عهد
عجب به عهد رسول خدا وفا کردند
فزون ز حد توان بر علي جفا کردند
به جاي لاله و گل بار هيزم آوردند
شراره هديه به ناموس کبريا کردند
هزار مرتبه خشم خدا بر آن امت
که قصد سوختن خانهي خدا کردند
به جاي مزد رسالت زدند فاطمه را
نه از خدا نه ز پيغمبرش حيا کردند
غلاف تيغ گواهي دهد که سنگدلان
چگونه فاطمه را از علي جدا کردند
چهار کودک معصوم در دل دشمن
به مادر و پدر از سوز دل دعا کردند
خدا گواست که از بيم آه فاطمه بود
اگر ز بازوي مولا طناب وا کردند
چه اتفاق عظيمي به پشت در رخ داد
چه شد که محسن شش ماهه را فدا کردند
علي ولي خدا را که جان احمد بود
پي رضايت شيطان دون رها کردند
خدا گواست قلم شرم مي کند ميثم
از اينکه شرح دهد با علي چه ها کردند
غلامرضا سازگار «ميثم»
فاطميه
جان ما قربان جانِ فاطمه
آمده فصلِ خزانِ فاطمه
هر كه گويد با دو چشمي خون فشان
لعنتي بر دشمنانِ فاطمه
دل بسوزاند ز هر عاشق دلي
ياد جسمِ نيمه جانِ فاطمه
فاطميه موسم اشك و عزاست
صد امان از كودكانِ فاطمه
بهرِ مادر روضه خواني ميكند
مهدي صاحب زمانِ فاطمه
گويد از كوچه از آن سيلي سرد
از همان اشكِ روان فاطمه
گويد از ميخ و در و ديوار و دود
علتِ قدِ كمانِ فاطمه
چون بقيع آيد به خاطر ميرسد
نيمه شب جسمِ جوانِ فاطمه
نالهها پر ميكشد وقتي كه او
گويد از قبرِ نهانِ فاطمه
حسن فطرس
اخترفشان
آزار داده انــد بســـي در جـــــوانـــي ام
بـي زار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام
جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟
اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام
هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان
هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام
بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام
آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام
ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن
امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام!
موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد
كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام
ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم
ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام
سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است
اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام
علي انساني
نص
رفت پيغمبر ولي زهراي خود را جا گذاشت
جان به روي آيه نص ذوي القربي گذشت
آتشي افروخت دشمن کز شرارش داغ گل
در دل شوريده حال بلبل شيدا گذاشت
شاخه را بشکست و گل را با لگد از شاخه چيد
داغ خون با ميخ در بر سينه زهرا گذاشت
محسن شش ماهه را کشت و کتاب عشق را
از براي اصغر شش ماهه بي امضا گذاشت
تازيانه خورد زهرا و ز خود اين ارث را
يادگاري از براي زينب کبري گذاشت
در ميان کوچه سيلي خورد و از خود اين نشان
از براي آن سه ساله بعد عاشورا گذاشت
بار غم برداشت مرگ از دوش زهرا در عوض
چوبه تابوت او بر شانه مولا گذاشت
آنقدر گويم من ژوليده داغ فاطمه
آتشي از خود به جا در خانه دلها گذاشت
ژوليده نيشابوري
آينه
از غم فرقت زهرا دل حيدر سوزد
يا که در نه فلک از خيل ملک ، پر سوزد
اهرمن آتش کين زد به در خانه وحي
که هنوز عالمي از آتش آن در ، سوزد
از ستم سوخت در خانه زهراي بتول
که از آن شعله کين ، قلب پيمبر سوزد
از فشار در و ديوار شکست آينه اي
که دل اهل ولا تا صف محشر ، سوزد
خواست تا باغ فدک را بستاند ز عدو
چه بگويم که چه شد خامه و دفتر سوزد
کرد پنهان ز علي پيرهن خونين را
که از آن واقعه جان و دل حيدر سوزد
شرح خونابهي پهلو ، نتوان کرد بيان
دل از آن قصه ي پر غصه ، مکرر سوزد
رفت از دست علي فاطمه کز سوز غمش
روز و شب جان و دل حيدر صفدر سوزد
غسل داد و کفنش کرد علي ، در دل شب
که هنوز از محنش کاه چو اختر ، سوزد
از دل سوخته آهي کشد «آهي» زيرا
عالمي از غم صديقه ي اطهر سوزد
علي آهي
رباعي
نخلي که شکسته ثمرش را نزنيد
مرغي که زمين خورد پرش را نزنيد
ديديد اگر که دست مردي بسته
ديگر در خانه همسرش را نزنيد
غلامرضا سازگار «ميثم»
محشر
زهرا اگر نبود خدا مظهري نداشت
توحيد انعکاس نمايانتري نداشت
جز در مقام عالي زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه ديگري نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
ديگر خدا نياز به پيغمبري نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهار اگر نبود علي همسري نداشت
محشر بدون مهريه همسر علي
سوگند مي خوريم شفاعتگري نداشت
حتي بهشت با همه نهر هاي خود
چنگي به دل نميزد اگر کوثري نداشت
ديروز اگر به فاطمه سيلي نمي زدند
دنيا ادامه داشت دگر محشري نداشت
علي اکبر لطيفيان
دو بيتي
يا فاطمه از غصه كبابم كردي
چون شمع تو قطره قطره آبم كردي
يك شهر سلام بي جوابم كردند
از چيست تو اين گونه جوابم كردي
حبيب الله موحد
دو بيتي
مدينه دم فرو بستي، نشستي
زماني كه ز حيدر دست بستي
تو كه سيلي زدي، آتش كشيدي
چرا پهلوي زهرايم شكستي؟
حسن فطرس
جان مادرت
دلها شده دوباره پريشان مادرت
آقا بيا به مجلس ما جان مادرت
روزي فاطميه ي ما را زياد كن
دست شماست سفره ي احسان مادرت
در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم
تا كه شويم باز مسلمان مادرت
تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني
شايد شويم سائل و مهمان مادرت
وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم
گشتيم شيعيان پشيمان مادرت
اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين
فتاده ايست پشت در خانه مادرت
آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت
غير از مزار خاكي پنهان مادر ت
جواد حيدري
مرو
اي آفتاب روشنم اي همسرم مرو
اينگونه از مقابل چشم ترم مرو
با تو تمام زندگيم بوي سيب داشت
اي ميوه بهشتي پيغمبرم مرو
جان مرا بگير خدا حافظي مكن
از روبروي ديده ي نا با ورم مرو
تا قول ماندن از تو نگيرم نمي روم
اي سايه بلند سرم. از سرم مرو
لطف شب عروسي دختر به مادر است
پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو
علي اكبر لطيفيان
ظهور
گريهكناي فاطمه، فاطمه يه پسر داره
كه نيمه شبها تو بقيع، صورت رو خاكا ميزاره
ميگه مادر قربونتم، يه عمريه گريونتم
فداي غصههات بشم، خودم بلا گردونتم
مادر ميدونم يه روزي، به زخم تو نمك زدند
تو كوچههاي مدينه، يه روز تو رو كتك زدند
مادر دلم خيلي خونه، اشك ميريزم دونه دونه
واسه عمو محسن خود، زار ميزنم غريبونه
من ميدونم كه عاقبت، ضرب عدو اثر گذاشت
چي كشيدي اون لحظه كه، تو رو به پشت در گذاشت
كوچه و ميخ و سيلي و فدك برام دردِ همه
چهل تا مردِ جنگي و يه حيدر و يه فاطمه
مادرِ مهربون من، پير شدهي جوون من
كي ميشه من ظهور كنم تا كه بشي مهمون من
حسن فطرس
دانهي گندم
مادر! نمي شود که برايم دعا کني
درد مرا به دست طبيبت دوا کني
يا اينکه يک سحر به قنوت نماز وتر
يادي از اين اسير قديم شما کني
اين دستهاي خسته و خالي دخيل توست
يعني نمي شود که به من هم عطا کني؟
روزي به جاي دانه گندم دل مرا
در سنگ آسياي غمت جابجا کني
عمري اسير کوچه تنگي شديم تا
ما را به روي چادر خاکيت جا کني
عليرضا لك
بيحرمتي
در ميانِ كوچهها دشمني از سر گرفت
شعلهي اين دشمني دامنِ حيدر گرفت
حرفِ هيزم ميزدند دشمنانِ ذوالفقار
آتش اين دشمني ناگهان بر در گرفت
آمدش تا پشتِ در فاتح قلبِ علي
او سراغ از لحظهي مرگِ پيغمبر گرفت
بر سؤالش ضربهي خشم دشمن شد جواب
كِشتي آلِ نبي ناگهان لنگر گرفت
دست زهرا چون علي تا كه با هم بسته شد
بين آن ديوار و در بر زمين بستر گرفت
مردمان بيوفا شاهد اين ماجرا
واي از وقتي كه دل، دامنِ دلبر گرفت
دستِ دل گر خسته بود، پهلويش بشكسته بود
از براي يارياش قوّتي ديگر گرفت
دشمن و ضرب و غلاف، فاطمه گرم طواف
ضربهاي زد قدرت از بازوي كوثر گرفت
عشق زهرا را عدو تا به مسجد ميكشيد
فاطمه مشغول شد، حاجت از داور گرفت
لرزه بر عرش آمد و آسمان غرش نمود
حول و حوش فاطمه عالمي محور گرفت
هر قنوت فاطمه مملو از نفرين كه شد
شافع عالم علي، دستِ آن ياور گرفت
فطرس از اين غصهها شد غمينِ فاطمه
زيرِ پلكان ديدمش اشكِ چشمِ تر گرفت
حسن فطرس
دو بيتي
بر چهره شکوه آسماني داري يک پنجره باغ ارغواني داري
اي رزم تو بين کوچه ودرپس در بر سينه مدال قهرماني داري
جواد محمد زماني
حرمت بانو
گيرم كه خانه خانه ي وحي خدا نبود
آتش به بيت ام ابيها روا نبود
آن بانويي كه حرمت قرآني اش سزاست
در كوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود
در آستان خانه ي او دود بهر چيست
آل رسول تازه مگر در عزا نبود
احمد مگر سلام به او بارها نداد
زهرا مگر زاهل همين هل اتا نبود
پرداخت شد بهاي رسالت عجب چه زود
پس بيعت ولاي علي بي بها نبود
حالا چه وقت مجلس شوراي رهبر است
حيدر مگر خليفه ي دين خدا نبود
اي قوم اين همه عجله از براي چيست
مولا مگر به غسل رسول خدا نبود
در كار خير اين همه راي خلاف چيست
حالا كه وقت شبهه و چون و چرا نبود
در شهرتان همايش نا مردي از چه روست
بازوي دين سزاي غلاف جفا نبود
نامردي است ضربه به گل بي هوا زدن
آيا هجوم سيلي تان بي هوا نبود؟
حتي صداي سيلي تان تا بقيع رفت
اين كار غير زاده ي قوم دغا نبود
اين ماجرا حماسه ي زهرا شناسي است
كوثر مگر شناسه ي خير النسا نبود
محمود ژوليده
دو بيتي
تمناي دل زينب همينه كه روي زانو مادر بشينه
الهي اين چه درد بي دوائي است كه دختر روي مادر را نبينه
جواد حيدري
بيمادري
واي از غم بيمادري يه دردِ كه بي درمونه
حتي به فكرشم بودن جون و تن و ميلرزونه
واي از دلِ بيمادرا كه زيرِ خاكِ گلشون
مادر دارا رو ميبينند چقدر ميسوزه دلشون
تا آخر عمر بيمادر ذكرِ مادر رو لبهاشه
خدا كنه كنارمون كسي بيمادر نباشه
اما بدون تو جمع ما غريب ترين بيمادراست
ميدوني اسم اون چيه مهدي آلِ مصطفاست
قربون اون شالِ عزا، اشكاي دونه دونهات
شما بيا روضه بخون، كه ما بشيم ديونهات
بگو چطور مادرتون، تو كوچه پژمرده شده؟
به پشت در تو آتيشا، چطور لگد خورده شده؟
بگو چطور تو مدينه، خون به دلِ زهرا زدند؟
لحظهي غسلِ تن اون، غم به دلِ مولا زدند؟
بگو چطور به روي ياس، رنگِ غم و نيلي كشيد؟
تو كوچههاي بي كسي، به صورتش سيلي كشيد؟
بگو برامون بدونيم، تو سينهتون چه غصههاست؟
آقا به ما نشون بده كه قبرِ مادرت كجاست؟
حسن فطرس
سيب بهشتي
پرواز مي دهيم كه بال وپرت كنيم
معراج مي بريم كه پيغمبرت كنيم
ديگر بس است خلوت چله نشيني ات
وقتش رسيده است مقرب ترت كنيم
دسته گل قديمي خود را از اين به بعد
دست تو مي دهيم كه تاج سرت كنيم
حالا نماز شكر بخوان فديه ات بده
تا صاحب ز لال ترين كوثرت كنيم
مي خواستيم فرق كني با پيمبران
مي خواستيم آينه ي ديگرت كنيم
اين سيب را بگير وبراي خودت ببر
وقتش شده است فاطمه را دخترت كنيم
شايسته است با پدرفاطمه شدن
از خانواده ي پسري ابترت كنيم
مي خواستيم نسل تو زهرا نسب شود
ضرب المثل براي عجم تا عرب شود
خورشيد، آفتابي انور فاطمه است
صبحي اگر كه هست بدهكار فاطمه است
آيينه اش سه مرتبه خود را ظهور داد
پيغمبر و علي همه تكرار فاطمه است
هر جلوه اي كه جلوه ي نوري نمي شود
زهرا شدن فقط و فقط كار فاطمه است
شام زفاف پيرهن كهنه مي برد
اين تازه اولين شب ايثار فاطمه است
فردا اسير دست جهنم نمي شود
امروز هر كسي كه گرفتار فاطمه است
زهرا اگر نبود ولايت نداشتيم
گمراه مي شديم و هدايت نداشتيم
زهرا بنا نداشت خودش را بنا كند
مي خواست بند ه باشد و يا رب بنا كند
مثل علي عروج نمازش امان نداد
اصلا به پاي پر ورمش اعتنا كند
تا كه مدينه از گل توحيد پر شود
كافي است در قنوت خدا را صدا كند
طبق روال هر شب جمعه نشسته تا
قبل از خودش سفارش همسايه را كند
ستي كه پيش خانه ي زهرا دراز نيست
"در شرع بر جناز ه ي آن كس نماز نيست"
او آمد وخزان زمين را بهار كرد
بر شاخه ها شكوفه ي عصمت سوار كرد
آيا بدون مهر مناجات فاطمه
مي شد به سجده كردن خود افتخار كرد ؟
وقتي شب زفاف پيمبر رسيد و بعد
ين علي و فاطمه تقسيم كار كرد
خوشحال شد تمامي احساس معجرش
وقتي رسول فاطمه را خانه دار كرد
آن هم براي حاجت مسكين شهر بود
روزي اگر زحادثه ميل انار كرد
اخلاص پينه هايش هميشه زبانزد است
از بسكه دست فاطمه در خانه كار كرد
وقتي تمام قاطبه هابي حماسه بود
خود را خميده كرد ولي ذوالفقار كرد
پس مي شود براي عوض كردن زمان
نو آوري فاطمه را اختيار كرد
بي فاطمه كه شيعه شكوفا نمي شود
شيعه مريد دشمن زهرا نمي شود
دنيا نديده است سفر هاي اين چنين
جز در هواي فاطمه پرهاي اين چنين
ديروز مي شدند درختان بدون سر
امروز مي دهند ثمر هاي اين چنين
سر مي دهيم ومنت ياغي نمي كشيم
همواره سر خوشيم به سرهاي اين چنين
دارد بساط كفر زمين جمع مي شود
پيچيده در زمانه خبر هاي اين چنين
اصلا بعيد نيست رو كند به ما
از مادري چنان وپسر ها ي اين چنين
لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه
آري عجيب نيست ظفر هاي اين چنين
دلهاي ما هميشه پر از ياد فاطمه است
اين سرزمين قلمرو اولاد فاطمه است
علي اكبر لطيفيان
نيمه ديگر
آهسته مي شويد يگانه همسرش را
با آب زمزم آيه هاي کوثرش را
آهسته مي شويد غريب شهر يثرب
پشت و پناه و تکيه گاه و ياورش را
تنها کنار نيمه هاي پيکر خود
مي شويد امشب نيمه هاي ديگرش را
آهسته مي شويد مبادا خون بيايد
آن يادگاريهاي ديوار و درش را
پي مي برد آن دستهاي مهربانش
بي گوشواره بودن نيلوفرش را
مي گريد اما باز مخفي مي نمايد
با آستيني بغضهاي حنجرش را
در خانه ي او پهلوي زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمي گيرد سرش را
با گريه هاي دخترانه زينب آمد
بوسد کبودي هاي روي مادرش را
بر شانه هاي آفتابي اش گرفته
مهتاب هجده ساله ييغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن مي کرد
در سرزمين هاي سئوالي همسرش را
علي اكبر لطيفيان
غسل
بريز اي اشكِ سرخابي در اين يلداي بيتابي
به جسم ياسِ من آبي ولي آهسته آهسته
* * *
خدا، قوّت بده حيدر كنار ياس و نيلوفر
بگريد ساعتي ديگر ولي آهسته آهسته
* * *
خدا، اين خسته آهويم شكسته پر، پرستويم
به آب غصه ميشويم ولي آهسته آهسته
* * *
كنم حس، درد پهلويش چه سوزان، نيلي رويش
بگويم شرح بازويش ولي آهسته آهسته
* * *
غم نامردمان كُشتم خدايا اين زمان كُشتم
نگاه كودكان كُشتم ولي آهسته آهسته
حسن فطرس
رباعي
خون است که روي خاک خشت افتاده است
داغ است به قلب سر نوشت افتاده است
خيزيد وفرشته را به بيرون ببريد
آتش به در باغ بهشت افتاده است
جواد محمد زماني
دو بيتي
كمي از غسل زير پيرهن ماند
كمي از خون خشك بر بدن ماند
كفن را در بغل بگرفت و بو كرد
همان طفلي كه آخر بي كفن ماند
محسن عرب خالقي
تركيب بند زهرايي
شوق عراق و شور حجاز است در دلم
جامه دران و سوز و گداز است در دلم
پل مي زنم به خويش مگو از کدام راه
راهي که رو به آينه باز است در دلم
قد قامت الصلاه من از جاي ديگر است
قد قامت کدام نماز است در دلم
شب را چراغ گم شدن روز کرده ام
ذکرت چراغ راز و نياز است در دلم
تشبيه نارساست ، حقيقت کلام توست
ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم
مجموعه ي نياز تويي اي نماز ناب
ديگر چه حاجتي به نياز است در دلم
ياس کبود پيش تو خار است فاطمه (س)
نامت گل هميشه بهار است فاطمه( س)
شب را خدا ز شرم نگاه تو آفريد
خورشيد را ز شعله ي آه تو آفريد
شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود
صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفريد
آه اي شهيده اي که شهادت سپاه توست
جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد
هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد
اي پشتوانه ي دو جهان ، عشق را خدا
با جلوه وجلالت و جاه تو آفريد
تقواي محض ، عصمت خالص ، گل خدا!
آخر چگونه شعر کنم قصه ي تو را؟
تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد
انسان دردمند به درک دعا رسيد
تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد
تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد
هاجر هر آن چه هروله کرد از پي تو کرد
آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد
احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد
داغ پدر ،سکوت علي (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجره ي کربلا رسيد
در تل زينبيه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قيامت زينب (س) فرا رسيد
با محتشم به ساحل عمان رسيد اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسيد
تسبيح توست رشته ي تعقيب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات
بي فاطمه (س) قيامت انسان نبود نيز
عهد الست و معني پيمان نبود نيز
چونان تو زن نديد جهان تا كه بود و هست
چونان تو مرد در همه دوران نبود نيز
مولا اگر نبود جهان جلوه اي نداشت
"راز رشيد" سوره ي قرآن نبود نيز
گر زنده بود بعد تو پيغمبر خدا
قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نيز
زهرا (س) اگر نبود ، زمين بي بهار بود
در آسمان شکوفه ي باران نبود نيز
اي برق ذوالفقار علي (ع) – هيچ خطبه اي
مانند خطبه هاي تو بران نبود نيز
حيدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود
وجد و وجود و جوشش وجدان نبود نيز
ايمان نبود و عشق نبود و شرف نبود
خورشيد سر بريده ي صحراي طف نبود
نام تو با علي (ع) و محمد (ص) قرينه است
هر جا كه عطر نام تو باشد مدينه است
دستاس كيست چرخ جهان ؟ اين غريب كيست
اين دست هاي کيست که لبريز پينه است؟
آيينه اي که عطر بهشت مدينه بود
نامش هنوز شعله ي سيناي سينه است
اي وسعت بهشت ، جهان بي تو دوزخ است
دنيا چقدر مزرعه ي كفر و كينه است
اين گونه گنج در صدف هر خزانه نيست
گنجي ست در خزانه اگر اين خزينه است
دريا علي (ع) ست گوهر يكدانه اش تويي
در موج حادثات - حسينت سفينه است
با هر حماسه داغ پدر را سرشته اي
هجده كتاب درد علي (ع) را نوشته اي
زيبايي مدينه به غير از بتول نيست
بي مهر او نماز دو عالم قبول نيست
مي پرسم از شما که رسولان غيرتيد
زهرا (س) مگر خلاصه ي جان رسول نيست ؟
گيرم ولايت علي (ع) از ياد برده ايد
آيا غدير و دست محمد (ص) قبول نيست ؟
آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا ؟
آيا مگر حديث ولا از اصول نيست ؟
مهر علي (ع) ست روزي هر روز مهر و ماه
وقتي چراغ ، فاطمه (س) باشد ، افول نيست
جبريل را به مرقد مولاي عاشقان
بي رخصتش هر آينه ، اذن دخول نيست
الله اكبر از تو كه الله اكبري
اي مادرپدر كه پدر را تومادري
زهراترين شکوفه ي گلخانه ي رسول
با نام تو مدينه مدينه ست يا بتول
اي مردمي که زاير راز مدينه ايد
آه اي مجاوران حرم حج تان قبول
اينجا كنار حجره ي پيغمبر خدا
آيينه خانه اي ست پر از تابش اصول
آيينه اي كه ماه در آن مي كشد نفس
آيينه اي كه مهر در آن مي كند حلول
دربين ماه هاي خدا چون تو ماه نيست
اي بين فصل هاي خدا بهترين فصول
اينجا نماز خانه ي مولا و فاطمه (س) ست
اينجاست خانه ي علي (ع) و خانه ي رسول
زهرا شدي که نام علي (ع) را علم کني
پنهان شدي که هر دو جهان را حرم کني
يك عمر بود با غم و غربت قرين علي (ع)
آن قصه ي حسين و حسن بود و اين علي (ع)
وقتي ابوتراب شدي خاک پاک شد
تا زد به خاک بندگي او جبين علي (ع)
درخانقاه نوري و در كعبه چلچراغ
بر خاتم رسول رسولان نگين علي (ع)
آيينه اي برابر انسان و كائنات
آيين عشق و آينه ي راستين علي (ع)
شمشير حق كه چرخ زنان است و خطبه خوان
دست خداست بر شده از آستين علي (ع)
زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علي (ع) كسي
احمد(ص) نداشت جز تو کسي همنشين ، علي(ع) !
اندوه بي شمار مرا ديده اي ، بيا
انسان روزگار مرا هم ببين ، علي (ع)!
دنيا چقدر تشنه ي نام زلال توست
هر ماه ماه آينه هر سال سال توست
شب گريه هاي غربت مادر تمام شد
زينب (س) به گريه گفت که ديگر تمام شد
امشب اذان گريه بگويد بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد
طفلان تشنه هروله در اشک مي کنند
ايام تشنه کامي مادر تمام شد
آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسين
چشم حسين (ع) گفت : برادر! تمام شد
تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گريست كه منبر تمام شد
زاينده است چشمه ي زهرايي رسول
باور مكن که سوره ي کوثرتمام شد
باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسه ي حيدر تمام شد؟
زهرا (س) اگرنبود حديث کسا نبود
زينب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود
شب آمده ست گريه كنان بر مزار تو
دريا شکست موج زنان در کنارتو
بعد از تو چله چله علي (ع) خطبه خواند و سوخت
چرخيد ذوالفقار علي (ع) در مدارتو
زينب (س) كجاست ؟ همسفر خطبه هاي خون
دنيا چه كرد بعد تو با يادگار تو
باران نيزه ، نعش غريبانه ي حسن (ع)
آن روزگار زينب (س) و اين روزگار تو
گل داد روي نيزه ، سرتشنه ي حسين (ع)
تا شام و كوفه رفت دل داغدار تو
تو سوگوار زينب (س) و زينب (س)غريب شام
تو سوگوار زينب (س) و او سوگوار تو
بعد از تو سهم آينه درد و دريغ شد
دست نوازشي كه كشيدند تيغ شد
اي ناخداي كشتي درد - اي خداي درد
تنها تويي كه آمده اي پا به پاي درد
زين پيش درد و داغي اگر بود با تو بود
درد آشناي داغي و داغ آشناي درد
زان شب كه غرق خطبه ي چشم تو شد علي (ع)
مانند رعد مي شكند با صداي درد
شعر تو را چگونه بخوانم كه نشكنم؟
آخر بگو كه قصه كنم از كجاي درد ؟
اي قطعه ي بهشت ، غزلگريه ي زمين
با چشم خود سرود تو را هاي هاي درد
مگذار مردگان شب عافيت شويم
ما را ببر به آينه ي کربلاي درد
تو آبروي داغي و تو آبروي اشک
تو ابتداي دردي و تو انتهاي درد
يوسف اگر براي پدر درد آفريد
زهرا (س) شكست و درد پدر را به جان خريد
اي سرپناه عارف و عامي نگاه تو
آتش گرفت خيمه ي گردون ز آه تو
آيا چه بود قسمت تو غير درد و درد
آيا چه بود غير محبت گناه تو
ساقي علي (ع) ست - كوثر جوشان حق تويي
ما تشنه ايم تشنه ي لطف نگاه تو
در چشم من تمام زمين سنگ قبر توست
گردون کجا و مرقد بي بارگاه تو
در کربلاي چند شهيد غمت شديم
سربندهاي فاطمه(س) بود و سپاه تو
از خانه ي تو مي گذرد راه مستقيم
را هي نمانده است به حق - غير راه تو
دنيا اگرغدير تو را خم نكرده است
روح مدينه رد تو را گم نكرده است
عليرضا قزوه
شفاعت
ما زنده به لطف و رحمت زهرائيم
مامور براي خدمت زهرائيم
روزي كه تمام خلق حيران هستند
ما منتظر شفاعت زهرائيم
جواد حيدري
گل خوشبو
گواهي اي خدا زهراي خود را
به اشك ديده ام مي شويم امشب
براي آخرين بار اي خدايا
گل خوشبوي خود مي بويم امشب
مصيبت هاي پي در پي الهي
هجوم آورده از هرسويم امشب
هر آنچه ديده ام امشب ز زهرا
خدايا با تو من مي گويم امشب
نمودم در ميان خاك تيره
بدست خود نهان بانويم امشب
بياد سينه سوزان زهرا
بريزد ژاله ها بر رويم امشب
زجا خواهم اگر خيزم من زار
بيفتد لرزه بر زانويم امشب
عزاي فاطمه هرجا كه باشد
من اي آرام دل مي جويم امشب
مرحوم حاج احمد آروني(آرام دل)
هيزم
دواي مردمان خسته، هيزم كليدِ خانههاي بسته، هيزم
چگونه، تسليت دادند او را به جاي دسته گل با دسته هيزم؟
حسن فطرس
ياري براي ياري
آن روز عاشقانه، ياري براي ياري
ميكرد كارِ خانه، ياري براي ياري
با اينكه بانوي دلْ، دل سير از جهان بود
ميخواند اين ترانه، ياري براي ياري
در فكر روزهاي پايان رسيدهي عمر
ميسوخت دانه دانه، ياري براي ياري
كابوسهاي كوچه، تفسير سرخِ سيلي
اشك عصاي شانه، ياري براي ياري
در خاطرش رقم خورد، بين كوير كوچه
ميخورد تازيانه، ياري براي ياري
وقتي به يادش آمد از آتش و در و دود
ميسوخت از زمانه، ياري براي ياري
ديگر نمانده صبري تا صبر او بماند
چون رود شد روانه، ياري براي ياري
در نيمههاي تاريك، ميبرد مردِ مهتاب
تابوت را شبانه ياري براي ياري
آيا دو قطره شعرم، با بيتهاي اشكم
گردد حساب يا نه؟ ياري براي ياري
حسن فطرس
محكمه
نخل عصمت بي ثمر، مي ماند اگر زهرا نبود
داغ حسرت، بر جگر مي ماند اگز زهرا بود
گردش افلاک، از يمن وجود فاطمه است
شام خلقت، بي سحر مي ماند اگر زهرا نبود
طعنه ابتر،چو زخمي از زبان جاهلان
بر دل خير البشر مي ماند اگر زهرا نبود
راهيان قرب حق را مشعل راه هداي ست
کاروان، بي راهبر مي ماند اگر زهرا نبود
خفته گان عصر را فرياد او بيدار کرد
گوش استضعاف، کر مي ماند اگر زهرا نبود
از ازل، وجدان مظلومان عالم تا ابد
از عدالت، بيخبر مي ماند اگر زهرا نبود
بارها فرمود طاها من فداي فاطمه
چون رسالت، بي ثمر مي ماند اگر زهرا نبود
روز رستاخيز مفتاح الجنان، در دست اوست
محکمه بي دادگر مي ماند اگر زهرا نبود
بهار
اي بهارم مرا خزان كردي
همچو خود قامتم كمان كردي
هر چه با اين دلِ علي كردي
با دلِ كودكان همان كردي
حسن فطرس
نشانه
فراغت آتش غم، كشد از دلم زبانه
ز كجا بجويمت من، ز كه پرسمت نشانه
تو گلي و من چو مرغي، ز خزان جان گدازت
به فغان و آه و زاري، بلبم بود ترانه
بكدام حسرت آخر، كشم آه و اشك ريزم
كه غمت بود چو درياي عميق بيكرانه
نرسيده بود عمرت عجبا به هجده سال
كه نمود قامتت خم، صدمات اين زمانه
نرود ز يادم اي گل، كه بگفتي آخرين دم:
چو بميرم اين بدن را، تو بشوي خود شبانه
كشد اين سخن علي را، كه ميان گريه گفتي:
تو خود اي علي بخاكم بسپار مخفيانه
كه زده است بر تو سيلي،كه شكسته پهلوي تو؟
كه ببازوانت اي گل، زده است تازيانه؟
بكجا روم پس از اين، بكه درد دل بگويم
كه اسير غم نداند، بكجا شود روانه
ز يتيمي حسين و حسن و دو دختر من
شده خانهام پريشان چو خراب آشيانه
چه به زينبت بگويم، چو ترا ز من بخواهد
چكنم چگونه يا رب بروم بسوي خانه
بخدا قسم كه جاي تو بود هميشه خالي
همه جا لهيب غمها، كشد از دلم زبانه
حسان
اختيار
رفتي و در ماتمت افغان و زاري ميكنم
خفتي و،من تا سحر، شب زندهداري ميكنم
بضعهي طاها توئي، اي يادگار مصطفي
من بدست خود كفن، اين يادگاري ميكنم
جان به تن،بعد از نبي،چوناستخوانم در گلوست
تا برآيد جانم از تن، بي قراري ميكنم
از وفات احمد و از مرگ تو يا فاطمه
هر دو ركنم شد خراب و، پايداري ميكنم
من كههستم خود غريب و بيكس و بي غمگسار
از يتيمان تو امشب غمگساري ميكنم
گه پرستاري كنم از نازنين اطفال تو
گه كنار مدفنت، افغان و زاري ميكنم
تا شوم ملحق به تو، در انتظار مرگ خويش
روزوشبميسوزم و،ساعت شماري ميكنم
اختيار عالم امكان بود در دست من
غم نگر، كاين گريه از بي اختياري ميكنم
حسان
آتش
در گلشن رسالت آتش زبانه مي زد
گل گشته بود خاموش بلبل ترانه مي زد
در بوستان توحيد يک ناشکفته گل بود
گر مي گذاشت گلچين اين گل جوانه مي زد
وقتي که باغ مي سوخت صياد بي مروّت
مرغ شکسته پر را در آشيانه مي زد
من ايستاده بودم ديدم که مادرم را
دشمن گهي به کوچه گاهي به خانه مي زد
گرديده بود قنفذ همدست با مغيره
او با غلاف شمشير اين تازيانه مي زد
با چشم خويش ديدم مظلومي پدر را
از ناله اي که مادر در آستانه مي زد
اين روزها مي ديد موي مرا پريشان
از ديده اشک مي ريخت با دست شانه مي زد
مردم به خواب بودند مادر ز هوش مي رفت
بابا به صورتش آب ز اشک شبانه مي زد
بهانهي خلقت
بانو شما بهانه خلقت که مي شود
آغاز هر چه هسا به آغاز نابتان
بوي بهشت مي وزد اطراف خانه ات
از عطر آسماني سيب گلابتان
آيا نمي شود که نصيب دلم شود
سلمان ترين کرامت يک انتخابتان
يعني کمي زلطف شما شاملم شود
يعني بيايد اين دل من در حجابتان
هجده بهار ماندي حالا نشسته ايم
زانو بغل گرفته به زخم شتابتان
هرگز تب مزار تو پايين نيامده
تا صبحگاه سرزدن آفتابتان
عليرضا لک
مادر
در مي زنند فکر کنم مادر آمده
از کوچه ها بنفشه ترين مادر آمده
او رفته بود حق خودش را بياورد
ديگر زمان خونجگري ها سر آمده
وقتي رسيد اول مسجد صدا زدند
بيرون رويد دختر پيغمبر آمده
سوگند بر بلاغت پيغمبرانه اش
با خطبه هاش از پس آنها بر آمده
سوگند بر دلايل پشت دلايلش
در پيش او مدينه به زانو در آمده
مردم حريف تيغ کلامش نمي شوند
انگار حيدر است که در خيبر آمده
وقتي که رفت از قدمش ياس مي چکيد
يعني چه ديده است که نيلوفر آمده؟
گنجينه هاي عرش الهي براي اوست
هرچند گوشواره اش از جا در آمده
در کنج خانه بستري آماده مي کنم
در مي زنند فکر کنم مادر آمده
علي اكبر لطيفيان
كوثر
آهسته مي شويد يگانه همسرش را
با آب زمزم آيه هاي کوثرش را
آهسته ميشويد غريب شهر يثرب
پشت وپناه وتکيه گاه و ياورش را
تنها کنار نيمه هاي پيکر خود
مي شويد امشب نيمه هاي ديگرش را
آهسته مي شويدمبادا خون بيايد
آن يادگاريهاي ديوار ودرش را
پي مي برد آن دستهاي مهربانش
بي گوشواره بودن نيلوفرش را
مي گويد اما باز مخفي مي نمايد
با آستيني بغضهاي حنجرش را
در خانهي اوپهلوي زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمي گيرد سرش را
با گريه هاي دخترانه زينب آمد
بوسد کبودي هاي روي مادرش را
برشانه هاي آفتابي اش گرفته
مهتاب هجده سالهي پيغمبرش را
دور از نگاه آسمانها دفن ميکرد
در سرزمينهاي سؤالي همسرش را
علي اكبر لطيفيان
برگ گل
وقتي خدا بهشت معطر درست کرد
از برگ گل براي تو پيکر درست کرد
آب و گلت که نور و دو صد شيشه عطر سيب
آخر تورا به شيوه ديگر درست کرد
از تو تمام آمدني ها شروع شد
يعني تو را ميان آن همه سر درست کرد
امد تمام هست تو را بي نظير ساخت
از آِه هاي ناب تو کوثر درست کرد
با نام تو دريچه اي از آسمکان گشود
بر بالهاي مرده من پر درست کرد
اصلاً براي درد کبودي که مي کشي
روز ازل دو چشم مرا تر درست کرد
دست کريه يک نفر از عمر بودنت
يک شاخه زخم يک گل پرپر درست کرد
بانو مزار گم شده ات تا دم ظهور
ازمن دلي شبيه کبوتر درست کرد
عليرضا لک
بوي خون
آيد هنوز از در وديوار بوي خون
اي فاطمه چه ديدي از آن قوم بي حيا
گويي هنوز دست به پهلو گرفته اي
گويي هنوز فضه ي خود ميكني صدا
طي گشت قرن ها و رساتر رسد به گوش
از پشت در به ناله صداي خدا خدا
كو مهدي ات كه مرقد پاكت نشان دهد
اي خاك آستان تو بر چشم توتيا
محمد علي اصفهاني
احترام به مادر
تمام شمع وجود تو آب شد مادر
دعاي نيمه شبت مستجاب شد مادر
گل وجود تو پرپر شد و بخاک افتاد
بهشت آرزوي ما خراب شد مادر
بجاي شمع که سوزد به قبر پنهانت
علي کنار مزار تو آب شد مادر
ميان آن همه دشمن که مي زدند تو را
دلم به غربت بابا کباب شد مادر
حمايت از پدرم را گناه دانستند
که کشتن تو در امت ثواب شد مادر
به محفلي که علي بر تو مخفيانه گرفت
سرشک ديده زينب گلاب شد مادر
به ياد ناله مظلوميت دلم سوزد
که چون سلام پدر بي جواب شد مادر
نشان غصب فدک ماند تا به ماه رخت
گرفته نيمه اي از آفتاب شد مادر
علي بياد جوانيت پير گشت چو ديد
خميده سرو قدت در شباب شد مادر
عنايتي صف يوم الحساب «ميثم» را
که خسته از گنه بي حساب شد مادر
غلامرضا سازگار «ميثم»
دو بيتيها
از شعلهي نار گل به احمد دادند بر بانوي وحي تحفه بي حد دادند
ضرب لگد و غلاف تيغ و سيلي اجريست که بر آل محمد دادند
غلامرضا سازگار «ميثم»
* * *
چه حالی داده دل را دست مادر که می شستی زدنیا دست مادر
از آن سیلی مگر چشمت نمی دید که می جستی مرا با دست مادر
جواد محمدزمانی
* * *
زهرا همه جا ياور و غمخوار علي است با پهلوي بشکسته طرفدار علي است
هر دست که حامي ولايت نشود دستي که نبي بوسه زند يار علي است
غلامرضا سازگار «ميثم»
* * *
تو هم با کوفه هم دستی مدینه نمک خوردی ولی پستی مدینه
کسی بر بازوی زهرا نمی زد اگر دستم نمی بستی مدینه
شیخ رضا جعفری
* * *
یتیمان جز دو چشم تر ندارند به غیر از خاک غم بر سر ندارند
چو مادر مرده ها باید فغان کرد که طفلان علی مادر ندارند
سروده جواد حیدری
* * *
از هر طرفي که رهسپر مي گشتم پيش ضربات او سپر مي گشتم
همراهم اگر نبود در کوچه حسن تا خانهي خود چگونه بر مي گشتم
غلامرضا سازگار «ميثم»
روح آفتاب
ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی
بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی
پهلوی منهم از خبر رفتنت شکست
رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی
با قطره قطره اشک سلامت نموده ام
زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی
خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو
بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی
رفتی و روی صورت خود را کشیده ای
ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی
بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند
رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی
روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد
مردم از این خطاب چرا نمی شوی
می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها
این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی
سروده رحمان نوازنی
جان نثاري
ديروز جان نثاري زهرا اگر نبود
امروز از ولايت و قرآن اثر نبود
آن آتشي که خانه زهرا دران بسوخت
رشک غدير و بغض علي بدشرر نبود
سيلي که خورد فاطمه بهر بقاي دين
تاثير آن جداي زشق القمر نبود
آنجا قمر دو پاره شد اين جا قمر گرفت
آنجا خبر زمعجزه اين جا خبر نبود
آنجا به شهر مکه اين جا مدينه بود
آنجا نبود دختر واينجا پدر نبود
آن جا فراز کوه و دراينجا به کوچه ها
آنجا خديجه بودراينجا دگر نبود
ماه علي گرفت دراينجا که نيمه روز
هنگامه گرفتن قرص قمر نبود
گويند عده اي سند ميخ در کجاست
ما نيز قائليم که کاش اين خبرنبود
اما فشار ضرب درآن گونه خرد کرد
آن سينه را که حاجت گل ميخ در نبود
سيدرضا مويد
بحر طويل فاطميّه
شهر زيباي مدينه شده آبستن صد فتنه و بيداد که تا حشر به گردون رود از حنجره اهل ولا شيون و فرياد، که در ازمنه دهر ندارد کسي اين حق کشي و ظلم و ستم ياد، شرافت ز ميان رفته، قرار از دل و جان رفته، گل آرزوي ملت اسلام به تاراج خزان رفته، محمد که بود جان گرامي جهانها ز جهان رفته، مدينه شده خاموش، جهان گشته سيهپوش، عجيب است که بعد از دو مه و نيم، غدير نبوي گشته فراموش، در فتنه شده باز و سقيفه شده آغاز عدالت ز جفا خانهنشين، بيدادگري سر به درآورده، مولاي دو عالم شده بيياور و در خانه در بسته گرفته ز الم زانوي غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصه خود آه که آتش زده با شعله فرياد درون ارض و سما را.
آب غسل و کفن ختم رسل خشک نگرديده که قرآن شده پامال و فراموش شده حرمت پيغمبر و دين و علي و آل، گروهي که شده بنده دجال، ستادند در بيت خداوند تبارک و تعالي به درون کينه مولا، نه حيايي و نه شرمي ز رسول و علي و حضرت زهرا، عوض دسته گل شاخه هيزم به سر شانه نهادند، در خانه ستادند، ز بيداد زبان را به جسارت بگشادند، که: هان يا علي از چيست که در خانه نشستي؟ در از قهر به روي همه بستي، اگر اين لحظه در خانه خود را نگشايي، نيايي به سوي مسجد و بيعت ننمايي، همه آتش بفروزيم و در خانه بسوزيم، بسوزيم حسين و حسن و فاطمهات را، که از اين شورش و تهديد تن زينب و کلثوم و حسين و حسن و فاطمه لرزيد، کشيدند ز دل ناله که: اي ختم رسل سر به در آور ز دل خاک و ببين غربت ما را.
در اين حادثه شوم به اذن علي آن رهبر مظلوم، که مظلومي او تا ابدالدهر بود بر همه معلوم، مه برج حيا فاطمه آمد پس در گفت که: اي قوم ستمکار به جرات شده با ذات خداي احد قادر دادار، پس از رحلت پيغمبرش آماده پيکار، چه خواهيد از آل نبي و حيدر کرار، نديديد که ما در غم پيغمبر اکرم همه هستيم عزادار، دريغا که همان عهدشکنهاي دو روي همه غدار، عوض شرم و حيا پاسخشان شد شرر نار، ز بيتالحرم وحي، برآمد شرر و دود سوي گنبد دوار، خدا داند و زهرا که چه رخ داد ميان در و ديوار، چه با فاطمه از آن لگد و ضربت در شد، به هواداري او محسن شش ماهه سپر شد، به خدا زودتر از مادر مظلومه خود گشت فدا شير خدا را.
نفس فاطمه از درد درون قفس سينه افروخته پيچيد که ميخواست شود زير و رو از ناله او شهر مدينه، که به هم ريخت نظان فلک از ناله يک يا ابتايش، چه بگويم که سخن در جگرم لخته خون گشته و انگار که بازوم شکستهست و يا درد کنم در دل و در سينه و در پهلويم احساس و يا مانده به رويم اثر سيلي و انگار که پشت در آن خانه ز شلاق ستم گشته تنم يکسره مجروع، نه آخر مگر از آب و گل فاطمه کردند مرا خلق، نباشم به خدا شيعه اگر حس نکنم آن همه دردي که فرو ريخت به جان تن زهرا، به تن پاک و شريفي که محمد زده گل بوسه چو آيات خدا بر همه اعضاش، به قرآن بود اين درد به درون تن من تا پسرش مهدي موعود بيايد، شور آتش جان و دل کل محبان علي را بنشاند، ز عدو داد دل مادر مظلومه خود را بستاند، بگشاييد به تعجيل ظهورش همه شب دست دعا را.
به خدايي خداوند در اين صحنه ايجاد علي دوست تر از فاطمه نبود به پيمبر قسم از فاطمه بايست بگيريم همه درس ولايت، به علي دوستي فاطمه سوگند بخوانيد به تاريخ و ببينيد که با پهلوي شکسته و بازوي ورم کرده و با سقط جنينش ز فشار در و ديوار و کبودي رخ چون گل ياسش، به دفاع از علي از جا حرکت کرد، سپس يک تنه استاد و ندا داد که من در دل دشمن تک و تنها به علي ياور و يارم، نگذارم نگذارم که شود يک سر مو از سر او کم، منم و مهر و ولايش، سر جانم به فدايش، ز ازل گفتم و گويم که علي هست من و من همه اويم به خدا يا که علي را به سوي خانه برم يا که چو شش ماهه خود کشته در اين راه شوم، اين من و اين بازو و اين محسن مظلوم، بگيرم جلوي فتنه و بيداد شما را.
بعد از اين فاجعه شد دست ستم باز و دگر کشتن اولاد علي تا ابدالدهر شد آغاز و شروعش ز در خانه زهراست، سپس کشتن مولا، پس از آن قتل حسن پس از آن فاجعه کرب و بلا ريختن خون حسين ابن علي بود و جوانان بني هاشم و هفتاد و دو سرباز رشيدش، پس از آن کودک شش ماهه معصوم شهيدش، چه شهيدان عزيزي که از اين سلسله تقديم خدا گشت، يکي مالک اشتر يکي عمار يکي مثيم تمار يکي حجر و رشيد است و سعيد ابن جبير است هزاران و هزاران و هزاران تن از اينان که بريدند سر از پيکرشان فرقه اشرار به اين جرم که بودند طرفدار علي حيدر کرار و هنوز از دم شمشير سقيفه به ستم خون محبان علي ريزد و ريزد مگر آن روز که مهدي بستاند ز عدو داد تمام شهدا را.
غلامرضا سازگار «ميثم»