربت آل پیمبر است
نبْوَد روا، مرا بگذاری و بگذری
خواهی بپایْخیزی، از این دست و پا زدن
گویی هنوز، بر من مظلومه یاوری
«میثم» از این شرارۀ جانْسوز و سوزِ دل
مرهون عفو و رحمتِ ما، روز محشری

غلامرضا سازگار

 

***************

حضرت علی اصغر

عطش

یابن ام البنین العطش العطش
میر و سالار دین العطش العطش


تو فرمانده و میر کلّ قوایی
تو باب الحوائج تو مشکل‌گشایی
تو سقّای صحرای کرب و بلایی

 


لب خشکم ببین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش

حرم، پر شده از آه و فریاد و ناله
ببین بر کف دست طفلان پیاله
نهاده از عطش دختر سه‌ساله

دل خود بر زمین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش
ساقی طایرانِ وحی مدینه
نگه کن، به اشک زینبِ حزینه
نفس گشته در قلب زار سکینه

نالــۀ آتشیـن، الـعطش الـعطش
یابن ام البنین العطش العطش

کودک ششماهه، می‌زند صدایت
حضرت فاطمه، می‌کند دعایت
به قربان بازوی مشکلْگشایت

نجل حبل‌المتین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش

ای علی بوسه زن، بر دو بازوی تو
من که شرمنده‌ام از گل روی تو
دیدۀ تشنگان حرم، سوی تو

ذکر ما شد همین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش

ریزد از چشم گل‌های زهرا گلاب
آتش تشنگی همه را کرده آب
ای امید دل عترت بوتراب

اشک چشمم ببین، العطش العطش
یابن ام البنین العطش العطش

غلامرضا سازگار

***************

یا رضیع الحسین ع

تو مثل آن گل سرخی که تازه وا شده است
و غنچه غنچه در این دشت رو نما شده است

تو اولین قدم سبزه روی دشت بهار
تو مثل طفل نسیمی که تازه پا شده است

هنوز چشم نجیبت شبیه باران است
که با ترنم هر قطره هم نوا شده است

  تو آن لطیفه صبحی که از سحر خورشید
به غمزه غمزه ناز تو آشنا شده است

دوباره خنده بزن غنچه ام که دل تنگم
لب شکر شکن تو چه دلربا شده است

تو را چگونه شقایق رقیب خود نکند
که داغ عشق به درد تو مبتلا شده است

تو روی دست منی تا به عرش می برمت
که فصل سبز ملاقات با خدا شده است

فرات بر دو لب تشنه تو می سوزد
مگر برای تو این دشت کربلا شده است

دعای کوچک من در قنوت عشق تویی
که کائنات پر از ذکر ربنا شده است
***جعفر رسول زاده (آشفته)***

زبانحال امام به تير سه شعبه

اي تير بلا شيشه ي جان را تو شكستي

وي پيك اجل قلب جهان را تو شكستي

چشمم به رهت بود ,رسيدي به سراغم

آيينه ي آيين زمان را تو شكستي

 


داغ علي اكبر به دمت گشته نشانه

خون گريه نما,چون كه نشان را تو شكستي

از بوسه گه فاطمه تقبيل نمودي

گنجينه ي اسرار نهان را تو شكستي

قلبي كه بود قلب همه عالم امكان

كاشانه به خود كردي و آن را تو شكستي

آن لحظه كه اندر دل من جاي گرفتي

يكباره دل عالميان را تو شكستي

از ناي دلم نغمه ي يا فاطمه خيزد

آخر به گلو بغض فغان را تو شكستي

تيري چو تو بر سجده گه سر سپهم خورد

پيشاني آن يار جوان را تو شكستي

بر اصغر من نيز از اين تير زد اعدا

زآن قلب رباب نگران را تو شكستي

زآن حنجر و زآن سجده گه وزين دل پر سوز

فرياد,كه پيمانه ي جان را تو شكستي


شعر از كلامي زنجاني

***************

حضرت علی اصغر ( نوحه اول )
با خون گلوی علی اصغر بنویسید
این خون حسین است
بر حنجر آن غنچۀ پرپر بنویسید
این خون حسین است

این طایر پربسته، هم‌آغوش حسین است
فریاد خموشش، همه در گوش حسین است
ششماهه، ولی قتلگهش، دوش حسین است
بر شانۀ آن حجّت داور بنویسید
این خون حسین است

 


کی دیده چنین عاشق لب تشنه فدا را؟
اعلام کند، فتح تمام شهدا را
گلگون کند از خونِ‌گلو، وجه خدا را
با اشک بر آن خون مطهّر بنویسید
این خون حسین است
ای اهل قلم از علی اصغر بنویسید
از خندۀ آن غنچۀ پرپر بنویسید
وز سینۀ خشکیدۀ مادر بنویسید
بر صفحۀ تاریخ، مکرّر بنویسید
این خون حسین است

پرپر شده آن غنچۀ خونین مدینه
زمزم شده در ماتم او چشم سکینه
ای اهل قلم شعله برآرید ز سینه
با خون دل خویش، به دفتر بنویسید
این خون حسین است
 

غلامرضا سازگار

***************

نوحۀ عطش

امشب در کربلا قحطی آب است
بر تشنگان، دل دریا کباب است
از آل طاها، شرمنده سقّا

عباس واعطشا عباس یا عباس

فریاد العطش خیزد به گردون
اصغر لب تشنه و سقّا دلش خون
ای بحر غیرت، سقای عترت

عباس واعطشا عباس یا عباس

 


سردار لشکر و سقّای بی‌آب
رقیه از عطش، گردیده بی‌تاب
رنگش پریده، اشکش به دیده

عباس واعطشا عباس یا عباس
عباس ای پسر ساقی کوثر
تنها سقا تویی، ای میرلشکر
دارد سکینه، آتش به سینه

عباس واعطشا عباس یا عباس

دریا، شرمنده از سقای آب است
سقا، شرمنده از طفل رباب است
اصغر زند پر، در دست مادر

عباس واعطشا عباس یا عباس

تو مهر زهرایی، ای آب دریا
بنگر لبِ خشکِ حسین او را
یک ماهپاره، گوید هماره

عباس واعطشا عباس یا عباس

غلامرضا سازگار

***************

حضرت علی اکبر

بنشینم و از سوز جگر ناله برآرم

بر صورت خونین تو صورت بگذارم

بردار خدا را از خاک و دعا کن

تا من به سر کشته تو جان بسپارم

 

رسم است که بر نعش جوان لاله گذارند

من لاله به غیر از شرر لاله ندارم

از بس به تنت زخم روی زخم رسیده

ممکن نبود زخم تنت را بشمارم

با یاد لب خشک تو ای نور دو دیده

جا دارد اگر بر سر نی اشک ببارم

در خیمه زبان تو مکیدم جگرم سوخت

بگذار ز لب های تو یکی بوسه بر آرم

فریاد دلم سر زند از سینه (میثم)

گیرم که ببندم لب و فریاد نیارم

***************

حضرت علی اکبر
ثمر دلم که وجود تو شده پاره چون جگرم علی
منم آسمان ولایت و تو ستارۀ سحرم علی
بنگر ز داغ تو ای پسر، که چه آمده به سرم علی
تو بگو چگونه نگه‌کنم، که تو جان دهی به برم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

 

 
نه مراست طاقت داغ تو، که تو در جمال، پیمبری
پدرت قتیل غم تو و تو شهید نیزه و خنجری
به کدام زخم تو بنگرم، که قتیل این‌همه لشکری
تو ز زین فتادی و آسمان، شده تیره در نظرم، علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
 
مه آرمیده به خون من، بدن لطیف تو یکسره
ز هجوم نیزه و تیرها شده حلقه‌حلقه‌تر از زره
همه زخم‌های تن تو را، زده نوک نیزه، به هم گره
به شهادت همه تیغ‌ها، شده سینه‌ات، سپرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
 
به صدای گریۀ عمه‌ات، به سرشک دیدۀ خواهرت
به رباب و اشک خجالتش، به گلوی خشک برادرت
که دریده فرق تو را ز هم؟که نشانده نیزه به حنجرت؟
به‌کدام زخم تو خون‌ دل، چکد از دو چشم‌ترم علی؟
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی
 
به کدام عضو تو بنگرم؟ که جدا شدند جدا جدا
تن پاره‌پاره نشان دهد، که هزار بار شدی فدا
ز هزار زخم تو می‌رسد، به فلک صدای خدا خدا
به چه طاقتی بدن تو را، سوی خیمه‌ها ببرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

غلامرضا سازگار

***************

حضرت علی اکبر ( نوحه اول )

ماه پر از ستاره‌ام، مصحف پاره‌پاره‌ام
دیده گشا، به من که من، کشتۀ یک اشاره‌ام

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

همدم دلنواز من، کبوتر حجاز من
ظهر شده اذان بگو، مکبّر نماز من

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

 


زخم تو مانده بر دلم، داغ تو گشته قاتلم
آب ندادمت ولی، از لب خشکت خجلم

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

اشک دو دیده‌ام ببین، رنگ پریده‌ام ببین
سرو به خون نشسته‌ام، قد خمیده‌ام ببین

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی
عمّه رسیده از حرم، مرا کمک کن پسرم
که دختر فاطمه را، به سوی خیمه ببرم

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

بی‌تو غریب و بیکسم، چو طایری در قفسم
گریه شده بغض گلو، مانده به سینه نفسم

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

به زخم دل دوا بزن، مرا مرا صدا بزن
به من بگو که زنده‌ام، دوباره دست و پا بزن

یا ولدی، علی علی یا ولدی، علی علی

غلامرضا سازگار

***************

ضرت علی اکبر ( نوحه چهارم )

ای لشکر کوفه علیِ‌‌اکبرم من
سر تا قدم، آیینۀ پیغمبرم من

شهادت قیامم حسین است امامم
علی اکبرم من علی اکبرم من

 


از کودکی بوده شهادت افتخارم
باشد حسین ابن علی، آموزگارم

یار قرآن، منم این سرم، این تنم
علی اکبرم من علی اکبرم من

بابم حسین، جدّم امیرالمؤمنین است
در یاری دین خدا، شعارم این است

سعادت، سعادت جهاد و شهادت
علی اکبرم من علی اکبرم من

گر پیکرم گردد چو قرآن، پاره‌پاره
آید به زخم پیکرم، زخم دوباره

اِرباً اربا شوم یار بابا شوم
علی اکبرم من علی اکبرم من

این خون سر، این صورت نورانی من
از هم جدا گردد، اگر پیشانی من

من و استقامت به حفظ امامت
علی اکبرم من علی اکبرم من

قسم به گریۀ خجالتِ عمویم
خون سرم باشد به صورت آبرویم

راه من حمایت بُوَد از ولایت
علی اکبرم من علی اکبرم من

امروزه در راه خدا عطشان بمیرم
آب روان از دست پیغمبر بگیرم


آب من تشنگی است شهادت، زندگی است
علی اکبرم من علی اکبرم من

اگر چه خود سوز عطش، دارم به سینه
شرمنده‌ام از حنجر خشک سکینه

به اشک خواهرم یاور رهبرم
علی اکبرم من علی اکبرم من

من زنده باشم از عطش، اصغر بمیرد؟
فوج سپه، دور امامم را بگیرد؟

بر دفاع پدر سینه کردم سپر
علی اکبرم من علی اکبرم من

لیلا مرا بهر شهادت پروریده
قسم به اشک چشم زهرای شهیده

به احمد به حیدر منم یار رهبر
علی اکبرم من علی اکبرم من

مادر حلالم کن، که من یار حسینم
در حلقۀ دشمن، طرفدار حسینم

می‌دهم جان و سر خداحافظ پدر
علی اکبرم من علی اکبرم من

بابا بیا بگذار بر زانو سرم را
تقدیم کردم بر تو زخم پیکرم را

من ز بالای زین شدم نقش زمین
علی اکبرم من علی اکبرم من

غلامرضا سازگار

عباس ابالفضل

یاعلی ادرکنی

***************

 

آسمان خشک ولی زرد مثال لب عباس

ز طوفان عزا خورد شد این ساقۀ زیبای گل یاس

صدای نفس حضرت ساقی

برانداخته از شور همان زمزمه باقی

درختان همه از ماتم این ساقی تشنه

به سروسینه زنندو شکنند آن همۀ شاخۀ خودرا

و به زیره قدم حضرت زهرا

که بیامد به عزای علم میر علمدار کربلا

بریزند چو برگان خزان را

وزمین لطمه زنان....

خون فشان شد ازین برگ درختان

و تلاطم شده در مهریۀ حضرت زهرا

و خدا پرچم مشکیۀ غم انداخته بر صورت دنیا

همه در ارض و سما لطمه زنان دم بگرفتست قیامت

که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

و ز لب تشنگیۀ حضرت ساقی

خشک گشته چو گلویم , چونان محشر باقی

و به گلبرگ گرفتست نمی آب همان سرخ عقاقی

ابر هم شد خجل از حضرت ساقی

که چرا آب نداریم

علت خوشکیه امسال همین است

مشک بی آبه علمدار, زمین است

و ازین شر شر مستانۀ آب ز مشکست که غمین است....

آسمان زرد...هواسرد...دله مرد علمدار پر از درد ببارد

و درین بهبۀ ارض و سما ناگهان زمزمۀ مادرساقی امد

که ای اهل حرم میرو علمدار نیامد...

زبانحال حضرت امام حسین(ع) با حضرت عباس(ع)

برخیز ای برادر، بار دگر نظر کن

با چشم پاره ی خود، از چشم من گذر کن

برخیز ای برادر ، اینجا پر از حرامی است

پشت خیام آهو، بنگر که گرگ شامی است

 

برخیز ای برادر، بنگر علم زمین خورد

وقتی فتادی انگار، کل حرم  زمین خورد

برخیز ای برادر، در خیمه قحط آب است

چون موی پر زخونت ، اصغر به پیچ و تاب است

برخیز یار زارم، چشم تو تیر خورده

گل از غم تو ای یار، از داغ تو فسرده

سروده: جعفر ابوالفتحی

شعر شب تاسوعای حضرت عباس

دلم شدپر احساس

فضا پر شده از بوی گل یاس

هوای حرم حضرت عباس

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

 


خدا ساقی و سردار نیامد

و آن شیر دلیر حرم حضرت ارباب

همان ساقیه لب تشنۀ این آب

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

ای اهل حرم میرو علمدار نیامد

ساقی و یل و سید و سالار نیامد

علمدار نیامد    سهپدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

شیر سرخ شه خوبان پسر شاه ,وزیر عربستان

همان کس که بدادست برای لبه تشنه چو دو دستان

ای اهل حرم شاه حرم رفت ز دنیا

آمد به برش مادر او حضرت زهرا

علمدار نیامد    سپهدار نیامد

خدا ساقی و سردار نیامد

ای سینه زنان دست علمدار فتاده

بر چشمه عزیزش چو سه شعبه بنشانده

علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

ای سینه زنان فرقه علمدار شکسته

خم گشته علم گشته علمدار چوخسته

علمدار...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

خورشید بسوزد ز غمه ساقی تشنه

آمد به سراغش تبر و نیزه و دشنه

علمدارنیامد...سپهدار...خدا ساقی و سردار...

درکرببلا خون چو معنای جنون است

دیوانه و مستانه شوید وقت کنون است

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار

ای لطمه زنان زینب کبری شده حساس

لطمه زند او بر سر و از غصۀ  عباس

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار

طفلان حرم تشنۀ  یک جرعۀ آبند

ناموس حرم لطمه زنان در تب و تایند

علمدار نیامد...سپهدار....خدا ساقی و ساردار..

شب عاشورا

این طرف صدای قرآن صدای نافله شب

اون طرف صدای خنده دشمن از مستی لبالب

این طرف همه خدایی همگی احساس دارند

اون طرف نقشه برای چشمای عباس دارند

این طرف یه دختری که سر به دوش باب دارد

اون طرف نشسته مردی که به دست طناب دارد

این طرف شرمنده مردی که امان نامه آوردند

اون طرف سه تیر زهری که به حرمله سپردند

از حرم تا قتلگه ...

از حرم تا قتلگه زینب به دنبالت دوید

دید شمر دون به روی حنجرت خنجر کشید

دید خنجر می کشد شمر از کنار گردنت

رأس پر خون تو را از روی تن او می برید

از حرم تا قتلگه یک صحنه ی پر درد دید

دید از رگهای تو خون قطره قطره می چکید

تا که آمد پیش نعش پر ز چاکت یا حسین

نیزه ی دشمن چو دندان جسم پاکت می جوید

سروده : جعفرابوالفتحی

ای شاه بی لشگر بگو پس لشگرت کو ؟

گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟

 ظرف دو ساعت اینهمه نیزه شکسته ؟

بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟

 با ناله های فاطمه اینجا دویدم

گر تو حسین مادری پس مادرت کو ؟

 یک جای بوسه در تنت باقی نمانده

خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟

 آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟

سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟

 گیرم سرت را از قفا آقا بریدند

آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟

 

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت

برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟

 این دشت دشت چشم های خیره سر شد

آقا کمک کن خواهرت را دخترت کو ؟

علی اشتری

زبانحال امام حسین(ع) با حضرت زینب  (س) در هنگام وداع

آخرین دیدار من با تو میان قتلگاه

آخرین بار است زینب آمدم در خیمه گاه

من که مظلومم همه عالم بود شاهد ببین

می بُرد رأس مرا دشمن برای حبّ جاه

صورتت نیلی شود از سیلی یک نانجیب

ای به شب های اسیری کاروان را نور ماه

جان مادر کن نظر بر این دو چشم پر ز اشک

لحظه ای من را تو از روی کرامت کن نگاه

سروده : جعفرابوالفتحی

شعر شام غریبان

***************

یا مهدی

ای اشک ما سپاهت، چشم حرم به راهت
تو غایبی و خلقند پیوسته در پناهت

تو حجّت خدایی تنها امید مایی

زهرا زند صدایت زینب کند دعایت
بگشا جمال خود را تا جان کنم فدایت

تو حجّت خدایی تنها امید مایی

 
ماییم و اشک دیده آه از جگر کشیده
از طول غیبت تو جان‌ها به لب رسیده

تو حجّت خدایی تنها امید مایی

زینب به نیزه دیده، هجده سرِ بریده
چشمش بوَد به راهت با قامت خمیده

تو حجّت خدایی تنها امید مایی
ای شمع جمع یاران، قرار بی‌قراران
بنگر به رأس جدّت در دست نیزه‌داران

تو حجّت خدایی تنها امید مایی

از سینۀ زمانه آتش کشد زبانه
تا کی به جسم زینب، آثار تازیانه؟

تو حجّت خدایی تنها امید مایی

غلامرضا سازگار

شعر شام غریبان

یا حسین

ای پیکر برهنۀ بی سر، حسین من
آیا تویی عزیز پیمبر، حسین من؟
پیدا نمی‌کنم به تنت جای بوسه‌ای
جز جای تیر و نیزه و خنجر حسین من

 

بگذار تا زنم به گلوی بریده‌ات
یک بوسه با نیابت مادر حسین من
ای بر تنت سلام، جواب سلام ده
از حنجر بریده به خواهر حسین من
زخم تنت ز حد تصَوّر، بوَد فزون
زخم دلت هزار برابر، حسین من
ترسم کشند دختر مظلومۀ تو را
او را نگیر این‌همه در بر حسین من
برخیز و بر مسافر شامت، اذان بگو
قرآن بخوان، در این دم آخر حسین من
من آن مسافرم که ز خون گلوی تو
کردم خضاب، جان برادر، حسین من
گر بی‌تو می‌روم سفر شام، غم مخور
همراه ماست شمر ستمگر حسین من
میثم ز سوز سینۀ ما شعله می‌کشد
دستش بگیر در صف محشر حسین من

غلامرضا سازگار

شام غریبان
شام عاشوراست، یا شام غریبان حسین
عالم هستی شده سر در گریبان حسین
آفرینش از صدای واحسینا پر شده
گوئیا در قتلگه، زهراست، مهمان حسین

 

ماه! خاکسترنشین شو، آسمان، با من بسوز
کز تنورآید به گوشم صوت قرآن حسین
شعله آتش بر آید از دل آب فرات
خونْجگر دریاست، بر لب‌های عطشان حسین
مهر، از دریای خون بگذشته و کرده غروب
ماه، تابد از فلک بر جسم عریان حسین
نیزه‌ها شمشیرها کردند جسمش چاک‌چاک
اسب‌ها دیگر چه می‌خواهند از جان حسین
نیست آثاری دگر از بوسۀ خون خدا
جای سیلی مانده بر رخسار طفلان حسین
همسر خولی نگه کن بر روی خاک تنور
اشک غربت می‌چکد از چشم‌گریان حسین
باغبان وحی، کو؟ تا بنگرد یک نیمْروز
گشته پرپر، این‌همه گل از گلستان حسین
آتش از روز ولادت در درونش ریختند
«میثم» دلسوخته شد مرثیه‌خوان حسین

 
غلامرضا سازگار

**********

اي خورشيد بی زوالم   نمي روي از خيالم
به روي نيزه ماندي  اي هلالم2
سردار بي سر من خداحافظ
غريب مادر من خداحافظ
صد پاره پيکر من خداحافظ
برادر من خداحافظ
مي روم من   به جنگ مردم شام
اما جانا  خميده قد و آرام

(جانم حسين(ع

 


مي شوم من غرق آهت   غصه دار روي ماهت
شکسته ام ميان  قتلگاهت2
اي اولين غمخوارم خداحافظ
اي بي همتا دلدارم خداحافظ
بعد از تو بي سالارم خداحافظ
دل بي قرارم خداحافظ
رفتم اما  امير کربلايي!
مقابلم به روي نيزه هايي
جانم حسين(ع)

يک زينب و يک کاروان  شد همسفر با ساربان
دويده پا به پاي   نيزه داران2
عالمي مبهوت قلب شيدايش
کوفه لرزيده در زير پاهايش
و ما رأيت الّا جميلايش
دل برده از رأس ليلايش
آمد تنها   به جنگ مردم شام
خم شد قدش   که پا گرفته اسلام
جانم زينب (س)



رضا تاجیک

ای غریبی که تو را در دل عالم وطن است
هر کجا انجمنی هست ز داغت سخن است
انبیا را ز لب خشک تو دل آب شده است
اولیا را سخن تشنگی ات بر دهن است
بی کفن گر تن صد چاک تو بر خاک بماند
پرده پرده دل عشاق تو را پیرهن است

 

به کسانی که فکندند به بالای تو سنگ
کعبه و سعی و صفا، حِلّ و حرم، ریگ زن است
تو کریمی و کریمان همه مسکین درت
تو حسینی و صفاتت حَسن اندر حَسن است
دشمنان سعی به خاموشی نورت دارند
بی خبر زین که همین نام تو دشمن شکن است
این حدیث است که در حشر بود اهل بهشت
هر که را ذرّه ای از تربت تو در کفن است
دل هر ذره چو خورشید ز داغت سوزان
وزعطش در دل هر قطره غمت موج زن است
بنوشته است به هر برگ گلت وای حسین
ز آن همه لاله صدبرگ که در این چمن است
پنج تن اشرف خلقند و فروغ تو حسین!
نقطه دایره مرحمت پنج تن است
سر دور از بدنت سرور سرها و هنوز
آفتاب آینه آن سر دور از وطن است
کشته اشکی و من اشک فشانم همه روز
زآن که گفتند به زخم تو دوا اشک من است
هر شب جمعه زیارت کنمت در هر جا
که شب جمعه خدا زائر آن عرش تن است
چون "مؤید"، به تو من انس گرفتم آنسان
که مرا نام تو در هر نفس و هر سخن است

 

 

 

 

 

 

پیامک های ولادت امام رضا (ع)

حق، معرفت به هر نگاهم داده / در حلقه ی عشق خویش راهم داده

اینها همه علتش فقط یک چیز است  / ایرانی ام و رضا پناهم داده . . .

میلاد مسعود ولی نعمت ما، آقا امام رضا مبارک

 

.

.

.

پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد / صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد

نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو / بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد . . .

.

.

.

مگذار مرا دراین هیاهو، آقا / تنها و غریب و سربه زانو آقا

ای کاش ضمانت دلم را بکنی / تکرار قشنگ بچه آهو آقا

عیدتون مبارک

.

.

.

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد / بدون واسطه دم از احد نخواهد زد

گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف / به سینه ی احدی دست رد نخواهد زد

بهترین شادباش ها تقدیم به شما

بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا-ع

.

.

.

خوش آمدی رضا جان جانم فدا نمایم / تبریک من پذیــری باشد همین دوایم

از جان تو را بخوانم خوشبو شود دهانم / لطفی نما رضا جان تا من به کعبه آیم . . .

.

.

.

تو را با نام آهو می شناسند / رضای حضرت هو می شناسند

تمام رعیت ملک عظیمت / به نام شاه خوشرو می شناسند . . .

ولادت امام رضا(ع) بر شما مبارک

.

.

.

یاد او در عمق دلها می شکوفد همچو نور / نام او در کام جانها می تراود همچو قند

ای حضور هشتمین، افتادگان غربتیم / دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالابلندعید شما مبارک


.

.

.

رضای تو را من رضایم، رضا جان / به دربار تو من گدایم رضا(ع) جان

اگر دور از مکه و کربلایم / تویی مکه و کربلایم رضا(ع) جان . . .

.

.

.

امام رضا(علیه ‎السلام)

هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى برطرف نماید

خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش برطرف سازد

(اصول کافى، ج ۳، ص ۲۶۸)

.

.

.

در باغ ولایت گل خوشبوست رضا / سروچمن گلشن مینوست رضا

نومید مشو زدرگه احسانش  / زیرا به جهان ضامن اهوست رضا

میلاد هشتمن نور ولایت، تبریک و تهنیت

.

.

.

ما در ره  ثامن الحجج هشیاریم / در حفظ حریم او قدم برداریم

گر دشمن ما خواب پریشان دیده / در سایه ی حضرت رضا بیداریم . . .

.

.

.

اى شه طوس که سرچشمه الطاف خدایى / جان ما باد فدایت که ولی ‎نعمت مایى

میوه باغ رسالت، شه اقلیم ولایت / بحر مواج علوم و کرم و لطف و رضایى . . .

.

.

.

آن شب شب میلاد سبز هشتمین لاله / دل را پر از عطر و صفاى یاس‎ها کردند

باران مهر و رحمت و نور و صفا بارید / دل را بـه عـشق پاک “آقا” آشنا کردند. . .

 

اشعار ولادت امام رضا(ع)

 

 

باز مرا در  به دهن آمده

طوطی طبعم به سخن آمده

 

باز به رویم در خلد باز شد

رحمت بی واسطه آغاز شد

 

باز دلم مست و هوایی شده

گرم مناجات رضایی شده

 

 

جنون عاشقانه بی حد شده

مرغ دلم راهی مشهد شده

 

اشک دل از دیده روان می کنم

آنچه که مخفیست عیان می کنم

 

چشم دل خویش چو وا می کنم

زمزمه رضا رضا می کنم

 

غبار معصیت زدل رفته ام

درد دلم را به رضا گفته ام

 

ای شجر باغ علی و بتول

چو فاطمه بضعه پاک رسول

 

ای دو جهان ریزه خور خوان تو

جان به فدای تو و احسان تو

 

ای حرمت به عرش حق متصل

دشمن و دوست از کرم تو خجل

 

خلق جهان را تو پناهی رضا

کن به من خسته نگاهی رضا

 

کعبه دل حج فقیران تویی

شاه کرم حضرت سلطان تویی

 

گرچه بود زائر تو بی حساب

خواسته کسی نماند بی جواب

 

گرچه بود حاصل عمرم گناه

ولی به درگاه تو آرم پناه

 

مران مرا مران مرا از درت

به پهلوی شکسته مادرت

اي راهب كليسا ديگر مزن به ناقوس

خاموش كن صدا را نقاره مي زند توس

آيا مسيح ايران كم داده مرده را جان

جاني دوباره بردار با ما بيا به پابوس


 خورشيد آسمان ها در پيش گنبد او

رنگي ندارد آن جا چيزي شبيه فانوس

 روياي نا تمامم ساعات در حرم بود

باقي عمرم اما افسوس بود و كابوس

 اى نور خدا ماه هدى مظهر داور

سلطان جهان كهف امان شاه مظفّر

از كعبه تو عرش مجيد است منوّر

جبريل امين تاج غلامى تو برسر

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مَه انور

ربّ ارنى گو به خدا موسىِ عِمران

اندر هوس جلوات اى ماه بدخشان

آئى به تجلّى اگر اى مهر درخشان

فانى شده در كوى تو اى مظهر سبحان

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مَه انور

آثار حق از عين تو بينيم سراپا

اسرار وى از نطق تو گرديده هويدا

انوار وى از وجه تو شد ظاهر وپيدا

آيات وى از دست تو همچون يد و بيضا

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مَه انور

مدح تو سزد زآنكه چه نقش تو عيان كرد

وصفت كند آن كو به تو اسرار نهان كرد

بشناخته ات آنكه چه صنعى تو توان كرد

جز او كه توان مدح تو را حق بيان كرد

شدپاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

آرى به كجا قطره كه او وصف كند يَم

آرى به كجا ذرّه كه از شمس زند دَم

پروانه كجا آرى و اين صفحه عالم

بس قطره و هم ذرّه تو اى شه اعظم

شد پاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

ليك ار نكنم مدح تو اى شاه چه گويم

از مهر تو گر دم نزم مهر كه جويم

رو سوى تو ناورده نمايم به كه رويم

شاهم به دوعالم چو نظركرده تو سويم

شدپاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

در قطره جود و كرمت بحر چه باشد

در تابش وجهِ قمرت بدر چه باشد

در جلوه نور نظرت فجر چه باشد

در شمّه بخشش ز كَفَت اَبر چه باشد

شد پاس درت فخر ملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

اى وجه خدا سوى تو يابيم هدى را

از اسم تو يابيم اجابت ز دعا را

گر سوى مُنايت دهى اى شاه صلا را

در كعبه امن  تو كنم سعى صفا را

شد پاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

هستى تو سليمان و منم مور تو اى شاه

پيوسته بُدم منظر و منظور به درگاه

دادى تو به ايمانىِ دل خسته به خود راه

زين راه بهر باب حقم باز بِشد راه

شد پاس درت فخرملائك همه يكسر

هم رشك جنان روضه تو اى مه انور

یک سایه ، یک سکوت ، نه بغضی که بی صدا
پاشیده روی صحن گلاب و گل و خدا
غمگین ترین پرنده ی عصر دوشنبه ـ زن
تصویر پس زمینه ی خاموش روشنا
آه این عصای دائمی تا شو ی سپید
این عینک کبود تو را می برد کجا ؟
این چندمین دوشنبه ی سرد است آمده است

پاهای بی قرار تو با دست این عصا ؟ ـ
در پشت خواب پنجره ی رو به آفتاب
بسته است چون دخیل به این میله ها تو را
دستش نمی رسد به ضریح وَ کبوتری
پر می کشد درست همان لحظه ی دعا ـ
از بین دست های غریبی که می شوند
شانه به شانه از دل گلدسته ها رها
گلدسته ها به شانه او بال می شوند
دستان او کشیده شده تا خود خدا ...
چشمان من برای تو آقای هشتمم
من را به من نشان بده آقا ببین مرا
دارد به برگ برگ تنم رخنه می کند
این ریشه ی سیاه که در من گرفته پا
این چشم های سبز به درد چه می خورند
این بار اگربهار نگیرند از شما؟
صبح سه شنبه نم نم باران گرفته است
پیچیده است عطر خداوند در هوا
با سیل رفته است زن و عینکی سیاه
مانده است توی صحن به همراه یک عصا

مرضیه داوری

مژده ای اهل رضا روی رضا پیدا شد

جلوه حسن الهی به فضا پیدا شد

ضعفا روی به گلزار ولایت آرید

که گل روی معین الضعفا پیدا شد

غنچه نجمه به دامان سحر گاه شکفت

بوی گل در نفس باد صبا پیدا شد

 

علوی طلعت او آینه حسن خداست

بر همه آینه حسن خداپیدا شد

موسی آن طلعت نادیده که در طور ندید

صبحدم در حرم موسی ما پیدا شد

جلوه باطن اسرار نهان را نگرید

به خدا آینه غیب نما پیدا شد

جان فشانید که جانان دو عالم آمد

درد آرید که ناگفته دوا پیدا شد

نجمه را نجمه نخوانید خدا می داند

این سپهریست کز او شمس ضحی پیدا شد

به دعا دست برآرید چرا خاموشید؟

قبله حاجت ارباب دعا پیدا شد

چنگ بر چنگ زن آهنگ غریبی بنواز

چه نشستی که غریب الغربا پیدا شد

کعبه جان به حرم خانه موسی آمد

یا که در مروه دل نور صفا پیدا شد

سوره فتح بخوانید علی می آید

آیت صبر بیارید رضا پیدا شد

با قضا گوی که مولای قدر می آید

با قدر گوی که سلطان قضا پیدا شد

اهل ایران همه جان از پی ایثار آرید

که ولی نعمت و مولای شما پیدا شد

کیمیایی نظری آمده کز یک نگهش

ازدرون سیه سنگ طلا شد

اختر برج ولایت چه مبارک سرزد

ماه افلاک ولایت چه بجا پیدا شد

گرچه گفتند که در خوف ورجا باید بود

خوف از خویش برانید رجا پیدا شد

آمد از راه کریمی که به باب کرمش

تاج شاهی به قدمهای گدا پیدا شد

ای زغم خسته برو غصه به دیا افکن

ای گره بسته بیا عقده گشا پیدا شد

برق رحمت زد و اوراق غضب را سوزاند

قلم عفو پی محو خطا پیدا شد

نقش شیر از نگهش شیر ژیانی گردید

بی عصا معجز موسی و عصا پیدا شد

نه به محشر نه به برزخ نه به میزان نه صراط

این چراغیست که نورش همه جا پیدا شد

لاله آرزوی آل محمد رویید

گوهر گمشده اهل ولا پیدا شد

تا چو (میثم)به درش دست گدائی نگرفت

کس ندانست در این خانه چه ها پیدا شد
 حاج غلامرضا سازگار

 

تو را با نام آهو می شناسند

رضای حضرت هو می شناسند

تمام رعیت ملک عظیمت

به نام شاه خوشرو می شناسند

کجا اینگونه سلطان را همیشه

به خم های دو ابرو می شناسند

همه از بس که یار بی کسانی

شهی بازور و بازو می شناسند

تمام دلبران اینجا شما را

به زیبایی گیسو می شناسند

تمام راه را تا روز محشر

زمهتاب تو مه رو می شناسند

به عشق مادرت ام الائمه

تو را فرزند بانو می شناسند

حریمت را به عشق قبر زهرا

به نام خانه ی او می شناسند

مسیر پنجره فولاد صحنت

گدایانت زهر سو می شناسند

تمام آستان و صحن ها را

همه پهلو به پهلو می شناسند

همه ما را میان صحن هایت

گدای آب و جارو می شناسند

بیا اینجا غریبان یاردارند

که ماها را در این تو می شناسند

همه اینجا تو را از بس رئوفی

ضمانت خواه آهو می شناسند 

سروده کمال مومنی

شب است و منادى ندا مى كند

مريدان حق را صدا مى كند

كه امشب در رحمت خويش را

خدا بر رخ خلق وا مى كند

ز خمخانه شب شراباً طهورا

به پيمانه انّما مى كند

ز رحمت به موسى بن جعفر خدا

گران هديه اى را عطا مى كند

به نجمه عطا كرده حق آيتى

كه حق را ز باطل جدا مى كند

قدم زد على بن موسى به عالم

كه عالم بر او اقتدا مى كند

به شمس الضحى داده شمس الشموسى

كز او شمس كسب ضيا مى كند

درخشيد رخشنده مهرى كه مهرش

مس قلب ما را طلا مى كند

چو جدّش ز رفعت برد گوى سبقت

كه صبر بلا در قضا مى كند

ز نام على نام او گشته مشتق

كه توصيف او هل اتى مى كند

بود عصمت فاطمى را دُر ناب

كه شرم از رخ او حيا مى كند

بود او حَسَن را علمدار صلحى

كه پاينده دين خدا مى كند

بود وارث نهضت سرخ عاشور

كه كاخ ستم را فنا مى كند

بود در عبادت چو زين العباد

كه بر شيعيانش دعا مى كند

چو بحرالعلوم است دريايى از علم

كه فكر بشر كيميا مى كند

ز فقه الرضا زنده شد فقه صادق

كه تضمين آن با ولا مى كند

اگر اژدها كرد موسى عصا را

رضا اين عمل بى عصا مى كند

كند زنده در پرده تصوير شيران

ببين پور موسى چه ها مى كند

اگر آهويى را به دامى ببيند

ز دام بلايش رها مى كند

بود او طبيبى كه بى نسخه درمان

ز ما دردها را دوا مى كند

چو بابش بود مظهر جود و بخشش

كه حاجات ما را روا مى كند

ز بس كه رئوف است از ما خدا را

ز فرط رضايش رضا مى كند

رسول خدا را بود پاره تن

كه وصفش رسول خدا مى كند

خدا را زيارت كند هر كه او را

زيارت به صدق و صفا مى كند

به ديدار قبرش رود هر كه يك بار

تلافى آن را سه جا مى كند

به «ژوليده» او داده قولى كه فردا

به قولى كه داده وفا مى كند

 

اشعار شهادت امام صادق (ع)

به مناسبت شهادت امام صادق (ع)

زمزمه با امام زمان

بگو امشب تو غم ها را ، غم صادق، غم ما را

ز آن دفتر بگو ای یار، غم فرزند زهرا را

در آن کوچه، امام افتاد، شبیه مادرش زهرا (س)

بگو هیزم بگو آتش، بگو غمهای زیبا را

ببین ای آشنا ای یار، به دست بسته می بردند

 در آن کوچه امام من، نذر کن اشک دریا را

سقیفه یادمان آمد، مدینه یادمان آمد

ببین آقا غم جعفر، غم غمهای دنیا را

سروده: جعفر ابوالفتحی

بمناسبت شهادت رئیس مکتب شیعه امام صادق ع

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

 

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

 

 

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

سروده علی اکبر لطیفیان

شيعيان رهبر ما را كشتند 

صادق آل عبا را كشتند 

نور چشم علي و فاطمه را  

وارث كربوبلا را كشتند

 

***   

دل او را دل شب آزردند 

از درو بام هجومش بردند 

ريسمان چونكه به دستش بستند 

غنچه هايش به حرم پژمردند 

*** 

 هرزمان رنگ جفا را مي ديد 

كوچه و كرب و بلا را مي ديد 

خانه اش چونكه در آتش مي سوخت 

خيمه ي آل عبا را مي ديد

گوشه ای از حرای حجرهء خویش
نیمه شبها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد

هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را
هر زمان دل شکسته تر می شد
«فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیرلب با صدای بغض آلود
روضهء تلخ کوچه را می خواند
عاقبت در یکی از آن شبها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند
پیرمرد قبیلهء ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند
ناجوانمردهای بی انصاف
سن وسالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را
پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عباوعصا کجا بردید؟
نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده
ای سواره،نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بسکه آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است
جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر وخُولی نبوده دوروبرت
به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا
به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفتهء محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری
شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجر بریده کنی

سروده ی  وحيد قاسمي

دلم هوای بقیع دارد و غم صادق

عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

 

 

دوباره بیرق مشکی به دست می گیرم

زنم به سینه که آمد محرم صادق

سلام من به بقیع و به تربت صادق

سلام من به مدینه به غربت صادق

سلام من به مدینه به آستان بقیع

سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

سلام من به مزار معطّر صادق

که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

سلام من به ششم ماه فاطمیّ بقیع

سلام من به گل یاس هاشمیّ بقیع

ز بسکه کینه و غربت به هم موافق شد

هدف به تیر جسارت امام صادق شد

همانکه فاطمه را بین کوچه زد گویا

ز کینه قاتل این پیرمرد عاشق شد

امام پیر و کهن سال شیعه را کشتند

امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

فضای شهر مدینه بیاد او تار است

هنوز سینه ی آن پیر عشق خونبار است

هنوز می کشد او را عدو به دنبالش

هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

هنوز تلخی کامش به حسرت شهدی است

هنوز چشم دلش بر رسیدن مهدی است

 

سید محمد میرهاشمی

 

ويژه ماه مبارك رمضان

روزه از نظر قرآن

بسم الله الرحمن الرحيم

سوره بقره، آيات 185-183

يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.(183) اياما معدودات فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين فمن تطوع خيرا فهو خير له و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون.(184) شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان فمن شهد منكم الشهر فليصمه و من كان مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر و لتكملوا العدة و لتكبروا الله على ما هديكم و لعلكم تشكرون.(185)

ترجمه آيات

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما واجب شده همانطور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد با تقوا شويد(183).

و اين روزهائى چند است پس هر كس از شما مريض و يا مسافر باشد بايد ايامى ديگر بجاى آن بگيريد و اما كسانى كه به هيچ وجه نمى‏توانند روزه بگيرند عوض روزه براى هر روز يك مسكين طعام دهند و اگر كسى عمل خيرى را داوطلبانه انجام دهد برايش بهتر است و اينكه روزه بگيريد برايتان خير است اگر بناى عمل كردن داريد(184).

و آن ايام كوتاه ماه رمضان است كه قرآن در آن نازل شده تا هدايت مردم و بياناتى از هدايت و جدا سازنده حق از باطل باشد پس هر كس اين ماه را درك كرد بايد روزه‏اش بگيرد و هر كس مريض و يا مسافر باشد بجاى آن چند روزى از ماههاى ديگر بگيرد خدا براى شما آسانى و سهولت را خواسته و دشوارى نخواسته و منظور اينست كه عده سى روزه ماه را تكميل كرده باشيد و خدا را در برابر اينكه هدايتتان كرد تكبير گفته و شايد شكرگزارى كرده باشيد(185).

بيان آيات

ويژگى‏هاى بيانى آيات تشريع روزه

سياق اين سه آيه دلالت دارد بر اينكه: اولا هر سه با هم نازل شده‏اند، براى اينكه ظرف (ايام)در ابتداى آيه دوم متعلق به كلمه(صيام)در آيه اول است و جمله(شهر رمضان)در آيه سوم يا خبر است‏براى مبتدائى حذف شده كه عبارت است از ضميرى كه به كلمه(اياما)بر مى‏گردد، و تقدير جمله(هى شهر رمضان)است و يا مبتدائى است‏براى خبرى كه حذف شده و تقديرش"شهر رمضان هو الذى كتب عليكم صيامه"است و يا بدل از كلمه صيام در جمله (كتب عليكم الصيام)در آيه اول است، و به هر تقدير جمله(شهر رمضان)بيان و توضيحى است‏براى روشن كردن جمله(اياما معدودات)ايام معدوده‏اى كه روزه در آنها واجب شده.

پس به دليلى كه ذكر شد آيات سه‏گانه مورد بحث‏به هم متصل، و نظير كلام واحدى است كه يك غرض را دربردارد، و آن غرض عبارت است از بيان وجوب روزه ماه رمضان.

و ثانيا دلالت دارد بر اينكه قسمتى از گفتار اين سه آيه به منزله توطئه و زمينه‏چينى براى قسمت ديگر آن است، يعنى دو آيه اول به منزله مقدمه است‏براى آيه سوم، چون در آيه سوم تكليفى واجب مى‏شود كه صاحب كلام، اطمينان ندارد از اينكه شنونده از اطاعت آن سرپيچى نكند، براى اينكه تكليف نامبرده تكليفى است كه بالطبع براى مخاطب، شاق و سنگين است، و به اين منظور، دو آيه اول از جملاتى تركيب شده كه هيچ يك از آنها از هدايت ذهن مخاطب به تشريع روزه رمضان خالى نيست، بلكه در همه آنها به تدريج ذهن شنونده را به سوى آن توجه مى‏دهد، و به اين وسيله استيحاش و اضطراب ذهن او را از بين مى‏برد، و در نتيجه علاقمند به روزه مى‏كند، تا با اشاره به تخفيف و تسهيلى كه در تشريع اين حكم رعايت‏شده، و نيز با ذكر فوائد و خير دنيوى و اخروى كه در آن است، حدت و شدت دلخواهى و استكبار او را بشكند.

و بهمين جهت‏بعد از آنكه در جمله: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام"، مساله وجوب روزه بر مسلمانان را خاطرنشان كرد، بلافاصله فرمود: "كما كتب على الذين من قبلكم" و فهمانيد كه شما مسلمانان نبايد از تشريع روزه وحشت كنيد، و آن را گران بشماريد، چون اين حكم منحصر به شما نبوده، بلكه حكمى است كه در امتهاى سابق نيز تشريع شده بود.(لعلكم تتقون)، يعنى علاوه بر اينكه عمل به اين دستور، همان فائده‏اى را دارد كه شما به اميد رسيدن به آن ايمان آورديد، و آن، عبارت است از تقوا، و علاوه بر اين، اين عمل كه گفتيم در آن، اميد تقوا براى شما هست، همچنانكه براى امتهاى قبل از شما بود، عملى نيست كه تمامى اوقات شما را و حتى بيشتر اوقاتتان را بگيرد، بلكه عملى است كه در ايامى قليل و معدود انجام مى‏شود، (اياما معدودات)

آرى نكره(و بدون الف و لام)آمدن كلمه(اياما)دلالت‏بر ناچيزى ايام دارد، و در اينكه ايام را به وصف معدود توصيف كرد، خود اشعارى است‏به اهميت نداشتن آن، همچنانكه همين توصيف در آيه: "و شروه بثمن بخس دراهم معدودة" (1) مى‏فهماند كه يوسف ع را به چند درهم ناچيز فروختند.

علاوه بر اينكه ما در تشريع اين حكم رعايت اشخاصى را هم كه اين تكليف برايشان طاقت‏فرسا است كرده‏ايم، و اينگونه افراد بايد به جاى روزه فديه بدهند، آنهم فديه مختصرى كه همه بتوانند بدهند، و آن عبارت است از طعام يك مسكين.

"فمن كان منكم مريضا او على سفر - تا جمله - فدية طعام مسكين"و وقتى اين عمل هم خير شما را دربردارد، و هم تا جائى كه ممكن بوده رعايت آسانى آن شده خير شما در اين است كه بطوع و غبت‏خود روزه را بياوريد، و بدون كراهت و سنگينى و بى‏پروا انجامش دهيد، "فمن تطوع خيرا فهو خير له"براى اينكه عمل نيك را بطوع و رغبت انجام دادن بهتر است، از اينكه به كراهت انجام دهند.

بنابر آنچه گفته شد زمينه گفتار در دو آيه اول مقدمه است‏براى آيه سوم كه مى‏فرمايد: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"الخ، و بنا بر اين پس جمله: "كتب عليكم الصيام"در آيه اول جمله‏اى است‏خبرى كه مى‏خواهد از تحقق چنين تكليفى خبر دهد، نه اينكه در همين جمله تكليف كرده باشد، آنطور كه در آيه شريفه: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى" (2) و آيه"كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين" (3) تكليف كرده چون هر چند در هر سه آيه تعبير به(كتب عليكم)آمده، ليكن بين قصاص در مورد كشتگان - در آيه دوم - و وصيت‏به والدين و اقرباء - در آيه سوم، و بين مساله صيام - در آيه مورد بحث فرق است، و آن اين است كه قصاص در قتلى امرى است‏سازگار با حس انتقامجوئى امرى است كه دلهاى صاحبان خون تشنه آن است، صاحبان خون به حكم غريزه و طبيعت نمى‏توانند قاتل عزيز و پاره تن خود را زنده و سالم ببينند، و نمى‏توانند اين معنا را تحمل كنند كه نسبت‏به جنايتى كه به ايشان شده بى اعتنائى شود، و همچنين وصيت و سفارش والدين و خويشان كه مطابق با حس ترحم و شفقت و رافت‏به ارحام است، آنهم در هنگامى كه مى‏خواهد بوسيله مرگ براى هميشه از آنان جدا شود.

پس قصاص و وصيت دو حكم مقبول بطبع، و موافق با مقتضاى طبيعت آدمى است، و انشاء آن احتياج به مقدمه و زمينه‏چينى ندارد، به خلاف حكم روزه كه عبارت است از محروميت نفوس از بزرگترين مشتهيات، و مهم‏ترين تمايلاتش، يعنى خوردن و نوشيدن و جماع، كه چون محروميت از آنها ثقيل بر طبع و مصيبتى براى نفس آدمى است.در توجيه حكمش ناگزير از اين است كه قبلا براى شنوندگان - با در نظر گرفتن اينكه عموم مردمند و بيشتر مردم عوام و پيرو مشتهيات نفسند - مقدمه‏اى بچيند، و دلهاشان را علاقه‏مند بدان سازد، تا تشنه پذيرش آن شوند، بدين جهت است كه گفتيم آيه: "كتب عليكم القصاص"الخ و آيه: "كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت"الخ، انشاء حكم است، و حاجتى به زمينه‏چينى ندارد، به خلاف آيه: "كتب عليكم الصيام"تا آخر دو آيه كه مشتمل بر هفت فقره است و خبر مى‏دهد از اينكه بعدها چنين حكمى انشاء مى‏شود.

"يا ايها الذين آمنوا..."

اينگونه خطاب(اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد)به منظور توجه دادن مردم به صفت ايمانشان است، و گرنه مى‏فرمود: (اى مردم)ليكن خواست‏بفهماند با توجه به اينكه داراى ايمانيد بايد هر حكمى را كه از ناحيه پروردگارتان مى‏آيد بپذيريد، هر چند كه بر خلاف مشتهيات، و ناسازگار با عادات شما باشد.

در اينجا ممكن است‏بپرسى: علت اين تعبير در آيه مورد بحث روشن شد ليكن اين معنا روشن نشد كه چرا همين تعبير در ابتداى آيه قصاص آمده، ولى در آيه وصيت نيامده؟در پاسخ مى‏گوئيم: علتش اين است كه حكم قصاص هر چند مطابق ميل و طبيعت آدمى است ليكن در عصر نزول آيه، مسيحيان با آن مخالف بودند، و آنها عفو را بر قصاص ترجيح مى‏دادند، و لذا لازم بود در توجيه حكم قصاص در ميان ملت اسلام، ايمان ملت‏خاطرنشان گردد و گفته شود ايمان شما شما را محكوم مى‏كند به اينكه احكام الهى را بپذيريد، هر چند كه ديگران مخالف آن باشند، و در آيه وصيت چون چنين مخالفتى در كار نبود، آن آيه به خطاب(يا ايها الذين آمنوا)آغاز نشد.

"كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم"

كلمه كتابت معنايش معروف است، ليكن گاهى كنايه مى‏شود از واجب شدن عملى، و يا تصميم بر عملى و يا قضاى حتمى كه بر چيزى رانده شده، كه در آيه: "كتب الله لا غلبن انا و رسلى" (4) كنايه از قضاء حتمى، و در آيه: "و نكتب ما قدموا و آثارهم" (5) كنايه از عزيمت و قضاء حتمى است و در آيه"و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس" (6) كنايه از وجوب و وضع قانون و جعل حكم قطعى است.

و كلمه(صيام)و كلمه(صوم)در لغت مصدر، و به معناى خوددارى از عمل است، مثلا صوم از خوردن، و صوم از نوشيدن، و از جماع و از سخن گفتن و راه رفتن و امثال آن به معناى خوددارى از آنها است، و چه بسا در معناى آن اين قيد را اضافه كرده باشند، كه به معناى خوددارى از خصوص كارهائى است كه دل آدمى مشتاق آن باشد، و اشتهاى آن را داشته باشد.

صاحب اين گفتار گفته: معناى صوم در اصل لغت‏خوددارى از خصوص چنين كارهائى بوده، و ليكن بعدها در شرع در خصوص خوددارى از كارهاى معينى استعمال شده، و آن هم خوددارى از طلوع فجر تا مغرب و توام با نيت است و منظور از"الذين من قبلكم"امتهاى گذشته و قبل از ظهور اسلام است، امتهاى انبياء قبل، چون امت موسى و عيسى و غير ايشان است.

چون هر جا كه در قرآن كريم اين كلمه به چشم مى‏خورد معهود همين معنا است، البته اين به آن معنا نيست كه جمله"كما كتب على الذين من قبلكم"در مقام اطلاق از حيث اشخاص است و مى‏خواهد بفرمايد: تمامى تك تك امتها روزه داشته‏اند و نيز به آن معنا نيست كه بفهماند روزه اسلام شبيه روزه امتهاى پيشين است، پس آيه شريفه نه دلالت‏بر اين دارد كه تمامى امتها بدون استثناء روزه داشته‏اند، و نه دلالت دارد بر اينكه روزه همه امتها مانند روزه ما مسلمانان در خصوص رمضان و از ساعت فلان تا ساعت فلان و داراى همه خصوصيات روزه ما بوده، بلكه تنها در اين مقام است كه اصل روزه و خوددارى را در امتهاى پيشين اثبات كند، و بفرمايد: امتهاى پيشين هم روزه داشته‏اند.

و مراد از جمله: (الذين من قبلكم)الخ امتهاى گذشته داراى ملت و دين است البته همانطور كه گفتيم نه همه آنها، و قرآن كريم معين نكرده كه اين امتها كدامند، چيزى كه هست از ظاهر جمله: (كما كتب) الخ بر مى‏آيد كه امتهاى نامبرده اهل ملت و دين بوده‏اند كه روزه داشته‏اند، و از تورات و انجيل موجود در دست‏يهود و نصارا هيچ دليلى كه دلالت كند بر وجوب روزه بر اين دو ملت ديده نمى‏شود، تنها در اين دو كتاب فرازهائى است كه روزه را مدح مى‏كند، و آن را عظيم مى‏شمارد.

و اما خود يهود و نصارا را مى‏بينيم كه تا عصر حاضر در سال چند روز به اشكالى مختلف روزه مى‏گيرند، يا از خوردن گوشت و يا از شير و يا از مطلق خوردن و نوشيدن خوددارى مى‏كنند.

و نيز در قرآن كريم داستان روزه زكريا و قصه روزه مريم از سخن گفتن آمده است.

و در غير قرآن مساله روزه از اقوام بى دين نيز نقل شده، همچنانكه از مصريان قديم و يونانيان و روميان قديم و حتى وثنى‏هاى هندى تا به امروز نقل شده، كه هر يك براى خود روزه‏اى داشته و دارند، بلكه مى‏توان گفت عبادت و وسيله تقرب بودن روزه از امورى است كه فطرت آدمى به آن حكم مى‏كند، كه بحثش خواهد آمد ان شاء الله.

و بعضى گفته‏اند كه مراد از جمله(الذين من قبلكم)يهود و نصارا و يا انبياى سابق است، كه بر طبق هر يك از اين دو قول رواياتى هم آمده، ولى رواياتى است كه خالى از ضعف نيست.

"لعلكم تتقون"

وثنى‏ها(همانطور كه اشاره شد)به منظور تقرب و ارضاى آلهه خود و در هنگامى كه جرمى مرتكب مى‏شدند به منظور خاموش كردن فوران خشم خدايان روزه مى‏گرفتند، و همچنين وقتى حاجتى داشتند به منظور برآمدنش دست‏به اين عبادت مى‏زدند و اين قسم روزه در حقيقت معامله و مبادله بوده، عابد با روزه گرفتن احتياج معبود را بر مى‏آورده تا معبود هم حاجت عابد را برآورد، و يا او رضايت اين را به دست مى‏آورده، تا اين هم رضايت او را حاصل كند.

ولى در اسلام روزه معامله و مبادله نيست، براى اينكه خداى عزوجل بزرگتر از آن است كه در حقش فقر و احتياج و يا تاثر و اذيت تصور شود، و سخن كوتاه آنكه خداى سبحان برى از هر نقص است، پس هر اثر خوبى كه عبادتها داشته باشد، حال هر عبادتى كه باشد تنها عايد خود عبد مى‏شود، نه خداى تعالى و تقدس، همچنانكه اثر سوء گناهان نيز هر چه باشد به خود بندگان برمى‏گردد"ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها" (7) اين معنائى است كه قرآن كريم در تعليماتش بدان اشاره مى‏كند، و آثار اطاعتها و نافرمانى‏ها را به انسان بر مى‏گرداند انسانى كه جز فقر و احتياج چيزى ندارد، و باز قرآن در باره‏اش مى‏فرمايد: "يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى" (8) .

و در خصوص روزه، همين برگشتن آثار اطاعت‏به انسان را در جمله: (لعلكم تتقون) بيان كرده، مى‏فرمايد: فائده روزه تقوا است، و آن خود سودى است كه عايد خود شما مى‏شود، و فائده داشتن تقوا مطلبى است كه احدى در آن شك ندارد، چون هر انسانى به فطرت خود اين معنا را درك مى‏كند، كه اگر بخواهد به عالم طهارت و رفعت متصل شود، و به مقام بلند كمال و روحانيت ارتقاء يابد، اولين چيزى كه لازم است‏بدان ملتزم شود اين است كه از افسار گسيختگى خود جلوگيرى كند، و بدون هيچ قيد و شرطى سرگرم لذت‏هاى جسمى و شهوات بدنى نباشد، و خود را بزرگتر از آن بداند كه زندگى مادى را هدف بپندارد، و سخن كوتاه آنكه از هر چيزى كه او را از پروردگار تبارك و تعالى مشغول سازد بپرهيزد.

و اين تقوا تنها از راه روزه و خوددارى از شهوات بدست مى‏آيد، و نزديك‏ترين راه و مؤثرترين رژيم معنوى و عمومى‏ترين آن بطوريكه همه مردم در همه اعصار بتوانند از آن بهره‏مند شوند، و نيز هم اهل آخرت از آن رژيم سود ببرد، و هم شكم‏بارگان اهل دنيا، عبارت است از خوددارى از شهوتى كه همه مردم در همه اعصار مبتلاى بدانند، و آن عبارت است از شهوت شكم از خوردن و آشاميدن، و شهوت جنسى كه اگر مدتى از اين سه چيز پرهيز كنند، و اين ورزش را تمرين نمايند، به تدريج نيروى خويشتن‏دارى از گناهان در آنان قوت مى‏گيرد و نيز به تدريج‏بر اراده خود مسلط مى‏شوند، آن وقت در برابر هر گناهى عنان اختيار از كف نمى‏دهند، و نيز در تقرب به خداى سبحان دچار سستى نمى‏گردند، چون پر واضح است كسى كه خدا را در دعوتش به اجتناب از خوردن و نوشيدن و عمل جنسى كه امرى مباح است اجابت مى‏كند، قهرا در اجابت دعوت به اجتناب از گناهان و نافرمانى‏ها شنواتر، و مطيع‏تر خواهد بود، اين است معناى آنكه فرمود: (لعلكم تتقون).

"اياما معدودات"

منصوب آمدن كلمه(ايام)بنابر ظرفيت و به تقدير كلمه(فى)است، و اين ظرف(در ايامى معدود) متعلق است‏به كلمه(صيام)، و ما در سابق هم گفتيم كه نكره آمدن ايام و اتصاف آن به صفت(معدودات) براى اين است كه بفهماند تكليف نامبرده ناچيز و بدون مشقت است، تا به اين وسيله مكلف را در انجام آن دل و جرات دهد، و از آنجا كه ما در سابق گفتيم آيه"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن"الخ بيان ايام است، قهرا مراد از ايام معدودات همان ماه رمضان خواهد بود.

بعضى از مفسرين گفته‏اند: كه مراد از ايام معدودات روزه مستحبى سه روز در هر ماه و روز عاشورا است، و بعضى ديگر گفته‏اند: ايام البيض يعنى سيزده و چهارده و پانزدهم هر ماه، و نيز روزه عاشوراء است، كه مسلمانان و رسولخدا ص در اين ايام روزه مى‏گرفتند، آنگاه آيه شريفه"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن"الخ نازل شد، و روزه‏هاى چند روز نامبرده نسخ گرديد، و براى هميشه روزه رمضان واجب گشت.

صاحبان اين دو قول هر كدام به يك دسته روايات وارده از طرق اهل سنت و جماعت تمسك كرده‏اند، رواياتى كه صرفنظر از سند، در بين خود تعارض دارند، و بهمين جهت قابل اعتماد نيستند.

دليل عمده‏اى كه ضعف اين قول را روشن مى‏كند دو چيز است.

اول اينكه: روزه همانطور كه ديگران هم گفته‏اند يك عبادت عمومى و همگانى است، و اگر منظور از آيه شريفه مورد بحث آن بوده باشد كه اينان گفتند، قطعا تاريخ آن را ضبط مى‏كرد، و ديگر اختلافى در ثبوتش پديد نمى‏آمد و بهمين دليل نسخ آن نيز ثابت مى‏شد و كسى در آن اختلاف نمى‏كرد و مى‏بينيم كه اينطور نيست، و در هر دو قسمت اختلاف شديد هست.

علاوه بر اينكه ملحق شدن عاشورا به سه روز در هر ماه و وجوب يا استحباب روزه آن بعنوان يك عيد از اعياد اسلامى از بدعت‏هائى است كه بنى اميه(لعنهم الله)آن را ابداع كردند، بدين جهت ابداع كردند كه در آن روز در واقعه كربلا ذريه رسول خدا ص و اهل بيت او را از بين بردند، مردانشان را كشتند و زنان و ذرارى ايشان را به اسارت برده اموالشان را غارت كردند، و از خوشحالى و مسرت آن روز را مبارك شمرده، براى خود عيد گرفتند، و روزه آنرا تشريع كردند تا از روزه گرفتن آن روز ركت‏بگيرند.

و باز بهمين منظور براى روزه آن روز فضائلى جعل كردند، و بركاتى تراشيدند، و احاديثى(به اين مضمون كه عاشورا يكى از اعياد اسلامى است، و بلكه از اعياد عامه‏اى است كه حتى مشركين جاهليت و يهود و نصارا هم از زمان بعثت موسى و عيسى آن را پاس مى‏دارند)جعل كردند، در حاليكه هيچ يك از اين مضامين درست نيست، نه يهود عاشورا را عيد مى‏دانسته و نه نصارا، و نه مردم جاهليت و نه اسلام، چون عاشورا نه يك روز ملى بوده تا نظير نوروز و مهرگان عيد ملى و قومى بشود، و نيز در آن روز هيچ واقعه‏اى از قبيل فتح و پيروزى براى ملت اسلام اتفاق نيفتاده، تا نظير مبعث و ميلاد رسولخدا ص روزى تاريخى براى اسلام باشد، و هيچ جهت دينى هم ندارد تا نظير فطر و قربان عيدى دينى باشد، پس عزت و احترامى كه بنى اميه براى عاشورا درست كرده‏اند عزتى است‏بدون جهت.

دليل دوم: بر ضعف اين قول اين است كه آيه سوم از آيات مورد بحث‏يعنى آيه: (شهر رمضان)الخ سياقى دارد كه با نازل شدنش جداى از دو آيه ديگر نمى‏سازد، تا ناسخ آيه‏هاى قبل باشد: چون ظاهر سياق اين است كه جمله(شهر رمضان)خبر باشد براى مبتدائى كه حذف شده، و يا مبتدائى باشد براى خبرى كه حذف شده، كه توضيحش گذشت در نتيجه بيانى خواهد بود براى جمله: (اياما معدودات)و با در نظر گرفتن اين معنا هر سه آيه كلام واحدى خواهد بود، كه غرض واحدى را دنبال مى‏كند، و آن عبارت است از واجب بودن روزه ماه رمضان.

و اما اينكه كلمه(شهر رمضان)مبتداء و جمله: "الذى انزل فيه القرآن"خبر آن باشد، هر چند نظريه‏اى است كه آيه شريفه را مستقل از ما قبل مى‏كند، و بنابر آن، آيه شريفه صلاحيت آن را دارد كه به تنهائى نازل شده باشد، ليكن صلاحيت آن را ندارد كه ناسخ آيه قبلش باشد، براى اينكه ميان ناسخ و منسوخ بايد منافاتى باشد، و ميان اين آيه و آيه قبلش هيچ منافاتى نيست، تا اين ناسخ آن باشد با اينكه گفتيم در نسخ بايد منافات و تباينى در بين باشد.

ضعيف‏تر از اين قول، گفتار جمعى ديگر است، كه از كلماتشان بر مى‏آيد كه خواسته‏اند بگويند آيه دوم يعنى آيه: (اياما معدودات)الخ ناسخ آيه اول، يعنى آيه: (كتب عليكم الصيام)است، به اين بيان كه قبل از اسلام روزه بر نصارا نيز واجب بود، ولى نصارا در آن كم و زياد كردند، تا بالاخره بر عدد پنجاه روز قرار گرفت، آنگاه خداى تعالى براى مسلمين روزه رمضان را تشريع كرد، پس رسولخدا ص و مسلمانان در صدر اسلام و قبل از تشريع روزه رمضان همان روزه پنجاه روز مسيحيان را مى‏گرفتند، و آيه اول هم همين را تشريع كرده، مى‏فرمايد شما مسلمانان نيز همان روزه مسيحيان را بگيريد، ولى آيه دوم وقتى نازل شد حكم آيه اول را نسخ كرد، چون فرمود روزه در چند روز معينى واجب است.

و وجه ضعيف‏تر بودن اين قول از قول قبلى اين است كه همه ايرادهائى كه به وجه قبلى وارد بود بر آن وارد است، علاوه بر اينكه متمم بودن آيه دومى براى اولى روشن‏تر از متمم بودن سومى براى دومى است، و نيز رواياتى كه اين قائل قول خود را مستند به آنها كرده جعلى بودن و مخالفتش با قرآن و با سياق آيه روشن‏تر از مخالفت روايات قول اول با آيه است.

"فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر"

حرف فاء در ابتداء آيه مى‏فهماند كه مطلب آيه نتيجه و فرع آيه قبل است، كه مى‏فرمود: (كتب عليكم) الخ، و نيز(اياما معدودات)الخ، و معناى مجموع آن چنين مى‏شود: روزه بر شما واجب شده، و نيز عدد معينى در آن رعايت‏شده، و همانطور كه از اصل روزه رفع يد نمى‏شود، از عدد آن نيز صرفنظر نمى‏شود، پس اگر در ايام رمضان عارضه‏اى چون مرض و سفر پيش آيد كه حكم وجوب روزه را در آن ايام معدوده يعنى ايام رمضان بردارد از اين ايام معدوده صرفنظر نمى‏شود، و بايد به همان عدد در ساير روزها روزه گرفت، و اين همان حقيقتى است كه آيه سوم(و لتكملوا العدة)الخ متعرض است، پس جمله: (اياما معدودات)الخ همانطور كه به بيان گذشته معناى تحقير و ناچيز بودن ايام را افاده مى‏كند، اين معنا را هم افاده مى‏كند، كه همين عدد ناچيز ركنى است كه در غرض و حكم روزه ماخوذ شده است.

كلمه(مرض)به معناى خلاف صحت و سلامتى است و كلمه(سفر)از ماده(س - ف - ر)گرفته شده، كه به معناى كشف است و گويا سفر را از اين جهت‏سفر مى‏خوانند كه مسافر براى بيرون شدن از وطن از خانه‏اش منكشف و ظاهر مى‏شود، و گويا اينكه فرمود: (او على سفر)و مانند كلمه(مريضا) نفرمود(مسافرا)، براى اشاره به اين معنا بوده كه آن مسافرى روزه‏اش شكسته مى‏شود كه در حال حاضر مسافر باشد، نه در گذشته، (مثل كسى كه در سفر ده روز در محلى اقامت كرده است، كه چنين كسى قبلا مسافر بوده، و فعلا مقيم است، و روزه‏اش صحيح است)و نه در آينده(مثل كسى كه مى‏خواهد بعد از ظهر حركت كند كه چنين كسى روزه آن روزش صحيح است).

بيشتر دانشمندان و علماى اهل سنت گفته‏اند: از آيه: "فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر"الخ، استفاده مى‏شود كه مسافر مى‏تواند روزه نگيرد، نه اينكه روزه گرفتن برايش حرام است، پس مريض و مسافر، هم مى‏توانند روزه بگيرند، و هم اينكه افطار نموده به همان عدد از روزهاى ديگر سال روزه بگيرند.

ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا گفتيم ظاهر جمله: (فعدة من ايام اخر)(كسى كه مريض و مسافر باشد بايد چند روزى در ايام ديگر سال روزه بگيرد)عزيمت است، نه رخصت، يعنى از ظاهر آن بر مى‏آيد كه مريض و مسافر نبايد در رمضان روزه بگيرند، و اين معنا از ائمه اهل بيت ع نيز روايت‏شده، و مذهب جمعى از صحابه از قبيل عبد الرحمان بن عوف، و عمر بن خطاب، و عبد الله بن عمر، و ابى هريرة، و عروة بن زبير، نيز همين است، پس جمله نامبرده حجتى است عليه علماى نامبرده از اهل سنت.

ايشان براى توجيه نظريه خود چيزى در آيه تقدير گرفته گفته‏اند، تقديرش"فمن كان مريضا او على سفر فافطر فعدة من ايام اخر"است، يعنى هر كس مريض يا مسافر باشد، و به همين جهت افطار كرده باشد به همان عدد از روزهاى ديگر روزه بگيرد.

و اين تقدير دو اشكال دارد، اول اينكه اصولا همانطورى كه گفته‏اند تقدير گرفتن خلاف ظاهر است، (وقتى گوينده‏اى سخن مى‏گويد تمامى كلماتى كه در افاده منظورش دخالت دارد در كلام خود مى‏آورد، و چيزى را نگفته نمى‏گذارد)مگر آنكه به اتكاء قرينه‏اى كه در كلامش هست‏يك كلمه را حذف كند، چون يقين دارد خواننده يا شنونده با وجود آن قرينه مى‏فهمد كه فلان كلمه حذف شده است و اما بدون قرينه دست‏به چنين حذفى نمى‏زند.

اشكال دوم اينكه: به فرضى كه تسليم شويم و قبول كنيم كه كلمه(فافطر)در آيه حذف شده، تازه اين كلام هم دلالتى بر رخصت ندارد، (كدام شنونده‏اى از عبارت"و هر كس مريض يا مسافر باشد، و افطار كرده باشد در ايامى ديگر روزه بگيرد"، مى‏فهمد روزه در سفر و مرض جايز است؟)آرى نهايت چيزى كه از عبارت"فمن كان مريضا او على سفر فافطر"، در اين مقام(كه به گفته ساير مفسرين نيز مقام تشريع است)استفاده مى‏شود، اين است كه افطارش گناه نبوده چون جايز بوده، البته جواز به معناى اعم از وجوب و استحباب و اباحه، جوازى كه با وجوب و استحباب و اباحه مى‏سازد، و اما اينكه به معناى سومى يعنى الزامى نبودن افطار باشد به هيچ وجه لفظ آيه بر آن دلالت ندارد، بلكه باز هم بر خلاف آن دلالت مى‏كند، چون قانونگذار حكيم در مقام تشريع خود، هرگز در بيان آنچه بايد بيان كند كوتاهى نمى‏كند، و اين خود روشن است.

"و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين"

كلمه(يطيقون)از مصدر اطاقه است، و اطاقه همانطور كه بعضى گفته‏اند به معناى به كار بستن تمامى قدرت در عمل است كه لازمه آن اين است كه عمل نامبرده آنقدر دشوار باشد، كه همه نيروى انسان در انجامش مصرف شود، در نتيجه معناى جمله"و على الذين يطيقونه" اين است كه هر كس روزه برايش مشقت داشته باشد، و كلمه(فديه)به معناى بدل و عوض است و در اينجا به معناى عوض مالى است، كه همان طعام مسكين يعنى سير كردن يك مسكين گرسنه است از غذائى كه خود انسان مى‏خورد، البته نه آن غذاى ساده‏اى كه گاهى مى‏خورد، و نه آن غذاى لذيذى كه باز گاه گاه مى‏خورد، بلكه از غذاى متوسطى كه غالبا استفاده مى‏كند، و حكم اين فديه نيز مانند حكم قضاى روزه مريض و مسافر واجب است، چون تعبير(و على الذين)تعبيرى است كه وجوب تعيينى را مى‏رساند، نه تخييرى و نه رخصت را.

بعضى از مفسرين گفته‏اند جمله نامبرده نيز رخصت را مى‏رسانده و سپس نسخ شده چون خداى سبحان در اول، همه مردم را كه مى‏توانند روزه بگيرند مخير كرد بين روزه گرفتن و كفاره دادن از هر روز به طعام يك مسكين، چون مردم در آن ايام عادت به روزه نداشتند، بعدها كه رفته رفته عادت كردند، اين آيه به وسيله آيه: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"الخ نسخ شد.

بعضى ديگر از همين مفسرين گفته‏اند: تنها نسبت‏به اشخاص توانا نسخ شد و قرار شد حتما روزه بگيرند، و اما مثل پير زن و پيرمرد سالخورده و زن حامله و زن بچه شيرده آيه نسخ نشد، و حكم جواز افطار و فديه دادن باقى ماند.

و به جان خودم اينگونه تفسيرها بازى كردن با قرآن و پاره پاره كردن آيات آن است، و اگر خواننده عزيز در آيات سه‏گانه مورد بحث دقت كند خواهد ديد كه هر سه يك غرض را دنبال مى‏كند، و يك سياق متصل و جملاتى به هم پيوسته و بيانى روشن دارد، آنگاه اگر اين كلام واحد و پيوسته را با نظريه اين مفسرين تطبيق دهد، خواهد ديد كه ديگر آن سياق پيوسته را ندارد، جملاتش با يكديگر متنافى است، اولش آخرش را نقض مى‏كند، يك جا مى‏گويد:

(كتب عليكم الصيام)روزه بر شما واجب شده، دنبالش مى‏گويد آنهائى كه مى‏توانند روزه بگيرند مى‏توانند افطار نموده به جاى آن طعام دهند، و در آخر مى‏گويد: روزه بر همه شما واجب است تا حكم آخرى ناسخ حكم فديه نسبت‏به خصوص قادران باشد، و حكم فديه نسبت‏به غير قادران به حال خود باقى بماند، با اينكه در آيه شريفه بنا بر اين تصوير حكم غير قادرين اصلا بيان نشده است.

مگر اينكه كسى بگويد كلمه(يطيقونه)قبل از نسخ شدن به معناى قدرت داشتن است، و بعد از نسخ به معناى قدرت نداشتن، و اين پيدا است كه چقدر بى‏پايه است. و سخن كوتاه اينكه بنا بر اين بايد جمله: "و على الذين يطيقونه"الخ كه در وسط آيات قرار گرفته ناسخ جمله: (كتب عليكم الصيام)در اول آيات باشد، كه با آن تنافى دارد، آن وقت اين سؤال پيش مى‏آيد كه چرا بدون هيچ علتى حكم ناسخ را مقيد به كسانى كرده كه توانائى ندارند.

و نيز لازمه اين تفسير اين است كه جمله: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"تنها ناسخ حكم كسانى باشد كه قادر بر روزه‏اند، نه آنهائى كه از روزه عاجزند با اينكه ظاهر عبارت ناسخ مطلق است، هم قادر را شامل مى‏شود و هم عاجز را، علاوه بر اينكه اصلا منسوخ شامل حكم عاجز نبود، تا ناسخ بخواهد آن حكم را براى عاجز باقى بدارد، و اين تالى فاسدها فاحش‏ترين تالى فاسدهايند.

حال اگر علاوه بر نسخهائى كه از آقايان براى تو خواننده عزيز نقل كرديم، نسخ‏هاى ديگرى كه در باره اين سه آيه ذكر كرده‏اند اضافه كنى، آن وقت تفسيرى عجيب خواهى ديد، و آن نسخ‏ها اين است كه گفته‏اند جمله: (شهر رمضان)ناسخ جمله: (اياما معدودات)الخ است، و جمله(اياما معدودات)هم ناسخ جمله(كتب عليكم الصيام)است.

(بد نيست دوباره نسخ‏هائى را كه آقايان در سه آيه قرآن قائل شده‏اند بشماريم، تا بازيگرى با كلام خدا بر ايمان روشن‏تر بشود:

1 - جمله: (و على الذين يطيقونه)الخ ناسخ جمله: (كتب عليكم الصيام)است.

2 - جمله: (فمن شهد منكم الشهر فليصمه)ناسخ حكم(و على الذين يطيقونه)است.

3 - جمله: (شهر رمضان)ناسخ جمله(اياما معدودات)است.

4 - جمله: (اياما معدودات)الخ ناسخ(كتب عليكم الصيام)است.(مترجم)

"فمن تطوع خيرا فهو خير له"

كلمه تطوع از ماده(ط - و - ع)است.و معناى طوع مقابل معناى كراهت است، و يا بگو به اين معنا است كه انسان كارى را به رضا و رغبت‏خود انجام دهد، آنگاه همين طوع وقتى به باب تفعل مى‏رود و به صورت تطوع در مى‏آيد.معناى داوطلب بودن هم بر آن اضافه مى‏شود پس تطوع به معناى اين است كه انسان خودش داوطلبانه كارى را انجام دهد كه اطاعت‏خدا هم هست، بدون اينكه در انجام آن كراهتى داشته باشد، و اظهار ناراحتى و گرانبارى كند، حال چه اينكه آن عمل الزامى و واجب باشد.و چه غير الزامى و مستحب.

اين معناى اصلى كلمه تطوع بوده، پس اگر مى‏بينيم كه فعلا در خصوص افعال مستحب استعمال مى‏شود يك اصطلاحى است جديد، كه بعد از نزول قرآن در بين مسلمانان رائج گشته، و منشاش هم اين بوده كه معمولا عمل نيكى كه يك مسلمان داوطلبانه انجام مى‏دهد عمل مستحب است، و اما عمل واجب هر چه هم كه بطوع و رغبت انجام شود باز بوئى از اكراه و اجبار در آن هست.

و سخن كوتاه آنكه كلمه(تطوع)همانطور كه ديگران هم گفته‏اند دلالتى بر خصوص استحباب ندارد، نه ماده‏اش(ط - و - ع)و نه هياتش(تفعل)، در نتيجه مى‏توان گفت‏حرف (فاء)كه در آغاز جمله آمده جمله را فرع و نتيجه معنائى مى‏كند كه از كلام سابق استفاده مى‏شد، و معناى مجموع كلام - و خدا داناتر است - اين مى‏شود: روزه بر شما واجب شده است، و در آن خير و صلاح شما رعايت‏شده، علاوه بر اينكه با داشتن اين فريضه شما هم جزء امتهائى مى‏شويد كه قبل از شما بودند، با اين تفاوت كه در اين فريضه تخفيف و تسهيلى براى شما منظور شده است، پس آن را بطوع و رغبت‏بياوريد، نه با كراهت چون هر كس عمل خير را بطوع بياورد بهتر است تا همان عمل را به كره بياورد.

از اينجا روشن مى‏شود كه جمله: (فمن تطوع خيرا)از قبيل به كار بردن سبب در جاى مسبب است، ساده‏تر بگويم در اين جمله سخن از خصوص روزه نشده بلكه سخن از مطلق تطوع خير شده، كه سبب تطوع در روزه است، نظير آيه: "قد نعلم انه ليحزنك الذى يقولون فانهم لا يكذبونك و لكن الظالمين بايات الله يجحدون" (9) يعنى غم مخور و صبر كن كه علت تكذيب ايشان انكار آيات خدا است، چون در اين آيه نيز سبب تكذيب در جاى تكذيب نشسته.

بعضى از مفسرين گفته‏اند جمله مورد بحث‏يعنى"فمن تطوع خيرا فهو خير له"مرتبط به جمله قبل است، كه مى‏فرمود: "و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين"الخ، و معناى مجموع آن دو جمله اين است كه كسى كه بيشتر از طعام يك مسكين فديه بدهد، مثلا براى يك روز روزه دو نفر مسكين را طعام دهد و يا طعام دو مسكين را به يك نفر بدهد برايش بهتر است.

اشكالى كه بر اين تفسير وارد است همانست كه گفتيم: كلمه(تطوع)اختصاص به مستحبات ندارد علاوه بر اينكه بنا بر اين تفسير فاء تفريع بى‏معنا مى‏شود چون در نتيجه قرار گرفتن تطوع به آن معنا(بيش از طعام يك مسكين دادن)بر حكم فديه هيچ نكته معقولى بنظر نمى‏رسد، علاوه بر اينكه اصولا كلمه(تطوع بخير)هيچ دلالتى بر تطوع به زيادتر دادن ندارد.

"و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون"

اين جمله متمم جمله قبلى است، و معنايش به حسب تقدير - به آن بيانى كه گذشت - اين مى‏شود با روزه‏اى كه بر شما واجب شده تطوع كنيد، و آن را داوطلبانه بياوريد، كه تطوع به كار خير بهتر است، و روزه هم كه خير شما است پس تطوع به روزه هم خيرى علاوه بر خير ديگر است.

و بعضى از مفسرين گفته‏اند: جمله مورد بحث‏يعنى(و ان تصوموا خير لكم)خطاب به كسانى است كه از روزه گرفتن معذورند، نه عموم مؤمنين كه در جمله(روزه بر شما واجب شده)مخاطب بودند، چون ظاهر عبارت نامبرده رجحان روزه است، و معلوم است كه رجحان با ترك هم مى‏سازد، در نتيجه عبارت ظاهر در استحباب روزه مى‏شود نه وجوب كه منافى با ترك است، و چون مى‏دانيم روزه واجب است ناگزير عبارت نامبرده را حمل مى‏كنيم بر رجحان و استحباب روزه براى كسانى كه از ناحيه شرع مجاز در ترك آنند، مانند مريض و مسافر كه مى‏گوئيم روزه‏اى كه بر همه واجب است‏بر مريض و مسافر مستحب است، و بهتر آن است كه آنها نيز روزه را بر افطار ترجيح دهند، و در عين حال قضاى آنرا هم بگيرند.

اما اين تفسير به خاطر اشكالاتى كه بر آن وارد است صحيح نيست.

اشكال اول اينكه: دليلى بر طبق آن نيست.

اشكال دوم اينكه: اگر مراد از جمله: (و ان تصوموا خير لكم)استحباب روزه براى مريض و مسافر بود، با در نظر گرفتن اينكه در جمله: (فمن كان منكم مريضا)الخ مريض و مسافر غايب به حساب آمده‏اند، جا داشت در جمله بعدى هم غايب به حساب آمده، در باره‏شان بفرمايد: (و ان يصوموا خير لهم)مريض و مسافر اگر روزه بگيرند بر ايشان بهتر است، ولى فرمود:

(اگر روزه بگيريد برايتان بهتر است)پس معلوم مى‏شود در جمله دوم روى سخن با خصوص مسافر و مريض نيست.

اشكال سوم اينكه: جمله اولى به خوبى دلالت دارد بر اينكه مريض و مسافر مختارند در گرفتن و نگرفتن روزه، نه اينكه گرفتن روزه رجحان داشته باشد، بلكه جمله بعديش كه مى‏فرمايد: (فعدة من ايام اخر)صريح در اين است كه حتما بايد در روزهاى ديگر روزه بگيرند، آن وقت چطور مفسرين نامبرده مى‏توانند بگويند آيه در صدد بيان رجحان روزه بر ترك آن است.

اشكال چهارم اينكه: اگر جمله اولى(فمن كان منكم)الخ در صدد بيان ترخيص روزه براى مسافر و مريض باشد، و بگويد گرفتن و نگرفتن روزه براى معذورين يكسان است، البته جا داشت در جمله بعدى بفرمايد بلكه گرفتن آن بهتر است، تا يك طرف تخيير را ترجيح داده و بيانگر رجحان آن باشد، ولى جمله اولى در مقام بيان روزه رمضان و روزه ايام ديگر سال است، و با چنين زمينه‏اى ديگر ممكن نيست تنها از جمله: (و ان تصوموا خير لكم)و بدون هيچ قرينه‏اى در كلام استفاده كنيم كه مى‏خواهد روزه رمضان را بر روزه غير رمضان ترجيح دهد.

اشكال پنجم اينكه: مقام آيات، مقام بيان حكم نيست، تا ظهور رجحان از جمله (فمن كان)با حكم وجوبى منافات پيدا كند، بلكه مقام، همانطور كه در سابق هم گذشت مقام بيان ملاك تشريع است، و اينكه اگر شارع اسلام حكمى را صادر مى‏كند خالى از فلسفه و حكمت و خير و نيكوئى نيست، و عينا نظير آيه: "فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم" (10) ، و آيه: "فاسعوا الى ذكر الله و ذروا البيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون" (11) ، و آيه:

"تؤمنون بالله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون" (12) است كه در هر سه آيه مى‏فرمايد، حكمى كه شده براى شما خير است و آيات در اين باب بسيار است.

"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى"

ماه رمضان نهمين ماه از ماههاى سال قمرى و عربى است، كه بين ماه شعبان و شوال واقع است، و در قرآن كريم از ماههاى دوازده‏گانه غير از ماه رمضان نام هيچ ماه ديگرى نيامده.

و كلمه نزول به معناى پائين آمدن و وارد شدن از نقطه بلند است، و فرق ميان انزال و تنزيل اين است كه انزال به معناى نازل كردن دفعى و يك پارچه است، و تنزيل به معناى نازل كردن تدريجى است، و كلمه(قرآن)اسم كتابى است كه خداى تعالى آنرا بر پيامبر گراميش محمد ص نازل كرده، و به اين جهت آن را قرآن ناميده كه(قبلا از جنس خواندنيها نبود، و به منظور اينكه درخور فهم بشر شود نازلش كرد و در نتيجه كتابى)خواندنى شد، چنانكه فرمود: "انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون" (13) و اين كلمه هم بر مجموع قرآن اطلاق مى‏شود و هم بر اجزاى آن.

و اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه قرآن يك پارچه در ماه رمضان نازل شده، از سوى ديگر ظاهر آيه شريفه: "و قرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث، و نزلناه تنزيلا" (14) دلالت دارد بر اينكه قرآن كريم به تدريج و در مجموع مدت دعوت رسولخدا ص يعنى در مدت تقريبا بيست و سه سال نازل شده، تاريخ هم مؤيد اين معنا است، و از همين جهت‏بعضى گمان كرده‏اند كه آيه مورد بحث‏با اين آيه منافات دارد.

و بعضى ديگر در پاسخ گفته‏اند: قرآن كريم دو بار نازل شده، يك بار در ماه رمضان بطور يك پارچه به آسمان دنيا نازل شد و بار ديگر از آسمان دنيا به تدريج‏بر زمين نازل شده، و اين پاسخى است كه مفسرين نامبرده آنرا از روايات گرفته‏اند كه بعضى از آنها را در بحث روايتى آينده نقل خواهيم كرد.ان شاء الله ولى بعضى ديگر به اين مفسرين اشكال كرده‏اند، كه در آيه مورد بحث كه تعبير به انزال - يعنى نازل شدن يك پارچه - فرموده دنبالش فرموده: "هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان"به اين منظور نازل شده كه بايد هدايتگر مردم و فارق ميان حق و باطل باشد، و دلائلى روشن از هدايت ارائه دهد، و اين معنا با نازل شدن به آسمان دنيا نمى‏سازد، چون بنا بر اين تفسير قرآن كريم سالها در آسمان دنيا بود، در حالى كه هدايتگر براى مردم نبود.

بعضى ديگر از اين ايراد پاسخ داده‏اند به اينكه هدايت‏بودن قرآن البته به اين معنا كه مى‏تواند هادى مردم باشد و مردم را از ضلالت نجات دهد و فارق ميان حق و باطل باشد، معنائى است كه منافات ندارد با اينكه چند سالى در آسمان دنيا بدون هدايت فعلى و خلاصه راكد مانده باشد، تا وقتى زمان به كار افتادنش رسيد از آسمان به زمين نازل گردد، و نظائر آن بسيار است، مانند قوانينى كه از مجلس قانونگذارى گذشته تا هر وقت زمان بكار بردن فلان ماده‏اش رسيد آنرا به كار ببرند، و از قوه به فعليت در آورند.

اين بود پرسش و پاسخهائى كه پيرامون آيه كرده‏اند، و ليكن حق مطلب اين است كه حكم قوانين و دستورات با حكم خطاباتى كه متوجه اشخاص مى‏شود فرق دارد، در خطابات بايد قبل از صدور خطاب مخاطبى باشد، هر چند به مدتى اندك آنگاه به او خطاب كنند، و معنا ندارد خطاب از مقام تخاطب جلوتر باشد، و در قرآن كريم از اين خطابها بسيار است، مانند خطاب در آيه: "قد سمع الله قول التى تجادلك فى زوجها و تشتكى الى الله و الله يسمع تحاوركما" (15) .

و خطاب در آيه: "و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها و تركوك قائما". (16) و آيه: "رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه، فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر، و ما بدلوا تبديلا". (17) كه در اين سه آيه و امثال آن خطابها متوجه مخاطبينى است كه قبل از خطاب وجود داشته‏اند.

علاوه بر اينكه در قرآن كريم ناسخ و منسوخ هست و معنا ندارد كه ناسخ و منسوخ هر دو در يك زمان نازل شوند.

بعضى از مفسرين پاسخ داده‏اند كه مراد از نزول قرآن در ماه رمضان نزول آن قسمتى از قرآن است كه در رمضان نازل شده.

ولى اين جواب هم درست نيست، براى اينكه مشهور در نزد مفسرين اين است كه رسولخدا ص كه مبعوث به قرآن بوده در روز بيست و هفتم از ماه رجب مبعوث شده، و بين رجب تا رمضان بيش از يك ماه فاصله است، آن وقت چگونه ممكن است در اين مدت بعثت آن جناب از نزول قرآن خالى باشد.

از اينهم كه بگذريم آيه‏هاى اول سوره"علق"شهادت مى‏دهد كه اين سوره اولين سوره‏اى بوده كه نازل شده، و در اولين روز بعثت نازل شده، و همچنين سوره"مدثر"شهادت مى‏دهد كه در روزهاى اول دعوت نازل شده، و به هر حال بسيار بعيد است كه اولين آيه نازل، در ماه رمضان باشد علاوه بر اينكه جمله مورد بحث كه مى‏فرمايد: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" دلالت صريحى ندارد بر اينكه مراد از قرآن اولين قسمت نازل آن باشد، پس حمل آيه بر اولين جزء نازل آن حملى است‏بدون دليل.

و نظير اين آيه در دلالت‏بر اينكه قرآن در يك زمان نازل شده آيه: "و الكتاب المبين اناانزلناه فى ليلة مباركة انا كنا منذرين" (18) و آيه: "انا انزلناه فى ليلة القدر" (19) مى‏باشد چونكه از اين آيات بر مى‏آيد همه قرآن در يك زمان نازل شده، و ظاهر آنها نمى‏سازد با اينكه منظور نزول اولين قسمت نازل آن باشد، و يا منظور اولين روز انزال آن باشد، قرينه‏اى هم در كلام نيست كه بخاطر آن قرينه بتوانيم دست از ظاهر آن برداريم.

و آنچه از تدبر در آيات كتاب بر مى‏آيد مطلبى ديگر غير از همه اين مطالب است، چون در آياتى كه مى‏گويد قرآن در ماه رمضان و يا در شبى از شبهاى آن نازل شد تعبير به انزال آمده، كه دلالت‏بر نازل كردن يكپارچه قرآن دارد، و در هيچ يك از آنها تعبير به تنزيل نيامده، مثلا يكجا فرموده: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" (20) جاى ديگر فرموده: "حم و الكتاب المبين انا انزلناه فى ليلة مباركة" (21) ، و در جاى ديگر فرموده: "انا انزلناه فى ليلة القدر" (22) .

و اين تعبير و نازل شدن يكپارچه به دو اعتبار مى‏تواند باشد، يكى به اعتبار اينكه مجموع و روى هم رفته قرآن و يا بعضى از آن يكپارچه و يك دفعه نازل شده هر چند كه تك تك آياتش به تدريج نازل شده باشد، همچنانكه در مورد باران با اينكه قطره قطره نازل مى‏شود، ولى به اعتبار اينكه مجموع بارانها و قطرات مفيد فائده بوده تعبير مى‏كند به اينكه"كماء انزلناه من السماء" (23) و نيز بهمين اعتبار فرموده: "كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته" (24) .

دوم به اعتبار اينكه كتاب ماوراى آنچه ما با فهم عادى خود از آن مى‏فهميم، كه معلوم است فهم عادى ما مستلزم آن است كه آياتش را جدا جدا تدبر كنيم، و خود هم جدا جدا و به تدريج نازل شود، حقيقت ديگرى دارد كه به لحاظ آن حقيقت امرى واحد و غير تدريجى است، و نزولش به انزال - يك دفعه - است، نه تنزيل(نزول بتدريج).

و همين اعتبار دومى از آيات كريمه قرآن استفاده مى‏شود مانند آيه: "كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير" (25) چون كلمه"احكمت"از احكام است و احكام در مقابل "تفصيل"است، و تفصيل عبارت است از اينكه كتاب را فصل فصل و قطعه قطعه كنند، در نتيجه احكام به معناى آن است كه به نحوى باشد كه جزء جزء نداشته و اجزايش از يكديگر متمايز نباشد، چون همه‏اش به يك معنا بر مى‏گردد، كه آن معنا جزء و فصل ندارد و آيه شريفه صريح است در اينكه اين تفصيل كه ما امروز در قرآن مشاهده مى‏كنيم تفصيلى است كه بعدها به قرآن داده شده، و گرنه در آغاز محكم و بدون جزء و فصل بوده.

از اين آيه روشن‏تر، آيه"و لقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم هدى و رحمة لقوم يؤمنون.هل ينظرون الا تاويله يوم ياتى تاويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق" (26) .

و آيه"و ما كان هذا القرآن ان يفترى من دون الله، و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين"تا آنجا كه مى‏فرمايد: "بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما ياتهم تاويله" (27) چه از اين آيات و مخصوصا آيه شريفه سوره يونس به خوبى استفاده مى‏شود كه مساله تفصيل و جداسازى امرى است كه بعدها بر كتاب خدا عارض شده است و قبلا به اين صورت نبوده.

پس كتاب به خودى خود چيزى است، و تفصيلى كه عارض بر آن شده چيزى ديگر، و كفارى كه كتاب را تكذيب كردند تكذيبشان مربوط به تفصيل كتاب است، و ناشى از اين است كه فراموش كردند اين تفصيل به چه چيز برگشت مى‏كند و به زودى در قيامت مى‏فهمند و جز فهميدن چاره‏اى ندارند، آن وقت پشيمان مى‏شوند در حالى كه پشيمانى سودى برايشان نداشته، و راه گريزى هم ندارند، و اين آيه اشعارى هم به اين معنا دارد كه كتاب اصلى تاويل كتاب خواندنى يعنى قرآن است.

از آيه مورد بحث روشن‏تر اين آيه شريفه است: "حم و الكتاب المبين، انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم" (28) چون اين آيه ظهور در اين معنا دارد كه قرآن قبلا در كتاب مبينى بوده كه خواندنى و عربى نبوده، و بعدها خواندنى و عربى شده، و لباس الفاظ آنهم به واژه عربيت پوشيده، تا مردم آن را بفهمند و گرنه همين كتاب قبلا در "ام الكتاب"، كه نزد خدا مقامى بلند داشته است، بوده مقامى كه دست‏خرد بدان نمى‏رسد، كتابى كه حكيم است، يعنى مانند كتاب قرآن آيه آيه و سوره سوره نيست.

و آيات شريفه"فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظيم، انه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون، لا يمسه الا المطهرون، تنزيل من رب العالمين" (29) نيز در سياق آيه سوره زخرف است، چون از ظاهر آن به خوبى بر مى‏آيد، قرآن كريم در كتاب مكنون و پنهان از ديد بشر قرار داشته، در كتابى كه جز پاكان كسى با آن تماس ندارد، و از آن كتاب كه نزد رب العالمين است نازل شده است، و اما قبل از نازل شدن موقعيتى در كتاب مكنون داشته، مكنون از اغيار همان كه در آيه سوره زخرف ام الكتابش خوانده، و در سوره بروج لوح محفوظش ناميده و فرموده: "بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ" (30) بلكه اين لوح از اين جهت محفوظ است كه دگرگونگى در آن راه ندارد، و معلوم است قرآنى كه بايد به تدريج نازل شود(چون به عالمى نازل مى‏شود كه زمان و تدرج بر همه آن حاكم است)هرگز از ناسخ و منسوخ و از تدريج‏خالى نيست و اين تدرج خود نوعى تبدل است، پس كتاب مبين كه اصل قرآن است و خالى از تفصيل و تدرج است، امرى است غير اين قرآن نازل شده، و قرآن به منزله لباسى است‏براى آن امر.

و همين معنا يعنى اينكه قرآن، نازل شده و بشرى شده كتاب مبين(كه ما آن را حقيقت كتاب مى‏ناميم)باشد، و به منزله لباسى باشد براى اندام صاحب لباس، و مثال باشد براى حقيقت و نيز به منزله مثل باشد براى غرض صاحب كلام، خود مصحح آن است كه احيانا آن حقيقت را هم قرآن بناميم همچنانكه در آيه شريفه: "بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ" (31) و آياتى ديگر اين تعبير آمده، و همين نكته باعث مى‏شود كه آيه: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" (32) ، و آيه"انا انزلناه فى ليلة القدر" (33) ، و آيه"انا انزلناه فى ليلة مباركة" (34) را كه دلالت دارند بر اينكه قرآن يك دفعه نازل شده حمل كنيم بر نازل شدن حقيقت قرآن، يعنى كتاب مبين، بر قلب رسولخدا ص در يك شب، همچنانكه همين قرآن بعد از آنكه بشرى و خواندنى و مفصل شد، تدريجا در مدت بيست و سه سال دعوت نبويه نازل شده است.

اين نزول تدريجى از آيات زير استفاده مى‏شود: "و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه" (35) و آيات: "لا تحرك به لسانك لتعجل به، ان علينا جمعه و قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه ثم ان علينا بيانه" (36) چون از اين آيات بر مى‏آيد كه رسولخدا ص مى‏دانسته چه آيه‏اى بر او نازل مى‏شود، و به همين جهت قبل از آنكه وحى آيه‏اى تمام شود او از پيش، آيه را مى‏خوانده، و خداى تعالى از اين كار نهيش فرمود، كه ان شاء الله توضيحش در جاى مناسب خواهد آمد.

و سخن كوتاه آنكه: اگر كسى در آيات قرآنى تدبر و دقت كند هيچ چاره‏اى جز اين ندارد كه اعتراف كند به اينكه آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه اين قرآنى كه تدريجا بر رسول خدا ص نازل شده متكى بر حقيقتى است متعالى و بس بلند كه عقول عامه بشر قاصر از درك آن، و دست افكار ملوث به لوث هوسها و قذارتهاى ماده‏شان از رسيدن به آن حقيقت كوتاه است، و اينكه نخست اين حقيقت‏بر رسولخدا ص نازل شده بود و به وى تعليم داده بود كه منظورش از كتاب(كه بعدا تدريجا نازل مى‏شود) چيست.و ما ان شاء الله در بحث پيرامون تاويل و تنزيل در تفسير آيه شريفه: "هو الذى انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات" (37) باز در اين باره سخن خواهيم گفت.

اين آن مطلبى است كه گفتيم با دقت و تدبر از آيات كريمه قرآن به دست مى‏آيد بله محدثين كه كارشان تنها نقل حديث است و نيز علماى علم كلام و همچنين علماى مادى اين عصر از آنجا كه منكر ماوراى ماده و محسوساتند ناگزير شده‏اند اين آيات و نظائر آن را كه دلالت دارند بر اينكه مثلا قرآن هدايت و رحمت و نور و روح و مواقع نجوم و كتاب مبين است، و يا در لوح محفوظ و نازل از ناحيه خدا است، و يا در صحف مطهره است، و يا تعبيرات ديگرى كه از قرآن شده، همه را حمل كنند بر اقسامى از استعاره و مجازگوئى، و با اين عمل خود قرآن را همپايه يك كتاب شعرى كرده‏اند، (كه به قول معروف هر چه گزافى‏تر و دروغ‏تر باشد شيرين‏تر و شيواتر است).

بعضى ديگر از اهل بحث و تحقيق در معناى اينكه چگونه ممكن است قرآن در ماه رمضان نازل شده باشد؟ گفتارى دارد كه خلاصه‏اش از نظر خواننده مى‏گذرد.

هيچ شكى نيست در اينكه بعثت رسولخدا ص قرين و توام با نزول اولين بخش آن بوده، و در آن بخش به وى دستور داده كه مردم را تبليغ و انذار كن، از سوى ديگر در اين نيز هيچ شكى نيست كه بعثت و نزول اولين بخش قرآن، در شب اتفاق افتاده، براى اينكه آيه شريفه:

"انا انزلناه فى ليلة مباركة انا كنا منذرين" (38) ، صريحا مى‏فرمايد: كه قرآن در شب نازل شده، و باز شكى نيست كه آن شب از شب‏هاى رمضان بوده، براى اينكه در سوره بقره آيه 185 مى‏فرمايد: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن".

پس تا اينجا هيچ شكى نيست تنها گفتگو در اين است كه منظور اين آيات تمام قرآن است‏يا بعضى از آن؟

در پاسخ از اين سؤال مى‏گوئيم: گو اينكه همه قرآن در يك شب نازل نشده، اما همينكه سوره حمد كه مشتمل بر بسيارى از معارف قرآن است در يك شب نازل شده، مثل اين است كه همه قرآن در يك شب نازل شده باشد، و بهمين اعتبار مى‏شود گفت: (ما قرآن را در فلان شب نازل كرديم).

پاسخ ديگرى كه مى‏توان گفت اينكه: كلمه قرآن همانطور كه بر همه آيات بين دو جلد اطلاق مى‏شود، بر بعض از آن نيز اطلاق مى‏گردد، همانطور كه بر ساير كتب آسمانى از قبيل تورات و انجيل و زبور نيز اطلاق مى‏گردد، و اين خود اصطلاحى است از قرآن كريم.

آنگاه اضافه كرده: كه اولين بخشى كه نازل شده"اقرء باسم ربك الذى خلق..." (39) است كه در شب بيست و پنجم رمضان نازل شد، در حالى كه رسول خدا ص در وسط بيابان بود، و به طرف خانه خديجه مى‏آمد، همينكه اين آيات به وى وحى شد به خاطرش رسيد از جبرئيل بپرسد: چگونه پروردگار خود را ياد كند، دوباره جبرئيل خود را به وى نشان داد و تعليمش داد كه بگويد: "بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين"تا آخر سوره حمد، و سپس كيفيت نماز را به او ياد داد، و از نظرش غائب شد، رسول خدا ص به خود آمد در حالى كه اثرى از جبرئيل نيافت، تنها از آنچه ديده بود، تعبى و كوفتگى در خود احساس كرد، تعبى كه همواره بعد از ديدن جبرئيل به او دست مى‏داد، و چون اولين بار بود كه به چنين منظره‏اى بر مى‏خورد و نمى‏دانست كه از طرف خدا مبعوث به نبوت و هدايت‏خلق شده، لذا وقتى به خانه درآمد از شدت خستگى آن شب را تا به صبح خوابيد، صبح آن شب مجددا فرشته وحى نزد او برگشت و اين سوره را بر او نازل كرد: "يا ايها المدثر قم فانذر". (40) آنگاه مفسر نامبرده مى‏گويد پس معناى نازل شدن قرآن همين نازل شدن سوره حمد است، كه در ماه رمضان و مصادف با شب قدر نازل شده، و اما آنچه در كتب شيعه ديده مى‏شود كه بعثت در روز بيست و هفتم رجب بوده، رواياتى است كه علاوه بر اينكه جز در بعضى از كتب شيعه كه تاريخ تاليفش جلوتر از قرن چهارم هجرت نيست، يافت نمى‏شود مخالف كتاب خدا نيز هست، چون متوجه شديد كه كتاب خدا نزول قرآن را در ماه رمضان دانسته. سپس اضافه مى‏كند: كه در اين ميان روايات ديگرى هست مؤيد آن روايات كه مى‏گويد معناى نزول قرآن در ماه رمضان اين است كه قرآن قبل از بعثت رسولخدا ص يك جا از لوح محفوظ به بيت المعمور نازل شد، و جبرئيل آن را در بيت المعمور به ملائكه املاء كرد، تا آنكه بعد از بعثت‏به تدريج‏بر رسول خدا ص نازل شد. و اين روايات اوهامى است‏خرافى كه دست اجانب آنها را با روايات اسلام آميخته كرده و به چند جهت مردود است، 1 - مخالف كتاب خدا هستند 2 - لوح محفوظ را جزء ماوراى طبيعت دانسته در حالى كه لوح محفوظ عبارت است از عالم طبيعت و بيت المعمور عبارت است از كره زمين، كه با سكونت‏بشر معمور و آباد گشت، اين بود خلاصه گفتار آن مفسر.

مؤلف: من نمى‏دانم كدام يك از جملات اين مفسر كه سراسر آن فاسد است قابل اصلاح است تا به وجهى از وجوه با حق و حقيقت منطبق شود، چون در چنين صورتى قضيه شبيه مثل معروف مى‏شود كه مى‏گويند وصله از خود جامه بيشتر است.

زيرا اولا اين افسانه كه وى از پيش خود در باره بعثت درست كرده و يا اينكه گفته اولين بخش نازل شده چيست"اقرء باسم ربك"وقتى نازل شد كه رسول خدا ص در راه بود، و بعد از آن سوره حمد نازل شد، و آنگاه نماز را به آن جناب تعليم داده و آن حضرت داخل خانه شد و از خستگى به خواب رفت، و صبح آن شب سوره مدثر نازل شده، امر به تبليغش نمود همه اينها مطالبى است كه نه آيه محكمه دلالت‏بر آن دارد، و نه سنت قائمه، بلكه تنها و تنها قصه‏اى است تخيلى كه نه با كتاب موافق است و نه با حديث، و بيان ناسازگاريش خواهد آمد.

و ثانيا وى گفته: كه بطور مسلم بعثت و نزول قرآن و امر به تبليغ هر سه مقارن هم اتفاق افتاد، و در مقام تفسير و توضيح اين سخن گفته است: نبوت با نزول قرآن آغاز شد و رسولخدا ص تنها در يك شب نبى و غير رسول بود، و صبح همان شب به مقام رسالت هم رسيد، چون سوره"مدثر"او را امر به تبليغ نمود، ولى اين مفسر هرگز نمى‏تواند بر طبق گفته‏هاى خود دليلى از كتاب يا سنت‏بياورد، و عجب اينجا است كه مساله را از مسلمات گرفته، در حالى كه چنين نيست اما از نظر سنت مسلم نيست‏براى اينكه كتب سنت چه آنها كه علماى اهل سنت تاليف كرده‏اند، و چه آنها كه علماى اماميه تاليف كرده‏اند، همه بعد از دو قرن و بيشتر از عصر رسولخدا ص تدوين شده‏اند، هر چند كه مفسر نامبرده اين اشكال را منحصرا به كتب شيعه وارد دانسته، ولى تمامى كتب عامه نيز اينطور بوده‏اند، اگر در روايات شيعه دسيسه شده باشد.در روايات عامه نيز شده است و اما كتب تاريخ علاوه بر اينكه متعرض اين جزئيات نشده احتمال دسيسه در آنها بيشتر است، و اگر بيشتر هم نباشد حداقل مانند كتب حديث در معرض آن بوده است.

و اما كتاب خدا كه براى هر اهل فنى روشن است كه دلالت آيات آن بر مساله بعثت قاصرتر از دلالت روايات است، بلكه مى‏توان گفت آيات قرآن بر خلاف آنچه مفسر نامبرده در مساله بعثت گفته دلالت دارد، و رسما افسانه و بافته‏هاى او را تكذيب مى‏كند، چون سوره علق بطوريكه اهل حديث گفته‏اند و به شهادت پنج آيه اول آن اولين سوره‏اى بوده كه بر رسولخدا ص نازل شده، و احدى از مفسرين نگفته و حتى احتمالش را هم نداده كه تكه تكه نازل شده باشد، و حداقل احتمال مى‏دهيم كه يك باره نازل شده باشد، مشتمل بر اين نكته است كه رسولخدا ص در انظار مردم نماز مى‏خوانده، و بعضى از مردم او را از اين كار نهى مى‏كردند، و در مجالس قريش از او بدگوئى مى‏كرده‏اند، و اگر قبل از سوره علق قرآن بر آن جناب نازل نشده بود، پس رسول خدا ص چگونه نماز مى‏خوانده، و در نمازش چه مى‏گفته؟ سوره علق هم از نماز به غير از امر سجده كه دستورى ديگر نداده، پس معلوم مى‏شود آن جناب قبل از سوره علق نمازى داشته و كسانى بوده‏اند كه آن جناب را از نماز نهى مى‏كرده‏اند، و از نهى خود ست‏بردار نبوده‏اند، مگر اينكه بگوئى منظور از اين نمازگزار شخصى ديگر غير از رسولخدا ص است، و اين حرف بطلانش روشن است، براى اينكه در آخر سوره به خود آن جناب خطاب نموده مى‏فرمايد: " كلا لا تطعه"آن كسى را كه به تو مى‏گويد نماز مخوان اطاعت مكن، بلكه همچنان خدا را سجده كن، و به او نزديك شو.

اينك آياتى از همين سوره كه دلالت‏بر بطلان قول مزبور دارد: "ارايت الذى ينهى عبدا اذا صلى ارايت ان كان على الهدى.او امر بالتقوى.ارايت ان كذب و تولى.ا لم يعلم بان الله يرى؟.كلا لئن لم ينته لنسفعا بالناصية.ناصية كاذبة خاطئة.فليدع ناديه.سندع الزبانية.

كلا لا تطعه و اسجد و اقترب." (41) پس از اين سوره استفاده مى‏شود كه رسولخدا ص قبل از نازل شدن اولين سوره از قرآن هم نماز مى‏خوانده، و خود بر طريق هدايت‏بوده و احيانا ديگران را هم امر به تقوا مى‏كرده، و اين همان نبوت است، ولى رسالت نيست، و بهمين جهت اين وضع آن جناب را انذار نناميده، پس آن جناب قبل از بعثت هم نبى بوده، و نماز مى‏خوانده، با اينكه هنوز قرآن بر او نازل نشده بود، و سوره حمد كه جزء نماز است نيامده، و مامور به تبليغ نشده بود.

و اما سوره حمد، مدتها بعد از بعثت نازل شد، و اگر نزولش بلا فاصله بعد از سوره علق بود، و بقول اين مفسر در قلب رسولخدا ص خطور كرده بود جا داشت‏بفرمايد: "قل بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله رب العالمين..."و يا بفرمايد: "بسم الله الرحمن الرحيم قل الحمد لله رب العالمين...".

مترجم: (چون سوره علق به عبارتى آغاز شده كه معناى"قل"را مى‏دهد اگر سوره حمد هم بلا فاصله با آن سوره نازل شده بود بايد كلمه"قل"و يا"اقرء"در اول آن قرار مى‏داشت).

و نيز لازم بود كه در اين سوره گفتار در جمله"مالك يوم الدين"تمام شود زيرا بقيه سوره از غرض بيگانه است از طرفى ختم شدن سوره در جمله"مالك يوم الدين"از نظر بلاغت قرآن شريف مناسب‏تر و لايق‏تر بود.

بله در سوره حجر كه به شهادت مضامين آياتش از سوره‏هاى مكى است و بيانش خواهد آمد فرموده: "و لقد آتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم" (42) و مراد از كلمه"سبع مثانى" سوره حمد است كه در آيه شريفه در مقابل قرآن عظيم قرار گرفته و اين منتها درجه تجليل و تعظيم از سوره حمد است و ليكن با همه اين احوال سوره حمد قرآن ناميده نشده بلكه هفت آيه از آيات قرآن معرفى شده به دليل اينكه آيه: "كتابا متشابها مثانى" (43) همه قرآن مثانى خوانده شده و در آيه سوره حجر سوره حمد هفت عدد از آن مثانى خوانده شده.

و با اين حال از آنجا كه سوره حجر مشتمل بر نامى از سوره حمد است معلوم مى‏شود سوره حمد قبل از سوره حجر نازل شده.

و نيز از آنجائى كه سوره حجر مشتمل بر آيه"فاصدع بما تؤمروا عرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين..." (44) مى‏فهميم كه رسولخدا ص مدتى دست از انذار كشيده بود و در اين آيه مجددا مامور بدان شده كه مى‏فرمايد: "فاصدع"پس از سوره حجر دو چيز استفاده شد يكى ترك انذار و ديگر نزول سوره حمد قبل از آن و شما از كجا ثابت مى‏كنيد كه نزول حمد قبل از ترك انذار بوده؟.

و اما سوره مدثر و مطالبى را كه مشتمل است چون آيه"قم فانذر"اگر گفته شود همه آن يك باره نازل شده حال آيه: "قم فانذر"حال آيه: "فاصدع بما تؤمر"در سوره حجر است و نيز حال جمله"و اعرض عن المشركين"در سوره حجر حال جمله"ذرنى و من خلقت وحيدا"در سوره مدثر است و هر دو مضمونى نزديك به هم دارند، از هر دو فهميده مى‏شود اولا كسانى مزاحم دعوت رسول خدا ص بوده‏اند و در ثانى رسول خدا ص مدتى انذار را تعطيل كرده بود.

و چنانچه سوره مدثر قطعه قطعه نازل شده باز از سياق آن بر مى‏آيد كه تنها صدر آن در آغاز رسالت نازل شده و بقيه بعد از تعطيل انذار آمده است.

و ثالثا اينكه مى‏گويد: (رواياتى كه مى‏گويد قرآن قبل از بعثت و يكپارچه در شب قدر از لوح محفوظ به بيت المعمور نازل شده و بعد از بعثت‏به تدريج از بيت المعمور بر رسول خدا ص نازل مى‏شده رواياتى است جعلى و خرافى چون مخالف كتاب است و مضمونى مستقيم ندارد، بلكه مراد از لوح محفوظ عالم طبيعت و مراد از بيت المعمور كره زمين است)گفتارى است‏خطا و افتراء و به دليل اينكه اولا: ظاهر هيچ آيه‏اى از آيات قرآن مخالف با اين روايات نيست و بيانش از نظر خواننده گذشت.

و ثانيا: در روايات نامبرده نفرموده‏اند: قرآن قبل از بعثت، يك جا به بيت المعمور نازل شد، و كلمه يك جا را مفسر نامبرده در اثر دقت نكردن در روايات اضافه كرده و ثالثا: تفسير لوح محفوظ به عالم طبيعت تفسيرى است‏بسيار زشت و خنده‏آور، و ما نمى‏دانيم بنا به گفته وى به چه مناسبت عالم طبيعت در كلام خدا لوح محفوظ خوانده شده؟، آيا از اين جهت است كه عالم طبيعت از تغير و دگرگونى محفوظ است؟كه عالم طبيعت جاى همه دگرگونى‏ها است چون عالم حركات است و ذوات موجودات سيال و صفاتشان هر لحظه در تغيير است.

و يا از اين جهت لوح محفوظ خوانده شده كه تكوينا و يا تشريعا از فساد و تباهى محفوظ است؟كه اين نيز خلاف واقع است، براى اينكه عالم طبيعت عالم كون و فساد است.و يا بدين جهت‏بوده كه از اطلاع اغيار محفوظ است‏يعنى غير اهل اطلاع كسى از اسرار آن آگاه نيست همچنانكه آيه شريفه: "انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون" (45) خبر مى‏دهد؟كه اين نيز صحيح نيست‏براى اينكه ادراك هر صاحب ادراكى نسبت‏به عالم طبيعت‏يكسان است.

و بعد از همه اين اشكالات اشكال مهمى كه به وى وارد است اين است كه اين مفسر در توجيه نازل شدن قرآن در ماه رمضان هيچ وجه صحيحى كه هم در جاى خود صحيح باشد، و هم لفظ آيه آن را بپذيرد، نياورده، چون خلاصه گفتارش اين شد كه معناى جمله"انزل فيه القرآن"اين است كه"كانما انزل فيه القرآن"يعنى گويا قرآن در ماه رمضان نازل شده و معناى آيه"انا انزلناه فى ليلة""كانا انزلناه فى ليلة" است، يعنى گويا ما قرآن را در يك شب نازل كرديم، و حال آنكه نه اهل لغت چنين معنائى از چنين عبارتى مى‏فهمد، و نه اهل عرف و آشناى به سياق كلام.

و اگر جايز باشد كسى بگويد نزول قرآن در شب قدر به خاطر نزول سوره حمد است، كه مشتمل بر رؤوس مطالب قرآن است، بايد جايز باشد كه ديگرى بگويد معناى نزول قرآن نزول همه آن، يعنى اجمال معارف آن است‏بر قلب رسولخدا ص، و هيچ مانعى هم ندارد كه كسى اين حرف را بزند و بيانش در سابق گذشت.

البته در گفتار مفسر نامبرده اشكالهاى ديگرى نيز هست، كه چون بيرون از غرض ما بود متعرض آنها نشديم.

"هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان"

كلمه ناس - كه عبارت است از طبقه پائين افراد جامعه كه سطح فكرشان نازلترين سطح است، بيشتر در همين طبقه اطلاق مى‏شود چنانكه آيه: "و لكن اكثر الناس لا يعلمون" (46) و آيه: "و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون" (47) اطلاق گرديده، معلوم مى‏شود ناس معنائى اعم از علما و غير علما دارد.

و اين اكثريت همانهايند كه اساس زندگيشان بر تقليد است و خود نيروى تشخيص و تميز در امور معنوى به وسيله دليل و برهان را ندارند، و نمى‏توانند از راه دليل ميان حق و باطل را تشخيص دهند، مگر آنكه كسى ديگر ايشان را هدايت نموده حق را بر ايشان روشن سازد، و قرآن كريم همان روشنگرى است كه مى‏تواند براى اين طبقه حق را از باطل جدا كند، و بهترين هدايت است.

اما خواصى از مردم كه در ناحيه علم و عمل تكامل يافته‏اند، و استعداد اقتباس از انوار هدايت الهيه و اعتماد به فرقان ميان حق و باطل را دارند، قرآن كريم براى آنان بينات و شواهدى از هدايت است، و نيز براى آنان جنبه فرقان را دارد، چون اين طبقه را به سوى حق هدايت نموده، حق را برايشان مشخص مى‏كند، و روشن مى‏كند كه چگونه بايد ميان حق و باطل فرق گذاشت، همچنانكه فرمود: " يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام، و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم". (48)

از اينجا علت اينكه چرا ميان"هدى"و ميان"بينات من الهدى"مقابله انداخت؟روشن مى‏گردد، چون مقابله ميان آن دو مقابله ميان عام و خاص است، قرآن براى بعضى افراد هدايت، و براى بعضى ديگر بيناتى از هدايت است.

"فمن شهد منكم الشهر فليصمه"

كلمه"شهادت"به معناى حاضر بودن در جريان، و اطلاع يافتن از آن است، (وقتى مى‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم، يعنى حاضر بودم، و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم)، و شاهد ماه رمضان بودن، به اين معنا است كه انسان همچنان زنده و هوشيار بماند، تا ماه رمضان فرا رسد، و آدمى از فرا رسيدنش آگاه شود، و اين شهادت هم نسبت‏به تمامى ماه صادق است، و هم نسبت‏به بعضى از آن، (مانند اينكه آدمى در اوائل ماه، مسافر باشد و در اواخر آن حاضر شود) و اما اينكه مراد از شهود شهر اين باشد كه انسان شاهد رؤيت هلال رمضان باشد در حالى كه مسافر هم نباشد، صحيح نيست چون دليلى در لفظ آيه بر آن نيست، بله از راه ملازمه آنهم در بعضى از اوقات و به كمك قرائن مى‏توان چنين معنائى را بر آيه تحميل كرد، و ليكن در آيه هيچ قرينه‏اى بر اين معنا وجود ندارد.

"و من كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر"

وارد ساختن اين جمله در آيه مورد بحث از قبيل تكرار به منظور تاكيد و غيره نيست، چون قبلا هم گفتيم دو آيه قبلى در مقام بيان حكم نبودند، و تنها در مقام زمينه‏چينى بودند، و فقط آيه سوم حكم را بيان مى‏كند، پس آيه سوم مشتمل بر جمله تكرارى نيست.

"يريد الله بكم اليسر، و لا يريد بكم العسر، و لتكملوا العدة"

كانه اين جمله مى‏خواهد مجموع مطالب آيه را تعليل كند، هم استثنا شدن مريض و مسافر و افطار كردن آن دو در ماه رمضان را، و هم روزه گرفتن در ايام ديگر سال را، چيزى كه هست اينكه جمله اول مطلب اول را تعليل مى‏كند و مى‏فرمايد چون خدا سهولت را برايتان خواسته، و جمله آخر يعنى"و لتكملوا العدة"مطلب بعد را و مى‏فرمايد اينكه گفتيم به همان عدد از روزهاى ديگر سال را روزه بگيريد براى اين بود كه تكميل سى روز امرى واجب است.

و حرف"لام"در جمله"و لتكملوا العدة"الخ لام غايت است، و جمله عطف است‏بر جمله: "يريد"الخ، چون آن جمله نيز مشتمل بر معناى غايت‏بود، و تقدير كلام اين است كه:

اگر ما شما را دستور داديم كه در سفر و مرض روزه را بخوريد براى اين بود كه بار تكليف شما را سبك كنيم، و هم براى اينكه عدد سى روزه را تكميل كرده باشيم، و بعيد نيست كه ايراد جمله: "و لتكملوا العدة"باعث‏شده كه ديگر مانند آيه قبلى حكم آن صورت را كه روزه طاقت‏فرسا باشد بيان نكند چون هم بيان آيه قبلى براى اينجا نيز كافى بود و هم كلمه(سختى بر شما نخواسته)دلالت‏بر آن مى‏كرد.

"و لتكبروا الله على ما هديكم و لعلكم تشكرون..."

ظاهر دو جمله مورد بحث‏بطوريكه لام غايت(البته غايت‏به معناى غرض كه آن نيز اصطلاح ديگرى است)اشعار دارد، اين است كه مى‏خواهند غايت و نتيجه اصل روزه را بيان كنند، نه حكم استثناى مريض و مسافر را چون وقتى مى‏بينيم جمله"شهر رمضان"را مقيد كرد به جمله: "الذى انزل فيه القرآن.. ."، مى‏فهميم كه ميان وجوب روزه رمضان و نازل شدن قرآن در رمضان يك نحوه ارتباط و پيوستگى وجود دارد، در نتيجه برگشت معناى غايت‏به اين مى‏شود كه تلبس و اشتغال به روزه براى اظهار كبريائى حق تعالى است‏به خاطر اينكه قرآن را بر ايشان نازل فرمود، و ربوبيت‏خود و عبوديت‏بندگان را اعلام داشت، و نيز بدين منظور بود كه در مقابل اينكه به سوى حق هدايتشان فرموده و با كتاب خود برايشان حق را از باطل جدا كرده شكرش را بجاى آرند.

و چون روزه وقتى متصف به اين صفت مى‏شود، يعنى وقتى شكر نعمت‏هاى خدا مى‏شود كه مشتمل بر حقيقت معناى روزه باشد، يعنى از روى اخلاص انجام شود، و روزه‏دار از آلودگيهاى طبيعت پاك باشد، و از بزرگترين مشتهيات نفس چشم بپوشد، لذا دنبال آيه نفرمود:

"و ليتشكروا الله"، چون شكر تنها با روزه واقعى محقق مى‏شود، بلكه در مقابل فرمود: "و لتكبروا الله على ما هديكم"براى اينكه تكبير و بزرگداشت‏خدا با صورت روزه هم انجام مى‏شود، چه اينكه اين صورت، حقيقت هم داشته باشد و يا نداشته باشد، و بهمين جهت مساله شكر را با كلمه"لعل اميد است" ، از تكبير جدا كرد، و فرمود، "و لتكبروا الله على ما هديكم، و لعلكم تشكرون"همانطور كه در اول آيات، در باره روزه فرمود: "لعلكم تتقون".

بحث روايتى

در حديث قدسى(يعنى احاديثى كه سلسله سندش منتهى به خود خداى تعالى مى‏شود)آمده: كه خداى تعالى فرمود: روزه فقط براى من است، و من خود جزاى آن را مى‏دهم. (49)

مؤلف: اين روايت را شيعه و سنى البته با مختصر اختلافى نقل كرده‏اند و وجه اينكه روزه براى خداى سبحان است اين است كه تنها عبادتى است كه از امور عدمى تشكيل مى‏شود، بخلاف عبادتهاى ديگر، از قبيل نماز، و حج و امثال آن، كه از امور وجودى تركيب مى‏يابد، و يا حداقل امور وجودى هم در آنها دخالت دارند، و معلوم است كه فعل وجودى نمى‏تواند محض و خالص در اظهار عبوديت عبد و ربوبيت رب سبحان باشد، چون خالى از نقايص مادى و آفت محدوديت و اثبات انانيت نيست، و ممكن است در انجام آن قصد غير خدا هم به ميان آيد، و سهمى از آن را براى غير خدا انجام دهد، چنانكه در موارد ريا و سمعه و سجده براى غير خدا اين آفت‏ها مشاهده مى‏شود، بخلاف عملى كه همه‏اش نفى است، يعنى روزه كه عبارت است از نخوردن، ننوشيدن، و فلان و بهمان نكردن، كه صاحبش خود را بالاتر از اسارت در برابر ماديات مى‏بيند، و با خويشتن‏دارى خود را از لوث شهوات نفس پاك نگه مى‏دارد، و اين امور عدمى چيزى نيست كه غير خدا هم سهمى از آن داشته باشد، زيرا امرى است تنها ميان بنده و پروردگارش و طبعا كسى جز خدا از آن با خبر نمى‏شود.

و اينكه فرموده: و"انا اجزى به"اگر كلمه"اجزى"را به صيغه معلوم بخوانيم، يعنى من جزاى آن را مى‏دهم آن وقت دلالت مى‏كند بر اينكه در دادن اجر به بنده، كسى ميان او و خدا فاصله و واسطه نمى‏شود، همانطور كه بنده هم در بندگى و عبادت خدا به وسيله روزه كسى را دخيل قرار نداد، و نگذاشت كسى از روزه‏داريش با خبر شود، چنانكه در باره صدقه آمده است: صدقه را تنها خدا مى‏گيرد، و بين صدقه دهنده و خدا كسى واسطه نيست، و در قرآن هم آمده: "و ياخذ الصدقات" (50) و اما اگر" اجزى"را به صيغه مجهول بخوانيم، معنايش اين مى‏شود: (خود من جزاى روزه قرار مى‏گيرم)آن وقت عبارت كنايه مى‏شود از نزديكى روزه‏دار به خداى تعالى.

و در كافى از امام صادق ع روايت آورده كه رسول خدا ص در اوائل بعثت مدتى پشت‏سر هم روزه مى‏گرفت، بطوريكه اشخاص مطلع مى‏گفتند ديگر ترك نمى‏كند و سپس مدتى روزه را ترك مى‏كرد بطوريكه اشخاص مى‏گفتند ديگر روزه نمى‏گيرد، بعد از مدتى اين رسم را رها كرد، يك روز روزه مى‏گرفت، و يك روز افطار مى‏كرد، كه اين همان روزه داوود پيغمبر است، بعد از مدتى اين رسم را كنار گذاشت، و در هر ماه ايام البيض آن ماه يعنى(سيزده و چهارده و پانزدهم)آن را روزه مى‏گرفت، و سپس اين را هم ترك كرد، و در هر ده روز دو پنجشنبه و بين آن دو يك چهارشنبه روزه مى‏گرفت، و اين رسم را تا آخر عمر ادامه داد. (51)

و از عنبسة العابد روايت‏شده كه گفت: رسولخدا ص در ايامى كه از دنيا رفت، در اين رسم و برنامه بود كه همه‏ساله شعبان و رمضان و سه روز از هر ماه را روزه مى‏گرفت. (52)

مؤلف: اخبار از طريق اهل بيت ع در اين باب بسيار است، و اين همان روزه سنتى است كه رسول خدا ص مى‏گرفت و گرنه روزه واجب تنها همان روزه رمضان است.

و در تفسير عياشى از امام صادق ع روايت كرده كه در تفسير آيه: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام"فرموده: اين مخصوص مؤمنين است. (53)

و از جميل روايت آورده كه گفت: از امام صادق ع از معناى آيه: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام"، و"يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القتال"پرسيدم، فرمود:

همه اين خطاب‏ها شامل حال گمراهان و منافقين و خلاصه تمامى افرادى كه به ظاهر شهادت به توحيد و نبوت و معاد داده‏اند مى‏شود. (54)

و در فقيه از حفص روايت كرده كه گفت از امام صادق ع شنيدم مى‏فرمود:

روزه ماه رمضان قبل از امت اسلام بر هيچ امتى واجب نبود، عرضه داشتم: پس اينكه خداى عزوجل مى‏فرمايد: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم" چيست؟فرمود: بله ماه رمضان قبل از امت اسلام روزه‏اش واجب بوده، اما نه بر امتها بلكه تنها بر انبياى آنان، خداوند امت اسلام را بر ساير امم برترى داده، چيزى را كه بر رسول خود واجب كرده بود بر امتش هم واجب فرمود. (55)

مؤلف: اين روايت‏به خاطر اينكه اسماعيل بن محمد در سند آن هست ضعيف است، و اين معنا در روايتى ديگر از عالم ع آمده كه آنهم مرسل است، يعنى اصلا سندش ذكر نشده، و به نظر مى‏رسد هر دو روايت‏يكى باشد، و به هر حال از اخبار آحاد است، و ظاهر آيه هم مساعد با اين نيست كه مراد از جمله"كما كتب على الذين من قبلكم"تنها خصوص انبيا باشد، و به فرضى كه چنين چيزى منظور بوده، از آنجائى كه مقام مقام زمينه‏چينى و تشويق و ترغيب بوده، تصريح به اسم آن انبيا از كنايه بهتر و مؤثرتر بود، و خدا دانا است.

و در كافى از كسى كه از امام صادق ع سؤال نموده روايت كرده كه گفت:

پرسيدم آيا كلمه"قرآن"و كلمه"فرقان"به يك معنا است؟و يا هر يك معنائى جداگانه دارد؟

فرمود: قرآن همه كتاب خدا است، و فرقان تنها آن آياتى است كه احكام واجب را در بر دارد. (56)

و در كتاب جوامع از آن جناب ع روايت كرده كه فرمود: فرقان عبارت است از هر آيه محكمى كه در قرآن است. و در تفسير عياشى و قمى از آن جناب ع روايت آورده‏اند كه فرمود: فرقان عبارت است از هر امر محكمى كه در قرآن است، و كتاب عبارت است از آن آياتى كه انبياى قبل را تصديق مى‏كند. (57)

مؤلف: خود كلمه"فرقان"و كلمه"كتاب"هم با معنائى كه در روايت‏براى آن دو شده سازگار است، و در بعضى از اخبار آمده كه كلمه"رمضان"يكى از اسماى خداى تعالى است پس ديگر شايسته نيست كسى بگويد رمضان آمد و رمضان رفت، بلكه بايد گفت: ماه رمضان آمد و ماه رمضان رفت، (تا آخر حديث)و اين روايت‏خبر واحدى است كه در باب خودش غريب است، و اين كلام از ميان مفسرين از قتاده نيز نقل شده.

ولى در اخبارى كه راجع به اسامى خداى تعالى وارد شده نام"رمضان"ديده نمى‏شود، علاوه بر اينكه كلمه"رمضان"بدون اينكه كلمه"ماه"قبل از آن آيد و نيز كلمه "رمضانان""دو رمضان"در روايات وارده از رسولخدا ص و ائمه اهل بيت ع بسيار آمده، و اين جدا بعيد است كه احتمال دهيم هر جا كلمه"رمضان" در احاديث آمده"شهر رمضان"بوده، و راوى كلمه"شهر"را از آن انداخته باشد. (58)

و در تفسير عياشى از صباح بن نباته روايت‏شده كه گفت: من به امام صادق ع عرضه داشتم: ابن ابى يعفور به من دستور داد چند مساله را از شما بپرسم حضرت پرسيد آن مسائل چيست؟عرضه داشتم: او از شما مى‏پرسد: وقتى ماه رمضان آمد و من در منزل باشم آيا جايز است مسافرت كنم؟فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"، پس هر كس ماه رمضان را درك كند و در ميان خانواده‏اش باشد نمى‏تواند مسافرت كند، مگر براى حج و يا عمره، و يا براى طلب مالى كه مى‏ترسد اگر به دنبالش نرود تلف بشود. (59)

مؤلف: و اين نكته استفاده لطيفى است كه امام از اطلاق آيه براى حكم كراهت‏سفر كرده است چون مسافرت در رمضان جايز است اما با كراهت.

و در كافى از على بن الحسين ع روايت آورده كه فرمود: اما روزه در سفر و در حال مرض، عامه در آن اختلاف كرده‏اند، بعضى گفته‏اند: مريض و مسافر مى‏تواند روزه بگيرد، و بعضى ديگر گفته‏اند نبايد بگيرد، طايفه سوم گفته‏اند مختار است، اگر خواست‏بگيرد و اگر نخواست نگيرد، ولى ما مى‏گوئيم بايد در اين دو حال حتما روزه را بشكند، و افطار كند، (منظور اين است كه روزه نبايد بگيرد، پس اگر در سفر و يا حال مرض روزه بگيرد روزه‏اش درست نيست‏بايد آن چند روز را دوباره قضا كند)براى اينكه خداى عزوجل مى‏فرمايد، "فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر". (60)

مؤلف: اين روايت را عياشى نيز نقل كرده است.

و در تفسير عياشى از امام باقر ع روايت آورده كه در تفسير جمله"فمن شهد منكم الشهر فليصمه" فرموده: چقدر اين بيان براى كسى كه تعقلش كند روشن است!براى اينكه در عبارتى كوتاه اين معنا را رسانده، كه هر كس ماه رمضان را درك كرد بايد روزه‏اش را بگيرد، و هر كس در ماه رمضان مسافرت كرد بايد روزه‏اش را بخورد. (61)

مؤلف: روايات وارده از ائمه اهل بيت ع در اينكه مريض و مسافر حتما بايد روزه‏اش را بخورد بسيار زياد است، و اين مذهب ائمه اهل بيت ع است، (بخلاف علماى اهل سنت كه روزه رمضان را براى مسافر و مريض اختيارى مى‏دانند)، و آيه شريفه بطوريكه خواننده توجه فرمود بر مذهب ائمه اهل بيت ع دلالت دارد. (62)

و نيز در تفسير عياشى از ابى بصير روايت آمده كه گفت: من از امام ع از معناى جمله: "و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين"پرسيدم فرمود: منظور بيماران و سالخوردگانى است كه توانائى روزه گرفتن ندارند. (63)

و باز در همان تفسير از امام باقر ع در تفسير همان آيه نقل كرده، كه فرمود:

منظور سالخورده و كسى است كه عطش آزارش مى‏دهد. (64)

و نيز در همان تفسير از امام صادق ع روايت آورده كه فرمود منظور زنى است كه از جان فرزندش بترسد و سالخوردگانى كه روزه برايشان طاقت‏فرسا باشد. (65)

مؤلف: روايات در تفسير آيه، از ائمه ع بسيار است، و در روايت ابى بصير مراد از مريض آن بيمارانى‏اند كه قبل از ايام ماه رمضان بيمار باشند و نتوانند قضاى روزه رمضان را در ساير ايام سال بجا آورند، چون واضح است كه كلمه(مريض)در جمله: "فمن كان منكم مريضا"شامل مريض نامبرده نمى‏شود، و كلمه(عطاش)كه در روايت آمده به معناى بيمارى عطش است. (66) (كه ظاهرا همان مرض قند باشد)." مترجم" باز در همان تفسير از سعيد از امام صادق ع روايت آمده كه فرمود: در عيد فطرهم تكبير هست، عرضه داشتم تكبير كه غير از روز قربان نيست، فرمود: چرا در عيد فطر هم هست، ليكن مستحب است كه در مغرب و عشاء و فجر و ظهر و عصر و دو ركعت نماز عيد گفته شود. (67)

و در كافى از سعيد نقاش روايت كرده كه گفت امام صادق ع فرمود: براى من در شب عيد فطر تكبير هست، اما واجب نيست‏بلكه مستحب است، مى‏گويد، پرسيدم اين تكبير در چه وقت مستحب است؟ فرمود در شب عيد در مغرب و عشا و در نماز صبح و نماز عيد آنگاه قطع مى‏شود، مى‏گويد عرضه داشتم: چگونه تكبير بگويم؟فرمود: مى‏گوئى"الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله، و الله اكبر، الله اكبر و لله الحمد، الله اكبر على ما هدانا"و منظور از كلام خدا كه مى‏فرمايد: "و لتكملوا العدة"همين است، چون معنايش اين است كه نماز را كامل كنيد.و خدا را در برابر اينكه هدايتتان كرده تكبير كنيد، و تكبير همين است كه بگوئيد:

"الله اكبر، لا اله الا الله، و الله اكبر، و لله الحمد"راوى مى‏گويد در روايت ديگرى آمده كه تكبير آخر را چهار بار بايد گفت. (68)

مؤلف: اختلاف اين دو روايت كه يكى تكبير را در ظهر و عصر نيز مستحب مى‏داند و ديگرى نمى‏داند ممكن است‏حمل شود بر مراتب استحباب، يعنى دومى مستحب باشد، و اولى مستحب‏تر، و اينكه فرمود: منظور از(و لتكملوا العدة)اكمال نماز است‏شايد منظور اين باشد كه با خواندن نماز عيد، عدد روزه را تكميل كنيد و باز خود تكبيرات را بگوئيد، كه خدا شما را هدايت كرد، و اين با معنائى كه ما از ظاهر جمله، "و لتكبروا الله على ما هديكم..."فهميديم منافات ندارد، براى اينكه كلام امام استفاده حكم استحبابى از مورد وجوب است، نظير آنكه در سابق در جمله: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه" گذشت، كه گفتم از آن، كراهت مسافرت در ماه رمضان براى كسى كه اول ماه را درك كند استفاده كرده‏اند، و اختلاف آخر تكبيرات در دو جاى روايت اخير مؤيد اين احتمال است كه بعضى داده و گفته‏اند در جمله:

"و لتكبروا الله على ما هديكم"تكبير به دليل اينكه با حرف(على)متعدى شده متضمن معناى حمد است.

و در تفسير عياشى از ابن ابى عمير از امام صادق ع روايت كرده كه گفت: به آن حضرت عرضه داشتم: فدايت‏شوم احاديثى كه در بين ما بر سر زبانها جريان دارد مبنى بر اينكه رسول خدا ص بيست و نه روز روزه مى‏گرفت، بيشتر است از احاديثى كه مى‏گويد، سى روز روزه مى‏گرفت؟آيا احاديث اول درست است؟فرمود يك كلمه از آنها سخن خدا نيست، و رسول خدا ص غير از سى روز روزه نگرفته، و علتش هم اين است كه قرآن مى‏فرمايد: "و لتكملوا العدة"و آيا رسولخدا ص آن را ناقص مى‏كرد؟ (69)

مؤلف: اينكه امام فرمود: (آيا رسولخدا ص آنرا ناقص مى‏كرد) استفهامى است انكارى، و روايت دلالت دارد بر بيانى كه ما كرديم، و گفتيم ظاهر تكميل، تكميل ماه رمضان است.

و در محاسن برقى از بعضى راويان شيعه نقل كرده كه او بدون ذكر سند گفته منظور از تكبير در جمله: "و لتكبروا الله على ما هديكم"تعظيم، و منظور از هدايت، ولايت است. (70)

مؤلف: اينكه هدايت‏به معناى ولايت‏باشد از باب تطبيق كلى بر مصداق است و ممكن است از قبيل همان قسم بياناتى باشد كه نامش را تاويل گذاشته‏اند، چنانكه در بعضى از روايات آمده و در معناى دو كلمه"يسر و عسر"فرموده‏اند: يسر ولايت و عسر مخالفت‏با خدا و دوستى با دشمنان خداست.

و در كافى از حفص بن غياث از امام صادق ع نقل كرده كه گفت: از آن جناب از كلام خداى عزوجل پرسيدم، كه مى‏فرمايد: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن"، چطور مى‏فرمايد قرآن در ماه رمضان نازل شد، با اينكه در دو دهه بين اول و آخرش نازل شده؟ (71)

امام ع فرمود: قرآن در ماه رمضان يك باره به بيت المعمور نازل شد و سپس در طول بيست‏سال به تدريج‏به زمين نازل گرديد، آنگاه فرمود: رسولخدا ص فرموده صحف ابراهيم در اولين شب از ماه رمضان نازل شد، و تورات در روز ششم رمضان، و زبور در هيجدهم رمضان و قرآن در بيست و سوم از ماه رمضان نازل شده.

مؤلف: اين روايت را كه كافى از امام صادق و آن جناب از رسولخدا ص نقل كرده الدر المنثور به چند طريق آن را از واثلة بن اسقع از رسولخدا ص نقل كرده است (72) .

و نيز در كافى و فقيه از يعقوب روايت كرده كه گفت: مردى را شنيدم كه از امام صادق ع از شب قدر مى‏پرسيد، كه آيا گذشته و يا همه‏ساله هست؟فرمود: اگر شب قدر از بين برود، و برداشته شود، قرآن هم برداشته مى‏شود. (73)

و در الدر المنثور از ابن عباس روايت كرده كه در باره ماه رمضان و ليله مباركه و ليله قدر گفت: ليله قدر همان ليله مباركه است كه در ماه رمضان واقع است، كه در آن ماه قرآن كريم از ذكر به بيت المعمور نازل شد، و بيت المعمور همان موقع ستارگان در آسمان دنيا است، كه قرآن در آنجا قرار گرفت، و سپس به تدريج‏به رسولخدا ص نازل شد، قسمتى در امر و قسمتى در نهى و آياتى در باره جنگها نازل مى‏شد. (74)

مؤلف: اين معنا از غير ابن عباس مانند سعيد بن جبير نيز روايت‏شده، و از گفتار ابن عباس چنين بر مى‏آيد كه اين نظريه خود را از آيات قرآنى استفاده كرده، مانند آيه: "و الذكر الحكيم" (75) و آيات: "و كتاب مسطور فى رق منشور و البيت المعمور و السقف المرفوع" (76) و آيات"فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظيم، انه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون‏» (77) و آيه: «و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا» (78) كه ارتباط گفتار ابن عباس با همه اين آيات روشن است، تنها نقطه ابهامى كه در كلام وى هست و معلوم نيست كه از كجاى قرآن استفاده كرده، اين است كه گفته: محل ستارگان، آسمان اول، و موطن قرآن است، و دلالت آيات سوره واقعه بر اين معنا روشن نيست.

بله در روايات ائمه اهل بيت عليهم السلام آمده كه بيت المعمور در آسمان است كه ان شاء الله بحث ما پيرامون آن خواهد آمد.

مطلب ديگرى كه تذكرش لازم است، اين است كه احادث هم مانند قرآن كريم محكم و متشابه دارد، و اشاره و رمز در ميان احاديث‏بسيار شايع است، و مخصوصا در مثل اينگونه حقايق (كه فهم بشر از دركش عاجز است) مانند لوح، و قلم، و حجب، و آسمان و بيت معمور، و بحر مسجور، لا جرم بر يك فرد دانشمند لازم است كه براى بدست آوردن معناى واقعى كلام سعى كند قرائن كلام را بدست آورد.

پى‏نوشت‏ها:

1- و او را(يوسف را)به بهاى ناچيزى، درهمى چند فروختند."سوره يوسف آيه 20"

2- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد براى شما در باره كشتگان قصاص مقرر شد."سوره بقره آيه 178"

3- بر شما مقرر شد هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد اگر مالى بجاى گذارد براى پدر و مادر و خويشاوندان وصيت كند. «سوره بقره آيه 180»

4- خدا قضاء رانده كه من و رسولانم غلبه خواهيم كرد."سوره مجادله آيه 21"

5- مى‏نويسيم آنچه از پيش فرستادند، و آنچه اثر كه از دنبال دارند."سوره يس آيه 12"

6- و بر ايشان(بنى اسرائيل)نوشتيم كه شخص در مقابل شخص است(يعنى اگر كسى ديگرى را كشت اولياء مقتول حق دارند قاتل را بكشند و جان او برابر مقتول است.)"سوره مائده آيه 45"

7- اگر نيكى كنيد به خود نيكى كرده‏ايد، و اگر بدى كنيد نيز به خود كرده‏ايد."سوره اسراء آيه 7"

8- هان اى مردم شما همان محتاجان به خدائيد، و خدا همانا بى‏نياز است."سوره فاطر آيه 15"

9- ما خبر داريم از اينكه سخن آنان تو را اندوهناك كرده، ولى آنها تو را تكذيب نمى‏كنند، بلكه ستمكاران آيات خدا را انكار مى‏كنند."سوره انعام آيه 33"

10- به سوى آفريننده‏تان بازگشت كنيد و خودتان را(يعنى كسانى را كه گوساله پرستيده‏اند)بكشيد آن براى شما بهتر است."سوره بقره آيه 54"

11- بشتابيد به سوى ذكر خدا و سوداگرى را واگذاريد اين براى شما بهتر است."سوره جمعه آيه 9"

12- ايمان به خداى آوريد و در راه خدا با مال و جان خود جهادى كنيد اين براى شما بهتر است اگر بدانيد."سوره صف آيه 11".

13- ما آن را(قرآن را)كتابى خواندنى و عربى كرديم باشد كه شما دركش كنيد."سوره زخرف آيه 3"

14- و قرآنى كه آن را قسمت قسمت كرديم تا كم كم بر مردمش، بخوانى و به تدريج نازلش كرديم." سوره اسراء آيه 106"

15- خدا سخن آن كس كه در باره همسرش با تو مجادله مى‏كرد و به خدا شكوه مى‏كرد شنيد، و خدا همه گفتگوى شما را مى‏شنود."سوره مجادله آيه 1"

16- و چون تجارت يا لهوى مى‏بينند تو را در وسط سخن در حالى كه ايستاده‏اى رها مى‏كنند."سوره جمعه آيه 11"

17- مردانى كه عهد خود را كه با خدا بسته‏اند وفا مى‏كنند، بعضى از ايشان عمرشان سرآمده، و بعضى ديگر منتظر سرآمدن عمرند، و كمترين گوشه‏اى از عهد خود را دگرگون نمى‏سازند."سوره احزاب آيه 23"

18- سوگند به كتاب روشنگر كه ما آن را در شبى با بركت نازل كرديم، كه ما همواره كار بيم رسانى را داشته‏ايم."سوره دخان آيه 3"

19-ما آن را در شب قدر نازل كرديم."سوره قدر آيه 1"

20- سوره بقره آيه 185

21- سوره دخان آيه 3

22- سوره قدر آيه 1

23- مثل آبى كه ما آن را از بالا نازل كرده‏ايم."سوره يونس آيه 24"

24- كتابى كه ما نازلش كرديم بر تو كتابى پر بركت تا در آياتش تدبر كنند."سوره ص آيه 29"

25- كتابى است كه قبلا نزد حكيم خبير، فشرده بود، و سپس آياتش از هم جدا شد."سوره هود آيه 1"

26- محققا براى آنها كتابى آورده‏ايم كه از روى علم تفصيل داديم كتابى كه هدايت و رحمت است‏براى قومى كه ايمان آورند آيا جز تاويل آن را منتظرند روزى كه تاويلش بيايد آنها كه از پيش آن را فراموش كرده‏اند اقرار مى‏كنند كه رسولان پروردگار ما به حق آمده و حق گفتند."سوره اعراف آيه 52 - 53"

27- اين كتابى نيست كه بتوان به خدا افتراء زد، ليكن مصدق كتب آسمانى عصر خودش و تفصيل همان كتابها است كتابى است‏بدون شك از ناحيه رب العالمين(تا آنجا كه مى‏فرمايد): بلكه اينان چيزى را تكذيب مى‏كنند كه احاطه علمى بدان ندارند، و هنوز تاويلش نيامده."سوره يونس آيه 39 - 37"

28- حم سوگند به كتاب روشنگر كه ما آن را كتابى خواندنى و عربى كرديم، تا شايد شما تعقل كنيد، و گرنه آن كتاب در كتابى اصلى بود، كه نزد ما مقامى بلند و فرزانه دارد."سوره زخرف آيه 1 - 4"

29- سوگند به جايگاههاى ستارگان نخورم، و آن اگر بدانيد سوگندى بزرگ است محققا قرآنى است ارجمند در نامه‏اى نهفته، جز پاك شدگان به آن دسترسى نيابند نازل كردنى از پروردگار جهانيان است. "سوره واقعه آيه 80"

30- آن قرآنى مجيد است كه در لوح محفوظ قرار دارد."سوره بروج آيه 22"

31- بلكه آن قرآنى است ارجمند در لوحى محفوظ."سوره بروج آيه 22"

32- ماه رمضان كه در آن قرآن را نازل كرديم."سوره بقره آيه 185"

33- ما نازل كرديم قرآن را در شب قدر."سوره قدر آيه 1"

34- ما نازل كرديم قرآن را در شبى مبارك."سوره دخان آيه 2"

35- در قرآن قبل از تمام شدن وحيش عجله مكن."سوره طه آيه 114"

36- زبان خود را بدان حركت مده، كه به آن عجله كرده باشى، چونكه جمع آن و نيز خواندش به عهده ما است، پس همينكه آنرا خوانديم خواندنش را پيروى كن، و سپس به عهده ما است كه آنرا بيان كنيم." سوره قيامت آيات 15 - 19"

37- سوره آل عمران آيه 7

38- ما نازل كرديم قرآن را در شبى مبارك و ما هستيم بيم دهندگان."سوره دخان آيه 2"

39- سوره علق آيه 1

40- اى جامه بخود پيچيده برخيز و بترسان."سوره مدثر آيه 2 - 1"

41- آيا ديدى آن كسى را كه بنده‏اى را از اينكه نماز بخواند نهى مى‏كرد، تو اى نهى كننده هيچ مى‏دانى كه اگر آن بنده بر راه راست‏باشد، و يا به پرهيزكارى دستور دهد، ديگر جا ندارد كه تو او را از نمازش نهى كنى، اى پيامبر تو بگو آيا مى‏دانى آن نهى كننده را كه اگر تو را تكذيب كند، و از تو روى بگرداند چه كيفرى خواهد داشت؟راستى آيا او نمى‏داند كه خدا رفتار او را مى‏بيند، و از قصد او اطلاع دارد؟بداند كه جريان به اين سادگى‏ها نيست اگر از آزار پيامبر دست‏برندارد موى پيشانى او را كه موى پيشانى مردى دروغگو و خطاكار است‏خواهيم گرفت، پس بايد اهل مجلس و قبيله و عشيره خود را بخواند، تا او را يارى دهند ما هم به زودى زبانه دوزخ را عليه او خواهيم خواند، تا او را فراگيرد.نه چنان است فرمان او مبر و نماز را ترك مكن همچنان سجده كن و نزديك شو."سوره علق آيه 19"

42- و همانا تو را هفت آيه و اين قرآن بزرگ را داديم."سوره حجر آيه 87"

43- سوره زمر آيه 23

44- آنچه را دستور داده‏اى آشكار كن و از مشركان روى گردان."سوره حجر آيه 95"

45- سوره واقعه آيه 79.

46- ولى بيشتر مردم نمى‏دانند."سوره روم آيه 30"

47- و اين مثلها را براى مردم مى‏زنيم و ليكن به جز دانايان آن را نمى‏فهمند."سوره عنكبوت آيه 43"

48- خداوند به وسيله قرآن كسانى را كه پيرو خوشنودى اويند به سوى راههاى سلامت هدايت نموده از ظلمت‏ها به سوى نور بيرون مى‏كند با اذن خودش و به سوى صراط مستقيمشان راه مى‏نماياند." سوره مائده آيه 16"

49- بحار الانوار ج 96 ص 245 حديث 14

50- و خداوند مى‏گيرد صدقات را."سوره توبه آيه 105"

51 و52- فروع كافى ج 4 باب صوم رسول الله ص ص 89 و 91

53 و 54- تفسير عياشى ج 1 ص 78

55- فقيه ج 2 ص 61 حديث 14

56- اصول كافى ج 2 ص 630 ح 11

57- تفسير عياشى ج 1 ص 9 و تفسير قمى ج 1 ص 96

58- وسائل ج 7 ص 232

59- تفسير عياشى ج 1 ص 80

60- فروع كافى ج 4 ص 86

61- عياشى ج 1 ص 81

62- وسائل ج 7 ص 154 و ص 123

63- تفسير عياشى ج 1 ص 78 - 79

64 و 65- تفسير عياشى ج 1 ص 78 - 79

66 و 67- تفسير عياشى ج 1 ص 82

68-فروع كافى ج 4 ص 166

69- تفسير عياشى ج 1 ص 82

70- محاسن ص 107 باب ولايت

71- اصول كافى ج 2 ص 628

72- الدر المنثور ج 1 ص 189

73- فروع كافى ج 4 ص 158 حديث 7 و فقيه ج 2 ص 101

74- الدر المنثور ج 1 ص 189

75- سوره آل عمران آيه 58

76- سوگند به كتاب سطربندى شده در اوراقى انتشارپذير، و سوگند به بيت معمور و سقف بلند گشته."سوره طور آيه 5"

77- سوگند به محل ستارگان كه اين سوگند اگر بدانيد سوگندى است عظيم، كه قرآن كريم در كتاب پنهان بوده، كتابى كه جز پاكان با آن تماس ندارند. «سوره واقعه آيه 79»

78- ما آسمان دنيا را به چراغهائى زينت داديم. «سوره فصلت آيه 12».

ترجمه الميزان جلد دوم صفحه 3

استاد علامه طباطبايى رضوان الله تعالى


فضيلت ماه شعبان

فضيلت ماه شعبان
ماه شعبان براى انسان به سوى خدا يكى از ماههاى سال است و براى آن جايگاه بزرگ و پر فضيلتى در احاديث و روايات اسلامى از سوى پيشوايان دينى گزارش شده است.

زيرا اولاً شخصيت هاى بزرگ و ارزشمند كه از ستارگان آسمان ولايت و امامت به شمار مى آيند در ماه شعبان ديده به جهان گشوده اند مانند ولادت با سعادت حضرت اباعبداللّه الحسين (ع) كه در روز سوم ماه شعبان اتفاق افتاده و نيز در روز چهارم اين ماه ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل (ع) رخ داده، در روز پنجم آن ولادت حضرت سجاد(ع) مى باشد همچنين در پانزده شعبان ولادت پر بركت قطب عالم امكان حضرت ولى اللّه الأعظم مهدى موعود اتفاق افتاده است كه خداوند به وسيله او به هر مظلومى از اولياء و انبياء و اصفياء خويش از زمانى كه پدر ما آدم (ع) به زمين آمده، وعده نصرت فرموده و وعده داده كه زمين را پس از آنكه از ظلم و ستم و بى عدالتى پر شده، از عدل و داد پر كند.ثانياً علاوه بر موارد ذكر شده طبق برخى روايات نيمه اين ماه شب قدر به شمار آمده كه پيشوايان دينى به احياء و شب زنده دارى آن سفارش و تأكيد كرده اند. ثالثاً ماه شعبان ماه بسيار شريفى بوده و منسوب به پيامبر اكرم (ص) است.


* فضيلت ماه شعبان از نگاه احاديث و روايات
رسول خدا (ص) فرمودند: رجب شهر اللّه و شعبان شهرى و رمضان شهر امّتى1 رجب ماه خدا و شعبان ماه من و رمضان ماه امت من است. همچنين فرمودند: شعبان شهرى رحم اللّه من أعاننى على شهرى2 شعبان ماه من است خدا بيامرزد كسى كه مرا به ماه من اعانت كند. و نيز در حديثى ديگر پيامبر مى فرمايد: ماه شعبان ماهى است كه اعمال انسانها بالا مى رود در حاليكه مردم از آن غفلت مى كنند.3 همينطور از امام علي (ع) گزارش شده كه فرمودند: ماه شعبان ماه رسول خدا (ص) است.4

* روزه دارى در ماه شعبان
رسول خدا(ص) مى فرمايند: شعبان ماه من است هر كس يك روز از اين ماه را روزه بدارد بهشت بر او واجب مى شود، و در برخى احاديث از شعبان به سيد و سرور ماهها تعبير شده است.5

در روايتى از حضرت صادق(ع) گزارش شده كه هنگامى ماه شعبان فرا مى رسيد، پدرم امام سجاد(ع) اصحاب و ياران خود را جمع مى كرد و چنين مى فرمود:اى اصحاب من، مى دانيد اين چه ماهى است؟ اين ماه شعبان است و حضرت رسول (ص) مى فرمود:

شعبان ماه من است پس روزه بداريد براى دوستى و محبت پيامبر خود و براى تقرّب و نزديك شدن به پروردگار، به حق آن خدايى كه جان على بن الحسين به دست قدرت اوست، سوگند ياد مى كنم كه از پدرم حسين بن على (ع) شنيدم كه او نيز از پدرش اميرالمؤمنين (ع) شنيده است كه مى فرمايد: هر كس روزه بدارد ماه شعبان را براى محبّت پيامبر(ص) و تقرّب به سوى خدا، خدا او را دوست دارد و او را به كرامت و بزرگوارى خود در قيامت نزديك گرداند و بهشت را بر او واجب نمايد.

از صفوان جمال روايت شده كه مى گفت امام صادق(ع) به من فرمود وادار كن كسانى را كه در اطراف تو هستند به روزه ماه شعبان. گفتم فدايتان شوم. مگر در فضيلت آن چيزى مى بينيد فرمودند: بلى به درستيكه رسول خدا (ص) هرگاه مى ديد هلال ماه شعبان را، امر مى فرمود به منادى كه در مدينه ندا مى كرد: اى اهل مدينه من از جانب خداوند به سوى شما مبعوث شدم آگاه باشيد كه شعبان ماه من است. پس خدا رحمت كند كسى را كه مرا بر ماه من يارى كند يعنى روزه بدارد.6

از امام صادق روايت است كه اميرالمؤمنين (ع) فرمود: ما فاتنى صوم شعبان مذ سمعت منادى رسول اللّه ينادى تلى شعبان فلن يفوتنى ايّام حياتى صوم شعبان ان شاء اللّه7 روزه ماه شعبان از من فوت نشد از زمانى كه شنيدم منادى رسول خدا (ص) فرياد مى كرد. بنابراين هرگز روزه ماه شعبان از من در ايام زندگانى ام فوت نخواهد شد.اگر خدا بخواهد.

روايت شده كه روزه دو ماه شعبان و رمضان توبه و مغفرت از خداست.8

روزى در نزد امام صادق(ع)، ذكر روزه ماه شعبان به ميان آمد. حضرت فرمود كه در فضيلت روزه شعبان چنين و چنان است. حتّى آنكه مردى مرتكب خون حرام مى شود پس در ماه شعبان روزه مى گيرد. به او نفع بخشيده و او آمرزيده مى شود.9

اعمال زيادى در ماه شعبان وارد شده ولى آنچه از روايات استفاده مى شود اين است كه بهترين دعاها و ذكرها در اين ماه استغفار است. هر كه در هر روز اين ماه هفتاد مرتبه استغفار كند مثل آن است كه هفتاد هزار مرتبه در ماههاى ديگر استغفار كرده است. عمل ديگرى كه در اين ماه سفارش شده صدقه دادن است اگرچه به اندازه نصف دانه خرمايى باشد. تا خداوند بدن او را بر آتش جهنم حرام گرداند.10

عمل ديگر روزه ماه شعبان آنچه در قبل گذشت، از امام صادق(ع) درباره فضيلت روزه ماه رجب سؤال كردند حضرت فرمود: چرا از روزه ماه شعبان غافليد؟ پرسيدند كسى كه يكروز از شعبان را روزه بدارد چه قدر ثواب دارد؟ فرمود: به خدا قسم بهشت ثواب اوست.11

دوباره پرسيدند بهترين اعمال در اين ماه چيست؟ فرمود تصدّق و استغفار. هر كه در اين ماه صدقه دهد خداوند او را تربيت كند. همچنان كه يكى از شما بچه شترش را تربيت مى كند تا آنكه در روز قيامت به صاحبش برسد.12

روزه ماه شعبان به خصوص در پنجشنبه ماه ثوابى بسيار دارد، روايت شده كه در هر پنجشنبه ماه شعبان آسمانها را زينت مى كنند، پس ملائكه عرض مى كنند: خداوندا روزه داران اين روز را بيامرز و دعاى آنها مستجاب مى شود.13 همچنين پيامبر(ص) فرموده: هر كه روز دوشنبه و پنجشنه شعبان را روزه دارد حقتعالى 20 حاجت دنيوى و 20 حاجت اخروى او را برآورده مى سازد.14

در اين ماه صلوات بر محمّد و آل محمد(ص) بسيار سفارش شده. همچنين نمازهاى بسيار سفارش شده كه براى طريقه انجام آن به مفاتيح الجنان مراجعه فرمائيد.

در مجموع اين ماه انجام نماز، روزه، زكات، امر به معروف و نهى از منكر، صدقه بر فقرا و مساكين، نيكى به پدر و مادر و همسايگان و اصلاح بين بستگان سفارش بسيار شده است.


* مناجات
يكى از كارهايى كه بزرگان و پيشوايان دين در اين ماه انجام مى دادند، مناجات با رب الارباب است از جمله مناجات ها مناجات معروف شعبانيه است كه از اميرالمؤمنين و فرزندان او است كه در ماه شعبان مى خواندند و آن مناجاتى است كه براى اهلش عزيز و گرامى است و براى خاطر آن به ماه شعبان مأنوس مى شوند بلكه انتظار آن را مى كشند و مشتاق آمدن ماه شعبان مى شوند و در آن مناجات علوم سرشارى در كيفيّت معامله بنده با خداى متعال است كه در آن اظهار ادب در طريق معرفت حق و سؤال و دعا و استغفار نسبت به خداى خود بيان شده و استدلالات ظريف و لطيفى كه سزاوار مقام عبوديّت براى استحكام مقام اميدوارى مناسب حال مناجات است، ذكر كرده و دلالت صريح و روشن در معناى قرب و لقاى خداوند و ديدار او تنظيم شده است كه به آن وسيله شبهات انسانها و شكيّات منكران و وحشت اهل شك و شبهه را برطرف كرده است.

حال به فرازهايى از مناجات اين ماه اشاره مى شود.

لازم به ذكر است كه اين مناجات مهم ترين اعمال اين ماه است بر انسان ها كه بعضى فقرات آن را در تمام سال ترك نكند گرچه در قنوت نماز خويش و ساير حالات روزمرّه خود به آن با خداى خود ارتباط پيدا كند.گفتنى است غفلت از آن غفلت از همه خوبى هاى اين ماه است.

آنجا كه مى گويد: انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النّور فتصل الى معدن العظمه و تصير ارواحنا معلّقة بعزّ قدسك15

يعنى اى خدا واضح و روشن ساز چشمهاى دل و جان ما را به شعايى كه با آن به تو نظر كنند، تا اينكه اين چشمها و دلها، پرده هاى نور را پاره كند و به معدن عظمت و بزرگى مقام تو واصل گردد و روح و روان ما به واسطه ارتباط با تو عزيز و بر هواهايمان غالب و پيروز شود.

و لازم است بيشتر تأمّل و دقت نمايد كه آيا در قلب او چشمى هست كه به وسيله آن درك نور كند و از خود بپرسد آن پرده هاى نور چيست؟ و آيا آن چيزى كه به نور تو محتجب شده و به معدن عظمت و بزرگى مقام تو متّصف است، چه مى باشد؟


* دعا در ماه شعبان
دعا غير از قرائت و خواندن كلمات و حروف است، تا اينكه بداند چه مى گويد؟ و از پروردگار خود چه درخواست مى كند؟ در اين صورت بر دعا كننده صدق نمى كند كه از پروردگار خود فلان چيز را خواسته است بلكه صدق مى كند كه الفاظى را قرائت كرده و خواننده الفاظ، غير دعا كننده و خواهنده است.

خداى متعال مى فرمايد: امّن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السّوء16 و نيز در جاى ديگر مى فرمايد: ادعونى استجب لكم17 و همچنين مى فرمايد: اسألوا اللّه من فضله18 انّ اللّه كان بكم رحيم19 گفتنى است اين مناجات تكان دهنده با اين مفاهيم عظيم از بركات محمّد و خاندان اوست كه قدر و عظمت آن را كسى نمى داند كه صاحب دل آگاه و قلبى آكنده از محبت كوى دوست باشد چون در قرآن به صراحت بيان شده است براى كسى كه قلبى آگاه و گوشى شنواى از حقيقت دارد شهادت و گواهى را به همراه مى آورد انّ فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد.20

و غافلان، از معرفت آن دور و از فوائد بزرگ و انوار درخشان آن مهجوراند و به جانم سوگند كه بيشتر از مردم قدر نعمت مناجات را نمى دانند و همانا منشأ اين مناجات علوم و معارف ارجمندى است كه جز كسانى كه پا در اين راه گذاشته اند، كس ديگرى بر مقام و حدود آن آگهى نخواهد يافت و آنان اولياء خدا يعنى آنچنان كسانى هستند كه از راه كشف و مشاهده به آن دسترسى يافته اند و رسيدن به حقايق اين مكاشفات همانا بزرگترين نعمات آخرت است كه هيچ يك از نعمات دنيوى را به آن مقايسه و سنجش نتوان نمود و اشاره صادق آل محمّد(ع) به اين موضوع است، آنجا كه مى فرمايد: اگر مردم آنچه را كه در فضيلت معرفت خداست مى دانستند چشمان خود را به آنچه دشمنان از زرق و برق حيات دنيوى بهره ورند نمى گشودند و دنياى آنها در نزد آنان از آنچه در زير پاهاى خود لگد مى كنند پست تر مى نمود و به معرفت خداوند مانند آن كسى كه همواره در باغهاى بهشت با اولياء خدا مصاحب باشد متنعم مى شدند و لذّت مى بردند.

مرحوم صدوق در كتاب من لايحضره الفقيه روايت كرده كه: شنيدم از اباعبداللّه (ع)كه مى فرمود: كسى كه روز اول ماه شعبان روزه بگيرد بهشت بر او واجب مى شود و هر كس دو روز روزه بگيرد، خداوند در هر روز و شبى در دنيا به او نظر مى افكند و نظر خود را به او در بهشت ادامه مى دهد و هر كس سه روز روزه بدارد، خدا را در عرش او و بهشت خود زيارت مى نمايد. يعنى زائر خدا مى شود همانطور كه اگر كسى قصد خانه خدا كند، قصد خدا را نموده است.21

البته همه اعمال را بهتر است به آنچه سبك و آسانتر است عمل نمايد تا آنكه آن عمل را از روى نشاط به جاى آورد و بين آن و بين ذكر خود از ساير اعمال و فكر خويش را بر حسب حال خود جمع نمايد.22

فرازهايى از مناجات شعبانيه:
خدايا بشنو دعايم را هرگاه دعا كنم و صداى ناله ام را بشنو هنگامى كه صدايت كنم. و به من رو كن هنگامى كه تو را مناجات كنم. خدا يا اگر مرا محروم كنى چه كسى به من روزى دهد و اگر تو مرا خوار كنى چه كسى مرا يارى كند. خدايا از خشم و غضبت به تو پناه مى برم. خدايا اگر من شايسته رحمت تو نيستم پس تو بر اينكه بر من به فضل وسيعت جود كنى شايسته اى.

خدايا گناهان من را در دنيا مى پوشانى ولى من به پوشاندن خطاها در آخرت نيازمندترم. زيرا در قيامت بايد در حضور پيامبران، صلحا و شهدا پاسخ گوى اعمال خود باشم. چون در اين دنيا همه مردم مثل خودم خطا كارند ولى در قيامت شرمندگى در حضور پيامبران و امامان معصوم را چگونه چاره جويى كنم؟

خدايا اگر مرا به جرمم مؤاخذه كنى تو را به عفوت مؤاخذه مى كنم. و اگر مرا به گناهم بازخواست كنى تو را به مغفرتت بازخواست مى كنم. و اگر مرا داخل جهنّم كنى به اهل جهنّم اعلام مى كنم كه من خدا را دوست داشتم.

خدايا عمرى را در غفلت و بى خبرى و فراموشى گذراندم و جوانى ام را در حال مستى و دورى از تو به پيرى رساندم. خدايا غرور به كرمت مرا بيدار نكرد.

خدايا مرا از آنانى قرار ده كه وقتى او را خواندى، پاسخت را داد. خدايا مرا از كسانى قرار ده كه همواره به ياد تو هستند و پيمان تو را نمى شكنند. همواره شكرگزار تو هستند.

خدايا مرا به نور عزّت فروزنده ايت پيوند ده تا تو را بهتر بشناسم و از غير تو جدا شوم.23

از جمله اعمالى كه در ماه شعبان به آن سفارش شده تمرين سكوت است. روزى ياران در اطراف پيامبر بيدار و مشغول نماز و قرآن خواندن بودند دشمنان، مسلمانان را تيرباران كردند به واسطه تاريكى و نديدن مسلمانان. نزديك بود مسلمانان شهيد شوند كه ناگاه از دهان چند تن از ياران نورهايى ساطع شد كه لشكرگاه مسلمانان را روشن كرده و سبب قوّت و دليرى آنها شد. پس شمشير كشيده و دشمنان را كشته و زخمدار و اسير نمودند. برگشتند و جريان را براى حضرت رسول (ص) نقل كردند فرمودند: اين نورها به جهت اعمال برادران شما است و يك يك آنها را نام برد و مى فرمايد همه نيكبخت مى شوند جز كسانى كه در امور ديگران سركشى مى كنند.24


* اول شعبان
خداوند در روز اول شعبان به درهاى بهشت امر مى كند كه باز شويد و به شاخه هاى درخت طوبى امر مى كند كه شاخه هايش را نزديك اين دنيا بياورد، هر كس درى از خير و نيكى را در اين روز فرا گيرد، هر كه نماز مستحبى در اين روز ادا كند، هركه در اين روز، روزه بگيرد، هر كه ميان زن و شوهرش يا پدر و فرزندش يا خويشاوندانش يا مرد و زن همسايه اش يا مرد و زن بيگانه صلح برقرار كند، كسى كه طلبى از كسى دارد از او كم كند، كسى كه قرضى را كه صاحبش از بازگشت آن مأيوس شده به يادآورد و آنرا ادا كند، كسيكه كفالت يتيمى را بر عهده بگيرد، كسيكه قرآن يا چيزى از آنرا بخواند، كسيكه خدا را به ياد آورد و نعمتهاى او را بشمارد و او را شكر كند، كسيكه مريضى را عيادت كند، كسى كه به پدر و مادر يا يكى از آنها نيكى كند، كسى كه جنازه اى تشييع كند، كسى كه مصيبت زده را تسليت گويد، كسى كه كار خير انجام دهد. حتماً به شاخه اى از درخت طوبى آويخته مى شود.
همچنين اگر درى از شرّ و گناه را در اين روز فرا گيرد، كسى كه در اداى نمازش كوتاهى كند و آنرا ضايع كند، كسى كه فقيرى در نزد او بيايد و او قادر بر تغيير حالش باشد و به وى نرسد ولى او را كمك نكند، كسى كه بدكارى از او عذرخواهى نمايد امّا او عذر او را نپذيرد بلكه او را بيشتر از بدى او عقوبت كند، كسى كه ميان زن و شوهرش، پدر با فرزندش يا ميان دو همسايه جدايى اندازد، كسى كه بر تنگدستى سختگيرى بگيرد، كسى كه بر يتيمى جفا كند و به او آزار رساند و همچنين مال او را تباه نمايد، كسى كه خوانندگى كند و در آن خواندن بر معاصى و گناهان برانگيزند، كسى كه كارهاى قبيح خود را در جنگها و انواع ستم هاى خود را بر بندگان بشمارد و بر آنها افتخار كند، كسى كه به عيادت مريض خود نرود، كسى كه جنازه اى را تشييع نكند به دليل خوار و پست بودن آن فرد در نظرش، كسى كه از مصيبت زده دورى نمايد و به او به خاطر حقارت و كوچكى جفا كند، كسيكه پدر و مادر خود يا يكى از اين دو را عاق كند، حتماً به شاخ هاى درخت زقّوم آويخته مى شود البته منافقين، بيشتر به شاخه هاى او آويخته مى شوند.25

* نيمه شعبان
نيمه شعبان بسيار گرامى و داراى ارزش فراوانى است. از حضرت صادق(ع) روايت است كه مى فرمايد از حضرت باقر(ع) از فضيلت و برترى شب نيمه شعبان سؤال شد فرمود: آن شب برترين شبها بعد از ليلة القدر است و در آن شب است كه خداوند فضل خود را به بندگان عطا مى فرمايد و آنها را به كرم خود مى آمرزد. پس در تقرّب جستن به سوى خدا در اين شب تلاش كنيد. همانا شبى است كه خدا قسم ياد كرده به ذات مقدّس خود كه سائلى را از درگاه خود دست خالى برنگرداند و نيمه شعبان شبى است كه حق تعالى آنرا براى ما و امامان در مقابل شب قدر كه براى پيامبر(ص) است، قرار داده است.26 پس شايسته است كه در اين شب به دعا و ثنا و شب زنده دارى بپردازيم.

اعمال شب نيمه شعبان چند چيز است:

1 غسل كه باعث كاسته شدن گناهان مى شود.

2 احياء اين شب به نماز و دعا و استغفار همانطور كه امام سجاد(ع) انجام مى دادند در روايت آمده هر كه اين شب را احياء دارد در روزى كه دلها مى ميرند دل او هرگز نمى ميرد.

3 زيارت امام حسين (ع) كه با فضيلت ترين اعمال در اين شب است و باعث آمرزش گناهان مى شود. هركه مى خواهد امام حسين(ع) را زيارت كند بايد زيارت حضرت را بخواند و اقلّ زيارت آن حضرت اين است كه بر پشت بام رود و به چپ و راست رو به آسمان كند و زيارت حضرت را با اين كلمات بخواند: السلام عليك يا ابا عبداللّه السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته. و هر كس امام حسين (ع) را اينگونه زيارت بنمايد اميد است ثواب حج و عمره براى او نوشته شود.

لازم به ذكر است كه شب نيمه شعبان يكى از شبهاى قدر و شب تقسيم روزى ها و مرگهاست.27 علاوه بر اين گفته شده كه بامداد نيمه شعبان، روز قيامت شروع خواهد شد.


نماز در شب نيمه شعبان
امام صادق(ع) در مورد با فضيلت ترين دعاها در شب نيمه شعبان مى فرمايند:

هنگامى كه نماز عشاء را به جاى آوردى دو ركعت نماز بگزار، در ركعت اول، حمد و سوره قل يا ايّها الكافرون و در ركعت دوم توحيد بخوان پس از سلام سى سه مرتبه سبحان اللّه، سى سه مرتبه الحمد لله و سى و چهار مرتبه اللّه اكبر سپس بگويد: يا من اليه ملجأ العباد پس از آن سجده كند و بيست مرتبه بگويد يا رب هفت مرتبه يا الله و هفت مرتبه لاحول ولا قوّة الّا باللّه ده مرتبه ماشاء اللّه لاقوّة الّا بالله سپس صلوات بر پيامبر(ص) بفرستد و حاجات خود را بخواهد، حضرت فرمود به خدا قسم خداى متعال به كرم و فضل خود، آنرا به تو مى دهد.28

در حديث ديگر آمده است كه رسول خدا (ص) فرمود: در شب نيمه شعبان خواب بودم كه جبرئيل (ع) نزد من آمد و گفت: يا محمّد(ص) آيا در اين شب به خواب مى روى؟ گفتم: اى جبرئيل مگر امشب چه شبى است؟ گفت: نيمه شعبان است، برخيز يا محمّد(ص) پس مرا به پا داشت و مرا به بقيع برد به من گفت، سر خود را بلند كن، اين شبى است كه در آن درهاى آسمان باز است و درهاى رحمت و رضوان و مغفرت و توبه و جود و احسان باز است و خداوند به شماره موها و پشمهاى چهارپايان آزاد مى كند و نيز در آن شب اجلها و ارزاق مردم از اين سال به سال ديگر تقسيم مى گردد و هرچه در تمام سال اتّفاق مى افتد در اين شب وارد مى گردد.29


فضيلت دعاى كميل و خواندن آن در شب نيمه شعبان
از اعمال مخصوص اين شب دعاى كميل است كه با تأسى به اميرالمؤمنين (ع) ، آن را در سجده بخوانى روايت است كه كميل ديده است كه امام على (ع) ، در شب نيمه شعبان دعا را در سجده خوانده است.30 در روايتى ديگر آمده كه كميل گفت: با مولايم على(ع) در مسجد بصره نشسته بودم و گروهى از اصحابش گرد او جمع شده بودند. يكى از آنها عرض كرد معناى فرمايش خداى تعالى كه فرموده: فيها يفرّق كلّ امر حكيم31 چيست؟ آن حضرت فرمود: شب نيمه شعبان است به آن كسى كه جانم به دست اوست بنده اى از بندگان خدا نيست مگر اينكه آنچه از نيك و بدبر او جارى مى شود در شب نيمه شعبان بر او مقرر شده است و هيچ بنده اى آن شب را احياء ندارد و دعاى خضر(ع) را نمى خواند مگر اينكه دعاى او مستجاب گردد!

هنگامى كه حضرت به منزل بازگشت من شبانه به خدمتشان رفتم و درب را كوبيدم فرمود: اى كميل! تو را چه مطلبى است؟ عرض كردم يا اميرالمؤمنين! مطلبم دعاى خضر(ع) است. فرمود: اى كميل! بنشين و هنگامى كه اين دعا را حفظ كردى در هر شب جمعه يا در ماهى يك مرتبه يا در سالى يك مرتبه، يا در عمر خودت يك مرتبه آن را بخوان خداوند از تو چاره سازى و ياريت كند روزيت دهد و هرگز مغفرت خود را از تو باز ندارد

سپس فرمود بنويس: اللهم انى اسئلك برحمتك الّتى وسعت كل شى ء....32


آخرين جمعه ماه شعبان
در روايتى آمده كه حضرت رضا (ع) در آخرين جمعه از ماه شعبان به اباصلت فرمود: بيشتر شعبان گذشت و اين آخرين جمعه آن است، در اين باقيمانده ماه تقصيرهاى گذشته ات را تدارك كن و بر آنچه به كارت مى آيد همّت كن، در دعا و استغفار و تلاوت قرآن بسيار بكوش و از گناهان خويش به سوى خدا توبه كن تا ماه رمضان فرا مى رسد بر خدا مخلص باشى. امانتى كه بر گردن دارى ادا ساز، هر كينه اى در قلب تو از برادر مؤمنت باشد آن را برانداز و هر گناهى بر تو مانده كه مرتكب آن شده اى آن را از دل ريشه كن ساز و از خدا پروا داشته باش و بترس و در آشكارا و پنهان بر او توكّل نماى. همانگونه كه خود فرموده: ومن يتوكّل على الله فهو حسبه انّ اللّه بالغ أمره قد جعل اللّه لكلّ شى ءٍ قدر33 يعنى آنكس كه بر خداى توكل كند خدا او را بس است زيرا خداوند امر خود را به انجام رساننده است و براى هر چيز اندازه اى قرار داده است.

اللّهم ان لم يكن غفرت لنا فى ما مضى من شعبان فاغفرلنا فيما بقى منه 34

در اين ماه خداى تعالى به احترام و حرمت ماه رمضان گردن هايى را از جهنّم آزاد مى سازد.35


* ثواب روزه سه روز آخر ماه شعبان
و اما در روزه سه روز آخر ماه شعبان براى كسى كه تمام آن را روزه نداشته فضيلتى است كه براى انسان سزاوار نيست آن را رها كند، صدوق (ره) از امام صادق(ع) روايت نموده است كه هر كس سه روزه آخر شعبان را روزه بگيرد و به ماه رمضان متصل كند، خداوند روزه دو ماه پى در پى را براى او مى نويسد.36 آخر هر ماه اغلب براى اصلاح خود و انجام كارهايى كه در طول ماه از دست داده ايم است كه اميد است به نحو احسن از پايان هر ماه به ويژه ماه شعبان به دليل ارزش آن و ماه بعدى آن يعنى ماه رمضان استفاده كنيم. در شب آخر شعبان براى ماه رمضان دعايى است از امام صادق(ع) كه براى خواندن آن بايد به مفاتيح الجنان مراجعه كنيم.37 به اميد استفاده مضاعف از اين دو ماه پربركت.

* مناسبت ها و اعمال اختصاصي

- روز اوّل ماه شعبان
اعمالي كه در اين روز به آن ها سفارش شده است عبارتند از:

روزه گرفتن، نماز خواندن، زكات دادن، امر به معروف و نهي از منكر كردن، نيكي به پدر و مادر و خويشان و همسايگان نمودن، صدقه پرداختن به فقرا و مساكين و بين مردم صلح برقرار كردن.(38)


---( * * * )---

روز سوم ماه شعبان
مناسبت:

ميلاد امام حسين عليه السلام در سال چهارم ه . ق.(40)

اعمال وارده:

1 ـ روزه داشتن(41)

2 ـ خواندن اين دعا:

اَللّهُمَّ اِنّي اَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْمُولُودِ في هذا الْيَوْمِ الموعود بِشَهادَتِهِ قَبْلَ اسْتِهْلالِهِ وَ بَكَتْهُ السَّماءُ وَ مَنْ فيها وَ مَنْ عَلَيْها... .(42)

---( * * * )---

روز چهارم ماهِ شعبان
ولادت حضرت ابوالفضل عليه السلام در سال بيست و دوم ه . ق.(43)

---( * * * )---

روز پنجم ماهِ شعبان
ولادت حضرت امام زين العابدين عليه السلام در سال سي و هشت ه . ق.(44)

---( * * * )---

شب سيزدهم
دو ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از حمد، سوره ي ياسين، ملك و اخلاص خوانده شود.(45)

---( * * * )---

شب چهاردهم
چهار ركعت نماز، هر دو ركعت با يك سلام مثل شب سيزدهم رجب(46)

---( * * * )---

روز پانزدهم
ولادت با سعادت منجي عالم بشريّت حضرت بقية الله الاعظم امام زمان (عج)

---( * * * )---

شب پانزدهم
1 ـ غسل(47)

2 ـ احياي اين شب بسيار فضيلت دارد و از جهت عظمت بعد از شب قدر قرار دارد.(48)

3 ـ زيارت امام حسين عليه السلام (49)

4 ـ شش ركعت نماز مطابق دستور شب سيزدهم ماه رجب و شعبان

5 ـ دعاي مخصوص(50)

6 ـ زيارت امام زمان(51)

---( * * * )---

روز پانزدهم
1 ـ غسل(29) 2 ـ زيارت امام زمان (عج)(53)

---( * * * )---

روز بيست و هشتم ماه شعبان
1 ـ روزه.

از ثامن الحج علي بن موسي الرضا عليه السلام نقل شده است: «كسي كه سه روز آخر شعبان را روزه بدارد و آن را به ماه رمضان متصل كند، از گناهان، همانند لحظه ي ولادت، پاك مي شود.»(54)

---( * * * )---

شب سي ام ماه شعبان
دعاي مخصوص(55)

---------------------------------------------------------------- التماس دعا ---------------------------------------------------------------------


پى نوشت ها: -
1. وسايل الشيعه، ج 10، ص 480.

2. همان، ص 497.

3. همان، ص 502.

4. همان، ص 493.

5. همان، ج 8، ص 98.

6. بحارالانوار، ج 94 و 79 باب 56.

7. المراقبات، ص 173.

8. كافى، ج 4، ص 93.

9. بحارالانوار، ج 101، ص 382، باب 9 و ج 94 ص 71.

10. همان، ج 94، ص 72

11. شيخ طوسى، الخصال، ج 2، ص 605.

12. همان.

13. وسائل الشيعه، ج 10، ص 493.

14. الاقبال، ص 685.

15. مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.

16. سوره نمل، آيه 62.

17. سوره غافر، آيه 60.

18. سوره نساء،آيه 32.

19. سوره نساء، آيه 29.

20. سوره ق، آيه 37.

21. وسائل الشيعه، ج 10، ص 503.

22. مراقبات به نقل از من لايحضره الفقيه، ص 176.

23. مفاتيح الجنان، ص 259.

24. همان، 266.

25. مفاتيح الجنان، ص 267 و بحارالانوار، ج 73، ص 357، باب 67 و ج 94، ص 61.

26. مفاتيح الجنان، ص 272.

27. المراقبات، ص 185.

28. مفاتيح الجنان، ص 278، از ابى يحيى.

29. روايتى در اقبال الأعمال المراقبات، ص 182.

30. المراقبات، ص 192، به نقل از اقبال الأعمال.

31. سوره دخان، آيه 4.

32. المراقبات، ص 193، به نقل از اقبال الأعمال.

33. سوره طلاق، آيه 3.

34. مفاتيح الجنان، ص 282.

35. المراقبات، ص 196، به نقل از عيون اخبارالرضع.

36. المراقبات، ص 198.

37. اقبال الأعمال، ص 258.

38 ـ همان، ص 59.

39 ـ مصباح المتهجد، ص 757.

40 ـ تقويم عبادي، ص 76.

41 ـ مصباح المتهجد، ص 758.

42 ـ همان.

43 ـ تقويم عبادي.

44 ـ همان.

45 ـ مفاتيح الجنان، ص 142.

46ـ همان.

47 ـ عروة الوثقي، ج 1، ص 461.

48 ـ بحار الانوار، ج 97، ص 85، ح 5.

49 ـ همان، ح 4.

50 ـ مصباح كفعمي ـ ص 545.

51 ـ همان.

52 ـ مصباح المتهجد، ص 774.

53 ـ عروة الوثقي، ج 1، ص 461.

30 ـ مفاتيح الجنان، ص 170.

54 ـ بحار الانوار، ج 97، ص 80، ح 47.

55 ـ مصباح المتهجد، ص 711.

 

15خرداد

ردم سيستان پيشتازتر از مختار-عنایت امام جواد (ع)

مردم سيستان پيشتازتر از مختار

                            

محقق تاريخ اسلام دکتر محمدحسين رجبي دواني معاون پژوهشي دانشگاه علوم اجتماعي دانشگاه امام حسين(ع)

سال ۳۱ هجري سيستان توسط مسلمانان فتح شد و پس از مقاومت هايي فرماندهان خليفه سوم احساس کردند با زور نمي توان با اين مردم برخورد کرد و از سوي ديگر مردم سيستان نيز متوجه حقيقت اسلام شدند و با ميل اسلام را پذيرفتند و فتح سيستان خيلي با زور و جبر همراه نبود، بلکه با ميل و رغبت مردم انجام شد. براين اساس مردم سيستان برخلاف ساير نقاط ايران که مدت ها پس از حاکميت سياسي مسلمانان اسلام را پذيرفتند، به سرعت به دين اسلام گرويدند.

دکتر محمدحسين رجبي دواني معاون پژوهشي دانشگاه علوم اجتماعي دانشگاه امام حسين(ع) در گفت وگو با خراسان با بيان اين مطلب افزود: مردم سيستان گرچه فاصله اي طولاني با مرکز و دارالحکومه اسلام داشتند از ديرباز عشق و علاقه به اهل بيت پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) را سرلوحه امور خود قرار داده بودند.از اين رو گرچه سيستان با مرکز عالم اسلام چه زماني که اين مرکزيت در مدينه قرار داشت، چه زماني که در عراق بود و بعدها هم که در زمان حاکميت معاويه به شام منتقل شد، فاصله داشت، در برابر حوادث عالم اسلام حساس بودند تا حقيقت اسلام را که در اهل بيت عصمت و طهارت(ع) جلوه گر بود، به درستي بشناسند و به آن اعتقاد داشته باشند.

مقاومت مردم در مقابل فرمان معاويه براي سب علي(ع)

اين استاد دانشگاه با اشاره به نمونه اي در اين باره ادامه داد، زماني که معاويه پس از صلح با امام حسن مجتبي(ع) بر عالم اسلام مسلط شد، برخلاف شرايط صلح دست به يکي از زشت ترين کارها زد و آن اعلام رسمي سب و لعن حضرت علي(ع) در سراسر ممالک اسلامي بود، ولي مردم سيستان در برابر چنين فرماني مقاومت کردند و حاضر به اجراي آن نشدند.دکتر رجبي دواني در توضيح ماجراي اين مقاومت مردمي ادامه داد: معاويه به فرمانروايان خود در عالم اسلام حکم کرده بود در منابر و خطبه ها پس از حمد و سپاس خداوند، درود بر پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) و درود بر خليفه (خودش)، وجود مقدس اميرالمومنين علي(ع) را سب و لعن کنند. ولي با وجود اين فرمان مردم غيور و ولايي سيستان در برابر اين دستور ايستادند و حاضر نشدند به دستور او گردن نهند.

اين محقق تاريخ اسلام با اشاره به منابع معتبر تاريخي ازجمله تاريخ سيستان، احياء الملوک (ملک شاه حسين سيستاني)، معجم البلدان ياقوت حموي (که ياقوت نسبت به تشيع کينه و عداوت داشته است) و... گفت: نويسندگان اين کتاب ها اذعان دارند، مردم سيستان حاضر به انجام چنين عمل زشتي نشدند.حتي مورخ اهل سنت «وهبي شامي» در کتاب «ميزان الاعتدال» آورده است: در دوره بني اميه و زماني که در شرق و غرب جهان اسلام بر منابر، علي بن ابي طالب را لعن مي کردند، مردم سيستان از اين اقدام امتناع ورزيدند، تا اين که در عهدنامه خود با بني اميه شرط خود مبني بر لغو اين دستور را گنجاندند. اين نويسنده ادامه مي دهد... «الحق همين شرف ايشان را کافي است و در صفاي فطرت اصلي ايشان برهاني وافي و شافي».

دکتر دواني در توضيح مقاومت هاي مردم ولايت مدار سيستان گفت: حاکم سيستان از طرف معاويه مردم اين خطه را بيشتر تحت فشار قرار داد و گفت: اگر حضرت علي(ع) را لعن نکنيد، در ازاي هر يک نفر بايد يک مثقال طلا به عنوان جريمه بپردازيد.

مردم اين جريمه را پذيرفتند و از لعن اميرالمومنين علي(ع) خودداري کردند در نتيجه مقدار اين جريمه تا ۱۰ مثقال طلا به ازاي هر يک نفر افزايش يافت اما مردم باز هم زير بار نرفتند و بدون هيچ اکراهي جريمه را پرداختند تا آن عمل شنيع را مرتکب نشوند. اين مقاومت و طرفداري از امام علي(ع) براي از پا درآوردن اين مردم دوستدار خاندان نبوت و درهم شکستن مقاومت آنان بدان جا رسيد که عمال بني اميه طي اقدامي برنامه اي طرح کردند که سر زنان بزرگان سيستان را در ملاء عام بتراشند تا مردم به کار زشت لعن حضرت علي(ع) تن بدهند، اما مردم بزرگوار سيستان که بسيار غيور و نسبت به نواميس خود حساس هم بودند اگرچه حاضر به تحمل اين بي احترامي نسبت به زنان خود شدند اما به ساحت مقدس اميرالمومنين علي(ع) جسارتي نکردند. اين استاد دانشگاه ادامه داد: ملک  شاه حسين سيستاني در کتاب خود «احياءالملوک» در اين باره آورده است... «چون ديدند که مردم سيستان به هيچ وجه با اين جريان همداستان نشدند، دست از ايشان برداشتند و از آن زمان تا حال اهالي سيستان به محبت اهل بيت(ع) راسخ و ثابت قدم هستند.»

قيام مردم سيستان در دفاع از عاشورا

دکتر دواني در نمونه ديگري از محبت اهالي سيستان به اهل بيت پيامبر اسلام به واکنش آنان به فاجعه بزرگ کربلا اشاره کرد و گفت: ۳۰ سال پس از ورود اسلام به سيستان فاجعه کربلا روي داد در حالي که مردم بسياري از نقاط ايران در آن دوره هنوز به مکتب اسلام نگرويده بودند، هنگامي که خبر شهادت امام حسين(ع) و اسارت دختران رسول ا... به مردم سيستان رسيد، مردم ولايت مدار سيستان در برابر آن موضع گرفتند و به خروش آمدند و در برابر دستگاه جبار يزيد دست به قيام زدند.

اين عضو هيئت علمي دانشگاه در اهميت اين حرکت تصريح کرد: اين حرکت از اين رو مهم است که استبداد و اختناقي که يزيد در عالم اسلام حاکم کرده بود، باعث شد مردم عراق، شام و حجاز به عنوان مناطق مهم عالم اسلام در برابر حاکم جرات مخالفت نداشته باشند، ولي مردم دلاور سيستان به خروش آمدند و چنان عمل کردند که «عبادبن زياد» حاکم بني اميه در سيستان بيت المال را برداشت و فرار کرد. وي با اذعان به اين که گرچه جزئيات قيام مردم سيستان را پس از فاجعه عاشورا در تاريخ نداريم، شواهد حاکي از دلاوري مردم و حضور به هنگام آنان در صحنه است که باعث مي شود، عبيدا...ابن زياد که حاکم نيمه شرقي عالم اسلام از سوي يزيد بود و به قساوت قلب و سخت گيري مشهور، دريافت که با زور در برابر مردم سيستان به نتيجه نمي رسد و بنابراين دلجويي از آنان را در دستور کار خود قرار داد و دو برادر ديگرش را به عنوان حاکمان سيستان به اين خطه مامور کرد و آنان به لطايف الحيل سعي کردند اين حرکت مردمي را آرام کنند.

سيستاني ها قبل از مختار به دفاع از اهل بيت(ع) برخاستند

دکتر دواني ادامه داد: به هر حال مردم سيستان پيشتازي خروش نسبت به ظلمي که به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) روا شد، براي خود رقم زدند، در حالي که قيام توابين و قيام مختار عليه بني اميه و خون خواهي امام حسين(ع) پس از مرگ يزيد، يعني در سال ۶۵ هجري صورت گرفت. در حالي که مردم سيستان در همان سال ۶۱ و در فاصله کوتاهي يعني زماني که خبر اين فاجعه به آنان رسيد، عليه حکومت دست به قيام زدند از اين رو مردم سيستان فضيلتي دارند که ديگران از آن محروم اند.

دکتر دواني در خاتمه با اشاره به اين که نکات مطرح شده و موارد ديگري از عظمت مردم سيستان در تاريخ وجود دارد. اما کمتر کسي به اين موارد توجه کرده است، تا از عظمت و محبت و اعتقاد آنان به ولايت اميرالمومنين علي(ع) و اولاد ايشان ياد کند، گفت: استاد فقيد، محقق برجسته حجت الاسلام علي دواني، استاد و پدر بزرگوارم که نسبت به مردم سيستان عشق و علاقه خاصي داشتند در کتابي با نام «افتخارات مردان مرد سيستان»، مردم اين منطقه را مورد توجه قرار داده اند و بيشتر موارد ياد شده، از اين کتاب گرفته شده است

سخنان بزرگان درباره سیستان

"خوشرفتاری نیکوکاری آیین داری پرهیز گاری و هر کاری خدا پسند است برو در سیستان ببین که در سراسر سرزمین به چنین نیکو مردانی دست نیابی در سراسر زمین درستکار تر با انصاف تر خوشرفتار تر از بازاریان سجستان نیست تشت طلا بر سر نه وباکی مدار . . ."

"زکریا قزوینی"

 

"در میان سکنه فعلی سیستان می توان خالص ترین نمونه های نژاد قدیمیآریا را پیدا کرد . اگر مطالعات دقیق و کاملی از تمام مسایل ایالت سیستان به عمل آید درسی بسیار مفید برای ما خواهد بود و امکان دارد به وسیله آن به فهم تاریخ اولیه نژاد آریایی و به موضوعات بس مهمتری پی برد."

"هنری مک ماهون"

 

"می گویند ایران کشوری است که نژاد ما انگلیسی ها از آنجا مهاجرت کرده است ممکن است چنین باشد هرگاه این طور باشد  بایستی به ما تبریک گفت که این اندازه خود را اصلاح کرده ترقی کرده ایم یا به سیستانی ها تسلیت و تعزیت گفت که این قدرها تنزل کرده اند"

"هنری ساوج لندور

وجه تسمیه زابل وسیستان

 در کتاب تاریخ سیستان علت نامگذاری زابل و سیستان  اینگونه ذکر می شود  : "اما سیستان از بهر آن گویند که ضحاک اینجا مهمان بود به نزدیک گرشاسب. وعادت اوآن بود که به ایله نشستی -و اکنون ایله را بیت المقدس گویند-شراب با زنان خوردی .وبه آن روزگار سرای زنان را "شبستان" گفتندی. چون ضحاک مست گشت  او را یاد آمد عادت خویش . گفت شبستان خواهم تا آنجا خوشتر خورم .گرشاسب عادت او دانسته بود "گفت اینجا سیوستان است نه شبستان." و"سیو" مرد مردان راگفتندی به آن روزگار .و سیستان به آن گویند که همیشه آنجا مردان مرد باشندو مردی مرد خواهد تا از آنجا بگذرد. چون این سخن گفته شد ضحاک شرمناک شد . گفت" ای پهلوان راست گویی ما به سیوستانیم نه شبستان"از پس از آن اینجا را سیستان گویند به یک حرف کمتر که واو است .

 

اما زاول از آن گویندکه همه شهر ها که کردند به این عالم یا به لب دریا کردند یا به نزدیک کوه زیرا که جواهر وچیز های بزرگ از دریا خیزد و معادن از کوه باشد. اینجا که بنا کردند گفتند همه چیزهای ما از آب و گل باید ساخت . اینجا یک حرف به  گفتار اندر فرو شد کهگاف باشد:"زاول" گفتندی.

 

پيدايش سيستان و وجه تسميه آن :

برخي از مورخان بناي سيستان را چهار هزار سال قبل از بعثت پيامبر اكرم (ص) و بدست گرشاسپ  نوشته اند . مولف تاريخ سيستان در قرن پنجم هجري مي نويسد :‌
 « اما بنا كردن سيستان بدست گرشاسپ آن روز بود كه چون ضحاك به عجم مستولي شد و خواست آزادگان جهان را همي كُشد ، گرشاسپ حكما و منجمان را طلب نمود و دانايان را جمع كرد ، درباره  ساختن حصاري بر حسب مزاج سرزمين ، از ساير مواضع كه دست تصرف غير به او مي رسد ممتاز باشد و به ساعتي موافق بنا شود . لذا اكثر بلا و اقطار را پيموده تا بالاخره حصار سيستان را انتخاب و طرح نمود و مدت ها از شر جادوي ضحاك ايمن بود . »

قیام برای خونخواهی امام حسین (ع) بزرگترین افتخار مردم سیستان

زاهدان - خبرگزاری مهر: محرم یادآور خاطره های به یاد ماندنی برای سیستانی هاست زیرا بی شک می توان یکی از بزرگترین افتخارات سرزمین سیستان را قیام مردان مرد این منطقه برای اولین بار در تاریخ برای خونخواهی حضرت اباعبدالله الحسین (ع) دانست.

به گزارش خبرنگار مهر در زاهدان، سیستان سرزمین رازهای سر به مهر، هویت ملی ایرانیان و زمینی که سکونتگاه موقت حضرت نوح (ع) نام نهاده شده است، افتخارات زیادی در پرونده تاریخی خود دارد.

بر اساس برخی اسناد تاریخی، حضرت نوح (ع) زمانی که بشارت پایان عذاب و خشم الهی را دریافت کرد دو رکعت نماز شکر در سیستان به جای آورد.

منابع متعددی از جمله "نخستین قیام مردان" تالیف حجت الاسلام علی دوانی، "احیا الملوک" تالیف "ملک شاه حسین سینایی" و "سیستان مدینة العذرای ایران" از گروه مؤلفان دانشگاه زابل تاریخ و تمدن کهن سیستان را بر همگان آشکار می کند.

این سرزمین پهناور خوش آوازه، زاد بوم دهها گوهر پاک نهاد خداجو و یزدان پرست مسلمان است که در زمره معماران عرصه فرهنگ و اندیشه این آب و خاک مقدس بوده اند.

سرزمین سیستان که فردوسی شاعر توانای ایران زمین، شاهنامه اش را از سیستان و رستم دستانش نگاشت، خود برگ زرینی از افتخارات این مرز و بوم است.

مردمان سیستان که علیه حاکمان جور در طول تاریخ ایستادگی کرده و در دفاع از حقانیت و مظلومیت آل علی (ع) از همه چیز خود گذشتند در این مسیر هرگز ترسی به دل راه نداده و همچنان این دیار را مرکز دارالولایه قرار داده اند.

سیستان سرزمین کهن و افسانه ساز ایران، دستخوش حوادث گوناگون بوده است، و این استان همان داراالولایه و محل تابیدن نخستین انوار توحیدی است و تاریخ مظهر این مدعاست.

اما همه ساله با فرا رسیدن ماه محرم بوی کربلا و عاشورا همچون دیگر استانهای این کشور اسلامی به مشام یکایک مردم سیستان می رسد.

محرم یادآور خاطره های به یاد ماندنی برای سیستان و سیستانی است، بی شک می توان یکی از بزرگترین افتخارات سرزمین سیستان را قیام مردان مرد این منطقه برای خونخواهی حضرت امام حسین (ع) دانست.

در حالی که بشریت در مقابل آن فاجعه بزرگ ساکت بودند دلیر مردان سیستان در همان سال واقعه به پا خواستند و این عمل ننگین را محکوم کردند.

ایمان راسخ به یکتا پرستی و عشق به ائمه اطهار (ع) در دل و جان این مردم ریشه دوانیده به طوریکه اسناد تاریخی چنین نقل می کنند که از دارالاماره بنی امیه تکلیف به سب حضرت علی (ع) شده بود اما چون مردان دارالمؤمنین سیستان با آن مخالفت کردند، مردمان سیستان محکوم به پرداخت 10 مثقال طلا و تراشیدن سر زنان شدند.

مردم سیستان از آن زمان تاکنون به محبت اهل بیت (ع) راسخ هستند و به این محبت ثابت قدم تر شده اند.

در این راستا و همین باور برپایی مجالس اهل بیت (ع) و سوگواری ایام محرم به همراه برگزاری مراسم تعزیه در سیستان از رونق خاصی برخوردار است و اکنون زیارتگاه ها و قدمگاه های فراوانی زینت بخش این دیار شده است.

از جمله این زیارتگاه ها می توان به زیارت خواجه مهدی، بی بی دوست، ابوالفضل (ع)، قدم گاه امام حسین (ع) و شاهزاده اسماعیل اشاره کرد.

مردمان مناطق مختلف کشور و نیز کشورهای همجوار با استان سیستان و بلوچستان نیز برای برآورده کردن حاجت های خود به این زیارتگاه ها مشرف می شوند.

واقعه جانسوز کربلا و اسیران اهل بیت (ع) با همه ابعادی که داشت در مدت 40 روز یا اندکی بیشتر خاتمه یافت و خبر آن در سال 61 هجری به سیستان رسید.

مردم سیستان وقتی خبر قیام امام حسین (ع) در روز عاشورا و شهادت ایشان را شنیدند، گفتند: "نه نیکو طریقتی بر گرفت یزید که با فرزندان رسول خدا (ص) چنین کرد" و مردان و زنان غیور سیستانی چون از صلابت و روحیه پاک معنوی برخوردار بودند و حس یکتا پرستی در آنها تابیدن گرفته بود به صف ارادتمندان خاندان نبوت پیوسته و از آن بزرگواران طرفداری کردند.

لین قیام برای خونخواهی سیدالشهدا در سیستان                                                                                                              

 واقعه جانسوز کربلا و اسیران اهلبیت با همۀ ابعادی که داشت در مدت چهل روز یا اندکی بیشتر خاتمه یافت. نمی دانیم خبر وحشت بار آن کی به سیستان و دیگر شهرهای ایران رسید. اما این را می دانیم که در همان سال 61 هجری بوده ولی چند ماه بعد معلوم نیست.

سخن در این است که در تمام شهرهای کسی یا گروهی زبان به اعتراض نگشودند، و برای خونخواهی جانبازان کربلا و دفاع از خاندان رسالت اعتراض و قیامی صورت نگرفت و اگر اتفاق افتاده بود، تاریخ ثبت می کرد، جز قیام توابین در کوفه که سه سال بعد انجام گرفت. و قیام مختار که باز در کوفه و پنج سال بعد روی داد.

اما ببینید وقتی این خبر به مردم رشید و با ایمان سیستان رسید، چه شد؟!

در «تاریخ سیستان» پس از آن که از واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) و اسارات دختران رسول خدا یاد می کند، و می گوید که «شمر بن ذی الجوشن لعنه الله سر حسین بن علی (رض- رضی الله عنه) بیرون کرد و عبیدالله بن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خردسال اسیر کرد و به شام فرستاد و بر اشتران سرهاشان برهنه...

سپس ماجرای دیر راهب را نقل می کند، پس از آن می گوید: « وآنان زنان اسیر و کودکان سر برهنه بر اشتر به دمشق اندر بردند، و ان سر اندر پیش او (یزید) نهادند اندر طشتی و ضیبی، بر لب و دندان وی همی زد، و این خبر به کتاب خلفا گفته اند و معروف است» آن گاه می نویسد:

«پس چون این خبر به سیستان آمد. مردمان سیستان گفتند: نه نیکو طریقتی برگرفت یزید که با فرزندان رسول (ص) چنین کرد. پاره ای شورش اندر گرفتند. عباد بن زیاد، سیستان را به مردمان سیستان سپرد. بیست هزار هزار (بیست میلیون) درهم اندر بیت المال جمع شده بود، از غنائم کابل و دیگر مال ها بر گرفت و به بصره باز شد. عبیدالله بن زیاد برادر خویش یزید بن زیاد را و دیگر برادر بو عبیدۀ زیاد را به سیستان فرستاد. اندر اول سنۀ اثنی و ستین.»

بررسی ابعاد این قیام تاریخی

چنان که دیدیم هدف اصلی از بیان این مطلب بسیار مهم، یعنی قیام رسمی مردم سیستان برای خونخواهی سالار شهیدان راه حق حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) بوده که فقط در تاریخ سیستان بدین گونه که نقل شده، آمده است.

هم اکنون در یک بررسی این قیام بی نظیر و مردمی ابر مردان سیستان را از نظر می گذرانیم:

1- چرا فقط مردم سیستان اقدام به اعتراض و شورش نسبت به فاجعه کربلا و اسارت اهل بیت کردند، و در جای دیگر آن هم به آن زودی و اندکی پس از آن واقعه شوم، اتفاق نیفتاد؟

جواب این است که مردم سیستان ذاتاً دلیر و از اندام برازنده و توان فوق العاده جسمی برخوردار بودند، که این خود به آنها اعتماد به نفس و شناخت خویش می بخشید.

2- آنها خود را هموطنان رستم دستان قهرمان بزرگ و ملی ایران می دانستند و راستی که رستم از زابلستان و سیستان بوده است.

مردانگی های رستم در برابر زورگویان و قدرتمندان ستمگر، و دفاع و حمایت از زیردستان و بینوایان که سخن سنج نامی فردوسی پاکزاد صفحات زرین شاهنامۀ خود را به آن آراسته است، در قرون متمادی و اعصار متوالی، چه در ایران زمین و چه در نقاط دیگر دنیا مشهور خاص و عام بوده است.

3- اولین برخورد مسلمانان با مردم سیستان و سخنان ایران بن رستم سالار سیستان که سرانجام هم فتح سیستان با صلح انجام گرفت، و آنچه از دلیر مردان سیستان نقل شد، و مخصوصاً گفتار تیمور لنگ از برخورد با مردم سیستان در قرن های بعد، و ایمان راسخ و نجابت مرد و زن سیستانی، همه و همه نشان می دهد که این افتخار بزرگ را آن رادمردان کسب کردند و همین نیز ویژگی خاص مردم سیستان را به اثبات می رساند.

4- مردم سیستان چون خود از صلابت و صولت و روحیۀ پاک معنوی برخوردار بودند، که آن هم نشانه توان جسمی و زورمندی آنها بوده است، به مصداق قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهری، در برخورد با مسلمانان به صف ارادت کیشان خاندان نبوت و طرفداری از آنها برخاستند.

5- آنها که هر یک یک قهرمانی بودند، به زودی قهرمان قهرمانان جهان امیر المومنین (ع) را شناختند و در حساس ترین لحظاتی که تازه به مسلمانی روی آورده بودند، ارادت و اخلاص خویش را به امیر امیران روزگار نشان دادند، و زیر بار ننگ بدگوئی از آن وجود مقدس نرفتند.

6- آری، پس از واقعه جانسوز کربلا و شهادت مردان اهلبیت و اسارت خونبار دختران پیغمبر و امیر المومنین از کوفه به شام، در سراسر دنیای اسلام، این مردان مرد سیستان بودند که بر ضد یزید بن معاویه و حکمران او در سیستان عباد بن زیاد، برادر عبیدالله زیاد عامل جنایت کربلا به پا خواستند.

7- هر چند مؤلف «تاریخ سیستان» واقعه را به اختصار نقل کرده چنان که سایر وقایع مانند داستان یزید بن مفرغ را که طبری و این اثیر به تفضیل آورده اند او در چند سطر بیان کرده است، اما همان را که او در این باره از قیام مردم سیستان آورده است، اهمیت مطلب را به خوبی نمایان می سازد زیرا...

اولاً: در آن موقع، حکمران سیستان، هم سپاه و هم نیروی انتظامی (شرطه) و هم محکمۀ قضا در اختیار داشته، و کاملاً بر اوضاع مسلط بوده است، ولی همین که پاره ای از مردم آغازگر قیام شدند، عباد بن زیاد حاکم آنجا که مردم سیستان را خوب می شناخته است، درنگ را جایز ندانسته و با برداشتن بیست میلیون درهم موجودی بیت المال فرار را بر قرار ترجیح داده و سیستان را به مردم آن سپرده و قلمرو حکومت را ترک گفته است، به طوری که منطقه بدون والی ماند، پیداست که اگر مانده بود جان خود را هم از دست می داد.

ثانیاً : چیزی که به خوبی اهمیت موضوع را آفتابی می سازد این است که معلوم نیست چند ماه بعد، عبیدالله بن زیاد به جای یک والی برای جانشینی والی سابق «عباد» که برادر محبوبش بوده، دو برادر دیگرش یزید بن زیاد و ابو عبیده ابن زیاد را با هم به سیستان فرستاد و پیداست که آنها نیز با رفق و مدارا با مردم سیستان رفتار کردند تا توانستند به حکومت خود ادامه دهند.

ثالثاً: می دانیم که اولین پادشاه سیستان پس از مسلمان شدن مردم آن سرزمین دلاور خیز، یعقوب بن لیث صفاری بوده؛ و او هم چون از مردان سیستان بود که زیر بار ننگ خلافت غاصبانه بنی عباس نرود، و آن را براندازد، ولی افسوس که اجل به او مهلت نداد و با این اندیشه جان داد.

رابعاً: حالات و روحیات مردان سیستان از این واقعیت حکایت می کند که سرزمین سیستان از قدیم ترین زمان ها، از عهد رستم دستان ابر مرد سیستان و ایران زمین تا قرن ها بعد و حتی تاکنون، مرد خیز و آن مردان هم به نجابت و بزرگی و بزرگواری سر افراز بوده و هستند.

تاریخ ایران و اسلام هم آن افتخارات را که بازگو کردیم برای آن مردم نیکنام و قهرمان به ارمغان آورده است.

امتناع مردم سيستان از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
ياقوت حموي در معجم البلدان مي‌نويسد :
قال الرهني : وأجل من هذا كله أنه لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها إلا مرة ، وامتنعوا على بنى أمية حتى زادوا في عهدهم أن لا يلعن على منبرهم أحد ... وأي شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول الله ، صلى الله عليه وسلم ، على منبرهم وهو يلعن على منابر الحرمين مكة والمدينة ؟
معجم البلدان ، ياقوت الحموي ، ج3 ، ص191 ، باب سجستان .
رهني گويد : برتر از همه اين اوصاف كه ذكر شد ، آن است كه بني اميه ، امير المؤمنين عليه السلام را در منابر شرق و غرب لعن مي كردند ؛ ولي در سيستان يكبار بيشتر نتوانستند . آن‌ها از فرمان بني اميه سر پيچي كردند ؛ حتي در پيمان نامه شان اضافه كردند كه هيچ كس را بر منبرشان لعن نكنند ...
چه افتخاري بالاتر از اين كه آن‌ها از فرمان ناسزاگويي به برادر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بر منبرشان سرپيچي كردند ؛ در حالي كه آن حضرت را بر منبرهاي مكه و مدينه لعن مي‌كردند .
زكريا بن محمد بن محمود قزويني در آثار البلاد و اخبار العباد مي‌نويسد :
قال محمد بن بحر الذهبي[رهني] : لم تزل سجستان مفردة بمحاسن لم تعرف لغيرها من البلدان، ... وأجل من هذا كله أنهم امتنعوا على بني أمية أن يلعنوا علي بن أبي طالب على منبرهم.
آثار البلاد و اخبار العباد ، ج1 ،‌ ص79 ، باب سيستان .
سجستان افتخاراتي دارد كه در شهرهاي ديگر ديده نشده است و بزرگترين همه آن‌ها اين است كه در زمان بني اميه همه مردم آن‌جا از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب عليه السلام در منبرشان امتناع كردند .

رواياتي در سبّ امير المؤمنين عليه السلام توسط بني امية
آنچه تا كنون گذشت ، روايات و نقل سخنان علماي اهل سنت بود در اثبات اين مطلب كه معاوية بن أبو سفيان ، امام علي بن أبي طالب عليه السلام را لعن مي‌كرده است ، روايات ديگري نيز در كتاب‌هاي اهل سنت يافت مي‌شود كه اختصاص به معاويه ندارد ؛ بلكه اين عمل زشت را براي خاندان بني اميه و حاكمان آن ثابت مي‌كند . طبيعي است كه برخي از علماي اهل سنت دوست نداشته‌اند كه نام معاويه برده شود و لذا به جاي معاويه ، نام بني امية را جايگزين كرده‌اند ؛ هر چند كه به صورت عام شامل شخص معاويه نيز مي‌شود .
احدي از بني اميه برنمي‌خواستند ، مگر اين كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن مي‌كردند :
حافظ ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق مي‌نويسد :
حدثنا خالد بن يزيد عن معاوية قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تقنع سجية مجرم
وقلت فصدقت الذي قلت بالذي فعلت فأضحى راضيا كل مسلم .
تاريخ مدينه دمشق ، ج50 ، ص96 .
خالد بن زيد از معاويه نقل مي‌كند : هر گاه فردي از بني اميه از جايش حركت مي‌كرد ، علي (عليه السلام) را لعن مي‌كرد ، عمر بن عبد العزيز او را لعن نكرد ؛ لذا شاعر: كثير العزة او را اين گونه ستايش مي كند :
تو به قدرت رسيدي و علي را سبّ و شتم نكردي و نترسيدي . تو نيك هستي و روش مجرمان را پيروي نكردي .
تو درآن‌چه گفتي راستگو بودي و آن را انجام دادي . پس همه مسلمانان از اين كار راضي بودند .
ابونعيم اصفهاني در حلية الأولياء مي‌نويسد :
ثنا خالد بن يزيد عن جعونة قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر بن عبد العزيز فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تتبع سجية مجرم
حلية الأولياء ، ابو نعيم ، ج5 ، ص356 ، ط الثانيه ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1423 هـ .
ناسزاگويي به علي (عليه السلام) تا زمان عمر بن عبد العزيز ادامه داشت :
محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسند :
أخبرنا علي بن محمد عن لوط بن يحيى الغامدي قال كان الولاة من بني أمية قبل عمر بن عبد العزيز يشتمون عليا رحمه الله فلما ولي عمر أمسك عن ذلك .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج5 ، ص393 و سير اعلام النبلاء ، ج5 ، ص147 .
حاکمان بنی امیه قبل از عمر بن عبد العزیز ، به علی دشنام می دادند ؛ و وقتی که عمر به ولایت رسید از این کار دست کشید .
و نيز ذهبي در توصيف حاكمان بني مروان مي‌نويسد :
في آل مروان نصب ظاهر سوى عمر بن عبد العزيز ... .
مروانيان غير از عمربن عبد العزيز دشمن علي بودند0
سير اعلام النبلاء ، ج 5 ، ص113 .
كان خلفاء بني أمية يسبون علياً رضي الله عنه من سنة إِحدى وأربعين وهي السنة التي خلع الحسن فيها نفسه من الخلافة إلى أول سنة تسع وتسعين آخر أيام سليمان بن عبد الملك فلما ولي عمر أبطل ذلك وكتب إِلى نوابه بإبطاله ... .
تاريخ أبي الفداء ، فصل في ذكر إبطال عمر بن عبد العزيز سب علي بن أبي طالب علي المنابر ، ج1 ،‌ ص287 .
خلفاي بني اميه از سال چهل ويك كه سال خلع حسن بن علي از خلافت بود تا سال نودونه آخرين روزهاي حكومت سليمان بن عبد الملك و آغاز حكومت عمر بن عبد العزيز ، علي (عليه السلام) را سب ولعن مي‌كردند0
آلوسي ، مفسر نام‌آور اهل سنت در تفسير آيه : «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ ... » (النحل / 90) مي‌نويسد :
أقامها عمر بن عبد العزيز حين آلت الخلافة إليه مقام ما كانو بنو أمية غضب الله تعالى عليهم يجعلونه في أواخر خطبهم من سب علي كرم الله تعالى وجهه ولعن كل من بغضه وسبه وكان ذلك من أعظم مآثره رضي الله تعالى عنه .
روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني ، آلوسي ، ج7 ، ص456 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1422 هـ .
عمر بن عبد العزيز ، زماني كه به خلافت رسيد ،‌ احسان و نيكوكاري را به جاي ناسزاگويي به علي (عليه السلام) قرار داد وزنده كرد، بني اميه كه غضب خداوند بر آن‌ها باد ، در پايان خطبه‌هاي نماز جمعه تا زمان عمر بن عبد العزيز به علي (عليه السلام) ناسزا مي‌گفتند كه اين از بهترين آثار و افتخار عمر بن عبد العزيز به شمار مي‌رود .
ابن خلدون در تاريخش تصريح مي‌كند :
وكان بنو أمية يسبون عليا فكتب عمر إلى الآفاق بترك ذلك .
تاريخ ابن خلدون ، ج3 ، ص75 .
بني اميه به علي (عليه السلام) ناسزا مي‌گفتند تا اين كه عمر بن عبد العزيز به تمام سرزمين‌ها نامه نوشت و دستور به ترك آن داد .
شيخ محمد بن علي ، مشهور به ابن العمراني در الإنباء في تاريخ الخلفاء مي‌نويسد :
وكان بني امية كلهم يلعنون عليا ـ صلوات الله عليه وسلامه ـ علي المنبر ، فمذ ولي عمر بن عبد العزيز قطع تلك اللعنة .
الإنباء في تاريخ الخلفاء ، ابن العمراني ، ص51 ، ط الأولي ، دار الآفاق العربية ، مصر ، 1419 هـ .
تمامي بني اميه ، علي (عليه السلام) را بر فراز منبرها لعن مي‌كردند ، تا زماني كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد و دستور به ترك آن داد .
شهاب الدين احمد بن عبد الوهاب نويري در نهاية الأرب في فنون الأدب در فصل بيعت عمر بن عبد العزيز مي‌نويسد :
وكان من أول ما ابتدأ به عمر بن عبد العزيز أن ترك سب علي بن أبي طالب رضي الله عنه على المنابر، وكان يسب في أيام بني أمية إلى أن ولي عمر فترك ذلك .
نهاية الأرب في فنون الأدب ، النويري ، ج21 ، ص216 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1424 هـ .
نخستين كاري كه عمر بن عبد العزيز انجام داد ، اين بود كه ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) را بر فراز منبرها ترك كرد ، در زمان بني اميه علي (عليه السلام) را سب مي‌كردند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز خليفه شد ، آن را ترك كرد .
حافظ جلال الدين سيوطي در تاريخ الخلفاء مي گويد :
كان بنو أمية يسبون علي بن أبي طالب في الخطبة فلما ولي عمر ابن عبد العزيز أبطله وكتب إلى نوابه بإبطاله .
تاريخ الخلفاء ، السيوطي ، ص194 ، ط الأولي ، مصر ، دار الفجر للتراث ، 1420 هـ .
بني اميه ، به علي بن أبي طالب (عليه السلام) در خطبه‌هاي نماز دشنام مي‌دادند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد ، اين عمل را ترك كرد و به فرماندارانش دستور ترك آن را داد .
و نيز ابن أثير در تاريخش مي‌نويسد :
كان بنو أمية يسبون أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام إلى أن ولي عمر بن عبد العزيز فترك ذلك وكتب إلى العمال في الآفاق بتركه .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 99 هـ ، ج5 ، ص42 .
بني اميه به علي دشنام می دادند ؛ تا زمانی که عمر بن عبد العزیز به حکومت رسیده این کار را ترک نمود و به نقاط مختلف بخشنامه کرد که این کار را ترک کنند .
خير الدين زركلي در كتاب الأعلام ، در ترجمه عمر بن عبد العزيز مي‌نويسد :
وولي الخلافة بعهد من سليمان سنة 99 ه‍ ، فبويع في مسجد دمشق . وسكن الناس في أيامه ، فمنع سب علي بن أبي طالب ( وكان من تقدمه من الأمويين يسبونه على المنابر ) .
الأعلام ، خير الدين الزركلي ، ج 5 ، ص50 .
عمر بن عبد العزيز ، در سال 99 هـ بعد از سليمان خلافت را به دست گرفت ، مردم در مسجد دمشق با وي بيعت كردند ، مردم در زمان وي آرام بودند ، پس وي از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه حاكمان پيش از وي از بني اميه بر فراز منبرها انجام مي دادند ، جلوگيري كرد .
مغيرة بن شعبة و سبّ امير المؤمنين :
خوارزمي ، مورخ مشهور اهل سنت در مقتل الحسين عليه السلام مي‌نويسد :

در جلسه‌اي كه در حضور معاوية و امام حسن عليه السلام ، برگذار شده بود ، طرفداران بني‌ اميه ، يكي يكي برخواستند و هر چه از دهانشان خارج شد ، نثار امام عليه السلام كردند تا اين كه مغيرة بن شعبة لعنة الله عليه برخواست و اين چنين سخن گفت :
إن علياً ناصب رسول الله صلي الله عليه وسلم في حياته ، وأجلب عليه قبل موته وأراد قتله ، فعلم ذلك من أمره رسول الله ، ثم كره أن يبايع أبا بكر حتي أتي به قوداً ، ثم نازع عمر حتي همّ أن يضرب عنقه ، ثم طعن علي عثمان حتي قتله ، و قد جعل الله سلطاناً لولي المقتول في كتابه المنزل ، فمعاوية ولي المقتول بغير حق ، فلو قتلناك وأخاك كان من الحق ، فو الله ما دم ولد علي عندنا بخير من دم عثمان ، و ما كان الله ليجمع فيكم الملك مع النبوة .
مقتل الحسين ، ج1 ،‌ ص170 .
علي (عليه السلام) در زمان حيات پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) با وي دشمني ورزيد [نعوذ بالله] و قبل از مرگش اراده كشتن پيامبر را داشت ، و رسول خدا از اين قضيه آگاه شد . پس از رحلت پيامبر ، با ابوبكر بيعت نكرد تا او را به اجبار آوردند ، با عمر از درِ ستيز وارد شد كه نزديك بود عمر گردنش را بزند ، از عثمان بدگويي كرد تا او را به قتل رسانيد ؛ ولي خدا در قرآن براي هر كشته‌اي ولي و خونخواهي قرار داده است ،‌ و معاويه ولي عثمان بود ؛ پس اگر تو و برادرت را بكشيم سزاوار خواهد بود ، به خدا سوگند خون فرزندان علي نزد ما از خون عثمان بهتر نيست ،‌ خداوند پادشاهي و نبوت را در شما قرار نداده است .
و ابن خلدون در تاريخش مي‌نويسد :
كان المغيرة بن شعبة أيام امارته على الكوفة كثيرا ما يتعرض لعلى في مجالسه وخطبه ويترحم على عثمان ويدعو له .
تاريخ ابن خلدون ، ص603 .
مغيرة بن شعبه در زمان حكومتش در كوفه در خطبه‌ها و مجالسش از علي بدگويي مي‌كرد و براي عثمان تقاضاي مغفرت مي نمود.
و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد :
كان المغيرة ينال في خطبته من علي ، وأقام خطباء ينالون منه .
سر اعلام النبلاء ، ج3 ، ص31 .
مغيره در خطبه‌هايش از علي (عليه السلام) بدگويي مي‌كرد ، و خطيباني را مي‌گماشت كه از آن حضرت بدگويي كنند .
مرواني‌ها و ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام)
ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و احمد بن حنبل در العلل مي‌نويسد :
عن ابن عون عن عمير بن إسحاق قال كان مروان بن الحكم أميرا علينا ست سنين فكان يسب عليا كل جمعة على المنبر ثم عزل فاستعمل سعيد بن العاص سنتين فكان لا يسبه ثم عزل وأعيد مروان فكان يسبه فقيل يا حسن ألا تسمع ما يقول هذا فجعل لا يرد شيئا قال وكان حسن يجئ يوم الجمعة فيدخل في حجرة النبي ( صلى الله عليه وسلم ) فيقعد فيها فإذا قضيت الخطبة خرج فصلى ثم رجع إلى أهله .
تاريخ مدينه دمشق ، ج57 ، ص243 و العلل ، احمد بن حنبل ، ج3 ، ص176 .
عمير بن اسحاق مي‌گويد : مروان حكم در مدت شش سالي كه بر ما حكومت مي‌كرد ، هر جمعه در منبرش علي (عليه السلام) را سبّ مي‌كرد ، سپس او را عزل كردند و به مدت دو سال سعيد بن عاص والي شد و جاي مروان را گفت ؛ ولي او علي (عليه السلام) را سبّ نمي‌كرد . به همين جهت عزل شد و مروان دوباره برگشت و بر ما والي شد و سبّ علي (عليه السلام) را شروع كرد . به امام مجتبي (عليه السلام) گفتند : مگر نمي شنوي كه چه مي‌گويد ؟ امام اعتنا نمي‌كرد . آن حضرت روز جمعه به مسجد مي‌آمد و به دورن حجره پيامبر مي رفت و همان جا مي نشست ، پس از اتمام خطبه جمعه بيرون مي‌آمد و نمازش را مي‌خواند و به منزلش برمي‌گشت .
سيوطي در تاريخ الخلفاء مي نويسد :
عن عمير بن إسحاق قال: كان مروان أميراً علينا فكان يسب علياً كل جمعة على المنبر وحسن يسمع فلا يرد شيئاً ثم أرسل إليه رجلا يقول له بعلي وبعلي وبعلي وبك وبك وما وجدت مثلك إلا مثل البغلة يقال لها من أبوك؟ فتقول أمي الفرس فقال له الحسن: أرجع إليه فقل له إني والله لا أمحو عنك شيئاً مما قلت بأن أسبك ولكن موعدي وموعدك الله .
تاريخ الخلفاء ، ترجمه امام حسن عليه السلام .
از عمير بن بن اسحاق نقل شده است كه گفت : فرمانده و امير بر ما مروان حكم بود كه در هر جمعه‌ بر فراز منبر علي (عليه السلام) سبّ ولعن مي‌كرد ، فرزندش امام حسن مي‌شنيد ؛‌ ولي سخني نمي‌گفت ، مروان كسي را فرستاد كه در حضور امام از خودش و پدرش بدگويي كرد و گفت : مانند تو نيافتم مگر استر و اسب ، از او پرسيدند پدرت كيست ؟ گفت : اسب . امام مجتبي (عليه السلام) فرمود : برو به مروان بگو من پاسخي نمي‌دهم و همانند تو فحش نمي‌دهم تا آثار خطا و گناهانت محو شود ؛ بلكه ديدار و وعده من و تو قيامت در محضر خداوند است .
لكنت زبان ، هنگام ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام) :
ابن أثير وبلاذري به نقل از عبد الله بن عبيد الله مي‌نويسند :
وكان أبي إذا خطب فنال من علي رضي الله عنه تلجلج فقلت يا أبت إنك تمضي في خطبتك فإذا أتيت على ذكر علي عرفت منك تقصيرا ؟ قال : أو فطنت لذلك ؟ قلت : نعم . فقال يا بني إن الذين حولنا لو يعلمون من علي ما نعلم تفرقوا عنا إلى أولاده .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 100 هـ ، ج5 ، ص42 و انساب الأشراف ، ج8 ، ص195 .
پدرم هر گاه خطبه مي‌خواند و در آن مي خواست از علي (عليه السلام) بدگويي كند ، زبانش مي‌گرفت ، پرسيدم :چرا در خطبه‌ات وقتي كه از علي (عليه السلام) مي‌خواهي سخن بگويي كلام و سخنت نارسا مي‌شود ؟ گفت : تو اين موضوع را فهميده‌اي ؟ گفتم : آري ، گفت : فرزندم ! اگر آن‌چه از فضائل علي (عليه السلام) ما مي‌دانيم ، اين مردم بدانند از اطراف ما پراكنده شده و به فرزندان علي روي خواهند آورد .
علي (عليه السلام) را در منابر شرق و غرب عالم لعن مي‌كردند :
ياقوت حموي ، تاريخ نويس مشهور اهل سنت مي‌نويسد :
لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ... منابر الحرمين مكة والمدينة .
معجم البلدان ، ج3 ، ص191 .
علي (عليه السلام) را بر منبرهاي‌ها شرق و غرب و منبرهاي مكه و مدينه لعن مي‌كردند .
ناسزا گويي به علي (عليه السلام) بر فراز هفتاد هزار منبر :
زمخشري ، مفسر و اديب نام‌آور اهل سنت مي‌نويسد :
إنّه كان فى أيّام بنى اميّة أكثر من سبعين ألف منبر يلعن عليها علىّ بن أبى طالب بما سنّه لهم معاوية من ذلك.
ربيع الأبرار ، ج 2 ، ص186 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص79 به نقل از سيوطي .
در زمان بنو اميه ، بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه در آن علي (عليه السلام) به پيروي از سنتي كه معاويه بنا كرده بود ، لعن مي‌شد .
تواتر اخبار ناسزاگويي بني اميه :
شيخ محمود سعيد بن ممدوح ، بعد از نقل روايات و نصوصي در وقائع سبّ امير المؤمنين عليه السلام مي‌گويد :
الآثار في هذه الجريمة البشعة وأخبارها الشنيعة متواترة ، وهذه عظيمة تصغر عندها العظائم ، وجريمة تصغر عندها الجرائم وشنيعة تتلاشي أمام بشاعتها الشنائع .
غاية التبجيل ، محمود سعيد ، ص283 ، ط الأولي ، مكتبة الفقيه ، الإمارات ، 1425 هـ .
دلايل و شواهد بر اين گناه و خطاي زشت بي‌شمار و متواتر است . ومي توان گفت كه اين جنايت خشن به اندازه‌اي سنگين است كه ديگر جنايات بزرگ در برابرش كوچك و غير قابل ديدن است .
ناسزا گويي به اهل بيت عليهم السلام براي تقرب به دشمنان آنان :
قال أخبرنا مالك بن إسماعيل قال حدثنا سهل بن شعيب النهمي وكان نازلا فيهم يؤمهم عن أبيه عن المنهال يعني بن عمرو قال دخلت على علي بن حسين فقلت كيف أصبحت أصلحك الله فقال ما كنت أرى شيخا من أهل المصر مثلك لا يدري كيف أصبحنا فأما إذ لم تدر أو تعلم فسأخبرك أصبحنا في قومنا بمنزلة بني إسرائيل في آل فرعون إذ كانوا يذبحون أبناءهم ويستحيون نساءهم وأصبح شيخنا وسيدنا يُتقرب إلى عدونا بشتمه أو سبه على المنابر .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج 5 ، ص220 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 20 ، ص400 ترجمه امام علي بن الحسين و المنتخب من ذيل المذيل ، محمد بن جرير طبري ، ص120 .
منهال بن عمرو مي گوید : به نزد علی بن الحسین ( امام سجاد علیه السلام ) رفتم و عرضه داشتم : چگونه صبح کردید ( حال شما چگونه است ) خداوند کار شما را اصلاح نماید ؛ فرمودند : گمان نمی کردم که بزرگی از بزرگان شهر نداند حال ما چگونه است ؛ حال که نمی دانی برای تو خواهم گفت : ما در بین قوم خویش ، مانند بنی اسرائیل در بین فرعونیان شده ایم ؛ که فرزندانشان را می کشتند و زنانشان را زنده می گذاشتند ؛ و به خاطر نزدیکی به دشمنان ما ، بر روی منبر ها از بزرگ و سرور ما ( علی بن ابی طالب ) بدگویی کرده به ایشان جسارت می کنند .
نقل فضائل امير المؤمنين (عليه السلام) با سبّ آن حضرت جمع نمي‌شود :
امام محمد بن ابراهيم الوزير اليماني ، در هنگام نقل فضائل جماعتي از روات و محدثين مي‌نويسد:
روايتهم لفضائل علي عليه السلام وفضائل أهل البيت في أيام بني امية وهو عليه السلام ـ حاشا مع ذلك ـ يُلعنُ علي المنابر ولا يروي فضائله إلا من خاطر بروحه .
العواصم والقواسم في الذب عن سنة أبي القاسم ، ابن الوزير ، ج2 ،‌ ص400 ، ط الثالثة ، مؤسسه الرسالة ، بيروت ، 1415 هـ .
سخن گفتن از فضائل علي و اهل بيت (عليهم السلام) در زمان بني اميه و سلطنت آنان امري غير ممكن و متتضاد بود ؛ چرا كه بني اميه وي را بر فراز منبرها لعن مي‌كردند و نقل فضائل با سبّ و لعن جمع نمي‌شود .
بني اميه ، سزاوار سرزنش :
دكتر فرحان المالكي مي‌گويد :
فبنو أمية اذن يستحقون الذم لأنهم لم يغسموا ألسنتهم في البحث فقط ، وإنما تجاوزوا ذلك إلي اللعن علي المنابر وسفك الدماء ، و فرضوا هذا الظلم علي الأمة حتي جاءت الأجيال تعتقد أنهم مأجورون علي هذا !
مع سليمان العلوان في معاوية ، ص35 .
پس به همين جهت بني اميه سزاوار سرزنش و مذمت هستند ؛ زيرا آنان فقط به بد گويي علي (عليه السلام) اكتفا نكردند ؛ بلكه بر بالاي منبر‌ها علي (عليه السلام) را لعن كرده و به خونريزي و كشتار اهل بيت (عليهم السلام) و يارانش دست زدند و اين ستم را بر همه امت لازم و واجب دانستند تا آن جا كه نسل‌هاي بعد آن‌ها را به خاطر اين عمل مأجور دانستند .
استواري حكومت بني اميه با ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
ابن عساكر ، به نقل از امام سجاد عليه السلام مي‌نويسد :
قال مروان بن الحكم ما كان في القوم أحد أدفع عن صاحبنا من صاحبكم يعني عليا عن عثمان قال قلت فما لكم تسبونه على المنبر قال لا يستقيم الأمر إلا بذلك.
تاريخ مدينة دمشق ، ج42 ، ص 438 و الصواعق المحرقة ، ابن حجر هيثمي ، ص 33 و النصائح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 114 از دار قطني و شرح نهج البلاغة ، ج13 ، ص220 .
مروان بن حکم به من گفت که در میان مردمان کسی نبود که از صاحب ما ( عثمان ) مانند صاحب شما (علی) دفاع کند ؛ گفتم : پس برای چه از او بر روی منبر ها بدگویی می کنید ؟ گفت : حکومت به جز این راه پا بر جا نمی ماند .
و بلاذري مي‌ نويسد :
قال مروان لعلي بن الحسين : ما كان أحد أكف عن صاحبنا من صاحبكم . قال : فلم تشتمونه على المنابر ؟ ! ! قال : لا يستقيم لنا هذا إلا بهذا ! ! .
أنساب الأشراف ، ص 184.
مروان به علي بن الحسين گفت : کسی نبود که مانند صاحب شما از صاحب ما دفاع کند ؛ علی بن الحسین پاسخ داد : پس چرا او را بر روی منبر ها لعن می کنید ؟ گفت : کار ما جز با این کار برجا نمی ماند .
تحريف روايت منزلت :
خطيب بغدادي در تاريخ بغداد مي‌نويسد :
قال إسماعيل بن عياش: رافقت حريزا من مصر الى مكة فجعل يسب عليا ويلعنه، وقال لي: هذا الذي يرويه الناس ان النبي (ص) قال لعلي: «انت مني بمنزلة هارون من موسى» حق، ولكن اخطا السامع.
قلت: فما هو ؟ قال: إنّما هو: «أنت مني‏بمكان قارون من موسى»، قلت: عمّن ترويه؟ قال: سمعت الوليد بن عبد الملك يقوله على المنبر.
تاريخ بغداد ، ج8 ، ص262 و تاريخ مدينة دمشق ، ج12 ،‌ص349 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج5 ، ص577 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج2 ، ص209 و تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج10 ، ص 122 و ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج3 ، ص389 شماره : 6894.
اسماعيل بن عياش گفته است : با حریز از مصر تا مکه همراه بودم ؛ پس از علی بد گفته و حضرت را لعن می کرد ؛ و به من گفت : این روایتی که برای مردم نقل می کنی که پیامبر ( صلی الله علیه وآله وسلم ) به علی به می گفت : «جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه هارون نسبت به موسی است » این سند درست است اما شنونده اشتباه کرده است !!!
گفتم پس درست آن چیست ؟ گفت : پیغمبر گفته اند « جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه قارون نسبت به موسی است»!!! ؛ گفتم این را از چه کسی نقل می کنی ؟ گفت : این را از ولید بن عبد الملک شنیده ام که آن را بالای منبر می گفت !!!
تهمت خيانت به امير المؤمنين عليه السلام:
سمهودي در وفاء الوفاء مي‌نويسد :
حدثنا هارون ابن عبد الملك بن الماجشون أن خالد بن الوليد بن الحارث بن الحكم بن العاص وهو ابن مطيرة قام على منبر رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يوم الجمعة فقال : لقد استعمل رسول الله على ابن ابى طالب رضى الله تعالى عنه وهو يعلم أنه خائن ، ولكن شفعت له ابنته فاطمة رضى الله عنها .
وداود بن قيس في الروضة فقال : أس أي يسكته .
قال : فمزّق الناس قميصا كان عليه شقائق حتى وتروه وأجلسوه وحذراً عليه منه، وقال رأيت كفاً خرجت من القبر قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وهو يقول: كذبت يا عدوّ اللّه كذبت يا كافر، مراراً.
وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ، ج4 ، ص 356 و ينابيع المودة ،‌ ج2 ،‌ ص372 ، به نقل از أبي الحسن يحيى در كتاب أخبار المدينة .
حارث بن حكم بن عاص ( فرزند مطیرة) در روز جمعه بر روی منبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ایستاده و گفت : رسول خدا علی بن ابی طالب را به کار گمارد با این که می دانست او خیانت کار است ؛ اما دخترش فاطمه واسطه او برای این کار شد .
داوود بن قیس نیز در مسجد رسول خدا بود : پس به او اشاره کرد که ساکت باش .
اما مردم پیراهنی را که بر تن او (خالد بن ولید) بود پاره کردند تا اینکه او را لخت کرده و نشاندند اما بر وی نگران بودند ؛ پس دستی از قبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بیرون آمده و می گفت : ای دشمن خدا دروغ گفتی ای کافر و چندین بار این کلام را تکرار کرد .
تهمت ارتداد به امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسكافي مي‌نويسد :
أن معاوية وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي عليه السلام ، تقتضي الطعن فيه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هريرة وعمرو بن العاص والمغيرة بن شعبة ، ومن التابعين عروة بن الزبير .
معاويه ، گروهي از صحابه و تابعين را گماشت تا روايات و احاديث دروغيني كه بيانگر نقض و بيزاري جستن از علي (عليه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتي هم براي آنان مقرر كرد كه از اين افراد ابوهريره ، عمروعاص ،‌ مغيرة بن شعبة ، از اصحاب و عروة بن زبير از تابعان مي باشد .
بعد در ادامه مي‌نويسد :
روى الزهري أن عروة بن الزبير حدثه ، قال : حدثتني عائشة قالت : كنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : يا عائشة ، إن هذين يموتان على غير ملتي أو قال ديني .
زهري روايت كرده است كه عروة بن زبير براي او نقل كرد كه عايشه به من گفت : من پيش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علي عليه السلام وارد شد . رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : " اي عايشه ! اين دو نفر در حالي از دنيا مي‌رود كه بر غير ملت و يا دين من هستند " .
عباس و علي (عليه السلام) از اهل آتش هستند !
ابن أبي الحديد شافعي مي‌نويسد :
وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : كان عند الزهري حديثان عن عروة عن عائشة في علي عليه السلام ، فسألته عنهما يوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحديثهما ! الله أعلم بهما ، إني لأتهمهما في بني هاشم . قال : فأما الحديث الأول ، فقد ذكرناه ، وأما الحديث الثاني فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : كنت عند النبي صلى الله عليه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( يا عائشة ، إن سرك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار فانظري إلى هذين قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلي بن أبي طالب .
عبد الرزاق از معمر نقل كرده است كه گفت : نزد زهري دو حديث به نقل از عروه و از عايشه در باره علي وجود داشت ، و لذا من از وي در باره آن دو حديث سؤال كردم ، گفت : با اين دو حديث و راويان آن چه كار بكنم ، خدا از آن دو نفر آگاه‌تر است ، من رابطه اين دو نفر را با به بني هاشم خوب نمي‌دانم .
اما حديث اول كه گذشت (روايت قبلي) و اما حديث دوم اين است كه : عروة مي‌گويد : از عايشه شنيدم كه گفت : نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، فرمود : اي عايشه ! اگر دوست داري دو نفر از اهل آتش را ببيني ، پس به اين دو نفر بنگر ، نگاه كردم ديدم عباس و علي وارد شدند .
علي (عليه السلام) سبب بروز فاجعه در مدينه :
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مي‌نويسد :
لما قدم أبو هريرة العراق مع معاوية عام الجماعة ، جاء إلى مسجد الكوفة ، فلما رأى كثرة من استقبله من الناس جثا على ركبتيه ، ثم ضرب صلعته مرارا ، وقال : يا أهل العراق ، أتزعمون أنى أكذب على الله وعلى رسوله ، وأحرق نفسي بالنار ! والله لقد سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول : ( إن لكل نبي حرما ، وإن حرمي بالمدينة ، ما بين عير إلى ثور ، فمن أحدث فيها حدثا فعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين ) ، وأشهد بالله أن عليا أحدث فيها : فلما بلغ معاوية قوله أجازه وأكرمه وولاه إمارة المدينة .
شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص67 .
وقتي ابو هريره در سال خشکسالی همراه با معاویه به عراق آمد ، به مسجد کوفه آمده و وقتی که جمعیت زیاد استقبال کننده از خویش را دید ، دوزانو نشسته و سپس چند بار دست بر سر کچل خویش کشیده و گفت : ای اهل عراق ؛ آیا گمان دارید که من به خدا و رسول خدا دروغ می بندم و خود را با آتش می سوزانم ؟ قسم به خدا از رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم شنیدم که می گفت : هر پیامبری حرمی دارد و حرم من مدینه است ؛ از بین منطقه عیر تا ثور ؛ پس هرکس که در آن سبب بروز فاجعه شود لعنت خداوند ملائکه و همه مردمان بر او باد ؛ و خدا را شاهد می گیرم که علی در مدینه سبب بروز فاجعه شده است !!!
وقتی که این خبر به معاویه رسید ، او را جایزه داده و گرامی داشته و او را حاکم بر مدینه قرار داد .
چهار صد هزار درهم جايزه جعل حديث در مذمت امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مي‌نويسد :
أن معاوية بذل لسمرة بن جندب مائة ألف درهم حتى يروي أن هذه الآية نزلت في علي ( ع ) ( ومن الناس من يعجبك قوله في الحياة الدنيا ويشهد الله عليما في قلبه وهو ألد الخصام . وإذا تولى سعى في الارض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل والله لا يحب الفساد ) . وأن الآية الثانية نزلت في ابن ملجم وهي قوله تعالى : ( ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضاة الله ) فلم يقبل ، فبذل له مائتي ألف درهم ، فلم يقبل ، فبذل له أربعمائة ألف درهم فقبل .
إستجاب لمعاوية جمع من الصحابة والتابعين ، فأصابوا من دنيا معاوية العريضة . وخالفه آخرون ، فأصابهم التشريد والتقتيل ، ووقعت بين الطرفين معارك ضارية كانت نتائجها آلاف الاحاديث الموضوعة التي ورثناها اليوم من جانب ، ومن جانب آخر آلاف الضحايا البريئة من خيار المسلمين . وكان سمرة هذا ممن امتثل أوامر معاوية ، فأصاب الامرة في البصرة فأسرف في قتل من خالفه
شرح نهج البلاغه ،‌ ج4 ، ص 73 .
معاویه به سمرة بن جندب صد هزار درهم داد تا اینکه روایتی جعل کند که این آیه که « ومن الناس من یعجبک قوله ...» در مورد علی نازل شده است و نیز آیه « ومن الناس من یشری نفسه ...» در مورد ابن ملجم ؛ اما او قبول نکرد ؛ پس چهارصد هزار درهم دیگر به او داد و او قبول کرد .
عده ای از مهاجرین و انصار ، به در خواست معاویه پاسخ مثبت دادند و از دنیای بزرگ معاویه بهره مند شدند ؛ اما عده ای دیگر با او مخالفت کردند ، و دچار تبیعد و کشتار شدند ؛ و بین دو گروه درگیری های سختی درگرفت که نتیجه آن از یک سو هزاران روایت جعلی بود که ما آن ها را به ارث برده ایم ؛ و از سوی دیگر هزاران قربانی بی گناه از خوبان مسلمانان ؛ این سمرة که در مورد او گفتیم از کسانی بود که دستور معاویه را اطاعت کرد ، پس به حکومت بصره رسیده و در کشتن مخالفینش خونریزی بسیار کرد .
نزول آيه «تولي كبره» در مذمت علي (عليه السلام)
عن الزهري قال كنت عند الوليد بن عبدالملك فتلا هذه الآية والذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم قال نزلت في علي بن أبي طالب كرم الله وجهه قال الزهري أصلح الله الأمير ليس كذا أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها قال وكيف أخبرك قال أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها أنها نزلت في عبدالله بن أبي سلول المنافق .
حلية الأولياء ، ابونعيم اصفهاني ، ترجمه زهري ، ج3 ، ص369 .
از زهری روایت شده است که گفت : نزد ولید بن عبد الملک بودم ؛ پس این آیه را خواند که « والذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم » گفت : این آیه در مورد علی نازل شده است ؛ زهری گفت : خداوند گره از کار امیر بگشاید ؛ اینچنین نیست ؛ عروه در این زمینه از عایشه برای من روایت کرده است ؛ ولید گفت : چه گفته است ؟ پاسخ داد : او گفته است که در مورد عبد الله بن أبی سلول منافق نازل شده است .
كشتن هر كودكي كه نامش علي باشد :
دشمني با امير المؤمنين عليه السلام تا جايي ادامه يافت كه نامگذاري به نام آن حضرت در جامعه ممنوع شد و هر كس نامش علي بود ، كشته مي‌شد . مزي در تهذيب الكمال و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسند :
وقال سلمة بن شبيب سمعت أبا عبد الرحمن المقرئ يقول كانت بنو أمية إذا سمعوا بمولود اسمه علي قتلوه فبلغ ذلك رباحا فقال هو علي وكان يغضب من علي ويجرح على من سماه به .
تهذيب الكمال ، ج20 ،‌ص 429 ، ترجمة علي بن رباح و سير أعلام النبلاء ، ج5 ، ص102 و ج7 ، ص412 .
بنی امیه وقتی می شنیدند که نوزادی نامش علی است او را می کشتند ؛ این خبر به رباح رسید ؛ كه نام او علی بود ؛ اما از نام علی بدش می آمد و کسی را که او را به این نام صدا می زد زخمی می کرد .
اين سنت زشت تا جايي ادامه يافت كه هر كس نامش «علي» بود ، از نامش خجالت مي‌كشيد . ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان مي‌نويسد :
علي بن الجهم السلمي: ... مشهوراً بالنصب كثيراً الحط على علي وأهل البيت وقيل أنه كان يلعن أباه لم سماه علياً .
لسان الميزان ، ج4 ، ص 210 .
علي بن جهم سلمي : ... مشهور به دشمنی با اهل بیت است ؛ و بسیار بر علی و اهل بیت خورده می گرفت ؛ و پدر خودش را نفرین می کرد که چرا او را علی نامگذاری کرده است .
كشتن و زنداني كردن شيعيان در تمامي شهرها :
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه مي‌نويسد :
أنّ أبا جعفر محمد بن على الباقر عليه السلام قال لبعض أصحابه: يا فلان! ما لقينا من ظلم قريش إيّانا وتظاهرهم علينا، وما لقي شيعتنا ومحبّونا من الناس ... فقتلت شيعتنا بكلّ بلدة، وقطعت الأيدى والأرجل على الظنّة، وكان من يذكر بحبّنا والانقطاع إلينا، سُجن، أو نُهب ماله، أو هُدمت داره.
شرح نهج البلاغه ، ج11 ، ص43 .
ابو جعفر محمد بن علی باقر ( امام محمد باقر) علیه السلام به یکی از یاران خویش فرمودند : ای فلانی ؛ ما از ظلم قریش نسبت به خودمان و دشمنی ایشان با ما چه ها کشیدیم ! و شیعیان ما و دوست داران ما در بین مردم نیز چه ها کشیده اند ! ... پس شیعیان ما را در هر شهری کشتند ؛ و دست ها و پاها را به خاطر اتهام ( به شیعه بودن ) قطع کردند . و هر کس که مشهور به دوست داشتن ما و ارتباط با ما بود زندانی می شد و یا مال او به غارت می رفت و یا خانه اش ویران می گشت .
و نيز ابن أبي الحديد مي‌نويسد :
كتب معاوية نسخة واحدة الى عماله بعد عام المجاعة أن برئت الذمة ممن روى شيئا من فضل ابى تراب واهل بيته فقامت الخطباء في كل كورة وعلى كل منبر يلعنون عليا ويبرءون منه ويقعون فيه وفي أهل بيته وكان أشدّ الناس بلاء حينئذ أهل الكوفة؛ لكثرة من بها من شيعة على عليه السلام، فاستعمل عليهم زياد بن سميّة وضمّ إليه البصرة فكان يتتبّع الشيعة وهو بهم عارف لأنّه كان منهم أيّام على عليه السلام، فقتلهم تحت كلّ حجر ومدر، وأخافهم، وقطع الأيدى والأرجل، وسمل العيون، وصلبهم على جذوع النخل وطرفهم وشرّدهم عن العراق، فلم يبق بها معروف منهم.
شرح نهج البلاغة ، ج11 ، ص 44 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 72 .
معاویه بعد از سال خشکسالی ، نامه ای به یکی از کارگزاران خویش نوشت که هرکس که چیزی از فضیلت های ابو تراب ( امیر مومنان علی علیه السلام ) و خاندان او را نقل کند ، در مقابل او هیچ گونه مسئولیتی شما را تهدید نمی کند ( هرچه با وی کردید جایز است ) ؛ پس سخنرانان در هر منطقه و بر هر منبری علی را لعن کرده واز او بیزای می جستند و به او و اهل بیت او دشنام می دادند ؛ و بیچاره ترین مردمان در آن زمان مردم کوفه بودند ؛ زیرا شیعه علی علیه السلام در آن شهر زیاد بود ؛ پس معاویه زیاد بن سمیه را حاکم بر آنجا قرار داده و بصره را نیز تحت امر او قرار داد ؛ او به دنبال شیعیان می گشت – او شیعیان را می شناخت ، زیرا در زمان خلافت علی علیه السلام از طرفداران او بود – پس ایشان را حتی در زیر هر سنگ و کلوخی پیدا کرده و می کشت ؛ و یا تهدید می کرد ؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور می نمود ؛ و ایشان را بر تنه های درخت خرما به دار می کشید ؛ و یا از عراق بیرون می کرد ؛ تا جایی که کسی از شیعیان شناخته شده در عراق باقی نماند .

سزاي مقاومت كنندگان در برابر ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
در دوران بني اميه ، نه تنها خود آن‌ها امير المؤمنين عليه السلام را در منابر و خطبه‌هاي نماز جمعه لعن مي‌كردند ؛ بلكه حتي اگر كسي از اين كار امتناع مي كرد و به امير المؤمنين ناسزا نمي‌گفت ، او را مورد اذيت و آزار قرار مي‌دادند ؛ تا جايي كه در بسياري جان وي را نيز مي‌گرفتند .
كشتن نسائي به خاطر نقل فضائل امير المؤمنين عليه السلام :
نسائي ، از برجسته‌ترين علما و محدثين اهل تسنن است كه كتاب «سنن» وي يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌رود . مزي در ترجمه وي مي‌گويد :
أحد الأئمّة المبرزين والحفّاظ المتقنين والأعلام المشهورين.
تهذيب الكمال ، ج1 ، ص329 .
او يكي از پیشوایان برجسته و حافظان استوار و بزرگان مشهور بود .
و ابن كثير در باره او مي‌گويد :
الإمام في عصره ، والمقدم على أضرابه وأشكاله وفضلاء دهره ، رحل إلى الآفاق.
البداية والنهاية ، ج11 ، ص123 .
پیشوای زمان خویش ، و کسی که بر همشغلان و همنظران و بزرگان زمان خویش پیشی گرفت ؛ و به شهر های مختلف مسافرت کرد .
وي كتابي دارد به نام خصائص امير المؤمنين علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه در آن فضائل امير المؤمنين عليه السلام را نقل كرده است . انگيزه وي از تأليف اين كتاب اين بوده است كه وقتي وي وارد دمشق شد ، ديد كه مردم از علي (عليه السلام) متنفر هستند و از آن حضرت بدگويي مي‌كنند ، شروع به نوشتن اين كتاب كرد ؛ چنانچه ابن كثير سلفي مي‌نويسد :
وأنه إنما صنف الخصائص في فضل علي وأهل البيت ، لأنه رأى أهل دمشق حين قدمها في سنة ثنتين وثلاثمائة عندهم نفرة من علي .
البداية‌ والنهاية ، ج11 ، ص141 .
او کتاب خصائص را در برتری علی و اهل بیت او نوشت ؛ زیرا او مردمان دمشق را در سال 302 دید که از علی نفرت دارند .
اما از آن جايي كه مردم دمشق به پيروي از همان سنتي كه معاويه پايه گذارش بود ، به بدگويي از امير المؤمنين عليه السلام خو گرفته و با تنفر از آن حضرت بزرگ شده بودند ، نتوانستند تحمل كنند كه كسي در فضائل آن حضرت كتابي بنويسد ؛ اما در آن اثري از فضائل معاويه ديده نشود ؛ از اين رو از نسائي خواستند كه در فضائل معاويه نيز كتابي بنويسد ؛ اما وقتي با مقاومت نسائي روبرو شدند ، چنان او را كتك زدند كه از دنيا رفت .
علامه ابن جوزي و بسيار ديگر از بزرگان اهل تسنن در سبب كشته شدن نسائي مي‌گويد :
إنّ النسائي خرج من مصر في آخر عمره إلى دمشق ، فسئل بها عن معاوية وما جاء في فضائله ! فقال : لا يرضى رأسا برأس حتى يفضل ! فما زالوا يدفعون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد وحمل إلى الرملة أو مكة فتوفي بها .
المنتظم ، ج6 ، ص131 و تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج2 ، ص700 و سير أعلام النبلاء ، ذهبي ، ج14 ، ص132 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 1 ، ص132 و ... .
نسایی در آخر عمر خویش از مصر به دمشق رفت ؛ پس در آنجا از او در مورد معاویه و فضیلت های او سوال کردند ؛ پس گفت : آیا به این که او را هم شان علی دانستید راضی نشدید ، حال می خواهید او را از علی برتر کنید ؟
پس آنقدر به بیضه او زدند تا او را از مسجد بیرون کردند ؛ او را به رمله یا مکه بردند و در آنجا از دنیا رفت .
و ابن كثير مي‌گويد :
ودخل دمشق فسأله أهلها أن يحدّثهم بشئ من فضائل معاوية ، فقال : أما يكفي معاوية أن يذهب رأسا برأس حتى يروى له فضائل ! فقاموا إليه فجعلوا يطعنون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد .
البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج11 ، ص 140 .
او به دمشق رفت ؛ پس اهل شام از او خواستند که در مورد فضیلت های معاویه برای ایشان سخن گوید ؛ گفت : آیا برای معاویه بس نبود که همسنگ علی شد ؟ حال می خواهد برای او فضیلت نیز نقل کنند ؟ پس به او هجوم آورده آن قدر به بیضه او زدند تا از مسجد بیرونش کردند .
قطع گردن ظهير الدين اردبيلي به خاطر عدم اعتقاد به وجوب مدح صحابه :
>ابن عماد حنبلي در شذرات الذهب مي‌نويسد :
ظهير الدين الأردبيلي الحنفي الشهير بالقاضي زاده ... كان عالماً كاملاً صاحب محاورة ووقار وهيبة وفصاحت و كانت له معرفة بالعلوم خصوصاً الأنشاء والشعر و كان يكتب الخط الحسن ... قال أن مدح الصحابة علي المنبر ليس بفرض ولا يخل بالخطبة فقبض عليه مع أحمد باشا الوزير يوم الخميس عشري ربيع الثاني و قطع (قطعت) رأس صاحب الترجمة [ظهير الدين ] وعلق (علقت) علي باب زويلة بالقاهرة .
شذرات الذهب في اخبار من ذهب ، أبي الفلاح عبد الحي بن العماد الحنبلي ، المجلد الرابع ، جزء 8 ، ص173 ، دار الكتب العلمية ، بيروت .
ظهیر الدین اردبیلی حنفی مشهور به قاضی زاده ... او عالم کامل و صاحب سخن و وقار و هیبت و فصاحت بود و با علوم مخصوصا انشا و شعر آشنایی داشت و خطش نیکو بود ...
او گفت که ستایش کردن از صحابه بر روی منبر ( جمعه ) واجب نیست و نگفتن آن به خطبه صدمه ای نمی زند ؛ پس او را در روز پنجشنبه دهم ربیع الثانی با احمد باشای وزیر گرفتند ؛ و دست او را قطع کرده و بر باب زویله قاهره آویزان کردند .
شلاق زدن ابن أبي ليلي :
ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد :
روي عن أبي حصين ، أن الحجاج استعمل عبد الرحمن بن أبي ليلى على القضاء ثم عزله ، ثم ضربه ليسب أبا تراب رضي الله عنه ، وكان قد شهد النهروان مع علي .
سير اعلام النبلاء ، ج4 ، ص267 .
از ابو حصين نقل شده است كه گفت : حجاج بن عبد الرحمن بن أبي ليلي را كه از همراهان و شركت كنندگان در جنگ نهروان و در ركاب و از همراهان علي (عليه السلام) بود ، به عنوان قاضي منصوب كرد ، سپس عزلش نمود و او را مي‌زد تا علي (عليه السلام) را سبّ كند .

مجلس را با لعن ابو تراب به پایان ببرد :
حدثني جنادة بن عمرو بن الجنيد بن عبد الرحمن المري عن أبيه عن جده الجنيد بن عبد الرحمن قال دخلت من حوران آخذ عطائي فصليت الجمعة ثم خرجت إلى باب الدرج فإذا عليه شيخ يقال له أبو شيبة القاص يقص على الناس فرغب فرغبنا وخوف فبكينا فلما انقضى حديثه قال اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فلعنوا أبا تراب عليه السلام .
فالتفت عن يميني فقلت له فمن أبو تراب قال علي بن أبي طالب ابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته وأول الناس إسلاما وأبو الحسن والحسين
جنید بن عبد الرحمن می گوید : از حوران به شهر آمدم تا سهم خود را از بیت المال بگیرم ؛ پس نماز جمعه را خواندم ؛ سپس به سمت درب درج رفتم ؛ در آنجا پیرمردی مشهور به ابو شیبة قصه گو بود که برای مردم قصه تعریف می کرد ؛ او به آخرت دعوت نمود ، پس ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم و ما را از عذاب ترساند ؛ پس گریه کردیم ؛ وقتی که کلامش به پایان رسید گفت : مجلس را با لعن ابو تراب به پایان برید ؛ پس همگی ابو تراب را لعنت کردند !!!
پس من به کسی که در سمت راست من بود نظر کرده به و به او گفتم : ابو تراب کیست ؟ پاسخ داد : او علی بن ابی طالب پسر عموی رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) و شوهر دختر او و اولین کسی است که اسلام آورد و پدر حسن و حسین.
فقلت ما أصاب هذا القاص فقمت إليه وكان ذا وفرة فأخذت وفرته بيدي وجعلت ألطم وجهه وأنطح برأسه الحائط وصاح واجتمع أعوان المسجد فوضعوا ردائي في رقبتي وساقوني حتى أدخلوني على هشام بن عبد الملك وأبو شيبة يقدمني فصاح يا أمير المؤمنين قاصك وقاص آبائك وأجدادك أتى إليه اليوم أمر عظيم .
پس به او گفتم : این قصه گو سخن درستی نگفته است . پس به سمت او رفتم – او ریش پری داشت – پس ریش او را با دستم گرفته و به صورت او زدم و سرش را به دیوار کوبیدم ؛ پس فریاد کشید و یاران او از مسجد بیرون آمده گرد ما جمع شدند و لباس من را به گردنم انداخته و من را با زور می راندند ؛ تا اینکه من را به نزد هشام بن عبد الملک بردند در حالیکه ابو شیبة من را به جلو می برد . پس فریاد زد که ای امیر المومنین ؛ قصه گوی شما و پدران شما و اجداد شما امروز بر او مصیبت بزرگی وارد شده است !!!
قال من فعل بك هذا فالتفت إلى هشام وعنده أشراف الناس فقال أبو يحيى متى قدمت فقلت أمس وكنت على المصير إلى أمير المؤمنين فأدركتني الجمعة فصليت وخرجت إلى باب الدرج فإذا هذا الشيخ قائم يقص فجلست إليه فقرأ فسمعنا فرغب من رغب وخوف من خوف ودعا فأمنا وقال في آخر كلامه اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فسألت من أبو تراب فقيل علي بن أبي طالب أول الناس إسلاما وابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وأبو الحسن والحسين وزوج ابنة رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) فوالله يا أمير المؤمنين لو ذكر هذا قرابة لك بمثل هذا الذكر ولعنه بمثل هذا اللعن لأحللت به الذي أحللت به فكيف لا أغضب لصهر رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته
هشام گفت : چه کسی با تو چنین کرده است ؟ پس من به هشام نظر کردم – در حالیکه بزرگان مردم در کنار او بودند – پس ابو یحیی به من گفت : کی آمدی ؟ گفتم دیروز ؛ و می خواستم به نزد امیر المومنین بیایم ؛ پس به نماز جمعه رسیدم ؛ نماز را خواندم و به سوی درب درج رفتم ؛ که این پیرمرد را دیدم که ایستاده داستان تعریف می کند ؛ پس نشستم و گوش فرا دادیم ؛ پس به آخرت دعوت نمود و ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم ؛ و از عذاب ترسانید و دعا کرد ؛ پس ما نیز آمین گفتیم ؛ اما در انتهای کلام خویش گفت : محلس خویش را با لعن ابو تراب پایان برید ؛ پس سوال کردم ابو تراب کیست ؟ گفتند : او علی بن ابی طالب اولین کسی است که اسلام آورد و پسر عموی رسول خدا و پدر حسن و حسین و شوهر دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم است ؛ پس قسم به خدا که ای امیر المومنین اگر یکی از بستگان شما چنین فامیلی را در نزد شما یاد نماید و چنین او را لعن کند ، شما نیز برای آن شخص همین کار را جایز می دانستی ؛ پس چگونه برای داماد رسول خدا و شوهر دختر او خشمگین نشوم ؟
قال فقال هشام بئس ما صنع ثم عقد لي على السند ثم قال لبعض جلسائه مثل هذا لا يجاورني ها هنا فيفسد علينا البلد فباعدته إلى السند فقال لنا بشر بن عبد الوهاب وهو ممثل على باب السند بيده اليمنى سيف وبيده اليسرى كيس يعطي منه ومات الجنيد بالسند ... .
هشام گفت : چه بد کاری انجام داده است ! سپس برای من حکم امارت سند را نوشت ؛ سپس به یکی از نزدیکان خویش گفت : مثل این شخص نباید در این جا در نزدیکی ما باشد ؛ تا شهر را بر ضد ما خراب کند ، پس او را به سند فرستادم ؛ پس بشر بن عبد الوهاب که نماینده باب سند بود به ما گفت : که او ( جنید ) در دست راست خویش شمشیری می گرفت و در دست چپش کیسه ای پول که از آن به مردم می داد ؛ و در سند نیز از دنیا رفت .
تاريخ مدينه دمشق ، ج11 ، ص291 .
آب كشى جاي نشستن كسي كه حديث طير را نقل كرده بود :
ذهبي در تذكرة الحفاظ مي‌نويسد :
ابن السقاء الحافظ الامام محدث واسط أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان الواسطي ... قال السلفي سألت الحافظ خميسا الحوزي عن ابن السقاء فقال : هو من مزينة مضر ولم يكن سقاء بل لقب له ، موجوه الواسطيين وذوي الثروة والحفظ ، رحل به أبوه فأسمعه من أبى خليفة وأبى يعلى وابن زيدان البجلي والمفضل ابن الجندي وبارك الله في سنه وعلمه ، واتفق انه أملى حديث الطير فلم تحتمله نفوسهم فوثبوا به وأقاموه وغسلوا موضعه .
تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج3 ، ص966 ، ترجمه ابن السقاء .
ابن سقاء ... سلفی گفته است : از حافظ خمیس حوزی در مورد ابن سقاء سوال کردم ؛ پس گفت : او از مزینه از قبیله مضر است ؛ و سقا نبود ؛ بلکه به این لقب مشهور بود ؛ او سر شناس مردم واسط و صاحب ثروت و حافظه ای خوب بود ؛ پدرش او را به مسافرت برد ؛ پس از ابی خلیفه و ابی یعلی و ابن زیدان بجلی و مفضل بن جندی روایت شنید ، و خداوند نیز به او در علم و عمرش برکت داد ؛ و روزی از روزها داشت حدیث طیر (از فضائل امیر مومنان را ) املاء می کرد ؛ اما ایشان نتوانستند که این روایت را تحمل کنند ؛ پس به او هجوم آورده و او را از جای خویش بلند کردند و جای او را آب کشیدند .
هزار تازيانه ، جزاي نقل فضائل حسنين عليهما السلام :
ابن حجر عسقلاني در تهذيب و التهذيب و بسياري از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند:
وقال ابن أبي حاتم سألت أبي عن نصر بن علي وأبي حفص الصيرفي فقال نصر أحب إلي وأوثق وأحفظ من أبي حفص قلت فما تقول في نصر قال ثقة وقال النسائي وابن خراش ثقة وقال عبيد الله ابن محمد الفرهياني نصر عندي من نبلاء الناس وقال أبو علي بن الصواف عن عبد الله ابن أحمد لما حدث نصر بن علي بهذا الحديث يعني حديث علي بن أبي طالب أن رسول الله صلى الله عليه وسلم أخذ بيد حسن وحسين فقال من أحبني وأحب هذين وأباهما وأمهما كان في درجتي يوم القيامة . أمر المتوكل بضربه ألف سوط فكلمه فيه جعفر بن عبد الواحد وجعل يقول له هذا من فعل أهل السنة فلم يزل به حتى تركه .
تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 10 ، ص 384 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 29 ، ص 360 و تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي ، ج 13 ، ص 289 و... .
ابن ابی حاتم گفته است : از پدرم در مورد نصر بن علی و ابی حفص صیرفی پرسیدم ؛ پس گفت : نصر را بیشتر دوست دارم و او مورد اطمینان تر و دارای حافظه ای بهتر از ابی حفص است ؛ پس به او گفتم : در مورد نصر چه می گویی ؟ گفت : مورد اطمینان است ؛ و نسایی و ابن خراش نیز گفته اند او مورد اطمینان است ؛ و عبید الله بون محمد فرهیانی نیز گفته است : در نظر من نصر از دانشمندان مردم است ؛ و ابو علی بن صواف از عبد الله بن احمد نقل کرده است که وقتی نصر بن علی این روایت را گفت که « رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم دست حسن و حسین را گرفته و فرمودند که هرکس من را دوست می دارد ، پس این دو را و پدرشان و مادرشان را نیز دوست بدارد ، با من در رتبه من در روز قیامت خواهد بود » ، متوکل دستور داد که به او هزار تازیانه بزنند ؛ پس جعفر بن عبد الواحد در این زمینه با متوکل سخن گفت و به او گفت : این روایت از عقاید و رفتار اهل سنت است ( مربوط به شیعه نیست ) تا اینکه او را رها کرد ( دستور داد او را تازیانه نزنند)!!!
شكستن منبر حاكم نيشابوري به علت عدم نقل فضائل معاويه :
سمعت أبا عبد الرحمن السلمي يقول : دخلت على أبي عبد الله الحاكم وهو في داره لا يمكنه الخروج إلى المسجد من أصحاب أبي عبد الله بن كرام ، وذلك أنهم كسروا منبره ومنعوه من الخروج ، فقلت له : لو خرجت وأمليت في فضائل هذا الرجل شيئا لاسترحت من هذه المنحة . فقال : لا يجيء من قلبي ، ) لا يجيء من قلبي ، يعني معاوية .
تاريخ الاسلام ذهبي ، ج28 ، ص132 و سير أعلام النبلاء ، ج17 ، ص175و ... .
از ابا عبد الرحمن سلمی شنیدم که می گفت : به نزد ابو عبد الله حاکم نیشابوری رفتم در حالیکه او در خانه خویش بود و از ترس یاران ابی عبد الله بن کرام نمی توانست به مسجد برود ؛ زیرا ایشان منبر او را شکسته بودند و او را ممنوع الخروج کرده بودند ؛ پس به او گفتم : ای کاش بیرون می آمدی و فضیلت های این شخص ( معاویه ) را می گفتی تا از این مشکل آسوده گردی ؛ گفت قلبم به من اجازه این کار را نمی دهد ؛
چهار صد ضربه شلاق ، جزاي كسي كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن نكرد :
عطيه بن سعد از راويان كتاب صحيح بخاري ، أبي داود ، ترمذي ، ابن ماجه و ... است . محمد بن سعد در الطبقات الكبري در ترجمه وي مي‌نويسد :
فكتب الحجاج إلى محمد بن القاسم الثقفي أن ادع عطية فإن لعن علي بن أبي طالب وإلا فاضربه أربعمائة سوط واحلق رأسه ولحيته فدعاه فأقرأه كتاب الحجاج فأبى عطية أن يفعل فضربه أربعمائة وحلق رأسه ولحيته .
الطبقات الكبري ، ج6 ، ص304 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج7 ، ص201 .
حجاج به محمد بن قاسم ثقفی نامه نوشت که عطیه را بیاورد ؛ پس اگر علی بن ابی طالب را لعنت کرد که هیچ ؛ و گرنه او را چهارصد تازیانه بزن و سر و ریش او را بتراش ؛ پس او را احضار کردند ؛ و نامه حجاج را برای او خواند ؛ اما عطیه قبول نکرد ؛ پس او را چهار صد شلاق زدند و سر و ریش او را تراشیدند .
امتناع مردم سيستان از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
ياقوت حموي در معجم البلدان مي‌نويسد :
قال الرهني : وأجل من هذا كله أنه لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها إلا مرة ، وامتنعوا على بنى أمية حتى زادوا في عهدهم أن لا يلعن على منبرهم أحد ... وأي شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول الله ، صلى الله عليه وسلم ، على منبرهم وهو يلعن على منابر الحرمين مكة والمدينة ؟
معجم البلدان ، ياقوت الحموي ، ج3 ، ص191 ، باب سجستان .
رهني گويد : برتر از همه اين اوصاف كه ذكر شد ، آن است كه بني اميه ، امير المؤمنين عليه السلام را در منابر شرق و غرب لعن مي كردند ؛ ولي در سيستان يكبار بيشتر نتوانستند . آن‌ها از فرمان بني اميه سر پيچي كردند ؛ حتي در پيمان نامه شان اضافه كردند كه هيچ كس را بر منبرشان لعن نكنند ...
چه افتخاري بالاتر از اين كه آن‌ها از فرمان ناسزاگويي به برادر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بر منبرشان سرپيچي كردند ؛ در حالي كه آن حضرت را بر منبرهاي مكه و مدينه لعن مي‌كردند .
زكريا بن محمد بن محمود قزويني در آثار البلاد و اخبار العباد مي‌نويسد :
قال محمد بن بحر الذهبي[رهني] : لم تزل سجستان مفردة بمحاسن لم تعرف لغيرها من البلدان، ... وأجل من هذا كله أنهم امتنعوا على بني أمية أن يلعنوا علي بن أبي طالب على منبرهم.
آثار البلاد و اخبار العباد ، ج1 ،‌ ص79 ، باب سيستان .
سجستان افتخاراتي دارد كه در شهرهاي ديگر ديده نشده است و بزرگترين همه آن‌ها اين است كه در زمان بني اميه همه مردم آن‌جا از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب عليه السلام در منبرشان امتناع كردند .
امتناع مردم قزوين از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
امام رافعي در التدوين في اخبار قزوين مي‌نويسد :
وكان عمال خالد بن عبد الله القسري وسائر عمال بني أمية يلعنون في هذا المسجد (مسجد قزوين) علياً رضي الله عنه حتى وثب رجل من موالي بني الجند وقتل الخطيب وانقطع اللعن من يومئذ .
التدوين في اخبار قزوين ، ج1 ، ص20 .
كارگزاران خالد بن عبد الله قسري و ساير كارگزاران بني اميه در مسجد قزوين امير المؤمنين عليه السلام را لعن كردند ؛ تا اين كه يكي از طرفداران بني الجند برخاست و خطيب را كشت ، از آن روز لعن بر امير المؤمنين عليه السلام در آن جا قطع شد .
*************
لازم به ذكر است كه در تدوين اين مقاله ، از كتاب القول العليّ في اثبات سب معاويه لسيدنا علي عليه السلام ، نوشته عادل كاظم عبد الله ، بيشترين استفاده را كرده‌ايم .


گروه پاسخ به شبهات
مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

بزرگترین افتخارسیستان

                              

اگرچه نام سیستان برای همه ایرانیان مسلمان نوعی افتخار به شمارمی آید ومفاخر علمی فرهنگی,هنری وادبی ان مایه مباهات است .اما به باور مورخان وصاحبان اندیشه وقلم انچه بدرگترین افتخار مردم سیستان به شمار می آید به گونه ای که هرگز مورخان نتوانسته اند ان را نادیده انگارند طبری,یعقوبی ,ابن اثیر,سیوتی و دیگرودمورخان بزرگ اسلامی ان را به اختصار یا به شرح به نگارش درآورد,ماجرای عدم ناسزاگویی وسب و لعن امیرالمومنین علی  (ع) میباشد حضرت علی (ع)درخطبه 56 نهج الباغه در این خصوص چنین اورده اند ((بدانیدکه پس ازمن مردی پرخور وشکم پرست برشماچیره خواهدشد که هرچه چنگش افتد بخوردو هر چه نباید طلب کند بکشیدش .ولی هرگزنتوانید.

 ازشمامی خواهد که مرادشنام دهید وناسزاگویید وازمن بیزاری جویید اما دشنام وناسزابگویید.زیرابرای من مایه پاگی است وهم سبب رهایی شما ازمرگ.امابیزاری .ازمن بیزاری مجوید که من برفطرت اسلام زاده شده ام وبه ایمان وهجرت بردیگران سبقت گرفته ام. 

 خطیب جامع دران خطبه می خواند چون خطبه اش به پایان رسید برطبق عادت ورویه خود ازدشنام وناسزا به ابوتراب چیزی نگفته بود ناگهان مردم از هر سو فریاد براوردند.اه سنت .سنت.سنت راترک کردی!(4)این امرهمچون خنجری تیز بردل ال رسول فرورفته بود ودرد جانکاه ان به حدی بود که ازجمله شرطهای صلح میان حضرت امام حسن (ع)ومعاویه یکی نیز این بود که معاویه باید ناسزابه امیرالمومنین ولعنت براورادرنمازها ترک کند وعلی (ع)راجز به نیکی یاد ننماید.معاویه این رانپذیرفت ولی قبول کرد که وقتی حسن (ع)حاضر است ومی شنود به علی (ع)دشنام داده نشود ابن اثیر می گوید:پس به همین نیز وفا نکرد(5)

عین گفته ابن اثیرکه در(ص 405)ازالکامل فی التاریخ امده است .چنین است :وکانت الذی طلب الحسن من معاویه ان لا یشتم علیا فلم یجبه الی یحبه الی الکف عن شتم علی فطلب ان لا یشتهم وهویسمع فاجابه الی یسمع فاجا به الی ذالک ثم ام یف له به ایضا.این سنت سیئه وبدعت ناهنجار کار را بدان جارساند که (وقتی عبدالله بن علی به شام رفت وقصه مروان وقتل اورارخ داد وعبدالله درشام مقیم شد گروهی از متمکنان وسران  شام راپیش ابوالعباس سفاح فرستاد وانها به حضور ابوالعباس سفاح قسم خوردند که پیش از ان که بنی عباس به خلافت برسند برای پیغمبر (ص) خویشاوندانی وخاندانی جز بنی امیه نمی شناختند (6) دراین میان اندک مردمانی بوده اند که تن به ننگ لعن علی نمی دادند وبا لطایف الحیل از دامی که بنی امیه برای آنان گشوده بودند به سلامت می جستند:حجر مدری گوید:علی بن ابی طالب مرا گفت :اگرازتوبخواهند که مرادشنام دهی چه خواهی کرد ؟گفتم این شدنی است؟فرمود:بلی ,گفت چه کنم؟فرمود:مرالعنت کن واز من تبری مجوی!روزگاری برامد تا برادرحجاج محمدبن یوسف که فرماندار یمن بود به من دستور داد که علی را لعن کن ومن گفتم امیر مرافرمان داده است که علی را لعن کن پس او را لعن کنید .خدایش لعنت کناد.ضمیر(ها)درالعنوه ولعنه الله هر دو به امیر باز میگردد.بااین همه جز یکی بدین حقیقت پی نبرد.

یکی از بارزترین نمونه های عنان گسیختگی معاویه در دشمنی علی وخاندانش وباافکار ,هدفها وایده های ایشان ان بود که در تمام قلمرو نفوذ خود لعن علی  وال علی رابه صورت حتمی مقرر ورایج ساخت وبااین کار نخستین کسی شد که باب لعن اصحاب پیغمبرراگشود این سابقه ای است که بخاطران هیچ مومن دینداری بر اورشک نخواهد برد.معاویه برای  اینکه افکار عمومی رابرای این بدعت بزرگ اماده سازد به تعبیرهای شیطنت امیز وپیش بینی شده ای متوسل شد.این تدبیر خیالی که هرچه بامبادی وافکار  معاویه سازگار بود از مبادی واصول الهی فاصله داشت ,یکی از عجیب ترین  حالات اجتماع وتاثیر پذیری سریع مردم ازهر موج تبلیغات قوی وتند است به ویژه اگر بادوعامل طمع مال وطمع مقام همراه باشد.

انصاف رامردم به چه چیز معاویه دلخوش بودندکه هم صدا با او علی حسن وحسین(ع)رالعن کردند وچه نقیصه ای در اهل بیت (ع)سراغ کرده بودند که به دلخواه معاویه زبان به دشنام ایشان گشودند؟شاید وی مردم را قانع ساخته بود که ان کسانی که در آغاز دعوت اسلام,بارسول اکرم 0ص)جنگیدند وان طایفه ای که حرام خدارا حلال وحلال خدا راحرام نمودند وآن عناصری که زنا را جای نسب شناختند وآن مردمی که پیمان ها را شکستند وسوگند هارانقض کرده اند وآن جانیانی  که دست به خون بزرگان اسلام آلودند وبی گناهان را زنده به گور ساخته اند و نماز جمعه رادر روز چهارشنبه  خوانده اند ,علی وال علی میباشند؟(9)

 شاید (معاویه )هم به جای اینکه رنج قانع کردن مردم را می برد ,ازراه تطمیع وارد شده ویاحتی بدون اینکه انها راتطمیع کند دست به ارعاب وتهدید ایشان زده بود وبه جای کشید که لعن علی درمیان ایشان سنتی پابرجاشد که کودکان بابزرگ می شدند وپیران باآن میمردند به گمان قوی معاویه بود که این بدعت را سنت نامید وفریب خوردگان ریاست وزعامت اووگرفتاران اطاعت وفرمان برادری او نیز به میل واراده,همین نام را پذیرفتند وپس از او همه بر این بدعت شوم باقی ماندند.
درهمین زمینه می توان به سرزمین پرافتخار ومردم غیرتمند سیستان اشاره نمود که درتاریخ جایگاه ویژه ودرخشانی  رابه خود اختصاص داده اند .این مردم دارای پشتوانه محکمی دراحترام وحمایت اهل بیت (ع)می باشند وشاهد این ,کتابهای تاریخی معتبر وگوناگونی است که مارادررسیدن به سر منزل مقصودهمواره یاری وهمراهی مینماید.

یاقوت حموی درمعجم البلدان بدان اشاره وپس از ذکر مقدمه ای گفته است:درجهان بازاریانی درست کارتر وکم نیرنگ تر از سیستانیان نتوان یافت .دگران دوست دارانند که بنده ومزدوروکودک باایشان دادوستدکنند واینان نه چنین اند ,دگربرجستگی اینان  به اندوهگنان پرداختن است وبیچارگان را دریافتن,به نیکی فرمان رانند گرچه درآن راه (گوش و)بینی ازکف دهند.اماازهمه بالاترووالاتر:انگاه که برفراز منبرهای شرق وغرب علی (ع)راناسزامیگفتند اینان بدین کار دست نیازیدند ودرپیمان خویش بابنی امیه خواستار ان شدند که کس علی (ع)رالعن نکند ووکدام افتخار ازاین برتر که در حرمین شریفین این کار معمول بود واینان دشنام برادر پیامبراکرم رابرنمیتافتند .محمدبن مرادبن عبدالرحمان ,مترجم وادیب سده ی یازدهم هجری وصاحب کتاب معروف ((اثارالبلاد واخبارالعباد ))وقاضی نورا...شوشتریدر کتاب مجالس المومنین وحاج زین العابدین شیروانی در حدائق السیاحه وبسیاری دیگرازنویسندگان ومورخان,سرپیچی ازسب امام علی (ع)وخودداری از دستور بنی امیه در انجام  این عمل زشت توسط مردم شجاع وحق طلب سیستان راثبت کرده اند .مولف کتاب مشهور ((احیاءالملوک))درصفحه هفت مقدمه کتاب یاد شده مینویسد:((هرچندمتصدیان معاویه وال مروان تکلیف سب امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)به ان جماعت نمودند ازاین معنی ابا کردند وافسوس وافسانه ان قوم قبول طبع سیستانیان نیفتاد . بالاخره از دارالظلم بنی امیه  فرمان رسید چنانچه قبول امر ننمایند ازهرنفر یک مثقال طلا بازیافت نمایند ومردم بی اکراه ان وجه را ادا نمودند ,رفته رفته ان وجه افزایش یافته وبه ده مثقال طلا از هر نفر رسید چون بنی امیه دریافتندکه با لطوع والرغبه هر چیز که طلب شود میدهند ومرتکب ان عمل شنیع نمیشوند حکم کردند که در صورت امتناع دربازار سرهای زنان اکابرانجا رابتراشند تا به گفتن  ان کلمه زشت راضی شوند اماان توفیق یافتگان به این امر راضی شدند وبه سب حضرت امیر راضی نشدند چون دیدن که به  هیچ وجه به این گفت وگوهمداستان نشدند د ست از ایشان داشتند از ان زمان تابه حال به محبت اهل بیت راسخ وثابت قدمند ((ان الله لا یضیع اجر المحسنین.))

حاج زین العابدین شیروانی در کتاب بستان السیاحه در این خصوص چنین اورده است :((مردم سیستان همگی شیعه امامیه اند و فارسی زبان وبه فقراء وغرباء مهربانند وشجاع دلیر و در مراتب حمیت وغیرت بی نظیرند.در زمان بنی امیه بر منابر شرق  وغرب ومکه ومدینه لعن علی بن ابیطالب کردند واهل سیستان از ان امتناع نمودند تا انکه در عهد نامه خود با بنی امیه لعن نا کردن ان حضرت را داخل ساختند. از اکابر ان دیار که به فضل تقوی اشتهار دارندجریر بن عبدالله است که از اصحاب امام جعفر صادق (ع) بود وخلیل سجستانی که تاریخ ال محمد علیهم اسلام را تالیف نمود .))

گرچه علوشان وبزرگواری ان حضرت بیش از ان بود که دل از سخنان یاوه دشمنان رنجه دارد اما این ستم بر کسی رفته است که خود مظهر عدالت,عطوفت وایثار بود .ازاین ابی الحدید  بشنویم که گوید :مصریان باعلی (ع)به جنگ برخاستند وبر روی او و فرزندان او شمشیر کشیدند او را دشنام دادند ولعنت کردند اما چون برانان پیروز شد ,شمشیر ازانان برگرفت ومنادیش در میانه لشکر ندا در داد که فراریان را دنبال مکنید .جراحت دیدگان  را اسیب مرسانید ,اسیران را مکشید ,ان که سلاح برزمین نهد در امان است وان که به لشکر علی پناه اورد ایمن است.

ایام جنگ صفین شنید که ز اصحابش به مردم شام ناسزا و دشنام میگویند به انان گفت:من خوش دارم شما بدزبان دشنام گوی باشید ,بهتر است اعمال انان را بازگو وحالات انان را بیان کنید ,این هم درست تر و به عذرخواهی تزدیکتر است به جای دشنام بگویید خدایا خونهای ما را حفظ کن و میان ما و انها صلح ده و ایشان را از گمراهی نجات بخش تا حق را بشناسند وباطل گرایان از ظلالت بازگرداند.

خاندان عصمت طهارت راسخ ثابت قدم بودند به طوری که انگاه که عباد بن زیاد پسر خواهر معاویه در زمان وقوع واقعه کربلاحاکم سیستان بود ,مردمان سیستان گفتند :نه نیکو طریقتی برگرفت یزید که با فرزندان رسول صلوات ا... علیه چنین کرد . پاره ای شورش اندر گرفت .این شورش چنان بود که عباد مجال ماندن در سیستان نیافت ودو هزار درهم پول نقره که در بیت المال بود برداشت و به بصره بازگشت . همچنین روزگار فتح سیستان (21ه.ق) تا قیام یعقوب لیث (259ه.ق)همواره سیستان سرزمین پراشوب وقیام خروج در برابر خلفای بنی امیه وبنی عباسی بود  وساکنان این زاد وبوم هرگز بر خلاف اعتماد وباور های دینی خویش عمل نکرده و همواره با دشمنان دین خدا مبارزه کردند .حال اگر روشندلی و حقیقت بینی  مردم سیستان را در نظر اوریم که چون خوارزم وری که هزار ماه  هر روز هزار دینار زر سرخ میدادند  وهرگز لعنت نکرده  وامان خویش به سب و دشنام نیالودند و نه چون برخی از دگر شهرها که پس از   منع لعن نیز پنجاه  ماه در این کار پای فشردند ,اذعان خواهیم داشت که در طول تاریخ این شرف وافتخاری بزرگ بود سیستان را که سیستان پیوسته قرین  افتخار بادا.

 

عنایت امام جواد (ع) به مردم سیستان

نامه ای دیگر از امام جواد (ع) به فرماندار سیستان.
البته نام فرماندار سیستان و موضوعی که نامه در باب آن نوشته شده را نمی دانم. لطفا دوستانی که اطلاعاتشان در این زمینه بیشتر است مرا یاری کنند.
متن نامه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر تو بندگان شایسته خداوند

ای والی سیستان, قدرت و حکومت امانتی است در اختیار تو ,تا خدمتگذار بندگان خدا باشی ,با این قدرت و توانایی باید به برادران دینی خود کمک کنی و به یاری آنان بشتابی.

تنها چیزی که برای تو باقی می ماند نیکویی ها و کمک هایی است که در این مقام به برادران دینی خود می کنی.

آگاه باش که خداوند در قیامت از تمام کارهای تو باز خواست می کند و کوچکترین عملی از خداوند پنهان نخواهد ماند

محمد بن علی الجواد
 عنایت امام جواد (ع) به مردم سیستان

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ السَّيَّارِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زَكَرِيَّا الصَّيْدَلَانِيِّ عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَنِي حَنِيفَةَ مِنْ أَهْلِ بُسْتَ وَ سِجِسْتَانَ قَالَ رَافَقْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فِي السَّنَةِ الَّتِي حَجَّ فِيهَا فِي أَوَّلِ خِلَافَةِ الْمُعْتَصِمِ فَقُلْتُ لَهُ وَ أَنَا مَعَهُ عَلَى الْمَائِدَةِ وَ هُنَاكَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَوْلِيَاءِ السُّلْطَانِ إِنَّ وَالِيَنَا جُعِلْتُ فِدَاكَ رَجُلٌ يَتَوَلَّاكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُحِبُّكُمْ وَ عَلَيَّ فِي دِيوَانِهِ خَرَاجٌ فَإِنْ رَأَيْتَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَنْ تَكْتُبَ إِلَيْهِ كِتَاباً بِالْإِحْسَانِ إِلَيَّ فَقَالَ لِي لَا أَعْرِفُهُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّهُ عَلَى مَا قُلْتُ مِنْ مُحِبِّيكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ كِتَابُكَ يَنْفَعُنِي عِنْدَهُ فَأَخَذَ الْقِرْطَاسَ وَ كَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مُوصِلَ كِتَابِي هَذَا ذَكَرَ عَنْكَ مَذْهَباً جَمِيلًا وَ إِنَّ مَا لَكَ مِنْ عَمَلِكَ مَا أَحْسَنْتَ فِيهِ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَائِلُكَ عَنْ مَثَاقِيلِ الذَّرِّ وَ الْخَرْدَلِ قَالَ فَلَمَّا وَرَدْتُ سِجِسْتَانَ سَبَقَ الْخَبَرُ إِلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ النَّيْسَابُورِيِّ وَ هُوَ الْوَالِي فَاسْتَقْبَلَنِي عَلَى فَرْسَخَيْنِ مِنَ الْمَدِينَةِ فَدَفَعْتُ إِلَيْهِ الْكِتَابَ‏ فَقَبَّلَهُ وَ وَضَعَهُ عَلَى عَيْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ لِي مَا حَاجَتُكَ فَقُلْتُ خَرَاجٌ عَلَيَّ فِي دِيوَانِكَ قَالَ فَأَمَرَ بِطَرْحِهِ عَنِّي وَ قَالَ لِي لَا تُؤَدِّ خَرَاجاً مَا دَامَ لِي عَمَلٌ ثُمَّ سَأَلَنِي عَنْ عِيَالِي فَأَخْبَرْتُهُ بِمَبْلَغِهِمْ فَأَمَرَ لِي وَ لَهُمْ بِمَا يَقُوتُنَا وَ فَضْلًا فَمَا أَدَّيْتُ فِي عَمَلِهِ خَرَاجاً مَا دَامَ حَيّاً وَ لَا قَطَعَ عَنِّي صِلَتَهُ حَتَّى مَات . الكافي، ج‏5، ص: 112 به راستی آنچه از رفتارت برای تو ماندگار است احسان تو است، سپس با برادر دینی خود نیکی کن و بدان خداوند از سنگینی اعمال به اندازه ذرّات و دانه خردل نیز خواهد پرسید.

 

 


سیستان مرکز نیم روز واقعی یا نصف النهار مبدأ جهان

سرزمین نیمروز (سیستان/زرنگ/زاولستان) با نجوم و بویژه با گاهشماری ایرانی پیوندی عمیق و دیرینه دارد.نام‌های گوناگون این‌ سرزمین از کارکردهای نجومی آن برخاسته است.نامواژه‌"زاول/ زابل‌"با رسیدن خورشید به سمت الرأس و اندازه‌گیری آن به عنوان‌ مبدأ شبانه‌روز در پیوند بوده و بعدها واژه‌"مزوله‌"به معنای‌"شاخص‌ خورشیدی‌"از همان ریشه برگرفته شده است.در عین حال نامواژه‌ "زرنگ‌"(در خط میخی هخامنشی‌"زرنکه‌") ظاهرا با"درنگ‌"و "زمان‌"مرتبط است و از همه مهمتر نامواژه‌"نیمروز"از این باور و آگاهی کهن سرچشمه می‌گیرد که خط"نیمروزان‌"یا نصف النهار مبداء از این ناحیه عبور می‌کرده است.در واقع مدار صفر درجه و مبداء خط"نیم‌روز"یا نصف النهار واقعی جهان از قدیم الایام سیستان‌ بوده که در سال‌های اخیر(2191 میلادی)استعمار پیر انگلیس باهم‌ دستی زورمدارانه آمریکا بطور مصنوعی آنرا بر گرینویچ لندن نهاده‌ اند.این در حالی است که‌"خط نیمروزی‌"یا"گنگ دژ"یا"قبه‌ الارض‌"تا چندین سال پیش،همیشه در ایران بوده و طول شهرها را دانشمندان برپایه آن پیدا می‌کرده‌اند و پیشینه آن به دوران ایران‌ باستان و زرتشت می‌رسد.همچنین این مدار و بخش‌بندی نیم کره‌ شمالی به هفت اقلیم،در نوشته‌های مسالک و ممالک،نقشه‌های‌ کهن،صور اقالیم،صورت الارض،تحفه الافاق و درون اسطرلاب‌ های کهن دانشمندان ما به خوبی به یادگار مانده است.اما سابقه‌ برگزیدن گرینویچ به عنوان نصف النهار مبداء،تن‌ها به سال 2191 میلادی می‌رسد که معادل سال 4031 خورشیدی بوده و عملا به 68 سال پیش بر می‌گردد.

مردمان باستان همواره برای اندازه‌گیری‌های تقویمی و جغرافیایی، همانند امروزه به یک نصف النهار مبدأ نیاز داشته‌اند که معمولا آنرا با "میانگاه جهان‌"،یعنی‌"میانه همه سرزمین‌های مسکونی‌"شناخته‌ شده،تطبیق می‌داده‌اند.یکی از جالب‌ترین و شگفت‌انگیرترین نقاطی‌ که مردمان باستان به عنوان‌"میانگاه جهان‌"،انتخاب کرده‌اند؛ سرزمین سیستان یا"نیمروز"بوده است آگاهی‌های علمی امروزی‌ نیز به ما ثابت کرده است که براستی نیمروز در میانگاه نیمکره شرقی‌ واقع شده است و فاصله آن تا جزایر"کوریل در شمال ژاپن‌"در اقیانوس آرام(آخرین ناحیه مسکونی شرقی)به اندازه 09 درجه و فاصله آن از غرب تا جزایر"آزور یا خالدات‌"در اقیانوس اطلس‌ (آخرین ناحیه مسکونی غربی)نیز به اندازه 09 درجه است.به عبارت‌ دیگر هنگامی که خورشید در سیستان به میانگاه آسمان می‌رسد؛ در شرق جهان خورشید در حال غروب و در غرب جهان در حال‌ طلوع است.به دیگر سخن هنگامی که سراسر جهان در روشنایی‌ روز بسر می‌برد؛در سیستان‌"هنگام ظهر"یا"نمیروز"است.انتخاب‌ این سرزمین به اندازه‌ای بر بنیادهای دقیق علمی استوار بوده است‌ که براستی امروزه از شیوه‌های این اندازه‌گیری دقیق اطلاعی در دست نیست.ظاهرا به نظر می‌آید که با توجه به گستردگی بسیار زیاد این ناحیه 081 درجه‌ای،اندازه‌گیری‌ها نه با شیوه‌های ژئودزی و زمین پیمایی،بلکه با محاسبات ناشناخته نجومی انجام می‌شده است‌ در واقع‌"گنگ دژ کهن،"یا"قبه الارض یا اوزین‌"،برابر طول 09 درجه زمین یا مدار مقایسه طول‌های زمین بوده است.مبدا این درجه‌ تا چندین سال پیش در نزد دانشمندان در ایران(سیستان)بوده و باید به جایگاه خود برگردد و ما هم باید آنرا نگهبانی کنیم،گرچه تازه به‌ دوران رسیده‌های غربی،آنرا بر نتابند.در عین حال خط بین المللی‌ زمان را نیز همچون گذشته،می‌توان با ساعت 21 نیمروز در سیستان‌ هماهنگ نمود.


 

الحان قرآني

الحان قرآني

امروزه بر کسي پوشيده نيست که يکي از مهم ترين راه هاي ابلاغ کلام الهي و آشنا ساختن انسان ها به خصوص غير مسلمانان، استفاده از فن قرائت قرآن کريم است. استفاده ي خوب از صدا با انتخاب طبقات صوتي و مقامات مناسب، جابه جايي بين پرده هاي صوتي و انتقال از مقامي به مقام ديگر، با انسجام و استحکام کامل از نظر لحني و هم چنين توأم با رقت قلب، ترس از خدا و حزين خواندن، به طور حتم در فهم بيش تر مفاهيم قرآن به انسان کمک مي کند، دل ها را تحت تأثير قرار مي دهد و قلب ها را نوراني مي سازد ؛ و اين به دست نمي آيد مگر با آشنايي با الحان و مقامات زبان عرب.
مي توان گفت که الحان قرآني، براي متنوع خواندن قرآن کريم، جلوگيري از خستگي مستمعين و خود قاري است. هر قاري بايد نغمات را بشناسد تا بر حسب حال و معنويت خود، هر وقت صلاح ديد، لحن خود را تغيير دهد و به اين صورت درقرائتش تنوعي براي تدبر بيش تر در معاني ايجاد گردد، نه اين که الحان و مقامات قيد و بندي برايش ايجاد کند.     
دانش صداها، الحان، مقامات و دستگاه ها دانشي است مجزا و خود به تنهايي قوانين و قواعد زيادي دارد که قسمت اعظم آن ها اکتسابي هستند و از طريق القا، يعني آموزش مستقيم استاد به شاگرد، آموخته مي شوند.   
تمامي علاقه مندان به « علم الالحان » مي توانند، به راحتي با آن آشنا شوند، زيرا اين دانش فراگير است و به گروه ويژه اي، يعني فقط افرادي که صدايي خوش دارند، تعلق ندارد و چه بسا افرادي که در فهم ظرائف و مسائل دقيق آن مهارت دارند، اما از صداي خوبي هم برخوردار نيستند. اين علم، به صاحبان خود احساس دقيق و لطيفي مي دهد که انسان را از سايرين متمايز مي سازد.          
قاري قرآن به جز تجويد بايد آهنگي بر صوت خويش سوار کند که بهترين و مناسب ترين الحان باشد و با توجه به عربي بودن کلام قرآن، شايسته ترين الحان، الحان عربي است. بايد گفت، قاري خوب کسي است که در عين داشتن تقواي الهي، بتواند دستگاه ها و الحان عرب را در قرائتش به نحو احسن به کار گيرد. اگر نغمات و الحان دراذهان افراد علاقه مند به امر قرائت قرآن رخنه کند، بي گمان بهبود قابل توجهي در کيفيت قرائتشان حاصل خواهد شد.            
در اين پژوهش سعي شده است اطلاعاتي مفيد و لازم براي استفاده ي علاقه مندان به فن قرائت قرآن کريم، اعم از معلمان و دانش آموزان گرامي ارائه شود تا گامي هر چند کوچک در به وجود آمدن شرايط لازم براي اجراي قرائتي صحيح و تأثير گذار داشته باشيم ؛ «و ما توفيقي الا بالله و عليه توکلت و اليه انيب ».

جواز کاربرد الحان درقرائت قرآن کريم

دررواياتي از معصومين آمده است که پيامبر اسلام ( ص ) پس از طلوع فجر، با نغمه ي خاصي قرآن را تلاوت مي فرمودند که زنگوله ناميده مي شد و تأثير عميقي بر روحيه ي مستمع بر جاي مي گذاشت. عده اي نيز آن را حجاز مي دانند. ساير پيامبران بزرگ الهي نيز براي راز و نياز با خداوند، نغمات مخصوصي داشته اند، از جمله نغمه ي راست منسوب به حضرت آدم (ع)؛ گوشه ي حسيني در بيات، منسوب به حضرت ابراهيم و داوود عليهما السلام [ رجب نژاد، 37:1379 ].       
از ائمه ي معصوم، امام کاظم (ع) خوش صداترين مردم در قرائت قرآن بود. آن حضرت به هنگام قرائت بسيار محزون مي شد و مي گريست، به طوري که محاسن مبارکش به اشک آغشته مي شد و شنوندگان نيز به سبب قرائت توأم با حزن آن جناب مي گريستند [ ملاتقي، 59:1381 ]. 
پيامبر عظيم الشأن اسلام (ص) در خصوص چگونگي به کارگيري الحان و نغمات در تلاوت قرآن کريم مي فرمايند:            
قرآن را به صورت عرب بخوانيد و از آهنگ ها و الحان اهل فسق و گناهکاران بپرهيزيد. پس از من اقوامي مي آيند که هنگام خواندن قرآن، صدا را مانند غنا، نوحه خواني و سرود خواندن رهبانان بغلطانند که از حنجره ي آنان تجاوز نمي کند و قلوبشان واژگون است و هم چنين مردمي که رويه ي آنان برايشان شگفت آور و خوشايند باشد [ بيگلري، 283:1372 ].

هدف از يادگيري نغمات و الحان

هدف ما از يادگيري الحان و مقامات، رسيدن به اصل تحزين در قرائت قرآن است، زيرا اين مقامات به عنوان ابزاري مطرح اند که ما مي توانيم به وسيله ي آن ها مفهوم و محتواي آيات را با حس و عرفاني که نسبت به آن ها پيدا مي کنيم، به خوبي انتقال دهيم. مراد از تحزين عبارت است از خواندن باوقار و طمأنينه ي قرآن و به تصوير کشيدن مفهوم و محتواي آيات در حين تلاوت. بنابراين تحزين برايند و نتيجه ي آن حس و عرفاني است که ما نسبت به آيات پيدا مي کنيم و آن حس و شناخت ما را به سوي معبود و محبوب سوق مي دهد [ نرم افزار مائده ].

مفهوم لحن

گاهي هنگام شنيدن تلاوت قرآن، احساس مي کنيم که حالت يا کيفيت صداي قارن در زمان هاي متفاوت به کلي تغيير مي کند. به اين تغيير حالت يا کيفيت صداي قارن « لحن » گفت مي شود [ پيشين ]. اگر قاري بدون استفاده از پل يا مبدل مناسب، از مقامي به مقام ديگر منتقل شود، به اصطلاح دچار « خارج لحن » شده است [ ملاتقي، 97:1381 ].

تعداد الحان معمول در قرائت قرآن

تعداد الحان و نغمات عرب هفت تاست که هريک را مقام مي گويند. مقامات معمول در قرائت قرآن کريم عبارت اند از: بيات، رست، صبا، حجاز، نهاوند، چهارگاه و سه گاه.
هر کدام از اين مقامات گوشه هايي دارد که تعداد اندکي از آن ها درقرائت قرآن کاربرد دارند [ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و مقامات قرآني ]. استاد عربي القباني تعداد کامل الحان را بدون اشاره به نامشان، 360 نغمه عنوان کرده است [ عربي القباني، 42:1377 ].

محدوده هاي صوتي مقامات

در اجراي مقامات قرآني ما با سه محدوده ي صوتي با تقسيمات مشخص و مرتبط با هم روبه رو هستيم که عبارت اند از: الف) قرار: به پايين ترين سطح صوت در يک مقام، قرار گرفته مي شود. ب) جواب: سطح صوتي متوسط هر مقام را جواب آن مقام مي گوييم. ج) جواب جواب: بالاترين سطح صوت در يک مقام را جواب جواب مي گويند [ نرم افزار مائده ].      
نکته ي قابل توجه اين که تفاوت اين سه محدوده ي صوتي فقط در ارتفاع صوت نيست، بلکه بيش تر از نظر لحني و نوع اجراي آن هاست. لازم به ذکر است، بعضي از قاريان بزرگ جهان در اجراي برخي مقامات، جواب را از نظر ارتفاع صوت، پايين تر از قرار و گاهي جواب جواب را پايين تر از جواب و حتي قرار خوانده اند. محدوده ي صوتي چهارمي نيز به نام « حصار » براي هر مقام ذکر شده که از نظر طبقه ي صوتي بالاتر از جواب جواب است. اين محدوده در قرائت استادان بسيار نادر و کمياب است [ عربي القباني، 47:1377 ].

معرفي مقامات

اينک به شناخت اجمالي هر يک از مقامات هفتگانه ي معمول و مرسوم در قرائت قرآن کريم مي پردازيم:

بيات

درخصوص معناي لغوي اين مقام عده اي معتقدند، واژه اي ترکي و به معناي غم يا غمگين است. عده اي ديگر مي گويند، طايفه و قبيله اي از ترکمن است و عده اي اصل اين کلمه را « به ياد » مي دانند، مانند به ياد خداوند متعال، به ياد پيامبر گرامي اسلام (ص) و به ياد فاطمه ي زهرا (س) [ نرم افزار مائده ].            
اين مقام، اولين مقامي است که عموم قاريان در آغاز تلاوت از آن استفاده مي کنند و در ميان الحان، تنها مقامي است که در سه سطح، بيات شروع ( محدوده ي قرار )، توسط ( محدوده هاي جواب و جواب جواب ) و فرود ( پايان تلاوت ) اجرا مي شود [ پيشين].          
مقام بيات که به ام النغمات يا ام المقامات [ محمدي، 127:1382 ] معروف است، زير شاخه ها و گوشه هايي دارد که عبارت اند از: لامي، صافي، ابراهيمي، کرد، مصري، شور، حسيني، دشتي، نوا، محير، دوکا، رمل، علي و....
[ عربي القباني، 42:1377 ].           
استادان لحن در مورد تأثيرات اين مقام معتقدند، بيات آرامش همراه با غم را به تصوير مي کشد، به آگاه ساختن شنونده گرايش دارد و از روزگاران گذشته صحبت مي کند.
بيات ويژگي چابک و به غايت پر سوز و تأثير گزاري دارد که ضمن ايجاد حزني خاص در شنونده، وي را به تدبر و ادراک و شهود مي رساند [ نرم افزار مائده ]. از ميان قاريان مشهور جهان، استاد مصطفي اسماعيل که به خاطر مهارت و استادي در اجراي نغمات و تجسم عيني مفاهيم عميق قرآن در ذهن شنونده، از ديدگاه اهل فن به عنوان يگانه مقريء قرآن معروف شده، استاد بلامنازع مقام بيات است [ ملائيان، 16:1380 ]
از بهترين محل هاي اجراي بيات، علاوه بر ابتدا و انتهاي تلاوت، آياتي با مضامين دعا، حکايت و پند و اندرز هستند.(1)     
پس از بيات مي توان مقامات صبا، رست، حجاز و نهاوند را اجرا کرد. مي توان بيات را با رست و صبا ترکيب ساخت. اگر بيات در اوج اجرا شود، رفتن به صبا بهتر و اگر در گام پايين صوت اجرا شود، منتقل شدن به مقام رست ارجح است [ ملاتقي، 107:1381 ].
يکي از مهم ترين مشخصات مقام بيات که گسترده ترين مقامات است، در حين اجرا اين است که مستمعين را به تشويق قاري قرآن مجبور مي کند [ پيشين ].
نحوه ي اجراي اين مقام در ميان قاريان مشهور متفاوت است. عده اي هم چون استاد شحات محمد انوار، فقط بيات شروع را در ابتداي تلاوت به کار مي گيرند و سپس وارد مقامات ديگر مي شوند و در ميان يا پايان تلاوت خود، به اجراي ساير محدوده هاي اين مقام مي پردازند. گروه دوم همچون استاد مصطفي اسماعيل، تمامي محدوده هاي بيات را به صورت مبسوط اجرا مي کند و به طور عموم از طريق زير شاخه ي فرود قرائت خود را به پايان مي رساند. گروه سوم همانند استاد عبدالباسط و استاد عبدالعزيز حصان، در هر موقعيتي از تلاوت که اراده کنند، به اين مقام منتقل مي شوند و آن را اجرا مي کنند [ نرم افزار مائده ].          
به طورکلي مي توان گفت، مقام بيات، پايه و پيش درآمد ساير مقامات است و قاري که بتواند نسبت به اين مقام شناخت بيش تر کسب کند و هم چنين در اجرا مسلط تر عمل کند، به طور يقين در مسابقات موفق تر خواهد بود [ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و الحان قرآني ].

رست

رست ياراست به معناي حقيقت و درستي است. مقام رست در ميان اعراب به « اب النغمات » [نرم افزار مائده ] يا « ملک المقامات » [ملاتقي، 108:1381 ] مشهور است. عده اي از استادان لحن معتقدند، قدمت مقام رست به زمان حضرت آدم (ع) بر مي گردد و اين مقام، اولين ناله ي نخستين انسان دست از همه چيز شسته براي بهشت است و اجراي آن را موجب برانگيخته شدن حس مردانگي، جسارت و حرکت به سوي کشف حقيقت در شنونده مي دانند [ نرم افزار مائده ]. اين مقام زير شاخه هايي دارد که هر يک با کيفيت لحني مخصوص به خود، پيام هاي تأثير گزاري از جمله: آغاز بهار، حقيقت، سرگذشت انسان هاي حقيقت جو، مبارزه و ايجاد تصويري زيبا از حقيقت و درستي در ذهن شنونده ايجاد مي کند [ نرم افزار مائده ]. بهترين زمان براي اجراي اين مقام، سرشب يا نيمه هاي شب است [ عربي القباني، 55:1377 ].
از ميان استادان قرائت، استاد غلوش نسبت به ديگران اجراهاي بهتري در اين مقام داشته است [ ملاتقي، 151:1381 ]. با بررسي تلاوت قاريان مشهور جهان و توصيه ي استادان لحن بهتر است اين مقام را پس از مقامات بيات، نهاوند، سه گاه و چهارگاه ارائه کنيم. اما با توجه به توانمندي اين مقام، قاريان قرآن مي توانند در هر موقعيتي از تلاوت، به راحتي از آن استفاده کنند [ نرم افزار مائده ]. اين مقام را مي توان با مقام بيات، حجاز، نهاوند و سه گاه ترکيب کرد [ ملاتقي، 108:1381 ].

صبا

مجموعه اي از نغمات حزين است که گذشته اي را به تصوير مي کشد که انسان آن را از دست داده و انسان را به خويشتن خويش دعوت مي کند. استادان لحن معتقدند، صبا آتش دل و نواي فراق است که هر شنونده اي را به کنکاش و بررسي گذشته ي خود دعوت مي کند و مي گويند، اگر مقامات را به منزله ي موجودي زنده در نظر بگيريم، صبا صداي وجدان آگاهي است که در عين توبيخ و بررسي جزء به جزء رفتار و اعمال، انقلابي در دل ايجاد مي کند و مسير توبه و بازگشت را هموار مي سازد. لذا هر کس که ميل به بازگشت در وجودش بيش تر باشد. صبا را بهتر، تأثير گزارتر و به جاتر اجرا مي کند [ نرم افزار مائده ].         
روند اجراي اين مقام کاملا لطيف، ملايم و روان است و هرگونه تکلف در اجرايش، تأثير آن را کاهش مي دهد؛ در پرده هاي صوتي بالا، تلاوت آن زيبا و جذاب تر است. از نغمات فرعي آن « رمل » است که از حزن فراواني برخوردار است و در جاهايي به کار مي رود که اوج حزن، جمله را در بر گيرد يا قسمتي از آيه که در حال تلاوت آنيم، تفاوت زيادي با ديگر قسمت هاي آيه داشته باشد [ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني ؛ ملاتقي، 106:1381 ].         
بهتر است که اين مقام را در موضوعاتي همانند: عبرت از حوادث گذشتگان، به تصوير کشيدن عاقبت نيک مؤمنان و سرانجام بد گناهکاران، براي مقايسه و در نهايت عبرت، دعا، توبه و پشيماني، ذکر نعمت ها و نشانه هاي خداوند استفاده کرد [ نرم افزار مائده ]. محدوده هاي صوتي جواب و جواب جواب اين مقام را مي توان در مدها و محل هاي کشش آيات اجرا کرد [ ملاتقي، 106:1381 ]. استادان لحن معتقدند، اين مقام را پس از بيات و حجاز اجرا کنيم بهتر است. صبا داراي زير شاخه هاي « تقطيع » و « عجم » است که قسمت اصلي تقطيع همان « رمل » است که قراء در صبا و سه گاه از آن استفاده مي کنند. بعضي درباره ي زير شاخه ي عجم معتقدند که خود به عنوان مقامي اصلي مطرح است. ولي ما معتقديم، زير شاخه ي عجم غير از آن مقام عجمي است که ميان قاريان بزرگ جهان به چهارگاه معروف است و زير شاخه ي عجم فقط در حد همين زير شاخه در مقام صباست [ نرم افزار مائده ]. صبا را مي توان با مقامات حجاز، نهاوند، سه گاه و چهارگاه، ترکيب کرد [ ملاتقي، 106:1381 ]. در ميان قاريان مشهور جهان، قاري « حنجره طلايي » [ قاسم احمد، 47:1374 ] يعني استاد عبدالباسط، در اجراي مقام صبا به ويژه در زير شاخه ي عجم، مهارت خاصي از خود نشان داده است [ نرم افزار مائده ].

حجاز

در گذشته هاي دور در منطقه اي به نام حجاز در شبه جزيره ي عربستان، صحرانشينان در طي مسافت هاي طولاني، سوار بر شتر مي شد و تحت تأثير نوع راه رفتن اين حيوان، نغمات خاصي را با خود زمزمه مي کردند. با گذشت زمان، بر وسعت اين نغمات افزوده شد و به دليل منحصر به فرد بودن اين نغمات، اعراب نام حجاز را براين نغمات گزاردند. استادان لحن اعتقاد دارند، حجاز يادآور ناله ي برخاسته از غم و هجراني است که حوادث گذشته را به تصوير مي کشد و انسان هاي متأثر از آن را به يکي شدن، چاره انديشي و تفکر فرو مي برد و در اين غم عميق، شور و شعف با احساسات عالي و حزين آميخته مي شود. قاري توانا مي تواند در اجراي اين مقام يکپارچگي، اتحاد و آرزو براي بشر را به تصوير بکشد. حجاز در آياتي با مضامين بشارت و انذار، نعمات خداوند،تذکر و يادآوري، جملات امري و توصيه اي، خلقت جهان هستي و موجودات و نيز فراخوان عمومي قابل اجرااست [ پيشين ].   
حجاز در آغاز با جرياني ملايم و روان همراه است و هر گونه تکلف در اجرا از تأثير گزاري آن مي کاهد. اين مقام گوشه هايي دارد از جمله: کارکرد، کار، دوکا، غطا، زنکران، نوي، اصفهان، کرد، رمل، و منصوري [ عربي القباني، 42:1377 ].
بعضي گوشه ي گالگور را نيز به عنوان زيرشاخه ي حجاز آورده اند [ رجب نژاد، 37:1379]. با بررسي اجراي قرائت قاريان بزرگ جهان و توصيه ي استادان لحن بهتر است اين مقام را پس از مقامات بيات، صبا و سه گاه تلاوت کنيم [ نرم افزار مائده ]. مقام حجاز را مي توان با مقامات رست و صبا ترکيب کرد [ ملاتقي، 108:1381 ].
از ميان قاريان مشهور جهان، « شهيد القراء » [ قاسم احمد، 36:1374 ] يعني استاد محمد صديق منشاوي، در اجراي مقام حجاز مهارت و استادي فوق العاده اي از خود به نمايش گزارده است [ ملاتقي، 151:1381 ].

نهاوند

در مورد خاستگاه اين مقام دو نظر وجود دارد: عده اي معتقدند، در زمان هاي دور در منطقه ي نهاوند ايران، نغماتي در ميان مردم زمزمه مي شد که منحصر به فرد بود و گروهي ديگر، خاستگاه اوليه ي آن را کشور هند مي دانند. اما به هر حال اين مقام از هر کجا که باشد، امروزه رنگ و بوي عربي به خود گرفته است و چون دانه هاي مرواريد، در ميان نغمات قرآني خودنمايي مي کند [ نرم افزار مائده ].
نهاوند از نغمات و مقاماتي است که نه مانند صبا بسيار حزين و نه مانند سه گاه شور آفرين است، بلکه از مقامات معتدل است که به قاري قدرت مانور بيش تري مي دهد [ مجموعه نرم افزارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني ].
نغمه ي فرعي که در اين مقام وجود دارد، « نيکريت » نام دارد [ رجب نژاد، 1379 :37 ]. بهترين محل اجراي اين مقام، داستان هاي قرآني، و استاد مسلم اين نغمه مرحوم مصطفي اسماعيل است که در اجراي آن از تکنيک « موجي خواني » که از ابزارهاي تنوع لحن به حساب مي آيد، به صورتي زيبا و دل نشين استفاده مي کند [ نرم افزار مائده ].          
استاد عربي القباني معتقد است،راحت ترين کارها، آوردن نهاوند پس از سه گاه است [ عربي القباني، 54:1377 ]. و مي توان نهاوند را با مقامات رست، صبا و سه گاه ترکيب کرد [ ملاتقي، 109:1381 ].

سه گاه

گروهي زادگاه اين مقام را آذربايجان و اهل آن را از بهترين اجرا کنندگان سه گاه مي دانند، اما به مرور زمان اين مقام درساير سرزمين هاي هم جوار گسترش پيدا کرده و به دليل ويژگي منحصر به فرد لحني خود، در ميان عرب زبانان جايگاه ويژه و مناسبي براي خود کسب کرده و با گذشت زمان، رنگ و بوي عربي به خود گرفته است ؛ به نحوي که هم اکنون يکي از مقامات اصيل و نام آشنا در ميان مقامات و الحان قرآن کريم است.          
استادان لحن، سه گاه را گل سرخ و نگين مقامات و در مباحث زيباشناسي اين مقام را به دليل حلاوت در دل نشيني، برانگيزاننده ي حس محبت، عشق و سوز دل معرفي مي کنند [نرم افزار مائده].   
استاد محمد رفعت که به واسطه ي نبوغ ذاتي اش در خلق الحان و اصوات، بنيانگذار سبک جديد و رايج در تلاوت قرآن کريم [عربي القباني، 102:1377] و ميان قاريان مشهور جهان، به « قيثاره السماء » يعني گيتار آسمان [قاسم احمد، 34:1374] ملقب شده است، در اجراي مقام سه گاه اجراهاي استادانه اي دارد [نرم افزار مائده]. از ديدگاه استادان لحن، اين مقام گونه هاي ديگري نيز دارد، از جمله سه گاه حزام که استاد مصطفي اسماعيل درقرائت سوره هاي لقمان، نازعات و علق آن را با استادي تمام اجرا کرده است [پيشين].           
آن چه از تلاوت قاريان بزرگ و رهنمود استادان لحن به دست مي آيد، آياتي با مضامين عشق، وعده ي الهي، بشارت، مغفرت، صفات مؤمنان، استجابت دعا و پيروزي، بهترين محل هاي اجراي مقام سرور آفرين سه گاه هستند. نکته ي مهمي که لازم به ذکر است اين که، اين مقام با جرياني آرام و پرسوز آغاز مي شود و با انتقال احساسات عالي، توجه شنونده را به خود جلب ميکند [پيشين].            
به طور معمول، قاريان بزرگ اين مقام را پس از حجاز مي خوانند، [مجموعه نرم افزارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني]. ولي مي توان قبل و بعد از اين مقام، از حجاز و هم چنين چهار گاه استفاده کرد و ترکيب سه گاه با مقامات رست، صبا و نهاوند جايز است [ملاتقي، 110:1381]. اما استادان لحن توصيه کرده اند که اين مقام پس از مقامات رست، حجاز، نهاوند و چهارگاه اجرا شود [نرم افزار مائده].

چهار گاه

اين مقام ترکيبي از نغمات ماهور، چهارگاه و چند مقام فرعي و کوچک ديگر است. نغمه ي ماهور نقش بسيار مهمي در اين مقام ايفا مي کند [پيشين]، چون گوشه هايي از ماهور به چهار گاه ختم مي شود که در تلاوت بسيار زيبا جلوه مي کند [رجب نژاد، 37:1379]. چهارگاه از دو واژه ي چهار و گاه به معناي چهارمين محل توقف يا چهارمين زمان تشکيل شده و عده ي بسياري از استادان لحن معتقدند، به وجود آمدن چهارگاه، با رعد و برق آسمان مرتبط است. به هر حال، اين نغمات از هرجا که برخاسته اند، امروزه در ميان اعراب رنگ و بوي عربي به خود گرفته و به عجم معروف اند. اعراب معتقدند، عجم مقامي است درخشان و پاک که با جوشش و عظمت و هيجان خود، شور و شوق جواني را در انسان ايجاد مي کند و به ارائه ي شبه تحريرها که نقش مهمي در اين مقام دارند، تأکيد مي کنند. مهم ترين محل هاي اجراي اين مقام در آياتي با مفاهيم خدا، بهشت، توبه، معجزات پيامبران، دعا و درخواست و نيز حرکت و مبارزه، مي توان بهره جست و از تأثيرات مهم آن مي توان به ايجاد شور، شوق و هيجان در شنونده اشاره کرد [نرم افزار مائده].      
از ميان قاريان مشهور دنيا، استاد شحات محمد انور که درتلاوت داراي سبک «تأليف بديع » [تهراني، 1374: 70]دارد ، برخلاف بيش تر قاريان حال حاضر که سبک تأليف تقليد دارند، استاد اجراي اين مقام است[ ملاتقي، 1381 :151] . بر اساس توصيه ي استادان لحن و اجراي اکثر قاريان بزرگ دنيا، بهتر آن است که اين مقام را پس از مقامات رست و سه گاه تلاوت کنيم؛ هر چند که مرحوم عبدالباسط پس از مقام حجاز و مرحوم منشاوي پس از بيات و نهاوند وارد اين مقام شده اند[نرم افزار مائده]. ترکيب اين مقام با صبا، جايز است ومي توان آن را با مقامات بيات، رست و سه گاه همراه کرد [ملاتقي، 1381 :111].

 

نکاتي درخصوص قرائت قرآن کريم

در هر قرائت ما با سه کليد اساسي سروکار داريم که عبارت اند از : سطح صدا درشروع تلاوت، ابزار تنوع لحن وآشنايي با محدوده ي مقامات. محدوده ي مقامات در مباحث گذشته بحث شد. اکنون موارد اول و دوم را بررسي مي کنيم.

سطح صدا در شروع تلاوت

صداي هر يک از ما درآغاز تلاوت، تابع يکي از سه سطح پايين تر، برابر و بالاتر از سطح گفتار روزمره است . استادان لحن توصيه مي کنند، بهتر آن است که سطح شروع به تلاوت پايين تر از سطح صدا در گفتار روزمره باشد، مگر در مسابقات که ممکن است قاري به خاطر کمبود وقت و ... سطح برابر و يا بالاتر از سطح گفتار روزمره را انتخاب کند[نرم افزار مائده].

2. ابزار تنوع لحن

بايد گفت که صداي ما در اجراي نغمات و مقامات نيازمند ابزاري است تا تنوع لحني در مقامات ايجاد کند. اين ابزار عبارت اند از: 1. ساده خواني: به صداي ممتدي که قاري دخالتي در تغيير حالت آن نمي کند، کند ؛ ساده خواني مي گويند.
2. موجي خواني: در صورتي محقق مي شود که موجي در صدا ايجاد شود. 3. تحرير خواني: به اجراي شبه تحرير و ايجاد گروه صوتي در صداي ممتد يا موجي تحرير گفته مي شود.           
4. جهش خواني: به جهش يکباره ي صوت به طبقات بالاي صوتي، جهش خواني گفته مي شود. 5. معکوس خواني: به حرکت پايين رونده ي صوت از موقعيت جاري به سوي طبقات پايين صدا، معکوس خواني گفته مي شود. 6. نهفت خواني: به کارگيري بم صدا يا پايين ترين سطح صدا در قسمت هاي متفاوت تلاوت است. بايد گفت، نهفت خواني از کاربردي ترين و مهم ترين ابزار تنوع لحن است که باعث جلب توجه مستمعين، استراحت دستگاه تکلم، افزايش مدت تلاوت و جلوگيري از اوج هاي پي در پي و خسته کننده براي قاري و مستمعين مي شود. [پيشين].

ارتباط صوت با معناي آيه

اگرقاري قرآن به معناي آيات تسلط کافي داشته باشد، مي تواند با متناسب ساختن صوت خود با معاني آيات، به تلاوت زيبا، لطيف و با نفوذ که مورد نظر خود و مستمعين است، دست يابد. براي مثال، آياتي که مشتمل بر امر، تهديد، صفات جلاليه ي خداوند، دستورات ملائک به مجرمين در روز قيامت، سخنان انبياي الهي در برابر امت هاي خويش و.... هستند، بهتر است در پرده هاي صوتي بالا تلاوت شوند و بر عکس، آيات مشتمل بر دعا، تضرع به درگاه خداوند، سخنان کفر آميز مشرکان و شيطان و سخناني که با صداي بلند، گفتن آن ها زياد جالب نيست، مانند «.... ان أنکر الاصوات لصوت الحمير » بهتر آن است که در پرده هاي صوتي پايين يا متوسط قرائت شوند.
بايد گفت، انطباق صوت با معناي آيات، جداي از لذت معنوي که به قاري مي دهد، بر معنويت قرائتش نيز مي افزايد و مفهوم آيه را با نفوذ بيش تري بر مستمع تلقين مي کند. براي مثال، اگر شما بخواهيد شخصي را از راه دور صدا بزنيد، بايد با فرياد وي را بخوانيد و اگر وي را با صداي آهسته بخوانيد، تمسخر آميز و بي اثر خواهد بود. آيات قرآن نيز بايد به گونه اي تلاوت شوند که صوت، منطبق بر معنا باشد [ملاتقي، 76:1381].

روش صحيح تنفس در قرائت

روش درست تنفس در قرائت، استنشاق هوا از بيني است، زيرا بيني هوا را گرم مي کند و به وسيله ي مخاط هاي کناره ي خود آن را تميز، صاف و نرم مي کند. اين سه عمل، در حين قرائت به قاري کمک بسيار مي کند [مجموعه نرم افزارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني]. بر اوج گرفتن در پرده هاي صوتي بالا، بهتر است که ريه ها را از هواي مرده، خالي کرد و با راندن سينه به جلو، تنفس عميق انجام داد [ملاتقي، 80:1381].
از ميان شيوه هاي تنفس از راه بيني، شيوه ي تنفس شکمي بهترين روش است. در اين نوع تنفس، مرکز تجمع هوا قسمت پايين شش هاست و همين عامل باعث وارد شدن فشار بر پرده ي ديافراگم و راندن آن به ست شکم و باز شدن دنده ها و عضلات بين دنده اي هم جوار با پرده ي ديافراگم مي شود. لذا برآمدن شکم و پهلوها و احساس جدايي مهره هاي ستون فقرات، از نشانه هاي بارز چنين تنفسي است.
اين شيوه ي تنفس ويژگي هايي دارد از جمله: 1. کار حنجره، توليد صوت بدون تحمل فشار ناشي از کنترل خروج هواست؛ 2. کار پرده ي ديافراگم و عضلات بين دنده اي، کنترل خروج هوا و استحکام صوت است ؛ 3. استفاده ي مطلوب از فضاي تشديد سينه اي و دهاني به خاطر رها بودن عضلات قفسه ي سينه، گردن و دهان ؛ 4. به حداقل رسيدن تنش در عضلات [نرم افزار مائده].

انواع قرائات از نظر استفاده از مقامات

1. مبسوط خواني: قاري در اين نوع قرائت، فقط با استفاده از يک مقام، بخش هاي سه گانه ي آن را به طور کامل اجرا مي کند.
2. قرائت محوري: قاري يک مقام را به صورت محور و پايه قرار مي دهد و از مقامات ديگر حول اين محور استفاده مي کند. يعني پس از اجراي مقام اصلي، به مقامي ديگر منتقل مي شود و پس از اجراي آن، دوباره به همان مقام اصلي باز مي گردد. معمولا دو مقام رست و نهاوند به خاطر قابليت مانور و گستردگي، محور اين نوع قرائت قرار مي گيرند.      
3. قرائت متنوع: قاري در آن از مقامات زيادي استفاده مي کند.
4. قرائت ترکيبي: قاري در طول تلاوت خود به ترکيب اجزاي متفاوت يک مقام دست مي زند يا قسمت هايي از يک مقام را با قسمت هاي مقامي ديگر ترکيب مي کند. شرط تلاوت به اين شيوه، تسلط زياد قاري است. قرائت ترکيبي، خود گونه هايي دارد که عبارت اند از: الف) ترکيبي متماثل: ترکيب اجزاي يک مقام با هم، مانند ترکيب قرار با جواب همان مقام.      
ب) ترکيبي متجانس: ترکيب اجزاي نزديک به هم دو مقام، مانند ترکيب اجزاي دو مقام صبا و حجاز. ج) ترکيبي متباعد: ترکيب دو مقام دور از هم با استفاده از يک مبدل يا مقام عبوري، مانند ترکيب صبا و سه گاه با استفاده از نغمه ي فرعي رمل [ملاتقي، 101:1381 ؛ مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و نغمات قرآني].

سبک هاي چهار گانه ي تلاوت قرآن کريم

1. سبک بديع مانند سبک استاد محمد رفعت ؛ 2. سبک تقليد مانند سبک تلاوت استاد ابراهيم شعشاعي ؛ 3. سبک تأليف - تقليد، مانند سبک تلاوت بيش تر قاريان عصر حاضر ؛ 4. سبک تلاوت تأليف بديع مانند سبک استاد شحات محمد انور [تهراني، 1374: 70].

تحرير و انواع آن در قرائت قرآن کريم

يکي از عوامل زيبايي در قرائت قرآن کريم، استفاده از فن تحرير است. تحرير عبارت است از ايجاد گره صوتي در حنجره. به عبارت ديگر، زاده ي هوا و حنجره است.
تحرير از نظر کيفيت بر دو نوع است: الف ) تحرير کامل: به گره کامل صوتي گفته مي شود که اگر اين گره صوتي ناشي از حزن باشد، به آن « بکاء الصوت » و در غير اين صورت تحرير کامل گفته مي شود.ب) شبه تحرير: به گروه ناقص صوتي شبه تحرير گفته مي شود که در آن از لرزش اندام هاي صوتي به گونه اي کاملا ظريف براي افزايش کيفيت شبه تحرير استفاده مي شود بايد گفت، آن چه درقرائت قرآن استفاده مي شود، شبه تحرير است که قاريان آن را تحرير مي نامند [نرم افزار مائده].

جايگاه تحرير در کلمات قرآن کريم

الف ) تحريري روي حروف: از بيست و هشت حرف زبان عربي، هفت حرف تحريرپذيرند، يعني به شرط عدم خلل در صحت و درستي اداي اين حروف، مي توان از فن تحرير بهره جست. ترتيب تحرير پذيري اين حروف از زياد به کم چنين است: ن، م، ي، و، ع، ر. تحرير در حروفي به غير از موارد يادشده، به خاطر ايجاد خلل در مخرج وصفات حروف کاملا غلط است.         
ب) تحرير روي صداها و کشش ها: محل هاي اصلي تحرير در اين گونه شامل: صداهاي کشيده، مدها، کشش هاي خيشومي، اقلاب، ادغام و اخفاست. حرکات کوتاه، تحرير پذير نيستند، زيرا هر نوع تحرير روي صداهاي کوتاه، موجب کشش آن ها مي شود که اين عمل از نظر تجويدي غلط است [پيشين].

تأثير گوش در تلاوت

مقصود از گوش تمرکز آگاهانه در دريافت و تشخيص صوت است. برخي از قاريان، اصوات و تمايز بين آن ها را دقيق تر تشخيص مي دهند. لذا علاوه بر لذتي که از شنيدن صداها مي برند، با دقت و سرعت بيش تر در واکنش هاي صوتي خود دخالت مي کنند. اگر شما قاري عزيز مي خواهيد گوش خوبي داشته باشيد تا به وسيله ي آن بتوانيد جزئيات و تنوعات صوت، حروف و مدات را بهتر تشخيص دهيد، لازم است به سه نکته توجه کنيد:
1. تقليد محض از قاري منتخب: اين کار به منزله ي اولين پله ي نردبان تلاوت است و اثر انکارناپذيري در ساختمان تلاوت خواهد داشت. از اين جهت که دقت در انتخاب مرجع تلاوت، ما را به موفقيت هاي بيش تر مي رساند، بايد در انتخاب مرجع تلاوت، به اين نکات توجه کرد:          
الف ) اگر کيفيت صداي شما گلويي و يا دهاني است، مرجع تلاوت شما نيز بايد صدايش گلويي يا دهاني باشد؛
ب) مرجع تلاوت شما بايد بيش ترين دقت را در اجراي اصول تناسب، ضرب و تکيه داشته باشد؛   
ج) مرجع تلاوت به اصل تجويد در هنگام تلاوت مقيد باشد؛
د) از همه ي طبقات صوتي در هنگام تلاوت استفاده کند؛
و) حس پيام رساني درقالب توجه به معاني آيات، در تلاوت وي جاري و ساري باشد؛
ي ) در شما خلاقيت و خود اتکايي ايجاد کند.         
از بهترين مراجع تلاوت در ميان قاريان معروف جهان مي توان به استاد مصطفي اسماعيل، عبدالفتاح شعشاعي، کامل يوسف، عبدالباسط، محمدصديق منشاوي، محمود علي البناء، شحات محمد انور، محمد عبدالعزيز حصان و محمد احمد شبيب اشاره کرد [پيشين].

2. گوش دادن به تلاوت خود:

گام اول: شما پس از ضبط و شنيدن صداي خود، برخلاف آن چه در مورد صداي خود تصور کرده ايد، با صدايي شل، وارفته، ساختگي، فاقد احساس و انگيزه، صوتي مهمل، خفه و خيشومي و با کم ترين شباهت به صداي خود مواجه مي شويد. علت چنين مواجهه اي اين است که شما علاوه بر تأثير تشديد جمجمه اي، صداي خود را به صورت ذهني مي شنويد. در نتيجه با چنين ويژگي هايي در صداي خود برخورد نمي کنيد. استفاده از ضبط صوت اين امکان را براي شما فراهم مي آورد تا علاوه بر رفع ايرادات و اشتباهات احتمالي، صداي خود را آن چنان که به گوش ديگران مي رسد و نه آن طور که خود مي شنويد، بشنويد و در نهايت ميان صداي مورد تصور خود و صداي ضبط شده سازش برقرار کنيد.          
گام دوم: شنيدن صداي خود در حين تلاوت است که اگر چنين فرصتي را براي خود مهيا نکنيد، تلاوت شما سطحي، معمولي و فاقد تازگي خواهد بود. توجه به عواملي چون ضرب، تکيه در کلمه، تناسب، تحرير، تلفظ صحيح حروف و تمرکز آگاهانه و... دقت شما را افزايش مي هد و از تنش عضلات گردن مي کاهد.
3. بهره مندي از استادان مجرب: در طول بررسي تلاوت خود لازم است قرائت خود را در محضر استادي مجرب عرضه کنيد. زيرا لازم است گوش سومي که بدان اطمينان داريد، شيوه ي عملکرد شما را برايتان بازگو کند و با تذکرات سازنده ي خود، شما را از انحراف از مسير رشد باز دارد [پيشين].

کشف صداي صحيح

براي کشف صداي صحيح، بايد در تلاوت خود به اين نکات توجه کنيم:      
1. آزاد و رها بودن عضلات مؤثر در کيفيت صوت.    
2. تنفس شکمي از طريق بيني و ذخيره نکردن غير متعارف هوا در شش ها.           
3. وارد نکردن فشار بر حنجره به هنگام توليد صوت.         
4. تبديل هوا به صوت در هنگام بازدم ؛ يعني صوت ما هنگام خواندن کلمات نفسي نباشد، به خصوص در ابتداي صوت.
5. افزايش يا کاهش شدت صوت با توجه به معني آيه.        
6. به کارگيري تمامي طبقات صوتي به هنگام تلاوت.          
7. ايجاد طنين مطلوب در صدا از طريق تشديد سينه اي و دهاني.
8. تلفظ صحيح حروف به تنهايي يا در قالب کلمات گوناگون.         
9. رعايت ضرب به منظور تلفظ روان و دل نشين حروف.     
10. توجه و تمرين کافي براي تسلط بر محل هاي تکيه در کلمات و رساندن پيام آيات از طريق تکيه در کلام.     
11. رعايت دقيق تناسب در تلاوت.     
12. توجه به معاني و مطالعه ي تفاسير.        
13. تمرين چگونه شنيدن يا نظارت دقيق و هوشيارانه بر صحت عملکرد در حين قرائت آيات و مشاوره با استادان مجرب.           
14. تناسب لحن با معنا، پيام، و احساس دروني از آيات، لحن شما را تعيين کند [پيشين].

توصيه هاي ضروري

الف ) اگر هنگام قرائت قرآن احساس مي کنيد که حالت چهره ي شما عوض مي شود، يا دهان خود را بيش از حد باز مي کنيد و يا اين که به خود فشار وارد مي کنيد، به طور حتم بدانيد که با صداي صحيح و مطلوب خودتان تلاوت نمي کنيد. بايد دانست، براي انتقال معاني و مفاهيم آيات، نيازي به ايجاد فشار و کشش زايد درعضلات نيست.
ب) بهترين سطوح براي تلاوت، ابتدا قرار و سپس جواب است. پس از اين دو، براي جلوگيري از بيماري حنجره و کاهش عمر تلاوت، اوج هاي منطقي را جايگزين جيغ هاي بدون ضابطه کنيد. از نشانه هاي بارز اوج هاي منطقي مي توان به گرفته نشدن عضلات صورت، گردن، سينه و حنجره اشاره کرد.
ج) به جاي تقليد از صداي مرجع تلاوت خود، از فنون تلاوت وي بهره مند شويد.
د) اگر شما طبقات صوتي خود را با تمرينات کشش صدا و تحرير در حد يکي از طبقات بشناسيد و آماده کنيد، به طور يقين عکس العمل صدايتان دقيق تر و لحن شما زيباتر خواهد بود.     
و) اگر حنجره ي شما به خاطر بيماري هاي گوناگون دچار التهاب يا عارضه اي شده است، تمامي تمرينات را تا بهبودي کامل متوقف کنيد.    
ي ) اگر حنجره ي شما با علائمي چون خستگي، احساس خارش و سوزش در گلو، صاف کردن پي در پي گلو، سرفه، پرش و شکست صوت مواجه شد، به پزشک متخصص مراجعه و اين نکات را نيز رعايت کنيد: استراحت و آرامش خاطر، رژيم غذايي مناسب از جمله پرهيز از غذاهاي چرب، سرخ کرده، سرکه، فلفل، ادويه جات، طعم دهنده ها، ترشي و هر آنچه گلو را تحريک مي کند. در مقابل، سوپ مرغ، ميوه، سبزيجات و ليمو شيرين را به برنامه ي غذايي خود بيفزاييد. مصرف زياد مايعات مانند آب ميوه، چاي و پرهيز از نوشابه هاي گاز دار و آب بسيار سرد و گرم، انجام عمل غرغره با آب نمک در سه زمان صبح، ظهر، شب، مرطوب نگه داشتن هوا و در صورت امکان استنشاق بخار آب و در نهايت مسواک زدن دندان ها و ترميم دندان هاي خراب مي تواند ما را در اجراي قرائتي تأثير گذار و عالي کمک کند [پيشين]

پي نوشت :

1. نرم افزار مائده، 2. پيشين 
منابع   
1. بيگلري، حسن. سرالبيان في علم القرآن. انتشارات سنايي. زنجان. بي جا. 1372.
2. تهراني، ابراهيم ميرزا مهدي. مباني موسيقي قرائت قرآن کريم. نشر زلال. بي جا. چاپ اول. 1374.           
3. رجب نژاد، محمد رضا. نگرشي به مباني فقهي موسيقي. انتشارات عابديني. چاپ اول. تابستان 1379.         
4. عربي القباني، محمد. صوت و لحن در قرآن کريم. ترجمه ي محمد حسين ملک زاده. انتشارات مؤسسه ي فرهنگي - انتشاراتي حضور. قم. چاپ اول. پاييز 1377.
5. قاسم احمد، مريم. نگاهي به زندگاني قاريان مشهور قرآن کريم. انتشارات جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران. چاپ 1374.           
6. ملاتقي، عباس. مباني قرائت قرآن کريم. انتشارات دفتر نشر مصطفي. قم. چاپ اول. بهار 1381.      
7. مجموعه نوارهاي آموزشي آشنايي با دستگاه ها و مقامات و الحان قرآني. با صداي جناب آقاي رحيم خاکي. انتشارات معاونت آموزشي جهاد دانشگاهي واحد تهران.
8. محمدي، محمد حسين. گلستان معماهاي قرآني. انتشارات يا رغائب السلام. قم. چاپ اول. 1382. 
9. ملائيان،يحيي، زندگي نامه ي قاريان مشهور جهان. انتشارات روح. قم. چاپ اول. بهار 1380.           
10. نرم افزار المائده ي 2. انتشارات پيغام نور رايانه.

آکورد شناسی

1-  دو صدایی که دو نت در بر دارد

2- سه صدایی که سه نت در بردارد

3- چهار صدایی که چهار نت در بر دارد

4- پنج تایی که چهار نت در بر دارد

تمامی نتها به صورت همزمان نواخته میشوند

در میان آکوردها ، آکوردهای سه تایی کاربرد بیشتری دارند این آکوردها از سه نت تشکیل شده اند که با فواصل معین نواخته میشوند.این آکوردها انواع مختلف دارند

1- ماژور (شاد) یا  بزرگ

2-  مینور (کوچک) یاغمگین

3-  کاسته (diminshed)

4- افزوده (augment)

5- 4 sus

6- 2 sus

در هر تنالیته آکورد اصلی سه اصل وجود دارد : تونیک، دومینانت،ساب دومینانت

آکورد تونیک:روی اولین نت هر گام ساخته میشود که به همان نام خوانده میشود

ساب دومینانت:روی نت درجه چهارم گام ساخته میشود مثلاً در دوماژور روی نت فا ساخته میشود

دومینانت: روی درجه پنجم ساخته میشود اگر آکوردی خارج از سیستم نواخته شود به آن آکورد اتفاقی گویند که تاثیر موقتی دارد

مقایسه آکوردها در یک گام: میتوان تصور کرد که آکورد تونیک صاحب گام و آکورد اصلی است دومین آکورد مهم دومینانت است که حکم مدیر داردو بعد ساب دومینانت که نقش معاون مدیر را دارد.

هر آهنگی با آکورد تونیک شروع میشود و خاتمه مییابد آکورد دومینانت بر تمام گام تسلط دارد .آکورد ساب دومینانت کمک کننده آکورد اصلی است

آکوردهای چهار صدایی :

اگر1 پرده به آخرین نت آکوردمان اضافه کنیم آکورد شش به دست میآید.

اگر 1.5 به آخرین نت آکوردمان ضافه کنیم آکورد هفت به دست میاید

اگر نتی در فاصله یک پرده به اولین نت آکوردمان اضافه کنیم آکورد نهم به دست میاید

آکوردهای sus :

این آکورد ها از نتهای گام ماژور ساخته میگردد به این در ترتیب که در آکوردهای sus2به جای نت دوم آکورد نت دوم گام گذاشته میشود.ودر آکورد sus4 به جای نت دوم آکورد نت چهارم گام گذاشته میشود .

آکوردهای افزوده(add) :

این آکوردها بسیار شبیه آکوردهای sus هستند با این تفاوت که در قبال نت اضافه شده هیچ نتی از آکورد کسر نمیگردد در آکوردهای add2 نت دوم گام به آکورد اضافه میگردد و در آکوردهای add4 نت چهارم گام.

آکوردهای معکوس (slash) :

چنانچه اولین نت یک آکورد را آخر آکورد بگذاریم به این آکورد، آکورد معکوس اول گفته میشود.چنانچه در ادامه نت دوم آکورد را هم آخر آکورد بگذاریم ، آکورد معکوس دوم ساخته میگردد. مثلاً آکورد Am از سه نت A_C_E تشکیل شده که معکوس اول آن به صورت C_A_E ساخته شده و به صورت Am/C نوشته میشود. معکوس دوم آن به صورت E_A_C ساخته شده و به صورت Am/E نوشته میشود.

آکوردهای هفت(seven) :

این آکوردها از اضافه کردن نتی در فاصله سوم کوچک به آخرین نت آکورد ماژور یا مینور حاصل میگردند.

آکوردهای شش(six) :

این آکوردها از اضافه کردن نتی در فاصله یک پرده ای (دوم درست) به آخرین نت آکورد حاصل میگردند.

آکوردهای نهم (ninth) :

این آکورد از اضافه کردن نتی در فاصله یک پرده به اولین نت آکوردمان حاصل میگردند.

آکوردهای سه صدایی مینور و ماژور:

1- نت پایه : اولین نت هرآکورد که نام آکورد از آن گرفته میشود

2- فاصله سوم بزرگ : فاصله برابر با دو پرده

3- فاصله سوم کوچک : برابر با یک و نیم پرده

فرمول ساخت آکوردهای ماژور:

نت پایه (نت اول) به فاصله دو پرده یا یک فاصله سوم بزرگ از نت دوم و نت دوم یک فاصله سوم کوچک برابر با یک و نیم پرده از نت سوم به دست میآید یعنی بین نت اول و دوم دو پرده فاصله است بین نت دوم و سوم یک و نیم پرده .

فرمول ساخت آکوردهای مینور:

برای اینکه نشان بدهیم آکورد مینور است جلوی آن یک m کوچک میگذاریم .

قاعده آکوردهای مینور دقیقاً بر عکس آکوردهای ماژور است یعنی بین نت اول تا دوم یک و نیم پرده و دوم تا سوم دو پرده است به طور مثال در آکورد لا مینور به صورت زیر است :

لا...1.5 پرده...دو ...2پرده ...می

 

 

حوزه و روحانیت در كلام مقام معظم رهبری

حوزه و روحانیت در كلام مقام معظم رهبری


روحانیّت نهادی برخاسته از متن اسلام و ادامه دهنده رسالت رسولان الهی در امر هدایت خلق به سوی الله است. تلاش دقیق و ژرف علمیِ عالمانِ دین در طی اعصار گذشته، غنای فرهنگی تشیّع را بارور ساخته و زهد و پارسائی و قناعت آنان الگوهای عملی فضیلت را در اذهان و دیدگان ترسیم نموده و جهاد ایشان با ستمگران، مستبدان و استعمارگران «حوزه» را در جبین مبارزات اجتماعی، سیاسی قرار داده است. همدلی و همراهی آنان با مردم روحانیت را سنگ صبور درد و رنج مردم نموده و آنان را به رفیق عسرت و راحت ایشان تبدیل كرده است.
در این گفتار كوتاه، برای آشنائی بیشتر با نهاد روحانیت، جستارهائی از كلام رهبر معظّم انقلاب حضرت آیه الله العظمی خامنهای (حفظه الله تعالی) را نقل میكنیم.


ـ آن كس كه میگوید، اسلام منهای روحانیت، او اسلام را نمیخواهد؛ او چیزی را میخواهد كه تلفیقی از افكار سلایق و عقائد شخصی خودش، با پشتوانهای از كتاب و سنّت باشد.[1]
ـ اگر كسی خیال كند كه به غیر از جامعه علمی روحانیت تشیّع، كسی خواهد توانست قرآن و اسلام را عَلَم كند و تبیین و تفهیم نماید در دنیا، ایمان و اعتقاد در دلها به وجود بیاورد،... تصور غلط و اشتباهی است.[2]
ـ بیش از هزار سال است كه جامعهی علمی شیعه و روحانیت شیعه بهطور رسمی در دنیای اسلام مشغول كار است، یعنی از دوران آغاز فقاهت تا امروز ـ حدود یازده قرن ـ علما و فقهای ما و شاگردان آنها و مبلّغان دین ـ در مراتب و درجات مختلف ـ تلاش و كار كردند و زحمت كشیدند و محصول زحمت آنها، هزاران هزاران جلد كتاب و مطلب و فقه و تفسیر و حدیث و معارف و فلسفه است كه در اختیار ما میباشد. نتیجه مهمتر كار آنها، میلیونها مسلمان معتقد به اهل بیت و مكتب آنهاست كه در طول این سنین متمادیه بودهاند و زندگی و كار و تلاش كردهاند و عبادت خدا نمودهاند و رفته اند. امروز ما قطعهای دیگر از همین نوار تاریخی هستیم.[3]
ـ این حوزهها در طول زمان اولاً توانستند دین را حفظ و تبیین كنند. اگر زحمات حوزههای علمی از آغاز تا امروز نبود، یقیناً از دین و حقایق دینی چیزی باقی نمیماند و بقاء دین مدیون تلاش علمی حوزههاست. ثانیاً؛ اگر توانستند روحیه دینی مردم را تقویت كنند، از این حوزهها بوده است كه علماء و مبلغّین برخاستند و در میان مردم دین را تبلیغ كردند و روحیه دینی را در بین مردم تقویت كردند و همچنین توانستند فكر جامعه را هدایت كنند.[4]
ـ در كشور و تاریخ ما، هر نهضت و حركت و تحوّل و نقطهی عطف تاریخی كه روحانیت در آن حضور داشت به همان اندازه كه حركت ادامه داشته به پیروزی قطعی نایل شده است و هر جائی كه روحانیت نبوده است و پیش روی منادیان دین و معلمان قرآن، برای مردم حاصل نشده و نتوانستند ایمان این قشر را به آن كار جلب كنند، آن كار ناكام مانده است. بنابراین در حدوث یك حركت، اگرروحانیون بودند، آن حركت پیشرفت كردند و به جایی رسید. اگر در بقای آن حركت روحانیون ماندند، به همان اندازه كه ماندند، به جائی رسید. وقتی كه روحانیت از آن حركت جدا شد، آن حركت هم مثل چراغی كه خاموش بشود، به تدریج خاموش شد.[5]
ـ نقش روحانیون در این انقلاب، چیز غیر قابل انكاری است. هیچكس هم تاكنون، این نقش را انكار نكرده است.[6]
ـ آنچه بهطور كلی میشود گفت و بدان مطمئن بود این است كه روحانیون به صورت قشر واحد، شامل بخشها، قشرها و قسمتها و طبقات مختلف، بهطور طبیعی طرفدار این انقلابند و این انقلاب را از خود میدانند و لذا در خدمت این انقلاب قرار میگیرند.[7]
ـ حوزهی علمیه، باید در صف اوّلِ حركت عظیم جامعه قرار داشته باشد. همانطور كه شما ملاحظه كردهاید، مراجع بزرگ ما، چه در زمان امام (رضوان الله تعالی علیه) و چه بعد از زمان امام تا امروز مثل مرحوم آیه الله العظمی گلپایگانی مرحوم آیه الله العظمی نجفی و امروز هم آیه العظمی اراكی (حفظه الله و ادام الله بقائهالشریف و رحمهم الله) در صف اوّل قرار داشتند. هر حادثه مهمی در جامعه بود اینها مقدّم بر دیگران بودند.[8]
ـ در تشیّع روحانیّت با مردم مرتبط و پیوسته است.[9]
ـ اتصال به تودهی مردم، نقاط مثبت روحانیت ماست. مردمی بودن و درد آنها را احساس كردن و برای آنها دلسوزاندن و كار كردن و به دشمنانشان نزدیك نشدن، خصوصیتی است كه هیچ فرقهای از فرق روحانی در عالم، آن را نداشته است و الان هم ندارد. اگر این خصوصیت نبود، اطمینان مردم به روحانیت جلب نمیشد كه به خیابانها بیایند و آنطور جان خود را در راه آرمانهای این انقلاب در معرض خطر قرار بدهند.[10]
ـ من، هر چه كه در تاریخ روحانیت نگاه میكنم ـ جز در موارد استثنائی ـ ملجأ و پناهی جز اهل علم نمیبینم كه برای ضعفاء و فقرا وجود داشته باشد.[11]
ـ علمای ما همیشه برای مردم كار و تلاش میكردند، زحمت میكشیدند، فقراء را پاسداری میكردند و به آنها رسیدگی مینمودند.[12]
ـ ما روحانیون در طول تاریخ، ملجأ و پناه فقرا بودهایم؛ نباید ملجأ و پناه اغنیاء بشویم و فقراء را از دست بدهیم... روحانیت باید ملجأ مظلومان باشد.[13]
ـ هر جا روحانیت هست مردم هم هستند. قشرهای دیگر وجودشان فقط به معنای وجود همان قشر است؛ امّا روحانیت، وجودش به معنای وجود قشرهای مختلف است به خاطر اینكه او مظهر توجّه و علاقه و ایمان و اعتقاد مردم است، در جامعه ایرانی ما روحانیت جزو اصیلترین بافتهای این جامعه است. اگر خواستند روحانیت را از این ملّت بكنند، مثل این است كه ... نخ یك تسبیح را بگیرند، دیگر چیزی باقی نمیماند.[14]
ـ از زمان رضاخان تا انتهای رژیم سابق، هر چه كوشش كردند این نهاد را ـ كه اسمش روحانیت بود ـ از بین ببرند نشد. انواع حیل را هم به كار بردند؛ ولی نشد. اگر چیز زیادی و مصنوعی بود یقیناً تا به حال بارها از بین رفته بود.[15]
ـ دستهائی الان برای حذف روحانیت كار میكنند ... من میدانم كسانی هستند كه حضور روحانیت را دوست ندارند. علّت دوست نداشتنشان هم این است كه به مبنای فكری روحانیت و به رسالت او اصلاً عقیده ندارند.[16]
ـ حوزه و روحانیت مثل خونی است كه در سرتاسر پیكرهی جامعه در جریان است، در حركت است، با همه جا مرتبط است؛ لذا مسائل روحانیت و مسائل حوزه، پیوندی ناگسستنی دارد با مسائل كشور، مسائل نظام اسلامی، مسائل دنیای امروز و حتّی با مسائلی از تاریخ و گذشته.[17]
ـ امروز حوزههای علمیه مثل كوه پشت سر نظام ایستادهاند. امروز مراجع معظم تقلید، فضلای بزرگ شخصیتهای عالی، طلاب و فضلای جوان، در زمینههای علمی، در زمینههای سیاسی، هر جائی كه نظام احتیاج به پشتیبانی داشته است. با كمال قوت و شهامت پشتیبانی كردهاند.[18]
ـ امروز عدهای پافشاری میكنند كه ... چرا ... این روحانیون در رأس قدرت آمدهاند و موجب میشوند كه دین از دل مردم برود؟! نه، اگر روحانیون، آدمهای خوب و پارسا و عادل باشند، در رأس قدرت بودنشان، نه فقط مردم را از دین خارج نمیكند، بلكه علیرغم انف آن كسانی كه نمیخواهند این را ببینند، آنان را بیشتر به دین و روحانیت گرایش میدهد.
اگر برای زمامداران دینی، كنارهگیری از قدرت، موجب میشد دین ترویج پیدا كند، اوّل كسی كه از قدرت كنارهگیری میكرد، خود نبی اكرم (صلی الله علیه و آله) بود.[19]
ـ روحانیت شیعه و حوزههای علمیه، .. امروز در وضع بسیار فوقالعادهای هم قرار گرفتهاند. آن وضع این است كه درس و بحث و تحقیق علمی فقهیشان میتواند در سرنوشت یك جامعه مؤثر باشد.[20]
ـ در حوزههای علمیه باید این ظرفیت و این توان به وجود بیاید كه بحرانهای فكری را پیشبینی كند. بحرانهای فكری، مثل بحرانهای سیاسی نیستند؛ بی سروصدا و آرام وارد میشوند؛ به تدریج اثر میگذاردند؛ ناگهان خودشان را ظاهر میكنند، در حالی كه علاجشان آسان نیست.[21]
ـ حقیقت این است كه بعضی از روحانیون، خودشان را جزو این انقلاب ندانستند. حقیقت این است كه بعضی از روحانیون بارهای سنگین مسئولیتیِ این انقلاب را تحمّل نكردند. حتّی بالاتر. حقیقت این است كه بعضی از این روحانیون، حاضر نشدند حتّی پیام انقلاب را بعد از پیروزی آن، باور كنند ... بعضیها بودند كه عیبهای كوچك را در نظام جمهوری اسلامی، عمده و بزرگ كردند.[22]
ـ «آراستن سرو، ز پیراستن است،» زیبائی ما، در بیپیرایگی ماست. محبوبیت روحانیت، در تجمل و اشرافیگری او نیست، در سادگی و بیپیرایگی اوست ... تجمل و اشرافیگری روحانیون برایشان مضّر است،. آلوده شدن به برخی از پیرایهها و ظواهری كه در زندگی معمولی مردم، عادی است، برای روحانیون مضّر است، طلبه و روحانی، بایستی ساده باشند و مظهر سادگی روحانیت هم سادگی طلبگی است.[23]
ـ حوزه علمیه مشتمل بر میراث گرانبهائی از روشها و تجربهها و اندوختهها علمی است. برای بهره بردن از این تراث علمی و فنی و افزون بر آن، باید از نیروی ابتكار و خلاقیت استفاده كرد و سلف صالح نیز با ابتكار و خلاقیت خود بود كه توانستند دانشهای دینی را به سطح كنونی برسانند.[24]
ـ اگر عالمی باتقوی هم باشد، امّا آشنای به زمان نباشد، نداند كه در دنیا چه میگذرد و نداند كه دوست و دشمن كیست یك وقت میبینید همین كوه علم و تقوا به وزنهای در ترازوی باطل تبدیل میشود.[1] . 8/1/61 ـ سخنرانی در جمع روحانیون عراقی مقیم قم.


[2] . 5/8/69 سخنرانی در جمع روحانیون آزاده.
[3] . سخنرانی در جمع علماء چهار محال و بختیاری ـ 15/7/71.
[4] . ‎آغاز درس خارج فقه ـ مهر 1370.
[5] . در جمع طلاب در مدرسه فیضیه، 11/9/66.
[6] . دیدار با روحانیت مازندران، 17/2/63.
[7] . در دیدار با روحانیت غرب تهران ـ 6/2/61.
[8] . آغاز درس خارج فقه ـ 21/6/73.
[9] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 11/9/66.
[10] . دیدار با طلاب عازم به جبهه ـ 26/8/66.
[11] . سمینار ائمه جمع در تهران ـ 2/3/63.
[12] . در جمع علماء بوشهر ـ 11/10/70.
[13] . در دیدار روحانیت قاین ـ 3/1/66.
[14] . دیدار با روحانیت سبزوار ـ 30/3/61.
[15] . دیدار با علماء آذربایجان ـ 24/1/61.
[16] . دیدار به روحانیت لرستان ـ 22/10/67.
[17] . در جمع طلاب در مدرسه فیضیه قم، 14/7/79.
[18] . در جمع طلاب، مدرسه فیضیه ـ 14/7/79.
[19] . دیدار با روحانیون در آستانه رمضان ـ 5/11/73.
[20] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 11/9/66.
[21] . در جمع طلاب، مدرسه فیضیه ـ 14/7/79.
[22] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 27/2/63.
[23] . در جمع طلاب مدرسه فیضیه ـ 11/9/66.
[24] . پیام به جامعه مدرسین ـ 24/8/71.
مهدي رحيمي
البته، كارش نه از روی عمد و این كه خدای نكرده می‎خواهد كار بد بكند؛ بلكه برای اثر ندانستن وضعیّت ... و ندانستن این كه دشمن كیست و از ما چه می‎خواهد، است، آگاه باشید. «العالم بزمانه لا تحجم علیه اللّوابس»[1]
ـ شما بدانید كه وظیفه‎تان، درس خواندن و متّقی‎ شدن است؛ امّا فقط این دو مورد نیست.در كنار اینها، ابزار و چشمی هم لازم است كه اگر آن چشم و آن بصیرت نباشد، اینها به ضرر شما مردم تمام خواهد شد.[2]
پی‎نوشت‎ها
1و2) حوزه و روحانیت در آینه رهنمودهای مقام معظم رهبری ـ جلد اول ـ صفحه 36، «دفتر مقام معظم رهبری» ناشر سازمان تبلیغات اسلامی ـ 1375، چاپ اوّل.
3) همان، صفحه 4. 4) انوار ولایت ـ ص 60 ـ «ستاد پی‎گیری فرمایشات مقام معظم رهبری» ـ ناشر:جامعه مدرسّین ـ اردیبهشت 71. 5) حوزه و روحانیت در آینه رهنمودهای مقام معظم رهبری، ج 1، صفحه 6.
6) همان، صفحه 63. 7) همان، صفحه 236. 8) همان، صفحه 192.
9) همان، صفحه 17. 10) همان، صفحه 19. 11) همان، صفحه 181.
12) همان، صفحه 37. 13) همان، صفحه 182. 14) همان، صفحه 165.
15) همان، صفحه 160. 16) همان، صفحه 239.
17) فیض حضور، بیانات مقام معظم رهبری در سفر به شهر قم 14و 15/7/79 ـ انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ـ چاپ اوّل/ 1379 ـ صفحه 6. 18) همان، صفحه 29.
19) حوزه و روحانیت در آئینه رهنمودهای مقام معظم رهبری ـ ج 1 ـ صفحه 240.
20) همان، صفحه 254. 21) فیض حضور، صفحه 31.
22) حوزه و روحانیت در آئینه رهنمودهای مقام معظم رهبری، ج 1. صفحه 74.
23) همان، صفحه 195. 24) همان، صفحه 333.
25) همان، صفحه 127. 26) همان، صفحه 129.
[1] . در مراسم عمامه‎گزاری ـ 18/11/71.
[2] . در مراسم عمامه‎گذاری، 26/10/72


 

کودکان و انس با قرآن


كودكان و انس با قرآن

كودكان و انس با قرآن

مقدمه

حوض بنيك علي الادب في الصغر كي تقرّ به عيناك في الكبر
و انما مثل الادب تجمعها في عنفوان الصبي كالنفس في المجر
هي الكنوز التي تنمو ذخائرها و لا يخاف عليها حادث غير[1]
فرزندان خود را در خردسالي به فراگرفتن آداب و آيين ما تشويق كن تا در بزرگسالي روشنايي چشم تو باشد، آدابي كه طفل در خردسالي فراهم مي‌آورد هم چون نقشي است كه در سنگ پايدار مي‌ماند. اين آداب چون گنجينه‌هايي هستند كه همواره رشد و فزوني مي‌يابد و دست حادثه نمي‌تواند در آن دگرگوني ايجاد كند.
انسان بيشتر عادت زندگي خود را در دوران كودكي كسب مي‌كند و سازگاري با محيط را فرا مي‌گيرد لذا گفته‌اند: «كودك در پنج سالگي نسخة كوچك شخص جواني است كه بعداً خواهد شد»بدين جهت تمام مكاتب فكري، روان شناسي در اين مورد توافق دارند كه دوران شيرخوارگي و كودكي در تعيين و شكل دادن رفتار و رشد منش آينده اهميت خاصي دارد.[2] در منابع روايي ما نيز تعابيري چون: علّموا اولادكم، ادّبوا اولادكم، بادروا اولادكم و ابوابي چون «حق الولد علي الوالد»و امثال آن همه حكايت از اين مهم دارد.
از آن جا كه هدف اصلي اين نوشتار تلاشي در راه مأنوس كردن كودكان با قرآن كريم مي‌باشد، طليعة سخن را گزيده‌اي از روايات در فضيلت قرائت قرآن قرار مي‌دهيم كه تلاوت آن را: برترين عبادت[3]، جلا دهندة دل،[4] كفارة گناهان،[5] احياي قلوب،[6] بهترين مونس،[7] بارور كنندة قلب مؤمن[8] و روشنايي خانه‌ها[9] مي‌خوانند. و دربارة آموختن آن به كودكان امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: خداوند به پدر و مادر پاداش بزرگي عنايت فرمايد، آنان مي‌گويند پروردگارا اين همه فضل در حق ما از كجاست؟ اعمال ما شايسته چنين پاداشي نيست، در جواب گفته مي‌شود اين همه عنايت و پاداش شماست كه به فرزند خود كتاب خدا را آموختيد و او را در آيين اسلام بينا كرديد.[10]
پس از وقوف آگاهي بر اهميت و فضيلت قرائت قرآن براي مانوس ساختن كودكان با اين امر توجه به دو مطلب ضروري است: 1. الگودهي؛ 2. عادت دهي.
محور اول، الگو دهي: با توجه به نقش بسيار مؤثر الگو در تربيت كودك نگاهي گذرا خواهيم داشت به سيرة حضرت معصومين ـ عليهم السّلام ـ كه ترنم قرآن از آداب هميشگي ايشان بوده و اخباري كه در اين باره رسيده حكايت از اهتمام فوق العاده آنان به قرائت قرآن و آموزش آن به ديگران دارد، آري ايشان خود قرآن را بسيار مي‌خواندند و دوست مي‌داشتند كه مسلمانان نيز چنين كنند، لذا پس از نزول قرآن بر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بي‌درنگ قرائت آن در ميان مسلمانان رواج يافت و بيش و پيش از همه شخص پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اين كار عشق مي‌ورزيد.[11] و افرادي را كه تازه اسلام آورده بودند را در اختيار اشخاصي كه آشنايي بيشتري با قرآن داشتند قرار مي‌داد، تا به ايشان قرآن را بياموزند و تعليم كتاب را سرلوح‍ه برنامه خويش قرار دادند. ارتباط امام علي ـ عليه السّلام ـ با قرآن بدان حد بود كه عبدالرحمن سلمي قاري بزرگ مي‌گويد: كسي را نديدم كه قرآن را بيش از علي ـ عليه السّلام ـ بخواند.[12] عادت امام حسن ـ عليه السّلام ـ بر اين بود كه هماره پيش از خواب لوحي منقوش را پيش رو مي‌گرفت كه در آن سورة كهف نقش بسته بود و آن را زمزمه مي‌كرد.[13] و سرانجام عشق والاي حسين ـ عليه السّلام ـ به قرآن در كلام آن حضرت تجلي مي‌كند كه شب عاشورا را از دشمن مهلت خواست تا به عبادت و مناجات بپردازد و فرمود:... خدا مي‌داند كه من به نماز و قرائت قرآن و استغفار و مناجات با خدا علاقة شديد دارم.[14]
همچنين با تأمل در زندگي و شرح حال بزرگان دين مي‌يابيم كه آغازين عمل صبحگاهان‌ نشان قرائت قرآن و واپسين برنامة شبانگاهشان تلاوت آن بوده است از جمله امام خميني (ره) با همه اشتغالاتي كه داشتند هر روز سه تا پنج نوبت قرآن مي‌خواندند.[15]
محور دوم، عادت دهي: در تربيت خردسالان بايد بر اساس تلقين و عادت دادن حركت كنيم چون كودك براي تلقينات مفيد و عادتهاي مثبت نقش پذير و مستعد مي‌باشد و به قول غزالي: «كودك امانتي است در دست پدر و مادر و آن دل پاك وي چون گوهري است نفيس و نقش پذير است چون موم، و از همه نقشها خالي است چون زميني پاك است كه هر تخم كه در وي فكني برويد. اگر تخم خير افكني به سعادت دين و دنيا برسد و مادر و پدر و استاد در ثواب آن شريك باشند و اگر برخلاف اين باشد بدبخت شود و ايشان در هر چه بروي ‌رود شريك باشند.»[16]

عوامل مؤثر در عادت دهي صحيح وتذكرات لازم در اين زمينه:

1. توجه به فطرت: نياز به پرستش و نيايش يكي از اساسي‌ترين نيازهايي كه در عمق روان بشر وجود دارد استاد شهيد مطهري مي‌فرمايد: «يكي از پايدارترين و قديمي‌ترين تجليات روح آدمي و يكي از اصيل‌ترين ابعاد وجود انسان حس نيايش و پرستش است، مطالعة آثار زندگي بشر نشان مي‌دهد هر زمان، هر جا كه بشر وجود داشته است نيايش و پرستش هم وجود داشته است».[17] تجربيات و مشاهدات نيز مؤيد اين مطلب است كه كودكان در تقليد و يادگيري مفاهيم و مسايل ديني (قرآن، نماز و...) آمادگي بيشتري در مقايسه با ديگر رفتارها و موضوعات از خود نشان مي‌دهند، اگر مشاهده مي‌شود كه گروهي از كودكان و نوجوانان نسبت به مسايل ديني رغبت و تمايلي از خود نشان نمي‌دهند، اين مربوط به محيطي است كه فطرت كودك را از مسير خود منحرف كرده و با كمال تأسف بايد گفت بعضي والدين حساسيت ودقتي كه در امور دنيوي (تغذيه، لباس و...) فرزندانشان از خود نشان مي‌دهند در مسايل معنوي و ديني آنها ندارند.[18] اينان مصداق سخن پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند كه فرمود: واي بر فرزندان آخر الزمان از روش ناپسند پدرانشان، عرض شد يا رسول الله از پدران مشرك؟ فرمود: نه از پدران مسلمان كه به فرزندان خود هيچ يك از فرايض ديني را نمي‌آموزند و به ناچيزي از امور مادي دربارة آنان قانع هستند، من از اين مردم بري و بيزارم و آنان نيز از من بيزار.[19]
2. در نظر گرفتن اختيار و پرهيز از اكراه: انسان موجودي است مختار و كرامت خويش را مي‌تواند با اختيار خود كسب كند، در دعوت كودكان و نوجوانان به دين بايد گونه‌اي عمل كنيم كه آنها احساس آزادي كنند و با توجه به اين كه انسان فطرتاً خداجوست با تذكر روشهاي صحيح اين فطرت را در وجود آنان بيدار نماييم تا به اختيار و با اشتياق به سوي آن سوق يابند.
3. تدريج در آموزش: بايد مطالب و مفاهيم آموزش متناسب با سطح درك و قواي ذهني و رواني كودك باشد، كودك نبايد يكباره بار سنگيني از وظايف را بر دوش خود احساس كند. تكاليف سنگين و زود هنگام و خارج از توان ممكن است، صدمه‌اي جبران ناپذير بر اعتقادات ديني او وارد سازد. امام جعفر اصدق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «... ما به كودكان‌مان در هفت سالگي امر مي‌كنيم به اندازة توان‌شان نصف روز يا بيشتر يا كمتر روزه بگيرد و دستور مي‌دهيم هنگامي كه تشنگي و گرسنگي به آنان غالب شد افطار كنند. اين كار براي آن است كه به روزه گرفتن عادت كنند.»[20]
4. اعتدال و ميانه‌روي: ظرفيت كودك براي عبادت محدود است از اين رو بايد سعي شود، عبادت و تلاوت با نشاط باشد اگر نشاط از بين برود، جنبة تحميلي پيدا مي‌كند. پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايند: دين اسلام ديني است متين، محكم و منطقي و مبتني بر ملاحظات دقيق رواني و اجتماعي، سفارش مي‌كند كه با مدارا و متانت حركت كنيد و عبادت خود را مبغوض و منفور نفس خويش قرار ندهيد، به گونه‌اي عمل نكنيد كه نفستان عبادت را دشمن بدارد، بلكه طوري عمل كنيد كه نفس عبادت را دوست بدارد و مجذوب آن گردد».[21]
5. تكرار و مداومت: تكرار و استمرار سبب يادگيري درست، سرعت عمل و كسب مهارت در هر زمينه‌اي مي‌شود: «كار نيكو كردن از پر كردن است»براي تقويت و ايجاد رفتاري ثابت و عادتي استوار در كودك و نوجوان بايد از مجراي «تكرار»وارد شد، بسياري از افكار و اعمال در سايه تمرين و عمل مكرر در انسان تثبيت مي‌شوند حتي ايمان آدمي هم نوعي تثبيت در ساية عمل است؛ «لا يثبت الايمان الا بالعمل»[22] و هر قدر عمل مكررتر باشد امكان تثبيت آن بيشتر خواهد بود. گويند: «روزي رسول مكرم اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ قصد خواندن نماز داشتند و امام حسين ـ عليه السّلام ـ در كنار جدّ بزرگوارشان درصدد همراهي با آن حضرت بودند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تكبير گفتند ولي امام حسين ـ عليه السّلام ـ نتوانستند آن را تكرار كنند، پيامبر تكبير دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم را گفتند، در نهايت براي هفتمين بار تكبير امام ـ عليه السّلام ـ صحيح ادا شود و نماز آغاز گرديد».[23]
6. توجه به جاذبه قرآن: جاذبه قرآن به قدري است كه تلاوت مقداري از آن زمينة انس با بقية آن را فراهم مي‌كند، البته اعجاز اين كتاب باعث آن است كه اگر كسي معناي آن را هم نداند و فقط از خواندن آن بهره‌مند باشد به همين مقدار از فيض خدا نصيب مي‌برد، و همين عبادت لفظي او را به عبادت فكري مي‌رساند.[24]
7. ايجاد فضاي قرآني و گوش سپردن به آيات: خداوند در قرآن مجيد مؤمنان را به شنيدن آيات فرمان داده است.[25]
پيامبر گرامي اسلام و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ نيز استماع آيات قرآن را بسيار دوست مي‌داشتند و ديگران را نيز به شنيدن آن توصيه مي‌فرمودند. پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايد: «الا من اشتاق الي الله فليستمع كلام الله»[26]؛ آگاه باشيد كه دوستدار خداوند بايد گوش به كلام او بسپارد.
همان گونه كه ذكر شده امام سجاد ـ عليه السّلام ـ هنگام تلاوت صداي خود را آن اندازه بالا مي‌برد كه اهل خانه بشنوند. بدين ترتيب‌ آموزش عملي قرآن را جامة عمل مي‌پوشاندند. پدران و مادراني كه دوست مي‌دارند فرزندانشان دل به تلاوت قرآن دهند بايد خود مدتي در حضور آنان طنين تلاوت قرآن را در فضاي خانه بگسترند و روح و جان خانواده را با آواز خوش قرائت بنوازند آن گاه اهل آن خانه رغبتي صد چندان به تلاوت قرآن در خود خواهند يافت. در اين جا سوگمندانه بايد از كم رونق شدن يا فراموش شدن مجالس قرائت قرآن خانگي تأسف خورد و آرزومندانه در انتظار دوراني بود كه در كوچه كوچة شهر و روستا شبهاي جمعه پرچم هيئت قرائت قرآن هر شب بر سر درخانه‌اي آويزان شود تا علاوه بر نورانيت خانه خاطراتي مقدس و يادماندني براي كودكان حاضر در جلسات باشد.
8. استفاده بهينه از فرصتهاي خاص: ا ز جمله فرصتهاي طلايي در طول سال براي مرتبط ساختن كودكان با قرآن ماه مبارك رمضان است كه بهار قرآن مي‌باشد و در اين ماه حضور تجلي قرآن در تمامي عرصه‌هاي زندگي تابناكتر و محسوس‌تر باشد، پس بايد از اين فرصت استفاده لازم را برده و آغاز مناسبي براي وارد كردن كودكان در بحر بي‌كران قرآني دانست.

نقش مادر در تربیت قرآنی کودک

بسيارى از دانشمندان و بزرگان انديشه وقتى از خاطرات كودكى خود مى گويند خواندن قرآن مادر يا دعاهاى او سر سجاده را از تأثيرگذارترين اتفاقات آن دوران مى دانند.
نزديكترين فرد به هر نوزاد و پيش از آن هر جنينى مادر اوست كه هر صدايى را كه او بخواهد فرزندش به آن انس مى گيرد.
درباره تأثير صداى قرآن روى جنين تحقيقات زيادى انجام شده است و روانشناسان ، متخصصين شنوايى، و نيز مدرسين قرآن مى گويند: جنين با هر صدايى كه انس بگيرد پس از تولد و در دوران كودكى به آن صدا پاسخ آشنايى مى دهد. به طورى كه در يكى از آموزشگاههاى خارج از كشور تحقيقى را روى گروهى از دانش آموزان انجام دادند، معلمين كلاس موسيقى خاصى را پخش كردند و از كودكان خواستند كه هر كدام پيش از آن، همان موسيقى را شنيده است اعلام كند، تنها يكى از كودكان گفت من قبلاً اين صدا را شنيده ام، پس از بررسى متوجه شدند اين موسيقى را مادر كودك در ايام باردارى گوش مى داده و به همين دليل اين صداى خاص براى دانش آموز آشنا بوده است.
همين تحقيق درباره شنيدن صداى قرآن نيز آزمايش شده است، به گونه اى كه كودكانى كه در ايام جنينى صداى قرآن شنيده اند پس از تولد نسبت به شنيدن اين صدا عكس العملهاى آشنايى از خود بروز مى دهند اما پس از به دنيا آمدن كودك، يكى از مشاوران خانواده كه متخصص گفتار درمانى نيز هست، مى گويد: مادر مى تواند به اين روش قرآن را از طريق صورت به صورت براى نوزاد خود بخواند: دو دستش را در كنار شانه هاى نوزاد قرار داده صورتش را در برابر صورت او قرار دهد و قرآن را شمرده شمرده بخواند و به كودك نگاه كند، اين كار باعث مى شود كلمات قرآن در جان نوزاد ثبت شود.همچنين خواندن آرام قرآن هنگامى كه نوزاد در آغوش مادر و در حال شير خوردن است مى تواند او را با قرآن مأنوس كند.

 


پس از دوران شيرخوارگى و در هنگامى كه مادر با كودك خود بازى مى كند نيز روشهايى براى انس او با قرآن گوشزد شده از جمله اينكه در روايات آمده است: حضرت فاطمه (س) وقتى با كودكان خود بازى مى كردند و آنها را بالاى سر مى بردند اشعار توحيدى برايشان مى خواندند.
ولى به طور كلى پژوهشى روى بهترين و مناسب ترين روش و زمان آموزش قرآن به كودك تاكنون انجام نشده است و يا نگارنده از آن مطلع نيست.
اما قصه گويى و آموزش مفاهيم قرآن از طريق قصه را تاكنون موفقترين روش انس با سخن خداوند دانسته اند.
در حال حاضر روشهاى گوناگونى براى آموزش قرآن به كودكان پيش از دبستان در كشور ما به اجرا درمى آيد:
۱- آموزش قرآن با اشاره و حفظ آن، ۲- حفظ از طريق مهدهاى قرآن و آموزش همزمان مفاهيم، ۳- آموزش قرآن از طريق نمايش و قصه گويى، ۴- آموزش حفظ از طريق برقرارى كودك با كودك، ۵- آموزش مفاهيمى چون «سلام كردن»، «احترام به بزرگتر»، «احترام و محبت به پدر و مادر» در هنگام بازى و خواندن آيات مربوطه، ۶- قصه گويى با استفاده از مفاهيم قرآن، ۷- نقاشى با استفاده از مفاهيم قرآن، ۸- استفاده از كتابهاى رنگ آميزى با استفاده از آياتى كه موضوع خاصى چون گفت و گو در قرآن را مورد بررسى قرار مى دهد.
اما هيچكدام از اين روش ها مورد پژوهش دقيق قرار نگرفته است.
آنچه در اينجا ذكر مى شود حاصل پرسشها و گفت وگوهاى اينجانب با اساتيد، قاريان و حافظان و نيز مدرسين قرآن براى آموزش مفاهيم اين كتاب ارزشمند مى باشد.
مهدى قره شيخ لو، قارى بين المللى و مدرس قرآن مى گويد: در خانواده هايى كه پدر و مادر با قرآن سر و كار دارند گرايش كودك زير دو ساله به برنامه هاى قرآنى تلويزيون و تقليد از رفتارهاى قاريان نشان دهنده استعداد خاصى در اين كودك نيست و امرى طبيعى به حساب مى آيد. اما بهترين روش براى آموزش كودكان زير هفت سال قصه گويى قرآنى هنگام خواب به وسيله مادر است و آموزش روخوانى يا خواندن قرآن با صوت را بايد به پس از رفتن كودك به دبستان محول كرد. همچنين درباره گرايش و علاقه كودك بالاى سه سال به نوارهاى قرآن يكى از مربيان مى گويد: اگر كودكى احساس كند از سوى پدر و مادر مجبور به شنيدن قرآن شده و يا آنها با برنامه خاصى صداى قرآن را براى كودك پخش مى كنند به دليل استقلال طلبى از اين كار سر باز مى زند و بهترين روش شنيدن غير انتخابى مادر هنگام كار كردن در آشپزخانه است.
همچنين آموزش حفظ قرآن به صورت فشرده و برنامه ريزى شده از سوى برخى از اساتيد قرآن منع مى شود.
شهريار پرهيزكار، حافظ كل و مدرس قرآن در اين باره مى گويد: من هيچ وقت فرزند خودم را به حفظ قرآن مجبور نمى كنم و از او حتى نمى خواهم قرآن را حفظ كند؛ بلكه اگر خودش نسبت به اين كار اشتياقى نشان داد به او كمك مى كنم.
برخى از مدرسين قرآن، آموزش حفظ به كودكان زير هفت ساله را موجب بروز عكس العملهاى ناخواسته رفتارى در سن نوجوانى مى دانند و اين كار را تنها به علاقه و اشتياق خود كودك وامى گذارند.
نبوغ و يا بروز شايستگى هاى خاص را اساتيد منحصر به كودكان خاصى مى دانند كه اين نبوغ را نشان داده اند و آموزش ويژه ايشان نبايد براى تمام كودكان همسال آنان نسخه واحد تلقى شود.
فشار فكرى و روحى براى آموزش حفظ قرآن به كودكان گاهى باعث افسردگى آنان نيز مى شود.
يكى از مادران كه فرزندى ۵ ساله دارد، مى گويد: پسرم تا دو سالگى علاقه زيادى به صوت قرآن داشت و نام بعضى از قاريان مصرى را هم مى دانست؛ اما پس از درگذشت پدربزرگش و شنيدن مستمر صداى قرآن همزمان با قطع محبت پدربزرگ و جايگزين شدن اين صدا به جاى صحبت كردن مادربزرگ و پدرش با او نسبت به پخش نوار قرآن حالت تدافعى به خود مى گرفت و هميشه با اين صدا مقابله مى كرد. و به جاى شنيدن قرآن موسيقى خاصى را گوش مى داد تا آنكه با يكى از اساتيد باسابقه قرآن مشورت كردم و او توصيه كرد؛ آنقدر اين نوار موسيقى را برايش بگذاريد تا از آن سير و پر شود، خودش به تدريج تغيير روش مى دهد، تا آنكه معلم دلسوزى در پيش دبستانى توانست او را به قرآن دلبسته كند.
رفتار
اما از اثر صوتى و آموزش ظاهر قرآن كه بگذريم مادر بهترين الگو براى پياده كردن آداب قرآن در فرزند است. عدالت در رفتار و گفتار، محبت زياد، بجا و به موقع و رفتار سنجيده و متانت و وقار هميشگى مادر مى تواند براى فرزند الگوى مناسبى در رفتار قرآنى باشد.
مادرى مى گويد: وقتى قرآن مى خواندم فرزندم مى آمد و مى گفت: بگو ببينيم «خدا چه گفته» است؟ و من آياتى كه جنبه روايى و داستانى داشت را براى او مى خواندم و داستانش را تعريف مى كردم.
همين طور شبها هنگام خواب همين قصه ها را و بخصوص داستانهايى كه شخصيتهاى خردسال در آنها هست براى او تعريف مى كردم كه چندين و چند بار هم خواهان شنيدن اين داستانها مى شد.
مادر ديگرى مى گويد: من در زمانى كه فرزندم را دعوا مى كنم يا مورد عتاب قرار مى دهم هرگز نوار قرآن پخش نمى كنم، پس از آن سراغ قرآن نمى روم و يا سر نماز نمى ايستم، حتى اگر از تلويزيون قرآن پخش شود فوراً تلويزيون را خاموش مى كنم تا خشم و قرآن با هم تداعى نشود. اما در مقابل وقتى مسافرت يا به گشت و گذار مى رويم قرآن پخش مى كنم.
يكى از مدرسين قرآن و معارف اسلامى نيز معتقد است بهترين هديه اى كه يك مادر مى تواند به فرزندانش چه دختر و چه پسر بدهد هديه آرامش است. او مى گويد: من هيچگاه با فرزندانم با تندى حرف نزدم، آنها را مجبور به كارى نكردم و در امور دينى آنها را به اجبار نكشاندم. هميشه در لحظات خلوت و تنهايى شان حرفهايشان را شنيدم و با آنها هم صحبت شدم. قبل از امتحاناتشان اصرار مى كردند كه مى خواهيم فقط با تو صحبت كنيم و من ساعتها در اتاقشان و گاهى پاى تختخوابشان مى نشستم تا اضطراب امتحان را از ذهن و دلشان پاك كنم.
اين مادر همچنين مى گويد: پدرم كه خود مجتهد بود هيچ وقت به من نگفت قرآن بخوان، اما وقتى ۱۸ ساله شده بودم و هر روز به طور مرتب قرآن را مى خواندم پدرم تشويقم كرد و اهميت اين تشويق از تأكيد او خيلى بيشتر بود.
انديشه قرآنى
نگرش قرآنى به زندگى و خانواده و داشتن نظام انديشه مى تواند كودك را نظام مند كند. گفتن داستانهايى از نظم ونظام مى تواند كودك را با نگرش منظم به زندگى آشنا كند.
مادر منظم چه از نظر فكرى و چه كارى كودك را هم منظم بار مى آورد. هم بازى شدن مادر با كودك مى تواند او را تشويق كرده و عدالت را به او ياد دهد.
داشتن كابينت در آشپزخانه را فرض كنيد، اگر اين وسيله موجود نباشد هيچ چيز جاى مشخصى ندارد و براى پختن يك غذاى ساده مدتى از وقت آدم صرف گشتن به دنبال مواد غذايى، ظرف و مواد شست وشويى مى شود و در نهايت هم جز خستگى و عصبانيت چيزى باقى نمى ماند.
ذهن انسان هم مانند آشپزخانه احتياج به كابينت بندى دارد. هر چيز بايد پوشه خاص خودش را داشته باشد تا رفتارها با هم تداخل پيدا نكنند و مثلاً رفتار مناسب كودك را با همسر بكنيم يا رفتار مناسب همكار را با فرزند و...
داشتن «نظام فكرى» مانند داشتن كابينت است و اين را هم مادر مى تواند با منظم كردن وسايل كودك در فايلها و قفسه هاى ويژه به او ياد داد و به او گفت اگر چيزى درجاى خود قرار نگيرد به موقع پيدا نمى شود. داشتن نظام فكرى باعث مى شود مادر از كارهاى خانه احساس زيان و افسردگى نكند و هميشه نگرشى اميدوارانه، مثبت و كامل به فعاليتهاى خود و خانواده داشته، فرزندش را نيز فردى اميدوار تربيت كند .

آموزش قران به کودکان - شعر

شعر كودك : نخستين دليل توجه كودكان به شعر ناشي از فطرت كمال جو و جمال‌پرست آنان است . شعر پر از حركت ، موسيقي و تصاويري است كه تخيل كودك را تحريك كرده حس لذت طلبي او را ارضاء مي‌نمايد .

شعر كودك بايد از شرط مهم تخيل برخوردار باشد . دنياي كودكان سرشار از تخيل است فقط بايد جستجو كرد و آنها را كشف نمود . دنياي كودكان سرشار از زيبائي و تخيل است و كينه را در آن راهي نيست . اگر كدورتي در دنياشان باشد به سرعت ابرهاي بهاري پراكنده مي‌شوند و آسمان دنياشان صاف و زيبا و پر از رنگين‌كمانهاي محبت و صفا مي‌شود . در دنياي آنها گلها خميازه مي‌كشند ، مي رقصند و مي‌خندند . كودكان با گياهان و سنگها حرف مي‌زنند و دوست مي‌شوند . در دنياي آنها هر چيزي زبان دارد و حرف آنها را مي فهمند . با ابرها گفتگو مي‌كنند ، ماه را مي بوسند و به او سلام مي‌كنند . آنها مي توانند از باغ آسمان دامني ستاره بچينند و سينه‌ريزي بسازند و برگردن عروسكشان بياويزند . كودكان با طبيعت و پرندگان دوست مي‌شوند و با آنها بازي مي‌كنند . زندگي كودكان بازي است و بازي آنها زندگي و همة اينها تخيل است .

از ديدگاه روان شناختي ، كودكان بسيار شائق يادگيري و تكرار واژه‌هاي منظوم هستند و از زماني كه سخن گفتن را آغاز مي‌كنند . آگاهانه مي‌كوشند ، كلمات هم‌وزن را به صورت نوعي سرگرمي و بازي تكرار نمايند . با توجه به اين اصل در شعر كودك بايد از واژگان آهنگين و گوش نواز و ساده و با معني استفاده كرد .

البته شعر كودك نه تنها از نظر لفظ بلكه از نظر معني نيز بايد ساده و متناسب با فهم و تصور آنان باشد .

آنچه كه به نام شعر كودك از آن ياد مي‌شود علاوه بر دارا بودن جنبة خيال داراي اين ويژگي نيز هست كه شاعر هنگام سرودن شعر با مخاطباني رو به روست كه بطور قطع با همة مفاهيم واژه‌ها و كنايه‌هاي ادبي آشنا نبوده و به تناسب گروه سني و سطح معلومات محدوديتي در ادراك شعر دارند .

لذا اگر مي‌بينيم در شعر بزرگسال آهنگ و وزن و خيال انگيزي و معنا مورد توجه است . در شعر كودك علاوه بر ويژگي‌هاي فوق موسيقي ، كوتاهي مصراع ، سادگي و دلنشيني كلمات نيز بايد مورد توجه قرار بگيرد .

ويژگي‌هاي شعر كودك

الف : زبان وبيان :

گفتيم كه سادگي يكي از اصول شعر كودك است . اين سادگي بايد در زبان و بيان به كار گرفته شود. زبان و بيان شعر كودك بايد براي او كاملاً ساده و قابل فهم باشد .

كلمات شعر بايد در محدودة اطلاعات واژگاني كودكان باشد . طوري كه كودك مجبور نباشد براي فهم معني كلمه‌اي به بزرگترها مراجعه كند .

از آنجائيكه هر گروه سني از بچه‌ها داراي كلمات خاصي است كه به واژگان پايه مشهور است . لذا براي كودكان هر كاري كه بخواهيم انجام دهيم بايد به اين كلمات رو آوريم . و فقط زماني مي‌توانيم پا را از اين محدوده فراتر بگذاريم كه قصد زبان آموزي داشته باشيم .

حالا به قسمتهايي از يك شعر كه شاعر با استفاده از يكي از بازيهاي رايج بين كودكان به مسئله مهمي چون شهادت اشاره دارد و با زباني كاملاً ساده و ديدي كودكانه از زبان فرزند يك شهيد حرف مي‌زند .

نگاه كن به آنجا                  بابام شده ستاره

از آسمان مي‌كند                به سوي من اشاره

كلاغ پر گنجشك پر            ستاره‌هاي شب پر

با ابر پاره پاره                   بابام شده همسفر

نگاه كن به آنجا                بابام شده كبوتر

پرزده از اين هوا               به يك هواي تازه

«كيانوش»

و يا اين شعر كه كودك را به ارتباط با طبيعت دعوت مي‌كند .

پاشو پاشو كوچولو                 از پنجره‌ها نگاه كن                    

با چشمهاي قشنگت              به منظره نگاه كن

آن بالا بالا خورشيد              تابيده در آسمان

يك رشته كوه پايين تر          پايين‌ترش درختان

نگاه كن آن دور دورا             كبوتري مي‌پرد

شايد براي بلبل                   از گل خبرمي‌برد      

« كيانوش »

 ب : وزن و قافيه :

وزن و قافيه در شعر كودك بسيار حائز اهميت است . اصولاً شعر بي‌وزن و قافيه براي كودك قابل تصور نيست و كودكان نيز به وزن سازي و قافيه بازي علاقه مي‌ورزند و گاه و بي‌گاه در بين بازيهايشان جملاتي موزون و مقفا مي‌سازند و از يافتن كلمات هماهنگ و هم قافيه لذت بسيار مي‌برند مانند « فتيله فردا تعطيله » و امثال آن وزن شعر كودك بايد كوتاه و آهنگين باشد .

به بخشي از يك شعر كه وزني كوتاه دارد نگاه كنيد .

مي‌چرخم مي‌چرخي          مي خندم مي‌خندي

مي بندم لبها را                 لبها را مي‌بندي

او مثل آهو مي‌دود             مثل پرستو مي پرد

اين سو و آن سو مي دود     اين سو و آن سو مي‌پرد        

« كيانوش »

 قافيه : قافيه هم در شعر كودك ، نقش بسيار مؤثري دارد و در ايجاد موسيقي و به عبارت درست‌تر در مضاعف كردن موسيقي حاصل از وزن ، نقش مهمي دارد .

ج : كوتاهي : شعر كودك بايد حتي الامكان كوتاه و موجز و مفيد و مختصر باشد چرا كه كودكان از خواندن شعرهاي طولاني زود خسته مي‌شوند . مگر آنكه شعر ماجرايي داستاني داشته باشد و آن كشش را دارا باشد كه كودك را تا پايان بكشد .

نكته ديگر اينكه كودكان دوست دارند شعرهايي را كه مي‌خوانند حفظ كنند و اگر شعر طولاني باشد، اين كار برايشان مشكل خواهد بود .

د : عدم كاربرد كلمات محاوره‌اي : در شعر كودك بايد حتي‌الامكان از بكار بردن كلمات مخفف مثل«ره» به جاي « راه » و كلمات محاوره‌اي مثل « ميرم ‌» بجاي « مي‌روم » خودداري كرد .

چرا كه شعر كودك وسيله‌اي است كه بايد زبان سليس و صحيح را به كودك بياموزد بنابراين شعر بايد از زباني استوار برخوردار  و از نظر دستوري درست باشد . مثلاً شاعر بايد سعي كند كه فعل را در پايان مصراعها بياورد و به اقتضاي وزن و قافيه كلمات را پس و پيش نكند .

به اين شعرها توجه كنيد كه مرتب است  فعل‌ها هم در آخر مصراع‌ها قرار گرفته است .

آسمان تعطيل است               آسمان باراني است

يك پرنده حتي                    توي آن پيدا نيست   

« مزيناني »

عروسكي دارم                      كه لب نمي‌بندد

هميشه بيداراست                  هميشه مي‌خندد     

« جعفر ابراهيمي شاهد »

بطور كلي مي توان گفت كه شعر كودك بايد داراي خصوصيات زير باشد .

1)    بايد از سادگي ، رواني و خوش آهنگي واژه‌ها برخوردار باشد

2)   داراي ريتم دروني و بيروني باشد

3)   شوق بر انگيز و احساس برانگيز باشد و كودك را به حركت و جست و خيز وادارد

4)  گويا و بيانگر احساس كودك باشد

5) تا حدودي از شعر عاميانه و فرهنگ ملي تاثير پذيرفته باشد

6) انديشه ساز و خيال پرداز و خيال انگيز باشد

7)   حاوي نكات آموزنده

8)سرگرم كننده

9)  مصرع كوتاه و متناسب باشند

10) هماهنگي وزن با موضوع

مضامين شعر كودك : در مورد مضامين شعر كودك كيانوش در شعر كودك در ايران مي‌گويد « اجزاي مضامين در شعر كودك اجزاي زندگي واقعي اوست . كودكان هر چه خردسالتر باشند ، در زندگي آنها انتزاع كمتر جاي دارد . براي آنها هر چيز همان است كه مي‌بينند و احساس مي‌كنند »

در واقع كوك هنوز تجربيات زيادي ندارد كه يك چيز يا يك مفهوم خيلي چيزها و مفهوم‌ها را برايش تداعي كند .

كيانوش در جاي ديگري از كتاب خود انواع مضامين : وصفي تمثيلي ـ رفتاري آموزشي و چند جنبه‌اي را نام مي‌برد و آنها را توصيف مي‌كند كه اين توصيف عبارتند از :

1ـ مضامين وصفي : در مضامين وصفي همه چيز مي‌تواند موضوع شعر كودك واقع شود . طبيعت با همة پديده‌هايش ، احساسات و عواطف ، اسباب و اشياء .

برف آمد برف آمد           آتش روشن كنيم        

     برف آمد برف آمد           جامه‌اي برتن كنيم

شاخه خشك درختان      پرشده از برف سپيد      

   مي‌توان گلهاي برفي را     زروي شاخه‌ها چيد

برفي مي‌رقصد چه زيبا     برف مي رقصد چه شاد    

 برف مي رقصد به همراهي باد

        « پروين دولت آبادي »

مفاهيم و معاني

در وصف كودك را به تماشاي شاعرانه وا مي‌داريم . تماشايي چيزهايي كه او ديده است و باز هم خواهد ديد ، زيرا كه واقعيات هستند ؛ چه آنها را بپسنديم چه نپسنديم . براي تماشايي چنين ، كودك را بايد در زاويه‌اي بايستانيم كه چشمهاي روشن ،گشاده و سادة پاك كودكانه‌اش بتواند ديدي و ديدرسي سزاوار داشته باشد . در يك تماشاي شاعرانه كودك بايد بتواند از دريچه موسيقي زيباترين و لازمترين رنگها و خطوط موصوف را ببيند . موصوف بايد در موقعيتي مناسب به وصف گرفته شود اگر باران است ، باران باشد و باران بهنگام و زندگي بخش و بهار آور و باغساز ؛ زيرا كه اگر باران را سيلاب كنيم و به راه بيندازيم و كلبه‌هاي خشتي را در سر راهش درهم بكوبيم و زندگي تهي‌دستان را تباه او كنيم ما وصف باران نكرده‌ايم ، وصف بدنظامي جامعه را كرده‌ايم . و نسبت بيداد جامعه گردانان را به باران داده‌ايم .

2- مضامين تمثيلي : تمثيل حيطه‌اي وسيع دارد . نمونه‌هاي شناختة آن در ادبيات فارسي تمثيلهاي مثنوي مولوي ، مرزبان نامه و كليله و دمنه است . در اين تمثيل‌ها بيشتر جانورانند كه شخصيتهاي داستانها را مي‌سازند . جانوران خصوصيات خود را نيز حفظ مي‌كنند ، گفتار و كردارشان مبتني بر تعقل تنها در آدميان است اما در شعر تمثيلي براي كودك همه چيز ، از جانور گرفته تا گياه و اشياء و امور مادي و ذهني مي‌تواند چون آدميان گفتار و رفتار كند . گاه مثلاً پاره ابري سخن مي‌گويد و سخن مي‌شنود و همچون شخصيتهاي غيرحقيقي افسانه‌ها ماجرا مي‌سازد و از ماجرا مي‌گذرد . شاعر در اين تمثيلها مي تواند مرادهاي مختلف داشته باشد ، گاه بخواهد كه ميان كودك و يك شيء انس و الفتي انساني ايجاد كند . گاه بخواهد كه شيء را به زبان خود او به كودك بشناساند .

گاه بخواهد كه اشيايي در ماجرايي انساني ، با كرداري انساني ، كودك را به استنتاجي انساني برساند.

خورشيد خانم گيسو طلا                 بيا پايين از اون بالا     

كجا مي‌ري كجا مي‌ري            چرا به دور دورا مي‌ري                 

  بيا بيا بازي كنيم               توكوچه‌ها بازي كنيم

آفتاب كنيم آ‏فتاب كنيم                  برف و يخها را آب كنيم       

« كتاب شعر و شكوفه‌ها ، ص 38»  

3ـ مضامين رفتاري : به مضاميني كه در آنها نكته‌اي اخلاقي يا تربيتي نهفته يا آشكار است ، مضامين رفتاري نام ‌مي‌دهيم .

4ـ مضامين آموزشي :  بیشتر شعر هایی که برای گروه سنی پیش از دبستان گفته می شود شعر هایی است که جنبه آموزشی دارد. كودكان 3 چهار تا 6 ساله كه هنوز خواندن و نوشتن نمي‌دانند . نياز به اشعاري دارند كه آنها را از راه گوش به خاطر بسپارند و بخوانند . شعر آموزشی بر آن است تا چیزی را به بچه ها یاد بدهد . تاثیر آموزشی دارد . در این نوع شعر ، رشد عقلانی ، گسترش گنجینه های ذهنی ، آشنایی با محیط ، میل به تجربه و پاسخ به حیس کنجکاوی بچه ها مد نظر است.  ( رحماندوست به نقل از طلوع مقدم –بی تا)      

براي اين دسته از كودكان مي‌توان اشعاري هجايي و حتي با زبان محاوره‌اي شبيه به ترانه‌ها و اشعار عاميانه ساخت و در ضمن اين شعر سازي چيزهايي نيز از قبيل اعداد ، نام اعضاي بدن ، نام جانوران و گياهان و اشياء و غيره را به آنان آموخت . البته در اين گونه شعرها جنبة موسيقي موزيكي و آموزشي بر جنبة شعري مي‌چربد .

 

حيوونا خيلي هستند               وحشي و اهلي هستند

گاو بچه‌اش گوساله                 بز ، بچه‌اش بزغاله

گوسفند و ميش و بره             مي‌چرند توي دره  

اسب و شتر تو صحرا               باري برند به هر جا

گنجشك و سار و بلبل            ميرن رو شاخة گل ....

خواندن شعر براي كودكان : از آنجائيكه اگر شعر بد خوانده شود زيبائيهاي آن پوشيده مي ماند و از طرفي شعر از راه گوش ، تأثير بيشتري بر انسان مي‌گذارد .

1ـ هنگام خواندن در بين مصرعها ، مخصوصاً در پايان بيتها ، بايد كمي مكث كرد و نبايد شعر را مثل نثر خواند . و مصرعها را به هم متصل كرد . اين روش در خواندن شعر براي بچه‌ها اهميت زيادي دارد. كودكان نيز بايد يادبگيرند كه شعر را اينگونه بخوانند .

2ـ كلمات شعر را بايد شمرده شمرده خواند ، مگر در شعرهاي ترانه‌اي كه بايد بعضي حروف را سريع ادا كرد تا وزن خاص پيدا شود .

مثل : طوطي سبز هندي        از جنگلها مي‌آيي

با قصه هاي شيرين            به شهر ما مي‌آيي

حتماً با اين سوادت              صدتا استاد گرفتي

وگرنه قصه‌ها                از كجا ياد گرفتي      

« كيانوش »

3ـ نحوة خواندن شعر حماسي ، غمگين و شاد بايد با هم تفاوت داشته باشد . يعني بايد به مفهوم شعر توجه خاص شود

4ـ پيش از خواندن شعر دركلاس تمرين ضروري است .

5ـ خواننده شعر بايد با تجربه دريابد كه در كدام قسمت شعر صدايش را بالا ببرد و در كدام قسمت پايين بياورد .

 ۶- تکرار و مرور اشعار برای کودک فعالیتی لذت بخش به شمار میرود و فرایند جذب را تسریع میکند.اجازه بدهید در هنگام خواندن شعر کودکان به آرامی کف بزنند. بخصوص آموزش با مناسبت های مذهبی ولادت یا اعیاد مذهبی  هم زمان باشد.

۷-  میتوانید از کودکان بخواهید اگر شعری از حفظ دارند برای دوستانشان بخوانند . این کار به تقویت حافظه شنیداری آنان کمک میکند.

نمونه هایی از اشعار با موضعات قرانی برای آموزش مفاهیم و آموزه های قرانی

-        آیه موضوعی " وبالوالدین احسانا "

کو کو ي مامان

به مادر اخم کردم              چرا شور است کو کو

به من خنديد اما              دلش رنجيده بود او

خدايا خيلي الان           پشيمانم از اين کار

برايم خانه ديگر شده                زندان و ديوار

نمي خواهم که مادر                 دلش از من برنجد

نبايد اين دل من                شود يک لحظه هم بد

من الان ميروم تا        ببوسم روي او را

غذاي هر شب خود             کنم کو کو.ي او را

نگين تدين پور

 آیه موضوعی  " احسنوا ان الله یحب المحسنین "

مهماني

يک روز صبح مامان گاوه از خواب بيدار شد و گوساله را که هنوز در خواب ناز بود بوسيد و گفت:

فداش بشم که قنده     همش تو خواب ميخنده

فداش بشم که خوابه     خواب ميبينه رو تابه

 قربون برم به نازش    به اون دم درازش

بچه ي من گوساله      فردا ميشه دو ساله

کيک ميپزم با شيرم براش يه جشن ميگيرم

مامان گاوه اين را گفت و سطلي از شيرو سر شير و ماست و پنير برداشت و به راه افتاد. رفت تا به دکان بقالي رسيد. گفت:

سلام آقاي بقال    چه طور حال و احوال؟

يه خورده شير اوردم    ماست و پنير آوردم

به جاي ماست و شيرم   اَزَت شکر ميگيرم

مامان گاوه شکر را از بقالي گرفت و رفت تا به نانوايي رسيد . گفت:

سلام به آقا نانوا    يه خورده شير بفرما

منم به جاي شيرم     يه کمي آرد ميگيرم

 مامان گاوه آرد را از نانوا گرفت و رفت و رفت ورفت تا به خانه ي خانوم مرغه رسيد. در زد و گفت

سلام سلام خانم مرغ   به من ميدي يه تخم مرغ

منم بهت شير ميدم   يه خورده سر شير ميدم

بچه من گوساله   فردا ميشه دو ساله

فردا با اين جوجه ها   بيان به خانه ما

مامان گاوه تخم مرغ ها را از خانوم مرغه گرفت و به خانه رفت. گوساله کوچولو هنوز از خواب بيدار نشده بود. مامان گاوه با کره وشير و تخم مرغ و آرد و شکر يک کيک خوشمزه پخت .وقتي گوساله کوچولو از خواب بيدار شد. مامان گاوه خنديد و گفت:

گوساله ملوسم    بيا تو را ببوسم

گاو قشنگ کوچک   تولدت مبارک

بعد هم خانم مرغه با جوجه هايش سر رسيدند. آنها براي تولد گو ساله کوچولو يک تخم مرغ رنگي آورده بودند. گوساله کوچولو هم خيلي خوشحال شد و همه انها را بوسيد و تا شب با جوجه ها گفتند و خنديدند و بازي کردند.

 آیه موضوعی « انما المنون اخوه »

جهان ما

جوجه بچه ي مرغ است           غنچه بچه ي گلهاست

ميوه بچه ي باغ است                   قطره بچه ي درياست

خانه بچه ي شهر است                    شهر بچه ي کشور

شهر ها همه هستند                چون برادر و خواهر

کشور عزيز ما                         هم بزرگ هم زيباست

مثل کشور ديگر                  بچه جهان ماست

غصه حسن در مصر                    مي کند مرا غمگين

مي کند مرا خوشحال                     شادي " تي آن" در چين

مصطفي رحماندوست

آيه موضوعي « انظر الي طعامک»

 نان و لبخند

پيامبر عزيز ما               هر غذايي را دوست داشت

تا آخر عمر خودش                  گلايه از غذا نداشت

وقتي تو سفره مي‌گذاشت           خانم او شام و ناهار

به خانم خود نمي‌گفت              اين را ببر، آن را بيار

وقت غذا هيچ نمي‌گفت                بد است چرا ؟ كم است چرا ؟

بد مزه است ، تكراري است             يا آش و شلغم است چرا ؟

تو مهماني هم نمي‌گفت                دوست ندارم من اين غذا

با ميل مي‌خورد و گويي بود              آن غذا بهترين غذا

دست او مثل شاپرك                تو باغ سفره پر مي‌زد

گاهي به آب ، گاهي به نان               گاهي به خرما سر مي‌زد

 سید محمد مهاجرانی از سری کتاب های نان و لبخند

آيه موضوعي «ان شکر لي و لوالديک »

آي دونه دونه دونه                          مامان جونم تو خونه

غذا برام ميپزه                              قصه برام مي خونه

آي دسته دسته دسته                       مامان پيشم نشسته

اومده از سر کار                           باز شده خيلي خسته

آي رشته رشته رشته                       روي گلا نوشته

مامان مهربونم                             مثل چيه ؟ فرشته

اسد الله شعباني

   توجه به نعمت های خدا

 یه گردیه سر او – دوتا چشم دو ابرو- دو تا گوش ، دو گیسو

نشد نشد دوباره – دماغ و دهن نداره

یه بینی ، یه گردن- دو تا لب ، یه پیرهن- سه تا خط ، یه دامن

نشد نشد دوباره – که دست و پا نداره

دو تا دست دوتا پا – دو تا کفش ، چه زیبا 0 تمام شد ماشاء الله

هزار هزار ماشاء الله – خیلی قشنگه حالا (رحماندوست )                                

 آموزش آیه موضوعی سلام

بچه ها سلام

پيامبر عزيز ما                   وقتي ميرفت تو كوچه ها

خنده به لب سلام ميداد     به هركه حتي بچه ها

گل پسر عزيز سلام             غنچه خوب من سلام

حميد سلام سعيد سلام          حسين سلام حسن سلام

دختر كوچكم سلام                غنچه ناز من سلام

زهره سلام زهرا سلام          سارا سلام سوسن سلام

بچه ها از سلام او                  خوشحال و خندان ميشدند

كوچه ها از سلام او              مثل گلستان ميشدند.

  سید محمد مهاجرانی از مجموعه نان و لبخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 منابع : 1- کتاب چهارمین سمینار سراسری علمی آموزشی بررسی مسائل کودکان پیش دبستانی – حسن طلوع مقدم

2- جزوه های راهنمای مربی  دوره های پیش دبستانی – سطح 1 ، 2 و 3 – سازمان دارالقران کشور

پی نوشت ها:

[1] . ديوان منسوب به امام علي ـ عليه السّلام ـ ، قافية راء.
[2] . عطاران، محمد، آراي مربيان بزرگ مسلمان، ص 11، سازمان پژوهش و برنامه‌ريزي، تهران، چ اول، 1366.
[3] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 51، انتشارات هستي‌نما، تهران، چ اول، پاييز 1380.
[4] . همان.
[5] . همان.
[6] . همان.
[7] . همان.
[8] . همان.
[9] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن، ج 5، ص 10، مركزنشر فرهنگي رجاء، تهران، چ اول، پاييز 1366.
[10] . فلسفي، محمد تقي، گفتار فلسفي، كودك، ص 184.
[11] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 51.
[12] .محمدي ري شهري، محمد، موسوعه الامام علي بن ابيطالب، ج 10، ص 57، قم، انتشارات دار الحديث، 1421.
[13] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 53.
[14] . نجمي، محمد صادق، سخنان حسين بن علي از مدينه تا كربلا، ص 142، دفتر انتشارات اسلامي قم، 1367.
[15] . ناري ابيانه، محمد رضا، خاطرات قرآني، ص 12، انتشارات كارين تهران، 1380.
[16] . آراي مربيان بزرگ مسلمان، ص 11.
[17] . رضوان طلب، محمد رضا، پرستش آگاهانه، ص 51.
[18] . مجله معرفت، شماره 43، مقاله اصول و مباني آموزش... .
[19] . گفتار فلسفي، كودك.
[20] . اصول كافي، ج 3، ص 409.
[21] . اصول كافي، ج 2، ص 86.
[22] . اصول كافي، ج 1، كتاب الكفر و الايمان.
[23] . بحار الانوار، ج 43، ص 307.
[24] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن، ج 9، ص 329.
[25] . اعراف، 204.
[26] . بابايي، رضا، ترنم قرآن در سيرة معصومين، ص 82.

 

 

سلمان فارسی

زندگانی سلمان فارسی

سلمان کیست؟

حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستاى «جى‏» (از روستاهاى اصفهان) فرزندى به دنیا آمد، که نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» نامید.

پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانى زرتشتى) بود و کار همیشگى‏اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطى زرتشتى دیده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خداى یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکى مادرش را از دست داد و عمه‏اش سرپرستى او را به عهده گرفت.

سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانى سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکارى عمه‏اش گریخت و روانه بیابان شد. در بیابان کاروانى دید که به سوى شام مى‏رفت; پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهاى ناشناخته گردید.

سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده‏اش را یافت و در حالى که برده یک یهودى بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد. (1)

آزادى و نامگذارى سلمان

پیامبر گرامى اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه (هر وقیه معادل چهل درهم)، از مرد یهودى، خرید و آزادش ساخت و نام زیباى «سلمان‏» را بر او نهاد. (2) این تغییر نام، بیانگر آن است که:

1 - برخى از نامهاى عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست; 2 - واژه «سلمان‏» از سلامتى و تسلیم گرفته شده است. انتخاب این نام زیبا از سوى پیامبر(ص) نشانه پاکى و سلامت روح سلمان است.

فضیلتهاى برجسته سلمان

سلمان، الگوى مسلمان کمال‏جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهاى متعالى بسیارى در خویش گردآورده بود. بخشى از این فضایل عبارت است از:

1 - نزدیکى به رسول خدا(ص)

سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامى پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهى والا یافت و مورد ستایش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشى از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:

الف) در ماجراى جنگ خندق، که در سال پنجم هجرى رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهى مى‏خواست‏سلمان با آنها باشد; مهاجران مى‏گفتند: سلمان از ما است. انصار مى‏گفتند: او از ما است. پیامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البیت‏» (3) ; سلمان از اهل بیت ما است.

عارف معروف، محى‏الدین بن‏عربى، با اینکه از علماى اهل تسنن است، در شرح این سخن پیامبر اکرم(ص) مى‏گوید: پیوند سلمان به اهل بیت (علیهم السلام) در این عبارت، بیانگر گواهى رسول خدا(ص) به مقام عالى، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زیرا منظور از اینکه سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است، پیوند نسبى نیست; این پیوند بر اساس صفات عالى انسانى است. (4)

ب) جابر نقل مى‏کند که رسول خدا(ص) فرمود:

«همانا اشتیاق بهشت‏به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت‏به دیدار سلمان عاشق‏تر از دیدار سلمان به بهشت است.» (5)

ج) پیامبر اکرم(ص) فرمود:

«هر که مى‏خواهد به مردى بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.» (6)

د) آن بزرگوار همچنین فرمود:

«سلمان از من است، کسى که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسى که او را بیازارد مرا آزرده است.»

و) امام صادق(ع) فرمود:

«سلمان علم الاسم الاعظم‏» (7) ; سلمان اسم اعظم را مى‏دانست.

این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامى رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهى بود. اگر کسى چنین لیاقتى داشته باشد، دعایش به اجابت مى‏رسد و کرامات عظیمى از او سر مى‏زند.

2 - علم سلمان

پیامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسى پیدا مى‏کرد.» (8)

وسعت و عمق آگاهیهاى سلمان به حدى بود که براى هر کس قابل هضم نیست. امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و على(ع) اسرارى را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان مى‏گفتند و او را لایق نگهدارى علم مخزون و اسرار مى‏دانستند; از اینرو یکى از القاب سلمان، «محدث‏» است. (9)

سلمان داراى علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه‏شناسان) و محدثان به شمار مى‏رفت. جایگاه علمى سلمان چنان بود که امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردى که فقیه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.» (10)

پیامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان دریاى علم است که نمى‏توان به عمق آن رسید.» (11)

البته دانش سلمان، به معارف فکرى محدود نمى‏شد و آگاهیهاى فنى او نیز در حد بالایى بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملى شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنیق‏» براى درهم کوبیدن قلعه‏هاى مشرکان از ابتکاراتى است که به سلمان نسبت داده شده است.

بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمى‏اش چنین تعبیر کند:

اى مردم! اگر من شما را از آنچه مى‏دانستم مطلع مى‏کردم، مى‏گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسى که سلمان را بکشد درود مى‏فرستادید. (12)

3 - عبادت سلمان

آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشترى مى‏دهد، علم و آگاهى اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روى بصیرت از عبادت سطحى و ظاهرى ارزشمندتر است.

امام صادق(ع) فرمود: روزى پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه مى‏دارد.

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت مى‏گذراند؟

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

حضرت پرسید: آیا کسى از شما هست که روزى یک بار قرآن را ختم کند؟

سلمان گفت: من یا رسول الله.

یکى از حاضران که جوابهاى سلمان را خودستایى و فخرفروشى مى‏پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم مى‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت مى‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب براى نیایش با خدا بیدار مى‏ماند و روزى یک بار قرآن را ختم مى‏کند؟!

پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر مى‏خواهى چگونگى‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.

سلمان گفت: در ماه سه روز روزه مى‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکى انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل مى‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است. و نیز حضرت فرمود: یا على، هر کس تو را با زبان دوست‏بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم یارى‏ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.» (13)

4 - زهد سلمان

آیات و روایات نشان مى‏دهد که «زهد» به معناى حرام ساختن نعمتهاى الهى بر خود نیست. زهد به معناى عدم دلبستگى به امور مادى است. یکى از مواردى که در تمام زوایاى زندگى سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده مى‏شود زهد، پارسایى و بى‏رغبتى او به دنیاست.

سلمان، که پیرو راستین پیامبر(ص) و حضرت على(ع) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتى وقتى فرماندار مدائن بود، ساده‏زیستى را رها نکرد. زهد و وارستگى سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه مى‏گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه‏هاى دنیوى آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:

«ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.» (14)

سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏سازى نمى‏داد. شخصى از او خواست تا برایش خانه‏اى بسازد ولى سلمان راضى نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولى سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد. (15)

سلمان پارسا، حتى حقوق اندک سالانه (16) خود را هم به نیازمندان مى‏داد و بسیار اندک براى خود برمى‏داشت.

5 - دفاع از حریم ولایت

آنچه در زندگى سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بى‏تفاوتى اوست. او با هوشیارى و جدیت کامل در صحنه‏هاى مختلف حضور داشت و در پیروى از امام‏حق لحظه‏اى تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتى، براى گفتن حق بهره مى‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت على(ع) فرا مى‏خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را براى مردم تکرار مى‏کرد:

«همانا على(ع) درى است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است.» (17) - «بهترین فرد این امت، على(ع) است.» (18)

بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلومیت‏حضرت على(ع)، سلمان در خطبه‏اى بسیار فصیح، که مى‏توان آن را «کوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنین گفت:

«اى مردم! هر گاه فتنه‏ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانى شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت مى‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا که آنها راهنمایان به سوى بهشتند، و بر شما باد على(ع). اى مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»

یعنى اگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را نداشته باشید، مسلمان حقیقى نیستید و دین شما سودى ندارد. (19)

ابن‏عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستى و ولایت على بن‏ابى‏طالب(ع) و پیرورى از او نیست. (20)

نقش سلمان در تشیع ایرانیان

یکى از کارهاى بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفى اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتى بهره برد. وقتى به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیارى در تشیع ایرانیان داشت.

مى‏پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت‏خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت على(ع) هستند؟

در پاسخ باید گفت: عوامل متعددى سبب این گرایش است. از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به کوفه و حوالى آن و حتى اصفهان و ... بود. سلمان پیام‏آور اسلام ناب، منادى تشیع و نویدبخش مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند. (21)

وفات

سلمان سرانجام، پس از عمرى طولانى و بابرکت، در اواخر خلافت عثمان در سال 35ه .ق وفات یافت. (22) حضرت على(ع) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ابى‏طالب و حضرت خضر، در حالى که با هر یک از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پیکر سلمان نماز گزاردند. (23) بعضى از راویان چنین نقل کرده‏اند که حضرت على(ع) بر کفن سلمان شعرى نوشت که معناى آن چنین است:

«بر شخص کریم و بزرگوارى وارد شدم، بى‏آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم; ولى بردن توشه نزد شخص کریم و بزرگوار، زشت‏ترین کار است.» (24)

مرقد شریف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزدیک تاق کسرى قرار دارد.

در این دنیاى پرتلاطم و پرزرق و برق که انسان را در گرداب گناه غرق مى‏کند، هر کس الگویى مى‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و کردارش کشتى وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگى سلمان فارسى براى ما ایرانیان الگویى شایسته است.

 

 

 

 

جلوه‌های حضور سلمان فارسی در حماسه‌های دینی مکتب بازگشت

محمد مرادی / علی اکبر صفی‌پور

چکیده
ادبیات حماسی فارسی در دوره‌های متعدد بروز و ظهوری متفاوت داشته است. هرچند اوج حماسه را به‌ویژه در گونه‌ی ملّی آن باید در سده‌های چهارم و پنجم و هم‌زمان با سبک خراسانی پی‌گیری کرد، با افول دوران حماسه‌پردازی ملّی، گونه‌هایی جدید از ادب حماسی در ادب فارسی جلوه نموده که مهم‌ترین آن‌ها حماسه‌های دینی است. بی‌شک اصلی‌ترین دوره‌ی سرایش این دسته منظومه‌ها هم‌زمان با مکتب بازگشت ادبی است، ‌هرچند نشانه‌های آغاز حماسه‌های دینی را از دوران آغازین شعر پارسی می‌توان دید.

در میان آثار حماسی دوران بازگشت منظومه‌هایی چون حمله‌ی حیدری باذل مشهدی، خداوندنامه‌ی فتح‌علی‌خان صبا، حمله‌ی حیدری راجی کرمانی و اردی‌بهشت‌نامه‌ی سروش اصفهانی از دیگر آثار حماسی دینی شناخته‌شده‌ترند. در این منظومه‌ها شخصیت‌های متعددی حضور دارند که درباره‌ی هر یک از آنان داستان‌هایی تاریخی و گاه اسطوره‌ای روایت شده است. از شخصیت‌های مهم دینی سلمان فارسی است که در همه‌ی منظومه‌های یادشده حضوری قابل توجه دارد؛ ‌بنابراین در این پژوهش سعی شده پس از ارائه‌ی مقدمه‌ای کوتاه درباره‌ی جایگاه او در ادب حماسی پیش از دوران بازگشت، داستان‌ها و مفاهیم در پیوند با او در منظومه‌های یادشده طبقه‌بندی و معرّفی شود.      

واژگان کلیدی: سلمان فارسی، حماسه‌ی دینی، مکتب بازگشت، خداوندنامه، حمله‌ی حیدری، اردی‌بهشت‌نامه.

                ۱. مقدمه
حماسه در سیر تحولی خود تعریف‌های گوناگون و متعددی یافته است. بر اساس تعریفی کلی و خاص از شعر حماسی می‌توان گفت که «شعر حماسی شعری است داستانی و روایی با زمینه‌ی قهرمانی و صبغه‌ی اساطیری، قومی و ملّی که حوادثی بیرون از حدود عادت درآن جریان دارد و یا به وقایع تاریخی می‌پردازد که به هیچ وجه ساخته و پرداخته‌ی ذهن شاعر نیست.» (رستگار فسایی، 337:1380)   
«اسطوره و درگیری‌های حماسه به طور معمول پیامد رویارویی آدمی با جهان روزگار و پیرامون او، نیروهای ناشناخته‌ی طبیعت و یا با مردمان و اقوام دیگر بوده است. انگیزه‌های درگیری حماسی در ناتوانی آدمی در مقابله با طبیعت، ستیزهای قومی، کوشش مردمان برای دفاع از موقعیت، حیثیت و بقای اجتماعی جستجو شده است.» (عبادیان، 27:1379)
در واقع حماسه روایت‌گر تلاش جمعی بشر درپیروزی بر جبر تاریخ و محیط و دست‌وپا زدنی است برای رسیدن به آرمان‌ها و شکوهی فرازمانی. این شکوه و اسطوره‌پردازی گاه جنبه‌‌ای کاملا ملّی و گاه جنبه‌ای دینی و عقیدتی دارد و شاعر متناسب با هریک از این جنبه‌ها می‌کوشد که از ابزاری متناسب شعر خود استفاده کند و شخصیت‌هایی خاص را در اثر خود جای دهد.    
حماسه‌های درجه‌اول فارسی معمولاً آثاری هستند که جنبه‌های ملّی در آن‌ها پررنگ‌تر از جنبه‌های دینی است، هرچند در برخی حماسه‌های کهن این دو جنبه به یکدیگر آمیخته و عنصری جداناشدنی است. در کنار حماسه‌های ملّی نیز گونه‌هایی دیگر چون حماسه‌های تاریخی و حماسه‌های مذهبی می‌توان برشمرد که هر یک ویژگی‌ها و عناصری خاص خود دارد. شاعرانِ حماسه‌ها در آثار خود در پی ارائه‌ و ترسیم اسطوره‌های تازه و یا روایت دیگرگون اسطوره‌های مشهور و شناخته شده‌اند. خاستگاه متفاوت این شخصیت‌های اسطوره‌ای سبب شده که دو جریان اصلی اسطوره‌سازی در ادب فارسی شکل بگیرد: «نخست اسطوره‌های غنایی و دیگر اسطوره‌های قهرمانی و حماسی. این دو نوع اساطیر به دو نوع دیگر قابل تقسیم است: اساطیر سامی و اساطیر ایرانی. در میان اساطیر سامی تقسیم‌بندی‌های دیگری می‌توان کرد مثلاً اساطیر برخاسته از محیط اسلامی و یا اساطیری که از دوره‌ی قبل از اسلام وجود داشته و از خصایص نژاد سامی است. حتی در میان اساطیر اسلامی نیز، تقسیم‌بندی‌هایی از نظر شیعی و سنی می‌توان در نظر گرفت» (شفیعی کدکنی، 241:1385)     
به سبب تفاوت ماهیتی این اسطوره‌هاست که منظومه‌های ملّی از آن‌جا که بیش‌تر به اسطوره‌های نوع اول توجه دارند، جلوه‌های حماسی بیش‌تری دارند و منظومه‌های دینی به سبب حضور نسبی برخی جلوه‌های غنایی، ‌فضایی آمیخته از حماسه و غنا را شکل می‌دهند؛ البته در حماسه‌های دینی دوران پیش از اسلام چون «ایاتکار زریران» و منظومه‌ی آن به پارسی دری (سروده‌ی دقیقی) به سبب ماهیت متفاوت اثر، جنبه‌ی حماسی اثر هم‌چنان پررنگ است و جلوه‌های غنایی چندان به حماسه راه نیافته است.  
از شگردهایی که شاعران حماسه‌سرای منظومه‌های دینی با بهره‌جستن از آن می‌کوشند جلوه‌های غنایی اثر خود را بکاهند و آن را به حماسه نزدیک کنند، استفاده از شخصیت‌ها و روایت‌هایی است که علاوه بر جلوه‌ی دینی زمینه‌ی ملّی نیز دارند و در کنار آن، در داستان‌های مربوط به آن شخصیت‌ها، روایت‌های تاریخی با جلوه‌های خارق‌العاده‌ی داستان‌های اسطوره‌ای به هم آمیخته است.   
از شاخص‌ترینِ این شخصیت‌ها در منظومه‌های شیعی، سلمان فارسی است که علاوه بر نژاد ایرانی‌اش و داشتن نام فارسی«روزبه» (‌در کنار نام سامی«سلمان»)، قابلیت‌های فراوان برای حماسی‌شدن یافته است. شخصیت مرموز و کم‌شناخته‌شده‌ی او، وجود روایت‌های متعدد و گاه خارق‌العاده و فراتاریخی پیرامون زندگی‌اش به‌ویژه پیش از اسلام، زندگی طولانی و چندصد‌ساله و هم‌چنین تدبر، خردورزی و دانش او به امور فراطبیعی و حتی جادویی که گاه با «زال» درخور مقایسه است، سبب شده که در چارچوب حماسه‌های دینی حضوری مناسب بیابد، نکته‌ای که در سطرهای آینده به صورت کلی مورد بررسی و تحلیل قرار خواهد گرفت. 

۲. سلمان فارسی در شعر حماسیِ پیش از مکتب بازگشت
در دوره‌ی اوج حماسه‌سرایی (سبک خراسانی)، سلمان فارسی به دلایل آشکار و نهان در حماسه‌ها حضور ندارد، شاید دلیل اصلی نام‌نرفتن از او، این مسئله باشد که برخی هنوز او را از مسببان سقوط امپراتوری ساسانی می‌دانند. این که فردوسی که متناسب با داستان‌ها و بخش‌های اثرش از شخصیت‌هایی دینی چون ابراهیم(ع)، موسی(ع)، عیسی(ع) و رسول(ص) و علی(ع) سخن به میان می‌آورد، چرا در خلال روایت‌های تاریخی شاهنامه از سلمان سخنی نگفته، پرسشی است که ذهن پژوهنده را تاحدودی مشغول می‌کند.
در شاهنامه، فردوسی در وصف دوران یزدگرد و لشکرکشی اعراب به ایران، از سعد وقاص به عنوان فرمانده سپاه مسلمانان بارها سخن به میان آورده؛ اما نشانه‌ای مستقیم از سلمان در روایت او نمی‌توان دید.‌ این در حالی است که برخی متون مقدم بر شاهنامه‌ی فردوسی چون تاریخ بلعمی که در زمان و محیطی نزدیک به او فراهم شده، از سهم سلمان در فتح ایران سخن رانده است: «...سعد فراز رسیذ با سپاه، نیمی مداین تهی یافت از مردم و خواسته، و آن نیمه‌ی دیگر بر خویشتن حصار کرده بوذ و ایمن نشسته. سعد گفت چگونه کنیم؟ تدبیر کشتی‌کردن کردند. سلمان فارسی، ‌رحمه الله، ‌گفت: تا تو کشتی سازی، دوماه اندر بایذ بذین دو ماه، اندر مداین خاک نماند، همه تهی کنند.» (ترکی، 101:1387)     
در آثار حماسی پس از فردوسی نیز چون گرشاسب‌نامه، کوش‌نامه، بانوگشسب‌نامه و بهمن‌نامه از آن‌جا که مفاهیم حماسی و منشأ داستان‌ها کاملاً ایرانی است، شخصیت‌های سامی و اسلامی کاربرد چندانی ندارند. تنها در صفحاتی از  بهمن‌نامه (در حدود 400 بیت) شخصی به نام «سلمان بربری» حضوری پررنگ دارد، شخصیتی که با بانوگشسب می‌جنگد و در پایان زال او را می‌کشد؛ هرچند بر خلاف شباهت نام، نشان او کاملاً جدا از سلمان فارسی است:      
چو سلمان پرمایه‌ی بربری             بیامد کمر بسته در کهتری
(ایرانشاه، ‌238:1370)
و کار او این‌گونه پایان می‌پذیرد:
ز فتــراک بگشـاد پیچـان کمنـد       در افکنـد و سلمان در آمد به بند
کشانش سوی لشکر خویش برد    بــه دســت کسـان زواره سـپــرد
(همان،257)
این دوره، دوران آغاز حماسه‌های شیعی ادب پارسی نیز هست، تنها در خلال منظومه‌ی علی‌نامه سروده‌ی شاعری ربیع‌ نام، به سال 482 است که نشانه‌ای اندک از سلمان می‌توان دید. این منظومه‌ی 12000 بیتی که از درگذشت رسول(ص) آغاز می‌شود و شاعر در آن شیوه‌ی فردوسی را درپیش گرفته، در ابیات ابتدایی به سرعت به دوران خلافت ابوبکر و عمر اشاره دارد، سپس از کشته‌شدن عثمان می‌گوید و در ادامه بخش اعظم منظومه به روایت جنگ‌های حضرت امیر می‌پردازد.    
در خلال این منظومه از ده‌ها تن از صحابه‌ی رسول(ص) و یاران امیر مؤمنان(ع) سخن به میان آمده؛ اما به سبب این که منظومه بیش از همه، روایت رویدادهای مربوط به خلافت امیر مؤمنان را دربر دارد و این که بنا به اذعان اغلب متون تاریخی سلمان در دوران خلافت عمر یا عثمان و یا نهایتاً در آغاز خلافت امیرمؤمنان به سال 36ق درگذشته است (نک. مهاجرانی، ۱۳۷۵: ۲۳۰-۲۲۹) سلمان و دیگر یارانی که پیش از خلافت امیر درگذشته‌اند، چندان حضوری در منظومه ندارند. در این منظومه جدا از  اهل بیت رسول (علیهم السلام) و فرزندان علی(ع)، حضور عایشه، طلحه، زبیر از سپاه جمل، ‌عمرو عاص و معاویه در جنگ صفین و عمار و مالک اشتر و محمد ابن ابی‌بکر را از یاران علی می‌توان دید.    
دوبار اشاره‌ به سلمان نیز در این منظومه، یکی در عنوانی است که کاتب برای بخشی از اثر انتخاب کرده و دیگر در توصیف بیعت مردم مدینه با علی (ع) دیده می‌شود، نکته‌ای که مؤیّد این است که بر اساس مأخذ شاعر، سلمان تا آغاز خلافت امیر یعنی حدود سال 36 در حیات بوده، ‌نکته‌ای که در تاریخ بغداد (نک. یزدی، ‌108:1376)، سیر اعلام النبلاء اثر شمس‌الدین ذهبی، الکامل ابن‌اثیر (نک. الهامی،‌321:1361) و مجمل التواریخ و القصص و حبیب السیر (نک. ترکی، 132:1387) نیز به آن اشاره شده است:
برفت اندر آن حال عمار پیر
چو مقداد و سلمان فرخ نژاد
به دیه عقیقه رسیدند زود
بد و نیک اهل مدینه چو باد
برِ مرتضی همچو پرتاب دیر
برفتند اندر قفایش چو باد
بگفتند با مرتضی آن‌چه بود
بگفتند چون بود با دین و داد
(ربیع، ‌10:1388)
در دوره‌های بعد شعر فارسی، به‌ندرت حماسه‌ای دینی یافت می‌شود که در آن نشانه‌ای از سلمان باشد. از نادر منظومه‌های حماسی نسبتاً کوتاهی که شاعری ناشناس آن‌ را در حدود سده‌های دهم و یازدهم سروده، رستم‌نامه یا داستان منظوم مسلمان شدن رستم به دست امام علی(ع) است. در این منظومه که اغراق‌های مرسوم منظومه‌های شیعی سده‌های نهم به بعد در آن به فراوانی دیده می‌شود و موضوع اصلی آن هم مؤید همین تحریف‌هاست، از میان صحابه جدا از ابوطالب، شاعر یک بار به سلمان اشاره کرده است.
براساس این منظومه رستم پهلوان ایرانی، به نمایندگی ایرانیان برای شناسایی سپاه اعراب، به سوی رسول(ص) می‌آید تا پس از آن به کمک ایرانیان با اعراب بجنگد. شاعر در آغاز داستان و در هنگام توصیف حرکت رستم به سمت رسول(ص) از ادب سلمان به صورت تلمیحی سخن می‌راند:
گـو پـیـلـتــن ســـاز رفــتـــن نـمـــود        ســر پـهـلوانیـش بـر چـرخ سـود
در آن راه، ره دین و ایمان گرفت (؟)       ادب از سلیمان[و] سلمان گـرفت
(ناشناس، 6:1387)

۳. سیمای اسطوره‌ای‌تاریخی سلمان در منظومه‌های دوران بازگشت
سرایش منظومه‌های حماسی تاریخی و دینی از ویژگی‌های اصلی شعر دوران بازگشت است که از اواخر دوران افشاری در ادب فارسی رواجی نیکو یافته و دوران اوج آن را در نیمه‌ی اول عصر قجری به‌ویژه از زمان فتح‌علی‌شاه تا دوران ناصری می‌توان دید. سلمان فارسی از آن‌جا که از شخصیت‌های اصلی در روایت‌های تاریخی و حتی اسطوره‌ای شیعی است، در شعر این دوره جایگاهی ویژه یافته، جلوه‌ای که بیش از همه در چهار منظومه‌ی خداوندنامه‌ی فتح‌علی‌خان صبا، حمله‌ی حیدری باذل مشهدی، حمله‌ی حیدری راجی کرمانی و اردی‌بهشت‌نامه‌ی سروش اصفهانی دیده می‌شود. هرچند در منظومه‌های کم‌اهمیت پایان این دوره چون باغ ارم اثر الهامی کرمنشاهی و شاهنامه‌ی حقیقت از نعمت‌الله جیحون آبادی نیز نشانه‌هایی از این شخصیت را می‌توان دید.

الف. اسطوره‌ی سلمان
- سلمان و شیر دشت ارژن
شخصیت سلمان در شعر دوران بازگشت، بیش‌تر زمینه‌های تاریخی دارد؛‌ اما به‌ندرت و در خلال برخی منظومه‌ها ابیات و داستان‌هایی می‌توان دید که عمدتاً مربوط به زندگی سلمان پیش از اسلام‌آوردن اوست؛ روایت‌هایی که بیش از این که سند تاریخی داشته باشند، نوعی افسانه‌پردازی نمادینند و نسبت به دیگر داستان‌های تاریخی در پیوند با سلمان، در دوره‌های متأخر روایت شده‌اند. پر تکرارترین این دسته داستان‌ها، ماجرای سلمان و شیر دشت ارژنه است که به نظر می‌رسد از حدود سده‌ی هشتم وارد شعر فارسی شده باشد، چنان‌ که نشانه‌های آن را بیش از همه در قصاید منقبتی اهلی شیرازی و برخی منظومه‌‌های مجعول منسوب به عطار نیشابوری (که احتمالا سروده شده در سده‌ی نهم هستند) می‌توان دید، هرچند در میان آثار منثور قدمتی تا حدود سده ی ششم دارند.
از میان حماسه‌سرایان دوران قاجار، راجی کرمانی بیش از دیگران به این داستان علاقه نشان داده است. در خلال ابیات حیدرنامه‌ی، در روایت چندصد بیتی راجی درباره‌ی سلمان آمده که روزی پس از اسلام‌آوردن سلمان، حضرت امیر(ع) ماجرای شیر دشت ارژن و رهاشدن او را به سلمان یادآوری می‌کند و به او این راز را آشکار می‌کند که کسی که در آن وضعیت سلمان را از شیر رهانده علی(ع) بوده است. گویا سلمان به سبب دیدن این ماجرا شروع به جستجوی حقیقیت می‌کند تا آن را در دین اسلام می‌یابد.
در خلال این روایت علی(ع) به سلمان می‌گوید تو پس از این که از دین زرتشت روی گرداندی به تنبیه برای هیزم‌آوردن به بیابان گسیل شدی و سپس امام، ماجرای شیر را که تنها سلمان می‌دانسته برای او روایت می‌کند:
برهنه سرو پای زار و نزار
سوی دشت ارجن فراز آمدی
همی هیمه کندی سه روز و سه شب
... در آن دشت یک چشمه بد تابناک
تو دین نیاکان خود کرده گم
نه روی و نه رایی به سوی خدای
نهادی سوی چشمه بی‌تاب روی
چو رخ سوی آن آبگه تافتی
سوی آب چون بر گشادی تو دست
برهنه سوی آب رفتی فراز
چو شستی سر و تن در آن چشمه‌سار
بناگه عیان شد یکی نره شیر
از آن بیم در آب گشتی نهان
زبانی پر از ذکر جان آفرین
چو آن شیر بر رخت‌های تو خفت
تو از بیم آن شیر در زیر آب
در آن دم تو را گشت بیمار دل
گشادی زبان را در آن ابتلا
چو خواندی خدا را به آن پنج تن
سواری عیان شد چو یزدان پاک
... خروشان بر آورد شمشیر تیز
به یک ضرب زد شیر را بر دو نیم
به هیزم کشی رفتی ای هوشیار
ز اندوه و غم در گداز آمدی
دلی پر زدرد و تنی پر ز تب
به ظلمت چو آب خضر در مغاک
به دین دگر بوده در اشتلم
خدایت در آن جای شد رهنمای
شدی در بیابان گرم آب جوی
سکندر ندید آنچه تو یافتی
پرستار یزدان شد آتش‌پرست
به روی تو بگشاد رخ بی‌نیاز
جهان‌آفرین مر تو را گشت یار
هراسان از آن شیر شد چرخ پیر
دل از جان تهی گشت و تن از روان
گشادی به سوی جهان آفرین
به رخت تو جان آفرین گشت جفت
دو گیتی به نزدیک تو چون سراب
گشادی سوی پاک دادار دل
تو بی‌‌خود به نام علی علا
تو را یار شد خالق ذوالمنن
که از بیم او شد جهان در مغاک
برآورد از آن شیر نر رستخیز
تو را کرده فارغ دل از درد و بیم
(راجی، ‌90:1383)

این داستان را با اندکی تفاوت در نزهه القلوب حمدالله مستوفی و مقدم بر آن در عجایب‌المخلوقات نوشته‌ی محمودبن‌احمد طوسی، در حدود اواسط سده‌ی ششم می‌توان دید (نک. ترکی، 275:1387-274).
جدا از راجی، الهامی کرمانشاهی (1264-1325ق) شاعر اواخر عصر قاجار نیز در در مثنوی حماسی خود این داستان را این گونه به شعر در آورده است:

بدان گه که در بیشه‌ی ارژنه
بدو بر یکی شیر نر حمله کرد
از آن پیش کاسیب می‌خواست دید
رها کردش از چنگ شیر دژم
فرو ماند سلمان، بدی یک تنه
تن پاک او را همی‌خواست خورد
رسیدش به فریاد و دادش شنید
به تن بی‌گزند و به دل بی‌الم
(همان،271 -272)
- سلمان و داستان غول مکه
یکی دیگر از داستان‌های خارق‌العاده که در پیوند با سلمان شکل گرفته، ماجرایی است که شاعر اواخر این عصر، نعمت‌الله جیحون‌آبادی متخلص به مجرم (1288-1338ق) در منظومه‌اش حق‌الحقایق یا شاهنامه‌ی حقیقت روایت کرده است. در این منظومه علاوه بر اشارات پراکنده به سلمان، این‌گونه سروده شده که غولی به مکه حمله می‌کند و حضرت امیر(ع) که کودکی بوده دو انگشت او را گره می‌زند، ‌غول که از خلاصی خود عاجز می‌شود، شکایت به نزد رسول(ص) می‌برد و رسول(ص) پس از تفحص درباره‌ی کودکی که دستان غول را بسته، در می‌یابد که او علی(ع) است. در خلال این داستان علی(ع)‌ در حالی‌ که بر دوش سلمان سوار است، ‌توصیف می‌شود:      
پس احمد به اصحاب آن سو شتافت
شدند متصل با صحابه چنان
علی بود بر دوش او همچو شید
به هرگونه کردند چاره نیافت
که سلمان در آن دم بیامد به خان
همان گاه عفریت، آن طفل دید...
(ترکی، 252:1387)

- سلمان و سیر حقیقت
توصیف ماجرای سیر سلمان برای رسیدن به حضرت رسول(ص)، ‌از دیگر مفاهیم پرکاربرد در حماسه‌های دینی این عصر است، ماجرایی که در آن پیوندی بین تاریخ و اسطوره می‌توان دید. از میان منظومه‌های این عصر در اثر باذل مشهدی این ماجرا با دقت و جزئیات بیش‌تری مطرح شده است. در حمله‌ی حیدری از «سیر زندگی سلمان از زمان پرستش آیین زرتشتی و تمایل او به آیین مسیحیان و مخالفت با پدر و زندانی‌شدن و سپس فرار او به سمت شام» سخن رفته و شاعر کوشیده در سرودن این ابیات داستان‌های مرسوم و عمدتاً با استناد اخبار شیعی را از سلوک سلمان به کار بندد که بعید نیست روایت او برداشته‌ای از روایت علامه‌ی مجلسی از کتاب عین الحیات باشد.
بنابر روایت باذل، سلمان در حرکت خود به سمت حقیقت، مدتی را نزد راهب گذران می‌کند و پس از مرگ او پیران تازه‌ای بر می‌گزیند، تا در موصل به خدمت راهبی دیگر راه یابد:
چو در شهر ایزد پرستان رسید
بیاموخت آداب طاعت ازو
بدین‌گونه بُد چند گه رهنما
توسل به دانای دیگر بجست
کمر بست در خدمتش چند سال
چه بگذاشت بر خشت او نیز سر
چنین کرد خدمت به هر رهبری 
ز موصل از آن راهب هفتمی
به جان خدمت راهبی برگزید
به محراب توفیق آورد رو
چو بربست رخت او به دار فنا
که بی‌پیربودن نباشد درست
از وهم بیاموخت چندان کمال
بر دیگری شد به شهر دگر
ولی این یکی بعد از آن دیگری
که سلمان ازو یافت این خرمی...
(باذل، ‌34:1383)
طبق همین منظومه راهب موصل در زمان مرگ، سلمان را به سفر به سمت عربستان بر می‌انگیزاند و به او می‌گوید مکان رسول خاتم آن جاست و نشانه‌ی رسالت میان دو کتف اوست:

میان دو کتفش بود بی‌گمان
چویابی به امرش نمایی قـیام
نشـانی زمهـر نبـوت نـشان
رسانی ز ما هم درود و سلام
(همان)
داستان سیر سلمان، در اثر سروش اصفهانی (ف.1285ق) نیز دیده می‌شود. در خلال روایت سروش که اندکی با روایت باذل اختلاف دارد، سلمان که پدرش او را در چاه محبوس کرده، به کمک مردی سپیدپوش رهایی می‌یابد و در کنار دیری فرود می‌آید‌‌، تصویری اسطوره‌ای که در اثر باذل کمی باورپذیرتر ثبت شده است؛ به این صورت که زنجیرهای سلمان گسسته می‌شود و او می‌تواند از حبس بگریزد:
که ناگه شد آزاد مردی پدید
بدو گفت برخیز ای روزبه
گرفتش سپس دست آن خوش سرشت
خجسته رخ و جامه در بر سپید
رهانیدت ایزد ازین رنج مه
به پیش در دیری او را بهشت
(سروش، 1132:1339)
آموزش سلمان پیش دیگر راهبان در اردی‌بهشت‌نامه کلی‌تر و مکان‌ها گاه متفاوت با حمله‌ی حیدری، معرّفی شده؛ ولی کلیت آن با داستان باذل مشابه است. در ارد‌ی‌بهشت ، داستان هنگام فروختن سلمان به یهودی از منبعی کاملاً متفاوت با مأخذ باذل برداشته شده، در خلال این ابیات سروش داستانی خارق‌العاده روایت می‌کند که طبق آن، صاحب سنگدل سلمان او را امر می‌کند که باید توده‌ی ریگی را که درخانه قرارا دارد، تا صبح از خانه خارج کند. سلمان بر آستان خداوند دعا می‌کند، پس از مناجات او بادی تند همه‌ی سنگ‌ها را از آستان خانه پاک می‌سازد:       
شب تیره سلمان رخشنده‌هوش
چو بی‌توش و بی‌چاره ماند و زبون
به جاه محمد به عزّ علی
همان گه برانگیخت بادی خدای
ز خانه برون ریگ بردی به دوش
بنالید کای داور رهنمون
که این رنج از جان من بگسلی
بپرداخت از ریگ یک‌سر سرای
(همان، 1135)

ب. شخصیت تاریخی سلمان
- پیوستن سلمان به حضرت رسول(ص)
طبق روایت باذل مشهدی، سلمان همراه کاروانیان به عربستان می‌آید و آنان او را به عنوان برده می‌فروشند، او برده‌ی مردی یهودی صاحب نخلستان است. طبق این روایت تاریخ آزادی سلمان و اسلام‌آوردن او قبل از سال دوم هجری اتفاق افتاده است. سلمان طبق گفته‌ی راهب برای شناخت رسول(ص) روزی خرمای صدقه و دیگر روز خرمای هدیه به نزد پیامبر(ص) می‌برد و در روز سوم مهر نبوت را برشانه‌ی ایشان مشاهده می‌کند، روایت باذل از آزادی سلمان به داستانی که از این رویداد در تاریخ گزیده‌ی حمدالله مستوفی (نک. مهاجرانی، 133:1375) آمده نزدیک است:
بروز دگر آمد از بهر آن
بپشت سر خانم انبیاء
نبی یافت کز چیست در دل امید
چو چشمش به مهر نبوت فتاد
نماندش ز شک و ز شبهه بنام
که مهر نبوت به بیند عیان
باستاد با صد هزاران رجا
ردا را ز دوش مبارک کشید
بشد بی‌تحاشی بر آن بوسه داد
بیاورد ایمان بصدق تمام
(باذل، 35:1383)

بر اساس این روایت منظوم، بهای آزادی سلمان کاشت 300 درخت نخل و 40 وقیه طلاست که به همت و دعای رسول(ص) فراهم می‌شود.     
سروش اصفهانی نیز در اردی‌بهشت‌نامه اسلام‌آوردن سلمان را ذیل اتفاقات سال دوم هجرت به نظم در آورده است. طبق روایت او رسول(ص) و شش تن از صحابه وارد باغ خاتون صاحب سلمان می‌شوند و سلمان به شیوه‌ای که راهب او را آموخته پیامبر(ص) را می‌شناسد. شرط و چگونگی آزادی سلمان نیز در پایان این منظومه تا حدودی متفاوت با حمله‌ی حیدری است و چنین به نظر می‌رسد که سروش در نظم خود مستقیم ویا به واسطه به روایت شیخ صدوق در اکمال الدین (نک. مهاجرانی، ‌134:1375-133) نظر داشته است: 

بدو گفت پیغمبر خوب‌کیش
که باشد محمد خریدار من
برفت و بگفت و بیامد شتاب
که خرما بن ار چارصد پر ز بار
دو صد زرد از آن‌ها دو صد سرخ فام
که آسان بود آن‌چه او خواستست
سپس گفت با شیر پروردگار
علی هسته داد و پیمبر بکشت
پسین دانه را تا نکشته درست
چو از کار کشتن بپرداختند
شد آویخته خوشه‌ی سرخ و زرد
شتابان برو گو به خاتون خویش
بیا باز گو تا چه راند سخن
که گفت این چنین مر مرا در جواب
دهندم فروشم تو را شاد خوار
بفرمود پیغمبر نیک‌نام
همانا بهای تو را کاستست
کجا هسته در باغ یابی بیار
خدا آب دادش زجوی بهشت
که آن دانه‌ی پیش کشته برست
درختان همه سر برافراختند
نگر تا که داند چنین کارکرد
(سروش، 1137:1339-1136)

- ازدواج حضرت فاطمه(س) و امیرمؤمنان علی(ع)
جایگاه دیگر حضور سلمان در روایات تاریخی منظومه‌ها، در خلال داستان ازدواج حضرت امیر(ع) و زهرا(س) رخ می‌نماید. از روایتی که در خداوندنامه‌ی صبا، در اثنای توصیف ماجرای ازدواج حضرت امیر(ع) و حضرت فاطمه(س) می‌بینیم، برمی‌آید که زمان پیوستن سلمان به رسول(ص) پیش از جنگ بدر بوده است، این زمان در مأخذ اهل سنت معمولاً سال پنجم و در آستانه‌ی نبرد خندق است. بر اساس روایت صبا، سلمان در این داستان واسطه‌ی ازدواج آن دو بزگوار است:     
... به ویژه همان پارسی پیر راد
بهین بنده‌ی آن جهانبان پاک
سرایان بدان شیر آن پاک پیر
من آن بنده‌ام کز زر پیش داد
کنون گاه باشد که از بندگی
به پیوند بانوی هر دو سرای
رخ شیر یزدان شد آزرم‌گین
که از راستی گشت تازی نهاد
جهان را خدواند سلمان پا ک
که ای یارمندم ز چنگال شیر
خریدیم نازاده‌ای پاک‌زاد
کنم از دل و جان پرستندگی
به کاخ پیمبر یکی بر گرای
چنین پاسخ آراستش شرمگین...
(صبا، 224)
سروش اصفهانی نیز در اثنای توصیفش از عروسی آن دو بزرگوار، به جایگاه سلمان در ترتیب‌دادن اسباب و مراحل عروسی اشاره کرده، بنا بر روایت سروش، رسول(ص) درم‌هایی را که علی(ع) با فروختن زرهش فراهم آورده، به یاران می‌دهد تا مقدمات عروسی را مهیا سازند:    
پس آن گه فرستاده‌ی خوب‌کیش
بدود داد از درم نرخ طیب
بداد آن‌چه برجای ماند از درم
برفتند با هم به بازارگاه
بلال گران مایه را خواند پیش
که از بهر زهرا برد در حجیب
به سلمان و عمار هر دو به هم
به فرموده‌ی خواجه‌ی نیک‌خواه
(سروش، ‌1141:1339)


- سلمان و جنگ بدر
در حمله‌ی حیدری راجی کرمانی در خلال جنگ بدر و در هنگام خبریافتن رسول از خروج ابوسفیان از مکه، ایشان، یاران از جمله سلمان را برای مشورت به نزد خود فرا می‌خوانند، نکته‌ای که نشان می‌دهد راجی در منظومه‌ی خود از منبعی استفاده کرده که تاریخ ورود سلمان به دین اسلام را پیش از جنگ بدر می‌داند:
بزرگان لشکر همه سربه‌سر
چو بوبکر صدیق و فاروق دین
چو سلمان و چون بوذر نیک‌رای
به یثرب زمین هر که بد زاهل دین
گشاده بر و تنگ بسته کمر
چو عثمان و چون طلحه‌ی پیش‌بین
دگر نامداران گیتی‌گرای
رسیدند سوی رسول امین
(راجی، 195:1383)
این‌ که راجی در اثر خود به چه منبعی نظر داشته، چندان مشخص نیست؛ ولی نشانه‌های حضور سلمان در جنگ بدر و احد را در کتاب‌های الاستیعاب ‌اثر ابن عبدالبر قرطبی، الاصابه‌ و تهذیب التهذیب عسقلانی، شرح نهج البلاغه‌ی ابنِ ابی‌الحدید، بحارالانوار مجلسی، نفس الرحمان فی فضائل سلمان ‌نوری و ... می‌توان دید. (نک. یزدی، ‌22:1376)   

سلمان در جنگ خندق       
حضور سلمان در جنگ خندق مسئله‌ای است که تقریباً همه‌ی پژوهش‌گران برآن اتفاق دارند؛ تا آن‌جا که حتی کلمان هوار نیز که ‌معتقد است روایت‌های موجود پیرامون سلمان اصالت تاریخی ندارند، حضور او را در جنگ خندق تأیید کرده است. (نک. ماسینیون، بی سال: 76-75) این مقبولیت سبب شده که در چهار منظومه‌ی اصلی این دوره، نشانه‌هایی شبیه به هم، از این داستان را بتوان دید.  
در حمله‌ی حیدری باذل مشهدی سلمان به عنوان از یاران صدیق رسول(ص)، در وقایع سال پنجم و در ماجرای جنگ احزاب حضور می‌یابد. توصیف‌های باذل از این جنگ به نسبت دیگر شاعران هم‌عصر او مفصل‌تر است. در خلال این جنگ پیامبر پس از باخبرشدن از مکر یهودیان، ‌به مشورت با اصحاب می‌نشیند. عبدالله‌بن‌اُبی می‌خواهد که جنگ را در بیرون شهر سامان دهند و در هنگام لازم به شهر پناه گیرند و کوه و شهر حائل آنان باشد. در این هنگام، سلمان پیشنهاد می‌دهد که برای قطع راه‌های نفوذ دشمن خندقی در نقاط مورد نفوذ، حفر کنند:      
چنین گفت آن‌گاه سلمان به او      
یکی رسم باشد به ایران دیار
گذارند رو سوی شهری به کین     
نبینند در خویش چون آن مجال
نمایند بر گرد خود چون حصار         
بخوانند خندق مر او را به نام          
که خصم تو را باد ایزد عدو
که هرگه چنین لشگر بی شمار
که باشند کم اهل آن سرزمین
که آیند بیرون ز بهر قتال
زمین خالی از خاک مانند غار
نشینند و دارند پاسش تمام
(باذل، ‌97:1383)

توصیفی که باذل از حفر خندق می‌دهد جزئی و نسبتاً دقیق است. او در اثنای ابیات مربوط به مراحل حفر خندق، از کوشش و حضور سلمان نیز سخن می‌گوید، نکته‌ای که در بسیاری از مستندات تاریخی هم ثبت شده است:

شنیدم که سلمان خود آن نامدار             نمودی برابر به ده مرد کار  
(همان)
از آن‌جا که سندهای تاریخی در توصیف نظر مشورتی سلمان اختلاف چندانی ندارند، در دیگر منظومه‌ها نیز جدا از شیوه‌ی شاعرانگی متفاوت، مفهومی چون منظومه‌ی باذل دیده می‌شود. صبا نیز در خلال رویدادهای سال پنجم هجرت، پیشنهاد سلمان را برای حفر خندق، این‌گونه توصیف می‌کند:  
که آن پارسی پیر فرخنده کیش
گرانمایه سلمان بسیاردان               
که ای دادگر پادشاه شگرف
که در پارس آیین جنگاوران
که خواندش پیمبر ز پیوند خویش
چنین گفت با داور کاردان
به یثرب یکی کنده آرای ژرف
چنین است با جنگجو داوران
(صبا،269)

توصیف راجی کرمانی در حمله‌ی حیدری نیز شبیه دیگر منظومه‌هاست، البته راجی گویا از منبعی بهره جسته که به این داستان مشهور هم اشاره دارد که پس از پیشنهاد سلمان، جبرئیل بر رسول(ص) نازل می‌شود و نظر سلمان را تأیید می‌کند: 
پیمبر در آن کار اندیشه کرد
که ناگاه از عرش روح الامین           
که در کندن کنده در کار باش          
پیمبر چو راز خدا را شنود                 
پی کندنِ کنده غم پیشه کرد
بیاورد پیغام جان‌آفرین
هم‌آغوش با بخت بیدار باش
به سلمان بسی آفرین بر فزود
(راجی، 198:1383)

سروش در توصیف نقش سلمان در غزوه‌ی خندق از او با لقب «آزاده مرد» سخن می‌گوید، ‌توصیف او از این بخش نبرد خندق با اندکی تفاوت در شماره‌ی سپاهیان، بدین‌گونه است:

سپردند کوه و بریدند دشت
پی مصلحت پیروان را بخواند
همه هفتصد مرد جنگی بدند 
چنین گفت سلمان که با ده هزار
بفرمود مهتر چه بایست کرد
به پیش دژ وآن سپاه شگرف            
پی این که یکسو فتد کارزار          
به ایران زمین چون نهادند روی      
چنین نیز کردیم ما بی‌درنگ         
چو زآهنگشان مهتر آگاه گشت
از این در سخن آنچه شاید براند
که در جنگ دشمن درنگی بدند
برابرشدن این نه کاری است خوار
به پاسخ چنین گفت آزاده مرد
یکی کنده باید فرو برد ژرف
سوی ما نتازد ز هر سو سوار
به ما لشگر گشن و پرخاشجوی
که با دشمن افتد به یک سوی جنگ
(سروش، 1211:1339)

نکته‌ی قابل تأمل این که، از میان حماسه‌های موجود برخی با جزئیات بیش‌تری این نبرد را توصیف کرده‌اند که در این میان گاه اختلاف‌هایی اندک رخ می‌نماید؛ ‌برای مثال باذل مشهدی در حمله‌ی حیدری، ‌یاران رسول(ص) را سه هزار نفر ذکر کرده، تعدادی که با دیگر متون تاریخی چون «تاریخ گزیده‌ی» حمدالله مستوفی نیز سازگار است(نک. ترکی، 74:1387)؛ در حالی که سروش تعداد آنان را هفتصد تن دانسته، اختلافی که از بهره‌ بردن شاعران دو منظومه از منبع‌های متفاوت خبر می‌دهد؛ مگر این که سروش دانسته، برای بالا بردن زمینه‌های حماسی اثر خود، روایت تاریخی را مورد تحریف قرارداده باشد.  
پس از غزوه‌ی خندق نیز، ‌راجی از سلمان در جایگاه محرم خانه‌ی اهل بیت رسول(ص) سخن به میان می‌آورد و آن در جایگاهی است که فاطمه(س)، ‌سلمان را به همراهی امام حسن(ع) برای پیغام‌بردن به نزد رسول(ص) می‌فرستد:
به سلمان بفرمود تا با حسن
ز من بر به سوی پیمبر پیام
برو سوی پیغمبر ذوالمنن
که ای از تو کونین را انتظام ...
(راجی، ‌232:1383)

- سلمان و نبرد خیبر
باذل در توصیف نبرد خیبر از سلمان به عنوان واسطه‌ی ابلاغ پیام رسول(ص)، به علی(ع) و فراخواندن او به محضر پیامبر سخن می‌گوید. در اثنای این داستان، این‌گونه روایت شده که پیامبر(ص) پس از بازگشت همراه با شکست دیگر اصحاب از فتح خیبر، قصد می‌کند یکی دیگر از صحابه را به میدان بفرستد، سعد وقاص و پس از او برخی دیگر از یاران از حضرت رخصت میدان می‌طلبند ولی ایشان پس از مخالفت، علی را به پیشگاه می‌خواند و لوا را به او می‌سپرد:
... به سلمان بفرمود آن شهریار
ز بس ذوق سلمان همان دم چو باد
که ای شیر فیروز جنگ خدا           
کنون جنگ را تن برآرا چو شیر       
که بشتاب او را به نزد من آر
به نزد علی رفت آن مژده داد
تو بودی مراد از حدیث لوا
که خواندت برِ خود بشیر و نذیر
(باذل، ‌149:1383)
باذل در ادامه، روایت می‌کند که از آن‌جا که علی بیمار است و درد چشم دارد، سلمان او را برای رفتن به محضر رسول یاری و همراهی می‌کند:  
روان شد به درگاه عرش اشتباه   
ولی داشت چون چشم اقدس رمد      
گذشتش ز عرشش سر و عزّ و جاه
به کف تکیه بر دوش سلمان بزد
(همان)
هرچند برخی ناصبیان از دیرباز سعی کرده‌اند، ماجرای خیبر و نقش علی(ع) را در آن نفی کنند و آن را برساخته‌ی غالیان و منقبتیان بدانند، این ماجرا به اندازه‌ای در زمان خود فراگیر بوده که چنان که صاحب«النقض» به استشهاد می‌آورد، حتی حسان بن ثابت شاعر خاص رسول(ص) ‌نیز آن را به شعر درآورده، آن‌جا که از درد چشم علی(ع) سخن می گوید و این که حضرت رسول(ص)‌ با آب دهان خود، چشم علی(ع)‌را بهبود بخشیدند و گفتند به زودی لوا را به دست کسی خواهم داد که محب رسول است، خدا او را دوست دارد و او خدا را دوست دارد... :  
و کان علی أرمد العین یبتغی
سقاه رسول الله منه بتفله
و قال سأعطی الرّایه الیوم صارما      
یحبّ الاله و الاله یحبّه  
فأصفی به دون البریه کلّها علیاً      
دواءاً فلمّا لم یحسّ مداویا
فبورک مرقیاً و بورک راقیا
کمیا محبّاً للرّسول موالیا
به یفتح الله الحصون الاوابیا
وسمّاهُ الوزیر المؤاخیا
(قزوینی، 37:1358)

- سلمان، محرم اسرار رسول(ص)
در خلال ابیات منظومه‌های حماسی قاجار، ‌گاه به طور پرا کنده ابیاتی دیده می‌شود که در آن سلمان به عنوان یار صدیق و محرم خاندان رسول(ص)، روایت‌ها و یا رویدادهایی را بیان می‌کند؛‌ مثلاً سروش در اردی‌بهشت نامه چگونگی معراج رسول(ص) ‌را از زبان سلمان توصیف کرده است:
چنین گفت سلمان پا کیزه‌رای
که چون در سپهر نخستین رسید       
شنیده خود از خواجه‌ی رهنمای
در آن جا یکی کاخ سیمین بدید...
(سروش، 1073:1339)

صبا نیز در آخرین ابیات حضور سلمان در منظومه‌ی خود، حدیثی را به استناد شیخ طوسی از زبان سلمان درباره‌ی عیادت او از رسول(ص) روایت می‌کند. خلاصه‌ی روایت این است که سلمان در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص)، به دیدار او می‌رود و از بیماری او جویا می‌شود، ‌قصد ترک محضر آن بزرگوار را دارد که رسول(ص) به او می‌گوید: «بمان، می‌خواهم تو را بر امری شاهد بگیرم». پس از این زهرا(س)، علی(ع)، حسنین(ع) و برخی از نزدی کان رسول(ص) وارد می‌شوند و پیامبر از فضل علی(ع) سخن می‌گوید:  
گزارش‌گر راز دین بی فسوس
چنین رانده بر راستی داستان               
کزآن پارسی پیر فرخنده دم               
چنین گفت کاندم که گردون به درد       
تن آن خداوند چون آفتاب                  
... پژوهنده گشتم ز تیمار تنش
چو دیدم ستوه آسمان شکوه               
لبم گرچه خندان سخنگو به برش        
... چو لختی نشستم به پا خواستم   
بفرمود بنشین، ‌نشستم به پای
بگفتا به کاریت خواهم گواه
همان پیر فرخنده دانای طوس
زگفتار سلمان سر راستان
تبارش ز فرماندهان عجم
همی داشت از درد احمد نورد
به تب اندرو جان کیهان به تاب
شنیدم سپاس خدای از سخنش
به تن اندرم جان ز دردش ستوه
ولی دل پر از درد دارای عرش
به دل رای رفتن برآراستم
به فرمان برِ پاک فرّ خدای
که آن را گواهنده ماهی و ماه...
(صبا، 348-349)

- سلمان در ماجرای بیعت پس از رسول(ص)
آخرین جایگاه حضور سلمان در منظومه‌های حماسی عصر قاجار، پس از درگذشت رسول(ص)‌ و در خلال مخالفت با خلافت ابوبکر مطرح می‌شود. در حمله‌ی حیدری، باذل در توصیف مجلسی که در آن، ابوبکر به پیشنهاد عمر سعی دارد، از ابوذر و سلمان بیعت بستاند، با اشاره به سخنانی که پیامبر در فضیلت علی گفته، عمر را مأیوس می‌کند:

چنین گفت سلمان بان نامور
از آن روز بد کرده بودم سؤال             
مرا دار معذور از این گفتگو                
عمر گفت اگر زان سؤال و جواب
چنین گفت سلمان که یک روز من      
که گر از جفاکاری آسمان                 
بفرمای با که کنیم اقتدا                   
بفرمود سید که نبود روا
که من خود ز خدام خیرالبشر
جوابش بمن داد آن بی‌همال
که هرگز نگردم ز فرمان او
شوند آگه این قوم باشد صواب
بپرسیدم از سرور انجمن
پس از تو بمانیم ما در جهان
که باشند راضی رسول خدا
پس از من کسی جز علی اقتدا...
(باذل، ‌270:1383)
مخالفت سلمان با خلافت ابوبکر و جمله‌ی منسوب به سلمان که گفت: « کردید و نکردید»، ماجرایی است که در بسیاری از متون تاریخی و رجالی شیعی و سنی دیده می‌شود؛ به همین سبب در این مقال به ابیات باذل مشهدی بسته می‌کنیم. (ر.ک.مهاجرانی، 182:1375-178) و (ترکی، 97:1387-94) و (ماسینیون، ‌بی‌سال:100-104) و (الهامی، ‌129:1361-125) و (عاملی، ‌75:1370-74) و (یزدی، ‌72:1376-69).

۴. سلمان شیرازی
نکته‌ی پایانی درباره‌ی سلمان این که در شعر فارسی به‌ویژه در مکتب بازگشت، معمولاً سلمان را برخاسته از دیار فارس معرّفی می‌کنند. این نکته که از منظر تاریخی از استناد کم‌تری برخوردار است، در قصاید مدحی این دوره فراگیر است. در میان حماسه‌های دوران بازگشت هم، بنا بر روایت راجی در حمله‌ی حیدری سلمان اهل شیراز بوده، انتسابی که در خلال ابیاتی که او در فضیلت سلمان سروده، مطرح می‌شود:
که سلمان که بودی سر راستان
... به گنج نهانی زبانش کلید        
به دانشوری همچو او کس نبود
چنین گفت کز اهل بیت من است       
زهی فارس فرخنده ایران زمین
تو ای فارس زین مژده بر خود بناز
یکی گوهر از خاکت آمد پدید            
چو آن گوهر از خاک پاک تو رست
سزد گر کنی فخر بر روزگار
ترا پایه از آسمان برتر است
سزد گر برآیی به بالای عرش شود
به روح و ملک همنشینی کنی
که گنجی که او مخزن راز بود
که دانش بدو بود همداستان
ز سیمایش راز نهانی پدید
پیمبر مرا او را به دانش ستود
چو ایشان به من یک‌دل و یک‌تن است
که خواند پیمبر بر او آفرین
که پیدا شد از خاک پاک تو راز
که گوهر فروشش نخستین خرید
از این جوهری هر چه می‌خواست جست
که وصف تو خواند همی کردگار
که مدحت‌گرت پاک پیغمبر است
خاک پای تو بر عرش فرش
در آنجا خداوند بینی کنی
نهان بود و در خاک شیراز بود...
(راجی، ‌86:1383)
منسوب‌دانستن سلمان به شیراز، بیش از همه به سبب روایتی است که شیخ صدوق در اکمال‌الدین در گفتگوی سلمان و حضرت امیر مطرح کرده، آن‌جا که سلمان خود را با لقب «مردی از شیراز» معرّفی می‌کند: «...انا کنت رجلا من اهل شیراز من ابناءالدهاقین» (مفید، ‌281:1381)

۵. نتیجه‌گیری
سلمان فارسی در مقایسه با دیگر یاران رسول(ص) و علی(ع)، در ادب فارسی جلوه‌ای حماسی‌تر یافته، ‌نکته‌ای که بیش از همه برآمده از تعدد، تنوع و ابهامی است که در روایت‌های پیرامون شخصیت او وجود دارد. هرچند در منظومه‌های حماسی پیش از سده‌ی دوازدهم، چندان جلوه‌ای از این شخصیت دینی دیده نمی‌شود، ‌در مکتب بازگشت و معاصر با سلسله‌های افشاریه، ‌زندیه و قاجاریه به سبب رشد زمینه‌های حماسه‌سرایی دینی و هم‌چنین رونق‌یافتن داستان‌ها و روایت های شفاهی در توده‌ی مردم به موازات نقل‌های کتبی گاه متفاوت، حضور او را در دو ساخت اصلی اسطوره‌ای و تاریخی در منظومه‌ها می‌توان دید.
داستان‌های تاریخی رایج درباره‌ی سلمان، در منظومه‌هایی چون «حیدرنامه‌ی» باذل مشهدی و راجی‌ کرمانی، «خداوندنامه‌ی» صبا و «اردی‌بهشت‌نامه‌ی» سروش بیش از مفاهیم اسطوره‌ای است؛‌ به همین سبب به استثنای اثر راجی، روایت‌های موجود در هریک از این منظومه‌ها با هم نقاط مشترک فراوانی دارد؛‌ بااین‌حال، شیوه‌ی بیان و شاعرانگی متفاوت شاعران و علاوه بر آن، منابع مختلفی که شاعران در سرودن اشعار خود به‌آن‌ها مراجعه کرده‌اند، سبب شده سیمایی متکثر در پیوند با سلمان فارسی شکل بگیرد، نکته‌ای که نشان دهنده‌ی پویایی همیشگی این شخصیت در قلمرو شعر فارسی است.

منابع:
1.    اسدی طوسی (1354). گرشاسب‌نامه. به اهتمام حبیب یغمایی. تهران: طهوری.
2.    ایران‌شاه بن ابی الخیر (1377). کوش‌نامه. به کوشش جلال متینی. تهران: علمی.
3.    ایران‌شاه بن ابی‌الخیر (1370). بهمن‌نامه. تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی.
4.    باذل مشهدی، ‌میرزا محمد (1383). کلیات حمله‌ی حیدری. چاپ هشتم. بی‌جا: اسلام.
5.    ترکی، محمدرضا (1387). پارسای پارسی. تهران: علمی و فرهنگی.
6.    راجی کرمانی، ملابمانعلی (1383). حمله‌ی حیدری. به تصحیح محمود مدبری و یحیی طالبیان. کرمان: دانشگاه شهید باهنر.
7.    ربیع،؟ (1388). علی‌نامه. ‌به کوشش محمود امیدسالار و با مقدمه‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: میراث مکتوب و موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی.    
8.    رستگار فسایی، منصور (1380). انواع شعر فارسی. شیراز: نوید.
9.    سروش اصفهانی، ‌میرزا محمدعلی (1339). دیوان. ‌به اهتمام محمد جعفر محجوب. تهران: امیرکبیر.
10.    شفیعی کدکنی، محمدرضا (1385). صورخیال درشعرفارسی. تهران: آگه.
11.    صفا، ذبیح الله (1333). تاریخ حماسه‌سرایی در ایران. تهران: امیرکبیر.
12.    صفا، ‌فتحعلی خان (بی‌سال). خداوندنامه. ‌نسخه‌ی مرکز اسناد و کتابخانه‌ی ملّی به شماره‌ی ثبت 813921.
13.    عاملی، جعفر مرتضی (1370). سلمان فارسی. ترجمه‌ی محمد سپهری. تهران: سازمان تبلیغات اسلامی.
14.    عبادیان، محمود (1379). انواع ادبی. تهران: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی.
15.    فردوسی، ابوالقاسم (1384). شاهنامه. براساس چاپ مسکو، به کوشش سعید حمیدیان. تهران: قطره.
16.    قزوینی رازی، عبدالجللی (1358). بعض النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض. به کوشش سید جلال‌الدین محدث ارموی. تهران: انجمن آثار ملّی.
17.    ماسینیون، لویی (بی سال). سلمان پارسی. ‌برگردان علی علوی. بی‌جا: بی‌نشر.
18.    مفید، داور (1381). تذکره‌ی مرآت الفصاحه. شیراز: نوید.
19.    مهاجرانی، سیدعطاءالله (1375). بررسی سیر زندگی و حکمت و حکومت سلمان فارسی. تهران: اطلاعات.
20.    نویسنده‌ی ناشناس (1382). بانوگشسب‌نامه. به کوشش روح‌انگیز کراچی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
21.    نویسنده‌ی ناشناس(1387). رستم‌نامه. ‌به کوشش سجاد آیدنلو. تهران: میراث مکتوب.
22.    الهامی، داوود (1361). سلمان نخستین مسلمان ایرانی. تهران: مفید.
23.    یزدی، حسین(1376). سلمان فارسی. بی‌جا: مؤسسه‌ی فرهنگ و دانش.
24.    [شمس‌الدین محمد کوسج]. (1384). برزونامه. به کوشش دکتر علی محمدی. همدان: دانشگاه همدان.

 

تفسیر کوتاه قرآن

تفسیر کوتاه

اسلام می‌گويد در سينه قضايا و واقعيت‌ها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد، مثل راننده‌ای كه رانندگی می‌كند اما پرهيز هم می‌كند و اين پرهيز همان است كه گفته شد، مراقبت كردن و مواظب خود بودن... به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)، همزمان با فرارسيدن ماه مبارك رمضان پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله العظمی خامنه‌ای اقدام به انتشار درس‌هايی از قرآن كرده است كه قسمت اول آن با موضوع خصوصيات متقين در قرآن به شرح ذيل است.
سوره مباركه بقره آيات ۲، ۳ و ۴
ذٰلِكَ الكِتابُ لا رَيبَ ۛ فيهِ هُدًى لِلمُتَّقين﴿۲﴾
الَّذينَ یُؤمِنونَ بِالغَيبِ وَیُقيمونَ الصَّلاةَ وَمِمّا رَزَقناهُم یُنفِقونَ﴿۳﴾
وَالَّذينَ یُؤمِنونَ بِما أُنزِلَ إِلَيكَ وَما أُنزِلَ مِن قَبلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُم يوقِنونَ﴿۴﴾
آن كتاب با عظمتی است كه شك در آن راه ندارد؛ و مايه هدايت پرهيزكاران است.(۲) (پرهيزكاران) كسانی هستند كه به غيب [=آنچه از حس پوشيده و پنهان است‌] ايمان می‌آورند؛ و نماز را برپا می‌دارند؛ و از تمام نعمتها و مواهبی كه به آنان روزی داده‌ايم، انفاق می‌كنند.(۳) و آنان كه به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو (بر پيامبران پيشين) نازل گرديده، ايمان می‌آورند؛ و به رستاخيز يقين دارند.(۴)

متقين بلاشك از قرآن هدايت خواهند گرفت
تقوا يعنی پرهيز با حركت نه پرهيز با سكون، يك وقت هست شما در حال سكون پرهيز می‌كنيد، يعنی برو در خانه‌ات بنشين و كاری به كار چيزی نداشته باش و با رانندگی نكردن پرهيز كن به اين كه به كوه نخوری و از دره پرتاپ نشوی، پرهيز از كوهنوردی كردن، حركت نكردن در خارزارها كه خارهای مغيلان دامن شما را نگيرد، اين يك جور پرهيز است و اسلام اين را به شما توصيه نمی‌كند. بلكه می‌گويد در سينه قضايا و واقعيت‌ها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد. مثل راننده‌ای كه رانندگی می‌كند اما پرهيز هم می‌كند و اين پرهيز همان است كه گفته شد، مراقبت كردن و مواظب خود بودن.(۱)
قرآن كريم مى‌گويد: «هدى للمتقين»(۲)؛ نمى‌گويد «هدى للمؤمنين». «هدى للمتّقين»؛ يعنى اگر يك نفر باشد كه دين هم نداشته باشد، اما تقوا داشته باشد - ممكن است كسى دين نداشته باشد، اما به همين معنایى كه گفتم، تقوا داشته باشد - او بلاشك از قرآن هدايت خواهد گرفت و مؤمن خواهد شد. اما اگر مؤمن تقوا نداشته باشد، احتمالاً در ايمان هم پايدار نيست. بستگى به شانسش دارد: اگر در فضاى خوبى قرار گرفت، در ايمان باقى مى‌ماند؛ اگر در فضاى خوبى قرار نگرفت، در ايمان باقى نمى‌ماند.(۳)

خصوصيات متقين
«الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون»(۴): برای همين متقين شش خصوصيت بيان شده كه اين شش خصوصيت در يك انسان، در حقيقت عناصر تشكيل دهنده تقواست و آن تقوای صحيح و عينی با اين شش خصوصيت در انسان تأمين می‌شود البته فراموش نشود كه من در جلسه قبل گفتم: اين تقوا در همه مراحل به انسان كمك می‌كند، يعنی شما وقتی يك مايه‌ای از تقوا داشته باشيد از قرآن يك چيزی می‌فهميد و هدايت می‌شويد و اين تقوا هرچه بيشتر بشود شما از قرآن بيشتر می‌فهميد يعنی حتی يك انسانی كه در حد اعلای تقوا هست اگر باز تقوايش بيشتر شود به همان نسبت افزايش روحيه تقوا ممكن است باز چيزهای جديدتر و ترفه‌تر و يك ظرافت‌هايی را از قرآن بفهمد و اين فقط مربوط به اول كار نيست كه بگوئيم اگر می‌خواهيد از قرآن چيزی بفهميد بايد با تقوا بشويد و بعد كه تقوا يعنی همان هشياری و دقت را بدست آورديد ديگر برو در بطن قرآن، نخير، درهمه مراحل هرچه اين تقوا بيشتر شد درك انسان بيشتر می‌شود، حالا اين شش خصوصيت مقدماتی است برای اينكه يك سطح قابل قبولی از تقوا در انسان بوجود بيايد، يا بگوييم يك حداقل لازمی از تقوا در انسان بوجود می‌آيد.

الف) ايمان به غيب
اولين خصوصيت اين است كه: «الذين يؤمنون بالغيب». يعنی آن كسانی كه ايمان به غيب می‌آورند، كه در ترجمه گفتيم آنها كه به غيب باور می‌آورند. ايمان به غيب در قرآن جاهای متعددی خشيت به غيب و توجه به غيب ذكر شده، مثلاً در يك جا، «و خشی الرحمان بالغيب»(۵) و از اين قبيل آيات آمده و غيب يعنی آنچه كه پنهان از حواس آدمی است و تمام عالم وجود به غيب و شهادت تقسيم می‌شود و شهادت يعنی آن عالم مشهود ما، البته نه مشهود با چشم فقط، بلكه مشهود به حواس، آنچه را كه شما آن را لمس می‌كنيد و در مقابل شماست، كه زير چاقوی جراحی شما می‌آيد، روی تلسكوپ مثلاً كيهان نگر شما می‌آيد، زير ذره‌بين و ميكروسكوپ شما می‌آيد: آنچه كه شما می‌بينيد آنچه كه شما می‌شنويد، آنچه كه شما حس می‌كنيد اين شهادت است و ماورای اين شهادت، عالم ادامه دارد، وجود به آنچه من و شما آدمی می‌بينيد و می‌توانيد ببينيد محدود نيست. بلكه وجود در نواحی و مناطقی كه احساس آدمی قادر به درك آن نيست ادامه دارد، يعنی غيب عالم و اين مرز جهان بينی‌ها و بينش‌های الهی با بينش‌های مادی است.
بينش مادی می‌گويد: من آنچه را كه می‌بينم وجود دارد و هست. اما آنچه را من نبينم او نيست. البته ممكن است چيزی را كه امروز نمی‌بينيم فردا ببينيم او هم هست. اين بينش مادی تنگ نظرانه، خودخواهانه و موجب محدوديت است، شما چه دليلی داريد كه آنچه را نمی‌بينيد بگوئيد نيست؟ وقتی حكم می‌كنيد به هست يا به نيست بايد با بينش خودتان به او رسيده باشيد! شما وقتی می‌گوئيد هست بايد ثابت بكنيد كه هست! و وقتی می‌گوئيد كه نيست چگونه ثابت می‌كنيد كه نيست؟ مادی هيچ دليلی بر نبود عالم غيب ندارد. او می‌گويد من عالم غيب را نمی‌بينم و از آن خبر ندارم؛ آن‌وقت با اين كه می‌گويد من خبر ندارم، در عين حال بطور قاطع می‌گويد نيست!! اينجا اولين سؤالی كه بايد از او بشود اينست كه: تو وقتی خودت می‌گويی من از او خبر ندارم پس چگونه می‌گويی نيست؟ ولذا در قرآن نسبت به ماديون و ملحدين و دهريون: آن كسانی كه ماورای جهان ماده را انكار می‌كنند اين تعبيرات بكار رفته: «ان هم الا يظنون»(۶) با گمان حرف می‌زنند. «و ان هم الا يخرصون»(۷) با هم سخن می‌گويند.

ب) به‌پاداشتن نماز
اما شرط دوم: «الذين يؤمنون بالغيب» به پاداشتن نماز از شرايط متقين است. «و يقيمون الصلوة»: و نماز را به پا می‌دارند. من بارها اين را گفته‌ام كه به پاداشتن نماز غير از گزاردن نماز است و متأسفانه در بعضی از ترجمه‌ها مشاهده می‌شود می‌نويسند و نماز می‌گزارند، در حالی كه نمازگزاردن در عربی می‌شود «يصلون» و «يقيمون الصلوة» يعنی نماز را بپا می‌دارند، پس به پا داشتن نماز چيزی بيش از گزاردن نماز است، كه البته نمازگزاردن را هم شامل می‌شود. يعنی اگر شما بخواهيد جزو نماز بپادارندگان باشيد نمی‌توانيد نمازگزاردن را ترك كنيد. بپاداشتن نماز، يعنی در محيط و درجامعه اين واجب و اين حقيقت لطيف را بوجود آوردن و محيط را محيط نماز كردن و ديگری را به نماز دعوت كردن و نماز را با توجه ادا كردن، و مفاهيم نماز را در زندگی تحقق بخشيدن است، كه مفهوم اصلی نماز عبارت است از: خضوع انسان در مقابل پروردگار و عمل انسان به فرمان پروردگار اين آن عنصر اصلی نماز است كه در حاشيه‌اش هم چيزهای ديگری وجود دارد. پس شرط دوم متقين اقامه صلوة است «يقيمون‌الصلوة» و آنكه قبلاً گفتيم: «الذين يؤمنون ‌بالغيب»، يكی از مقومات تقوا بود در عالم بينش و اين دومی، اقامه صلوة يكی از مقومات تقوا در عالم خودسازی است و خودسازی بسيار مهم است.

ج) انفاق در راه خدا
«و ممّا رزقناهم ينفقون»: و از آنچه كه ما روزی آنها كرده‌ايم انفاق می‌كنند. حالا آيا اين انفاق همان زكاتی است كه در كتاب‌های فقهی گفته شده به ۹ چيز تعلق می‌گيرد و در غير آن 9 چيز زكات نيست؟ نه اين آن نيست. البته ممكن است در مورد زكات هم ما نظرات فقهی‌ ديگری را هم سراغ داشته باشيم. و بشناسيم كه دايره زكوة را بسی وسيع‌تر گرفته باشند و از آنچه كه در اين ۹ چيز وجود دارد و ممكن است وجود داشته باشد اما به هر حال اين آن انفاق نيست و فراتر از آن است.
انفاق كردن يعنی خرج‌كردن از مال، و بديهی است كه مراد از اين خرج‌كردن، آن خرجی نيست كه انسان برای خودش می‌كند، چون خرج كردن برای خود را هر انسانی می‌كند و بی‌تقواها بيشترش را برای خورد و خوراك و لذت و شهوترانی خودشان خرج می‌كنند. پس مقصود آن نيست، بلكه مقصود انفاق در راه خداست. يعنی در راه هدفهای والا و در راه آرما‌ن‌های الهی خرج‌كردن بسيار مهم است!(۸)

د و هـ) ايمان به پيامبر اسلام و پيامبران پيشين
و اما آيه بعد: «و الذين يؤمنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك»(۹) ترجمه‌اش را قبلاً گفتيم: و آنان كه به هر آنچه بر تو فرو فرستاده شده‌ است ايمان می‌آورند و به هر آنچه پيش از تو. در اين‌جا هم دو خصوصيت ديگر هست. اولاً: ايمان به وحی در هر دو جمله مورد توجه قرار گرفته و اين دو جمله در اين معنا با هم مشتركند. يعنی يكی از نشانه‌ها يا از عناصر و اركان تشكيل دهنده آن تقوايی كه مايه هدايت و مايه نورانيت انسانی است، همين است كه ايمان می‌آورند به وحی و وحی را قبول می‌كند، منتها اينكه اين وحی مطلق است به پيغمبر اسلام يا پيغمبرهای ديگر.
پس خصوصيت اولی كه در اين دو فقره و اين دو عبارت وجود دارد، اصل ايمان به وحی است كه اين هم، در تشكيل شخصيت تقوا در انسان يك عنصر لازمی است! ممكن است كسی به‌خدا ايمان داشته باشد، لكن به وحی ايمان نداشته باشد، اين كافی نيست، لذا در قرآن در موارد عديده اطاعت پيغمبر پس از اطاعت خدا ذكر شده «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول»(۱۰) خدا را اطاعت كن و پيامبر را اطاعت كنيد. در حالی كه شما پيرو پيغمبر هستيد می‌گوئيد: معلوم است من وقتی خدا را اطاعت كردم پيغمبر را هم اطاعت كرده‌ام. بله شما اين‌جور هستيد، چون به پيغمبر (يعنی به وحی) اعتقاد داريد، اما اگر كسی به وحی اعتقاد نداشته باشد آن‌وقت ديگر اطاعت از پيغمبر وجود ندارد.(...)
پس اعتقاد به وحی، و ايمان به اصل وحی، يك شرط اصلی و يك عنصر اصلی است. امّا اينكه وحی چگونه چيزی است؟ آن موكول به بحث‌های معارف است كه معلوم می‌كند وحی و جوهر وحی و حقيقت وحی چيست؟ لذا اين را ما اينجا بحث نمی‌كنيم.(...)

و) يقين به آخرت
«و بالآخرة هم يوقنون»: و آنان به آخرت يقين می‌ورزند. يقين به آخرت نشانه ششم است و آخرت هم، آن نشأه و مرحله بعد از دنياست كه چون متأخر از دنياست به آن می‌گويند آخرت و دنيا چون مرحله‌ی نزديك‌تر به ماست و الان ما در ان زندگی می‌كنيم به آن می‌گويند دنيا، پس يكی از نشانه‌های باتقوا يا متقی، يقين به آخرت است، و بارها گفتيم: از اركان و از اصول و از مايه‌های اصلی تدين و تقوا يقين به آخرت است. كه يك مرحله‌ والائی است، و لذا گمان به آخرت كافی نيست. (...)
شما در اصول عقايد اسلامی، عقيده‌ای كه منقطع باشد از زندگی و از عمل اصلاً نداريد و اعتقاد به آخرت و اعتقاد به قيامت و اعتقاد به محاسبه و پرس و جو و اعتقاد به جزا برای هر عمل و يقين به اينها، ‌تأثيرات زيادی در زندگی دارند و زندگی را شكل خواهند داد. لهذا، همانطور كه در قرآن هست: يكی از اولين كارهای اديان اين است كه عقيده را در ذهن مردم قرار بدهند و به مردم تفهيم كنند كه زندگی شما با مرگ پايان نمی‌پذيرد،‌ بلكه بعد از مرگ هم، زندگی و حساب و جزا است، و به انسانها بفهمانند كه اينجا صحنه‌ی عمل است و آنجا برداشت از عمل.(۱۱)

پی‌نوشت:
۱) بيانات در جلسه هشتم تفسير سوره بقره ۱۳۷۰/۰۷/۲۴
۲) بقره: ۲
۳) بيانات در ديدار جمعی از جوانان ۱۳۷۷/۰۲/۰۷
۴) بقره: ۳
۵) يس: ۱۱
۶) بقره: ۷۸
جاثيه: ۲۴
۷) انعام: ۱۱۶
يونس: ۶۶
زخرف: ۲۰
۸) بيانات در جلسه هشتم تفسير سوره بقره ۱۳۷۰/۰۷/۲۴
۹) بقره: ۴
۱۰) نساء: ۵۹
مائده: ۹۲
نور: ۵۴ و ...
۱۱) بيانات در جلسه نهم تفسير سوره بقره ۱۳۷۰/۰۸/۰۱

دستاویز به دشمن

ياأَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا لاتَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْناوَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ أَليمٌ (بقره:104)

ابن عباس نقل مى‏كند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى كه پيامبر (ص) مشغول سخن گفتن بود و بيان آيات و احكام الهى مى‏كرد گاهى از او مى‏خواستند كمى با تأنى سخن بگويد تا بتوانند مطالب را خوب درك كنند، و سؤالات و خواسته‏هاى خود را نيز مطرح نمايند، براى اين درخواست جمله"راعنا" كه از ماده"الرعى" به معنى مهلت دادن است به كار مى‏بردند.ولى يهود همين كلمه" راعنا" را از ماده"الرعونه" كه به معنى كودنى و حماقت است استعمال مى‏كردند (در صورت اول مفهومش اين است"به ما مهلت بده" ولى در صورت دوم اين است كه"ما را تحميق كن"!).در اينجا براى يهود دستاويزى پيدا شده بود كه با استفاده از همان جمله‏اى كه مسلمانان مى‏گفتند، پيامبر يا مسلمانان را استهزاء كنند.آيه فوق نازل شد و براى جلوگيرى از اين سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جاى جمله"راعنا"، جمله"انظرنا" را به كار برند كه همان مفهوم را مى‏رساند، و دستاويزى براى دشمن لجوج نيست.بعضى ديگر از مفسران گفته‏اند كه جمله"راعنا" در لغت يهود يك نوع دشنام بود و مفهومش اين بود"بشنو كه هرگز نشنوى" اين جمله را تكرار مى‏كردند و مى‏خنديدند!.بعضى از مفسران نيز نقل كرده‏اند كه يهود به جاى"راعنا"،"راعينا" مى‏گفتند كه معنيش"چوپان ما" است، و پيامبر اسلام را مخاطب قرار مى‏دادند و از اين راه استهزا مى‏كردند (تفسير قرطبى و تفسير المنار و تفسير فخر رازى و تفسير ابو الفتوح رازى ذيل آيه مورد بحث).اين شأن نزولها با هم تضادى ندارد و ممكن است همه صحيح باشد. با توجه به آنچه در شان نزول گفته شد، آيه مورد بحث مى‏گويد:اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد (هنگامى كه از پيامبر تقاضاى مهلت براى دركآيات قرآن مى‏كنيد) نگوئيد"راعنا" بلكه بگوئيد"انظرنا" (چرا كه همان مفهوم را دارد و دستاويزى براى دشمن نيست) و آنچه به شما دستور داده مى‏شود بشنويد، و براى كافران و استهزاء كنندگان عذاب دردناكى است. از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه مسلمانان بايد در برنامه‏هاى خود مراقب باشند كه هرگز بهانه به دست دشمن ندهند، حتى از يك جمله كوتاه كه ممكن است سوژه‏اى براى سوء استفاده دشمنان گردد احتراز جويند، قرآن با صراحت براى جلوگيرى از سوء استفاده مخالفان به مؤمنان توصيه مى‏كند كه حتى از گفتن يك كلمه مشترك كه ممكن است دشمن از آن معنى ديگرى قصد كند و به تضعيف روحيه مؤمنان بپردازد پرهيز كنند، دامنه سخن و تعبير وسيع است چه لزومى دارد انسان جمله‏اى را به كار برد كه قابل تحريف و سخريه دشمن باشد.وقتى اسلام تا اين اندازه اجازه نمى‏دهد بهانه به دست دشمنان داده شود، تكليف مسلمانان در مسائل بزرگتر و بزرگتر روشن است، هم اكنون گاهى اعمالى از ما سر مى‏زند كه از سوى دشمنان داخلى، يا محافل بين‏المللى سبب تفسيرهاى سوء و بهره‏گيرى بلندگوهاى تبليغاتى آنان مى‏شود، وظيفه ما اين است كه از اين كارها جدا بپرهيزيم و بى جهت بهانه به دست اين مفسدان داخلى و خارجى ندهيم(تفسير نمونه، ج‏1، ص: 384-386). اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله"راعنا"- علاوه بر آنچه گفته شد- خالى از يك نوع تعبير غير مؤدبانه نيست، زيرا راعنا از ماده مراعات (باب مفاعله) است و مفهومش اين مى‏باشد"تو ما را مراعات كن، تا ما هم تو را مراعات كنيم" و چون اين تعبير (علاوه بر سوء استفاده‏هائى كه يهود از آن مى‏كردند)دور از ادب بوده است قرآن مسلمانان را از آن نهى كرده (تفسير فخر رازى و المنار ذيل آيه مورد بحث).

نوید بخش

به زودى پروردگارت آن قدر به تو عطا مى‏كند كه خشنود شوى" (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏).

اين بالاترين اكرام و احترام پروردگار نسبت به بنده خاصش محمد (ص) است كه مى‏فرمايد: آن قدر به تو مى‏بخشيم كه راضى شوى، در دنيا بر دشمنان پيروز خواهى شد و آئين تو جهان گير خواهد گشت، و در آخرت نيز مشمول بزرگترين مواهب خواهى بود.بدون شك پيغمبر اكرم به عنوان خاتم انبياء و رهبر عالم بشريت خشنوديش تنها در نجات خويش نيست، بلكه آن زمان راضى و خشنود مى‏شود كه شفاعتش در باره امتش نيز پذيرفته شود، به همين دليل در روايات آمده است كه اين آيه اميدبخش‏ترين آيات قرآن مجيد و دليل بر پذيرش شفاعت آن حضرت است.در حديثى از امام باقر (ع) از پدرش زين العابدين (ع) از عمويش" محمد بن حنفيه" از پدرش امير مؤمنان (ع) مى‏خوانيم: رسول اللَّه فرمود: روز قيامت من در موقف شفاعت مى‏ايستم، و آن قدر گنهكاران را شفاعت كنم كه خداوند گويد: أرضيت يا محمد؟!:"آيا راضى شدى اى محمد"؟! من مى‏گويم:رضيت، رضيت:"راضى شدم، راضى شدم"! سپس امير مؤمنان (ع) رو به جمعى از اهل كوفه كرده و افزود شما معتقديد اميدبخش‏ترين آيات قرآن آيه" قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ" است (اى كسانى كه نسبت به خود زياده‏روى كرده‏ايد از رحمت خدا نوميد نشويد).گفتند: آرى ما چنين مى‏گوئيم.فرمود:"ولى ما اهل بيت مى‏گوئيم اميدبخش‏ترين آيات قرآن آيه"وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏" است.

در حديث ديگرى از امام صادق ع مى‏خوانيم:"رسول خدا وارد خانه فاطمه (س) شد در حالى كه لباس خشنى از پشم شتر در تن دخترش بود، با يك دست آسيا مى‏كرد، و با دست ديگر فرزندش را شير مى‏داد، اشك در چشمان پيامبر ظاهر شد، فرمود دخترم! تلخى دنيا را در برابر شيرينى آخرت تحمل كن، چرا كه خداوند بر من نازل كرده است كه آن قدر پروردگارت به تو مى‏بخشد كه راضى شوى" (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏)

تفسير نمونه، ج‏27، ص: 100

ناگفته پيدا است كه شفاعت پيامبر (ص) شرائطى دارد، نه او براى هر كس شفاعت مى‏كند، و نه هر گنهكارى مى‏تواند چنين انتظارى را داشته باشد (مشروح اين بحث را در جلد اول تفسیر نمونه ذيل آيه 48 سوره بقره مطالعه فرمائيد).

"وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ..."  "از آنچه به آن علم ندارى پيروى مكن (إسراء: 36)

نه در عمل شخصى خود از غير علم پيروى كن، و نه به هنگام قضاوت در باره ديگران، نه شهادت به غير علم بده، و نه به غير علم اعتقاد پيدا كن.و به اين ترتيب، نهى از پيروى از غير علم معنى وسيعى دارد كه مسائلى اعتقادى و گفتار و شهادت و قضاوت و عمل را شامل مى‏شود، و اينكه بعضى از مفسران آن را به بخشى از اين امور محدود كرده‏اند دليل روشنى ندارد، زيرا لا تقف از ماده قفو (به وزن عفو) به معنى دنباله روى از چيزى است، و مى‏دانيم دنباله روى از غير علم، مفهوم وسيعى دارد كه همه آنچه را گفتيم شامل مى‏شود.روى اين زمينه الگوى شناخت در همه چيز، علم و يقين است، و غير آن خواه "ظن و گمان" باشد يا "حدس و تخمين" يا "شك و احتمال" هيچكدام قابل اعتماد نيست.در بسيارى ديگر از آيات قرآن و روايات اسلامى روى اين موضوع تكيه شده است از جمله:

1- آياتى كه افراد بى ايمان را نسبت به پيروى از ظن و گمان شديدا مورد نكوهش قرار داده است مانند: وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً:" اكثر آنها در قضاوتهاى خود تنها از ظن و گمان پيروى مى‏كنند در حالى كه ظن و گمان به هيچوجه انسان را به حق و حقيقت نمى‏رساند" (يونس: 36).

2- در جاى ديگر پيروى از گمان در رديف پيروى از هواى نفس قرار داده شده: إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ:"آنها تنها پيروى از گمان و هواى نفس مى‏كنند" (نجم: 23).

3- در حديثى از امام صادق (ع) مى‏خوانيم:"از حقيقت ايمان اين است كه گفتارت از علمت فزونتر نباشد و بيش از آنچه مى‏دانى نگويى".

4- در حديث ديگرى از امام موسى بن جعفر (ع) مى‏خوانيم كه از پدرانش چنين نقل مى‏كند:"تو نمى‏توانى هر چه را مى‏خواهى بگويى، زيرا خداوند متعال مى‏گويد از آنچه علم ندارى پيروى نكن".

5- در حديث ديگرى از پيامبر (ص) مى‏خوانيم كه فرمود:"از گمان بپرهيزيد كه گمان بدترين دروغ است".

6- كسى خدمت امام صادق (ع) رسيد و عرض كرد من همسايگانى دارم كه كنيزان خواننده‏اى دارند، مى‏خوانند و مى‏نوازند، و من گاهى كه براى قضاء حاجت (به دستشويى) مى‏روم نشستن خود را طولانى‏تر مى‏كنم، تا نغمه‏هاى آنها را بشنوم در حالى كه براى چنين منظورى نرفته‏ام امام صادق ع فرمود:مگر گفتار خداوند را نشنيده‏اى كه مى‏فرمايد: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا: "گوش و چشم و قلب همگى مسئولند" او عرض كرد گويا هرگز اين آيه را از هيچكس نه عرب و نه عجم نشنيده بودم و من اكنون اين كار را ترك مى‏گويم و بدرگاه خدا توبه ميكنم. در بعضى از منابع حديث در ذيل اين روايت مى‏خوانيم كه امام به او دستور داد برخيز و غسل توبه كن و به مقدارى كه مى‏توانى نماز بگذار چرا كه كار بسيار بدى انجام مى‏دادى كه اگر در آن حال ميمردى مسئوليت تو عظيم بود!

از اين آيات و احاديث كه از پيامبر (ص) و ائمه هدى (ع) نقل شده است روشن مى‏شود كه اسلام چگونه چشم و گوش انسان را مسئول مى‏شمرد، تا نبيند نگويد، تا نشنود قضاوت نكند، و بدون تحقيق و علم و يقين نه به چيزى معتقد شود، نه عمل كند و نه داورى نمايد (                        تفسير نمونه، ج‏12، ص: 119-120).

تعطیلی عبادت پس از یقین 

وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتىَ‏ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ (حجر: 99) و پروردگارت را عبادت كن تا يقين تو فرا رسد. معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از" يقين" در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى‏تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده‏ها كنار مى‏رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى‏شود، و حالت يقين براى او پيدا مى‏گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى‏خوانيم:

"وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتانَا الْيَقِينُ"‏

" ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى‏كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد".

از اينجا روشن مى‏شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده‏اند و گفته‏اند" آيه مى‏گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنا بر اين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست"! گفتار بى اساس و بى‏پايه‏اى است، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است، كه هم براى مؤمنان و هم براى دوزخيان، براى همه خواهد بود.

ثانيا: مخاطب به اين سخن، پيامبر (ص) است، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى‏تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است.

و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى‏دهد كه پيامبر (ص) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (ع) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان.[1]

و از اينكه فرا رسيدن مرگ را به عبارت" تا يقين برايت بيايد" تعبير كرده اشعار بر اين معناست كه مرگ در دنبال تو و طالب تو است، و به زودى به تو مى‏رسد، پس بايد هم چنان پروردگارت را عبادت بكنى تا او به تو برسد، و اين يقين همان عالم آخرت است كه عالم يقين عمومى ما وراء حجاب است، نه اينكه مراد از يقين آن يقينى باشد كه با تفكر، و يا رياضت و عبادت به دست مى‏آيد. [2]

 


[1] تفسير نمونه، ج‏11، ص: 143

[2] ترجمه الميزان، ج‏12، ص: 290

 

احادیث به سه زبان

رسول خدا (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
الجَماعَةُ رَحْمَةٌ والفُرْقَةُ عَذابٌ.
وحدت مایۀ رحمت و تفرقه موجب عذاب است.

Untiy brings about blessing, but disunity causes chastisement.

کنز العمّال, ح 20242

امام سجّاد (عليه‌ السلام):
خَيْرُ مَفَاتيحِ الْأموُرِ الصِّدْقُ وَخَيْرُ خَوَاتيمِهَا الْوَفَاءُ.
بهترين گشايندۀ کارها راستی و بهترين پايان‌بخش آن‌ها وفاداری است.

It is best to start every thing with trustfulness and end it with faithfulness.

بحارالأنوار، ج 75، ص 161

امام صادق (عليه ‌السلام):
كانَ الحَسَنُ‌ (ع) أشْبَهَ النَّاسِ بِرَسُولِ‌ اللهِ خَلْقاً وَسُؤْدُداً وهَدْياً.
امام حسن (ع) در خِلقت و بزرگوارى و وقار شبيه‌ترين مردم به رسول خدا بود.

Imām Hassan (p.b.u.h.) resembled the Prophet most, both in facial features and in dignified manners.

ارشاد، ج 2، ص 5

امام صادق (عليه ‌السلام):
مَن سَرَّهُ أنْ یَکونَ عَلَی مَوائِدِ النُّورِ یَوْمَ القیِامَةِ فَلْیَکُن مِنْ زُوّارِ الحُسَینِ بنِ عَليٍّ.
هرکس دوست دارد در روز قیامت بر سر سفره‌های نور بنشیند، پس از زائران حسین بن علی (عليه السلام) باشد.

He who likes to sit down at the brilliant table of the Day of Judgment should visit Imam Hussain’s holy tomb.

بحار الأنوار ج 98، ص 72

امام علی (علیه‌ السلام):
رَحِمَ اللهُ امْرَءً أحْيا حَقّاً وَأماتَ باطِلاً وَدَحَضَ الجَوْرَ وَاَقامَ العَدْلَ.
خداوند رحمت کند کسی را که حقی را زنده و باطلی را سرکوب کند و ستم را نابود و عدل را برپا دارد.

May Allah have mercy upon the person who revives a right and suppresses a wrong, and who refutes injustice and establishes justice.

غررالحکم و دررالکلم، ص 181

امام صادق (عليه‌ السلام):
کانَ المَسیحُ (علیه السلام) یَقُولُ: لا تُکثِرُوا الکَلامَ في غَیرِ ذِکرِ اللهِ؛ فإنَّ الَّذینَ یُکثِرُونَ الکلامَ في غَیرِ ذِکرِ اللهِ قاسِیَةٌ قُلُوبُهُم ولکِن لا یَعلَمُونَ.
مسیح (علیه السلام) می‌فرمود: در غیر ذکر خدا، بسیار سخن مگویید؛ زیرا کسانی که در غیر ذکر خدا بسیار سخن می‌گویند دل‌هایشان سخت است اما خود نمی‌دانند.

Jesus (p.b.u.h.) said: "Do not speak much on save Allah, for those who speak much on save Allah have hard hearts but they are not aware of it."

کافی، ج 2،‌ ص 114

پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله):
طُوبی لِمَن طالَ عُمُرُهُ وحَسُنَ عَمَلُهُ، فَحَسُنَ مُنقَلَبُهُ إذا رَضِيَ عَنهُ رَبُّهُ عَزَّ وَجَلَّ.
خوشا به حال کسی که عمرش طولانی و عملش نیکو باشد؛ پس بازگشتگاهی نیکو خواهد داشت چون پروردگارش (که عزیز و بزرگ است) از او راضی است.

Prosperity belongs to someone whose life is long and deeds are good. So he will return to God, the Almighty, beautifully because his Lord is satisfied with him.

أمالی الصدوق، ص 57

امام صادق(علیه‌ السلام):
یَکِرُّ مَعَ الْقائِمِ (عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه) ثَلاثَ عَشَرَةَ امْرَأةً... یُداوینَ الْجَرْحَی وَیَقُمْنَ الْمَرْضَی.
سیزده زن در رکاب امام مهدی (علیه‌ السلام) حضور خواهند داشت... زخمیان را درمان و از بیماران پرستاری می‌کنند.

There will be thirteen women attending Imām Mahdī (may God hasten his hoped-for Advent) treating the wounded and nursing the patients.

دلائل الإمامه، ص 484

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
قَیِدُّواالعِلم، قیل: وَماتَقییدُهُ؛ قالَ: کِتابَتُهَ
علم و دانش را به بند آرید و از آن صیانت و نگاهبانی کنید.عرض کردند: راه و رسم به بند کشیدن علوم و دانش چیست؟ فرمودند: «کتابت و نگارش آن»

Fasten and hold knowledge and then protect it." He was asked that how couldit be fastened, and he replied: "by writing and scribing it."

بحارالأنوار، ج 2، ص147

امام صادق (علیه السلام):
عَلَیْکُمْ بِالدُّعاءِ فَاِنّکُمْ لا تُقَرَّبُونَ بِمِثْلِهِ.
دعا کنید؛ زيرا با هيچ چيز به مانند دعا، به خدا نزدیک نمى‌شويد.

I recommend you to invocation, because you can not get nigh to Allah by any means like it.

کافی، ج 2، ص 467

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
أبغُوني في الضُّعَفاءِ، فإنُّما تُرزَقُونَ و تُنصَرونَ بضُعَفائکُم.
مرا در میان محرومان بجویید؛ زیرا که شما به واسطۀ محرومانتان روزی داده و یاری می‌شوید.

Seek for me among the poor, for you are sustained and helped because of the poor.

میزان الحکمه، ح 1103

امام سجاد (علیه السلام):
نَحنُ أمانُ أهلِ الأرضِ کَما أنَّ النُّجُومَ أمانٌ لِأهلِ السَّماءِ.
ما امنیت بخش اهل زمین هستیم همچنان که ستارگان مایۀ امان اهل آسمان‌اند.

We, Ahl ul-Bayt, preserve people of the earth as stars are security of residents of heaven.

اهل بیت، ج 1، ح 262

پيامبر خدا (صلّی الله علیه و‌آله):
أوَّلُ ما يَحْکُمُ اللهُ فیهِ يَومَ القِيامَةِ الدِّماءُ.
نخستین چیزی كه خداوند روز قيامت دربارۀ آن داوری میکند، خون (مردم) است.

The first thing that will be questioned on the day of Judgment is (people's) blood.

کافی، ج 7، ص 271

 

امام حسين (عليه‌ السلام):
النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْيَا، والدِّینُ لَعقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ ما دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ، فَإذا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیّانُونَ.
مردم بندگان دنیا هستند و دین لقلقۀ زبان‌شان است، تا زمانی كه آسایش‌شان برقرار باشد گرد آن می‌چرخند و آن‌گاه که با آزمایش غربال شوند، دینداران اندک خواهند بود.

People are the world's slaves and religion in only on their tongue, if their prosperity is prepared for them, they will gather around the religion, but when their faith are examined, the true believers will be little.

بحار الأنوار، ج 44، ص 383

امام باقر (علیه السلام):
مَن حَسُنَتْ نِیَّتُهُ زِیدَ في رِزقِهِ، و مَن حَسُنَ بِرُّهُ بأهلِهِ زیدَ في عُمرِهِ.
هر کس نیتش خیر باشد روزی‌اش زیاد گردد، و هر که با خانوادۀ خود خوش‌رفتاری کند عمرش طولانی شود.

Everybody tells the truth by his tongue, his action will be corrected and everybody has got good intention, his sustenance will be increased and everybody behaves well with his family, his lifetime will be long.

بحار الأنوار، ج 75، ص 175

امام علی (عليه ‌السلام):
لیسَ الأعمی مَن یَعْمی بَصرُهُ، إنَّما الأعمی مَن تَعْمی بَصیرتُهُ.
کور آن نیست که چشمش نابینا باشد بلکه کور (واقعی) آن کسی است که دیده بصیرتش نبیند.

میزان الحکمه، ح 1735

امام رضا (علیه السلام):
مَن زارَني عَلی بُعدِ دارِي، أتَیتُهُ یَومَ القیامَةِ في ثَلاثِ مَواطِنَ حَتّی أُخَلِّصُهُ مِن أهْوالِها: إذا تَطایَرَتِ الکُتُبُ یَمیناً وشِمالاً، وعِندَ الصِّراطِ، وعِندَ المیزانِ.
هر کس با وجود دوری سرایم به دیدار من آید، روز قیامت در سه جا به نزدش می‌روم تا او را از ترس و وحشت‌های آن‌ رها سازم: هنگامی که نامه‌های اعمال به راست و چپ پراکنده می‌گردد, بر پل صراط، و هنگام سنجش اعمال.

Whoever visits me in foreign lands, I will visit him in three times of the doomsday to preserve him from its dreads and fears: when the record of actions is delivered to the right and left hands, when passing Sirāt bridge, and when measuring deeds.

الخصال،‌ ج 1، ‌ص 168

امام رضا (عليه ‌السلام):
مَنْ جَلَسَ مَجْلِساً یُحْیَی فیهِ أمْرُنا, لَمْ یَمُتْ قَلْبُهُ یَوْمَ تَمُوتُ القُلوُبُ.
هر كه در مجلسی بنشیند كه در آن معارف ما [اهل بیت] زنده شود, در روزی كه قلبها می‌میرد، قلب او نخواهد مرد.

The heart of who attends a gathering held for the revival of our doctrines, shall not die on the day when hearts die.

بحار الأنوار، ج 49، ص 90

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
لایَدخُلُ الجَنّةَ خِبٌّ ولا خائِنٌ.
هيچ حيله‌گر و خيانت كارى به بهشت نمى‌رود.

A traitor and a deceiver will not enter Paradise.

کنزالعمال: 43777

پیامبر اکرم (صلّی ‌الله‌ عليه ‌وآله):
العِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً أفضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ.
عبادت هفتاد قسمت دارد که برترین آنها طلب روزی حلال است.

There are seventy branches of worship, the best of which is seeking for lawful sustenance.

تهذيب، ج 6، ص 324

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله):
أنِینُ المُؤمِنِ المَریضِ تَسبِیحٌ، و صِیاحُهُ تَهلِیلٌ، و نَومُهُ عَلَی الفِراشِ عِبادَةٌ.
نالۀ مؤمن بیمار، تسبیح خداست و فریادش، ذکر لا اله الا الله و خوابیدنش در بستر، عبادت است.

The groan of a sick believer is God’s praise, his shout is the mention of La ilaha illa Allah and his resting in the bed is prayer.

بحار الأنوار، ج 77، ح 57

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله): ‏
يَومُ الجُمُعَةِ سَيِّدُ الأيّامِ و أعظَمُ عِندَ اللّه‏ِ مِن يَومِ الأضحى و يَومِ الفِطرِ
روز جمعه مهتر روزها است و نزد خداوند از روز عيد قربان و عيدفطر ارجمندتر است . ‏

Friday is the best day of all and in the eye of Allah is more superior to Ghurbān and Fit,r feasts.

بحار الأنوار ، ج 89 ، ص 267 .

امام علی (علیه السلام):
العَجزُ مَعَ لُزومِ الخَیرِ خَیرٌ مِنَ القُدرَةِ مَعَ رکوب الشَّرِّ.
ناتوانی که با خیر همراه باشد، بهتر از قدرتی است که شرّ در پی آورد.

Inability resulting to good is better than power leading to evil.

میزان الحکمه ، ح 11903

امام علی (علیه السلام):
فَکِّرْ ثُمَّ تَکَلَّمْ تَسْلَمْ مِنَ الزَّلَلِ.
فکر کن آنگاه سخن بگو تا از لغزش و خطا مصون باشی.

Do contemplate before speaking so that you may guard yourself from (committing) errors.

غررالحکم، ص 228

پیامبر اکرم (صلّی ‌الله ‌عليه ‌وآله):
إلهَو وَالعَبوا فَإنّی أکْرَهُ أنْ یُریٰ في دینِکُمْ غَلظَةً.
سرگرمی داشته باشید و تفریح کنید؛ چراکه خوش نمی‌دارم در دین شما درشتی و سختی دیده شود.  
نهج الفصاحة، ص 259، ح 531

امام علی (علیه السلام):
التَّجَوُّعُ أنْفَعُ الدَّواءِ.
گرسنگی سودمندترین دارو است.
The most beneficial drug is being starve
میزان الحکمه، ح 6165

 

 

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
مَن ظَلَمَ أجِیراً أجْرَهُ أحبَطَ اللهُ عَمَلَهُ وحَرَّمَ عَلَیهِ رِیحَ الجَنَّةِ، وإنَّ رِیحَها لَیُوجَدُ مِن مَسِیرَةِ خَمْسِمِئَةِ عامٍ.
کسی که مزد کارگری را کم دهد، خداوند عملش را باطل گرداند و بوی بهشت را که از مسافت پانصد ساله به مشام می‌رسد، بر وی حرام کند
He who pays a worker's wage in less, Allah oblitrates his deeds and forbids for him the fragrance of Paradise which is smelled from a five hundred years distance.
من لا یحضره الفقیه، ‌ج 4، ص 12

پيامبر خدا (صلی الله علیه و‌آله): ‏
يَومُ الجُمُعَةِ سَيِّدُ الأيّامِ و أعظَمُ عِندَ اللّه‏ِ مِن يَومِ الأضحى و يَومِ الفِطرِ
روز جمعه مهتر روزها است و نزد خداوند از روز عيد قربان و عيدفطر ارجمندتر است . ‏
Friday is the best day of all and in the eye of Allah is more superior to Ghurbān and Fit,r feasts.
بحار الأنوار ، ج 89 ، ص 267
 امام علی (علیه السلام):
مَنْ أدَّی زَکاةَ الفِطْرَةِ تَمَّمَ اللهُ لَهُ بِها ما نَقَصَ مِنْ زَکاةِ مالِهِ.
هر کس زکات فطره را بپردازد، خداوند به سبب آن،‌ زکاتی را که از مالش کم شده است، جبران می‌کند
When a person pays Zakat al-Fitrah, God repairs that defect in his properties.
میزان الحکمه، ح 7613

امام علی (علیه‌ السلام):
رَحِمَ اللهُ امْرَءً أحْيا حَقّاً وَأماتَ باطِلاً وَدَحَضَ الجَوْرَ وَاَقامَ العَدْلَ.
خداوند رحمت کند کسی را که حقی را زنده و باطلی را سرکوب کند و ستم را نابود و عدل را برپا دارد
May Allah have mercy upon the person who revives a right and suppresses a wrong, and who refutes injustice and establishes justice.
غررالحکم و دررالکلم، ص 181

امام علی (عليه ‌السلام):
الصَّبْرُ مِفْتاحُ الدَّرْكِ وَالنُّجْحُ عُقْبَی مَنْ صَبَرَ.
صبر، كليد رسيدن است و كاميابی سرانجام كسی است كه شکیبایی می‌ورزد
Patience is the key to apprehension and prosperity is for those who endure.
بحار الأنوار، ج75، ص45

امام علی (علیه ‌السلام):
غایَةُ الْعَدْلِ أنْ یَعْدِلَ الْمَرْءُ في نَفْسِهِ.
نهایت عدالت آن است که آدمی با خودش به عدالت رفتار کند
Behaving fairly towards oneself is the highest point of Justice.
غررالحکم و دررالکلم، ح 6368

یا أحمَدُ، لَیْسَ شَيْءٌ مِنَ العِبادَةِ أحَبَّ إلَيَّ مِنَ الصَّمْتِ والصَّوْمِ، فَمَن صامَ ولَمْ یَحْفَظْ لِسانَهُ کانَ کَمَن قامَ ولَمْ یَقْرَأ في صَلاتِهِ.
ای احمد! هیچ عبادتی نزد من محبوب‌تر از خاموشی و روزه نیست؛ پس اگر کسی روزه بگیرد، ولی مراقب زبان خود نباشد، مانند کسی است که به نماز بایستد ولی در آن قرائت نداشته باشد
O Ahmad! For me No worship is dearer than silence and fast; so he who is on a fast, but doesn’t take care his tongue, is like to a praying one who says his prayer without qira’at .
بحار الأنوار، ج 74، ص 29

امام حسن (عليه ‌السلام):
إنَّ لِكُلِّ صائِمٍ عِنْدَ فُطُورِهِ دَعْوَةً مُسْتَجابَةً، فَإذا كَانَ أوَّلُ لُقْمَةٍ فَقُلْ: بِسْمِ اللهِ اللَّهُمَّ يا واسِعَ المَغْفِرَةِ اغْفِرْ لِي.
هر روزه‌داری هنگام افطار يک دعای اجابت شده دارد. پس در اولين لقمۀ افطار بگو: به نام خدا، ای خدايی كه آمرزش تو فراگير و وسيع است، مرا بیامرز
Any fasting person can have one prayer accepted at the time he opens his fast. So, when you take the first morsel to open a fast say, "In the name of God, oh God, your forgiveness is inclusive. Please forgive me."
اقبال الأعمال، ص 116

امام صادق (عليه‌ السلام):
التَّقْدِيرُ فِي لَيْلَةِ تِسْعَ عَشرَةَ، وَالإبْرامُ فِي لَيْلَةِ إحْدَی وَعِشْرِينَ، وَالإمْضاءُ فِي لَيْلَةِ ثَلاثٍ وَعِشْرينَ.
مقدّرات در شب نوزدهم تعيين، در شب بيست‌ و ‌يكم تأييد و در شب بيست ‌و ‌سوم امضا می‌شود
One’s destiny is determined on the nineteenth night (of Ramad&ān), confirmed on the twenty-first and finally approved on the twenty-third.
كافی، ج 4، ص 159

امام علی (علیه السلام):
وَإنَّ هاهُنا لَعِلْماً جَمّاً ـ وأشارَ إلَی صَدْرِهِ ـ ولَکِنَّ طُلّابَهُ یَسِیرٌ، وعَنْ قَلیلٍ یَنْدَمُونَ لَوْ فَقَدُونِي.
در این‌جا ـ اشاره به سینۀ مبارکش ـ دانشی فراوان است؛ اما جویندگان آن اندک‌اند و به زودی پشیمان شوند؛ آن گاه که مرا از دست دهند
Imam put his hand on his chest saying: there is a super abundant knowledge here, but there is scarce acquisitive. People will be repent when I die.
میزان الحکمه، ح 1070

امام باقر (عليه‌ السلام):
مَنْ أحْیا لَیْلَةَ القَدْرِ غُفِرَتْ لَهُ ذُنوبُهُ ولَوْ کانَتْ ذُنوبُهُ عَدَدَ نُجُومِ السَّماءِ ومَثاقِیلَ الجِبالِ ومَکایِیلَ البِحارِ.
کسی که شب قدر را زنده دارد، گناهانش آمرزیده شود، گر چه به عدد ستارگان آسمان و سنگینی کوه‌ها و وسعت دریاها باشد
He who holds vigil the night of qadr his sins would be forgiven even they are as numerous as the numbers of stars, as heavy as mountains and as extensive as seas.
وسائل الشیعه، ج 8، ص 21

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
إنَّ النّاسَ لَوِ اجْتَمَعُوا عَلَی حُبِّ عَلِيِّ بْنِ أبي طالِبٍ، لَما خَلَقَ اللهُ النّارَ.
اگر همۀ مردم بر محبّت علی بن ابی طالب اجماع داشتند خداوند آتش (دوزخ) را نمی‌آفرید
If all people unanimously had loved Ali bin abi Tālib, Allah would never created the Fire.
بحارالأنوار، ج 39، ص 248

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
مَنْ قامَ لَيْلَةَ القَدْرِ إيماناً وَاحْتِساباً، غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ.
هر كه از روی ايمان و برای رسيدن به ثواب الهی شب قدر را به عبادت بایستد، گناهان گذشته‌اش آمرزيده ‌شود.
فضائل الأشهرالثلاثه، ص 136

 

 

 

 

امام صادق (عليه‌ السلام):
بادِرُوا أوْلادََكُم بِالْحَديثِ قَبْلَ أنْ يَسْبِقَكُمْ إلَيْهِمُ الْمُرْجِئَةُ.
در آموزش حدیث به فرزندانتان شتاب کنید پیش از آنکه مرجئه (منحرفان) زودتر از شما به سراغ آنها بروند
Hasten to teach traditions (of Ahl al-Bayt) to your children before al-Murdji’a (the deviants) corrupt them.
کافی، ج 6، ص 47

امام صادق (عليه‌ السلام):
الحَسَبُ الفِعالُ والشَّرَفُ المالُ والكَرَمُ التَّقْوَی.
افتخار [انسان] به اعمال، شرافت او به مال، و کرامت و بزرگواری او به تقوا است
Glory of man belongs to deeds, his respect belongs to property, and his honor belongs to piety.
معانی الأخبار، ص 405

امام سجاد (علیه السلام):
إنَّ الحَسَنَ بْنَ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ (علیه السلام) کانَ أعْبَدَ النّاسِ في زَمانِهِ وأزْهَدَهُم وأفْضَلَهُم.
حسن بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) عابدترین مردم زمان خود و پارساترین و برترین آنان بود
Indeed Hassan bin Ali bin Abi Talib was the most worshiper of the people of his time as well as the most virtues and superiors.
میزان الحکمه، ح 1125

امام صادق (عليه‌ السّلام):
يَخْرُجُ قائِمُنا أهْلَ البَيْتِ يَوْمَ الجُمُعَةِ.
قائم ما خاندان پيامبر، روز جمعه قيام می‌‌كند
The (awaited) upright Imam will rise on Friday.
بحار الأنوار، ج 52، ص 279

امام رضا (علیه‌ السلام):
أحْسِنِ الظَّنَ بِاللهِ فَإنَّ مَنْ حَسَّنَ ظَنَّهُ بِاللهِ کانَ اللهُ عِنْدَ ظَنِّهِ.
به خداوند خوش‌بین باش؛ زیرا هرکه به خداوند خوش‌بین باشد، خداوند طبق گمانش رفتار خواهد کرد
Have a good opinion of God, for whoever has a good opinion of God He will treat him in the same way.
تحف العقول، ص 472

پيامبر خدا (صلّی ‌‌الله ‌عليه ‌وآله):
لَيسَ لِلصَّبِيِّ لّبَنٌ خّيرٌ مِنْ لَبَنِ أمِّهِ.
برای کودک شیری بهتر از شیر مادرش نیست
There is no milk for a baby better than that of its mother.
مستدرک الوسائل، باب 48

امام علی (عليه ‌السّلام):
تَجَرَّعِ الغَیظَ؛ فَإنِّي لَم أرَ جُرعَةً أحلی مِنها عاقِبَةً ولا ألَذَّ مَغَبَّةً.
خشم خود را فرو خور که من جرعه‌ای خوش‌عاقبت‌تر و گواراتر از آن ندیده‌ام
Swallow the swings of wrath, for I have not seen any swing with a sweeter final and a fresher future than it.
نهج البلاغه، ‌الکتاب 31

امام علی (عليه ‌السلام):
یا طالِبَ العِلْمِ إنَّ لِلْعالِمِ ثَلاثَ عَلاماتٍ, العِلْمُ وَالحِلْمُ وَالصَّمْتُ.
ای جویندۀ دانش! برای دانشمند سه نشانه است: دانش و بردباری و سکوت
O seeker of knowledge, there are three signs for a scholar: knowledge, patience and silence.
غررالحكم و دررالكلم، ص 358

پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ عليه وآله):
جِهادُ الْمَرْأةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ وَأعْظَمُ النّاسِ حَقّاً عَلَيْها زَوْجُها.
جهاد زن همسرداری نيكوست و همسر وی بيشترين حقّ را نسبت به او دارد
The Jihād (fighting in the way of Allah) of the woman is to afford her husband pleasant company, and her husband has the greatest right over her.
بحار الأنوار، ج 103، ص 98

 

امام رضا (علیه السّلام):

لا یسْتَكْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الإیمانِ حَتَّى تَكُونَ فیهِ خِصالٌ ثَلاثٌ: التَّفَقُّهُ فِي الدِّینِ وحُسْنُ التَّقْدیرِ فِي المَعیشَةِ، والصَّبرُ عَلَی الرَّزایا.

هیچ بنده‌‏اى حقیقت ایمان را به کمال نمی‌رساند مگر این كه در او سه خصلت باشد: دین‌شناسى، برنامه‌ریزی درست در زندگى، و شكیبایى در مصیبت‏ها
. A servant would not perfect the reality of faith at all except that he has three qualities: reflecting about religion, well planning in life, being patient with calamities.
بحار الأنوار، ج 78، ص 339، ح 1

پيامبر خدا (صلّی الله علیه و‌آله):
أعْظَمُ العِبادَةِ أجْراً أخْفاها.
پُراجرترین عبادات، مخفيانه‌ترینِ آن‌ها است
The worship deserving of the greatest reward is that which is most discreetly performed.
قرب الإسناد، ص 135،‌ ح 475

صرفه‌جوییامام علی (عليه ‌السلام):
إذا أرادَ اللهُ بِعَبْدٍ خَیْراً ألْهَمَهُ الاِقْتِصادَ وحُسْنَ التَّدْبِیرِ، وجَنَّبَهُ سُوءَ التَّدْبِیرِ والإسرافَ.
هر گاه خداوند خیر بنده‌ای را بخواهد، به او صرفه‌جویی و حسن تدبیر عطا کند و از بی‌ ‌تدبیری و اسراف دورش سازد.

Whenever Allah wills to be benevolent to someone He bestows him economy and good management and keeps him away from imprudence and prodigality.

میزان الحکمه، ح 5364

  وحدترسول خدا (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):
الجَماعَةُ رَحْمَةٌ والفُرْقَةُ عَذابٌ.
وحدت مایۀ رحمت و تفرقه موجب عذاب است.

Untiy brings about blessing, but disunity causes chastisement.

کنز العمّال, ح 20242

شادی والدینامام صادق (علیه السلام):
إنْ أحْبَبْتَ أنْ یَزِیدَ اللهُ في عُمرِكَ فَسُرَّ أبَوَیْكَ.
اگر دوست دارى خداوند بر عمرت بيفزايد، پدر و مادرت را شاد كن.

If you would like Allah to increase your lifespan then please your parents.

کتاب زهدِ حسین بن سعید، ص 33، ح 87

 

بهترین آفریدهامام علی (علیه‌ السلام):
ما بَرَأ َاللهُ نَسِمَةً خَیْراً مِنْ مُحَمَّدٍ (ص).
خداوند آفریده‌ای بهتر از محمّد (ص) نیافریده است.

Allah has not created any creature better than Muhammad (p.b.u.h.).

کافی، ج 1، ص 440

 

در گوشیپیامبر اکرم (صلّی الله عليه‌ وآله):
إذا کانُوا ثَلاثَةً فلا یَتَناجَی اثْنانِ دُونَ الثَّالِثِ.
هرگاه سه نفر با هم بودند، هیچ‌گاه دو نفر آنان آهسته با یکدیگر صحبت نکنند.

When there are three persons in one place so two of them must never whisper with each other.

کنز العمّال، ج 9، ص 28


 آراستگیامام رضا (علیه السلام):
أنَّ اللهَ تَبارَكَ و تَعالی یُحِبُّ الجَمالَ والتَّجَمُّلَ، ویُبغِضُ البُؤسَ والتَّباؤُس.َ
خدای تبارک و تعالی، زیبایی و آراستگی را دوست دارد و فقر و فقر نمایی را دشمن می‌دارد.

Allah, the Almighty, likes beauty and adornment and hates poverty and showing it.

مستدرك الوسائل، ج 3، ص 236

 

صلوات امام باقر (عليه‌ السلام):
ما مِنْ شَیْءٍ يُِعْبَدُ اللهُ بِهِ يَوْمَ الجُمُعَةِ أحَبُّ إلَيَّ مِنَ الصَّلاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ.
نزد من، هيچ عبادتی در روز جمعه دوست ‌داشتنی‌تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست.

To me, on Fridays, no worship is preferable to uttering Salawāt (asking Allah to bless the Prophet and his household).

وسائل الشيعه، ج 7، ص 3880

 

شتاب در خيراتامام علی (عليه ‌السلام):
مَنِ ارْتَقَبَ المَوْتَ سارَعَ في الخَیراتِ.
کسی که منتظر مرگ باشد، در کارهای نیک شتاب ورزد.

He who is waiting for death should hasten for doing goods.

بحار الأنوار، ج 65، ص 348

 

پایه‌های تربیتپیامبر اکرم (صلّی ‌الله‌ عليه وآله):
أدِّبُوا أوْلادَكُمْ عَلَیَ ثَلاثٍ: حُبِّ نَبِيِّكُمْ، وَحُبِّ أهلِ بَيتِهِ، وَعَلَی قِرَاءَةِ الْقُرآنِ.
فرزندانتان را بر سه موضوع تربیت کنید: دوستی پیامبر اکرم (صلّی ‌الله‌ عليه وآله)، دوستی اهل بیت ايشان و تلاوت قرآن.

EEquip your children with three things: the love of the Prophet, the love of his progeny, i.e. Ahl al-Bayt, and the recitation of the Qurān.

الجامع الصغير، ج1، ص14

 

تفسیر عدالتامام رضا (علیه السلام):
مَن عامَلَ النّاسَ فَلَم یَظْلِمْهُم، وحَدَّثَهُم فَلَم یَکْذِبْهُم، ووَعَدَهُم فَلَم یُخْلِفْهُم،‌ فَهُو مِمَّن کَمُلَتْ مُرُوَّتُهُ وظَهَرَتْ عَدالَتُهُ.
هر کس در تعامل با مردم به آن‌ها ستم نکند، و در گفته‌هایش به آن‌ها دروغ نگوید، و در وعده‌هایش به آن‌ها خلف وعده نکند، چنین کسی مروّتش کامل و عدالتش آشکار است.

Whoever does not oppress people in connection with them, does not lie to them in his words, and does not break his promises, thus the chivalry of such a person is complete and his justice is obvious.

عیون أخبار الرضا، ج 2، ص 30

 

سودمندترین پرهیزامام رضا (علیه السلام):
لا وَرَعَ أنفَعُ مِن تَجَنُّبِ مَحارِمِ اللهِ والکَفِّ عَنْ أذَی المُؤمِنِینَ واغْتِیابِهِم.
هیچ پرهیزی سودمندتر از دوری از گناهان و خودداری از آزار مؤمنان و غیبت کردن از آن‌ها نیست.

No avoidance is more beneficial than avoidance of sin and preserving believers from hurt and backbiting.

میزان الحکمه، ح

 

حجاب

دیوان فاطمی

عهد

عجب به عهد رسول خدا وفا کردند

فزون ز حد توان بر علي جفا کردند

به جاي لاله و گل بار هيزم آوردند

شراره هديه به ناموس کبريا کردند

هزار مرتبه خشم خدا بر آن امت

که قصد سوختن خانه‌ي خدا کردند

به جاي مزد رسالت زدند فاطمه را

نه از خدا نه ز پيغمبرش حيا کردند

غلاف تيغ گواهي دهد که سنگدلان

چگونه فاطمه را از علي جدا کردند

چهار کودک معصوم در دل دشمن

به مادر و پدر از سوز دل دعا کردند

خدا گواست که از بيم آه فاطمه بود

اگر ز بازوي مولا طناب وا کردند

چه اتفاق عظيمي به پشت در رخ داد

چه شد که محسن شش ماهه را فدا کردند

علي ولي خدا را که جان احمد بود

پي رضايت شيطان دون رها کردند

خدا گواست قلم شرم مي کند ميثم

از اينکه شرح دهد با علي چه ها کردند

غلامرضا سازگار «ميثم»

فاطميه

جان ما قربان جانِ فاطمه

آمده فصلِ خزانِ فاطمه

هر كه گويد با دو چشمي خون فشان

لعنتي بر دشمنانِ فاطمه

دل بسوزاند ز هر عاشق دلي

ياد جسمِ نيمه جانِ فاطمه

فاطميه موسم اشك و عزاست

صد امان از كودكانِ فاطمه

بهرِ مادر روضه خواني مي‌كند

مهدي صاحب زمانِ فاطمه

گويد از كوچه از آن سيلي سرد

از همان اشكِ روان فاطمه

گويد از ميخ و در و ديوار و دود

علتِ قدِ كمانِ فاطمه

چون بقيع آيد به خاطر مي‌رسد

نيمه شب جسمِ جوانِ فاطمه

ناله‌ها پر مي‌كشد وقتي كه او

گويد از قبرِ نهانِ فاطمه

حسن فطرس

اخترفشان

آزار داده انــد بســـي در جـــــوانـــي ام

بـي زار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام

جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟

اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام

هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان

هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام

بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام

آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام

ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن

امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام!

موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد

كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام

ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم

ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام

سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است

اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام

علي انساني

نص

رفت پيغمبر ولي زهراي خود را جا گذاشت

جان به روي آيه نص ذوي القربي گذشت

آتشي افروخت دشمن کز شرارش داغ گل

در دل شوريده حال بلبل شيدا گذاشت

شاخه را بشکست و گل را با لگد از شاخه چيد

داغ خون با ميخ در بر سينه زهرا گذاشت

محسن شش ماهه را کشت و کتاب عشق را

از براي اصغر شش ماهه بي امضا گذاشت

تازيانه خورد زهرا و ز خود اين ارث را

يادگاري از براي زينب کبري گذاشت

در ميان کوچه سيلي خورد و از خود اين نشان

از براي آن سه ساله بعد عاشورا گذاشت

بار غم برداشت مرگ از دوش زهرا در عوض

چوبه تابوت او بر شانه مولا گذاشت

آنقدر گويم من ژوليده داغ فاطمه

آتشي از خود به جا در خانه دلها گذاشت

ژوليده نيشابوري

آينه

از غم فرقت زهرا دل حيدر سوزد

يا که در نه فلک از خيل ملک ، پر سوزد

اهرمن آتش کين زد به در خانه وحي

که هنوز عالمي از آتش آن در ، سوزد

از ستم سوخت در خانه زهراي بتول

که از آن شعله کين ، قلب پيمبر سوزد

از فشار در و ديوار شکست آينه اي

که دل اهل ولا تا صف محشر ، سوزد

خواست تا باغ فدک را بستاند ز عدو

چه بگويم که چه شد خامه و دفتر سوزد

کرد پنهان ز علي پيرهن خونين را

که از آن واقعه جان و دل حيدر سوزد

شرح خونابه‌ي پهلو ، نتوان کرد بيان

دل از آن قصه ي پر غصه ، مکرر سوزد

رفت از دست علي فاطمه کز سوز غمش

روز و شب جان و دل حيدر صفدر سوزد

غسل داد و کفنش کرد علي ، در دل شب

که هنوز از محنش کاه چو اختر ، سوزد

از دل سوخته آهي کشد «آهي» زيرا

عالمي از غم صديقه ي اطهر سوزد

علي آهي

رباعي

نخلي که شکسته ثمرش را نزنيد

مرغي که زمين خورد پرش را نزنيد

ديديد  اگر که دست مردي بسته

ديگر در خانه همسرش را نزنيد

غلامرضا سازگار «ميثم»

محشر

زهرا اگر نبود خدا مظهري نداشت

توحيد انعکاس نمايانتري نداشت

جز در مقام عالي زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه ديگري نداشت

زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

ديگر خدا نياز به پيغمبري نداشت

فرموده اند در برکات وجود او

زهار اگر نبود علي همسري نداشت

محشر بدون مهريه همسر علي

سوگند مي خوريم شفاعتگري نداشت

حتي بهشت با همه نهر هاي خود

چنگي به دل نميزد اگر کوثري نداشت

ديروز اگر به فاطمه سيلي نمي زدند

دنيا ادامه داشت دگر محشري نداشت

علي اکبر لطيفيان

دو بيتي

يا فاطمه از غصه كبابم كردي

چون شمع تو قطره قطره آبم كردي

يك شهر سلام بي جوابم كردند

از چيست تو اين گونه جوابم كردي

حبيب الله موحد

دو بيتي

مدينه دم فرو بستي، نشستي

زماني كه ز حيدر دست بستي

تو كه سيلي زدي، آتش كشيدي

چرا پهلوي زهرايم شكستي؟

حسن فطرس

جان مادرت

دلها شده دوباره پريشان مادرت

آقا  بيا به مجلس ما جان مادرت

روزي فاطميه ي ما را زياد كن

دست شماست سفره ي احسان مادرت

در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم

تا كه شويم باز مسلمان مادرت

تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني

شايد شويم سائل و مهمان مادرت

وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم

گشتيم شيعيان پشيمان مادرت

اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين

فتاده ايست پشت در خانه مادرت

آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت

غير از مزار خاكي پنهان مادر ت

جواد حيدري

مرو

اي آفتاب روشنم اي همسرم مرو

اينگونه از مقابل چشم ترم مرو

با تو تمام زندگيم بوي سيب داشت

اي ميوه بهشتي پيغمبرم مرو

جان مرا بگير خدا حافظي مكن

از روبروي ديده ي نا با ورم مرو

تا قول ماندن از تو نگيرم نمي روم

اي سايه بلند سرم. از سرم مرو

لطف شب عروسي دختر به مادر است

پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو

علي اكبر لطيفيان

ظهور

گريه‌كناي فاطمه، فاطمه يه پسر داره

كه نيمه‌ شبها تو بقيع، صورت رو خاكا مي‌زاره

مي‌گه مادر قربونتم، يه عمريه گريونتم

فداي غصه‌هات بشم، خودم بلا گردونتم

مادر مي‌دونم يه روزي، به زخم تو نمك زدند

تو كوچه‌هاي مدينه، يه روز تو رو كتك زدند

مادر دلم خيلي خونه، اشك مي‌ريزم دونه دونه

واسه عمو محسن خود، زار مي‌زنم غريبونه

من مي‌دونم كه عاقبت، ضرب عدو اثر گذاشت

چي كشيدي اون لحظه كه، تو رو به پشت در گذاشت

كوچه و ميخ و سيلي و فدك برام دردِ همه

چهل تا مردِ جنگي و يه حيدر و يه فاطمه

مادرِ مهربون من، پير شده‌ي جوون من

كي مي‌شه من ظهور كنم تا كه بشي مهمون من

حسن فطرس

دانه‌ي گندم

مادر! نمي شود که برايم دعا کني

درد مرا به دست طبيبت دوا کني

يا اينکه يک سحر به قنوت نماز وتر

يادي از اين اسير قديم شما کني

اين دستهاي خسته و خالي دخيل توست

يعني نمي شود که به من هم عطا کني؟

روزي به جاي دانه گندم دل مرا

در سنگ آسياي غمت جابجا کني

عمري اسير کوچه تنگي شديم تا

ما را به روي چادر خاکيت جا کني

عليرضا لك

بي‌حرمتي

در ميانِ كوچه‌ها دشمني از سر گرفت

شعله‌ي اين دشمني دامنِ حيدر گرفت

حرفِ هيزم مي‌زدند دشمنانِ ذوالفقار

آتش اين دشمني ناگهان بر در گرفت

آمدش تا پشتِ در فاتح قلبِ علي

او سراغ از لحظه‌ي مرگِ پيغمبر گرفت

بر سؤالش ضربه‌ي خشم دشمن شد جواب

كِشتي آلِ نبي ناگهان لنگر گرفت

دست زهرا چون علي تا كه با هم بسته شد

بين آن ديوار و در بر زمين بستر گرفت

مردمان بي‌وفا شاهد اين ماجرا

واي از وقتي كه دل، دامنِ دلبر گرفت

دستِ دل گر خسته بود، پهلويش بشكسته بود

از براي ياري‌اش قوّتي ديگر گرفت

دشمن و ضرب و غلاف، فاطمه گرم طواف

ضربه‌اي زد قدرت از بازوي كوثر گرفت

عشق زهرا را عدو  تا به مسجد مي‌كشيد

فاطمه مشغول شد، حاجت از داور گرفت

لرزه بر عرش آمد و آسمان غرش نمود

حول و حوش فاطمه عالمي محور گرفت

هر قنوت فاطمه مملو از نفرين كه شد

شافع عالم علي، دستِ آن ياور گرفت

فطرس از اين غصه‌ها شد غمينِ فاطمه

زيرِ پلكان ديدمش اشكِ چشمِ تر گرفت

حسن فطرس

دو بيتي

بر چهره شکوه آسماني داري                          يک پنجره باغ ارغواني داري

اي رزم تو بين کوچه ودرپس در                       بر سينه مدال قهرماني داري

جواد محمد زماني

حرمت بانو

گيرم كه خانه خانه ي وحي خدا نبود

آتش به بيت ام ابيها روا نبود

آن بانويي كه حرمت قرآني اش سزاست

در كوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود

در آستان خانه ي او دود بهر چيست

آل رسول تازه مگر در عزا نبود

احمد مگر سلام به او بارها نداد

زهرا مگر زاهل همين هل اتا نبود

پرداخت شد بهاي رسالت عجب چه زود

پس بيعت ولاي علي بي بها نبود

حالا چه وقت مجلس شوراي رهبر است

حيدر مگر خليفه ي دين خدا نبود

اي قوم اين همه عجله از براي چيست

مولا مگر به غسل رسول خدا نبود

در كار خير اين همه راي خلاف چيست

حالا كه وقت شبهه و چون و چرا نبود

در شهرتان همايش نا مردي از چه روست

بازوي دين سزاي غلاف جفا نبود

نامردي است ضربه به گل بي هوا زدن

آيا هجوم سيلي تان بي هوا نبود؟

حتي صداي سيلي تان تا بقيع رفت

اين كار غير زاده ي قوم دغا نبود

اين ماجرا حماسه ي زهرا شناسي است

كوثر مگر شناسه ي خير النسا نبود

محمود ژوليده

دو بيتي

تمناي دل زينب همينه                                                كه روي زانو مادر بشينه

الهي اين چه درد بي دوائي است                     كه دختر روي مادر را نبينه

جواد حيدري

بي‌مادري

واي از غم بي‌مادري يه دردِ كه بي درمونه

حتي به فكرشم بودن جون و تن و مي‌لرزونه

واي از دلِ بي‌مادرا كه زيرِ خاكِ گلشون

مادر دارا رو مي‌بينند چقدر مي‌سوزه دلشون

تا آخر عمر بي‌مادر ذكرِ مادر رو لبهاشه

خدا كنه كنارمون كسي بي‌مادر نباشه

اما بدون تو جمع ما غريب ترين بي‌مادراست

مي‌دوني اسم اون چيه مهدي آلِ مصطفاست

قربون اون شالِ عزا، اشكاي دونه دونه‌ات

شما بيا روضه بخون، كه ما بشيم ديونه‌ات

بگو چطور مادرتون، تو كوچه پژمرده شده؟

به پشت در تو آتيشا، چطور لگد خورده شده؟

بگو چطور تو مدينه، خون به دلِ زهرا زدند؟

لحظه‌ي غسلِ تن اون، غم به دلِ مولا زدند؟

بگو چطور به روي ياس، رنگِ غم و نيلي كشيد؟

تو كوچه‌هاي بي كسي، به صورتش سيلي كشيد؟

بگو برامون بدونيم، تو سينه‌تون چه غصه‌هاست؟

آقا به ما نشون بده كه قبرِ مادرت كجاست؟

حسن فطرس

سيب بهشتي

پرواز مي دهيم كه بال وپرت كنيم

معراج مي بريم كه پيغمبرت كنيم

ديگر بس است خلوت چله نشيني ات

وقتش رسيده است مقرب ترت كنيم

دسته گل قديمي خود را از اين به بعد

دست تو مي دهيم كه تاج سرت كنيم

حالا نماز شكر بخوان فديه ات بده

تا صاحب ز لال ترين كوثرت كنيم

مي خواستيم فرق كني با پيمبران

مي خواستيم  آينه ي ديگرت كنيم

اين سيب را بگير  وبراي خودت ببر

وقتش شده است فاطمه را دخترت كنيم

شايسته است با پدرفاطمه شدن

از خانواده ي پسري ابترت كنيم

مي خواستيم نسل تو زهرا نسب شود

ضرب المثل براي عجم تا عرب شود

خورشيد، آفتابي انور فاطمه است

صبحي اگر كه هست بدهكار فاطمه است

آيينه اش سه مرتبه خود را ظهور داد

پيغمبر و علي همه تكرار فاطمه است

هر جلوه اي كه جلوه ي نوري نمي شود

زهرا شدن  فقط و فقط كار فاطمه است

شام زفاف پيرهن كهنه مي برد

اين تازه اولين شب ايثار فاطمه است

فردا اسير دست جهنم نمي شود

امروز هر كسي كه گرفتار فاطمه است

زهرا اگر نبود ولايت نداشتيم

گمراه مي شديم و هدايت نداشتيم

زهرا بنا نداشت خودش را بنا كند

مي خواست بند ه باشد و يا رب بنا كند

مثل علي عروج نمازش امان نداد

اصلا به پاي پر ورمش اعتنا كند

تا كه مدينه از گل توحيد پر شود

كافي است در قنوت خدا را صدا كند

طبق روال هر شب جمعه نشسته تا

قبل از خودش سفارش همسايه را كند

ستي كه پيش خانه ي زهرا دراز نيست

"در شرع بر جناز ه ي آن كس نماز نيست"

او آمد وخزان زمين را بهار كرد

بر شاخه ها شكوفه ي عصمت سوار كرد

آيا بدون مهر مناجات فاطمه

مي شد به سجده كردن خود افتخار كرد ؟

وقتي شب زفاف پيمبر رسيد و بعد

ين علي و فاطمه تقسيم كار كرد

خوشحال شد تمامي احساس معجرش

وقتي رسول فاطمه را خانه دار كرد

آن هم براي حاجت مسكين شهر بود

روزي اگر زحادثه  ميل انار كرد

اخلاص پينه هايش هميشه زبانزد است

از بسكه دست فاطمه در خانه كار كرد

وقتي تمام قاطبه هابي حماسه بود

خود را خميده كرد ولي ذوالفقار كرد

پس مي شود براي عوض كردن زمان

نو آوري فاطمه را اختيار كرد

بي فاطمه كه شيعه شكوفا نمي شود

شيعه مريد دشمن زهرا نمي شود

دنيا نديده است سفر هاي اين چنين

جز در هواي فاطمه پرهاي اين چنين

ديروز مي شدند درختان بدون سر

امروز مي دهند ثمر هاي اين چنين

سر مي دهيم ومنت ياغي نمي كشيم

همواره سر خوشيم به سرهاي اين چنين

دارد بساط كفر زمين جمع مي شود

پيچيده در زمانه خبر هاي اين چنين

اصلا بعيد نيست رو كند به ما

از مادري چنان وپسر ها ي اين چنين

لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه

آري عجيب نيست ظفر هاي اين چنين

دلهاي ما هميشه پر از ياد فاطمه است

اين سرزمين قلمرو اولاد فاطمه است

علي اكبر لطيفيان

نيمه ديگر

آهسته مي شويد يگانه همسرش را

با آب زمزم آيه هاي کوثرش را

آهسته مي شويد غريب شهر يثرب

پشت و پناه و تکيه گاه و ياورش را

تنها کنار نيمه هاي پيکر خود

مي شويد امشب نيمه هاي ديگرش را

آهسته  مي شويد مبادا خون بيايد

آن يادگاريهاي ديوار و درش را

پي مي برد آن دستهاي مهربانش

بي گوشواره بودن نيلوفرش را

مي گريد اما باز مخفي مي نمايد

با آستيني بغضهاي حنجرش را

در خانه ي او پهلوي زهرا ورم کرد

حق دارد او بالا نمي گيرد سرش را

با گريه هاي دخترانه زينب آمد

بوسد کبودي هاي روي مادرش را

بر شانه هاي آفتابي اش گرفته

مهتاب هجده ساله ييغمبرش را

دور از نگاه آسمانها دفن مي کرد

در سرزمين هاي سئوالي همسرش را

علي اكبر لطيفيان

غسل

بريز اي اشكِ سرخابي                در اين يلداي بي‌تابي

به جسم ياسِ من آبي ولي آهسته آهسته

* * *

خدا، قوّت بده حيدر                                    كنار ياس و نيلوفر

بگريد ساعتي ديگر                                     ولي آهسته آهسته

* * *

خدا، اين خسته آهويم شكسته پر، پرستويم

به آب غصه مي‌شويم  ولي آهسته آهسته

* * *

كنم حس، درد پهلويش                چه سوزان، نيلي رويش

بگويم شرح بازويش                                   ولي آهسته آهسته

* * *

غم نامردمان كُشتم خدايا اين زمان كُشتم

نگاه كودكان كُشتم                                     ولي آهسته آهسته

حسن فطرس

رباعي

خون است که روي خاک خشت افتاده است

داغ است به قلب سر نوشت افتاده است

خيزيد وفرشته را به بيرون ببريد

آتش به در باغ بهشت افتاده است

جواد محمد زماني

دو بيتي

كمي از غسل زير پيرهن ماند

كمي از خون خشك بر بدن ماند

كفن را در بغل بگرفت و بو كرد

همان طفلي كه آخر بي كفن ماند

محسن عرب خالقي

تركيب بند زهرايي

شوق عراق و شور حجاز است در دلم

جامه دران و سوز و گداز است در دلم

پل مي زنم به خويش مگو از کدام راه

راهي که رو به آينه باز است در دلم

قد قامت الصلاه من از جاي ديگر است

قد قامت کدام نماز است در دلم

شب را چراغ گم شدن روز کرده ام

ذکرت چراغ راز و نياز است در دلم

تشبيه نارساست  ، حقيقت کلام توست

ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم

مجموعه ي نياز تويي اي نماز ناب

ديگر چه حاجتي به نياز است در دلم

      ياس کبود پيش تو خار است فاطمه (س)

     نامت گل  هميشه بهار است فاطمه( س)

شب را خدا ز شرم نگاه  تو آفريد

خورشيد را ز شعله ي آه تو آفريد

شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود

صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفريد

آه اي شهيده اي که شهادت سپاه توست

جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد

هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد

ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد

اي پشتوانه ي دو جهان ، عشق را خدا

با جلوه وجلالت و جاه تو آفريد

     تقواي محض ، عصمت خالص ، گل خدا!

    آخر چگونه شعر کنم قصه ي تو را؟

تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد

انسان دردمند به درک دعا رسيد

تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد

تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد

هاجر  هر آن چه  هروله کرد از پي تو کرد

آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد

احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت

مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد

داغ پدر ،سکوت علي (ع)، غربت حسن (ع)

شعري شد و به حنجره ي کربلا رسيد

در تل زينبيه غروبت طلوع کرد

با داغ تو قيامت زينب (س) فرا رسيد

با محتشم به ساحل عمان رسيد اشک

داغ تو بود بار امانت به ما رسيد

      تسبيح توست رشته ي  تعقيب واجبات

      قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

بي فاطمه (س) قيامت انسان نبود نيز

عهد الست و معني پيمان نبود نيز

چونان تو زن نديد جهان تا كه بود و هست

چونان تو مرد در همه دوران نبود نيز

مولا اگر نبود جهان جلوه اي نداشت

"راز رشيد" سوره ي قرآن نبود نيز

گر زنده بود بعد تو پيغمبر خدا

قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نيز

زهرا (س) اگر نبود ، زمين بي بهار بود

در آسمان شکوفه ي  باران نبود نيز

اي برق ذوالفقار علي (ع) –  هيچ خطبه اي

مانند خطبه هاي تو بران نبود نيز

حيدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود

وجد و وجود و جوشش  وجدان نبود نيز

      ايمان نبود و عشق نبود و شرف نبود

      خورشيد سر بريده ي صحراي طف نبود

نام تو با علي (ع) و محمد (ص) قرينه است

هر جا كه عطر نام تو باشد مدينه است

دستاس كيست چرخ جهان ؟ اين غريب كيست

اين دست هاي کيست که لبريز پينه است؟

آيينه اي که عطر بهشت مدينه بود

نامش هنوز شعله ي سيناي سينه است

اي وسعت بهشت ، جهان بي تو دوزخ است

دنيا چقدر مزرعه ي كفر و كينه است

اين گونه گنج در صدف هر خزانه نيست

گنجي ست در خزانه اگر اين خزينه است

دريا علي (ع) ست گوهر يكدانه اش تويي

در موج حادثات - حسينت سفينه است

        با هر حماسه داغ پدر را سرشته اي

      هجده كتاب درد علي (ع) را نوشته اي

زيبايي مدينه به غير از بتول نيست

بي مهر او نماز دو عالم  قبول نيست

مي پرسم از شما که رسولان غيرتيد

زهرا (س) مگر خلاصه ي جان رسول نيست ؟

گيرم ولايت علي (ع)  از ياد برده ايد

آيا غدير و دست محمد (ص) قبول نيست ؟

آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا ؟

آيا مگر حديث ولا از اصول نيست ؟

مهر علي (ع) ست روزي هر روز  مهر و ماه

وقتي چراغ ، فاطمه (س) باشد ، افول نيست

جبريل را به مرقد مولاي عاشقان

بي رخصتش هر آينه ، اذن دخول نيست

        الله اكبر از تو كه الله اكبري

       اي مادرپدر كه پدر را تومادري

زهراترين شکوفه ي گلخانه ي رسول

با نام تو مدينه مدينه ست يا بتول

اي  مردمي که زاير راز مدينه ايد

آه اي مجاوران حرم حج تان قبول

اينجا كنار حجره ي پيغمبر خدا

آيينه خانه اي ست پر از تابش اصول

آيينه اي كه ماه در آن مي كشد نفس

آيينه اي كه مهر در آن مي كند حلول

دربين ماه هاي خدا چون تو ماه نيست

اي بين فصل هاي خدا بهترين فصول

اينجا نماز خانه ي مولا و فاطمه (س) ست

اينجاست خانه ي علي (ع) و خانه ي رسول

        زهرا شدي که نام علي (ع) را علم کني

       پنهان شدي که هر دو جهان را حرم کني

يك عمر بود با غم و غربت قرين علي (ع)

آن قصه ي حسين و حسن بود و اين علي (ع)

وقتي ابوتراب شدي خاک پاک شد

تا زد به خاک بندگي او جبين علي (ع)

درخانقاه نوري و در كعبه چلچراغ

بر خاتم رسول رسولان نگين علي (ع)

آيينه اي برابر انسان و كائنات

آيين عشق و آينه ي راستين علي (ع)

شمشير حق كه چرخ زنان است و خطبه خوان

دست خداست بر شده از آستين علي (ع)

زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علي (ع) كسي

احمد(ص) نداشت جز تو کسي همنشين ، علي(ع) !

اندوه بي شمار مرا ديده اي ، بيا

انسان روزگار مرا هم ببين ، علي (ع)!

        دنيا چقدر تشنه ي نام  زلال توست

       هر ماه ماه آينه هر سال سال توست

شب گريه هاي غربت مادر تمام شد

زينب (س) به گريه گفت که ديگر تمام شد

امشب اذان گريه بگويد بگو، بلال

سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک مي کنند

ايام تشنه کامي مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسين

چشم حسين (ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گريست كه منبر تمام شد

زاينده است چشمه ي زهرايي رسول

باور مكن که سوره ي کوثرتمام  شد

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است

باور مکن حماسه ي حيدر تمام شد؟

        زهرا (س) اگرنبود حديث کسا نبود

      زينب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود

شب آمده ست گريه كنان بر مزار تو

دريا شکست موج زنان در کنارتو

بعد از تو چله چله علي (ع) خطبه خواند و سوخت

چرخيد ذوالفقار علي (ع) در مدارتو

زينب (س) كجاست ؟ همسفر خطبه هاي خون

دنيا چه كرد بعد تو با  يادگار تو

باران نيزه ، نعش غريبانه ي حسن (ع)

آن روزگار زينب (س) و اين روزگار تو

گل داد روي نيزه ، سرتشنه ي حسين (ع)

تا شام و كوفه رفت دل داغدار تو

تو سوگوار زينب (س)  و زينب (س)غريب شام

تو سوگوار زينب (س)  و او سوگوار تو

          بعد از تو سهم آينه  درد و دريغ شد

           دست نوازشي كه كشيدند تيغ شد

اي ناخداي كشتي درد - اي خداي درد

تنها تويي كه آمده اي پا به پاي درد

زين پيش درد و داغي اگر بود با تو بود

درد آشناي داغي و داغ آشناي درد

زان شب كه غرق خطبه ي چشم تو شد علي (ع)

مانند رعد مي شكند با صداي درد

شعر تو را چگونه بخوانم كه نشكنم؟

آخر بگو كه قصه كنم از كجاي درد ؟

اي قطعه ي بهشت ، غزلگريه ي زمين

با چشم خود سرود تو را هاي هاي درد

مگذار مردگان شب عافيت شويم

ما را ببر به آينه ي کربلاي درد

تو آبروي داغي  و تو آبروي اشک

تو ابتداي دردي و تو انتهاي درد

         يوسف اگر براي پدر درد آفريد

     زهرا (س) شكست و درد پدر را به جان خريد

اي سرپناه عارف و عامي نگاه تو

آتش گرفت خيمه ي گردون ز آه تو

آيا چه بود قسمت تو غير درد و درد

آيا چه بود غير محبت گناه تو

ساقي علي (ع) ست - كوثر جوشان حق تويي

ما تشنه ايم تشنه ي لطف نگاه تو

در چشم من  تمام زمين سنگ قبر توست

گردون کجا و مرقد بي بارگاه تو

در کربلاي چند شهيد غمت شديم

سربندهاي فاطمه(س) بود و سپاه تو

از خانه ي تو مي گذرد راه مستقيم

را هي نمانده است به حق - غير راه تو

            دنيا اگرغدير تو را خم نكرده است

         روح مدينه  رد  تو را گم نكرده است

عليرضا قزوه

شفاعت

ما زنده به لطف و رحمت زهرائيم

مامور براي خدمت زهرائيم

روزي كه تمام خلق حيران هستند

ما منتظر شفاعت زهرائيم

جواد حيدري

گل خوشبو

گواهي اي خدا زهراي خود را

به اشك ديده ام مي شويم امشب

براي آخرين بار اي خدايا

گل خوشبوي خود مي بويم امشب

مصيبت هاي پي در پي الهي

هجوم آورده از هرسويم امشب

هر آنچه ديده ام امشب ز زهرا

خدايا با تو من مي گويم امشب

نمودم در ميان خاك تيره

بدست خود نهان بانويم امشب

بياد سينه سوزان زهرا

بريزد ژاله ها بر رويم امشب

زجا خواهم اگر خيزم من زار

بيفتد لرزه بر زانويم امشب

عزاي فاطمه هرجا كه باشد

من اي آرام دل مي جويم امشب

مرحوم حاج احمد آروني(آرام دل)

هيزم

دواي مردمان خسته، هيزم                            كليدِ خانه‌هاي بسته، هيزم

چگونه، تسليت دادند او را                              به جاي دسته گل با دسته هيزم؟

حسن فطرس

ياري براي ياري

آن روز عاشقانه، ياري براي ياري

مي‌كرد كارِ خانه، ياري براي ياري

با اينكه بانوي دلْ، دل سير از جهان بود

مي‌خواند اين ترانه، ياري براي ياري

در فكر روزهاي پايان رسيده‌ي عمر

مي‌سوخت دانه دانه، ياري براي ياري

كابوس‌هاي كوچه، تفسير سرخِ سيلي

اشك عصاي شانه، ياري براي ياري

در خاطرش رقم خورد، بين كوير كوچه

مي‌خورد تازيانه، ياري براي ياري

وقتي به يادش آمد از آتش و در و دود

مي‌سوخت از زمانه، ياري براي ياري

ديگر نمانده صبري تا صبر او بماند

چون رود شد روانه، ياري براي ياري

در نيمه‌هاي تاريك، مي‌برد مردِ مهتاب

تابوت را شبانه ياري براي ياري

آيا دو قطره شعرم، با بيت‌هاي اشكم

گردد حساب يا نه؟ ياري براي ياري

حسن فطرس

محكمه

نخل عصمت بي ثمر، مي ماند اگر زهرا نبود

داغ حسرت، بر جگر مي ماند اگز زهرا بود

گردش افلاک، از يمن وجود فاطمه است

شام خلقت، بي سحر مي ماند اگر زهرا نبود

طعنه ابتر،چو زخمي از زبان جاهلان

بر دل خير البشر مي ماند اگر زهرا نبود

راهيان قرب حق را مشعل راه هداي ست

کاروان، بي راهبر مي ماند اگر زهرا نبود

خفته گان عصر را فرياد او بيدار کرد

گوش استضعاف، کر مي ماند اگر زهرا نبود

از ازل، وجدان مظلومان عالم تا ابد

از عدالت، بيخبر مي ماند اگر زهرا نبود

بارها فرمود طاها من فداي فاطمه

چون رسالت، بي ثمر مي ماند اگر زهرا نبود

روز رستاخيز مفتاح الجنان، در دست اوست

محکمه بي دادگر مي ماند اگر زهرا نبود

بهار

اي بهارم مرا خزان كردي

همچو خود قامتم كمان كردي

هر چه با اين دلِ علي كردي

با دلِ كودكان همان كردي

حسن فطرس

نشانه

فراغت آتش غم، كشد از دلم زبانه

ز كجا بجويمت من، ز كه پرسمت نشانه

تو گلي و من چو مرغي، ز خزان جان گدازت

به فغان و آه و زاري، بلبم بود ترانه

بكدام حسرت آخر، كشم آه و اشك ريزم

كه غمت بود چو درياي عميق بيكرانه

نرسيده بود عمرت عجبا به هجده سال

كه نمود قامتت خم، صدمات اين زمانه

نرود ز يادم اي گل، كه بگفتي آخرين دم:

چو بميرم اين بدن را، تو بشوي خود شبانه

كشد اين سخن علي را، كه ميان گريه گفتي:

تو خود اي علي بخاكم بسپار مخفيانه

كه زده است بر تو سيلي،كه شكسته پهلوي تو؟

كه ببازوانت اي گل، زده است تازيانه؟

بكجا روم پس از اين، بكه درد دل بگويم

كه اسير غم نداند، بكجا شود روانه

ز يتيمي حسين و حسن و دو دختر من

شده خانه‌ام پريشان چو خراب آشيانه

چه به زينبت بگويم، چو ترا ز من بخواهد

چكنم چگونه يا رب بروم بسوي خانه

بخدا قسم كه جاي تو بود هميشه خالي

همه جا لهيب غمها، كشد از دلم زبانه

حسان

اختيار

رفتي و در ماتمت افغان و زاري مي‌كنم

خفتي و،من تا سحر، شب زنده‌داري ميكنم

بضعه‌ي طاها توئي، اي يادگار مصطفي

من بدست خود كفن، اين يادگاري ميكنم

جان به‌ تن،بعد از نبي،چون‌استخوانم ‌در گلوست

تا برآيد جانم از تن، بي قراري ميكنم

از وفات احمد و از مرگ تو يا فاطمه

هر دو ركنم شد خراب و، پايداري ميكنم

من كه‌هستم‌ خود غريب و‌ بيكس و بي غمگسار

از يتيمان تو امشب غمگساري ميكنم

گه پرستاري كنم از نازنين اطفال تو

گه كنار مدفنت، افغان و زاري ميكنم

تا شوم ملحق به تو، در انتظار مرگ خويش

روز‌و‌شب‌مي‌سوزم‌ و،ساعت‌ شماري ميكنم

اختيار عالم امكان بود در دست من

غم نگر، كاين گريه از بي اختياري ميكنم

حسان

آتش

در گلشن رسالت آتش زبانه مي زد

گل گشته بود خاموش بلبل ترانه مي زد

در بوستان توحيد يک ناشکفته گل بود

گر مي گذاشت گلچين اين گل جوانه مي زد

وقتي که باغ مي سوخت صياد بي مروّت

مرغ شکسته پر را در آشيانه مي زد

من ايستاده بودم ديدم که مادرم را

دشمن گهي به کوچه گاهي به خانه مي زد

گرديده بود قنفذ همدست با مغيره

او با غلاف شمشير اين تازيانه مي زد

با چشم خويش ديدم مظلومي پدر را

از ناله اي که مادر در آستانه مي زد

اين روزها مي ديد موي مرا پريشان

از ديده اشک مي ريخت با دست شانه مي زد

مردم به خواب بودند مادر ز هوش مي رفت

بابا به صورتش آب ز اشک شبانه مي زد

بهانه‌ي خلقت

بانو شما بهانه خلقت که مي شود

آغاز هر چه هسا به آغاز نابتان

بوي بهشت مي وزد اطراف خانه ات

از عطر آسماني سيب گلابتان

آيا نمي شود که نصيب دلم شود

سلمان ترين کرامت يک انتخابتان

يعني کمي زلطف شما شاملم شود

يعني بيايد اين دل من در حجابتان

هجده بهار ماندي حالا نشسته ايم

زانو بغل گرفته به زخم شتابتان

هرگز تب مزار تو پايين نيامده

تا صبحگاه سرزدن آفتابتان

عليرضا لک

مادر

در مي زنند فکر کنم مادر آمده

از کوچه ها بنفشه ترين مادر آمده

او رفته بود حق خودش را بياورد

ديگر زمان خونجگري ها سر آمده

وقتي رسيد اول مسجد صدا زدند

بيرون رويد دختر پيغمبر آمده

سوگند بر بلاغت پيغمبرانه اش

با خطبه هاش از پس آنها بر آمده

سوگند بر دلايل پشت دلايلش

در پيش او مدينه به زانو در آمده

مردم حريف تيغ کلامش نمي شوند

انگار حيدر است که در خيبر آمده

وقتي که رفت از قدمش ياس مي چکيد

يعني چه ديده است که نيلوفر آمده؟

گنجينه هاي عرش الهي براي اوست

هرچند گوشواره اش از جا در آمده

در کنج خانه بستري آماده مي کنم

در مي زنند فکر کنم مادر آمده

علي اكبر لطيفيان

كوثر

آهسته  مي شويد يگانه همسرش را

با آب زمزم آيه هاي کوثرش را

آهسته ميشويد غريب شهر يثرب

پشت وپناه وتکيه گاه و ياورش را

تنها کنار نيمه هاي پيکر خود

مي شويد امشب نيمه هاي ديگرش را

آهسته مي شويدمبادا خون بيايد

آن يادگاريهاي ديوار ودرش را

پي مي برد آن دستهاي مهربانش

بي گوشواره بودن نيلوفرش را

مي گويد اما باز مخفي مي نمايد

با آستيني بغضهاي حنجرش را

در خانه‌ي اوپهلوي زهرا ورم کرد

حق دارد او بالا نمي گيرد سرش را

با گريه هاي دخترانه زينب آمد

بوسد کبودي هاي روي مادرش را

برشانه هاي آفتابي اش گرفته

مهتاب هجده ساله‌ي پيغمبرش را

دور از نگاه آسمانها دفن ميکرد

در سرزمينهاي سؤالي همسرش را

علي اكبر لطيفيان

برگ گل

وقتي خدا بهشت معطر درست کرد

از برگ گل براي تو پيکر درست کرد

آب و گلت که نور و دو صد شيشه عطر سيب

آخر تورا به شيوه ديگر درست کرد

از تو تمام آمدني ها شروع شد

يعني تو را ميان آن همه   سر درست کرد

امد تمام هست تو را بي نظير ساخت

از آِه هاي ناب تو کوثر درست کرد

با نام تو دريچه اي از آسمکان گشود

بر بالهاي مرده من پر درست کرد

اصلاً براي درد کبودي که مي کشي

روز ازل دو چشم مرا تر درست کرد

دست کريه يک نفر از عمر بودنت

يک شاخه زخم يک گل پرپر درست کرد

بانو مزار گم شده ات تا دم ظهور

ازمن دلي شبيه کبوتر درست کرد

عليرضا لک

بوي خون

آيد هنوز از در وديوار بوي خون

اي فاطمه چه ديدي از آن قوم بي حيا

گويي هنوز دست به پهلو گرفته اي

گويي هنوز فضه ي خود ميكني صدا

طي گشت قرن ها و رساتر رسد به گوش

از پشت در به ناله صداي خدا خدا

كو مهدي ات كه مرقد پاكت نشان دهد

اي خاك آستان تو بر چشم توتيا

محمد علي اصفهاني

احترام به مادر

تمام شمع وجود تو آب شد مادر

دعاي نيمه شبت مستجاب شد مادر

گل وجود تو پرپر شد و بخاک افتاد

بهشت آرزوي ما خراب شد مادر

بجاي شمع که سوزد به قبر پنهانت

علي کنار مزار تو آب شد مادر

ميان آن همه دشمن که مي زدند تو را

دلم به غربت بابا کباب شد مادر

حمايت از پدرم را گناه دانستند

که کشتن تو در امت ثواب شد مادر

به محفلي که علي بر تو مخفيانه گرفت

سرشک ديده زينب گلاب شد مادر

به ياد ناله مظلوميت دلم سوزد

که چون سلام پدر بي جواب شد مادر

نشان غصب فدک ماند تا به ماه رخت

گرفته نيمه اي از آفتاب شد مادر

علي بياد جوانيت پير گشت چو ديد

خميده سرو قدت در شباب شد مادر

عنايتي صف يوم الحساب «ميثم» را

که خسته از گنه بي حساب  شد مادر

غلامرضا سازگار «ميثم»

 

 

 

دو بيتي‌ها

از شعله‌ي نار گل به احمد دادند                      بر بانوي وحي تحفه بي حد دادند

ضرب لگد و غلاف تيغ و سيلي                       اجريست که بر آل محمد دادند

غلامرضا سازگار «ميثم»

* * *

چه حالی داده دل را دست مادر                       که می شستی زدنیا دست مادر

از آن سیلی مگر چشمت نمی دید                      که می جستی مرا با دست مادر

جواد محمدزمانی

* * *

زهرا همه جا ياور و غمخوار علي است                با پهلوي بشکسته طرفدار علي است

هر دست که حامي ولايت نشود                      دستي که نبي بوسه زند يار علي است

غلامرضا سازگار «ميثم»

* * *

تو هم با کوفه هم دستی مدینه                      نمک خوردی ولی پستی مدینه

کسی بر بازوی زهرا نمی زد                           اگر دستم نمی بستی مدینه

شیخ رضا جعفری

* * *

یتیمان جز دو چشم تر ندارند                          به غیر از خاک غم بر سر ندارند

چو مادر مرده ها باید فغان کرد                        که طفلان علی مادر ندارند

سروده جواد حیدری

* * *

از هر طرفي که رهسپر مي گشتم     پيش ضربات او سپر مي گشتم

همراهم اگر نبود در کوچه حسن                      تا خانه‌ي خود چگونه بر مي گشتم

غلامرضا سازگار «ميثم»

 

روح آفتاب

ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی

بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی

پهلوی منهم از خبر رفتنت شکست

رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی

با قطره قطره اشک سلامت نموده ام

زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی

خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو

بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی

رفتی و روی صورت خود را کشیده ای

ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی

بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند

رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی

روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد

مردم از این خطاب چرا نمی شوی

می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها

این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی

سروده رحمان نوازنی

جان نثاري

ديروز جان نثاري زهرا اگر نبود

امروز از ولايت و قرآن اثر نبود

آن آتشي که خانه زهرا دران بسوخت

رشک غدير و بغض علي بدشرر نبود

سيلي که خورد فاطمه بهر بقاي دين

تاثير آن جداي زشق القمر نبود

آنجا قمر دو پاره شد اين جا قمر گرفت

آنجا خبر زمعجزه اين جا خبر نبود

آنجا به شهر مکه اين جا مدينه بود

آنجا نبود دختر واينجا پدر نبود

آن جا فراز کوه و دراينجا به کوچه ها

آنجا خديجه بودراينجا دگر نبود

ماه علي گرفت دراينجا که نيمه روز

هنگامه گرفتن قرص قمر نبود

گويند عده اي سند ميخ در کجاست

ما نيز قائليم که کاش اين خبرنبود

اما فشار ضرب درآن گونه خرد کرد

آن سينه را که حاجت گل ميخ در نبود

سيدرضا مويد

بحر طويل فاطميّه

شهر زيباي مدينه شده آبستن صد فتنه و بيداد که تا حشر به گردون رود از حنجره اهل ولا شيون و فرياد، که در ازمنه دهر ندارد کسي اين حق کشي و ظلم و ستم ياد، شرافت ز ميان رفته، قرار از دل و جان رفته، گل آرزوي ملت اسلام به تاراج خزان رفته، محمد که بود جان گرامي جهان‌ها ز جهان رفته، مدينه شده خاموش، جهان گشته سيه‌پوش، عجيب است که بعد از دو مه و نيم، غدير نبوي گشته فراموش، در فتنه شده باز و سقيفه شده آغاز عدالت ز جفا خانه‌نشين، بيدادگري سر به درآورده، مولاي دو عالم شده بي‌ياور و در خانه در بسته گرفته ز الم زانوي غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصه خود آه که آتش زده با شعله فرياد درون ارض و سما را.

آب غسل و کفن ختم رسل خشک نگرديده که قرآن شده پامال و فراموش شده حرمت پيغمبر و دين و علي و آل، گروهي که شده بنده دجال، ستادند در بيت خداوند تبارک و تعالي به درون کينه مولا، نه حيايي و نه شرمي ز رسول و علي و حضرت زهرا، عوض دسته گل شاخه هيزم به سر شانه نهادند، در خانه ستادند، ز بيداد زبان را به جسارت بگشادند، که: هان يا علي از چيست که در خانه نشستي؟ در از قهر به روي همه بستي، اگر اين لحظه در خانه خود را نگشايي، نيايي به سوي مسجد و بيعت ننمايي، همه آتش بفروزيم و در خانه بسوزيم، بسوزيم حسين و حسن و فاطمه‌ات را، که از اين شورش و تهديد تن زينب و کلثوم و حسين و حسن و فاطمه لرزيد، کشيدند ز دل ناله که: اي ختم رسل سر به در آور ز دل خاک و ببين غربت ما را.

در اين حادثه شوم به اذن علي آن رهبر مظلوم، که مظلومي او تا ابدالدهر بود بر همه معلوم، مه برج حيا فاطمه آمد پس در گفت که: اي قوم ستمکار به جرات شده با ذات خداي احد قادر دادار، پس از رحلت پيغمبرش آماده پيکار، چه خواهيد از آل نبي و حيدر کرار، نديديد که ما در غم پيغمبر اکرم همه هستيم عزادار، دريغا که همان عهدشکن‌هاي دو روي همه غدار، عوض شرم و حيا پاسخشان شد شرر نار، ز بيت‌الحرم وحي، برآمد شرر و دود سوي گنبد دوار، خدا داند و زهرا که چه رخ داد ميان در و ديوار، چه با فاطمه از آن لگد و ضربت در شد، به هواداري او محسن شش ماهه سپر شد، به خدا زودتر از مادر مظلومه خود گشت فدا شير خدا را.

نفس فاطمه از درد درون قفس سينه افروخته پيچيد که مي‌خواست شود زير و رو از ناله او شهر مدينه، که به هم ريخت نظان فلک از ناله يک يا ابتايش، چه بگويم که سخن در جگرم لخته خون گشته و انگار که بازوم شکسته‌ست و يا درد کنم در دل و در سينه و در پهلويم احساس و يا مانده به رويم اثر سيلي و انگار که پشت در آن خانه ز شلاق ستم گشته تنم يکسره مجروع، نه آخر مگر از آب و گل فاطمه کردند مرا خلق، نباشم به خدا شيعه اگر حس نکنم آن همه دردي که فرو ريخت به جان تن زهرا، به تن پاک و شريفي که محمد زده گل بوسه چو آيات خدا بر همه اعضاش، به قرآن بود اين درد به درون تن من تا پسرش مهدي موعود بيايد، شور آتش جان و دل کل محبان علي را بنشاند، ز عدو داد دل مادر مظلومه خود را بستاند، بگشاييد به تعجيل ظهورش همه شب دست دعا را.

به خدايي خداوند در اين صحنه ايجاد علي دوست تر از فاطمه نبود به پيمبر قسم از فاطمه بايست بگيريم همه درس ولايت، به علي دوستي فاطمه سوگند بخوانيد به تاريخ و ببينيد که با پهلوي شکسته و بازوي ورم کرده و با سقط جنينش ز فشار در و ديوار و کبودي رخ چون گل ياسش، به دفاع از علي از جا حرکت کرد، سپس يک تنه استاد و ندا داد که من در دل دشمن تک و تنها به علي ياور و يارم، نگذارم نگذارم که شود يک سر مو از سر او کم، منم و مهر و ولايش، سر جانم به فدايش، ز ازل گفتم و گويم که علي هست من و من همه اويم به خدا يا که علي را به سوي خانه برم يا که چو شش ماهه خود کشته در اين راه شوم، اين من و اين بازو و اين محسن مظلوم، بگيرم جلوي فتنه و بيداد شما را.

بعد از اين فاجعه شد دست ستم باز و دگر کشتن اولاد علي تا ابدالدهر شد آغاز و شروعش ز در خانه زهراست، سپس کشتن مولا، پس از آن قتل حسن پس از آن فاجعه کرب و بلا ريختن خون حسين ابن علي بود و جوانان بني هاشم و هفتاد و دو سرباز رشيدش، پس از آن کودک شش ماهه معصوم شهيدش، چه شهيدان عزيزي که از اين سلسله تقديم خدا گشت، يکي مالک اشتر يکي عمار يکي مثيم تمار يکي حجر و رشيد است و سعيد ابن جبير است هزاران و هزاران و هزاران تن از اينان که بريدند سر از پيکرشان فرقه اشرار به اين جرم که بودند طرفدار علي حيدر کرار و هنوز از دم شمشير سقيفه به ستم خون محبان علي ريزد و ريزد مگر آن روز که مهدي بستاند ز عدو داد تمام شهدا را.

غلامرضا سازگار «ميثم»